در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 19, 2005

وبا و آرزوی يبوست

نمی‌دونم چه کرميست که ناخودآگاه وقتی اسم وبا رو می‌شنوم در ذهنم تداعی می‌شه : وبا دختری در مزرعه !!!!! خيلی مزخرف هست ، می دونم. ولی چيکار کنم ديگه ، دست خودم نيست؛ بگذريم! از خيلی‌ها شنيدم که از پا قدم احمدی‌نژاد هست که وبا شايع شده و می‌گويند او خود وباست. جالب اين ‌جاست که در خبرها هم آمده اين مرض شايع شده وبا نيست و شبه وباست (يعنی وبای اصلی چيزديگريست!!!) می گويند در يک عروسی به مدد سالاد (کاهو) آلوده هفتاد و پنج نفر وبا گرفته اند ! ايول عروسی خوش يمن !!

اما واقعاً اين وبا بيماری جالبيست و درمانش جالب تر (تا جايی که می دونم) . گلاب به روتون ، روم به ديوار شخص مبتلا به وبا آنقدر (به صورت اسهال) می‌ريند تا تمام شود يا به قول يکی از دوستان پشت و رو شود !!! و درمانش هم اين است که آنقدر سرم به شخص می زنند تا جبران آب‌های خارج شده از ماتحتش را بکند و چون حجم آب خارج شده به طرز وحشتناکی زياد است فکر کنم سرم رو مستقيم وصل کنند به آب شهر ! خلاصه اگر آدمی شانس بياورد و ميکروب ها هم خارج شوند از شر مردن رها می شود !

تو اين ايام هر گونه داشتن دل پيچه و يا شکم درد و حتی اسهالی خفيف هم ترس آور است. دوستم رفته بود دست شويی بعد از چند ساعت خوشحال برگشت ! گفت کلی زور زدم خبر چندانی نبود. و اين يعنی از وبا مبا خبری نيست. با خودم گفتم عجب ! تا ديروز می گفتند شکم روان بهتر از پدر مهربان !!! حالا همه آرزوی يبوست می کنند !!!! ياد آخرالزمان افتادم و کوسه !! از خدا پنهان نيست از شما هم نباشد که چند وقتی است با شکم دردی چند دست به گريبانم ! منتظر علائم در ته اعماقم يا اعماق ته‌ام هستم تا اشهد خود را بخوانم !!!! خداوند رحم کناد !

شرمنده کمی اين مطلب قهوه‌ای بود ! واقعيات را بايد گفت با هر کيفيتی و رنگی و بويی ؛ در عين با‌کلاسی و با نزاکتی !!!! D:

Posted by dordikesh at 03:47 PM | Comments (11) | TrackBack

May 24, 2005

شهيد و پاچه خاری

سوار سرويس بودم داشتم برمیگشتم خونه. يکی از دوستام که تازه روابطم باهاش گسترده شده يک نشريه دستش بود که با پول من و شما و توسط بسيج دانشگاه چاپ شده بود. عکس تمام گه‌های نظام بود به‌علاوه شهيدانی چند ! همين جور که دوستم داشت اون‌ها رو اين ور اون ور می‌کرد يک تيتر به چشمم خرد از طرف‌سيدعلی که جنگ برای ما برکت داشت. همين جور تو فکر بودم که يکی ديگه بلند همون تيتر رو از پشت خوند و در ادامه پرسيد در جنگ چند نفر مردند ؟ من که با شنيدن خير و برکت جنگ تو ذهنم ياد هشت سال جنگ به جای دوسال جنگ بودم و استفاده ابزاری از جنگ و ... با يک آه گفتم : مهم نيست چند نفر مردند مهم اينه که هر چه بيشتر مردند جمعيت ايران کمتر شد و اين برای آينده‌اش بهتر بود. می خواستم همين جور ادامه بدم که ديدم قيافه دوستم به طرز وحشتناکی درهم رفت. اصلاً تو تريپ بسيج اين ها نبود . برای همين مشکوک شدم . ياد عکسی بزرگ روی ديوار خونه‌اش افتادم . کم کم مطمئن شدم که يکی از نزديکانش تو جنگ شهيد شده !!!!

تازه فهميده بودم چه ريدنی کردم. هر کار کردم يک جوری سوتی زدايی کنم نشد. قيافه‌اش رفته بود تو هم باز هم نمی شد ! اين حرفم به معنی اين بود که همون فرد نزديکش ، يا بهتر بگم عزيزش، زيادی بود و بايد می رفت جنگ تا جمعيت ايران کم شه ! ياد بحثی که با يک بچه شهيد داشتم، افتادم . می گفت اين چه اوضاعيست که پدرم برای ايران يا برای اعتقادش، به هر حال در راه ايران شهيد شده ولی من که بچه اش هستم ترجيح می دهم برای کسی عنوانش نکنم. اگر اين گونه است چرا رفت جنگ تا من يک عمر بدون پدر زندگی کنم. دلم می‌خواهد به همه بگويم و به آن افتخار کنم ، در حالی که سرزنشش می کنم که چرا رفت جنگيد! دلش هم از چند جای ديگه پر بود زد زير گريه ! آنجا هم حرف‌هايم کمکی به اوضاع نکرد !

از اسم شهيد متنفرم ! از ديدن ريش و پشم متنفرم ! از هر کی دم از شهيد بزنه متنفرم ! اما بعيد می دونم اگر خودم اون اوائل جنگ در سن مناسب بودم به جنگ نمی رفتم. اون هم فقط به خاطر اعتقاداتم و به خاطر وطنم ! شايد آن موقع ريش هم می گذاشتم. شايد شهيد هم می شدم ! اما اگر می دانستم چه کسانی و چرا از شهيد دفاع می کنند غلط می کردم و به آن جای فلانی می خنديدم اگر به جنگ می رفتم. کاری کردند که با شنيدن شعر مولانا که کجاييد ای شهيدان خدايی ، فکر می کنم داره پاچه‌خاری می کنه ! واقعاً اوضاع [...] شعری شده ! حالم داره بهم می خوره !

Posted by dordikesh at 10:45 PM | Comments (7)

May 11, 2005

عاقبت درس خواندن

چندی پيش دفاعيه يکی از بچه‌های ارشد دانشگاه بود و ما هم بر حسب علاقه‌مندی و اين که پروژه‌ی انصافاً عظيمی بود کلاس را دودر زديم و در محل حاضر شديم. ضمن اين که هيچ چيزی ازش نفهميدم ، حضور در آن محل نکته ای در کار کرد. و آن هم مربوط بود بود به دکترهای نشسته در رديف جلو به عنوان راهنما و داور و ناظر و ... . اکثريت دکترهای موجود (دقيقاً نود درصد) از ناحيه پشت سر کچل تشريف داشتند !!! هيچ وقت همشون رو يکجا نديده بودم ! از حدود چهل سال بودند تا حدود شصت سال ! خوب اگر قرار باشه که آدمی با خواندن درس‌هايی چنين ! هم عينکی بشه و هم کچل ديگه به چه درد می‌خوره ! عروس هم هستيم بيايم به سبزه هم آراسته بشيم ! آدم بايد منطق داشته باشه !

همين نکته باعث شد که به آنجايم هم نباشد که در امتحان ارشد امسال غيرمجاز شدم ! البته اصلاً برايش نخوانده بودم. به خصوص دومين رشته که روز قبل فهميدم درس‌هايش چه هست و سر جلسه برای اولين بار با سوال‌هايش آشنا شدم (MBA) ! به هر حال فقط ضايگی‌اش به آنجا مربوط می شود که نتيجه در اينترنت منتشر شد و عالم و آدم فهميد که چه کرده‌ام ، آن هم در دو رشته !

فقط يک نتيجه ديگه هم بگم و برم! در امتحان فوق ااذکر بنا بر توصيه برخی دوستان خيلی از سوالات رو شانسی زدم ! به اين صورت که رديفها را چهارتا چهارتا پرکردم . مثلاً چهار تا "ب" چهارتا "دال" و ... . با اين استدلال که اگر و تنها اگر يکی از اين گزينه‌ها درست باشد (که احتمال کمی هم نيست) تمام نمره‌ی منفی سه گزينه ديگر را جبران می‌کند ! با اين شيوه اميدوار بودم که حداقل هيچ درسی رو منفی نزنم . ولی زهی خيال باطل و زهی تصور محال ! هر درسی رو که به اين صورت زدم منفی شدم . و خلاصه يک رتبه نجومی آوردم که در طول دوران تحصيلم سابقه نداشت !!! حالا همين کارنامه قرار هست بره دم خونه !!!! خلاصه غلط بکنم ديگه تست‌ها رو شانسی بزنم ! همه رو "ج" می زدم فکر کنم بيشتر بهتر می بود !

Posted by dordikesh at 02:00 AM | Comments (0)

April 25, 2005

دعا يا اهدا

به سادگی هر چه تمامتر ! شب سرش درد گرفت . از خوابگاه بردنش دردانگاه ! خوب که نشد بردنش بيمارستان درپيت و چيزی تشخيص ندادند و برگشت ! وقتی از هوش رفت، صبح شده بود تازه به بيمارستان درست و حسابی منتقلش کردند ! اما دريغ که دير شده بود و دکترها مرگ مغزی او را در اثر سکته مغزی اعلام کردند. طبق گفته‌ها اگر همان شب بيمارستانش درست و حسابی می‌بود ، الان در کما نمی‌بود ! واقعاً چی شده که در سن بيست و دو سه سالگی سکته مغزی کرده خدا می دونه !

با توجه به اين که از فعالان بسيج دانشجويی بود و از تريپش حدس می‌زنم خانواده مذهبی داشته باشه ! برام جالبه که خانواده‌اش دست دعا به سوی آسمان دراز خواهند کرد و "امن يجيب " خواهند خواند يا عضوهای پسر دچار مرگ مغزی خود را خواهند بخشيد تا حداقل زندگی را به نفراتی چند ببخشند !?!?!

خدايشان صبرشان دهاد و فرزندشان را شفا !

پی‌نوشت: خدايش بيامرزاد ! تمام کرد ! بيچاره خانواده اش ! يک روز نشده بود که آخرين امضا برای تصفيه حساب با دانشگاه را گرفته بود ! خوب تقدير اين بود ! هنوز حسرت می خورم که چرا پيش از مرگش اعضايش کمک حال بيمارانی چند نشده بود ! حداقل برای آن دنيايش بهتز بود ! نبود ؟

Posted by dordikesh at 02:15 AM | Comments (1)

April 20, 2005

کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد

غمـناک نشايد بود از طـعـن حسود ای دل
شايد که چـــو وابينی خير تو در اين باشد
جام می و خون دل هر يک به کسی دادند
در دايـــره‌ی قسمت اوضـاع چـنـيـن بــاشد

نمی‌دونم چرا، ولی هر اتفاقی می افته و هر چه می شه ناخودآگاه ياد اين شعر حافظ می افتم ! شده پادتنم در مقابل مشکلات ! به خصوص که شکل آهنگين آن با صدای شجريان هميشه تو گوشم هست (آلبوم آستان جانان) ! حالا لزومی هم نداره حسودی وجود داشته باشه که طعنی بزنه ! هر مشکل لاينحل در زندگی من با اين شعر استقبال می‌شه . انصافاً اين مصرع دومش خيلی قشنگ و زيباست ! اصلاً اين حافظ زيباست !

غير از ساعت‌هايی که دانشگاه هستم ، امکان نداره که گذران زندگی کنم و موسيقی گوش نکنم ! و خوشبختانه موسيقی سنتی ايران پيکره‌اش بر روی حافظ هست. خوشحالم که اکثر شعرهای حافظ رو از اين طريق دوره و حتی حفظ می‌کنم ! دروغ چرا من ديوانه زيبايی‌های حافظم و خوشجالم الان تونستم خودم رو به اون درجه برسونم که اکثر شعرهاش رو بفهمم و بدونم که کی و چرا و در حدود چه زمانی از عصر خودش شعر رو سروده ! و از اين نظر احساس غرور می‌کنم ! نمی‌دونم ما ايرانی‌ها ديگه جز موسيقی و ادبيات و اندکی از ديگر هنرها چه چيزی داريم که بهمون هويت بده !!!!! ما ايرانی‌ها ديگر بايد از بودن خويش هم خسته باشيم از بس که در وطن خويش غريبيم ! من يکی که ديگه خسته‌ام ! هر روز بيشتر از ديروز !

