
ديگه اين چشمهای من ياری ديدن نداره !!!
به محض اين که دو دقيقه به مانيتور نگاه کنم ، چشم هام شروع می کنه به اذيت ! فعلاً تا به چشم پژشک مراجعه نکنم ، سعی می کنم بهش فشار نيارم. حالا اين که بنويسم يا نه با خداست. امروز کتاب معمولی هم می خوندم راحت نبودم و آخرش دچار چشم درد شدم ! خوبه که ديگه درس ندارم ! به علت مسائل کاليبری فکر نکنم حالا حالا ها برم دکتر مگر اين که کار به جاهای باريک بکشه ! به قول حافظ ( با يک شناسه تحريف) :
شيوهی چشمم فريب جنگ داشت / ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم !!! ):
علم آمار هم علم جالبيست که در موارد جزئی هم نتايج خوبی به بار می آورد. مثلاً در مورد cousin های بنده (انگليسی گفتم چون شامل همه ی بچههای عمه و خاله و ... می شه). خوشبختانه دايی ندارم (يعنی شبيه کسی نيستم و تک تشريف دارم D:) وليکن از سه عنصر بقيه آنقدر cousin دارم که در وصف نگنجد.
از عمو و عمه اين حقير هيجده Cousin دارم !!!!! که از اين هيجده تا ، تنها و تنها دوتاش هم سن و سال خودم هستند . يعنی 18 = 2 ! بقيه رو خيلی کم می بينم چون يا اونقدر بزرگند که ازدواج کردند و حتی بچه دارند يا آنقدر کوچکند که نخود تشريف دارند ! البته ماکسيمم انحراف سن! از بالا و پايين فوقش ده سال هست !
از خاله ها هم هشت تا cousin دارم که برعکس تقريباً همشون هم سن و سال خودم هستند ولی طرفه آنکه دو تاشون را تا حالا نديدم ! دو تاشون رو فقط يک ماه ديدم آن هم در دو پريود متفاوت ! دو تاشون رو به علت مشکلات عقيدتی سياسی اجتماعی روانی روحی ... ترجيح می دهم اصلاً رابطه نداشته باشم. می ماند دو تا . پس 8 =2
برآيندش هم می شه 2+2 = 4 که البته باز يکيشون هم ازدواج کرده که نهايتاً می شود سه تا ! پس خواهيم داشت => 18 + 8 = 26 = 3 !!!!!! خوب ديگه اين از آشناها ! از بيست و شش آشنای درجه يک که معمولاً از نزديکان آدم هستند در اين برهه زمانی فقط سه تاش به درد بخورند تا در آينده چه پيش آيد و چه در نظر افتد !
اين رو الان از اينجا کشف کردم . به نظرم جالب اومد . نمی دونما ولی فکر کنم يک جورايی مشکل من با اين گفتار حل شه ! علی رغم اين که هميشه معتقد بودم که برای دل خودم مینويسم ولی فکر کنم قسمت دومش به من مربوط باشه ! احساس می کنم همش برگرده به عدم بازگذاشتن کامنت و کامنت ندادن خودم ! شايد به زودی دوباره بازش کنم و البته خودم هم باز شوم !!!! اونجوری بهتره !
اگر نياز به نوشتن را حس می كنی ، و غير از تو هيچكس ديگر ، جز خالق ، بر راز آن واقف نيست ، بايد شناخت هنر و ساحری را خوب بياموزی:
هنر بی ريايی،
و سحر دوست داشتن آنها كه نوشته هايت را مي خوانند.
“جبران خليل جبران“
خوب به واسطه اين که امسال سال کبيسه هست و امروز سیام اسفندماه تشريف داره ، بسی خرسندم که تو اين روز استثايی در حال آپديت کردن وبلاگم هستم ! افتخاريست که هر چهارسال نصيب افراد می شه ! با در نظر گرفتن اين که اولين وبلاگ ها هم عمری در حدود سه سال و اندی دارند می شه اين طوری برآورد کرد اين اولين سی اسفنديست که در تاريخ وبلاگ نويسی ايران ثبت میشه . به همين راحتی من تونستم خودم رو تحويل بگيرم !
در راستای اين خود تحويل گيری و الکی خوش شدگی سال نو رو خيلی جدی تبريک میگم و از صميم قلبم آرزوی سالی خوب برای همه (+ خودم D:) و به طور کل کشور بيمار خودم -ايران- میکنم ! از همين الان لحظه شماری می کنم برای تحويل سال و اون زمان خاص که خيلی برام عزيزه . اونقدر که تو اين لحظه به خلوت نياز دارم شايد در شب های خاص مثل قدر نياز نداشته باشم ! فعلاً به علت اندکی خوندن کتاب تولدی ديگر (شجاع الدين شفا) بسيار عرب زده شدم و دعای تحويل سال رو که پارسال گذاشته بودم بیخيال میشم. ولی خداييش زيباست : يا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال !
همواره شاديتان افزون و ايامتان قرين توفيق باد !
به اون درجه از خستگی از شهر تبريز رسيدم که ديگه لبريزم از حس رفتن ! حالا هر چيز که بخواد به اين احساساتم لطمه وارد کنه در حد يک تهديد ناموسی هست ! و وظيفه برق غيرت هست که بدرخشه و بر سينه نامحرم بزنه . ولی چه سود که اين نامحرم متجاوز استادان دانشگاهمون هستند ! نمی دونم چه غلطی بکنم. دو تا درس داريم که سالی يک بار ارائه می شه ! من هم همه درسهايی که اين جوری نبودند رو با موفقيت پشت سر گذاشتم. درست اين دو تا درس رو تر زدم ! حالا اگه جفتش رو بيفتم با توجه به اين که تنها يک درس می تونم به عنوان معرفی به استاد بردارم ، نه ترمه می شم! به همين سادگی ! ديگه نمی کشم تو اين تبريز بمونم ! بازهم دوستان دستی که کار از دست رفت !
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم / راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
نذر کردم گر ازين غم به در آيم روزی / تا در ميکده شادان و غزلخوان بروم
عجب دوره زمونهای شده. خسته شدم از اين همه علامت سوال که تو ذهن وا مونده در حال وول خوردن و خود نماييست ! مگر يک آدم چقدر ظرفيت داره برای اين علامات !! علامت سوالها به اين شرح هستند :
اين که اساساً امسال درسم تموم میشود يا خير ؟
اگر درسم تموم شد مشغول به کار شوم يا ادامه تحصيل ؟
اگر قصدم ادامه تحصيل هست رشته فعلی را ادامه دهم يا تغيير رشته بدهم ؟
اگر تغيير رشته دادم صنايع بخوانم يا مديريت يا حتی MBA ؟
اگر قراره که ادامه تحصيل بدم در ويران سرای ايران اين کار رو بکنم يا آبادستان فرنگ ؟
اگر قراره ايران ادامه بدم امسال برای کنکور بخونم يا سال ديگر ؟
اگر قراره ادامه تحصيل باشه -حالا در هر کجا- قراره تا کجا درس رو ادامه بدم ؟
تازه اين هم هست که اگه قراره به عنوان مغز فرار کنم D: کجا برم ؟ (کجا راهم میدهند !!!)
تازه هر کشوری رفتم مقدماتش رو چه جوری طی کنم ؟
بعد هم با اين شلم شوربا کارم در آينده چيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و ... !
خسته شدم ديگه ! تازه اينها اصليات قضيه هست ! کلی تبصره و مشکلات معيشتی منفردانه و مزدوجانه هم میشه بهش اضافه کرد !!!!! کمک !
دمی آب خوردن پس از بد سگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سـال
نمیدونم چی بگم. همين تازه موفق شدم به نمره درخشان 12 برسم و از مشروط شدن وارهم. يعنی فط يک صدم کمتر هم مشروط بودم! فقط برای اين که آبروی خودم رو حفظ کنم!!!! بايد بگم بالای پنجاه درصد همکلاسیها در خطر بودند . فوقش دو سه صدم از من بيشتر شدند وعلتش هم سخت گيری ديوانه وار استادان به علت يک تحصن در ماههای اخير بود. خدا رو شکر به خير گذشت.
يه اتفاق جالب افتاد. اونم اين که در دو پست پيش من حواسم نبود و نظر خواهی رو باز گذاشتم. امروز اومدم و ديدم که بله و کلی عشق و حال کردم. به خصوص از قسمت تشبيه نوشتههام به چسناله . واقعاً حالم خراب بود اون موقع و يه چيزی در همين حد بود. اميدوارم به زودی جواب همه دوستان رو بدم. چون هنوزم دارم از مکان مقدس کافینت به روز میکنم و اصلاً خوشم نمياد از اين مکان.
اگه دم دستم بوديد همتون امشب شام مهمون من بوديد!
برای بار دوم دارم از کافی نت آپديت می کنم. دو تا علت داره اول اينکه بايد يک ساعت تو خيابون علاف باشم و دوم اين که تلفن خونه طبق معمول پولش پرداخت نشده و يک طرفه شده. کلاً از زمين و آسمون داره رو سرم ميباره. بدترين روزهاي زندگيم در حال گذره. در ترمي که به نسبت کمي در طول ترم درس خوندم تا معدلم بهبود پيدا کنه درست دارم مشروط میشم. همينم کم بود که دارم به اين افتخار هم نائل ميشم. هيهات که روزی ۵-۶ بار با ماشين حساب معدل می گيرم و فايده نداره. دو سه تا معجزه بايد رخ بده تا از اين مصيبت برهم. مشروط شدن به نوبه خودش اشکال نداره ولی اشکال وقتي پيش مياد که در دانشگاهی مشغول تحصيل باشی که در صورت مشروطي مثل دوران ابتدايی يه نامه می فرسته دم خونت که فرزند سرکار مشروط شده و حواستون باشه. آخ که در اين صورت ديگه روم نمی شه پام رو تو خونه بذارم و تا موقع فارغ التحصيلی همين تبريز می مونم. چی فکر می کنند و من چه می کنم. بدترين حالت وقتيه که بايد بري پاچه خاري استاداني که .... . که از من بر نمياد. فقط مي تونم دعا کنم و صبر.
اميدوارم به خير بگذره. بايد تحليل کنم که چرا در اين سه چهار ماه اين قدر دچار بدشانسي مي شم. در هر حال به قول معروف دلا بسوز که سوز تو کارها بکند. من هم می سوزم و دم نخواهم زد چرا که چو نيک بنگرم حکماً خير من در اين است!!!!!! هییییييييييييييييييی (از ته دل)
ديشب کابوس وحشتناکی ديدم. خواب ديدم دارم از وبلاگ خودم ديدن میکنم و کسی که نمیبايست، بالا سرم ايستاده و من خبر ندارم. خلاصه تو همون خواب وقتی ديدم آدرس وبلاگم لو رفته و ديگه نمی تونم راحت باشم میخواستم سرم رو بکوبم به ديوار. البته يادم نمياد اين کار رو کردم يا نه. ولی کلی ترس برم داشت که نکنه تعبيرش اون چيزی باشه که نبايد. برای همين اومدم بگم اگه يه روز اومدين اين جا ديدين يه صفحه سفيد بيش نيست بدونين دردیکش مفلوک فنا شده و همه آرشيو رو پاک کرده ، رفته تا با يک اسم و آدرسی ديگر دوباره از صفر شروع کنه. با يک اسمی تو مايههای پاليکار يا زُمبه !!!!!
البته خيلی حدس می زنم که اين کابوس مربوط به فشار زيادی که امتحانات بهم وارد می کنه، باشه . با اين که امروز سر امتحان درسی که اميد نمرهی بالاداشتم، يه پام رو گذاشتم يه طرف ورقه و يه پا ديگه رو هم اون طرف ورقه، و خيلی شيک و تميز ريدم بهش ، ولی از امتحانات يه جورايی خوشم مياد. برای نتيجهاش هم خدا بزرگه !!
