
خوب من بعد از دو قرن سکوت تشریف آوردم به وبلاگشهر ! علت ننوشتنم قطع بودن تلفن ، مسافرت ، مشغله کاری و فکری و ... این حرف ها بود. که متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه به اتمام رسید !
دیروز چهارشنبه سوری بس مزخرف تشریف داشت. یک صحنه هم ندیدم جایى آتیش روشن باشه و فقط و فقط صدای ترقه بود. واقعاً دیگه نمی شه این مراسم رو به زرتشت و ایران باستان و ... ربط داد. ترقه ها هم که قربونشون برم انگار اورانیم غنی شده در داخلشون باشه صدای بمب مى داد. به نظر من اگر جمهوری اسلامی در روز چهارشنبه سوری بمب اتمی خودش رو آزمایش می کرد کسی متوجه نمی شد . همه فکر می کردند چهارتا جوان را جو گرفته و کمی بیشتر مواد رو قاطی کرده اند ! به هر حال تنها حسن این چهارشنبه سوری تحریک شدن پرده گوش بود که باعث شد یاد برادران رزمنده و ایثارگر جبهه های حق علیه باطل را گرامی بداریم ! و البته این که خواهر مادر ترقه در کنندگان را که خفن در می کردند!!! را با فحش هامان ، [...] بسازیم. و گرنه حسن دیگری نداشت.
اگر غلط نکنم فردا تولد دوسالگی این وبلاگ در پیت خواهد بود. هر چند دیگه وبلاگ نیست. سال دوازده ماه دوبار آپدیت می شه و از اون دوبار هم یکیش چسناله هست و دیگری شعر از نوع [...] !
فعلاً بسه ! تا کم کم راه بیفتم ! آدم چند وقت مطلب ننویسه دوباره نوشتن یک خرده ناجور می شه ! گویی داری حماقت می کنی که وبلاگ آپدیت می کنی! البته روم به دیفال !!!!
كلي زور زدم مطلب نوشتم ‚ مزين به شعر و ... ولي طي يك فقره مازوخيسم زدم همش رو پاك كردم! از بس كه اعصاب ندارم !
يك صندلي براي چپ دستان بدبخت تو كلاس پيدا مي شه كه اونم ته كلاسه . براي همين منم از خدا خواسته ته كلاس مي شينم. از براي خوابيدن ملسه ! يك استاد داريم تازه به مقام دكتري رسيده و براي اثبات خودش خيلي يك دنده بازي در مياره و تپ تپ هم امتحان مي گيره ! براي دوشنبه اين هفته ميان ترم گذاشته بود و ضد حال زده بود به بروبچ كه قرار بود يك هفته كلاس ها رو تعطيل كنند. روز آخري كه قرار بود در كلاس زيارتش كنيم و همگان تبريز را به مقصد ولايت ترك ‚ با خانمش اومد سر كلاس !! خانمش (كه البته بايد ذكر كنم به چشم خواهري خيلي تيكه تشريف داشت) رفت جلوي جلو نشست. منم ديدم اوضاع مناسبه با اين كه معمولاً خوشم نمياد تو كلاس صحبت كنم از ته كلاس داد زدم كه استاد اين امتحان رو كه تعيين كرديد چند روز عقب بندازيد. همه بچه ها لال موني گرفته بودند و من از ته كلاس كه ماشالله بزرگ هم بود باهاش صحبت مي كردم. استادمون هم كمي اواخواهر تشريف داره زده بودم تو خط چرت و پرت و كتابي و قلمبه سلمبه حرف مي زدم . تا بچه ها هم وارد كارزار شدند و حمايت كردند ! كه قبول نكرد. با همه كله شقي فكر مي كردم جلوي خانومش كم بياره. كل كلاس درس داد(با خودمش سبك سنگين هم كرد لابد) آخر كلاس دو روز (فقط دو روز) امتحان رو عقب انداخت و ما قرار شد نماز شكر برپا كنيم به شكرانه اين تلطف !