در غـريـبـی و فــــراق و غم دل پير شدم
ساغری می ز کف تازه جوانی به من آر

Posted by dordikesh at 12:49 AM | Comments (0)

March 19, 2005

نعمت

اين آخر سالی که رسم بر اينه که سعی می‌کنند چيزهای نامناسب رو به نوعی بر طرف کنند و سال جديد رو نو نوار شروع کنند بدم نمياد در مورد مطلبی بنويسم که انصافاً هر بار که بهش فکر می کنم حالم گرفته می‌شه . تا در سال جديد مطالب یه از اين باشد.

شکر نعمت ، نعمتت افزون کند

کـفر نعمت ، از کفت بيرون کند

دختری در فاميلمان هست که در روابط خانوادگی بسيار به هم نزديکيم! دختری با سی سال سن ، خانواده‌ای مرفه و حتی بالاتر از آن ، قيافه‌ای متوسط به بالا و حتی زيبا ، تحصيلات عالی (پزشکی) و ... . خلاصه از همه نظر دختر خوبی بود. به خصوص که ساده و مهربان و کدبانو و ... هم بود. شايد تنها ايراد (به زعم عموم) که می‌شد بهش وارد کرد اين بود که يک گوشش کمتر از پنجاه درصد شنوايی داشت که می بايست از سمعک استفاده می کرد. مشکلی که آنقدر کوچک بود که در برابر حسن‌های اين دختر اصلاً به حساب نمی‌آمد.

 می‌شنيدم که خواستگارهای زيادی داره. مادرش هم همه جا می‌رفت تعريف می کرد که فلانی اومد و بهمانی اومد ، به اين دليل به اون دليل ردشون کرديم (بخوانيد به علت سطح پايين بودن خانواده ها). خلاصه از بس خواستگار براش آمد و اين‌ها هم خودشان را از همه بهتران می‌دانستند تا سی سالگی ازدواج نکرد. از طرفی هی فاميل طبق عادت ايرانی‌ها!! به صورت فضول‌مآبانه بهش گير می‌دادند که چرا ازدواج نمی‌کنی. می‌ديدم خودش واقعاً دوست داره ازدواج کنه ولی گزينه مناسبی براش پيدا نمی‌شه برای همين پرسش‌های قطع ناشدنی ديگران خيلی آزارش می‌داد . هميشه نگرانش بودم و بارها دعا کرده بودم که کارش راه بيفته ولی مثل اين که تقدير جور ديگه بود.

 نمی دونم چند هفته پيش بود که خبر رسيد بنده خدا در اثر يک نمی دونم چی ، دچار کری ناگهانی شده و شنوايی جفت گوش هاش رو از دست داده ! باور کنيد وقتی شنيدم نفسم به زور بالا می‌آمد. شوک آور بود. تصور وضع آينده خودش و خانواده‌اش فوق العاده مشکل بود. چند روز طول کشيد تا من خودم که هيچ ربطی به قضيه نداشتم قضيه رو هضم کنم. حالا اونها چه خواهند کرد خدا می داند. طبق آخرين اخبار خودش و مادرش جز با قرص‌های آرام بخش، آرامی ندارند. پدرش هم که جز سر کار جايی نمی رود و شب ها کاری نمی کند غير از گريه. برادرش هم اوضاع بهتری ندارد. خلاصه اوضاعشان بس نامناسب هست. هر چند خيلی وقايع دردناک تری می توانست برايش به وجود بيايد ولی اين قضيه خود به تنهايی شايد موجب شد که دختری با همه امکانات مناسب تا آخر عمر محکوم به تنهايی شود تنها به علت نداشتن شنوايی ! اکثر اين گريه ها و افسوس ها شايد بر گردد به همين قضيه !

 آدم که خودش رو می‌گذارد جای چنين فردی که قبلاً چيزی داشته و حالا از دست داده واقعاً سخت می شه. يک وقت آدم چيزی رو از اول نداره ، خوب خيالش راحته ! ولی وقتی از دستش دادی ، اگر نتونی خودت رو تغيير بدی محکوم به فنايی! اين تفکر که قبلاً داشتی  و حالا نداری به تنهايی ويران کننده است که ممکن هست اخلاقيات نامناسبی رو برای آدم به وجود بياره ! يکی از بدترين کارهايی که ما ايرانی‌ها در اين مواقع نسبت به چنين افرادی می‌کنيم اون تغيير رفتاريست که بروز می‌دهيم و البته اسمش هست ترحم ! چيزی که شنيدم او هم شاکی است از آن! کاری که با بيماران دم مرگ انجام می‌دهند ! به هر حال بايد صبور بود. اگر اطرافيان بگذارند به اعتقاد من همه می‌توانند خودشان را مسائل وفق دهند. کاش همه افرادی که دچار چنين مشکلی شدند کتاب‌های آنتونی رابينز را خوانده باشند ! کاش بتوانند خودشان را تغيير دهند ، کاش کم نياورند ، کاش همه پيشامدها را مثبت بنگرند ، کاش هيچ‌گاه از خدا شاکی نشوند و بدانند که هر که در اين بزم مقرب تر است ، جام بلا بيشترش می دهند !

 دلم نمياد نگم که اين اتفاق به نظر من مصداق کاملی است برای اين که اين دنيا دار مکافات است. پارسال همين خانواده سر يک قضيه آبروی يک خانواده را سر هيچ و پوچ برد . به قدری که بچه آن خانواده تا چند وقت در فاميل ظاهر نمی شد. اون مسائل يک جورايی حل و فصل شد ولی می‌دانستم که خانواده‌ای که با آبرويشان بازی شد شديداً دل چرکين بودند. با توجه به اين که می دانم که آنقدر مناعت طبع نداشتند که ببخشندشان و نفرين نکنند !!! اگر کار خدا هم نباشد ، با قدرت ذهنشان بعيد نيست که نوعی جواب بی مروتی ها را داده باشند ! شايد هم کاملاً مربوط باشد به همان شعر مولوی که ابتدا گفتم. يعنی به جای شکر نعمت ها از آن به عنوان سرکوفت استفاده کنيد و به نوعی کفر آن! بگذريم ! به هر حال خداوند آخر و عاقبت همه را به خير کناد و به درد مندان صبر فراوان عناين کناد ! می گويند هر که غمش وسعت داشته باشد ، شاديش هم وسعت خواهد داشت!

Posted by dordikesh at 03:29 PM

December 14, 2004

حرفی از برف

خاصيتی داره اين آدميزاد . همواره عشق چيزی رو داره که بهش دست رسی نداره. شايد تنها چيزی که وقتی بهش برسی بيشتر مشتاقش می‌شی و ازش خسته نمی شی و مصداق همان آب شور است که چو خوری بيش تشنه‌تر گردی ، همون خدای خودمون باشه (شايد چون بدی نداره) . خوب يادم هست که وقتی بچه‌تر از حالا بودم شديداً عشق برف داشتم. برف برای مناطقی که کم برف مياد مثل تزريق نشاط و انرژی به جامعه هست. برف بازی‌هايی که بايد قدرش رو بدونی چون ممکن هست از دستش بدی، جناب آدم برفی ، تعطيلی مدرسه و چيزهايی از اين دست همه و همه باعث می‌شه که برف يک چيز خواستنی و دوست داشتنی باشه.

 وقتی پا اندر عرصه شهر تبريز گذاشتم انتظار حجم زيادی برف داشتم. هر چند غير از دو سال پيش که رسماً يک ماه کامل برف روی زمين داشتيم ، چندان هم برف نيومد آنچنان که پيش از آن شنيده بودم . باری اين برف تو اين شهر برای من اصلاً جذابيت نداشت و ندارد . شايد چون به سختی‌هاش در پريود زمانی طولانی واقفم !

 الان وقتی می‌بينم که آسمان قرمز هست (قابل توجه آبيته‌ها که همش می‌نالند که آسمان آبی‌ است) چندان خوشم نمياد. همچون اخوان ثالث اين قرمزی رو ناشی از سيلی می‌دونم (نه سيلی سرما بلکه يک سيلی ديگه). تو اين موقعيت، فکر می‌کنم که آسمان هم عنقريب برای عقده خالی کردن برف را بر سر ملت نازل می کند تا حالی از ملت گرفته باشه ! اوائلش خيلی قشنگه ! سوز و سرمای هوا گرفته می‌شه. همه چيز سفيد می‌شه مثل برف !!! انگار که شهر تا به حال هيچ نوع کثيفی و پلشتی رو در عمرش تجربه نکرده است و لذت می بری از صدايی که با راه رفتن رو برف ها توليد می کنی ! برف‌هايی که تو اولين کسی هستی که افتخار گام نهادن بر آن‌ها را داری ! اما همون روز که بخوای از هر جا که بودی به خونه‌ات بر گردی همه چيز عوض می شه. اغلب برف های زير پای آدم‌ها و به خصوص ماشين‌هادر اثر تعدد عبور و مرور و به خود گرفتن خاک و گل و لای از سفيدی به سياهی کامل تغيير رنگ می ده . خيلی بايد خوش بين باشی و هنوز هم اين ها رو زيبا بدونی و مثلاً بگی می‌شه مثل بستنی دو رنگ وانيلی و کاکائويی!! ديگه راه رفتن روی برف‌ها حال نمی‌ده ؛ چون فشرده شده و فقط باعث کند شدن حرکت می‌شه. برای منی که معمولاً عقب افتادگی زمانی و مکانی رو با دويدن جبران می‌کنم اين خيلی زور داره ! کاش هر روز برف ميومد. دو روز مثل سگ برف مياد و بعد بايد داشته باشيش مدت‌ها از شدت سرما.

 خوب چيزی نمی‌گذره که بدترين قسمت ماجرا شروع می‌شه ! برف‌ها رسماً تبديل می‌شه به يخ و همواره با پياده‌روهايی يخ زده مواجه هستی و بايد با سرعت مورچه راه بری که مبادا با نشيمن‌گاه مبارک بر روی زمين ولو نشی! کاش همين جا تموم می‌شد. ولی تو شهری مثل تبريز که تا دلت بخواد باد می وزه اين يخ‌ها عجيب مصيبتيست. اون بادی که در گشت‌ و گذارش بخواد از روی اين يخ‌ها بلند شه و بخوره تو صورت شما ، ماتحت شما رو هم به قنديل بستن وا می‌داره. اينجاست که آسمان عقده گشايی اون سرخی ناشی از سيلی خودش رو انجام می‌ده. (اين جاش با تعبير اخوان ثالث فرق می کنه. اون قرمزی آسمان رو از سيلی سرما می دونست و ... . يک خرده جای علت و معلول عوض شد!)

يکی از چيزهايی که شديداً دلم می‌خواست اتفاق می‌افتاد ، بر می گرده به عصر حافظ. موقعی که حافظ از حاکم شيراز و ظلم و ستم‌هاش و تحويل نگرفتن‌هاش خسته شده بود و عزم سفر کرد و رفت به يزد. تو روايت‌ها هست که او حتی تصميم گرفته بود که بياد به تبريز !!!! دلم می‌خواست ميومد تبريز و با اين بادها که بحثش رفت مواجه می‌شد. می‌خوام بدونم در اون صورت هم از صبا انتظار آوردن نکهتی از خاک ره يار داشت يا نه ! انصافاً جالب می‌شد. با اون طبع شعر و طنز فوق‌العاده (البته در لفافه!) ميومد تبريز، چه شعرهايی که حافظ تو تبريز نمی‌سرود با اين همه سوژه !!! D: مثلاً به جای آسايش از دنيا و شر و شورش اينجوری می‌گفت :

شراب تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش / که از تبريز بگريزم و از سرمای نا‌جورش

(پرجوشش شايد بهتربود از نظر آرايه‌های ادبی)

نکته انحرافی : همون طور که قبلاً گفتم شکايت از آب و هوا و چيزی تو اين مايه‌ها نوعی شرک محسوب می‌شه ، البته از نوع مخفی ! من هم نه که به خاطر شرک باشه اصولاً نمی‌تونم شکايت جدی بکنم از شرايط سخت ! امروز هم چون امتحان داشتم و گوزيدم اين رو نوشتم، آنلاين !

Posted by dordikesh at 01:16 AM

November 23, 2004

خليج هميشگی فارس

در پاره‌ای اوقات اگر آدمی کمی IQ  به خرج بده چه کارها که نمی تونه بکنه !!!!! بعد از اين که نشنال جئوگرافيک يک خرده [...] خوری کرد و به جای خليج فارس از واژه خليج عربی استفاده کرد ملت وبلاگی کلی کارهای باحال کرد که واقعاً جالب‌انگيزناکند !!! مراحل مختلف برای اعتراض به عمل شنيع و رکيک و بی ناموسی برای جبران بی عرضگی دولتمردان ايرانی :



  1. امضای اين پتيشن
  2. فرستادن e-mail اعتراض آميز به اين روش
  3. ولی جالب ترينش بمباران گوگليست که الحق و الانصاف کار خلاقانه‌ای است ! ماهيت اين پيشنهاد  اين جا نوشته شده  ! اگه وبلاگ داريد فقط بايد زحمت لينک دادن به اين سايت Arabian Gulf رو بکشيد و اگر نداريد زحمت کليک کردن بر روی اين لينک . تا با همت ما از اين به بعد اگر کسی در گوگل واژه Arabian Gulf را search نمود با اين عنوان که چنين خليجی وجود دارد و persian Gulf را امتحان کنيد روبرو شود !