پارسال همين موقعها بود که سخت ترين امتحان عمرم رو دادم و به برکت همين امتحانات من اولين شعر زندگيم رو گفتم. تا يه هفته بعد از امتحانات سرم گيج می رفت و تا دو هفته چشمام درست کار نمی کرد. از بس کم خوابی کشيدم و استرس داشتم. همون طور که اين جا گفتم پارسال دستشويی خونهای که گرفته بوديم تو حياط بود و دقيقاً سر امتحانات بود که دمای هوا به منفی بيست رسيده بود. . ساعتها پشت ميز نشسته بودم و وقتی برای رفع حاجت شال و کلاه کردم رفتم و برگشتم، مخم و يه جای ديگم دچار انجماد شد و ديگه کنترل کارها از سيستم خودآگاه به ناخودآگاه کشيد و من بی اختيار و بدون فکر چند خطی شعر گفتم که خودم کف کردم و دوست داشتم به سبک مرحوم باغچه بان (که در دوران بچگی برای فراموش نکردن شعرش اون رو با زغال روی ديوار نوشته بود تا يادش نره و کتک هم خورد براش) من هم روی ديوار بنويسم. البته يک اصلی هست که می گه مردم دو دسته اند؛ افرادی که شاعرند و افرادی که شاعر نيستند. افرادی که شاعرند خوب شعر میگويند ولی بقيه اگر بخواهند شعر بگويند شعرشان جفنگی بيش نيست. مال من هم جزء همين دسته بود. برای همين روم نمیشه بذارمش اين جا. شعرش تو سبک شعرهای سهراب بود که رگه هايی از جمله بندی های اخوان ثالث توش بود !!!!!! خوب اينم مزيت امتحان.
کلی زور زدم که باز سر امتحان تريپ وبلاگ ناله نشه ولی مثل اين که نمی شه!!!! فعلاً که اوضاع چُخ بی ريخت است!
اين هم شعری که خواننده گزيده کار، محمد نوری خونده . بی نهايت با اين آهنگش حال می کنم!! بعضی موقع که به اين آهنگ گوش میدم احساس می کنم دو بال سفيد (از اونها که فرشتههای مهربون!!!!! دارن) از پشتم در اومده و من در حال پرواز هستم به آن سوی ابرها ! صد البته در اين احساس کسی همرام نيست !
نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
نمی شه اين غافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلای قديمی ِ از اون دلهاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنيا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو
ببره از اين جا و اون ور ابرها بذاره
من میخوام تا آخر دنيا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره
بی تو دنيا نمی ارزه
تو با من باش و بذار
همهی دنيا ما رو هميشه تنها بذاره
دلم از اون دلای قديمی ِ از اون دلهاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنيا بذاره
خدا می دونه که حالم چقدر بده. سردرد به علاوه گلودرد شديد همراه با آبريزش بينی که مرا ياد آبشار نياگارا ميندازه! نمی دونم آنفلونزا مرغیه، آفنلونزا گاويه يا شايد هم الاغی! (که آخری بيشتر محتمله) خلاصه نرفتم دانشگاه و کسی هم نيست که براش هذيان بگم. به حالت گيچ اومدم پشت کامپيوتر تا کمی بنالم؛ برای ياور هميشه مؤمن خودمم!
اول اومدم به سبک مشيری بگم ، من به تنگ آمده ام از همه چيز؛ بگذاريد هواری بزنم! چارهی درد مرا بايد اين داد کند! بعد ديدم اون قدر گلوم درد میکنه که فرياد کيلو چنده؟ بعد گفتم به سبک نيما بگم غم اين خفته چند، خواب در چشم ترم میشکند يا به سبک سعدی که سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابی، بعد گفتم دروغ چرا تا قبر آآآآ من مثل خرس میخوابم و چشمم اصلاً تر نيست. بعد خواستم به سبک اخوان بگم هوا بس ناجوانمردانه سرد است . باز ديدم من که جلو بخاری هستم اين حرف ها معنی نداره. يک کم هوس کردم به سبک شاملو بگم روئينه تنی هستم که راز مرگم اندوه عشق و غم تنهايی بود ، گفتم الانه که دماغم دراز بشه!
بد جو گرفتتم که برم تو کار خوش باشی حافظ مآبانه . خواستم بگم بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم؛ بعد ناخودآگاه به سبک سهراب گفتم دل خوش سيری چند؟ خلاصه هذيانها ادامه پيدا کرد تا ديدم احساس دل نشينی با خواندن شعر بميريد، بميريد، مولانا بهم دست میده و تصميم گرفتم برم بميرم. فقط اين رو بگم اگه فردا اومدم گفتم مرده بدم زنده شدم، دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم دروغی بيش نگفتم. عشقم کجا بود؟
اطلاعيه برای کار و خداخافظی به سبک تبريزی :
به يک دوشيزه قد بلند ( و البته خوشگل و ... ) برای پرستاری از اينجانب نيازمنديم. با حقوق و مزايای مکفی و البته پرداختن اضافه کاری!!!!!
شرمنده از هذيان گويی چرت و پرت من؛ خودآآآآآآآفظ !!!
-----------------
پی نوشت :
بعدها که مطلب رو حوندم گفتم نکنه اين جوری تعبير بشه که خدای نکرده اين شاعران هذيان می گفتند و من در حال تکرارشان هستم. منظور من تشبيه خودم به ديوانه ای بود که می خواد حرف های فلسفی بزنه. همين!
يادمه اول کتاب های ادبيات دوره دبيرستان از اهداف کتاب می نوشتن : التذاذ ادبی! شايد با کمی خود تحويل گيری بتونم بگم، حافظ دقيقاً من رو به اون التذاذ ادبی می رسونه! (حالا نه همه شعرها). البته اين دليل اصلی ارادتم به حافظ نيست. بايد بگم حافظ به نوعی الگوی من در زمينههای عرفانيست هم چنان که منصور حلاج يا مولانا ! هميشه برام جالب بود که دوست و دشمن مشکلی با حافظ و حرفهاش ندارند . حالا اين که شعرهاش ايهام داره بحث جداييست ولی اون عرفانی که تو شعرهاش هست که همراه با عشقه واقعاً برای هر کسی جالبه! بعد از اين که تمام بت های وجودم رو شکستم؛ بعد از شکسته شدن بت اسلام و شيعه و اصلاً دين، حالا حافظ رو که عميقاً بهش اعتقاد داشتم کمرنگ شده میبينم!
فکر نمیکنم کسی تو محيط وبلاگ فعاليت داشته باشه و حداقل يک بار پاش به وبلاگ شبح باز نشده باشه! چند وفت پيش پس از دنبال کردن چند لينک سر از همين وبلاگ شبح در آوردم و پس از اون به صفحه حافظ از ديدگاه شاملو رفتم. وقتی اولين بند مطلب رو خوندم ، احساس کردم يک سطل آب یخ روم خالی شده. همون حرف ها کافی بود که من مجبور به بازنگری در تمام برداشتهام در شعرهای حافظ بکنم. اصلاً حرفهای جناب شاملو رو نمیتونم قبول کنم ولی چيزی که هست اينه که بايد به حرفهاش فکر کنم! متهم ساختن حافظ به ريا در حالی که خود از مخالفيت آن بود کم چيزی نيست!
اما در مورد جناب شاملو و شخصيت بزرگ ايشون! هميشه ازش تعريف شنيدم. با بعضی شعرهاش واقعاً زندگی میکنم. از کتاب کوچه که انصافاً کار پر زحمتی هم بوده واقعاً خوشم مياد ولی تحليلهاش رو اصلاً قبول ندارم. احساس میکنم یه نوعی عداوت توش هست. يه تحليل هم در مورد فردوسی و ضحاک داشته که صدای خيلی ها رو در آورد. وقتی آدم به نوارش گوش می کنه احساس می کنه نيتش صرفاً تفسير نيست. هميشه خودش میدونست که تفسيرهاش سر و صدا میکنه ، پس جوری تفسير میکرد که انگار داره جواب اون ها رو می ده ، نه يک تفسير ناب و بی غرض! نمی دونم شايد اشتباه می کنم! خيلی بد شد که نوشتن اين مطلب مصادف شده با سالروز تولد شاملو (21 آذر) . يادش گرامی باد که واقعاً به گردن ادبيات ايران حق بزرگی دارد!
بعد از خدشه وارد شدن به تمام اعتقاداتم دارم رو همشون تجديد نظر می کنم . نه که اعتقاداتم رو از دست داده باشم ولی خلاصه زمان در حال گذر است بايد نو به نو خود را به روز کرد.به قول همين حافظ دوست داشتنی :
دست از طلب ندارم تا کـــام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن درآيد
بعضی مطالب هست که خودمم نمی دونم چرا بايد اينجا بنويسم، چون کاملاً شخصيست و اصلاً نمیدونم چه پيامدی در ذهن خوانندگان داره ! فقط اين رو میدونم که چون در مراحل حساس و تعيين کننده زندگيم هستم و بايد تصميم بگيرم که در آينده می خوام چی کار بکنم ، خيلی تو فکر هستم. می خوام فقط يه جا باور ها و به واسطه آن احساساتم نوشته بشه . چرا که باورها و احساسات ما هستند که شرايط و اوضاع زندگی ما رو تعيين می کنه. خوب من که ديگه چيزی به نام دفتر خاطرات ندارم ، پس ... .
اونقدر بافتم که مطلب از دست رفت و اصلاً يادم رفت چی میخواستم چی بگم!" از خودم خسته شدم" اين جملهای که خيلی تو ذهنم نقش می بنده. از همه چيزم خسته شدم. اين که فرصتهای طلايی گذشته رو از دست دادم. اين که هيچ دستاوردی در اين چند سال اخير نداشتم. اين که وقتی خودم رو با دوستان هم سطح گذشته مقايسه می کنم خجالت می کشم! اين که الان بايد بشينم چيزهای پايهای رو بخونم که قبل از دانشگاه برنامم اين بود تا اين موقع خونده باشمشون! لعنت بر سيستم آموزشی انگيزه کش ما. لعنت بر هر استاد و دانشگاهی که با کارهاش آدم رو از درس و زندگی در يه مقطعی زده میکنه! هيچ گاه نخواستم تو زندگی کسی رو لعنت بکنم . برای همين به جای اين حرف ها تصميم دارم دوباره شروع کنم.
فقط نمی دونم کجای کارم میلنگه که هی شروع می کنم يه چيز خرابش می کنه ! من هم سعی میکنم انعطاف پذير باشم و راه جديدی رو انتخاب کنم. ولی انگار پايانی برای مشکلات نيست. يه جورايی دارم فرسوده میشم. اگر اين باور رو نداشتم که با تجربه ترين افراد کسانی هستند که بيشتر از همه شکست خوردهاند يا در زندگی هيچ وقت گذشته با آينده برابر نيست، شايد تا حالا مرده بودم. برای همين لذت می برم از همين مشکلات و از ناراحتی های تحميلی که به عنوان محرک ازشون استفاده می کنم.
برای همين هم هست يه جورايی از مشکلات خوشم مياد ، اگه با مشکل سر و کله نزنم چی کار کنم. هميشه دوست داشتم رو پای خودم بايستم. شايد علت اين که تو راهم کسی رو کمک حالم نمیبينم و تک و تنها هستم تلاش های ذهن خودم باشه!!
میگن يه کشيشی بود که میخواست رو کل جهان تأثير بذاره ولی نتونست. بعد گفت خوب رو کشورم، باز نشد. همين جوری دامنه اين مناطق کوچکتر شد تا به محله و اعضای خانواده رسيد ولی باز نتونست. اين جا بود که فهميد برای تأثير گذاری بر روی ديگران اول از همه بايد روی خودش تأثير بذاره و بعد گسترشش بده!
چند وقتی بود که تصميم داشتم خلاصه تئوری های موفقيت آنتونی رابينز رو بنويسم و خودم هم يه تبصره هايی بهش بزنم. ولی با خودم گفتم تا موقعی که خودم به موفقيت نرسيدم حق ندارم حرفی ازش بزنم. تا اين که دچار اين چالشهای جدی شدم و ديدم چقدر خوب شد که ننوشتم! اميدوارم روزی بياد که با دلی آرام و قلبی مطمئن در مورد روشهای رسيدن به موفقيت بنويسم! الان فقط می تونم از تلاش های آگاهانه خودم در راه موفقيت لذت ببرم، چرا که بعدها ممکنه به درد ديگران بخوره. و چه لذتی بالاتر از اين که آدم برای ديگران کار کنه و نه خودش!
