در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

February 16, 2005

پديده‌ای به نام گوز

اين بوفه دانشگاه ما اخيراً خيلی داره به خودش می‌رسه. يک روز اومديم ديديم پيتزا داره ! فرداش يک چيز ديگه و همين جور ابتکار زدند تا رسيدند به يک چيز فوق‌العاده . يک اطلاعيه زدند که : نسکافه و لوبيای گرم موجود است !!! جوری نوشتند که انگار بايد با هم بخوريشون ! به نظر من خوردن لوبيا در دانشگاه آن هم در زمستان و رفتن به کلاس‌هايی که هم سوراخ‌هاش بسته هست اصلاً کار عقلايی نيست !!! برای همين امروز وقتی دوستم که اغلب با هم هستيم خواست لوبيا بخوره شديداً ممانعت کردم ولی نشد که بشه و او خورد !

 گذشت و بعدازظهر شد. از کلاس که اومديم بيرون هر دو نياز به رفع حاجت پيدا کرديم. من که وضعيتم قرمز بود سريع‌تر رفتم و اون هم پشت سر من اومد ! مشغول انجام عمليات والفجر بودم که ديدم از دستشويی بغل يکی يک آهی کشيد . با خودم گفتم اين دوست ما چقدر تحت فشار بود. که يک نفر يک چيزی در کرد و صدايش ما را نوازانيد !! با خودم گفتم اين ديگه نتيجه لوبيا چيتی از قم هست ولی تعجب کردم که قبلاً با هم از اين تريپ‌ها نداشتيم که بينمون اين چيزها طبيعی باشه. پشتش باز هم يک صدای آه اومد و دوباره ... . اومديم بيرون ديدم دوستم اومده بيرون و در حال شستن دست هست. من هم مشغول شدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ولی با کمی روانشناسی کاملاً مشخص بود که اون هم داره وانمود می‌کنه که اتفاقی نيفتاده ! داشتيم می‌رفتيم بيرون که دوباره اون صدای آه اومد ! چشمام از حدقه در اومد که اون صداها از جانب دوستم نبود. بهش نگاه کردم و ديدم اون هم چشماش داره از حدقه درمياد ! به راحتی می‌شد حدس زد اون هم فکر می‌کرد که صداهای گوش نواز از جانب من بوده ! سريع اومديم بيرون چون طبق قاعده بعد از هر آه طرف يک گوز هم در می کرد ! ;)

 اين جوری بود که جفتمون ديگه پاره شديم از خنده و با ياد آوری اون افکار بيشتر پاره می شديم . جالب ترين قسمتش اين بود که هر دو فکر می‌کرديم طرف مقابل اين عمل رو انجام داده و هر دو هم می‌خواستيم به روی خودمون نياوريم و ... . تا آخر روز هم کارمون شده بود شبيه سازی اون صداهای انصافاً جالب. يک آه و بعدش ... به صورت متناوب ! من نمی‌دونم چرا ملت ايران روی باد در کردن اين همه حساسيت دارند ولی مثلاً تو آمريکا در جمع می‌گوزند و کسی به روی مبارک هم نمی‌آورد. هر چند وضعيت ايران به شادی آفرينی اين پديده کمک شايانی می کند و واقعاً فقط موجب نشاط می‌شود و بس ! (البته از نوع صدا دار و نه ... D:) !

 قديم مثل اين که به اين يک موج باد مبارک به جای گوز ، تيز می‌گفتند (چراش رو خودم نمی‌دونم) . يادم مياد در رساله دلگشای عبيد زاکانی لطيفه‌ای نوشته بود ، که من يکی عاشقشم: روزی شخصی مشغول فوت کردن(دميدن) در آتش بود تا روشن شود که ناگهان تيزی از وی بيرون جست. ماتحت (همان ..ن) خود را رو به سوی آتش کرد و گفت : اگر ترا تعجيليست ، بفرما !!!

Posted by dordikesh at 10:10 PM

February 10, 2005

رهايی از شاوشنک

با وجود اين که شديداً از ته اعماقم از صدا و سيمای جمهوری اسلامی و روسای فعلی و سابق و اسبقش متنفرم وليکن تک و توک برنامه‌هاش بد نيست. از پول ما اداره می‌شه و از خرس يک مو کندن هم غنيمت است و بايد قدر تک برنامه‌های خوبش را دانست. يکی از اين برنامه های قابل ديدن و حتی خوب صدا و سيما همانا برنامه سينمای يک هست که شب‌های جمعه از کانال يک پخش می‌شه. تا به حال نديدم فيلم بد نشون بده . حتی هفته قبل که فيلم برای آزادی ساخته حسين ترابی که مستندی از انقلاب بود رو نشون داد ! ارزش ديدن داشت انصافاً !

شنيدم که اين هفته (يعنی امشب) قرار هست برای دومين بار قيلم رهايی از شاوشنک (The Shawshank Redemption) رو نشون بده ! از اونجايی که من با اين فيلم به طرز ديوانه‌واری حال کردم و با شخصيت اصلی فيلم تيم رابينز(Tim Robbins) ارتباط بر قرار ! خواستم توصيه کنم که شما هم ببينيد. دفعه اول که ديدم تا چند روز مخم بهش مشغول شده بود ! بعدش که از همين کارگردان (فرانک دارابونت) ، فيلم مايل سبز رو ديدم بيشتر به فيلم و کارگردانش ايمان آوردم ! خوشبختانه مورد سانسوری هم نداره !

تمام هدفم از نوشتن اين مطلب اينه که ببينيد فيلم رو ! چند نفر رو می‌شناسم که وقتی فيلم پاپيون رو ديدند تأثيرات عميقی روشون گذاشته بوده ! شايد شما هم با ديدن اين فيلم که حال و هوايی در همون سطح داره، يک تأثيری پذيرفتيد ! نمی دونم ! ما که خيلی برانگيخته گشتيم ! ;)  آخه در خيلی از مواقع فيلم خودم رو جای شخصيت اصلی فيلم می‌ديدم !

Posted by dordikesh at 07:00 PM

January 06, 2005

شکلات

همين الان و آنلاين يک فکری به ذهنم خطور کرد که اميدوارم نظر شما هم در موردش مثبت باشه. به اعتقاد من کليه کارخانه‌های شکلات سازی که شکلات‌های ارزان قيمت توليد می کنند بايد بروند زير پوشش بانک مرکزی ايران. دليلش هم اينه که هر مغازه‌ای که می‌ری يارو چه 10 تومن از پول مونده باشه ، چه 100 تومن يک شکلات يا آدامس بهت می ده و می‌گه خرد ندارم ! ما هم بايد بپذريم که حتماً ارزش اون شکلات يا آدامس همون قدری هست که بايد باشه. بدبختی اينه که معمولاً کيفيتشون در حد آشغال هست نمی شه خوردتشون . بدبختی ديگه اينه که جای ديگه قابل استفاده نيست. پس يا بايد بخوری يا چه می دونم بندازی دور يا اون قدر صبر کنی که دوباره گذارت بيفته به همون مغازه و شکلات به رو به عنوان پول بهش بدی! تازه ممکن هم هست قبول نکنه !

ولی اگر اين شکلات ها رو که هزينه کلش از سکه هم کمتر درمياد بانک مرکزی تحت پوشش خودش قرار بده کلی مزيت داره ! هم قيمت هر شکلات روش نوشته می شه ! هم از يک مغازه به مغازه ديگه می شه ازش استفاده کرد. برای اين که ملت تو خونه‌هاشون شکلات تقلبی درست نکنند می شه امضا وزير اقتصاد رو روی شکلات و آدامش حک بشه يا روی شکلات عکس خمينی ليزری بگذارند ! کلی عشق و حال می شه !