Arabian Gulf

Posted by dordikesh at 07:07 PM | Comments (0)

October 24, 2004

خانه زيبای ما

پارسال تو وبلاگ توضيح دادم که چه مشقت‌هايی برای گرفتن خونه دانشجويی اندر شهر تبريز کشيدم. اما امسال يک جورايی ورق برگشت. يک‌روز اومدم قرار داد بستم برگشتم ، يک روز ديگه اومدم اسباب کشی کردم و برگشتم و بالاخره تشريف فرمايی کامل برای اقامت نمودم ! اما چشمتان روز بد نبينه ! خونه‌ای که ضرب الاجلی و البته برای رهايی از شر آواره شدن در بنگاه‌ها گرفتيم ، فقط دورنمای خوبی داشت ! واسه خودمون خوش بوديم که بالاخره ما يک خونه مناسب بدون چک و چونه زدن گيرمون اومد ! اما زهی خيال باطل ! مشکلات موقت و دائم يکی از پس از ديگری ظهوريدن گرفت :
- اول از همه اين که 64 تا پله رو بری بالا ؛ البته روی پله‌‌های غير استاندارد که از عدد طلايی 63 تبعيت نمی‌کنند (*)!
- وارد خونه که شده بوديم صاحب‌خونه چند تا تخم مرغ روی زمين شکونده بود ! و از وضع مناسب خونه خبر می داد !
- دست شويی رفتيم شلنگ رو کنده با خودش برده O: ! مدتی با سيستم سنتی آفتابه سر کرديم تا همت کنيم و شلنگ بخريم. خيلی سخته انصافاً !
- هر گونه آينه از دست‌شويی و حمام بنا به دلايلی پاک سازی شده بود . طبيعتاً جای برای گذاشتن چيزی هم به همان دلايل وجود نداشت !
- تلفن به علت بدهی يک طرفه شده بود . (که بالاخره طلسمش شکسته شد)
- گاز به علت بدهی اخطار برای قطع شدن دريافت کرد .
- مشکل اصلی هم اينه که در بسياری از مقاطع روز آب نداريم ! يعنی آب که داريم ولی فشار نداريم ! البته روز تعطيل که عمراً آب داشته باشيم !
- به دليل بالا آب گرم هم نداريم چون آب با فشار نداريم !
- کلی همسايه پر سر و صدا داريم که خدا رو شکر همه بسی دارای فرهنگ آپارتمان نشينی هستند !!!!! هر چند چه با وسايل الکترونيکی و چه غير آن می‌توانيم حالشان را بگيريم وليکن نگران روزهای بحرانی امتحان هستيم !
-مشکل جالب ديگه اينه که دست‌شويی و حمام هيچ گونه پنجره‌ای نداره. تازه يک سيستم تهويه مرکزی درست کردن که فکر کنم هم مربوط به هود آشپزخانه هست و هم دستشويی. بعد وقتی گلاب به روتون  می‌ریم دست‌شويی به صورت خيلی جالبی يک روز بوی قرمه سبزی مياد ، يک روز بوی آش رشته و ... . حالا فکر کنم بعد از يک مدت با توجه به NLP (يا همون شرطی شدن) ممکن بعد ها تو هر دستشويی ياد غذا بيفتم و يا موقع غذا خوردن ياد دست‌شويی و مخلفاتش !!!! اون قدر سر ميز غذا با اين حرف‌ها اين و اون رو اذيت کردم تا آخرش اين جوری شد !
- به همه اين ها نداشتن انباری رو هم اضافه کنيد !
- ولی هم اين‌ها به تحمل نکردن مشقات خانه گردی در تبريز می ارزيد.


--------------------------
(*) برای طراحی پله ‌ساختمان يک عدد طلايی داريم که طريقه تحقق آن هم به اين صورت است که دو برابر ارتفاع هر پله + طول آن بايد 63 بشود ! هر ترکيبی که در اين تساوی صدق کند جزو راحت ترين پله‌ها هست و برای بالا رفتن از آن چندان به جان کندن نياز نيست ! راستی پله‌های استثنايی تخت جمشيد شامل اين تساوی ‌نمی‌شه ! به هر حال خانه ما که هر پله ارتفاعی در حدود 63 سانتی متر داره !!!!


 

Posted by dordikesh at 08:15 PM

April 11, 2004

هويت

نمی‌دانم ملت ايران را چه می‌شود. از اين همه بی هويتی و تقليدگرايی اين قوم کلافه شده‌ام. هميشه از بيگانه پرست بودنمان بدم می‌آمد و دنبال چراجويی بودم. هميشه تو فکر بودم که چرا ما کارهای توليديمان هم نوعی تقليد است يعنی همه چيز را مونتاژ می‌کنيم و هيچ خلاقيتی نداريم. همچنان‌که در اين افکار خود بودم ديدم نه بابا اوضاع از اين هم خراب‌تر است. کاش فقط چشممان به بيگانگان بود. اين جا همه از همديگر هم تقليد می‌کنند! از موج گرايی بگذريم که خود به تنهايی اثبات اين مدعاست ، تمام حرفم روی سريال‌های طنزيست که از کانال‌های تلويزيون پخش می‌شود و فی‌الفور تکيه کلام‌هايشان بين اقشار مختلف جامعه شيوع پيدا می‌کند ! آن‌قدر که شرط موفقيت يک سريال آن است که يک يا چند تن از هنر پيشگان تکيه کلام يا رفتار مخصوصی داشته باشند. 

خوب قصه از کجا شرو شد ؟ (از گل و باغ و جوونه D:) . فکر کنم از سريال 77 : ببخشيد ؟ صحيح ! لطف فرمودين ! بله ؟!  و گذشت و گذشت سريال‌های هژيرها و  پلاک 14 و نَود شب خيلی تأثير گذار نبود . تا به زير آسمان شهر رسيد که آن هم بيشتر تقليدهای رفتاری داشت. وای از دست اين بدون شرح : ديجيتالم کجا بود ؟ ببند اون گاله رو ! کشتی به گل نشسته! ناهيد خاله P: و پنير کالبر خوب پنيريه ، خوب  و ... !!! و بعد نوبت به گل سر سبد پاورچين رسيد : انواع فعل‌ها + بيد ، پاچه‌خاری و ... و البته کوچه‌ی اقاقيا و بَــبَيـتِه‌های معروفش را بی‌خيال بشويم می‌رسيم به سريال نقطه‌چين که متأسفانه يا خوشبختانه هنوز هم پخش می‌شود.

و اين جناب بامشاد که نفس ما را بالا آورد. اين شعر " بی‌وفايی ، بی‌وفايی ! دل مــــن از غصه از داغون شده " رو از بس شنيدم حالم ديگه بهم می‌خوره. صبح از خانه می‌زنم بيرون می‌بينم يک بچه 3-4 ساله دست اندر دست مادرش در حال راه رفتن است. و اين چنين می‌خواند : "بی وفايی ، بی‌وفايی! دل من داغون می‌شود" (حداقل درست بخون!) . می‌روم دانشگاه دوستم مياد بر دلم و اين چنين نغمه‌سرايی می‌کند : "بی‌وفايی ، بی‌وفايی! دل من از گصه داگون شده!!! با يک صدا و لهجه متفاوت خوند و انتظار داشت من در برابر اين هنرمندی و شيرين کاری عظيمش کف کنم و از خنده قهقه بزنم . من هم نامردی نکردم گفتم : يادم بنداز بعداً بهش بخندم ! گذشت و گذشت و سوار تاکسی بودم. دو نفر داشتند به ترکی با هم صحبت کردند و منم در حال خودم بودم و در مُغاک انديشه. ناگهان ديدم که نغمه فوق‌الذکر را يکی خواند و همگان را بسيار نشاط رفت از خنده !!!!!!!! و تير آخر هم هنگام گذشتن از يک دبستان بود که دسته جمعی می‌خواندند ... ! من منکر با مزه بودن اين مرتيکه بامشاد نيستم ولی محض رضای خدا باور کنيد شما که اين را می‌خوانيد اصلاً با مزه نيست. حالا که ديگر شعر آن مرتيکه را هم می‌خوانند که "دشمن دانا ... ... خاک بر سرم کرده" و البته اين تيکه کلام بامشاد مبنی بر چکيدن روغن و هفت کيلو دنبه و ...  داره جا باز می‌کنه متأسفانه . به جون خودم ديگه خسته شدم. و از دست اين‌ها سر به بيابان می‌گذارم ! يعنی يک چيز جديد از خودشان ندارند و برای خود شيرينی فقط بايد تقليد کنند ؟
خـلـق را تـقـلـيدشـان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر اين تقليد باد

Posted by dordikesh at 07:01 PM | Comments (6)

April 08, 2004

خواستگاری مزخرف

يادم می‌آيد چند سال پيش بحثی در فاميل پيچيد که فلان دختر به يک خواستگار خوب ، صرفاً به خاطر اين که جوراب سبز داشت!! جواب رد داد (البته در نه گفتن اسم جوادش نيز بی‌تأثير نبود) . آن موقع که خيلی به اين چيزها توجه نمی‌کردم، پيش خودم او را دختر سوسول و خنگ تصور می‌کردم. ولی الان که قضاوت می‌کنم يک جورايی به او حق می‌دهم . به نظر من سليقه نقش مهمی در نشان دادن سطح فکری طرف مقابل و حتی خانواده او ايفا می کند. فرض کنيد يک کت و شلوار سورمه‌ای با يک جوراب سبزفسفری را و ... !!! حالا شايد بگوييد اين چيزها را می‌توان در طول زمان بر طرف کرد. من هم موافقم ولی کسی ازدواج می‌کند، فقط با طرف مورد نظر زندگی نمی‌کند ، بلکه بايد با خانواده آن شخص هم زندگی می‌کند. شايد نوعی ظاهر بينی باشد و صحبت معنويات و اخلاق خوب و ... اين ها مطرح شود. ضمن اين که اميدوارم سليقه و سطح فرهنگی را با ماديات و طبقه‌بندی ناشی از آن اشتباه نگيريد ، من هم موافقم اگر تفاهم و عشق باشد همه چيز حل خواهد شد، اما اگر آنگونه نشد ... !؟! با وجود سنت خواستگاری تضمينی برای تفاهم نيست. اين قضيه باعث می‌شود که واقعاً خوشحال باشم که در جامعه ايران دختر نيستم. وگرنه ممکن بود مجبور شوم در خانه بنشينم و از بين چند گزينه (که اگر برای خواستگاری می‌آمدند) يکی را انتخاب کنم و اگر يکی را به علت مثلاً قشنگ نبودن سوراخ دماغ نمی‌پسنديدم نقل محافل می‌شد ! ولی حالا با دلی آرام و قلبی مطمئن مترصد فرصت می‌شوم تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد. 

اين را هم بگويم که اخيراً به واسطه فيلم «دخترايرونی» بحث خواستگاری رفتن دخترها باب شده و همه هم با ذوق می‌گويند که خيلی جالب هست! به نظر من اين يک فکر فوق‌العاده سطحيست که فقط به فروش بيشتر فيلم کمک کرده. اگر قرار باشد مراسم سنتی خواستگاری برقرار باشد، خوب چه فرقی می‌کند پسر خواستگاری برود يا دختر. در هر دو حالت اين دو نفر نسبت به هم شناختی ندارند و همان آش است و همان کاسه . به نظر من چيزی که بايد در جامعه باب شود اين است که دوستی دختر و پسرها عادی شود تا نسبت به هم شناخت پيدا کنند و اگر راضی بودند ديگر چه فرقی می‌کند چه کسی خواستگار باشد. تنها تفاوتش در متحمل نشدن پول پذيرايی مراسم است و لا غير !