درود
راستش فكر نمى كردم به اين زودى اين يك ماه بگذره. فكر نمى كردم دل كندن از وبلاگ و ننوشتن براي من يكى آسون باشه و فكر نمى كردم كه دلم اين قدر برای دوستانى كه از طريق وبلاگ پيدا كردم تنگ بشه . و البته از الطافشون نسبت به اين حقير واقعاً ممنونم.
دوستانى چند، در مطلب قبليم نظراتى دادند. راستش وقت ندارم از شرمندگيشون در بيام. ولى يك چيز به شوخي يا جدي مطرح شد بد نديدم توضيح بدم. اونم اينه كه من وبلاگ رو برای دل خودم مي نويسم ولاغير. اين كه مىگم وقت ندارم و تو يه مدت نمىنويسم خوب واقعاً نداشتم و از اين به بعد هم ندارم (حتى سرم شلوغ تر هم شده). ولي تصميم دارم دوباره بنويسم؛ البته با تغييراتى كه اون رو هم مىگم.
خوب هر جور بود گذشت و من در اين يك ماه انگار كس ديگرى شدم. فقط كافيه آدم بخواد تغيير كنه و به اون نقطه عطف برسه. دير بازى بود در خودم گم شده بودم و درجا مى زدم و نمي تونستم خودم رو پيدا كنم. شايد دو سال يا بيشتر . شايد به شكست نسبيم تو كنكور مربوط بود كه نه شكست بود و نه موفقيت؛ ولى بايد بسيار خوشحال باشم كه خيلي زود و قبل از اين كه فرصت هاى خودم رو از دست بدم از خودم خسته شدم.
تو اين يك ماه فقط خودم رو ساختم يا يه نوعي بازيابي كردم. تو وبلاگ بارها از ارادتم نسبت به آنتوني رابينز صحبت كردم. تو اين يك ماه تصميم به تغييرم مصادف شد با خوندن كتابي از تونى (آنتوني رابينز). كتاب موفقيت نامحدود در بيست روز. باور نمىكنين رهنمودهاي ساده اين مرد چه تغييراتي رو در من به وجود آورد. و البته بنا بر لطف خداوند! در اين ماه مشكلات زيادى هم برام پيش اومد كه با استفاده از راهكارهاي همين كتاب عملاً خيلي با اعتماد به نفس و سريع از پسشون بر اومدم. عمده ترينش اختلاف وحشتناكي بود كه بين من و هم خونه ايم پيش اومده بود كه واقعاً با تكيه بر حرفهاى تونى حلش كردم! بعدها در مورد كتابش خواهم نوشت و از كل كتاب خلاصه بردارى هم كردم. ولي به ضرس قاطع اعلام مي كنم اگه واقعاً مىخواين تغيير كنين و از خودتون خسته شدين در خريدن اين كتاب لحظه اى درنگ نكنين! و نيز البته در خوندن با حوصله آن!
مطمئناً اگر آدمى بخواد رو به سوي كاميابى گام برداره شانس هم به سراغش مياد. براى من يكى كه اين طور بوده. البته اين به ديد شخص بستگي داره تا ذهنش با قدرتش كار رو چه جوري پيش ببره. براي من يكى شانس اين بود كه با چند تا از بچه ها يك پروژه گرفتيم به طوري كه تا اول عيد بايد از خواب و خوراكم بزنم و شبانه روز روش كار كنم (البته پروژه فارغ التحصيلى هم نيست).
بزرگ ترين دستاورد اين يك ماه براي من تغييرات دروني بود. ولى انجام كارهايى مثل كارهاي عقب افتاده يكى دو ساله يا جبران حدودى عقب افتادگي درسي اين ترم و ... واقعاً لذت بخش بود. الان هم كه تصميم گرفتم دوباره بنويسم صرفاً به اين خاطره كه خودم رو آزمايش كنم و ببينم كدوم وزنه قوي تره. سنگين تر شدن كارهام يا تغييرات درونيم. آزمايشى كه بايد نتيجه دلخواهم رو به هر نحوى داشته باشه. هر چند واقعاً بر اين باورم که خيلی حق نوشتن ندارم يعنی اون قدر افراد خوب هستند که هر کی بخواد خودخواهانه بنويسه ناجور می شه.
در پايان شرمندم كه روده درازي كردم. تو اين يه ماه واقعاً به هيچ وبلاگي حتي وبلاگ خودم هم سر نزدم و از فضا كمي دور افتادم. ولي با تمام وجود دلم مى خواد افراد زيادى كه هستند و از خودشون خسته شدند و علي رغم ارادشون نمي تونن تغييرى بنيادي در خودشون به وجود بيارن رو به نوعى راهنمايي كنم. تفاوت افراد موفق و غير موفق در يك چيزه. اونم اينه كه در مغز افراد موفق به طور آگاهانه يا غيرآگاهانه، اصول ساده ولى مهمى نهادينه شده كه ديگران هم در صورت داشتن اون ابزارهای صددرصد ساده به موفقيت نائل مىشدن. كتاب "موفقيت نامحدود در بيست روز" نوشته آنتونى رابينز به خوبي روش نهادينه كردن اين اصول ساده ولى كارا رو آموزش مىده. (به خدا من هيچ نسبتى با نويسنده، مترجم يا انتشارات كتاب مزبور ندارم!)
راستی چرا وبلاگهای ما فقط به مشکلات میپردازند و به نوعی فقط مرثيه سرا هستند. بابا مشکلات رو همه میدونن اگه می تونين راه حل ارائه کنين. مثلاً چرا کسی رهنمودهای موفقيت ارائه نمی کنه. همش آه و ناله !
خوشحالم كه دوباره مي نويسم هر چند تو اين مدت در يك پريود زمانى وقتي داشتم از نظر روحى نابود مى شدم باز به دفتر خاطرات تعطيل شده رو آوردم. درد و دل آدم با هر كسي حتى خدا هم باشه به نظرم اگه نوشته بشه خيلي تاثير بيشتري داره (حداقل در نظر من).

خوب خيلی وقت بود که دنبال بهانه بودم. خيلی وقت بود که با خودم کلنجار میرفتم که آره يا نه!! خلاصه تصميمم رو گرفتم. تصميم گرفتم دوباره خودم را پيدا کنم و به تمرکز فکری که نياز دارم دست يازم. وقتی یه حجم کارهايی که بايد انجام میدادم ولی ندادم يا کتابهايی که بايد میخوندم و نخوندم يا چيزاهايی که بايد ياد میگرفتم ولی نگرفتم ، حکم لازم میشود چيزی را که در اين مدت به اين کوتاهیها دامن زده را تعطيل کنم. فعلاً یک ماه اين جا درش تخته هست. تا بعد تصميم بگيرم که برای هميشه باشد يا اين که موقت!!!!
هدف خيلی مثبتی از نوشتن وبلاگ داشتم. ولی ديدم داشتم خودم رو سرکار میگذاشتم. من خيلی کوچکتر از آن هستم که بخواهم مطلبی را بنويسم که ديگران هم بخوانند. فعلاً بايد ياد گرفت. دوست دارم وقتی را که سر نوشتن مطالب نه چندان مفيد صرف میکنم ، به آموزش و ياد گيری اختصاص بدم.
هنوز هم واقعاً دل کندن از وبلاگ کار آسونی نيست به خصوص برای من که اگر حالم گرفته باشد بايد به هر نحوی بنويسم. ولی انصافاً کلاسهای دانشگاه از صبح تا غروب و در شش روز هفته همراه با درسهای سنگين و پايهای کمرم را خم کرده است. علاوه بر آن دو جلسه تمرين ورزشی در هفته که بعد از آن هلاک خواب میشوم. به همه اين ها کلاس موسيقی و لزوم ياد گيری برنامههای گسترده کامپيوتر مرتبط با رشتهام و البته مشکلات زندگی دانشجويی را اصافه کنيد. يک ترم را اين گونه طی کردم و اگر امتحانات تا شهريور تعويق نمیافتاد چه بسا با سر به زمين میخوردم. اما نمیخواهم آينده جای افسوس باشد!!!
اميدوارم در راه رسيدن به رسالتهايی که بر دوش خود احساس میکنم (درست يا اشتباه) بتوانم گامهای موثر را بردارم! اميدوارم!!
تو اين يک ماه اصلاً به اينجا هم نميام و فقط شايد e-mail هام رو چک کنم. امری داشتين نامه بدين!!!
به قول يکی از دوستام تو اين مدت اگه خوبی از من به شما رسيده اشتباه شده و اگه بدی رسيده حقتون بوده !!! D:
همواره شاديتان افزون و ايّامتان قرين توفيق باد!!!!!
-------------------------------
نمیدونين چقدر با عکس احساس همذات پنداری کردم . شرايط فعليم دقيقاً مثل اين کاميون بدبخته !!!!!!!

معمولاً سعی میکنم در مواجهه با مشکلات کم نيارم و ازشون استقبال کنم. يکی از سختیهای باحال روزگار که بيشتر باعث خندهام میشد خونه قبليمون بود. چون دستشويی و حتی حمومش تو حياط بود. و اون سال هم هوای تبريز نامردی نکرد به سردترين دما در چند سال اخير رسيد. اون جا بود که در هوای منفی بيست درجه رفع حاجت هم برای خودش کفاره بود. واقعاً همت میخواست ساعت دو سه نصفه شب در حالی که داره مثانهات میترکه بیخيال دستشويی بشی و بری تو رخت خواب بتمرگی. صبح هم که از خواب بيدار شدی صورتت رو تو آشپزخونه بشوری و بقيه کار رو دانشگاه انجام بدی!!! معمولاً کلی لباس مثل کلاه و شال گردن و ... دم در میگذاشتيم تا برای يک کار دو دقيقهای ازش استفاده کنيم. نتايج جالبی که در اين مدت کسب کرده بوديم اينها بودن:
(1) اولين تجربه اين بود که آب تو لوله یخ میزد. میتونين پيش بينی کنين که اين اتفاق برای کسی که نمیدونه که ممکنه چنين چيزی به وجود بياد چقدر میتونه مزخرف باشه!! وقتی کارت رو کردی و ... .
(2) اوائل سعی کرديم آب رو يه خورده باز بذاريم تا يح نزنه ولی بد ديديم که آب در حال بيرون آمدن همون جوری تو راه هم يخ میزنه! که اين مشکل با بخاری علاءالدين حل شد. هر چند بعدش تمام لباسها بوی دود گرفته بود.
(3) مشکل بعدی اين بود (قبل از شاهکار بخاری) که مايع دستشويی هم یخ میزد. یعنی آب رو با استفاده زياد يه جوری میشد که يخ نزنه ولی اون رو نه. روی ظرف مايع رو خوندم ديدم بيچارهها نوشتن تا دمای منفی پنج درجه. خوب مال ما پانزده درجه کاستی داشت!!!!!
(4) مشکل ديگه موقع ريش زدن بود. وقتی شير آب گرم رو باز میکردی اون قدر بخار میکرد تو آينه چيزی نمیشد ديد!
(5) اين رو مطمئن نيستم. يه خورده ضايع هم هست. خوب واقعيتيه که دمای بدن 37 درجه هست. خوب تو اون هوا بخارات ناشی .... . میتونه موجب مريضی بشه؟؟؟؟؟
(6) اينش خيلی جالب بود. مسواک رو که از دهنت بيرون مياوردی مثل آب صد درجه بخار میکرد!!!!!
(7) در دست شويی آلومينيومی بود. بعضیموقع بخارها که يخ میزدند، در باز نمیشد وبايد با مشت و لگد بازش میکرديم.
(8) تو فريزر ديدين که دستتون خيس باشه بهش میچسبه؟؟ دست ما هم اگه خيس میبود به در میچسبيد . خيلی فجيع تر البته چون دست تو سرما طاقت درد رو نداره!!!تازه دما خيلی سرد تر از دمای فريزر بود.
کسی میدونه چرا قديما دست شويی رو تو حياط میشاختند. جالب اين جا بود که خونه ما قديمی هم نبود. تو اون کوچه رسم اين بود!!!!! امان از اين تبريز!!!!