امتحان رو عقب انداختيم كه وقتي ميريم خونه درس ها رو بخونيم و وقتي اومديم يك دور هم دوره كنم . اما چه سود كه همين دو روز تاخير در برگزاري امتحان باعث بي خيالي اينجانب گرديد و اصلاً درس نخوندم. ولي اگر همون دو روز عقب نميفتاد كل اين يك هفته رو از دست نمي دادم !!!!!!!! لعنت بر گشادي ؛ گشادي درد بي درمان گشادي ! خلاصه الان شديداً در عذابم كه چرا درس نخوندم ! اون قدر از درس نخوندن ناراحت نيستم كه فكر مي كنيد بلكه اون قدر ناراحتم كه فكرش رو هم نمي تونيد بكنيد !
خيلي خرس شدم. البته نه از اون نظر ‚ بلكه از اون نظر. منظور خوابيدنه وگرنه هيكلي كه سوسك هم نيستيم ! خواب رو در برنامه روزانه درنظر نگيرم شيرين فوقش 8-9 ساعت باقي مي مونه ! تمامش به اين بر مي گرده كه مي خوام آدم شم و سر موقع از خواب بيدار. 12 مي خوابم 4-5 بيدار مي شم و دوباره 6-7 مي خوابم تا 1-2. بعد كه ناهار مي خورم كلي خوابم مي گيره. نمي خوابم ولي فشاري كه براي نخوابيدن به خودم وارد مي كنم باعث مي شه كه كار ديگه هم نتونم بكنم ! و ... . ببينم شما دكتر خواب سراغ نداريد. به خدا من قبلاً اين جوري نبودم !!!!!!!!!!! بهم مي گويند رفتي تبريز ... شدي برگشتي!! البته تا جايي كه من مي دونم ... خيلي نمي خوابه ! ببينم نكنه كرچ شدم D: !!!
خودم در سوگ بازگشت به دانشگاه و ... در حال شنگيدنم. دور برم هم همه چيز داره مي شنگه. مشغول اينترنت بازي بودم كه كامپيوتر در حال فكر كردن قاط زد و خوشو reset كرد ! بعد كه دوباره خواستم ويندوز رو بيارم بالا چند سال طول كشيد. بعد ديدم به هيچ وجه من اولوجود تكست ها توش نمايش داده نميشوند. بعد ديگه بالا هم نيومد. و اين گونه بود كه با گوزيدن ويندوز كامپيوتر پسورد اينترنت مجاني ما گوزيد ! ديگه دارم مي تركم از خوشي !
در اندرونی اين مغز پر از خالی هيچ چيزی که ارزشی برای نوشتن داشته باشد يافت مینشود ، غير از يک شعر نظامی و چند جمله دوست داشتنی :
کم گوی و گزيده گوی چون درباز هم يک نوشته ايرانی! يعنی درهم برهم و بدون موضوعيت واحد!!!!
باز دوباره امتحانات نزديک شد. نمی دونم چرا اين قدر زود اومد شايد به خاطر اين که همين شهريور بود که امتحانات رو داده بوديم. دوباره بدبختی بنده شروع شد (جبران کم کاری ها در فرصتی کوتاه ) . خلاصه عروس خيلی خوشگل بود آبله هم زد! يعنی خيلی زود به زود به روز می کردم اين جا رو حالا ديگه حالب تر هم شد!
البته تجربه نشون داده که بنده اصولاً در ايام امتحانات اکتيوتر می شم! برای همين خيلی اميدوارم در ايام امتحانات طلسم چهار ماهه به روز نشدن وبلاگ مزه رو بشکونم! کاش می تونستم يه جوری کتاب آشپزی رزا منتظمی رو دودر کنم از خونه بيارم اينجا!!!
نمی دونم اين تبريز چرا برف نمياد. شايد به خاطر آلودگی هوا باشه. در هر حال فقط سوز و سرماش نصيب ما ميشه که اون جای آدم می خواد قنديل ببنده! طبيعت با ما سر جنگ داره. پارسال که روزگار دستشويی خانه را در حياط روا داشته بود هر روز برف داشتيم ولی حالا ... . علی ای حال چه حالی می ده خوندن شعر زمستان اخوان وقتی هوا سرده. انصافاً زندگيست : نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون؛ ابری شود تاريک؛ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت؛ نفس کين است پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک!