چه با اين نظر موافق باشيد و چه مخالف ، فقط من رو راهنمای کنيد که کيف شکلات از کجا می تونم تهيه کنم . آخه الان کلی شکلات 5 و 10 تومانی تو جيبم هست که نه می تونم تو کيف پولم بگذارم و نه بخورم و نه ... . ولی خوب بهتره از اين به بعد هر بچه ای رو تو خيابون می بينم يک دونه بهش بدم ! ثواب داره ! فقط اين اطمينان رو بهتون می‌دم که قزوينی نيستم!

Posted by dordikesh at 11:42 PM | Comments (0)

December 25, 2004

ايران زمين !!

به نظر خودم ارزش يک مطلب شدن رو نداره ولی چون هنوز لينکدونی موجود نمی باشد همين تريپی ابراز می‌کنم. البته من يک هفته به اينترنت دسترسی نداشتم و نمی دونم اين لينک ها مربوط به يک روز پيش هست و يا يک هفته پيش !!!! به هر حال بد نيست !


گويا مراسمی بود در اهواز با عنوان ايران زمين ! که آخرش منجر به دردسر افتادن جناب استاندار خوزستان هم شده. اين عکسها و اين هم ويديوی يک دقيقه‌ای از مراسم ! به نظر من رقص ها خيلی نا منظم و مزخرف و بی ربط به ايران هست. همانند دخترکانی مست هستند که فقط با آهنگ هيکلشون رو تکون می‌دهند ! ولی با بقيه ماجرا موافقم !!!! D: 


پی‌نوشت : اين هم قسمت دوم فيلم !

Posted by dordikesh at 05:11 PM

December 20, 2004

شب يلدا

بهم گوشزد کردند ما نيز می‌کنيم :


چند ساعتی بيش تا انتهای پاييز نمونده ! جــوجـه‌هاتون رو بشمريد !!!!

Posted by dordikesh at 08:21 PM | Comments (0)

December 11, 2004

بلای اورکات

نه ديگه اين اورکات واسه ما سايت نمی‌شه. برای آدمی مثل من که دوست داره همه چيزش در هاله‌ای از ابهام باشه !! رو بودن اطلاعات برای فضولی ديگران اصلاً نمی‌تونه مطلوب باشه. چند ماه پيش اين سايت هنرش رو به ما نشون داد و ما توسط يک بنده خدا شناسايی شديم. اوائل شب ها خوابم نمی‌برد که مثلاً مجبورم کل سايت رو پاک کنم يا کوچ کنم يا اعمال انتحاری از اين دست. ولی بعد ديدم طرف قابل اعتماد هست و اگر تمام عوامل شکنجه ک‌گ‌ب و موساد و سيا و اطلاعات سپاه ايران جمع بشوند نمی تونند ازش حرف بکشند که اين دردی‌کش چه کسی تواند بود ، بی‌خيال شدم . الان هم ناراضی نيستم. تجربه‌ای شد. حداقل حسنش اينه که اگر يک روز دار فانی رو وداع گفتم ، يکی هست خبردار باشه !!

خلاصه امروز ديدم که باز هم پاکدامنيم داره می‌ره زيره سوال ! يک سری خريت در اوائل وبلاگ زدن انجام دادم که حالا با پديده اورکات داره اثر خودش رو نشون می‌ده. اون قدر خنگ بودم که مثلاً اگه يک روز blogspot شاس می زد و درست کار نمی کرد فکر می کردم اشکال از خودم هست. بعد اگر يک نفر تو چت دم دستم می‌بود بهش گير می‌دادم که فلان آدرس رو نگاه کن که مال يکی از دوستای پسرخاله همسايه .... ام هست. طرف مقابل اگر IQ در حد جلبک هم می‌داشت می فهميد که مال خودم هست. يک مورد از اين‌ها دست بر قضا خودش وبلاگ داشت و ... و آشنايی‌ها بيشتر شد. حالا همين بشر در ليست دوستان يکی از دوستانم هست. حالا بايد يا آی‌دی اورکاتم (البته با اسم حقيقی‌ام) رو پاک کنم يا کل وبلاگ ! که خداييش دلم نمياد هيچ کدوم رو پاک کنم. وبلاگ که مشخصه چرا . اون يکی هم چون کلی از دوستان قديمم رو پيدا کردم که سال‌ها بود نديده بودنشون !

راستی اين اورکات در نوع خودش اختراعيه به خدا . اصلاً انگار ساخته شده تا ته مايه فرهنگی يک جامعه رو بريزه بيرون ! همون‌طور که می دونيد وقتی به قسمت جستجو می‌ريد خود سايت با اطلاع از کشور شما مثلاً ايران فقط ايرانی ها رو نشون می ده که در طول روز ثابت هست ! دست بر قضا يک روز توشون عکس يک بنده خدايی بود با نام سعيد رضايی. تابلو هم بود که طرف برای خوش‌مزگی اون عکس رو گذاشته. چون اون موقع يک دوست داشت و همون دوست هم تو scrapbook  کلی بهش فحش داده بود که چرا عکس خودت رو نگذاشتی. اميدوارم تا حالا که عکس رو عوض نکرده! دوستاش هم زياد شدندو در اين تاريخ 156 تا براش نوشته گذاشتند. بريد و ببينيد که ملت چه اراجيفی فقط و فقط نسبت به قيافه اين بدبخت که حتماً حضور فيزيکی داره ارائه کردند. شايد اول بخنديد ولی بعدش خودتون عذاب وجدان می گيريد از بی جنبگی جوانان ايرانی ! فقط بلدند اين و اون رو به صفت جواد نسبت بدهند و هی تپ تپ کلاس بگذارند ! با فرض درست بودن حرف‌ها هم به جون خودم اين رسمش نيست با اين ادبيات مسخره کننده . نمی دونم چی شده که ايرانی جماعت دنبال سوژه هست تا ديگران رو مسخره کنند ! خوب سری به اين scrapbook بزنيد و محظوظ شويد !

Posted by dordikesh at 01:30 AM

November 12, 2004

در هوای خاک ره آمريکا !

خيلی کم پيش مياد که سری به صبحانه بزنم. شايد دليلش ترکيب رنگ نا زيباش باشه و شايد تبليغ بيش از حد هودر در مورد اين موجود. ولی از حق نگذرم هر موقع سری بهش می‌زنم بد نمی‌گذره ! اين بار هم فرصتی دست داده که اين سايت مسير زندگی ما رو عوض کنه (ان شاء الله) ! خبری درج شده بود مبنی بر آغاز ثبت نام لاتاری کارت سبز آمريکا (Green Card). خوب اين روش‌های گشادی خيلی مقبول هست برای جامعه گشادان ايران و از جمله ما ! ديگه نه نيازی به Toffel هست و نه GRE و نه Apply و نه Visa و هزار کوفت و زهرمار ديگه . تازه هی می‌تونی بری و بيای ! خلاصه ما که ثبت خواهيم کرد باشد که از بين چند ميليون آدم دست به دعا در سرتاسر جهان ، قرعه فال به نام ما بزنند و جزو پنجاه هزار نفر منتخب بشويم (ان شاءالله) اول آدم بده ذهنم گفت که بيکاری مگه . حتی يک نفر هم بيشتر ثبت نام بکنند شانس خودت کم می‌شه ولی باز آدم خوبه ذهنم گفت که ای بابا . اگر قرار باشه انتخاب بشی همه مردم دنيا هر کدوم دوبار ثبت نام بکنند باز انتخاب خواهی شد. به قول معروف يا نصيبه ، يا قسمت !! اگر شد رحمت است و اگر هم نه که حکمت ! 