هميشه بهم گفتند که به کسی نگو آشپزی بلدی. چون ممکنه در آينده به گوشم حاج خانومت برسه و مسئله ساز بشه. خوب وقتی وبلاگ مزه رو راه انداختم خيلی با آينده خودم بازی کردم!!!!! ولی خوب چون بنده با حاج خانوم اين حرف ها رو نداريم. به گوشش هم بعدها نرسه خودم بهش میگم بذارين به قول معروفِ گر جهنم میروی مردانه رو ، اصلاً فلسفه وبلاگ آشپزی رو بگم!! البته برای تنوير افکار عمومی و نه مثل قبل تشويش!
من همين جا اعتراف می کنم اين حقير عاشق آشپزی هستم. البته اگر از روی علاقه باشه ولی اگه به زور باشه عمراً. يادم مياد کوچيک که بودم هميشه مادرم رو مجبور میکردم کيک يا شيرينی درست کنه و خودم هم بهش کمک میکردم. بعدها که بزرگ تر شدم مینشستم دستورات آشپزی که در برنامه تصوير زندگی و برنامه خانواده میدادند مینوشتم و بقيه رو زور میکردم که با هم آزمايششون کنيم.
ديگه از اين بالاتر چی میخواين. يه بار که مشغول درست کردن نوعی شيرينی بوديم به خاطر کاری همه بايد میرفتند و من تنها بودم خونه با يه خمير که بايد با دست ورز داده میشد. در حال انجام کار بوديم که آیفون زنگ زد. دست بر قضا دستگاه خراب بود و بايد میرفتم دم در. خمير هم نبايد ول میشد. خلاصه با ننگ تمام کاسه به دست رفتم در رو باز کردم ديدم دوستام هستند. ديگه بقيه ماجرا رو حدس بزنين!!
خلاصه بگم هنوزم که هنوزه میتونم ادعا کنم خيلی از نکته های آشپزی که من میدونم خيلی از دخترهای الان نمیدونن!!! چيزهايی مثل اين که تخم مرغ رو چه جوری بزنيم کيک پف کنه، اگه سس درست کردی و بريد بايد چی کار کنی، آرد رو چه جوری و کی بايد تو مواد کيک ريخت و دسرهای چند رنگ و ... هزار جور نکته که اميدوارم در زندگی زياد به دردم نخوره!!!!!!!! يه وقت شايد مجبور شدم بعد از فراغت از تحصيل يه رستورانی، قناديی چيزی زدم! دردی کش شيرينی فروش!!!
در هر حال همين افکار همراه با مشکلات زندگی دانشجويی باعث شد وبلاگ مزه رو را ه بندازم. هر چند واقعاً وقت ندارم و دو سه تا پست بيشتر نداشته که زحمت بيشترشو پانتهآ کشيده! نمیدونم چی کار کنم. اگه ببينم واقعاً نمیشه ادامه بدم بايد تعطيل کنم!!!
صاحبخونمون يه دختر خوشگل و ترگل ورگل داره که من و همخونهايم کلی براش نقشه کشيديم!!! D: چون مبنا و اساس وبلاگ رو بر صداقت گذاشتم میخوام در کمال جسارت بگم چه نقشههای خفن و غير انسان دوستانهای براش کشيديم!!!
تا افکارتون منحرف نشده (بعيد میدونم) ذهنتون رو روشن کنم! دخترشون سه- چهار سالشه و خيلی بامزه و تپل مپله. طبق نقشه، قرار شد اگه من تنها گيرش آوردم يه گاز اساسی لپش رو بگيرم تا گريهاش در بياد. و همخونهايم هم فقط کافيه يه شکلک براش دربياره تا به راحتی گريه کنه.( اضافه میکنم اگه برای من و شما هم شکلک دربياره گريمون میگيره!!!). علت اين نقشه ها هم اينه که موقعی که ما امتحان داشتيم اون قدر با بچه های همسايه بازی کرد و بلند حرف زد (صد البته به زبان ترکی) که ديوانه شده بوديم و اشکمون داشت درميومد!!! حالا انجمن نمیدونم مبارزه با کودک آزاری نياد گير بده ، ما عزممون خيلی جزمه!!!!
هميشه می گفتند دخترها خيلی خوب بلدند پدرانشون رو خر کنند. تا اين که علناً بهم اثبات شد. همين دختر صاحب خونمون وقتی قراره با باباش صحبت کنه با اين سنش اون قدر ناز میده به حرفهاش، که من با اين که ترکی بلد نيستم کاملاً میگيرم. جالبتر اين جاست که اثر اين خر شدگی در پدر ( همون صاحب خونه) به وضوح مشهوده !!!!!!!
خلاصه من يه خورده نسبت به اين صاحب خونه حساسيت دارم. چون زياد بلوف می زنه. يه سری از وسائلشون به علت آماده نشدن خونه خودشون پيش ماست. ما هم مرامی کوتاه اومديم. هر دفعه کاری داره با ما میگه دست پخت خانوم خيلی خوبه. هر وقت جابهجا شديم براتون هر دفعه آشی ، چيزی می ديم (تمام اميدمون اين بود که در ايام امتحانات اين کار رو بکنه! ولی دريغ ...!). خلاصه اون قدر تعريف میکنه که من هوس می کنم با خانومش رقابت کنم. يعنی اگه چيزی داد من هم يه چيز درست کنم برگردونم. چيز زيادی بلد نيستم ولی اگه دستور غذايی داشته باشم اون قدر بارم هست که از پسش بر بيام . به نظر شما رو کم کنی کار کنم؟؟؟؟؟ البته من يکی از طرفداران کوفته تبريزی هستم. کی ميشه اينا کوفته بدن به ما D: P: !! اون وقت به قول فيلم زير نور ماه بايد بگيم : آخ جون کوفت!!!
ولی کرمم گرفته از خانوم صاحب خونه برای همکاری در وبلاگ مزه دعوت به همکاری کنم. به آشناها که نمیتونم بگم. بعد هم آخرش بگم با تشکر از خانوم صاحب خونه و بچه محلها !!!!
توضيح عکس :
دليل اولش اين بوده که ارادت زيادی به عکس دارم. واقعاً زيیاست!
دليل دوم هم برای گمراهی و تشويش اذهان شما در نگاه اول بود!!!
دلم میخواد سرم رو بکوبم به ديوار. خدايا چی کار بايد بکنم!!!! قبلاً دربارهی يه نفر توضيح دادم و جکايتهايی که بر ما رفته بود!!! بعد از کش و قوس های فراوان الان به من نامه داده و از من درخواست کمک کرده. از يه طرف میترسم يه خرده بهش رو بدم و از طرف ديگه هم دلم میسوزه و هم احساس مسئوليت میکنم ! يه سری مسائل رو از من پرسيده که من خودم هم توش مشکل دارم. نمی دونم. دارم ديوانه میشم . اينم از اون آزمايش هايست که آدم بايد هر جوری هست پسش بده! باور کنين وقتی موقعيت های زندگيش رو توضيح می ده و اين که چه مشکلاتی داره و نهايت آرزوهاش چه چيزهايست اصلاً اوضاعم بهم می ريزه!!!!!!! وای من چی کار بايد بکنم!!!! من تا دو سه روز تعطيلم!! بايد فکر کنم! همين! برام دعا کنين که بتونم کاری براش بکنم و براش دعا کنين! چون حرف من براش حجته و از من خواسته راه زندگيش رو تعيين کنم! يکی بياد راه من رو تعيين کنه!!!!! لعنت بر ما که اين قدر نسبت به اطرافيانمون بی تفاوت شديم! اه دارم چرت و پرت می نویسم! فعلاً با اجازه!
چه شروع دلانگيزی برای ترم جديد!!! ده روز اول رو کامل غيبت کردم ( باکمال افتخار!) روز اول که اومدم دانشگاه در اولين حضور افتخارآميز استاد نيومد. امروز هم (با کمال افتخارتر!!) کلاس ساعت ده و نيم رو خواب موندم!!! خوب سالی که نکوست از بهارش پيداست! چقدر تصميم داشتم که اين ترم آدم بشم. خوب سختیهايی که پايان شيرين داشته باشند زود از خاطر میروند. انگار نه انگار همين ديروز داشتم از امتحانات به علت درس نخواندن در طول ترم میناليدم! اينجاست که میگن پينوکيو آدم شد من هنوز آدم نشدم!!!!!!
پینوشت:
ولی خوب به قول سعدی:
دمی آب خوردن پس از بد سگال
بـه از عمر هفـتاد و هشتاد سال
(همون ماست مالی!)

بعد از اين که ديدم هر وبلاگی میری يه بحثی در مورد عشق و مباحث مربوطه داره ، دلم رو زدم به دريا گفتم بذارما هم قاطی مرغا بشيم!!!
چند وقت پيش خبر ازدواج کسی رو بهم دادند که با شنيدنش کلی خوشحال شدم ، چون ارادت خيلی خاصی بهش دارم. راستش رو بخواين اين دختر خانوم اولين کسی بود که من خيلی جدی عاشقش شده بودم!!!! D:
نمیدونم اون موقعها چند وقت بود که خواب و خوراک رو از من گرفته بود. خوبيش اين بود که تابستون بود و لطمات درسی برام به همراه نداشت! ولی عجب دورهای بود. چه افکاری که به ذهنم خطور نمیکرد. آی که يادش بخير! شانس اصليم اين بود که اقدامی نکردم و همه چيز رو به آينده موکول کردم. در واقع روم نمیشد. همين تصميم باعث شد که به تدريج کمتر بهش فکر کنم. با گذشت زمان و برخوردهايی که بعدها از او ديدم با کمال تعجب ديدم چقدر از رفتار و اخلاقياتش بدم مياد و با اون چيزی که من فکر میکردم زمين تا آسمون فرق داره. برای همين خيلی به اين فکر کردم که چرا من اون قدر الکی و سر هيچ و پوچ (و البته مقتضيات دوران بلوغ) عاشقش شده بودم. واقعاً به طور جدی سعی کردم دليل اون عشق بچهگانه رو دريابم و اين که چرا من به ظواهر دل بسته بودم. خلاصه در نتيجه همين تفکرات بود که من يه خرده و خيلی کم عاقل و واقع بين شدم و اين مسأله برام مثل يک واکسن ضدعاشقی شد. چرا که بعد از اون تا حالا حس عشق نسبت به کسی رو تجربه نکردم در حالی که اين دل همون دله!!! جالب اينجاست که همين باعث شده هر کی رو میبينم به سبب همين تفکرات اصلاً توجهی بهش نمیکنم چون ممکنه اين هم تو زرد از آب دربياد. در نتيجه باز هم به خاطر پيروی از عقل از جانب دوستانم متهم به سنگ دلی تؤام با سخت سليقگی شدم!
علی ایّ حال اميدوارم خوشبخت بشن و به پای هم پير؛ چرا که شنيدم سر يک قضيه عشق و عاشقی اين اردواجشون صورت گرفته! بازم ازش ممنونم!
نمیدونم چرا اين قدر خر شدم و اين مطلب رو نوشتم. جون حاجی کسی من رو نميشناسه که؟؟؟
شگفتا در سر ما شورش عشق جنونی بود، اما عاقلانه!
پینوشت :
بايد اعتراف کنم از يک چيز خيلی بدم مياد. اونم اينه که کسی من رو با افرادی مقايسه کنه که من خودم در کل باهاشون مشکل دارم. برای همين اعتراف می کنم چند نظر داده شده در نوشته فوق، که کاملاً صادقانه و برای دل خودم نوشته بودم، خيلی برام جالب نبود !!! چون من با يک هدف ديگه اون رو نوشتم ولی نظرها جز در يکی دو مورد يه جور ديگه بود!!!