خيلی با خودم کلنجار رفتم که اين رو بگم يا نه و تصميم گرفتم برای ثبت در تاريخ بگم!!! بالاخره بعد از کشمکشهای فراوان ماشين همخونهای بنده رسيد. يعنی يه خورده زندگی شيرين میشود به خصوص تو اين سرما. حالا با داشتن خونه مجردی و يک ماشين وسوسه انگيز برای بعضی کارها!!!!، چه ذهنيتی در شما القا می شه؟ بله، صددرصد اشتباه کرديد. مگه شما خودتون خواهر مادر نداريد که از اين فکرهای منفی می کنين؟
من هم برای خودم آدم ديوانه ای هستم و خودم خبر ندارم. در کمتر از بيست روز مونده به امتحانات رفتم تحهيزات شبکه کردن کامپيوتر خريدم مثلاً برای ياد گيری شبکه بندی!! بعد الان هی دم به دم با هم خونهای کل Need For Speed يا Fifa ميندازيم!! خدا آخر عاقبت ما رو به خير کنه!
من يکی به چشم خوردگی خيلی اعتقاد دارم. هر موقع هر چيزم خراب می شه يا بلايی سرم مياد با کمی تأمل می بينم که بله موقعيتی پيش اومده بود که کسی حسد ورزيده باشد. اين آخری ديگه خيلی زور داشت که به قيمت خراب شدن رايتر نگون بختم انجاميد. حالا هم که دارم اين ها رو می نويسم پنکه Cpu بدبخت داره خرخر صدا می کنه . احتمالاً قراره اين هم بسوزه. من ديگه کم آوردم!!!! دوستی کی آخر آمد ؟ دوستداران را چه شد؟؟؟؟
زندگی تو خوابگاه برای خودش دنيايی داره. يکی از دوستام اخيراً يک سوتی داده که بسی نقل محافل شده. گويا در يکی از شبها که همه اهل اتاق بيدار بودند ، اين دوست نگونبخت بنده به صورت طاق باز خوابيده بود. ناگهان اعضای اتاق مشاهده می کنند که بله دستان اين رفيق به سوی سقف دراز شد و طرف تو خواب چلپ چليپ مشغول بوسيدن هوا شد. صحنه ای شده بود واسه خودش. تا حالا که بروز نداده کدام موجود در حال بوسيده شدن بود. در هر حال دهن بدبخت سرويس شد سر اين قضيه!
از قضيه بم زياد گفته شده و نمی خوام تکرار مکررات بکنم. ولی دو تا نکته هست که تو دلم مونده. اوليش اينه که خيلی حالم گرفته شده که ارگ بم خراب شد و نديدمش و از بين رفت! (اصلاً خود خواهانه نبود!) دوميش هم مربوط به ايرج بسطاميست. وقتی شنيدم کلی حالم گرفته شد. ولی وقتی بيشتر حالم گرفته شد که صدا و سيما تازه بعد مرگ خواننده ها يادش ميفته که غير از جناب علیرضا افتخاری و محمد اصفهانی خواننده های ديگه ای هم تو اين مملکت هستند و هی تپ تپ صدای بسطامی رو بخش می کنه. چرا مرده پرست و خصم جانيم!! بيا تا قدر يکديگر بدانيم! که تا ناگه ز يکديگر نمانيم!
حالا که ويرانگی ايران به طور آشکار تو بم نمود پيدا کرده اين آهنگ مازيار خداييش گوش کردن داره :
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست!
من اين ويرانسرا را دوست دارم!
اگر آب و هوايش نيست دلکش،
من اين آب و هوا را دوست دارم!
تمام عالم از آن شما باد !
من اين يک تکه جان را دوست دارم!

باز هم دوست دارم تو يه پست و بدون توجه به آرشيو موضوعی از هر چی به ذهنم مياد بنويسم به خصوص که شايد به زودی دستم از نوشتن کوتاه بشه!!
تو اين مدتی که تو تبريز خونه (البته داشنجويی) گرفتم ( هنوز دو سال نشده) اين سومين خونه هست که گرفتيم. تو تای قبل بنا بر لطف صاحبخونه هشت ماه بيش تر نبوديم توشون. جالب اين جاست که از شانس ما در هر سه خانه، خونه بغليمون در هر حال ساخمون سازی بوده. خوشحال بوديم که اين خونه جديده از اين قصد ها ندارند که ديدم چند روز پيش يه خونه قديمی رو کوبيدند. آخ که چقدر اونجام سوخت. باز هم گل و لای ناشی از ريختن شن و ماسه و برف و بارون. باز هم عبوز و مرور زير نگاه های کارگران (خوبه دختر نيستم) که به عنوان يه غريبه به آدم نگاه میکنند، باز هم فريادهای ترکی کارگران در مدت زيادی از روز. اين کارگرهای ترک هم گرما و سرما حاليشون نيست. تو برف هم کار می کنند!!! خلاصه بايد تحمل کرد.