 البته اين را هم ذکر کنم، بنده که اين نظريه را در اين زمان ارائه می‌کنم چند سال پيش وقتی متوجه جنبيدن گوش يکی از دختران که آشنای خيلی نزديکمان بود شدم، يک نامه بلند بالا برايش نوشتم (چون از من بزرگتر بود و رويم نمی‌شد که رو در رو نصيحتش کنم!!).  البته نصايح بيشتر از اين که من باب متوقف کردن آن گونه فعاليت‌ها باشد ، مربوط به بهبود اين عمل و اعمال سياست بيشتر از جانب او بود. چرا که دروغ چرا تا قبر آآآآ من آن زمان‌ها چند تا وسيله استراق سمع تلفنی ساخته بودم و از چند دقيقه از مکالمات (فقط برای اطمينان ) اطلاع داشتم D: و چيزهايی که شنيدم واقعاً تأسف بار بود . الان هم از عملم راضيم ، چون طرف حرف‌هايم را قبول کرد. ولی واقعاً دلم می‌خواهد آن نامه را از چنگش دربياورم. اين را گفتم که بدانيد من عقل کلم!! همين !  

حرف آخر هم اين که ازدواج چيز خوبيست و من با آن شديداً و در اسرع وقت موافقم !

Posted by dordikesh at 01:44 AM | Comments (3)

February 05, 2004

سال زنان موفق ايرانی

شهره آغداشلوشهره آغداشلو رو اولين بار با مجری‌گری در برنامه نوروزی طنين 78 که در پنج cd ارائه شده بود شناختم و صدای عجيب و غريبش در هيبت سيگاری‌ها باعث شد که قيافه‌اش يادم بمونه! هر چند از فيلم «سوته دلان» (به کارگردانی کارگردان مورد علاقه‌ام‌ علی حاتمی ) می‌شناختمش و خودم خبر نداشتم! بعدها ديدم که در آمريکا به همراه شوهرش هوشنگ توزيع کارهای نمايشی اجرا می‌کنه . البته چند برنامه در کانال‌های لس‌آنجلسی هم مشترک يا غير مشترک اجرا می کردند. تا اين چند ماه پيش شنيدم که شهره آغداشلو در فيلم «خانه‌ای از شن و مه» بازی کرده و يک هفته پيش شنيدم که جايزه منتقدان لس‌آنجلس رو برده و چند روز پيش شنيدم که نامزد دريافت جايزه اسکار شده! به عنوان يک ايرانی واقعاً افتخار می‌کنم که بعد از هفتاد و چهار سال بالاخره يک ايرانی داره اسکار می‌بره ( کاری که مجيد مجيدی بايد قبلاً انجام می‌داد!) ولی از اين که باز تو اين قضايا بحث فيمينيستی می‌کنند، حالم بهم می‌خوره . ايرانی که ديگه زن و مرد نداره. نمی‌دونم چرا بعضی‌ها دوست دارند خودشون رو محدود کنند؟!؟

هر چند نبايد تو اين جور مواقع ذهنيت بد وارد قضيه کرد ولی من يه خورده مشکل دارم با اين شهره آغداشلو ؛ البته بيشتر با شوهرش تا خودش! اميدوارم او و شوهرش در آزار و اذيت مرحوم رضا ژيان وقتی در آمريکا بوده نقش نداشته باشند. اميدوارم الگوی خوبی باشه برای ايرانی‌ها؛ چرا که در صورت موفقيت، ايرانيان در حد پرستش او را احترام خواهند کرد چنان که در قبال شيرين عبادی کردند (هر چند يه خورده زياد اغراق می‌شه اگه موقعيت هاشون رو برابر بدونيم). اميدوارم آدم بی ظرفيتی نباشه. اميدوارم لياقت موقعيتش رو داشته باشه. اميدوارم ... !

بگذريم ؛ فکر کنم سال هشتاد و دو رو بايد سال زنان ايران نام گذاری کرد. بعد از موفقيت خيره کننده شيرين عبادی در بدست آوردن جايزه صلح نوبل اين بار نوبت شهره آغداشلو شده که در يک قدمی کسب جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش دوم زن قزاز بگيره!
اگر کسی رو ساعت سه نصفه شب با يک ليوان آب سرد از خواب بيدار کنی و بهش بگی دو تا جايزه نام ببر ، يِا می‌گه نوبل و اسکار و يا برعکسش ! خوب بر همه آبجی‌ها مبارک باد اين افتخار !‌

Posted by dordikesh at 06:44 PM | Comments (2)

January 31, 2004

دانشجويان اين مرز و بوم

من در طی مدت اين امتحانات به اين نتيجه رسيدم که اساساً دانشجويان اين مرز و بوم در چهار دسته اصلی ويک دسته جانبی خلاصه می‌شوند :

(1) دانشجويانی که خر می‌زنند. اين سری از دانشجويان کاری جز درس خواندن ندارند و اصولاً دست چپ و راست خود را هم نمی‌شناسند!

(2) دانشجويانی که سر می‌زنند. اين دسته هدف مشترکی با مورد قبل دارند. اين‌ها دائماً در پشت در اتاق استادان علافند تا به واسطه سر زدن هميشگی به استادان و پاچه‌خاری و چاپلوسی و استفاده بهينه از انواع دستمال!!!! به هدفشون برسند. و چقدر من بدم ميآد از اين‌ها!

(3) دانشجويانی که در می‌زنند. با توجه به آهنگ که کيه کيه در می زنه من دلم می‌لرزه، اين افراد همواره در فکر جنس مخالف بوده و هدفشان از دانشگاه لزوماً عشق و عشق بازی و در دل خونه‌ی معشوق زدن می‌باشد. البته اگر به کام دلشان برسند که فبهاالمراد ولی در غير اين صورت از درد عشق پرپر می شوند و از دانشگاه پر می‌زنند!

(4) دانشجويانی که عر می‌زنند. اين گروه هر کاری در دانشگاه می‌کنند الا درس خواندن که گهگداری ترکيبی از موارد فوق را شامل می‌شوند. اين افراد در بسياری مواقع در سه ترم فارغ التحصيل می شوند (با سه ترم مشروطی پشت سر هم) و از دانشگاه پر می‌زنند!

نکته انحرافیI : خوب دسته جانبی هم مربوط به افرادی است که به هر دليل درسی يا انضباطی يا سياسی يا اجتماعی يا عاشقی يا ... از داشگاه اخراج شده يا پر می زنند!

نکته انحرافیII : با توجه به اين شعر پر معنی مولانا که :
آن‌چه شـيـران را کند روبـــه مــزاج
احتياج است احتياج است احـتـياج
(ازدواج است ازدواج است ازدواج)
ممکن است جای اين افراد در طی قرون دست‌خوش تغييراتی بشود!

Posted by dordikesh at 02:51 PM | Comments (1)

December 18, 2003

نمايشگاه فن آوری يا فنّاوری ؟

چند روزيه که سرگرم غرفه داری در نمايشگاه (ICT (Information Communication Technology در تبريز هستيم. البته نمايشگاه به مناسبت هفته پژوهش برگزار شده و در سطح شهر با عنوان دستاورد های فناوری استان براش تبليغ . نمايشگاه بدی نيست ولی به قول معروف به هر جزئی ز حسن او قصوريست. اوليش مربوط به تبليغاته. مثلاً در همون تبليغات سطح شهر روی پارچه‌های بسيار بزرگ نوشته شده ، دستاوردهای فن آوری!!؟!؟ من نمی دونم فن آوری چه معنايی می تونه داشته باشه که اين ها با اعتماد به نفس به جای فناّوری استفاده می کنن. مشکل دوم دوری بيش از حد نمايشگاه هست که باعث قلت مراجعه کنندگان شده. مشکل بعد مربوط به غرفه دارانه. جدا از غرفه داران دانشگاهی، هفتاد درصد غرفه‌ها هيچ ربطی به پژوهش و امثالهم ندارن. مثلاً در يه قسمت يه سری تابلوهای نقاشی گذاشتن. هر چی فکر کردم ربطش رو به فناوری درنيافتم! مثلاً غرفه‌هايی مثل کانون ايران‌گردی و جهانگردی (که البته به درد من خورد و عضو شدم!) يا کاگزاری بورس و يا کتابفروشی‌هايی که فقط کتاب های عشقی به علاوه کتاب‌های کنکوری داشتند چه ربطی به پژوهش و فناوری دارن من نمی‌دونم. بيخود نيست که از نظر تحقيق و پژوهش در سطح کشورهای خليج فارس مثل قطر و بحرين و ... هستيم!!!!! (لعنت بر ... )

ما هم که اونجا بوديم محوريت کار روی يه نفر بود که بيشتر از اين که دنبال نمايش کار تحقيقاتی دانشگاه باشه به دنبال کسب مشتری برای خودش بود که البته موفق شد يه قرارداد خفن با يه شرکت خفن (ترجيحاً اسمش رو نمی‌گم) ببنده. من هم بايد دنبال پاچه‌خاريش باشم تا من رو هم وارد کار کنه. حاضرم از جنبه‌های ماديش بگذرم (که خيلی هم کلانه) ولی وارد پروژه بشم که چيز ياد بگيرم. کجای دنيا يه همچين دانشجويی پيدا می‌شه؟!

حالا تو اين مدت دو تا از مقامات کشوری هم از غرفه ما ديدن کردند. يکيش استاندار آذربايجان شرقی و ديگری نمايند مجلس. اولی کاملاً آدم آگاهی بود و آثار تحسين در چهره‌اش هنگام توضيحات ديده می‌شد. ولی دومی، جناب اعلمی (از نمايندگان فعال اصلاح طلب) انصافاً هيچی بارش نبود و خنگ تشريف داشت. الکی گوش می‌کرد و حاضرم شرط ببندم ساده‌ترين لغات انگليسی رو که دوستم براش می‌گفت نمی‌فهميد. بعد برای اين که سريع از معرکه فرار کنه از دوستم پرسيد بچه تهرانی؟ اونم گفت آره. بعد هم از منطقه زندگيشون پرسيد و وقتی هم جواب شنيد مثل اين آدم‌های احمق گفت بچه مايه داری پس و با خنده مزخرفی رفت! حالا هم چين افرادی می‌خوان برای ما وزارت پست رو استيضاح کنن که چرا سايت فيلتر می‌کنی!! يارو نمی‌دونه کامپيوتر چی هست چه برسه به اينترنت. همين جوری مملکت خر تو خر می‌شه و وزير پست در صحن مجلس می‌گه ما فيلتر نکرديم ، صدا و سيما فيلتر کرده. آخه مزخزف‌ها صدا و سيما رو چه به فيلتر اينترنت. چه معنی داره. در غم اين فاجعه اگر مسلمانی بميرد من او را ملامت نخواهم کرد(امام دردی‌کش).

به سرم زده منم برم برای کانديداتوری مجلس اين دوره اقدام کنم. من چيم از حسين درخشان کمتره! تازه اگه انتخاب بشم به عنوان جوان ترين نماينده می‌شم جزو هيئت رئيسه موقت. حداقل حسن نماينده مجلس شدن جدا از جنبه‌های مادی اينه که موبايل آدم Private Number می‌شه و به راحتی ميشه مزاحمی زنگ زد و روی بعضی‌ها رو کم کرد!!!

به هر حال سرگرمی بدی نيست غرفه داری. نمايشگاه‌های خارج از تهران به درد لای جرز میخوره. امیدوارم نمايشگاه هفتم دی تهران (اگه اشتباه نکنم) خوب از کار دربياد! کسی نمی‌خواد قرار وبلاگی بذاره ، بعد من شرکت نکنم!

Posted by dordikesh at 01:47 AM | Comments (0)

December 04, 2003

حکايت مستراح

حدوداً يکی دو هفته پيش بود که در روزنامه همشهری مطلبی خوندم در مورد روز جهانی WC. احتمالاً خود مطلب هم با تأخير چاپ شده بود. اون وقت فکر کنم من يک ماه از زندگی عقب باشم ولی چون موضوع از دغدغه‌های ذهنی خودم هست دلم می خواد يه توضيح کوچولو بدم!

طبق گفته‌های همون مطلب دست‌شويی های کشور سنگاپور به عنوان تميزترين دست‌شويی عمومی جهان شناخته شد. می‌گويند فردی رو با چشم بسته به يکی از اين دست‌شويی ها بردند و وقتی ازش پرسيدند که فکر می‌کنی کجا هستی با اطمينان گفت در يک مغازه عطرفروشی!!! گويا در دست‌شويی‌ها دو سه نوع عطر هست که مردم از آن‌ها هنگام بيرون اومدن استفاده می کنن. سيستم هم اين جوريه وقتی می‌ری تو چراغش قرمز می‌شه و درها قفل. تا موقعی که دست‌ها شسته نشه اون چراغ سبز نمی‌شه و به نوعی زندانی می کنه!!
البته من خودم از يکی از آشناها شنيدم که در يکی از کشورهای همون اطراف سنگاپور در مسجد‌هاشون WC خيلی تميزی بود که مشکلش اين بود که بايد با پای برهنه می‌رفتی تو!!!! اين هم از عقايد اسلام اون طرف‌ها که علیرغم اين طرف با جنگ و خون‌ريزی نرفت. هدفشون از اين کار چيه خدا می دونه!!