منظور من از اين که اون دختر با اون چيزی که من میخواستم فاصله داشت ، اين نبود که دختر بدی بود! من از اون تريپ اخلاقيات خوشم نميومد. هر چی من میخوام مطلب در اين مورد ننويسم که نگن يارو دوکون باز کرده نمیشه. بابا به خدا دختر خوبی بود و هست. تازه من اين قضيه رو نه به کسی گفته بودم و نه اصلاً صحبتی با خودش کرده بودم و اصلاً روحش هم از چنين احساسی خبر نداره. اين را هم اضافه کنم که بنده خيلی نزديک به گوشت بودم که هيچ دم دهنمم بود! من هم هميشه در زندگی سعی کردم از کسی بد نگم حالا دختر باشه يا پسر. همون طور هم که گفتم اصلاً دور عاشقی از اين دست را خط کشيدهام. خواهش میکنم پيش بينی اشتباه نفرمائيد. من زندگيم را از سر راه نياورده ام که سر اين چنين عاشقی که عاقبتش معلوم است از دست بدهم!!!!! از اين که میگن همه پسرها اين جورين که فلان و بهمان، برای من خيلی ثقيله ! چرا که برای اعتقاداتم و چيزهايی که مراعات میکنم دوستانم بهم ايراد هم میگيرن و حتی اتهام هايی هم می زنن. اون قدر آدم منطقی هستم که از سر احساسات عمل نکنم. وگرنه همين الانش هم کم نيستند افرادی که شايد ... اگر ... ممکن بود... .
لعنت بر پسرهای بیظرفيتی که با اعمالشون همه ما را زير سوال بردند! هنوز هم قحطی اراده همراه با منطق نيست!
در هر حال ممنونم از اظهار نظر! وشرمنده از ... .

نمیدونم چند درصد افرادی که وبلاگ مینويسن خاطره نويس بودهاند. من يکی سابقه نسبتاً خوبی ( از دوره راهنمايی) در نوشتن خاطره دارم. هميشه موقعی که دلم تنگ بود به دفترم پناه میآوردم. الکی هی مینوشتم. مثل الان که همینجور الکی و بدون فکر دارم می نويسم!!! الان هم که میخونمشون حسابی لذت میبرم. واقعاً میبينم از موقعی که چهارگوشه دفتر خاطرات رو بوسيدم و به جاش به وبلاگ رو آوردم يک چيزی رو از دست دادم. اونم اينه که واقعاً نمیتونم هر حرفی رو (با وجود اين که کسی من رو نمیشناسه) بيان کنم. قبلاً بهترين لحظات رو وقتی داشتم که تو دفترم با خدای خودم دردودل میکردم. ولی اين جا روم نمیشه بگم ای خدا کمکم کن! اصلاً نمیتونم حرفی رو بزنم! يک بار گفتم برام کافی بود. الان به اين نتيجه رسيدم که واقعاً در مورد خداوند نمیشه مستقيم حرف زد. هميشه در برابر ديگران بايد يه حجابی داشت. بايد غير مستقيم گفت. چيزی که امثال حافظ به درستی و زيبايی انجامش دادند . بسا رمز ماندگاريشون هم اين باشه که با خوندن اشعارشون هر کس به قدر فهم خودش ازش برداشت میکنه. به قول معروف هر کسی از ظن خود شد يار من. يکی معنی نزديک رو میگيره و يکی معنی دور. هر دو هم لذتش رو می برند.
خوب بهتره ادامه ندم. نوشتن خيلی حال میده به خصوص وقتی ديگران نتونن به اين راحتیها هر چی میخوان بنويسن!!!!!!!
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وانکه اين کار ندانست در انکار بـمـانـد
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
شکر ايزد که نه در پردهی پنـدار بمانـد

خيلی دلم میخواد در مورد کتابی که همين الان تموم شده بنويسم ولی ترجيح میدم که يه خورده دچار کهنگی بشه و رنگ منطق بيشتری بگيره. توصيه میکنم حتماً بخونين اين شيعگری رو. یه جستجو کردم کلی نتيجه داشت که باز نشد اکثرشون. در مورد احمد کسروی اينجا يه چيزايی نوشته. اين تبريز هم برای خودش حکايتيه . اصلاً تاريخش بوی قرمه سبزی می ده! سايت مخصوص به خودش هست که باز نشد! در هر حال به نظر من کتابش ارزش خوندن داره ولی در قبول حرفهاش بايد تفکر کرد!! حالا من دارم تحليل میکنم. کاش يه نفر وارد به مسائل فقهی دم دستم بود. آخه اطلاعات من محدود به درس های دبيریستان و دانشگاه ميشه و نه بيش!
فعلاً از اين مغز به قول ملا ها بوی الحاد مياد!!! D:

از تصدق سر امتحانات و هجوم مطالب در اين پريود زمانی نمیدونم از کجا شروع کنم و در مورد چی بنويسم. تا حالا هم چند مطلب نوشتم که صلاح نيست بعد از عهد بوقی گذاشته بشه تو وبلاگ!!!
امروز کلاس اولیها برای اولين روز رفتند مدرسه و به نوعی ار همين امروز بد بختيشون شروع شد. وقتی فکر میکنم که اينها باز بايد استرس کنکور که دامنگير خودشون و خانوادشون میشه رو تحمل کنن ، میگم مگه بیکارين؟ ها ؟ به قول معروف آزموده رو آزمودن خطاست! ما که آزموديم خيری نديديم!
بعد ياد اولين روز مدرسه خودم افتادم. يادمه اون موقع پدرم ايران نبود و مادرم هم بايد میرفت سرکار. برای همين تنهای تنها بودم. به هر کی هم نگاه میکردم با پدر يا مادرشون بودند تازه گريه هم می کردند. همراه با تعجب ناشی از علت گريشون ، کلی غربت داشتم. شايد همچون لحظاتی بوده در زندگيم که الان شش ماه هم تنها باشم عين خيالم نيست. استقلال هم واسه خودش دنيايی داره. به قول حافظ:
غلام همت آنم که زير چــرخ کـبـود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
تا چند وقت بعدش مسئوليت نگه داری پسر عمه خودم که راه می رفت در فراق مادر گريه میکرد رو هم داشتم! يه خاصيت خوب هم داره مدرسه و اونم اينه که بچههای لوس و شيطون رو در اغلب موارد آدم می کنه؛ مثل همين پسر عمه بنده!
دلم برای يه مطلب جدی و درست و حسابی تنگ شده. چرا مغزم نمی تراوشد؟؟؟
اين خونه جديدمون، همون طور كه قبلاً در وصف خونه هاى تبريز گفتم ، همه پنجره هاش از سطح اتاق دو متر فاصله داره. فقط يه طرف اين جورى نيست كه تازه اون هم منظرش صرفاً يه ديوار آجري قديمى بيش نيست. خلاصه همين كه بعد از يه مدت طولانى به اينترنت دسترسى دارم دقيقاً مثل اينه كه تو اين زندان ، ملاقاتى دارم. اين جورياست كه از شدت ذوق مرگى اصلاً نمى تونم درس بخونم!
اوضاع درس ها هم خيلى بيريخته! يه درس رو با هم خونه ايم مى خونيم كه فقط سر امتحان بى كار نباشيم و بتونيم صفحه رو سياه كنيم!!! ( دانشجوهاى نمونه مملكت!)
از شانس درخشان بنده اكثر امتحاناتم ساعت هشت صبحه . من هم آدمى نيستم كه اون موقع از خواب بيدار بشم. براي كنكور با اون همه استرس كه داشتم، به زور بيدارم كردند چه برسه به اين! اين جور مواقع دست به دامن خانواده مى شدم كه تلفن بزنن وبيدارم كنن. دست بر قضا خانواده در ايام امتحانات بنده در مسافرت تشريف دارن. حالا نمى دونم چى كار كنم. مى ترسم مثل ميان ترم اين ها رو هم خواب بمونم. اون موقع سه تا ساعت گذاشته بودم!!! بايد دست به دامن دوست و آشنا بشم! ولى
در شهر يكى كس را سحرخيز نمى بينم
هـر يـك بـدتـر از ديگر ، خـوابـالـو و ديـوانـه
راستى چقدر به فال ورق اعتقاد دارين؟ هفته پيش از بيكارى همين جورى شروع كردم به فال گرفتن. براى يه بنده خدا اون قدر خوب اومد كه اطرافيان كلى تيكه بارم كردند. عجب حكايتيه. حالا راسته يا دروغ؟؟؟؟؟
خلاصه اين اراجيف كه مى نويسم از شدت فشاريست كه به مغزم وارد شده. آخه تا قبل از اين بيشترين فشار به مخم خوندن وبلاگ هاى ديگران بود!!!! حالا بايد با فرمول ها و ... كلنجار برم. الان شعر فرياد فريدون مشيرى رو مى خونم كلى عشق و حال مى كنم براى همين در پست بعدى ميارمش! خوب من هم گرفتار سكوتى هستم كه گويا قبل از هر فريادى لازم است!
-------------
سه ساعت بعد
پنج روزه تبريز هستم. تا حالا فوقش 3 ساعت رفتم بيرون. امروز كه بعد عهد بوقي رفتم بيرون اونم فقط براي يك ساعت، پام رو كه گذاشتم بيرون بارون شروع شد. اومدم خونه تموم شد!!!! همه چيز رو تو تبريز تجربه كرده بوديم غير از سيل كه امروز تجربه كردم. اخبار رو نگاه كنين شايد من رو هم ديدين!! تا زانو تو آب بودم.
من غلط کردم گفتم کيفورم. من بیجا کردم. اصلاً به قول معروف:
مرد را دردی اگر باشد خوش است
مرد بی درد علاجش آتش است
بايد بگم که از ديروز تا حالا اين قدر ضدحال خوردم که بسيار تأمل برانگيزند.
اول اين که پسورد و uesrname وبلاگ سايتم قاطی کرده و دست رسی بهش ندارم و اين يعنی تعويق کوچ.
دوميش اينه که اينترنت مجانی که باهاش هم بلاگ اسپات رو باز می کردم و هم پرشين بلاگ از دستم پريد. حالا رفتم ده ها ساعت اينترنت خريدم که هيچ کدوم رو باز نمی کنه. برای همين تا موقعی که اين اينترنت رو به يه نفر که از زندگی فقط چت رو ميشناسه غالب نکنم نمی تونم هيچ کدوم رو ببينم و بالطبع نمیتونم جايی نظر هم بدم . دوستان يه وقت دلگير نشوند.
سوميش هم مربوط به طلاق يکی از آشناهاست. دختره رو از کوچيکی می شناختم. دو سال پيش ازدواج کرده بود. با شوهرش کلی بگو بخند داشتم. بعد از اين که دو ماه پيش بچه دار شدند ، فهميدم که آقا روانيست و دست بزن داره. همواره تو زندگيش دختر مظلومی بود که هم چون مرغ سرش در عزايی و عروسی بريده می شد. از افرادی که موجبات بد بختی ديگران رو فراهم ميارن متنفرم!!!
به اميد کوچ. هم از اين وبلاگ و هم از اين دنيا !

راستش میخواستم اين پست آخر باشه و اسباب کشی وبلاگم رو انجام بدم ولی به دليل يه سری مشکلات اونجا، امشب نشد. ولی اون قدر کيفورم که نمیتونم چيزی ننويسم. آخه سر يه قضيه و در يک آن تصميم گرفتم به يکی از استادامون يه ای-ميل بلندبالا بزنم. با توجه به شناختم و البته برداشتم فکر میکردم حالا حالاها جواب بده نيست. ولی دو ساعت بعد يه جواب داد که الان کاناداست و سر فرصت بهم جواب میده. من از همين الان فکر میکنم بله رو ازش گرفتم. ولی انصافاً اون قدر تحويل گرفت و انشای زيبا به کار برد که کف کردم.
شنيدم قراره فردا تو مجلس در مورد فيلتر شدن سايتها بحث بشه. زودتر میگفتن اين همه عجله برای خريد فضا نمیکردم!!!!
فعلاً فقط میتونم بگم آخيش!!!
----------------
راستی سورپرايز استادم با اين عکس که گذاشتم هيچ ربطی نداره!! به خدا استادمون مرد تشريف داره. عکس رو برای بيان يک سری از واقعيتها گذاشتم. کافيه رو عکس کمی مکث کنين!!!!

بعد از دقيقاً بيست روز بالاخره يه خونه پيدا شد. آه که هنوز باورم نمیشه. کلی آدم شناس شدم. کلی چيز ياد گرفتم. انگار نه انگار که تا دو روز پيش ريخته بودم به هم و تو دلم آشوب بود که برگردم ولايت. ولی حالا همه چيز رنگ و بوی ديگه گرفته!