حلاصه چون يکبار مطالب سايت رو از اول به آخر و بعد از آخر به اول خوندم بد نديدم که توضيحاتی بدم تا ملت حالشو ببرن ! قبل از هر چيز اينه که نيازی به پرداخت يک ريال نيست. فقط بايد ديپلم داشته باشيد يا دو سال سابقه کار در پنج سال اخير ! پس فقط بايد به اين مکان  برويد و فرم رو پر کنيد. فرمش هم چيزی نداره در حد اسم و سال تولد و وضعيت ازدواج و ... هست. e-mail و شماره تلفن پر کردنش اختياری هست. فقط آدرس رو دقيق وارد کنيد که مدارکتون به اون جا ارسال می شه (در صورت انتخاب شدن) . دوست يکی از دوستانم که انتخاب شده بود می‌گفت وقتی که انتخاب شد در مدارک ارسالی تمام مشخصاتش از اسم پدر و شماره شناسنامه (که در اين فرم نيست) تا شماره [...] رو توش نوشته بودند (هر چی باشه محور شرارتيم ديگه). تنها مشکل کار بر می‌گرده به عکس که بايد يک مشخصاتی داشته باشه ! اندازه‌اش بايد دقيقاً 240 در 320 يا 320 در 240 و يا 300 در 300 باشه و با فرمت JPEG (یعنی jpg. ). حجمش هم نبايد از 62500 بايت يا به عبارتی 61 کيلو بايت بيشتر باشه. عکس بايد تمام رخ باشه و پنجاه درصد از عکس رو پوشونده باشه ! پشت صحنه هم نبايد جينگولکی و يا تيره باشه ! عکس‌ هم بايد رنگی يا سياه سفيد باشه (جور ديگه اش چی هست از مسئولان سايت بايد بپرسيد !) خود سايت هم صفحه ای برای تست کردن عکس داره ! اگر هم بخوايد عکس اسکن کنيد بايد 5 سانت در 5 سانت باشه ! عکس مناسب رو اگه داشتيد در همون فرم ثبت نام فقط بايد آدرسش رو در کامپيوترتون brows کنيد ! اينم بگم بعضی از کشور‌ها حق ثبت نام ندارند (به علت تقاضای ويزای بيش از حد به صورت عادی ) که هنوز ايران جزوشون نيست ! البته می تونيد يا کشور محل تولد را انتخاب کنيد يا کشوری که در آن هستيد !و دگمه submit را بفشاريد ! البته اگه چندی گذشت و پيغامی مبنی بر فرستاده شدن درخواست نديديد باز هم رو submit کليک کنيد خودشون گفتند که مشکلی پيش نمياد !

 بعد از اين کار فقط می‌تونيد بريد دخيل ببنديد ! تا در بين ماه‌های may و July از آمريکا چيزی دريافت کنيد. راستی اگه دو تا فرم پر کنيد همه اطلاعاتتون پاک خواهد شد. وقت ثبت نام هم از 5 نوامبر هست تا 7 ژانويه ! يا به عبارتی 15 آبان تا 18 دی ! موفق باشيد !

 به اميد ديدار در سواحل سانديگو در ينگه دنيا و يا رهايی از موجودات شهر سانتيگه !

Posted by dordikesh at 04:58 AM | Comments (0)

November 10, 2004

دوم دام دیم دام دارارارام

خرسند شديم از اين که امروز سايت اختصاصی ابرهيم نبوی را يافتيم. اسمش هم تو مايه‌های دوم دام دیم دام دارارارام هست. ما که هميشه با اين بنی بشر حال می کرديم، اين هم روش !! حالا هم برای خالی نبودن عريضه يک جک فوق العاده رو از همين سايت که نصفه شبی باعث شد کلی نشاط برما رود و نعره‌ها بزنيم، را نقل می‌کنم.

یکی پرسید: مگه این مسوولان مملکت نارضایتی مردم به گوششون نمی رسه؟
اون یکی گفت: چرا، به گوششون می رسه، ولی مدتی است که گوششون رو دایورت کردن روی تخم شون.

Posted by dordikesh at 04:38 AM | Comments (0)

July 20, 2004

مااااااااا

چند وقتی هست که در ليست افرادی که بلاگ رولينگ رو دارند اين وبلاگ الکی آپديت می شه. مقصر من نيستم ولی عاملش خودمم !!!!! يعنی من هی مطلب می‌نويسم و Error می ده و من پاک می‌کنم تا صفحه به کل مخدوش نشه و همون يک بار آپديت کردن کار خودش رو می‌کنه!!!!!


به جون خودم کلی مطلب نوشتم ولی مثل اين که فيلترهای مخابرات اتوماتيک مطالب رو قبل از آپديت شدن فيلتر می‌کنند! از اين حرف‌ها گذشته سيستم فيلترينگ مخابرات هم جالبه. سايتی که آمار وبلاگم رو ازش می‌گرفتم فيلتر شده!!! البته دو سه نوع فيلتر هست. يکی می‌گه دست رسی نداری يکی می‌گه دست رسی محدود شده. يکی ديگه از من عذر خواهی می‌کنه!!!(البته همه از يک ISP) خلاصه ايرانی در همه ظواهر زندگی بايد ايرانی، بی نظم و ... باشه!

Posted by dordikesh at 08:38 PM

July 15, 2004

راحتی فردی و اجتماعی !!

تا وقتي امتحان داشتم آرزو مي کردم به خوبي و خوشي تموم بشه و تابستون شروع شه. حالا که تابستون اومده به حداقل اون دوره نياز دارم. نياز به اين که تو خونه خودم باشم و اتاق خودم و پشت کامپيوتر خودم  و تا دلم می خواد اينترنت کار کنم و وبلاگ لعنتي رو آپديت کنم. ولي نمی شه لامصب! شده مثل جهنم ايراني. يه روز قيف هست مسئولش نيست يه روز مسئول هست و قيف نيست و ... .


هميشه تو فکر اين ايران لعنتي بودم ولي الان خيلي زياد شده. احساس مي کنم به اين زودي ها سامان پيدا نمي کنه. نظرم اينه که مردم اصلاً خودشون نمي خواد اوضاع درست بشه. دوست دارند يکي بالاسرشون باشه و زور بگه و اين ها آه و ناله کنند! امان از دست اين مردم. رفتيم مهمونی طبق معمول بحث سياسی و ... . برام جالب بود کسی که به علت توده اي بودن از ادارات دولتي پاکسازي شده تعريفش از دموکراسی يه چيز تو مايه هاي امنيت اجتماعي و رفاه فردي بود و بقيه هم درجه اگاهيشون در همين حدود بود (البته با کلي ادعاي روشنفکري). مملکت طلسم نشده بلکه مردمانش همه عقب افتاده هستند. همه کارها احساسي و بدون آگاهي.


خلاصه اين افکار اين روزها آزارم می ده. همه جوره در جايی که زندگي مي کنم احساس ناراحتي می کنم! هم خانه و هم جامعه! اين هم يکي از دردهای ايران که در طی قرون ثابت مونده. از همون قرن ها که پاي مغول ها به ايران باز شد مردم عادت های مزخرف پيدا کردند! دورغ و ريا و ترس از زدن حرف حق و ... . اين هم مشکل ريا آخوندها در زمان خيام :


شيخی به زن فاحشه گفتا مستی / هر لحظه به دام ديگری پا بستی


گفتا : شيخا هر آنچه گويی هستم / اما تو چنان که می نمايی هستی؟

Posted by dordikesh at 07:11 PM | Comments (5)

July 10, 2004

مشکل

اون قدر خسته ام که چشمم باز نمی شه. اومدم ديدم وبلاگ error 500 می ده. هر کار کردم درست نشد. اين رو می ‌نويسم بلکه درست شه. مطلب اگه کوتاه هست به طويلی و درازی خودتون ببخشيد.