بعد از سنگاپور هم کشور سوئيس انتخاب شد که تميزی مردمانش شهره عام و خاصه. گويا انداختن يک آب دهان در اين کشور با جريمه همراه خواهد بود. حالا اگر کسی شخصی را حين تخليه (دست‌شويی بيابانی) ببيند کارش ساخته است. جريمه که بماند تا بيست و چهار ساعت زندانی هم در انتظاره (به علت تخريب طبيعت! ).

ديگه نمی ‌دونم چه کشورهايی در اين سنجش مورد توجه قرار گرفتند. اميدوارن ايران نبوده باشه چون معلومه نتيجه چيه. اگر بيان تو ايران يه نفر رو چشم بسته به يک دست‌شويی عمومی ببرن نتيجه مشخصه. طرف درجا خفه می‌شه (از حجم بالای H2S) و اصلاً به مرحله جواب‌گويی نمی‌رسه. چيزی که خيلی زور داره اينه اون جا که بهترين WC رو دارن پول گرفتنی درکار نيست. ولی اين جا به محض اين که بيای بيرون معمولاً يک پيرمرد انتظارت رو می‌کشه که اگه بخوای از دادن پول طفره بری، داد و هوار راه ميندازه.

راستی تا يادم نرفته بد نيست به يکی از چيزهای جالب که در شهر مهاباد (شهری نزديک اروميه در استان آذربايجان غربی) ديدم ، اشاره کنم. در مراجعه به يک دست‌شويی عمومی در سطح شهر ديدم که بله دست‌شويی‌هاشون در ندارن! يعنی يه جوری به صورت L ساخته شدن و فاقد در هستند. با کلی شک و ترديد و بعد از يک ساعت و نيم مشاهده افرادی که با خونسردی از اين سيستم استفاده می‌کردند، اقدام به استفاده کردم . بعدها که با بچه‌های مهابادی صحبت کردم ديدم همه دست‌شويی‌هاشون اين جوريه!!! نمی‌دونم در بقيه شهر‌های کردنشين هم اين جوری هست يا نه. کاش يکی بياد تحقيقی در اين مورد بکنه. اين‌ها دست غربی‌ها رو هم بستن.

خلاصه واقعاً دم اين چينی‌ها گرم که اين روز رو راه انداختن. کاش دولتمردان ايران هم به اين مهم می‌پرداختن. اگر يکيشون با من بياد تا من به دست‌شويی بين راهی در شهر های مختلف ببرمش ، مطمئن باشيد ايران هم به جرگه‌ی فعالان اين بحث خواهد پيوست!

نکته‌ی کنکوری : WC مخفف کلمه Water Closet هست که در کل به معنای کمد يا محفظه آب هست. انصافاً واژه مستراح (محل استراحت) واقعاً با معناست يا مثلاً تالار انديشه که توپ تره!

به اميد ايرانی آباد با دست‌شويی عمومی آبادتر!

Posted by dordikesh at 12:37 PM | Comments (0)

October 26, 2003

ماهی برای همه!!!

ماه رمضان مبارک
خوب ماه رمضان هم اومد. کلاً از اين ماه خيلی خوشم مياد. محيط جامعه در اين ماه واقعاً جالب می‌شه. جالب‌ترين قسمتش تلاش روزه خواران در پيدا کردن مکان برای خوردن غداهاشونه که تو اون فاصله هر چی دم دستشون هست رو می‌چپونن تو دهنشون. من مرده‌ی سفره رنگارنگ و شيرينی‌های اين ماه هستم و البته اين حرکت که در يه مقطع چيزی نمی‌خوريم ولی بعدش دو برابر حالت عادی می‌تناوليم! البته از ترافيک دم افطار هم بايد ذکر کنم که انگار مردم رو دنبال کرده‌اند!!! از تظاهرهای مردم البته متنفرم ولی جالبه که اکثريت مردم تو اين ماه يادشون ميفته که خدايی در اين نزديکيست !!!

به عنوان شخصی که در يک خانواده روزه خوار بزرگ شدم و همواره بهم می‌گفتند روزه نگير چرا که ضعيف می‌شی!!! در دوران دانشجويی که ازشون دورم ، بدم نمياد تمام روزها رو روزه بگيرم. حداقل به اين خاطر که يک تقويت اراده هست. در مورد بقيه مواردش، برام فرقی نمی‌کنه، چون نخوردن آزارم نمی‌ده . در طول سال سعيم اينه که رفتارم درست باشه حالا بخواد ماه رمضان باشه يا هر ماه ديگه. در هر حال از سيستم روزه گرفتن خوشم مياد.

از اين متنفرم که تا بحث روزه پيش مياد باز بحث‌های کهنه و کلافه‌کننده رو درباره اسلام و ... پيش می‌کشند. به نظرم اين جور افراد خيلی سطحی نگر هستند. عمل روزه گرفتن در هر آيين و در همه اصول روانشناسی تاکيد شده. تا اونجايی که می‌دونم در همه اديان چيزی به نام روزه هست حتی در آيين هندوها.

هميشه بهم گفتند ، خداوند منتظر بهانه نيست که ما رو به جهنم بفرسته بلکه منتظر بهانه هست که ما رو راهی بهشت کنه. بد نيست ما هم سعی کنيم اين بهانه رو به وجود بياريم. مثلاً شنيدم یهودی‌ها يه روزه يه هفته‌ای دارند که يه هفته گوشت نمی‌خورن. خوب چه اشکال داره مسلمون‌ها هم اين روزه رو بگيرن يا برعکس!!!

بد نيست در اين ماه به جای تاکيد بر اين که در يه مقطعی هيچ چيز نخوريم ولی بعد همه چی تموم بشه، طبق يکی از تمرين‌های روان‌شناسی آنتونی‌رابينز اين ماه سعی کنيم هيچ فکر منفی به ذهنمون نياد چه برسه که بخواد به مرحله عمل برسه. يعنی به اين بهانه خودمون رو به درستی هدايت کنيم و البته بعد هم آن را ادامه بدهيم چرا که می‌شه عادت به مثبت فکر کردن، نمود!
در مورد فوايد جسمی خودم تجربه‌ای موفق داشتم . از هر پزشکی بپرسيد به فوايد روزه در دستگاه گوارش توضيحاتی خواهد داد!! ديگه گفتنش جز در آوردن حرص روزه ستيران فايده‌ای نخواهد داشت!

در هر حال در اين ماه احساسم اينه که واقعاً می‌شه نرديک شد به کسی که عمريست از آن غافليم ولی او ... . اميدوارم روزه بگيريد ولی با نيت و هدف درست!!

Posted by dordikesh at 06:01 PM | Comments (1)

October 23, 2003

نان

يکی از مشکلاتی که با افکار سنتی جامعه ايران دارم، احترام بی حد و حصرشون به نان هست. واقعاً برام باور پذير نيست وقتی می‌بينم حتی بچه ها هم نون رو از وسط خيابون و پياده‌رو و ... می‌گيرن و می‌بوسن و می‌گذارنش يه گوشه. به نظر من اين عمل يک توهين و اصلاً شرک کامل به مخلوقات خداونده. هر جور فکر کردم نتونستم تا به حال با اين عمل کنار بيام. اگر احترام به زحمت‌هايی باشه که براش کشيده شده هيچ چيز تو اين دنيا بدون زحمت به وجود نمياد اون وقت بايد پفک نمکی رو از وسط خيابون بگيريم ، ببوسيمش و بگذاريم يه گوشه. اگر صرفاً به خاطر گندم و ... باشه که هم رده گندم چيزای زيادی داريم. اگر به خاطر سمبل رزق و روزی هم باشه ديگه بوسيدنش برای چيه؟ اين یعنی کوته فکری چون مثلاً به نون احترام می‌گذارند و بعد اگه چه می‌دونم يه چيز ديگه تو خيابون ببينند با تمام قدرت شوتش می‌کنند!!!! به نظر من احترام بايد به تساوی و بين تمام عناصر طبيعت باشه چه خودش بالذات باشه يا ما به وجودش بياريم!!

يک سوال ديگه در ذهنم اينه که کی گفته ترک‌ها به نون بربری علاقه‌مند. تو اين مدتی که تبريز بودم يه دونه نانوايی بربری نديدم. بلکه يه نونايی هست موسوم به نان روغنی (يا کره‌ای) که هر چند قيافه شبيه بربری دارند ولی طعمش اصلاً شباهت نداره. به نوعی می شه گفت بربری غنی شده!!! نون مورد علاقه ترک‌ها نون لواشه و تو هر محله سه چهار تا هست. البته دليلش بايد مقرون به صرفه بودنش باشه. در هر حال نانوايی سنگکی هم چند تايی بيش نيست هر چند همه ديزی فروشی ها و قهوه خانه ها خودشون تنور نون سنگک دارن!

در هر حال اگه معيار ترک بودن علاقه به نون بربری باشه من از همشون ترک ترم ( هر چند سنگک چيز ديگريست). چون عاشق طعم نون خالی هستم. اون قدر که اگه نون تازه بهم بدم حاضرم همون رو به عنوان يه وعده غذايی بخورم. اکثر انواع نون اعم از فانتزی و محلی رو تجربه کردم. حتی يه نون کوهی خوردم که اگه بهم نمی‌گفتند خوردنيه عمراً لب نمی‌زدم چون روی سنگ رو هم سفيد کرده بود! هيچ وقت هم نان آوری خوبی نمی‌شم چون هر وقت که نون که می‌گيرم تا خونه نرسيده نصفش رو می‌خورم!
اين شعر هم تقديم به ...

طعمی که داره بربری سنگک نداره، بربری
قـدی کـــه داره بـربـری لـواش نداره، بربری
عيـبـی کـه داره بربری لهجه مياره ، بربری

Posted by dordikesh at 11:05 PM | Comments (1)

October 10, 2003

تقديم به جامعه فيمينيستی!

برای فيمينيست‌ها که صفا کنند
اگه دقت کرده باشين در جامعه وبلاگ‌شهر کم نيستند افرادی که دم از فمينيسم و امثالهم می‌زنن! راستش رو بخواين با غالبشون مشکل دارم. حالا می‌گم چرا!!

بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن‌ها خوبند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن‌ها بد نيستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند مردها بد هستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن‌ها از مردها بهترند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند مردها بهتر از زنان نيستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زنان از مردان کمتر نيستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن و مرد برابرند ولی حقوق زنان رعايت نشده است.(تنها مورد معقول)
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون ديشب با شوهرانشان دعوا کرده‌اند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون از شوهرشان طلاق گرفته‌اند.( و صدالبته مقصر آن‌ها نبوده‌اند)
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون دوست پسرشان به آن ها خيانت کرده است!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون در ايام کودکی زياد اين را شنيده‌اند که دخترها پنيرند، دست بزنيد می‌ميرند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، فقط برای فرستادن سيگنال عشق و دوستی (طبعاً عناصر ذکور و برای پاچه‌خاری يا همون [...] )
بعضی‌ها فيمينيست هستند، فقط برای اين که بگويند ما هم هستيم!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، شايد چون اسمش قشنگ است يا احساس می‌کنند کلاس دارد!
بعضی‌ها اگر فيمينيست نباشند ، چه باشند!

چيزی که مسلمه اينه که هدف اين فيمينيستان اصلاً واحد و يکپارچه نيست! يعنی هر کدوم از ظن خودشان يار شده‌اند و قضيه رو لوث کرده اند. به شخصه فکر می‌کنم کسی که کباده‌ی فمينيسم می‌کشه قبول کرده که زنان برابر با مردان نيستند و حالا بايد جبران کنن! در حالی که فکر نکنم اين جوری باشه! حتی در جامعه مردسالار ما هم همواره احترام به زن بوده و هست. فکر نکنم بحث برتری اصلاً جالب باشه. به نظر من از جمله حرف‌هايی که در اين زمينه بايد زده باشه اينه که چرا رهبر انقلاب مردمی!!!! ما بايد کسی باشه که در دوران قبل از انقلاب سابقه مخالفت با حق رأی زنان رو داشته. اون موقع زنان کجا بوده‌اند؟! چرا اين افراد بايد جامعه‌ای به وجود بيارن که بسياری از زنان بی‌سرپرست مجبور به تن‌فروشی بشن؟!؟ و خيلی از اين چراهای ديگه! ولی می‌بينيم در اين وبلاگ‌ها که مثلاً بررسی می‌کنن که در گذشته زنان اين جوری بوده‌اند الان اون جوری شده‌اند ، پس زنده باد زن و مرگ بر مرد و ... و حرف‌های صدتايه‌غاز ديگه! جالب اينجاست که اين حرف‌ها رو می‌زنن بعد مستقيم يا غيرمستقيم می‌گن که وظيفه مرد هست که خرحمالی کنه و خرج خانواده رو بکشه و ... .
تنها پيشنهادی که می‌تونم بکنم اينه که اين افراد به جای کل انداختن برای اثبات برتری يکی از طرفين سعی کنن اون قدر به حساب بيان که وقتی می‌بينن در حق کسی اجحاف می‌شه قدرت دفاع ازش داشته باشن. نه که حرص بخورن و فمينيست بشن! خودشون بهتر زنان بزرگ تاريخ رو ميشناسن که به جای حرف، عمل کردند!