بعد از بيست روز جدا از پيدا کردن يک خونه با يک آدم فوقالعاده باشخصيت آشنا شدم. مهندس برق ( P:) و البته نظامی که وقار و متانت و فهمش کاملاً واضح و مبرهن بود. اولين و تنها بنگاهی املاکِ فهميده که تو تبريز پيدا کردم همين شخص بود که وقتی گفتيم خانه دانشجويی بدون نياز به دستمال يزدی دنبال خونه گشت. در وصف کمالاتش همين بس که اصلاً جلوی ما در رابطه با مسائل ما، ترکی صحبت نمیکرد و در باقی موارد هم با عذرخواهی اين کار رو میکرد. از تمام رفتار و سکناتش نيت خيرخواهانش هويدا بود. کاملاً مونده بودم که چرا همچين شخصی بايد تو يک بنگاه کار کنه. خودش جواب سئوالم رو داد.
در يه بحث گفت : "ببينيد من سرطان روده دارم و عمل کردهام. از اين وضعيت دچار افسردگی ناشی از ترس از مرگ شده بودم. ديدم اين حاجاقای ما ( صاحب اصلی مغازه و البته بیسواد و البته خنگ) کارش مونده. علیرغم بینيازی به پولش، اومدم اينجا هم يه نون برای ايشون باشه هم خودم از فکر و خيال دربيام". اينها رو که گفت به راحتی تونستم تمام رفتارش رو تحليل کنم. در هر حال من شيفته اين مرد شدم به هر کی هم بخواد تو تبريز دنبال خونه دانشجويی باشه اين بنگاه رو توصيه میکنم.کافيه تماس بگيرين!
کاش همه ما قبل از اين که سايه مرگ ( شايد شوم و شايد دلنشين!) بالای سرمون بياد ، آدم خوب و مثبتی بشيم. کاش همه ما به گونهای زندگی کنيم که اگه بگن فردا بايد بميری حسرت کارهای نکرده و پشيمانی کارهای کرده سراغمون نياد! کاش ... .
----------------
( اين نوشتهها مربوط به ديروزه و تاريخ مصرفش طبعاً تمام شده!!)
اسمش رو میخواين بذارين فضولی يا کنجکاوی يا هر چيز ديگه. اين دخترها ذاتاً فضولند و در بسياری از مواقع ( هر موقع به نفعشونه) معترف به اين خصلت. از موقعی که وبلاگ رو زدم خواهرم بیصبرانه منتظر سوتی منه تا دستمو رو کنه. الان هم مطمئن نيستم که ندونه. يکی نيست بگه بابا میخوام راحت باشم. الان هم که دير به دير به روز میکنم از ترس همين خصلته. آخه مثلاً دارم مطلب رو مینويسم مثل جن پشت سرم ظاهر میشه. من هم دنبال دردسر نيستم. البته فکر نکنين خونه رو پيدا کردم و برگشتم ولايت. بلکه خانواده بعد از 3 ماه دوری بنده تشريف آوردند و همگی با هم داريم میگرديم و البته خيط میشويم!!! همخونهايم که طاقت نياورد و جيم فنگ کرد. من موندم و خودم که اينها آمدند . خيلی ديگه شانس بيارم 1 ماه برم خونه.
تمام دلخوريم از اين وضعيت مربوط به برهمخوردن برنامههامه. 3 ماه تابستونم شده 1 ماه، چون بايد برای شهريور و دادن امتحان برگردم. اين اولين تابستونی بود که میخواستم برای هر ساعتش برنامه بريزم. نمیدونم حکمتش چيه؟ واقعاً نمیدونم؟
اين 18 تير هم که خبری نشد. شايد هم شد و من خبر ندارم ولی تبريز که خبری نبود . تهران هم خبری به دستم نرسيده. فقط میبايست امتحانات ما بيوفته عقب و من بدبخت بشم.
-----------------
عجب حکايتی شده اين وبلاگ. من واقعاً معتقدم در ايران فعلی آدم نبايد نشون بده خيلی حالش و وضعش خوبه، چون سريع چشم میزنن.( در مورد چشم زدن و قدرت ذهن و ... يه موقع مفصل توضيح میدم) . هميشه فکر میکردم اوضاع وبلاگ و وبلاگ خونهاش مثل جامعه حال حاضر ايران نيست. چون بالاخره هر کی اينجا مياد بايد اون قدر وضعش خوب باشه که بتونه يه کامپيوتر بخره (حالا تلفون و اينها بماند) پس نبايد عقده و حسد و تنگ نظری و ... داشته باشه يا کمتر داشته باشه تازه همه اين جا ادعای شعر و شاعری و عاشقی و ميهن دوستی و .... دارن. يه بار تجربه کردم اين چشم خوری رو. حالا برای يه بنده خدا يه اتفاقی افتاد در يک وبلاگ که من رو ياد تجربه خودم انداخت. اون وبلاگيست که عموماً مسائل شخصیش رو بيان میکرد ، اخيراً براش يه مشکل حاد پيش اومد. در هر حال جداً میگم احتياط بايد کرد. ما ايرانی اون قدر پست نشديم که فکر میکنين، بلکه اونقدر پست شديم که فکرش رو هم نمیتونين بکنين! اگه خوشين برای خودتونه و گرنه میتونين همه جا جار بزنين چون همدرد زياده. حالا هم میگم دلم میخواد سرم رو بزنم به ديوار، کسی پايه نيست؟؟؟
حافظ افتادگــی از دست مده زانکه حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروری کرد
-------------------
اين هم شعريست که به [...] تقديم شده!!!! راستش شاعرش همون ديوانهی کبيره. نظرتون در موردش چيست؟؟
تابوت سنگي
آسمان ياد تو را مي برد
و منِ يخ زده را مي برد آرام به خواب ،
آخرين ضجهي فرهاد به زير آوار.
و تو ، شيرين، چه بي رحمانه،
مي سپاري بر خاك،
آرزوي خفته در تابوت سنگي را.
به چشماني كه هر شب خواب مي بيند،
التماس را،
براي بوسهي زيبای نگاه چشمان تو.
نگاه كن!
ببين امشب،
چه معصومانه مي گريد،
چه معصومانه مي خوابد،
چه معصومانه مي ميرد.
و تو شيرين چه بي رحمانه،
مي سپاري بر خاك،
آرزوي خفته در تابوت سنگي را.

دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ آ ... . خيلی حالم گرفته. هيچ چيزم مثل آدم نيست و احساس میکنم از تمام همردههای خودم عقبم. نه امتحاناتم رو دادم( در حالی که برای خونه پيدا کردن در تبريز هستم ) و نه مثل آدم زندگی میکنم (يعنی همون بساط داشجويی) حال آن که تمام دوستان هم امتحانات رو دادند و هم الان خونههاشون هستند . نمیدونم چه غلطی بکنم . بايد تحمل کرد چرا که حتماً در آن حکمتيست!
------------------------
دفعه قبل يه چيز گفتم سوءتفاهم شد. من نمیخوام اسم وبلاگم رو عوض کنم . بلکه در مورد اسم دومين ( مثلاً شراب دات کام) نظر خواستم. شراب گرفته شده. چند تا چيز ديگه رو هم چک کردم گرفته شده بود. گفتم شايد نظری خوب و بديع و البته مرتبط با وبلاگ وجود داشته باشه. يکی از دوستان که ارادت هم دارم يه ايشون اسمی رو پيشنهاد کردند که اصلاً به گروه خونيم نمیخوره. من خشنتر از اين حرفهام!!!!
------------------------
ديگه حسش نيست. ياد دوران قبل از امتحان بخير. تو خواب هم فکرهای تازه برای وبلاگ به کلم میزد. حالا هر چی فشار ميارم چيزی نمیشه. خلاصه نااميد نيستم، فقط خستم. از همه میخوام دعا کنين، من از بند غم ايام نجات پيدا کنم!!! آه، داروگ کی میرسد باران ؟
توضيح عکس :
روايت اول: گويا پسره از داروگ همين سوال داروگ کی مرسد باران رو کرده اون هم جواب نداده و نتيجه اين شده!
روايت دوم : طبق يک اعتقاد قديمی اگه قورباغه رو بکشی , فرداش بارون مياد. اين هم يه روش دستی باران. حالا اين خارجیها برن ابرها رو بارور کنن!

بر خرمگس معرکه لعنت! همين الان کلی مطلب نوشته بودم دوستم اومد بالاسرم رفتم صفحه رو ببندم کلش هيچی شد!!!
يه خبر بدم و اونم اينه که شنبه کل بازار تبريز و کل مردمش قصد دارن بريزن بيرون؛ چه شود! تبريزی جماعت عاشق انقلاب و شورش. دست زن و بچه رو میگيرن ميان تماشا. ولی ديگه حس و حال صحبت در اين مورد ندارم. ملولم از اين اوضاع. از قضيه کوی دانشگاه 78 بیخيال هر چی فعاليت سياسی شدم(ولی کرمش تو تنم هست!) و تا موقعی که برای خودم کسی نشم پا در اين عرصه نمیگذارم چرا که نمیخوام بازيچه دست بزرگان بشم و فکر نمیکنم بتونم ايده خيلی راهگشايی بدم ؛ تازه اگر هم داشتم چند نفر مگه خبر دار میشدن. پس ترجيحاً نظارهگر خواهم بود به اميد آينده که وظايف و شايد رسالت خودم رو ايفا کنم.
بعد تعويق امتحانات اساساً دچار يه نوع سردرگمی شدم. تمام برنامههام بهم خورد. از يه طرف خانواده هم هی سرکوفت میزنه که چرا همين تير امتحان ندادی و الکی موکول کردی به شهريور. من هم روم نمیشه که بگم دليل اصليم اين بود که يه درس رو تو عمرم نخونده بودم و پاس شدندش در حالت عادی کلی اما و اگر داشت چه برسه که کل امتحان دهندگان نوبت تير 4 نفر باشن. در هر حال طبق جمله گر جهنّم میروی مردانه رو تصميم گرفتم همون شهريور بدم( هر چند باز تا يکشنبه فرصت دارم تجديد نظر کنم) به اين نيت که ديگه سر یه راه بشم و مثل دوران قبل دانشگاه آدممآبانه درس بخونم. ولی الان دارم نابود میشم. مجبورم تبريز باشم تا دنبال خونه بگردم. از طرفی بايد برم خونه تا به برنامههام برسم.هميشه بايد يه جای کار بلنگه. هميشه قبل تابستون آدم کلی برنامه میريزه بعد تابستون فقط حسرت عدم انجامش میمونه. ولی اين دفعه رو کوتاه نميام چون اين يکی اگه برسم سکوی پرتاب خواهد بود و بس.
راستش رو بخواين ديگه با وبلاگ حال نمیکنم. يعنی احساسم اينه که مطالعات و دانستهها و پختگيم هنوز به اون حد نرسيده که بخوام مطلب بنويسم که ديگران هم بخوننش. نمیدونم. فکر میکنم اگه وقتی رو که میذارم برای وبلاگ به مطالعه بگذرونم برام بهتر باشه. به خصوص که وقتش رو ندارم مطالعات غير درسی داشته باشم. دوستی میگفت تمام کارم اينه که به موسيقی گوش کنم و به مطالعه بپردازم و با کامپيوتر کار کنم. راستش خيلی حسوديم شد. شايد دو سال باشه که کتاب غير درسی نخوندم. کلی کتاب هست که بايد بخونم. به خصوص وقتی بابای آدم يه کتابخونه داشته باشه که بالای هزارجلد کتاب توش پيدا بشه. کتابی هست از منصور حلاج (فرد مورد علاقهام) که قبل دانشگاه شروع کردم و هنوز تموم نشده. در حالی که دبيرستان که بودم کتاب «سمک عيار» که چهار جلد بود و متنش هم به سبک قديمی بود 2 ماهه خونده بودم. حالا فقط کتابهای کامپيوتر و برق. هر چند علاقه دارم ولی لعنت بر اين زندگی ماشينی.
اين وبلاگ ما هم شد مکانی برای تخليه!!!! البته از نوع روانی. همش دارم توش گلايه میکنم. ولی با اين حال به محض اين که تو تبريز خونه پيدا کردم و راهم از اين شهر کشيدم و رفتم خونه اگه خدا بخواد من هم دات کامی میشم.آمين!!!!!