Posted by dordikesh at 07:31 PM | Comments (2)

June 05, 2004

تا یعد

با اجازه بزرگترها من فعلاً تعطيلم تا پايان امتحانات (همچنانکه قبل از اين بودم)! بعد از اين که ترم قبل نزديک بود گاف کنم و ... همچون مار گزيده که از ريسمان سياه و سفيد می‌ترسد از هر چی امتحان دچار استرس می‌شم، به خصوص که کمتر درس خوندم و استادها گيرتر شده اند. هر چند يک اميدی داريم و اونم التهاب سياسی  و شلوغی و آشوب  و نهايتاً تعويق امتحانات مثل سال قبل هست. حالا تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد .

از طرف من فوتبال جام ملت‌های اروپا رو هم ببينيد. اين شعر خيام هم تقديم به همه. ما که نمی‌تونيم ، شما حداقل عمل کنيد!

من بی مـی ناب زيســتن، نتوانم / بی باده کشـيـد بار تن، نتوانم

من بنده‌ی آن دمم که ساقی گويد / يک جام دگر بگير و من تنوانم

بدرود تا تابستان! دمتان گرم و سرتان خوش باد !

Posted by dordikesh at 05:47 AM

June 01, 2004

امتحان و زهر شيرين

اون قديم نديما که راهنمايی بودم وقتی نزديک امتحان می‌شد بايد اتاقم رو به هم می‌ريختم تا حس درس خوندن پيدا کنم. بعد که به دبيرستان رسيدم کمی عقلم افزوده شد و برای اين که درس بخونم می‌بايست تا شعاع چند متری مرتب مرتب باشه. خلاصه گذشت و ما وارد دانشگاه شديم. الان ديگه شلوغ کردن اتاق يا مرتب بودنش برام فرقی نداره. ديگر حسی برای درس خواندن نيست. و متأسفانه تنها دو هفته تا امتحانات باقی مونده و من هم کلی در تشويش اذهان عمومی خودم به سر می برم!!!

يک حرف خوبی زده اين نيچه که من خودم به شخصه می‌تونم دو ساعت در موردش توضيحات عرض کنم. جناب نيچه میگه :  زندگی سخت است اما هيچ گاه به سختی آن اعتراف نکن!!  حالا جناب دردی‌کش می‌گه : امتحان سخت است اما هيچگاه به سختی آن عتراف نکن! اميدوارم استدلال نکنين که اگه درس خونده باشی ، امتحان آسون میشه و ... .

اخيراً حس بلاگيدن دارم. ولی کلی کارو درس رو سرم ريخته و هر کار می‌کنم وقتی برای اين کار پيدا نمی‌کنم. شد مثل قضيه حسنی و رفتنش به مکتب!! به قول همايون شجريان در نوار جديدش بايد به وبلاگ گفت زهر شيرين. چرا که شيرين هست و اگه در ايام امتحان بهش بپردازی باعث مرگ مغزی، فرهنگی، درسی ...  می‌شه!!!

چندت کنم حکايت، شرح اين قدر کفايت  /  باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

Posted by dordikesh at 12:12 PM | Comments (2)

April 20, 2004

عکس‌ های ...

شايد بتونم ادعا کنم تنها دليلی که باعث شد تا من اين مطلب رو تهيه کنم سيل عظيم مراجعان از موتورهای جستجوست ! هر بار که چک می‌کردم می‌ديدم که روزی حداقل پنج مراجعه برای ديدن عکس فلان بازيگر هست که من در فلان مطلبم در مورد يک فيلم نامی هم از او بردم . گفتم يک حالی به اين دوستان اندر کف!! بدهم که ديگر بيش از مخ موتورهای جستجو را سر کار نگيرند و يک راست به مراد برسند . همه اين عکس‌ها از طريق اينترنت (عموماً e-mail ) بدستم رسيده و لا غير. که البته فکر می‌کنم جزو کامل‌ترين آرشيوهاست. من فکر نمی‌کنم هيچ کدام از اين افراد مشکلی در پخش شدن تصويرشان در اينترنت داشته باشند. به هر حال اگر بخواهند بر می‌دارم !!!!

از حالا می‌نويسم برای موتورهای جستجو ;) . مژده به تمام افرادی که دنبال عکس‌ های بی‌ حجابی يا با حجابی ، سکسی و غير سکسی و ... بازيگران يا هنرپيشگان زن ايران مثل هدیه تهراني و نیکی کریمی و ... هستند. من در اين مکان تقريباً همه عکس‌ های واقعی (يعنی دست کاری نشده) - که در اينترنت يافت می‌شود - رو گذاشتم. می‌تونستم مثل خيلی از سايت‌ها و وبلاگ‌ها اسم وبلاگ خودم رو روی عکس‌ها بگذارم ؛ همچنانکه در عکس‌ها می‌بينيد ! ولی باور کنين ارزش ندارن !!

عکس های هديه تهرانی : عکس (1) - عکس (2) - عکس (3) - عکس (4) - عکس (5) - عکس (6) - عکس (7) - عکس (8) - عکس (9) - عکس (10) => (اگه از قشر آدم‌های بيکار بودم می‌گفتم اين عکس رو خودم شخصاً ازش گرفتم! کی به کيه !؟)

عکس های نيکي کريمي : عکس (1) (به همراه خسرو شکيبايی و علی مصفا) - عکس (2)

عکس های لعيا زنگنه : عکس (1) - عکس (2)

عکس‌ ‌های کتايون رياحی : عکس (1) - عکس (2)

عکس فاطمه معتمد آريا : عکس (1)

عکس فريماه فرجامی : عکس (1)

عکس پرستو گلستانی و کمند اميرسليمانی : عکس (1)

عکس تنی چند از بازيگران : عکس (1)

اين هم سه تا عکس مربوط به فوتباليست‌ها که عکس‌ها گويا هستند : (1) - (2) - (3)

بعدها اگر چيزی دندان گيری به دستم رسيد ، به اين‌ها اضافه می‌کنم ! شما خودتو ناراحت نکن !

Posted by dordikesh at 01:21 AM | Comments (128)

April 01, 2004

اعترافی تؤام با شرمساری

ديگه از فيلم بازی کردن خسته شدم. راستش الان که يک سال از دوره وبلاگ داری من گذشته ديگه نمی‌تونم به دوستانم دروغ بگم. هميشه گفتم که دوست دارم مخفی بمونم و در اين کره خاکی کسی ندونه که چه کسی  اين وبلاگ رو به روز می‌کنه. من هم برای اين که احياناً دوست و يا آشنايی من رو شناسايی نکنه مجبور شدم يه خالی بندی اساسی بکنم. از همه دوستانی که طی يک سال رفيق شفيق من بودند عذر می‌خوام. راستش اول نمی‌خواستم اين جوری بشه ولی شرايط مجبورم کرد. نمی‌دونم اين اسم دردی‌کش چه خاصيتی داشت که همه فکر کردند بايد يه عنصر مذکر پشتش باشه. از همون اول بهم گفتند آقای دردی‌کش. من هم با خودم گفتم چه چيزی بهتر از اين برای شناسايی نشدن. بله بنده آقای دردی‌کش نيستم و خانم دردی‌کش می‌باشم. واقعاً شرمنده‌ام. نمی‌دونم پيش خودتون چی فکر کرديد وقتی ديديد يه پسر اومده وبلاگ آشپزی مزه رو راه انداخته. جز دخترها چه کسی حال راه اندازی اين وبلاگ‌ها رو داره. تا جايی که يادمه اين آقايون هميشه مفت‌خور و راحت‌طلب بودند. جون عمشون می‌خوان آشپزی هم بکنند؟  

آخيش خيالم راحت شد. ديگه می‌تونم باخيال راحت بنويسم. برای يه دختر خيلی آسون نيست که مثل پسرها خودشو نشون بده! به خصوص که بعضی‌ها هر چی دهنشونه به زبون ميارند!! راستی در آينده نزديک يه وبلاگ برای آموزش آرايش صورت (Makeup) راه می‌اندازم. فکر کنم برای دخترهای ايرانی لازم باشه! ديگه عرضی نيست. منتظر نوشته‌های متفاوت باشيد. به خصوص در مورد يک خواستگار که بدم نمياد بهش بگم: بله!!!!