پی‌نوشت: خوب همين الان بهم خبر دادند شيرين عبادی جايزه صلح نوبل گرفت!! خوب مبارکه به خصوص برای فيمينيست‌ها!! (چه جالب که دقيقاً مصادف شد با نوشته فيمينيستی من!!! يه چيزی میگن: شاهد از غيب و ...!)هر چند خيلی عاليه ولی اميدوارم ايرانيان اعم از زن و مرد به زودی جايزه‌ نوبل غير از صلح رو بگيرن!

Posted by dordikesh at 07:40 PM | Comments (10)

September 26, 2003

جامعه وبلاگ شهر

دريچه و دختر!!!!!
سه راه داره! اول اين که در وبلاگ رو تخته کنم. دوم اين که مطلب در مورد خودم ننويسم و سوم اين که انگليسی بنويسم که همه حال نداشته باشن مطالب رو بخونن. راستش من فکر می کنم جامعه وبلاگ ايران هم چون بازتابی از جامعه ايرانه. می تونی ببينی به طور مخفی و نه خيلی بارز اين جا هم بخل و کينه و ريا و حسد و .... شغل دوم مردمشه!! توهين به دوستان عزيز و گرامی نمی کنم. جون من به خودتون نگيرين. دارم کلی صحبت می کنم. شايد علت عدم بروزش هم اين باشه که اين جا تريپ ها تو کلاس گذاشتن و دم از شريعتی زدن و فروغ زدن و ... هست. از وبلاگ هم داره بدم مياد!
برای چندمين بار، بعد از ذکر يه چيز در وبلاگ يه حادثه بد در همون رابطه برام پيش اومد. چند وقت پيش گفتم يکی از لذت های زندگی رانندگی در شب هست. امشب وقتی با تنی چند از دوستان با ماشين رهسپار جايی بوديم. در يک تقريباً اتوبان و با سرعت 110 کیلومتر در ساعت ، افتاديم تو چاله ای در وسط جاده که يه متری عمق داشت!!!!! و پنچر که کرديم هيچ ، پدر ماشين و رينگ و همه چی دراومد و به اندازه يک تصادف آسيب ديد و تق تق صدا می کنه! تازه شانس آورديم لاستيک نترکيد!! خلاصه از دماغمون در اومد!! البته شانس اصلی اين بود که تصادف سراغمون نيومد. تا اطلاع ثانوی من نه وجودی ندارم و نه توضيحی در رابطه با آن!!!

نمی دونم چی فکر می کنين. ولــی اولين بارم نيست. تا حالا چند بار آزمايش کردم و ديدم!!! ديگه آزموده را آزمودن خطاست!!

Posted by dordikesh at 03:58 AM | Comments (2)

September 25, 2003

خزرشهر

آقا عجب دنيايیه اين خزر شهر و البته باقی شهرک‌های شمالی. حتماً عکس‌هاش رو در سایت روزی دات کام ديدين. قبلاً هم يه مطلبی در موردش نوشته بودم! راستش اين چند شب رو اون جا پلاس بودم، اون قدر که بعيد نيست به زودی عکس من رو هم اون جا بذارن. البته عمراً آدم تابلويی نيستما! همين جوری در طی مدت حضورم با وقايع جالبی روبه روشدم که با اجازتون صحبتی نمی کنم ازشون . چون ممکنه به جرم ترويج فحشا و فساد بعدها در دادگاه عليه من استفاده بشه!!! ولی با خودم گفتم چه جالب می شد اگه کسی حال داشت يه گزارشی و يا حتی وبلاگی در مورد اين شهرک های شمالی ايران می نوشت. آدم وقتی جامعه رو می بينه که بعضی ها به نون شبشون محتاجند و بعد مياد ماشين ها و تريپ های آدم های موجود رو می‌بينه اصلاً یه جوری می‌شه. طرز برخوردها و اهداف و ... همه جای بحث دارن! انگار آدم های اين جور جاها رو خلق کردند که خوش بگذرون و با جنس مخالف مراودات داشته باشن و البته از پول باهاشون بخرجن!!! و با اجازتون از همچين آدم هايی اصلاً خوشم نمياد. احساس می کنم برای جامعه مضرند!
هميشه هم اين جور مواقع کلی بازيگر و خواننده (طبيعتا از نوع پاپ) به اين مکان ها تشريف ميارند و فعاليت هايی نيز می کنن اون قدر که یکيشون به يکی از آشناها شماره داده بود. امسال هم چند بازيگر در پيت اومده بودند!!! حيف که ارزش هيچ کدوم به اندازه ای نيست که اسمشون رو بيارم. ولی اون بچه پررو دروغ گو ، همونه که صداش تو تريپ لوله بخاريه و می گه : ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه P:!!
البته اين شهرک های ساحلی به نوعی باعث اشتغال زايی هم ميشن. اول اين که رستوران های اون جا همه چی رو قيمت سرگردنه‌ای و به اندازه خونتون می‌دن. نمونه بارزش يه قوری چايی 1000 تومن يا قليون مزخرف ميوه‌ای 25000 تومن. اصلاً يه چيزيه. خوب ملت هم در همين سه ماه + عيد، پول کل سال که مورد نيازشون باشه رو تقديم می کنن!
يه همچين حالتی هم برای بسيجی‌ها و امثالهم هست که اين جور مواقع سنگ ناموس مملکت رو به سينه می‌زنن. هی گير می‌دن و به نوعی به قول خودشون از مملکت علی!! حفاظت می کنن! البته مشکل همشون با چند برگ سبز ( تحفه درويش) حل می شه! و اصلاً هدفشون هم همينه!!!

روش های مناسب برای رشوه دادن : (البته وقتی سوار ماشين هستين)
بهترين و تنها روش مؤثر اينه که وقتی طرف ازتون کارت گواهی نامه يا شناسايی خواست چند برگ بذارين زيرش . البته اگه کارت ماشين هم خواست ميتونين اقدام کنين! اگه اين کاره بود که ميگيره. اگر هم نبود بگين پول زيرش چسبيده بود. دوستان من يه بار همين کار رو کردند. البته فقط هزار تومن. يارو گفت تعداد ما زياده و بيشترش کن . اونم همين جوری داشت می‌گذاشت کف دستش، گفت اين جوری نه. بذار زير همون گواهی نامه!!!!!! ( من مرده شرم و حياشون هستم)
کاش زودتر اين رو بهم می‌گفتن تا مثلاً اين موقع گرفتار نمی شدم!!!!

حالا حتماً می‌گين چرا خودت می‌ری. اولين دليلش اينه که دوستان گير می دن بيا. دوميش اينه که از خونه نرم بيرون چشمام می ترکه از پشت کامپيوتر نشتن! و سوميش هم اينه که بالاخره يکی بايد باشه اون جا تا ببينه مملکت دست کيه و توضيح بده!!!

Posted by dordikesh at 11:52 PM | Comments (1)

September 18, 2003

آخيش!

آخيــــــــش! بالاخره تموم شد!
دانشگاه ما هم نوبریه به خدا. 26 امتحاناتمون تموم شد. 27 انتخاب واحد و 29 شهريور شروع کلاس ها در ترم جديد!
در مورد امتحانات هم بايد بگم اينقدر لطف خدا شامل حالم شد که خودم مونده بودم. عجب حالی می ده آدم يه ترم لای کتاب رو باز نکنه ، کوئيز ها رو يا ندی يا سفيد تحويل بدی، ميان ترم يه چيز تو مايه های مينيمم بگيری بعد ده بيست روز بخونی و سومين چهارمين نمره کلاس رو بگيری! يک ماه کامل از تابستونم برای امتحانات رفت. ما دانشجويان نمونه مملکت!! برای اين که به رؤسای دانشگاه حالی کنيم که ديگه از اين غلط ها نکنن ( و حتی اگه آوردنشون خوابگاه و به نوعی گروگان گيری کردن) امتحان عقب نندازن ، دو هفته اول رو نمی ريم سر کلاس!!! چون دانشگاه ما با گروگان گيری و کلی چونه زدن قبول کرد امتحانات در دو نوبت برگزار بشه.
سر قضيه عقب افتادن امتحانات همه بچه های عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه کميته انضباطی شدند و يکی دو ترم تعليق خوردند.اول چون در کمال تعجب NITV مراسم گروگان گيری رو تو ماهواره نشون داده بود و دوم اين که يه احمق از خدا بی خبر تو اينترنت يه نامه از طرف انجمن نوشته بود و کل مملکت رو آفتابه گرفته بود. خلاصه چه تو امتحانات(با سؤال سخت) و چه با برنامه های مزخرف برای ترم بعد از دماغمون در آوردند!

گـنـــه کرد در بـــلــخ آهــنـــگری
به شوشتر زدند گردن مسگری

به زودی آدم می شم و شرايطم عادی می شه فعلاً فقط خستم!! از همه ممنونم بابت همه چيز!

Posted by dordikesh at 01:11 AM | Comments (12)

August 04, 2003

دبی و عرب‌ها

ذاتاً آدمی نيستم که فردی رو به خاطر اصليتش تحقير يا تحسين کنم. ولی به کشورهای دو تا قوم حساسيت زيادی دارم. یکيش ترک‌ها ( مال خودمون رو نمی‌گم) و ديگری عرب‌ها. حسايتم از اون جا ناشی می‌شه که می‌بينم يک شانزدهم ما هم فرهنگ ندارند ولی از ما (به خاطر حماقت‌های خودمون البته) پيشرفت بيشتری کردند. شايد يه خورده مغرضانه باشه ولی ايمان دارم افرادی مثل من کم نيستند.
همه ما در مورد دبی شنيديم که اصلاً بهش می‌گن آمريکای کوچک و از اين جور چيزا. يه چيزی در موردش شنيدم که بسی جای تأمل داره. بچه‌ی يکی از آشنايان در هواپيمايی امارات کار می‌کرد. اونجا با يه پسر ايرانی آشنا شد و تصميم گرفتن همونجا عقد کنن. خيلی جالب بود که پدر دختره از ايران پا شد رفت دبی که بله رو بگه و به عقد هم در بيان و محرم بشن. يعنی دختره پشم. انگار بابای دختره قراره با داماد بره سفر سانفرانسيسکو!!!!!!! خوب همين که زنده به گور نمی‌کنن مرام ميذارن. حالا يه سری پست‌فطرت هستن تو همين ايران که دخترهای ايرانی رو صادر می‌کنن به دبی. آخ که چقدر لجم می‌گيره!!
می‌گن اگه بری دبی غم‌باد می‌گيری. عرب‌هايی رو می‌بينی که سرتاپاشون دوزار نمی‌ارزه ، اون وقت ماشين‌های آخرين مدل و خانوم‌های آخرين مدل زير پا و زير ... هست. البته نمونش تو ايران هم هست منتها با هيبت آخوند و محدودتر. تفاوتشون هم در اينه که عرب‌ها پولشون از نفته، آخوندها از خون مردم.

بهتره تمومش کنم. شايد بعضی از دوستان مقيم دبی ناراحت شدند!!! در هر حال روزی رو می‌بينم که به جايگاه گذشته برخواهيم گشت. اندکی صبر سحر نزديک است...!

Posted by dordikesh at 03:16 AM | Comments (7)

July 26, 2003

ياد آر ز شمع مرده ياد آر !