حسب حال ننوشتی و شد ايامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
ما بــــــدان مـقـصد عالی نتوانـيم رسـيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جــــامــی چند
قند آمـيـخـتـه با گل نه علاح دل ماست
بوسهای چند بر آميـــز به دشــنــامی چند
زاهـــد از کوچه رندان به سلامــت بگذر
تا خرابـــــت نکند صحبت بدنامی چند
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نفی جکمت مکن ار بهر دل عامی چند
اي گدايان خرابــات خدا يـــار شماست
چشم اِنـــعام مداريد ز اَنعامــــــی چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردیکش خويش
که مگو حال دل سوختــــه با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی نـاکـامـی چـند
همــــواره شاديتــــــان افـــــرون !

نمیدونين چقدر سخت بود که دقيقاً يک هفته خودم رو از دسترسی به اينترنت محروم کنم. الان هم با اينکه ديشب دو ساعت بيش نخوابيدم ولی ديگه اومدم و اصلاً خوابم نمیاد(حالا اگه درس داشتم حکماً الان خواب بودم). اين هفته مطالب زيادی تو ذهنم شکل گرفت. اگه مینوشتم الان طوماری میشد. میدونم اگه تابستون بياد مخم میخشکه. بیخود نيست که میگن اگه میخوای کاری خوب انجام بشه بسپارش به کسی که سرش شلوغه. اين امتحان مثل گلاب به روتون، [...] مغز آدم رو روون میکنه و هِی ابداعات تراوش میکنه. ولی الان هيچ کدوم يادم نيست. چه میشه کرد که کار غالب نوع بشر اين گونه است!
قبلاً گفته بودم که همخونهايم بهم گفت از ترم بعد نمیشه با هم خونه بگيريم. هر فکری میکردم غير از اين که بهم گفت. کاش ما ايرانیها اينقدر رودربايستی نداشتيم.کاش! شايد باورش سخت باشه ولی دليل اين حرف او آمد و شد يکی از همکلاسیهامون به خونه ما بود. همونی که يه بار از او در مطلب ضدحالهای دوران دانشجويی صحبت کردم که اکثر موارد رو اين پسر به تنهايی ايفا میکرد. واقعاً رودربايستی همخونهايم با من نزديک بود منجر به جدايیمون بشه که وقتی رو در رو گفت مشکل رو با هم حل کرديم. من خانواده هايی رو میشناسم که زن و شوهر با وضعيت مشابه کارشون به جاهای باريک کشيده. به عنوان کسی که زياد در روابطش با ديگران تأمل میکنه بايد بگم در رابطه با دوستاتون اگر روابط محدوده از عيبهای آزار دهنده بگذرين ولی اگر دنبالهدار و نزديکه بعد يکی دوبار صادقانه بهش متذکر بشين. چرا که در غير اين صورت بايد سالها اون عيب رو تحمل کنين يا يه موقع صبرتون تموم میشه و کار از کار گذشته و ممکنه نتيجه معکوس بده. خود من تو اين کار ضعف دارم . شرمنده که اين قدر خودم رو تحويل گرفتم که نصيحت کنم. تکرار نمیشه.
داشتم مطالب قبلی رو میخوندم ديدم بابا خيلی بچه مثبت مآبانه شده. علتش هم معلومه؛ نزديکی امتحانات. و برای خودم متأسفم که در سختیها ياد کسی که بايد میافتم.شرم بر من!!! بايد تابستون بياد تا ببينم سمت و سوق نوشته ها کجا میره. در هر حال من با تريپ بچه مثبت مشکل دارم. پشيمونم که چرا هر چی تو ذهنم بود منتقل کردم.هنوز مرددم.
اين نوشته مولانا رو که شنيدين: خام بدم، پخته شدم، سوختم. من بینوا از خيلی وقت پيش تصميم داشتم که دوران دانشجويی رو در شهر غريب باشم تا به قولی آدم (پخته!) بشم. الان هم میخوام بگم غلط کردم. مردم از بس تخممرغ خوردم. مردم از بس ظرف و رخت شستم. ديگه از شدت پختگی دارم میسوزم. کسی غذای گشادی( لغت بهتر و مؤدبانهتر نيافتم) بلد نيست. البته بايد بگم آشپزيم بد نيستا ولی امان از تنبلی!( و حتّی یه بار با گزارش آشپزیهام اهل خونه گفنتد که ديگه وقت شوهر کردنته!!!!!!!)می خوام يه وبلاگ بزنم توش غذاهای گشادی دانشجويی رو بنويسم. کسی هست بتونه کمک کنه. به قول ترکها چُخ ياخچی دی!!!
در هر حال من ديگه فعاليتم رو محدود کردم. دوستانی که احياناً لطف دارندو نظر میدهند ؛ من چون نمیخوام به هيچ وبلاگی سر بزنم تا اين فکر صاحب مرده باز با من کلنجار نره و ايده ارائه نکنه ، دلگير نشند. دم همتون گرم و ايامتان به کام باد!
يه دبير رياضی داشتيم که پيشش کلاس میرفتيم. گير میداد که جزواتی رو براش بنويسيم. ما هم مینوشتيم؛ آخرش هم يه شعر دلخواه.اين دو بيت رو من از سر و ته يک غزل حافظ گرفتم که به تعبير کنکوری خيلی مقبول واقع شده بود. حالا هم امتحانات نزديکه خيلی میچسبه. در غير اين صورت هم زيباست.
خرّم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
نذر کردم گر از اين غم بدر آيم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
در مورد ذات خراب چی شنيدين. يه نگاه به عکس بندازين گوشی بياد دستتون!
شرايط سختی شده. قصد نداشتم به اين زودیها مطلب جديد بنويسم چون اصلاً وقت ندارم. ولی در اين شرايط تقريباً بحرانیام وقتی تير آخر رو همخونهايم زد ديدم در پی يک نياز بايد بنويسم. شرايطم از اون جهت سخته که هر کاری میکنم نمیتونم درسها رو جمع کنم و درسهای ترم هم همه پايهای هستند و مثل خر تو گل موندم. از طرف ديگر آزار و اذيتهای يک ديوانه که کمکم داره تقدّس عشق رو در من از بين میبره. کسی که ادعای شاعری و نويسندگی میکنه.کسی که هدف زندگیش رو بر اساس کرد بودن و زبانش قرار داده بود. حالا ادعا میکنه برای اثبات به چيزايی حاضره از کرد بودن، از سنی بودن و ... بگذره. اين رودربايستی ما ايرانیها هميشه موجب زحمت ماست. از خجالت گفتن نه حالا دارم میترکم. خيلی غير واقعيست؛ نه؟ بايد بگم بهم گفته بودند الکی عاشق نشو ولی نگفتند نگذار کسی عاشقت بشه!! در هر حال
رنج گل بلبل کشيد و بــرگ و گل را بـاد بــرد
بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
عذاب وجدانهای من نسبت به کسی که نمیخوام اسم ببرم چون غيرواقعی به نظر خواهد آمد رو به اينها اضافه کنيد. يک دغدغه خاطر ديگه هم هست که باز نمیگم !!!؟! ولی مشکلی که بسيار اندوهگيزناک!(البته مقطعی) بود حرفی بود که همخونهايم گفت که از ترم بعد بايد با يکی ديگه خونه بگيری. هر چی گفتم نگفت چرا.بعد از يک سال و نيم رندگی با هم و عادت کردن به خوب و بد هم خيلی سخته. به خصوص وقتی که به هر کدوم از دوستام فکر میکنم همشون بچهاند. با هيچکدوم برای همخونه شدن راحت نيستم.در هر حال راضیام. حتماً حکمتی بوده است. طبق همون حکمتی که سر از تبريز درآوردم يا اول بار با يک بلوچ همخونه شدم.منتظرم.منتظر.
از کوچيکی بهم میگفتند آب زير کاه هستی. همون موقع مادرم گير میداد که چرا مثل بقيه از دوستات و وقايع تعريف نمیکنی. شايد علتش اين باشه که دير به کسی اعتماد میکنم. نمیدونم. در هر حال بهم اعتماد کردند و من هم جوابشون رو دادم. موقعی که داشتم وبلاگ رو راهاندازی میکردم خيلی برام سخت بود که آدرسش رو به دوستان و آشنايان ندم چرا که خيلیهاشون دائمالآنلاين هستند و پايه برای امورات اينترنتی. نگفتم تا راحت باشم. ولی باز میبينم که نمیتونم هر چيز رو بگم و به قولی من به هر جمعيتی نالان شدم ولی ياری اندر کس نمیبينم(بهبه!). تا حالا دو بار اونجور که خواستم نوشتم. با اين که بازديدکنندگان زيادی ندارم ولی نتيجه خيلی ناميد کننده بود.
هر چی جستجو کردم در ذهنم که شعری مناسب با متن بيابم که باهاش حال کنم يافت مینشد. نوشتن اينها هم تأثيری نداشت.حتماً تجربه کردين اين حالات رو. بیحوصلگی، عدم تمرکز فکری، ناآرامی قلبی. دست به هر کاری میزنی آروم نمیشی. تنها یه چيز دوای درد خواهد بود. تنها و نتها ... .(تا باد چنين بادا).
ولی يه فال حافظ گرفتم .اصلاً شوکه شدم. باورم نمیشد. دقيقاً جوابم رو گرفتم. اگه میخواين بدونين چه حرفهايی رو نمیتونم بگم دقيق بخونين. خودم ناباورانه صد بار خوندم.
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمائل
هر کــــــــو شنــيـــد گفتـــا للهِ درُّ فائــــل
تحصيلِ عشق و رنــدی آسان نمــود اول
وآخر بسوخت جانم در کسب اين فضائل
گفتم که کـی ببـخشی بر جان ناتــوانـم
گفت آن زمان که نَبوَد جان در ميانه حائل
حـلاج بر سر دار اين نکـتـه خوش سرائيد
از شافــعـی نپرسند امثــال اين مسائـل
دل دادهام به ياری شوخی کشی نگاری
مرضــيــة السجــايــا محمودة الخصــائـــل
درعين گوشهگيری بودم چو چشم مستت
واکنون شدم به مستان چون ابرویِ تو مائل
از آب ديــده صــد ره طـوفــانِ نــوح ديـــدم
وز لـوح سيـنـه نقشت هرگز نگشت زائـل
ای دوست دست حافظ تعويذ چشمزخم است
يــــا رب بـبـيـنم آن را در گردنــت حمـائـل
چند تا کار هست که اين مخ آدم رو خوب کار میاندازه. مثلاً هنگام گلاب به روتون دستشويی رفتن يا ريش زدن يا ظرف شستن(البته فقط در دوران دانشجويی) و ... . در يکی از همين تفکرات بود که من به اين نتيجه رسيدم که بايد کامپيوترم رو جمع کنم. چون درسهای يه ترم رو بايد در يک ماه باقیمونده بخونم. و چون بنا به گفته دوستان رشته برق( اگه بخوای با درس نخوندن پاسش کنی) مثل همون ابزار خودکشی سعيدامامی خواهد بود و الان من خيلیها رو میشناسم که کچل هسنتد در اين امرِ بستن کامپيوتر جدّ بليغ و سعی دريغ خواهم کرد. تازه اين دفعه يه استاد بهم گير داده که فلانی اسمت رفته تو ليست سياه برو حذف کن و من هم نکردم (هم خونهايم هم رفته اين درس رو حذف کرده ). غيبتهای بقيه درسهام هم پر شده و کلاً دارم نابود میشم و اگه نجنبم نامه مشروطيتم تابستون سر از خونمون در مياره.
به همه هم توصيه میکنم که اگه تا حالا نخوندين بچه خوب بشين برين بخونِين. برای ما هم دعا کنين.
با اين حال از هر موقعيتی برای نوشتن وبلاگم استفاده میکنم چون ترک عادت موجب مرض است. نمیدونم ولی چه جوری. در هر حال اين شعر بیربط رو مینويسم.تنها ارتباطش با متن ايهام تناسب با عکس هست.
عشق حقيقيست مجازی مگير
اين دم شير است به بازی مگير
------------------------------
راستی اين سايت رو يادگاری از من داشته باشين.توش میتونين هر صدا از يه عمل که اسم نميارم پيدا کنين. تازه میتونين هنر نمايیهای خودتون رو هم اضافه کنين.اين لينک مستقيمشه.