نمی‌دونم اسمش دروغ سيزده بدره يا اوّل آوريل ! در هر حال يک آن به ذهنم رسيد که اين وظيفه ملی ميهنی رو به اين صورت انجام بدم. از دوستانی که خيلی فسفر سوزاندند و مچ ما را هم گرفتند ، ممنونم. راستش فکر کنم دروغش (تعمداً) خيلی تابلو بود؛ به خصوص با چرت و پرت‌های آخری !

پی‌نوشت : رسماً اعتراف می‌کنم که اين مطلب يک افتضاح واقعی بود و نظر دوستان کاملاً بر اين مدعا صحه می‌گذارد . من شرمسارم ! D:

Posted by dordikesh at 12:47 AM | Comments (7)

March 27, 2004

درستکاری

به نامش


به عنوان اولين پست سال نمی‌دونم چی بنويسم . از قديم گفتند، سالی که نکوست از بهارش پيداست. واقعاً گشاد شدم . کلی حرف دارم و کلی اتفاق جالب برام افتاده ولی دلم می‌خواد يکی بشينه بر دلم و من حرف بزنم به جای اين که زحمت نوشتنش رو بکشم! فقط يک حکايت از کتاب معظم «قدح دُرد» به مضمون می‌گم که يه چيزی گفته باشم و البته حرف دلم را  :


می‌گويند روزی از دزدی پرسيدند که چرا برای انجام کارها و دزدی‌هايت از يک شريک و کمک استفاده نمی‌کنی؟ جواب داد که در اين دوره زمانه آيا فردی درست‌کار می‌بينيد که من بر او اعتماد کنم و با او شريک شوم؟

Posted by dordikesh at 06:13 PM

March 19, 2004

سال 83 سال ميمون

دعای لحظه تحویل سال

خوب اين عيد هم داره مياد و بازار تبريک گويی‌ها داغ شده. با اين که هميشه عاشق عيد بودم (حالا نديد بگيريد که تولدم تو عيده! ) ولی نمی‌دونم چه حسی بايد نسبت به عيد امسال داشته باشم. يه جورايی ازش می ترسم. احتمالاً  سال جديد سالی خواهد بود که نقش بسيار مستقيمی در آينده‌ی زندگيم ايفا خواهد کرد! فقط اميدوارم خير باشه ، خير!

برای يک مدت ناتوان در آپديت کردن خواهم بود، يعنی دسترسی به اينترنت ندارم. برای همين از همين جا به همگی برای سال جديد تبريک می گم و اميدوارم سال بسيار خوبی و ميمونی! داشته باشيد! البته بيشتر از هر چيز اميدوارم که عيدی‌های فراوان و بيکرانی دريافت نماييد که بسی مايه خوشوقتی آدميست!

 راستی من چقدر از اين دعای لحظه تحويل سال خوشم مياد. بی‌نهايت باهاش زندگی می‌کنم. گهگداری پيش مياد ناخودآگاه در بقيه طول سال هم زمزمه‌اش می‌کنم. راستی تاريخچه اين دعا چيست ؟

بی‌تابانه منتظر لحظه تحويل سال هستم. لحظه‌ای که خيلی برام مقدسه. اميدوارم در اين لحظه جمع خانواده‌هاتون کامل و گرم و صميمی باشه. لحظه‌‌ی مناسبيست تا برای کل سالمون از کسی که بايد عيدی رو بگيريم.

همواره شاديتان افزون و ايامتان قرين توفيق باد!

پی‌نوشت : اين هم يک کارت نسبتاً جالب برای فرستادن به دوستانتون که تقدیم می‌کنم به خودتون ! اين هم بد نيست !

Posted by dordikesh at 01:38 AM | Comments (8)

February 25, 2004

ستم روا داشته شده بر چپ دستان

من فکر می‌کنم در تمام عرصه‌های زندگی اگر قرار باشه مردم به دو دسته تقسيم بشوند و فقط به نصفشون ظلم بشه ، من تو اون نصفه هستم! ديگه چقدر آدم می‌تونه صبور باشه. در اين دنيا که برای راست دست‌ها ساخته شده، واقعاً در حق ما چپ دستان اجحاف شده! ما بدبخت‌ها اگر دقت کرده باشيد وقتی خودکار هم دست می‌گيريم بايد آرم روی خودکار رو برعکس بخونيم و من از دوره دبستان آرزوم بود که خودکار و مدادی که دست می‌گيرم نوشته‌هاش به طرف خودم باشه! حالا چيزهای ديگه بماند!

موقعی که دبستان بودم خيلی چپ‌دست بودن مشکل ساز نبود چون رو نميکت می‌نشستيم. فقط هميشه بايد سمت چپ نيمکت قرار می‌گرفتيم که با راست دستان برخورد نداشته باشيم. جالبه که به واسطه همين موضوع عدم برخورد، اکثر چپ‌دست‌ها وقتی می‌خوان بنويسن دستشون از بالا به پايين حرکت می‌کنه. يعنی مثلاً دفترشون رو با نود درجه زاويه جلو خودشون قرار می‌دهند که کمترين جای ممکن رو اشغال کنند! به هر حال اين قضيه چندان به چشم نيومد تا اين که دوره نيمکت نشينی به پايان رسيد و می‌بايست روی تک صندلی راه رو ادامه بديم. و مشکل از همين جا شروع شد که تو مدرسه‌هاس ايران خيلی کم هستند مدرسه‌هايی که صندلی مخصوص چپ دست‌ها داشته باشند! هر جور بود راهنمايی روی همان صندلی ها که می‌باست روش خم شی تا بتونی بنويسی گذشت. دبيرستان که اومدم چون زمان کلاس‌ها زياد بود و نوشتن طولانی مدت روی اون صندلی‌ها سخت و البته بچه‌های چپ‌دست هم زياد ، اعتراضاتمون نتيجه داد و مدير مدرسه چند تا از صندلی ها راستی رو برد و داد دست آهنگر و اون هم از راست باز کرد و برعکس چسبوند به سمت چپ. هر چند اين خساست مدير برای نخريدن صندلی جديد خيلی زور داشت ولی کاچی به از هيچی و ما در دبيرستان کلی خوش به حالمون شد.

اما بزرگترين ستم به من وقتی شد که در سر جلسه کنکور سه ساعت و نيم روی تک صندلی راست دستی خم شده بودم و کمرم به واقع خرد شد. آدم ديوانه می‌شه. يکی‌ نيست بگه شما که امکانات ندارين چرا تو دفترچه کنکور می‌پرسين چپ دست هستيد يا راست دست! اون‌جا که امتحان داشتيم اومدند يه صندلی فايبرگلاس آشغال (احتمالاً مال تو آبدار خونه بود) گذاشتند جلوی تک صندلی و گفتند مخالف همه بچه‌ها روش بشنيد. تازه صندلی‌هاش برای راحتی شيب داشت و اگر روبروش می‌نشستی کلی نورعلی‌نور می‌شد. من هم قيدش رو زدم و کمرم نيز خرد شد.