اينم از شانس ما! ديشب ديدم تمام سايت‌های بلاگ اسپات و پرشين بلاگ به راحتی باز ميشدن. خوب معلوم شد که مسئولان مملکت فقط دل‌نگران اين بودند که بنده مستقل بشم و کمی بيفتم تو خرج . اون موقع هم خيلی لجم می‌گرفت که سايت افرادی چون مسعود بهنود و عليرضا نوری‌زاده باز هستن ولی وبلاگ افرادی مثل من که اصلاً به شقيقه ربط هم نداشتيم بسته شده بود. به قول حسين درخشان مملکت خرتوخری! نمونه بارزش اينه که تمام دنيا قاضی مرتضوی رو قاتل زهرا (زيبا) کاظمی می‌دونه ، اون وقت جناب آقای هاشمی شاهرودی ( نجفی ) همين بی‌پدر رو مسئول کشف قاتلش می‌کنه! دقيقاً من رو ياد محاکمه‌های منصور حلاج ميندازه. وقتی شرايط اون موقع رو می‌خوندم می‌گفتم عجب اين عرب‌ها نامرد و ... بودند. آشکارا ظلم و بی‌رحمی می‌کردند اون هم به نام دفاع از اسلام! حالا دارم می‌بينم که تاريخ داره تکرار می‌شه اون هم به دست عرب‌های ايرانی‌نما.
بالاخره دو تا پسر صدام (عُدَی و قُصَی) دستگير شدند، در موردشون می‌گن که مثلاً عدی که رئيس فدراسيون فوتبال عراق بود يک سری شکنجه‌گاه داشت برای فوتباليست‌ها و خانواده‌هاشون که در صورت شکست ازشون استفاده می‌کردند. يکی از آشنايان می‌گفت بيچاره مردم عراق در دست چه کسانی اسير بودند. با خودم گفتم ، صد رحمت به عراق که فقط در دست صدام و خاندانش اسير بود. حالا ما ايرانی‌ها معلوم نيست از کجا و توسط چه کسانی داريم چپاول می‌شيم . ايران خوبی بود. به قول معروف ياد آر ز شمع مزده ياد آر!
و به قول داريوش :
دلم تنگ است،
دلم می‌سوزد از باغی که می‌سوزد.
نه ديداری!
نه بيداری!
مرا آشفته می‌دارد، چنين آشفته بازاری!

Posted by dordikesh at 12:45 AM | Comments (3)

July 06, 2003

مراسم (جشن) قلعه بابک ياجمهور يا بَذ

راستش بيشتر از اين که بخوام در مورد مراسم جشن تولد امسال بابک خرمدين بنويسم ترجيح می‌دم راهنمايی باشه برای کسايی که می‌خوان سال‌های بعد شرکت کنن. چون خودم خيلی تو وب گشتم و چيز مناسبی نيافتم.

1) در مورد تاريخ دقيق مراسم هنوزم مطمئن نيستم. يکی می‌گه 6 تير. اما مثل اين که 12 تير تولدشه. من که 13 تير رفتم و مراسم هم بود. شايد دو تا روايت باشه. بعد مثلاً هفته بينش رو هم هفته وحدت آذربايجان اعلام کنن!!

2)خوب قلعه در شهر کليبر هست. جای ماشين روش تا دم هتل بزرگ!! بابک هست که رونمای آجری داره!! می‌گفتند ديروز دم هتل جشن بوده و امروز تو خود قلعه. حتی يکی می‌گفت اونجا ساعت 11 کيک بزرگی رو که پختن، می بُرن. ما که چيزی نديديم.

3) اصولاً اگه خواستين يه روزی به خود قلعه بابک برين حتماً بايد خودتون رو برای يک کوهنوردی کامل آماده کنين. راه بسيار نفس‌گير و در مقاطعی صعب‌العبور داره که حداقل يک ساعت و نيم هم طول می‌کشه. تازه بايد دعا کنين که بارون نياد که احتمالاً به جای قلعه سر از دره در بيارين. من که يه کفش در راه بابک اهدا کردم. در ضمن کرم ضدآفتاب هم فراموش نشه تا مثل ما نسوزين!!!!!

4) اوائل جايی که بايد کوهنوردی رو شروع کرد شهرداری اومده روی کوه پله‌های سنگی گذاشته. هرچند امنيت رو بالا برده ولی سيستم فوق‌العاده مهندسی پله جون آدم رو از يه جای آدم در مياره. و همون اول آدم رو از بالا رفتن نااميد می‌کنه در حالی که بقيه اون‌جوریام سخت نيست. اين قسمت همون قسمتی که گويا بابک در هنگام حمله عرب‌ها سنگ می‌غلتونده و اون‌ها رو نابود می‌کرده. تا يادم نرفته در همين جا از شهرداری کليبر درخواست می‌کنم که از سنگ‌گذاری بقيه راه خودداری کنه!!

5)ما چهار نفر بوديم که دو نفر نفس کم آوردند. جدا شديم و تا آخر روز هم همديگر رو پيدا نکرديم. موبايل هم تا در طول راه قلعه در تنها و تنها دو سه نقطه آنتن می داد. همينش قابل انتظار نبود. البته کار رو راه ميندازه. من و دوستم يه نفس کلش رو رفتيم . بقيه هی توقف می‌کردند. اول فکر می‌کردم با سختی راه افراد کمی اون بالا باشن. ولی وقتی به قلعه رفتم و بچه‌ها و حتی پيرزنی با عصا رو ديدم کلی تعجب کردم. ا
لبته گم کردن دوستام قيمت سنگين داشت که دوربين دست اون‌ها بود و من عکسی نمی‌تونم بذارم اينجا.

6) کل جشنی که از قبل برامون تعريف کردند و ما برای ديدنش لحظه شماری می‌کرديم تجمع يه عده بود با دادن شعارهای برای آذربايجان. بعد هم تک و توک نواختن سازهای محلی به نام عاشيق. دو سه مورد هم حرکات موزون هم مشاهده شد. همين!

7) راستش يه تبريزی رو با خودمون برديم که مترجممون باشه. اين دوست تبريزی ما که بسيار متعصب هم بود با کمال ميل و با خلوص نيت!! شعارها رو برام ترجمه کرد . همش که ياشاسين آذربايجان می‌گفتند تو همون مايه های زنده باد آذربايجان. ولی خيلی از شعارها برای قره‌باغ بود که گويا براش بين آذربايجان و ارمنستان جنگه. اين‌ها هم هم شعار می‌دادند که قره‌باغ بايد به ما ملحق بشه و ما هم جدا بشيم!!! (نمی‌دونم نظر خود قره‌باغی‌ها چيست؟!؟!) شايد قبلاً که به ما می‌گفتند از ارمنستان و آذربايجان برای اين مراسم ميان در کل همين قره‌باغی‌ها بودند. شعارها ادامه پيدا کرد تا يه پرچم درآوردند. يکی می‌گفت پرچم بابکه. يکی می‌گفت پرچم آينده آذربايجان خودمون! در هر حال همون پرچم ترکيه با يه سبز و آبی اضافه بود. اميدوارم حداقل که کشور ترکيه( همون عثمانی) از اين‌ها ماه و ستاره رو گرفته باشه نه اين‌ها از اون. شعارها ادامه داشت تا شعاری رو که دوستم نبايد ترجمه می‌کرد رو برام ترجمه کرد و اون هم دشمن دانستن ارمنی و روس و فارس بود. بعد از اين در اون همه جمعيت متعصب ترک تا دو سه ساعت جرأت نداشتم فارسی صحبت کنم.

8) بايد بگم خودم از مخالف‌های صددرصد جدايی هستم چرا که اگه يکی جدا بشه بقيه هم شير می‌شن و ايران تموم می‌شه. يه جورايی ديروز حالم گرفته بود و می‌گفتم کاش نيومده بودم. آخه تو خود تبريز از اين خبرها نيست. با توجه به حالی که اخيراً دولت داره ميده به اين ها نبايد مشکلی باشه. هرچند اين جور عقايد افراطی و احساسی که من شديداً باهاش مشکل دارم و معتقدم تاريخ مصرفش تموم شده، در حد همين افراد محدوده و نمی‌شه به همه تعميمش داد. برای من که فقط به خاطر بابک رفته بودم به عنوان يه ايرانی بهش افتخار می‌کردم خيلی سنگين بود که به جای زنده‌باد آذربايجانی که انتظارش رو داشتم به غير خودشون فحش بدن. در کل به غير از خودمون شايد در کل يه خانواده و دو سه جون غير ترک ديدم. اين آخری‌ها هم يه ضبط آوده بودند که صدای آهنگ فارسیش بلند بود. هر کی هم رد می‌شد به ترکی يه چيزی بارشون می‌کرد که مثلاً اون‌قدر فارسی گوش کن تا جونت در بياد. در هنگام شعار دادنها و سوت و کف زدن‌ها احساس می‌کردم عقده‌هايی مربوط به جک‌های ترکی در حال تخليست!!!!! کاش همه به جای آرزوی عدم موفقيت و مرگ ديگران، آرزوی موفقيت و زندگی خودشون رو می‌کردند.
9)تو يه صحنه يه بنده خدا از شدت خوشی نمی‌دونست چی کار کنه، شروع کرد به خوندن آهنگ ديوونه، ديوونه. بهش گير دادند که فارسی نه! ترکيش رو بخون و اون هم شروع کرده به خوندن : دَلِه، دَلِه!!!! ( يادم باشه يه صحبتی با منصور بکنم!!)

10) در کل بايد بگم با کمال شرمندگی خيلی خيلی کم در بين شرکت کنندگان آدم درست و حسابی ديدم. عموماً تو تريپ راننده کاميون بودند!!!! راستش به نظر ميومد همه از دهات اطراف ميومدند. نگين چقدر خودش رو دست بالا گرفت. اصلاً يکی از راننده کاميون‌‌ها خودم بودم!!! خوبه؟

11) شانس آوردم که به اين دوست تبريزيم گفته بودم که باهامون بياد و کلی بند و بساط و غذا آورده بود وگرنه ما مثل بُز سرمون رو مينداختيم و می‌رفتيم. هر چند چادر‌های فروش نوشايه و ... در طول راه کم نبود.

12) می‌گفتند قبلاً در راه قلعه يه تونل وجود داشت که حالا گم شده. و فکر هم نکنين باستان شناسان ما هم اون رو پيدا کردند و يا می‌تونن. کلاً سيستم باستان‌شناسی ما به گونه‌ايه که وقتی می‌خوان جايی رو بکنن تا مجتمعی، چيزی درست کنن شانسی آثار تاريخی پيدا می‌کنن!

13) توصيه آخرم هم اينه که اگه با ماشين شخصی ميرين که فبهالمراد و نعم‌المطلوب. وگرنه با هر ماشينی که ميرين قرار بذارين تا بياد دنبالتون. چون برگشتنی بايد از سر گردنه ماشين بگيرين!!!!!! ( ايهام رو حال کنين! چون هم سز گردنه است و هم قيمت‌های سرگردنه‌ای) در ضمن به دخترها (به خصوص فارس) اصلاً توصيه نمی‌شه که تنها به هم‌چين جايی برن!! حتماً هم با يکی برين که قبلاً اومده باشه. اين خيلی مهمه.

14) در مورد جدايی طلبی ها هم بايد بگم اين تبريزی‌ها و اردبيلی‌ها به هم فحش می‌دن و يه ثانيه هم ديگه رو تحمل نمی‌کنن اون وقت می‌گن يه کشور به مرکزيت تبريز!!!!! به دوستم می‌گفتم الان کل جهان می‌خواد يک پارچه بشه شما چرا اينجوری فکر می‌کنين؟ می‌گه قبلاً تبريز از تهران بزرگ‌تر بود فارس‌ها حق ما رو خوردن. بذار جدا بشيم به همتون حالی می‌کنيم. واقعاً از اين حرف مشمئز شدم. اگه همه اين جور سطحی فکر می‌کنن بذار جدا بشن راحت شيم. اگه قرار باشه اين جوری باشه با تمام احترامی که برای همه و از هر قومی قائلم و واقعاً برام مطرح نيست که يه نفر مال کجا باشه، بايد بگم که در تاريخ گذشته ترک‌ها همواره افراد وحشی و جنگجو بودند که اين‌ها هم با قرار گرفتن در کنار ايرانی‌ها و آشنايی با فرهنگ ايرانی حرکت رو به جلو آغاز کردند. اين اهانت نيست بلکه واقعيتيست. اما خوشم نمياد از اين‌ها صحبت بشه چون تموم شده. گذشته برای گذشتگان و آينده برای ماست. بهتره از اين حرف‌های صد تا يه غاز دوری کنيم.
مشکل ترک ها سادگی و روی احساس عمل کردنشونه. اين انقلابی بودن ، دعوايی بودن ترک ‌ها و سريع جوگير شدن مربوط یه سادگيست. همچنان که می‌بينيم ننگين بار ترين سلسله ايران مربوط به دوره قاجاريه است که از روی سادگی و ... کل ايران رو تقديم و تقسيم کردند.

----------------------------------

بعد از گير دادن به شمس و مولانا حالا می‌خوام به بابک گير بدم!!!!! بهتره برای خوندنش يه سر به قسمت «نطق پيش از دستور» سايت نبوی‌آنلاين بزنين و به فايل‌های صوتيش گوش بدين.