------------------------------
سه ماه بعد :
بد دردی شده. تنظيمات وبلاگ جديد با قبلی نمیخونه. اين رو اضافه میکنم تا مشکلات حل بشه. البته اين نوع آب هندونهايه. راههای ساده تر هم داشت. ولی چه کاری آسون تر از نوشتن های فیالبداهه!!!!

امشب از اون شبهاست. با اجازتون رفتم آمپول زدم و از قرصهای رنگارنگ هم تناول نمودم . اصلاً فکر کنم دارم هذيون میگم. فقط اميدوارم سارس نباشه. دارم جون عمّم برای دو تا ميان ترم هفته بعد میخونم.شاهدين که؟ آخه آدمی که تمام فکر و ذکرش کامپيوتره و به خصوص اخيراً که داره با Movable Type ور میره با درسی مثل ماشينهای الکتريکی بايد چه خاکی تو سرش بريزه؟ به قول دوستم ماشينهای الکتريکی چه کم از Movable Type دارد؟ در هر حال واسه اين که بفهميد چهقدر حالم خوبه يه توضِيحی در مورد اين عکس میدم.
اين عکس مربوطه به گردش من بر فراز شورترين درياچه جهان (اروميّه(*)) که 1 ساعت تا تبريز راهه، هست . در حين همين گردش بود که اين نهنگ یا هر چيز ديگه بنده رو بلعيد . بله الان من در کنار پينوکيو و پدرژپتو هستم و در همون مکان و به وسيله Laptop اونها دارم وبلاگم رو update میکنم. فقط کمال همنشين در من اثر کرد و دماغ بنده دراز[تر] شد!!!!!!
بهتره که بيش از اين جفنگ نگم چون اینقدر ديگه حواسم سرجاش هست آخه اثر اين دواها چنان مستم کرده که دامنم از کف برفتست! زَت زياد.يکی منو بگيره !
-------------------------
(*) میخواستن روی درياچه اروميه پل بزنن که راه تیريز- اروميه خيلی کوتاه بشه. تا يه جايی زدند وسطش رو موندند. نمیدونم کدوم از خدا بیخبری پيشنهاد داد که شن بريزين که فاصله(که انصافاً کم هم نيست) پر شه و ماشين رد شه. کاميون کاميون شن ريختند؛ ديدند که درياچه داره پر میشه ولی دو سر پل به هم نمیرسن.الان هم اگه برين چند تا یدک کش هست که اگه هوا خوب باشه چند تا چند تا ماشين ها رو منتقل میکنه. ببينين که چقدر ما بدبختيم و سطح مديريت بینظيرمون داره چی کارها میکنه.
هواللطیف
تظرتون راجع به عکس چیه.این رو واسم فرستادن گفتن خونه تو تبریزه.من هم هر چی تحقیق و تفحّص کردم و از بچههای تبریزی پرسیدم نشونی ازش نیافتم. شاید روش چادر مادر کشیدن که یه دفعه ملّت ببینن صفا کنن. در هر حال به نظرم جالب اومد.ابن طور نیست ؟
داشتم مطالب دیروز رو میخوندم . احساس کردم مطلب اون جور که باید گفته نشده. اصلاً اگه آدم اول رو کاغذ ننویسه همین میشه .همزمان با تایپ نوشتن باعث میشه که نصف تمرکز بره رو تایپ . در تکمیلش باید بگم یه جورایی از نوشتههام بر میاد که مام از این غافلان روزگاریم و از اون تریپ افرادی که از مذمومینند. اولین بار لفظ دین ستیز رو تو یه گزارش از همین صدا و سیمای کذایی خودمون شنیدم به این نام : " علت دین ستیزی جوانان" .خوب باید اعتراف کنم من از همینهام . من از هر کی ریش داره بدم میاد.من از هر کی که چادر داره بدم میاد.من از افرادی که دم از یاحسین و یازهرا میزنن بدم میاد.همشون رو آدمهایی ریاکار میدونم که دارن جانماز یه [...] رو آب میکشن. بله دینستیز هستم ولی خدا رو نمیتونم فراموش کنم . هیچگاه نمیتونم ناشکری کنم، وقتی به هر جا نگاه میکنم اثری از او میبینم و هر لحظه خود را محتاج تر به او. در تکمیل این حرفها باید بگم من دقیقاً به مدت دو سال تو خونهای که صحبتی از نماز نبود پیوسته نماز خوندم ولی کسی نفهمید تا حالا هم کسی غیر از من و کسی که باید بدونه کسی نمیدونست.صرفاً و صرفاً برای فرار از ریا.برای فرار از قضاوتهای رایج در مورد نماز خونهای ریاکار فعلی. ولی مثلاً خودم بچههایی که تو دانشگاه نماز میخونن و یا دم از خداشناسی میزنن مسخره میکنم و حتی در برابر اصرار یکی که تو هم بیا و با ماش همیشه گفتم گروه خونی من به این چیزا نمیخوره. نمیدونم اسمش رو چی میذارین . خوب این هم از دستگل این آخوند هاست که من وقتی میخوام بگم به خدای خودم ارادت دارم باید خجالت بکشم ! و از اظهارش امتناع کنم و به قول سعدی آن را که خبر شد خبری باز نیامد. به امید روزی که همه ما همچون حلّاج ندای اناالحق سر دهیم (اگه سرمون بالای دار نره). این چند بیت مولوی هم که از بیکفایتی ماها و اصرار ترکیه یواش یواش دنیا داره فکر میکنه این شاعر مال اوناست!!!!!!!! برای تکمیل :
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لـب که قنـد فراوانـم آرزوست
...
زین همرهان سست عناصردلم گرفت
شیــر خـــدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن هایوهوی و نعرهی مستانم آرزوست
بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگــــی کــــــوه و بـیـابـانـم آرزوســـت
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصـی چنین میـانـهی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانـم آرزوسـت
گفتند یــافت مینشود، گشتــهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
بعضی وقایع هست که خیلی باعث ناراحتی میشه؛مثلاً اینکه استادی که همیشه هلو بوده امتحان خفن بده با استادی که در تنبلی شهرهی خاص و عام بوده و کلاس هاش نیم ساعته بوده با دعوای رییس دانشکده 2 ساعت کامل نگه داره.و هی امتحان بگیره و تازه یک حل تمرین هم داشته باشه که دو روزه همه رو تصحیح کنه.امروز ساعت 10 با همین استاد امتخان داشتم وقتی موفق شدم سر ساعت خودم رو برسونم نزدیک بود بچهها برام کف بزنن! دیگه خواب موندن من واسشون عادت شده بود.
امّا یه چیزایی هست که از بس خوبن روز آدم رو میسازن.مثلاً آدم رادیو یا تلویزیون رو روشن کنه و ببینه اون آهنگی رو که مدّت ها بود دنبالش بودی رو داره پخش میکنه.یا وقتی 7 صبح از خواب بلند شدی بهت بگن کلاس تشکیل نمیشه و میتونی 2 ساعت اضافه بخوابی(این دیگه زندگیه).و یا مثل این کلاس دیروز من ساعت 4 کلاس داشته باشی و در برد نوشته باشه کلاس تشکیل نخواهد شد.به قول یکی از بچههل عشق است و مستی.
نتیجه این که همیشه از این خبر ها نیست و در بقیه حالات کلاهها پس معرکست.مثلاً الان ساعت 3 صبح و من 4 ساعت دیگه باید از خواب پا شم.(وای)
این دفعه رو در هر حالی مینویسم که باز سیستم گشادیه چون سر یه قضیه سرّی!!!! مجبور شدم سریعاً بیام خونه اونم با هواپیمای توپولف.وقتی فرود اومدیم میخواستم همونجا یه سجده شکر برم.50% گرون کردند این طیّارههای مزخرف رو جمع نمیکنن. در هر حال باز از شنبه همون آشه و همون کاسه.راستی در مورد مطلب قبلی یکی بهم گفت که کسی خودکشی نکرده.خوب خدا رو شکر.
فردا صبح امتحان دارم.برای جلوگیری از گرفتن نمره صفر نمیرم سر امتحان.به جای درس خوندن هم دارم اینها رو مینویسم.این است نمونه بارز یک دانشجوی موفق.
باز دوباره دانشگاه و باز زندگی دانشجویی و باز تخممرغ و کنسرو و ظرفشویی و رختشویی و هزار تا خاطره + آزادی.ولی انصافاً بعد از نزدیک به یک ماه مفتخوری سخته.خوب خودم خواستمش و پاش هم ایستادم.مصیبت اینجاست که همین هفته اوّل سـه تا امتحان داریم.امروز بعد از مدتها نهار دانشگاه رو خوردم و چشتون روز بد نبینه.الان اشتهای خوردن هیچ چیز ندارم.
هوالممتحن
نمیدونم فیلم آقای هالو رو دیدین یا نه.فیلمی معرکه و به نظر من تلخ از داریوشمهرجویی با بازی معرکه تر علی نصیریان و فخری خوروش.همیشه به این فکر میکردم که چرا همه این آقای هالو رو مسخره میکنن؟چرا اصلا نمیگن یه چیز دیگه.همیشه وقتی خودمو جای اون میذاشتم میفهمیدم که من هم همین کارو میکردم؛همیشه هم میترسیدم توی همچین موقعیتی قرار بگیرم.و طبق این قاعده که آدم از هر چی بترسه سرش میاد ،سرم اومد! اما به صورتی خفیف تر و همون طور هم شد.(1)
نمی دونم سریال داییجانناپلئون رو دیدین یا کتابش رو خوندین یا نه.وقتی سعید در عشق لیلی شکست میخوره و اسدالله میرزا داره نصیحتش میکنه و از عشق شکست خورده خودش صحبت میکنه از زن سابقش میگه که عاشق یک عرب بیسواد شد که بوی عرق تنش همیشه بلند بود.امّا خود او همواره مثبت و تر وتمیز بود و البته عاشق و دیوانه زنش.اما همون عرب بو گندو موجب طلاق اون دو شد.میتونین حدس بزنین که علت چی بود! به قول خود اسدالله اون عرب بهتر از اون راه سانفرانسیسکو رو بلد بود.(2)
(1)و(2)==>نتیجه گیری:
اونقدر گفتم که یادم رفت چرا حالم گرفتست! نمی خواستم به اینجاها بکشه چون بحثم سر چیز دیگه بود.در دو مطلب بالا مشکل روی مثبت بودن یا نبودنه.مسأله این است! ایهاالناس بالاخره من مثبت باشم یا نه.همیشه میخواستم مثبت باشم صرفاً به این خاطر که بتونم دیگران رو از راه منفی بیرون بیارم.اما همیشه شکست خوردم.همیشه طرف حوصلش سر رفته و من ناکام موندم.همواره در ذهنم علیحاتمی رو تمجید میکردم.هم به خاطر فیلمهاش و هم به خاطر زنش که اون رو مثبت کرد و باهاش ازدواج هم کرد.کاش زنده بود و من باهاش میتونستم صحبت کنم.من حتی نتونستم دختری رو که با تمام وجود میخواد بره تو کار منفی منصرف کنم و حتی شاید این مثبت بودن من باعث ترغیب بیشتر اون هم شد. ابتدا دست نیاز از ندانمکاری او و بعد حماقت من.وای که این بار اولی نیست که من نمیتونم کسی رو که خواسته ازم کمکش کنم ،کمک کنم.خدایا ببخش .باور کنین در چنین حالاتی جدال خیر و شر بسیاربالا میگیره و این شر،انصافاً شر میشه.
شاید به نظر این حرفها نامعقول بیاد ولی قبول کنین که در جامعه پر از ریای فعلی که کسی قابل اعتماد نیست من نمی تونم منفی باشم. اما صد در صد راه دیگری هست.باور کنین نمی دونم چه راهی.و شاید رسالت من و شما کشف این راه باشه.در حالی که گوش ها ناشنواست و دیدهها نابینا و هر حرکت مثبتی همراه با بوی ریاست.نمیدونم چرا تغییر فکر منفی یه نفر به مثبت اینقدر سخته.واقعاً بیچاره این پیامبرها.میگید نه امتحان کنید.
هنوز قسمت نظریات این وبلاگ راه نیفتاده ولی منتظر نظرهاتون در mail boxهستم !