کاش قضيه همين جا تموم می‌شد. اومديم دانشگاه و همه کلاس ها تک صندلی و البته دريغ از يک صندلی برای چپ‌دستان! و اين گونه بود که من افت تحصيلی پيدا کردم!! (; ولی انصافاً نيم ساعت بيشتر نوشتن روی اين صندلی‌های مخالف امکان پذير نيست. می‌گيد نه امتحان کنيد!

جالب‌ترين جای قضيه اينه که من ذاتاً راست دست هستم و تنها کاری که با دست چپ انجام می‌دم نوشتن هست و بس!! و می‌تونم ادعا کنم يکی از نادرترين موجودات هستم چرا که قبلاً ممکن بود يه نفر چپ دست به زور چوب و فلک اقدام به نوشتن با راست بکنه اما اين که يکی ذاتاً راست دست باشه ولی با چپ بنويسه نوبره. و جالب‌تر اين‌جاست که تو خانواده ما هر چهار حالت ممکن وجود داره. يعنی کامل چپ دست و کامل راست دست و چپ دست ذاتی با خاصيت نوشتن با راست و راست ذاتی با خصيت نوشتن با چپ.

با اين وجود راضيم. حتماً شنيدن که نمی‌دونم چپ دست ها از نيمکره راست برای فکر کردن و ...استفاده می‌کنند و راستی ها برعکس چپ‌ها هستند. خوب من هم سر خودم رو گول ماليدم و از هر دو نيمکره به طور کامل و همه منظوره استفاده می‌کنم ( جون عمم!!)!

Posted by dordikesh at 02:32 AM | Comments (6)

February 07, 2004

گردش ايام

عجب حکايتی شده! سوار ماشين می‌شم ‌می‌بينم که نوار تکنو تو ضبطه. با اين که با همه نوع موسيقی حال می‌کنم ولی عوض می‌کنم و ترجيحاً يک نوار شجريان می‌گذارم. دفعه ديگه، بعد از ابوی سوار می‌شم می‌بينم که باز نوار تکنو گذاشته!!!!!!! يه بار ديگه نوار رو عوض می‌کنم و نوبت بعد باز همون آش و همون کاسه. باز می‌گويند تهاجم فرهنگی غرب روی جوانان تأثير سوء می‌گذارد! يادش بخير اوائل که جو گير بوديم و دچار موج رپ زدگی چقدر مسخره می‌شديم ، اون‌وقت حالا!!

درست موقعی که قرار باشه مجری يک برنامه تلويزيونی، مثلاً احساسات ايرانی مردم رو برانگيزه و مردم هم مثلاً خر بشوند و مثلاً در انتخابات شرکت کنند، سر و کله جواد (به معنای واقعی کلمه) خيابانی پيدا می‌شه. و چقدر حرف‌های چاپلوسانه‌اش معکوس عمل می‌کنه!! مراسم قهرمان قهرمانان امشب پخش شد. و باز هم در ده تای آخر يک جانباز بود به علاوه يک دختر شطرنج‌باز که در طول سال يک بار هم اسمشون رو نشنيده بوديم . و باز هم حسين رضازاده به عنوان قهرمان قهرمان انتخاب شد و مبلغ 32 ميليون تومان بهش رسيد. با اين پول يه خونه معمولی هم نمی‌شه تو تهران خريد! در مقابل پيشنهاد وسوسه انگيز ترک‌ها به رضازاده که از ميليارد هم فراتر بود اين‌ها واقعاً مسخره‌است! گفتم حسين رضا ؛ شنيدين خواهر حسين فهميده با حسين رضازاده ازدواج کرده؟ (چه شود!) بعد از خواهر حسين فهميده پرسيدند چی شد که با رضازاده ازدواج کردی؟ میگه : ما خانوادگی عادت داريم بريم زير تانک!

جلوی زغال نشستم و دارم هی باد می‌زنم تا آتيشش بگيره. هرم آتش صورتم رو سرخ کرده. تلفن زنگ می‌زنه. يکی هم متعاقبش داد می‌زنه : اون پسر ديونه (ديوانه کبير) هست چی بگیم بهش؟ اين رو که می‌شنوم صدام در نمياد. یعنی دوباره آزار و اذيتش رو شروع کرده؟ ياد حرفی که استاد معارفمون هی تکرار می کرد ، می افتم : هر کس آبروی شخصی را بريزد مثل اين است که خون او را ريخته. اين پسره هم تو دانشگاه و خونه اون قدر آبروی من رو برده که خونی برام نمونده! خوشحال بودم از دانشگاه فارغ التحصيل شده و ديگه به قول خودش دچار بيقراری نمی‌شه ، اما باز! تنها نقطه اميد اين بود که ديگه شماره خونه‌اش ميفته و می شه يه جورايی راحت تر دکش کرد. اميدوارم که تموم شه ؛ واقعاً خسته شدم.
حالا که تلويزيون داره خودش رو جر می‌ده که برکات بيست و پنج سال انقلاب. بايد اعتراف کنم از اين برکتش خيلی ممنونم که تلفن يه دهات يا شايدم شهر در استان آذربايجان غربی به نام [...] رو ديجيتال کرده و شمارش ميفته. واقعاً ممنونم از معتمدی (وزير پست) که دهن هممون رو سرويس کرده ولی اين حداقل کار رو انجام داده!

من برای کار آينده‌ام برنامه ريزی کردم و برای تحققش يک سری ابزار نياز دارم. اوليش اينه که تا اول پائيز سال 84 بايد جمهوری اسلامی ور بيفته. يک سری افراد ساده لوح می‌گن سه چهار ماه ديگه کارش تمومه ولی من از همين جا اعلام می‌کنم که عمراً تا سه چهار سال ديگه هم خبری نيست. حالا ببينيد!

Posted by dordikesh at 04:24 AM | Comments (7)

February 01, 2004

گيجی مفرط

کل زندگيم فدای درس شده ولی از درس هم خيری نديدم. دست به هر کاری زدم ولی برای لطمه نخوردن به درس بی‌خيالش شدم. از ورزش گرفته تا کارهای هنری. همشون در يه سطح آماتور مونده که درس بخونم. بعد که اومدم دانشگاه حوصله درس هم نداشتم. حالا نه اين رو دارم و نه اون رو. برای همين در يک بحران هستم. اين که آيندم چی می‌شه. چرا اين جا همه چی زوريه!!!!

گاهگاهی وقتی به گذشته فکر می‌کنم و می‌بينم که چه فرصت‌های طلايی رو برای درس از دست دادم دچار يأس فلسفی می‌شم. از همه چی بدم مياد. خيلی دوست دارم دوباره برم تو فاز درس خون‌ها. ولی نمی‌شه. آدم بايد انگيزه داشته باشه، بايد هدف درست و حسابی داشته باشه. بايد رشته ‌ای قبول شده باشه که براش طول دوران دبيرستان درس خونده باشه و عشقش رو داشته باشه. من هيچ کدوم از اين ابزار رو برای درس ندارم. هدفم از دانشگاه به معنای واقعی اخذ مدرکه. اين ترم تمام زورم رو برای ايجاد علاقه زدم. تو سه تا پروژه هم زمان مشارکت کردم. اما همشون در يک سطح ساده متوقف شدند و سر من بی‌کلاه موند. کاش می فهميدند که سر کاری بودن اون پروژه ها چقدر تأثير منفی رو من ميذاره! کاش ما دانشجوها تو اين مملکت اهميت داشتيم. کاش استادا به چشم ابزار به ما نگاه نمی کردند. کاش می فهميدند، کاش!