سخنی از طرف حسنی به بابک و طرفداراش:

و من يک استراتژيک مُهُم دارم برای اون بابک. ای بابک، آخه تو آدامی؟ می‌ری نوک يه کوه که نمی‌دونم کجاست و آدام با ماشين هم بره سه ساعت طول می‌کشه قلعه درست می‌کنی می‌گی من بيست سال مقاومت کردم؟ من خودم از يک نفر شنيدم که سپاه عرب ‌ها بيست سال طول کشيده که قلعه تو رو پيدا کنن وگرنه تو هيچی نبودی. چرا اين قدر دور؟ من با تو هم مخالفم. بهتر بود به جای ساختن قلعه می‌رفتی بيل می زدی که خيلی خوب بود. من هم می‌تونم برم روی نوک کوه اورست يه قلعه بزنم دست کسی هم به من نمی‌رسه و اين از مال تو هم خوبه. من همين جا به همه اعلام میکنم که بابک يک کمونيست بود و اين مزروعی فاسد هم مثل اون بابکه و اگه دم دستم بود با اين بيل می‌زدم تو سرش.
و من يه پيام دارم برای اون عده از افرادی که راهشون رو می‌کشن ميرن برای بابک جشن تولد می‌گيرن. ای بدبخت، ای فاسد، ای کمونيست! می ری اونجا تولد می‌گيری بی‌ناموسی می‌کنی؟ مگه من يادمه کی یه دنيا اومدم و چی شد. شما هم به جای اين کار برين بيل بزنين که هم مايه نشاطه و هم سيب‌زمينی و بادمجون توليد ميشه يکی يک کيلو. می‌ری اونجا می‌گی ياشاسين آذربايجان و زنده باد زبان ترکی. هر چند که اين خيلی خوبه و من با شنيدنش يه جوری می‌شم ولی من با اين هم مخالفم. شما بايد بگين ياشاسين رهبر، زنده باد اسلام که برادرای من هفته ديگه که 18 تيره روحيه بگيرن شما ها رو کتک بزنن. دست من بود همتون رو می‌گرفتم شالاق می‌زدم تا آدام بشين!
و تو ای مجلس، ای احمق به تو هم پيام دارم. با اين که دلم می‌خواد سر به تنتون نباشه. اما همين فردا بايد تصويب کنی که تولد بابک در زمستان بوده. چون در اون صورت با برفی که اونجا مياد با هليکوپتر هم نمی‌شه رفت تا جشن بگيرن و اين يه را حل بسيار خوب و جالب است که من گفتم که از همه بی‌ناموسی ها جلوگيری می‌کنه و از همه چی خوبه!
من ديگه با شما کاری ندارم، شما هم کاری به من نداشته باش و خودآفظ.

Posted by dordikesh at 02:23 PM | Comments (10)

July 04, 2003

طريقت عاشقی

 لطفاً شاش نکنيد!
خيلی به اين تابستون دلم خوش بود. می‌گفتم سه ماه وقت دارم برای خيلی کارها. اومد و امتحانات افتاد شهريور. گفتم اشکال نداره حداقل 2 ماه راحت تعطيلی دارم و فشرده تر کار می‌کنم. فقط مونده بود تا خونه پيدا بشه من تابستونم شروع بشه. الان دو هفته است که دنبال خونه هستم در اين تبريز [...] . دهن ما رو سرويس کردند. تازه مثلاً دانشجوييم، مثلاً قشر تحصيل کرده، مثلاً مهمون تبريزی‌ها، مثلاً آينده‌سازان کشور!!! ، حالا يه اعتماد ندارن خونه‌ای که مستقله و کسی هم نيست رو بدن به دو تا دانشجو. لعنت بر اين حس بی‌اعتمادی ( چقدر اخيراً همه رو لعنت می‌کنم) . نمی‌دونم چرا اين تبريزی‌ها ادعای کلاس می‌کنن. اون‌وقت در اين جور مسائل مثل 100 سال پيش فکر می‌کنن.
بعد از کش و قوس های فراوان يه خونه پيدا کرديم فکر کنم مال بابای باقرخان يا ستّار خان باشه!! کلی قديميه. بالاش هم يک زوج پيرمرد و پيرزن هستند. از اون ها هم هستند که اگه بری تالار انديشه (همون دست‌شويی) و بخوای بلند انديشه کنی!!!!! بيان بهت گير بدن که چه خبره؟ ( به قول خودشون نه خبر دی؟) خلاصه خسته شديم و شايد همين تخفه رو بگيريم. کلی هم بابتش پول می‌گيرن. يا يه خونه پيدا می‌شه در بهترين جای شهر خونه آشغال يا بدترين جای شهر خونه توپ. هر چی هم پول رو ببری بالا گويا اين حس پول دوستی اين تبريزی برانگيته نمی‌شه ( استثنائاً).
حالا نياين گير بدين همه حای ايران همينه و ... . من الان با تبريز کار دارم که تو دو هفته با پول مناسب و ضمانت آشناها هنوز که هنوزه خونه يافت می نشد!
يه خبر که در آينده تو قسمت حوادث روزنامه‌ها خواهيد خواند : "دو دانشجو در خيابان‌های تبريز جان باختند. هنوز علت مرگ مشخص نشده است."( فقط دنبال خونه بودند ،همين!)
راستی در تائيد حرف‌های گذشته يکی از بهترين پيتزا فروشی‌های تبريز و شايد بهترين، که در ايام باز بودن دانشگاه‌ها بايد 45 دقيقه صبر می‌کردی تا جا گيرت بياد الان که دانشجو ها رفتند، شب‌جمعه هم عمراً پر نمی‌شه. ديگه حرف نمی‌زنم. من با قوم و اينا کار ندارم. واقعيته به خدا.

--------------------
اصلاً يادم رفته بود. تولد بابک خرمدين رو تبريک می‌گم. الان مردم آذربايجان ازتولّد بابک به عنوان روز آذربايحان و از اين جورچيزا حرف‌ می‌زنن ولی من ازش خوشم مياد چون برابر سلطه خواهی عرب‌ها( ننگ) مردونه ايستاد. البته دلايل ديگه هم داره. ولی وقت ندارم که بگم چون بايد برم بخوابم چون می‌خوام فردا برم قلعه بابک ( در شهر کليبر) در مراسمش شرکت کنم.راستی وبلاگ خانوم در اينجا توضيح داده که کفايت می‌کنه! می‌گن نيروی انتظامی ريخته در حالی که با شلوغی‌هی اخير بعيد می‌دونم کاری به کار کسی داشته باشه. حالا حالاها بايد به مردم باج بدن. به خصوص که الان با سر برای هفته آينده کنسرت و ... ميذارن تا ملت خوش باشن و در شلوغی‌ها شرکن نکنن!
--------------------
از دست اين وبلاگ ديگه کلافه‌ام. يه روز خودش کار نمی‌کنه. يه روز عکس‌ها نيستند. يه روز نظرخواهی گير می‌ده ( کسی ندونه فکر می‌کنه سيستم ايرانيه!!). ولی حتماً و حتماً تا آخر تير يا دات کام يا دات نت خواهم شد. فقط يه روز مونده يه نظرخواهی می‌کنم که دقيقاً اسمش رو چی بذارم بهتره ، چون اسم دلخواهم قبلاً گرفته شده. کسی پيشنهاد نداره؟
--------------------
پسرعموی هم‌خونه‌ايم هم اومده. با توجه به تعريفاتی که از قليون های تبريز شنيده بود گير داده بود که بريم قهوه‌خونه. قهوه‌خونه های تبريز هم شوخی نيست. همه سبيل‌کلفت و از ترک‌های دوازده سيلندر. قليون هم از اين تنباکوهای ميوه‌ای نيست که سوسول بازی باشه که الان همه و البته خانوم‌ها هم می‌کشن (من نگفتم خانوم‌ها سوسول هستندا منظور ظرافتشون بيد!!!!). تنباکوی کاشان و خوانسار هست که دود نداره ولی کارشو خوب انجام مي‌ده. خلاصه رفتيم من را که کاری با دود و امثالهم نيست ولی دوستان همه کله پا شدند. يه چيز جالبی نوشته بود در يکی از تابلوهای قهوه‌خانه که به عنوان حسن ختام ميگم :

عاشقی را بايد از قليان آموخت؛
آتشی بر سر،
آهی بر دل و
اشکی بر دامن دارد!

همواره دلهايتان بی کينه و حسد و شاديتان افزون و آسمان عشقتان آبی باد!

Posted by dordikesh at 12:47 AM | Comments (8)

June 02, 2003

زنان، موجوداتی قابل تقدير

آنگاه که انيشتين درماند!
اين حقير را خاطر از آن نيست که چرا مر تصميمم آن شدی که اين مطلب را بنگارم( شايد خواندن اين مطلب در وبلاگ غربتستان بودی که با خواندن آن بسيار بر من نشاط رفت). بسيار از اين دست مطالب خواندم، جمله حاوی نکات حقيقی و جمله بدبينانه. اصولاً اين نوع نقود!! حاصل جور و جفای طرفين به يکديگر بودی. علی‌ایّ‌حال نداشتن وقت از برای نوشتن موجبات استفاده از اين متن گشتی و اين هم مطلب بس کوتاه و ... .


تحليلی بر رابطه زن و مرد و طرز فکر زنان !!!

اگر او را ببوسيد، شما يک آقا نيستيد.
اگر او را نبوسيد، اصلاً مرد نيستيد!!

اگر از او تعريف کنيد، او فکر می‌کند داريد دروغ می‌گوييد.
اگر او را ستايش نکنيد، شما برای چی خوبييد!

اگر شما هميشه با او موافق باشيد، شما يک زن‌ذليل هستيد!
اگر موافق نباشيد، شما او را درک نمی‌کنيد!

اگر شما زياد او را ملاقات کنيد، شما خيلی عجول هستيد.
اگر او را زياد ملاقات نکنيد، او شما را به خيانت متّهم می‌کند.

اگر شما خوب لباس بپوشيد، شما بچه سوسول هستيد.
اگر نپوشيد، شما يک پسر کودن هستيد.

اگر شما حسود باشيد، او می‌گويد که اين خيلی بد است.
اگر حسود نباشيد، او فکر می‌کند که شما دوستش نداريد.

اگر کوشش کنيد تا رابطه‌ای دراماتيک بسازيد، او می‌گويد که شما قدر او را نمی‌دانيد.
اگر کوشش نکنيد ، او فکر می‌کند که شما دوستش نداريد.

اگر شما يک دقيقه تأخير کنيد، او غر خواهد زد که منتظر بودنش سخت است.
اگر او تأخير کند، او خواهد گفت که اين يک روش زنانه است!

اگر شما مرد ديگری را ملاقات کنيد، شما از وقت خود خوب استفاده نکرديد.
اگر او با خانم ديگری ملاقات کند، خوب اين کاملاً طبيعی است. آن‌ها زن هستند!

اگر شما فقط گاهی او را ببوسيد، او ادعا خواهد کرد که شما سرد هستيد.
اگر شما او را زياد ببوسيد، او فرياد خواهد کرد که داريد از او سو‌‌‌‌ ء استفاده می‌کنيد.

اگر شما در کمک به او برای عبور از خيابان قصور کنيد، شما رفتار مؤدبانه‌ای نداشتيد.
اگر کمک کنيد، او فکر خواهد کرد که اين تنها يک حيله مردانه برای فريفتن اوست.

اگر شما به زن ديگری خيره شويد، او شما را به سبک بودن متّهم خواهد کرد.
اگر او به مرد ديگری خيره شود، او خواهد گفت که او فقط خوش‌تيپ است.

اگر شما صحبت کنيد، آن‌ها می‌خواهند که شما شنونده باشيد.
اگر شما شنونده باشيد، آن‌ها می‌خواهند که شما صحبت کنيد!

خلاصه آن‌که :
چيزهای ساده می‌توانند در عين حال پيچيده نيز باشند.
چيرهای ضعيف می‌توانند در عين حال قدرتمند نيز باشند.
چيزهای مغشوش نيز می‌توانند در عين حال مطلوب باشند.


--------------------------------

اول خواستم اين عکس( حتماً ببينين) رو بذارم. بعد گفتم بی‌خيال ديگه خيلی مبالغه است هر چند امکان دارد انسان‌های باعرضه مثل من (!!!!) بهش دست يازند!
بعد گفتم يه عکس(انصافاً خيلی قشنگه) می‌ذارم که نشون دهنده عشق باشه و يه راه حل هم برای اجتناب از اين حرف‌ها ارائه کنم ؛