از اين که آدم عادی باشم متنفرم. از اين که دانشجوی خوبی نباشم متنفرم. از ناميدی متنفرم. از تنبلی متنفرم. از خودم متنفرم. از همه چی متنفرم. فقط دوست دارم از اين حالت بيام بيرون. به خدا خسته شدم. دست به دامن خيلی از استادامون شدم. برای خيلی ها مشکلات بی انگيزگی و ... رو گفتم. از همشون کمک خواستم . ولی همه سر کارم گذاشتند. من هر کار از دستم بر ميومد کردم. اه گيج گيجم. فقط می دونم آينده‌ام بستگی مستقيم به تصميم گيری فعليم داره!
اون قدر گيج نيستم که شما فکر می کنيد بلکه اون قدر گيج هستم که فکرش را هم نمی توانيد بکنيد!

Posted by dordikesh at 04:03 PM | Comments (0)

January 04, 2004

هم دردی !

هر چند ديگه خيلی دير شده ولی می‌خوام فرا رسيدن سال جديد ميلادی 2004 رو تبريک بگم! به خصوص برای اونايی که فکر می کنند اگه دم از کريسمس و اصولاً سال ميلادی بزنن خيلی باکلاسند! نمی دونم ملت ما چرا اين قدر دچار از خود بيگانگی فرهنگی شده. بد نيست يه خرده قدر خودمون رو بدونيم!

----------------------------

با حال ترين حرفی که تو اين چند روز اخير شنيدم:

مردم شهر اردبيل در پی ابراز هم‌دردی با مردم زلزله زده شهر بم ، خانه‌های خود را خراب کردند!!

---------------------------

سخت آمده است بر من که امتحاناتِ سختم ، سخت نزديک است و من سخت در تکاپويم که از اين سختی به هر سختی که شده است ، بگذرم. سخت به دعايتان نيازمندم!

---------------------------

اين شعر رو هم تقديم می‌کنم به پيشگاه مقدستان :

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آيد به کنعان غم مخور !

Posted by dordikesh at 03:30 AM | Comments (0)

October 14, 2003

بدون شرح!

خيانت های عصر جديد

فقط می‌تونم اظهار اميدواری کنم برای کسی پيش نياد!

Posted by dordikesh at 12:50 AM | Comments (14)

September 27, 2003

مصاحبه با گوگوش

گوگوش

یه چيز جالب کشف کردم. ديشب رفتم مصاحبه گوگوش رو که در بخش روز هفتم راديو بی‌بی‌سی انجام شده بود گوش کنم. معمولاً اين ها رو دانلود می کنم و به صورت آفلاين بهشون گوش می دم. خلاصه امروز هم شانسی چک کردم با کمال تعجب دیدم اصلاً مصاحبه عوش شده و مدتش از سی دقیقه به چهل و پنج دقیقه افزايش پيدا کرده !!!!
اين لينک مستقيم مصاحبه فعلی
اين هم لينک مستقيم مصاحبه قبلی
در هر حال چون اصلاً مباحشون فرق می‌کنه و در دومی حتی سرماخورده هم هست به شک افتادم که دو قسمتی باشه ولی من چيزی نديدم!!!
در هر حال دم اين بهزاد در بخش روز هفتم گرم که خاطرات خيلی خوبی ازش دارم وقتی قديم نديما روزهای جمعه ساعت 2:15 (و نصف سال 1:15) هميشه مشتری راديوشون بودم. ولی حالا با وجود اينترنت و ماهواره و ... ديگه طبيعتاً بايد مشتريشون کمتر شده باشه!!!

-------------

اگه عکس خيلی تکراريه ببخشين. خواستم فقط يه چيزی گذاشته باشم!!!

Posted by dordikesh at 04:21 AM | Comments (16)

September 05, 2003

چشم ها را باید شست!

Jennifer Lopez

فقط آپديت می کنم که بگم زنده ام. به قول معروف به روز می کنم پس هستم. در مورد عکس سر کار خانوم جنيفر لوپز [...] هم بايد بگم اين جا امکانات نيست عکس جالب نداشتم. زورکی گذاشتم. فکر نکنم ارزشش تا اين حد بوده باشه!!!!
برای خالی نبودن عريضه در مورد عکس ( اگه حافظه ام ياری کنه و اشتباه نکنم) يه جمله ای از آندره ژيد هست که می گه:

سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزی که به آن می نگری!!! D:

اميدوارم تيز باشين و بگيرين. در مورد امتحان هم بايد بگم به برکت دعاهای شما همه رو دارم خراب می کنم! P:

Posted by dordikesh at 12:05 AM | Comments (24)

August 14, 2003

اندر کافی نت

هيچ وقت فکر نمی‌کردم اون قدر ديوانه بشم که تو کافی نت وبلاگم رو آپديت کنم. ولی خوب دلم نيومد در بهشت سبز سابق ايران اين کار رو نکنم. بعد از انقلاب، چقدر تجاوز به طبيعت ايران شده خدا می دونه. جاتون خالی، اصلاً هم خوش نمی‌گذره. فعلاً با اجازه!!

Posted by dordikesh at 01:36 PM | Comments (3)

August 07, 2003

گلاب به روتون

آخر خوش شانس!
اسم غدا و دانشجو و .. اومد. ياد چند ماهی که در خوابگاه بودم ، افتادم. متاسفانه يا خوشبختانه شش ماه فقط خوابگاه رو تجربه کردم و از بهترين روزهای عمرم بود. دوستی داشتم که متخصص بود سر غذا خوردن از چيزهايی صحبت کنه که در حالت عادی هم هی بايد بگی گلاب به روت يا روم به ديوار. تنها کسی که پا به پاش می‌رفت من بودم. ما شروع می‌کرديم به صحبت و صريحاً با اجازتون وارد جزئيات می شديم بعد که همه حالشون به هم می‌خورد يا اشتهاشون کور می‌شد ، همه غذا رو می‌خورديم. البته بايد اعتراف کنم اون غذا ها که به ما می‌دادند در حالت عادی هم خوردنش مشکل بود چه برسه به با چاشنی ... . خداييش بعضی موقع به سطل آشغال‌ها سر می‌زدی فقط غذا بود توش.

حالا ذهن مريضم به يه سری نتايج در زمينه بالا رسيده به سمع( البته بصر بهتره) و نظرتون می‌رسونم، هر چند کمی ضايع هست.
در پايان اين بحث می‌خوام نتيجه بگيرم خيلی از ميوه‌های ما اسامی نامربوطی دارن. برای اثباتش دو تا توضيح می دم. اول اين که در زبان مازندرانی گلاب به روتون و روم به ديوار مترادف گُه ، گی هست.( چقدر بحث زيبائيست!!) که من در متون قديمی فارسی استعمالش رو ديدم. حالا اسم چند ميوه رو ميارم. قضاوت با شما. در ضمن منظور تلفظ هست نه شکل املايی.

ان‌گور / عن‌به / گُ‌لابی / گُ‌وجه / گی‌لاس / نارن‌گی

برای جمع کردن بحث دو تا شعر هم می‌نويسم که شاعرش نامعلومه ولی بسی زيباست!! مربوط به دستشويی ( تالار ان‌ديشه ) رفتن هست.

خواهی که نبينند خــلايــق هنرت را
برخيز و بکش سيفون بالای سرت را

سر زده وارد مشو که دستشويی آدم است
بـرای وارد شدن ، اِهِــــــه اِهِـــــه لازم است

خواهش می کنم تمنا می‌کنم که عکسی که در زير ميذارم رو نبينين. حالتون به هم خورد من مسئوليت نمی‌پذيرم. از سايت Rotten گرفتم. قراره از اين به بعد هر کی خونمون چتر شد اين رو بهش نشون بديم اشتهاش کور شه. بازم می گم عکس رو خودم با اين همه ادعام ديدم جيغ زدم. نياين ببينين بگين اين پسره احمقه اينا رو ميذاره. می‌دونم حس کنجکاويتون گل کرده ولی نرين ببين. به جون خودم ظرفيت بالايی می‌خواد تازه بالای هيجده سال هم هست. من به هر کی نشون دادم يک ثانيه بيشتر نتونست ببينه و البته کلی هم فحش داد بهم. ميذارم فقط تا آرشيوم کامل شه!!! از من گفتن.اين هم لينک عکس!

مکمل :

آدم بعضی اوقات يه حرف هايی می‌زنه بعد پشيمون می‌شه. الان هم از يکی از پست‌های خودم پشيمونم ولی هر چی با خودم کلنجار می رم که برش دارم نمی تونم. خوب چی کار کنم ديگه!! در مورد همه دوستانی که ناراحت شدند يا خبر ندارن و به زودی می شن شرمندم. آدم بعضی اوقات بايد در همه زمينه‌ها دارای ظرفيت باشه تا کم نياره. خلاصه به بزرگی خودتون ببخشيد. از ایين بی‌کلاس بازی ها ديگه انجام نمی‌دم!!!

Posted by dordikesh at 12:31 PM | Comments (7)

August 04, 2003

بازم تغيير قالب

نمی‌دونم چی شد که هوس کرد يه خورده با قالبش ور برم. اينم موقته. به نظرم قبلی چشم رو اذيت می‌کرد. شايد اين هم اذيت می کنه؛ نمی دونم. اگه اين جوریه جون من بگين!!! معضليه اين طراحی قالب!! به خصوص برای من که قبل از عرصه وبلاگ نويسی تجربه‌ای در اين زمينه نداشتم. شيطونه می‌گه همه چي رو سفيد کنم والسلام! اه چقدر چرند می بافم!!!

Posted by dordikesh at 02:31 AM | Comments (1)

August 01, 2003

سه الاغ

Zebra.jpg

فقط کافيه يه نگاه بندازين به ساعت پست شدن نوشته قبلی، تازه رسيدم خونه . از يه جا آوردم که الان تو بازداشتگاه نيستم. امان از اين بسيجی‌های پست فطرت. به زودی می‌نويسم. فعلاً اميدوارم خانواده راحت برخورد کنه. وای! عکس رو نگاه کنين. سه نفرن. ما هم سه نفر بوديم. فقط گورخر نبوديم بلکه الاغ بوديم!

Posted by dordikesh at 04:15 AM | Comments (3)

July 26, 2003

یواش یواش ...

خوشگله

الان بالای ده ساعته که مثل ديوانگان آنلاين هستم و اگر هم قطعش کنم ديگه نمی‌تونم ازش استفاده کنم. با اين که چشمام باباقوری شده ولی زنده باد مفت خوری!

ديگه اصلاً نمی تونم فکر کنم که چی بنويسم چون هی دارم با برنامه اين وبلاگ ور می‌رم. گل بود به سبزه هم آراسته شد! اين گونه بود که فهميدم خيلی از بزرگان وبلاگ نوِيسی که هميشه فکر می کردم در طراحی سايت کار کشته هستند. ايده های اوليشون رو از default های خود Movable Type گرفتن!

ديروز در مکانی بودم ، خوش و خرم و آزاد ، از هر نظر. اصلاً فکر نکنين منظورم همون جايیه که شاعر می‌گه : می‌خوام برم [...] ، [...] هنوز قشنگه! در هر حال دختری( حول و حوش هفده سال) در حال دوچرخه سواری بود و پسری کوچک ( حول و حوش هفت سال) دنبال دختره افتاده . نزديک که اومدن ديدم پسره داره اين آهنگ رو می‌خونه : يواش يواش تو قلبم خونه کردی! يواش يواش منو ديوونه کردی! البته دختره در جواب اراجيفش خيلی زيبا فحش می‌داد. واقعاً اون پسر تخس بزرگ بشه چی می‌شه؟

در هر حال بد نديدم يه شعر بنويسم که به نظرم زيباست:

هر که باشد نظرش در پی ناموس کسان
پی نامـوس وی افـتـد نـظر بــوالهـوسـان

Posted by dordikesh at 09:38 PM | Comments (6)

July 24, 2003

عبور موقت تهران و شهرستان و ...

همه ميان تو اولين پستشون کلی حرف‌های شاعرانه و شعر و بند و بساط می‌نويسن، حالا من کم مونده بود فحش بنويسم. در هر حال دلم نيومد پاکش کنم. راستش اين قالب و وضع ظاهری وبلاگ، به اصطلاح عبورموقت هست. کلی کار بايد روش انجام بشه که اميدوارم به تدريج انجام بشه.
عمراً فکر نمی‌کردم که اسم دومينم در آخر، ميکده بشه. بالای 10 تا اسم رو کانديد کردم که با يک آينده نگری قرعه به نام اين افتاد. در حالی که دومين‌هايی مثل شراب و دری‌کش و ... همه قابل گرفتن بودن. خودم ارادت خاصی به اسم خرابات داشتم که متأسفانه يه از خدا بی‌خبر از قبل گرفته بودش. در هر حال به زودی وبلاگ‌هايی چند در همين جا راه می‌اندازم. برنامه کليش تو ذهنمه. احتمالاً با توجه به نزديک بودن امتحانات در شهريور دوباره مغزم شروع به فعاليت و زدن ابتکار کنه. اين از خاصيت‌های دوران امتحاناته. منم بی‌کارم. همه می‌رن اسم‌هايی مثل احسانيکس و مجيدآنلاين و ... می‌گيزن حالا من در خرابات و ميخانه و ... سير می‌کنم!!
در صفحه اول و اصلی سايت نوشتم که به زودی در اين مکان سايتی احداث خواهد شد!! فقط اميدوارم اين به زودی به يک سال نکشه!! خيلی طراحيش چرند شد. خوب با يک ساعت کار و بدون فکر قبلی همينش هم خوبه. البته قضيه همون بقال و ماسته.
وقتی آدم يه چيز نو می‌گيره دلش می‌خواد هی باهاش ور بره. اين وبلاگ جديد من هم اين جوريه. تا حالا صد بار اسم و پسورد و ... رو عوض کردم. فکر کنم جايی که ازش فضا گرفتم به زودی به التماس بيفته که جون حاجی بی‌خيال ما شو!!
برای خالی نبودن عريضه:
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنـيـا و شر و شورش

Posted by dordikesh at 01:28 PM | Comments (2)

April 09, 2003

يه نکته اساسی

یه حرفی خوبی امروز زد استادمون.گفت در چرت لذّتی هست که در خواب نیست(من هم اضافه می‌کنم به خصوص در کلاس).واقعاً پنج دقیقه چرت نمی‌دونین چه انرژی به آدم می‌ده.امّا اخیراً دیگه از این نعمت بی‌نصیب موندم.چون یا اصلاً کلاس رو خواب می‌مونم و اگر هم نمونم تو کلاس دیگه می‌خوابم!!

Posted by dordikesh at 01:51 AM

March 24, 2003

حمالی عيدانه

هوالمطلوب
قصد داشتم خیلی چیزا بنویسم ولی امروز مهمون داشتیم و روز حمّالی بود و بس ناجوانمردانه خستم.برودی زود پر می کنم.حتما.

Posted by dordikesh at 02:10 AM