خدا نکنه تو اين تبريز حوصلم از قيافه خودم سر بره و اقدام به گذاشتن ريشهای به نسبت جديد و تا حدودی عجيب بکنم. بعد تو شهر که راه میرم نگاههای مردم من رو میخوره. من هم طبق وظيفه اون قدر نگاهشون میکنم تا از رو برن. ولی جالبترين قسمت وقتيه که اين بچه دبستانی ها با يه کوله پشتی به من زل میزنند؛ اون قدر که خندهام میگيره و اون ها هم از خنده من ... . خلاصه داستانيه به خصوص وقتی میری پايين شهر ديگه پيرمرد ها هم با دست نشونت میدن.
ديدين بعضی موقع میگن دهنم گوزيد يه حرفی رو زدم! ترم اول دانشگاه بود. يه امتحان سخت رو پشت سر گذاشته بوديم. بعد امتحان پسرها جمع بوديم که يکی از دخترها اومد گفت امتحان رو چطور دادين. من هم نامردی نکردم و گفتم : ريديم. هنوز نمیدونم چرا بنده اين حرف زيبا رو اون موقع بيان کردم!!! ولی خوشم اومد دختره به روی خودش هم نياورد ولی دوستام شروع کردن جلوی دختره که اِ [...] اين چه حرفی بود زدی!!! در هر حال تا مدت ها نقل محافل بود !!!( چقدر اين بند کلمات جالب داشت!)
حتماً در مورد آزمايش پاولوف روی سگ برای آزمايش شرطی شدن حيوانات شنيديدن. خوب چيزی که هست اين قضيه کاملاً در مورد انسانها هم صادقه. کل امتحانات ترم قبل رو با نوار Power Of Love با صدای آندره بوچلی طی کردم. الان که بهش گوش میکنم دچار نوعی استرس میشم و دلم میخواد درس بخونم!!!!
عمويی دارم که اگه استعدادش شناسايی میشد صدايش کم از پاواراتی و همين آندره بوچلی نداشت. نمیدونم کدوم از خدا بیخبری در دوران خدمت يه آهنگ ترکی بهش ياد داده. اون هم هر دفعه به افتخار بنده که در تبريز تحصيل میکنم شروع به خواندن میکنه و همه از من انتظار دارند که براشون ترجمه کنم. من هم که کلاً بیلمازم (به ترکی يعنی نادان) در اين زمينه، ضايع میشه.
يه گفتاری عربی- فارسی هست که ميگه : الوَلدُ چموش ، يَشبَهُ بالعموش!! خوب چرا من صدام خوب نيست!!!
هميشه معتقدم بودم شانس به سراغ آدم نمياد بلکه ما بايد بريم سراغش. برای همين از شانس برای در زدن به در خونم دعوت به عمل آوردم . ولی شانسم رو زندونی کردند که نياد.
داشتم خيلی مفيد با يه استادمون که در سطح کشور و حتی جهان شناخته شدست ارتباط تزديک برقرار میکردم که به علت بدرفتاری از دانشگاهمون رفت. آه ه ه ه ه ه!!!
بهتره هميشه به ياد خدا باشی وگرنه يه مصيبت در انتظارته که باز به يادش بيفتی ( امام دردی کش!!)
در مورد عکس هم فقط میتونم بگم : لحظاتی قبل از مرگ!!
بعد از يه ماه دوری از کامپيوتر به صورت ديوانه وار پشتش نشستم و به فعاليت مشغولم. اون قدر که اهالي خونه شاکي شدن و مي گن برو بيرون ديگه!!!! برنامه کاري من در روز اينه: يک بعد از ظهر از خواب بيدارميشم بعد ناهار و تا شام کامپپوتر. بعد از شام دوباره کامپيوتر تا ساعت پنج شش صبح. البته نا گفته نماند گهگداري براي رفع حاجت از جاي خود بر می خيزم!!!! يا ممکنه دوستان گير بدن و من رو يکي دوساعتي بکشند بيرون! يواش يواش خودم دارم شاکي ميشم!
معمولاً روی کامپيوترم کمتر از دو تا ويندوز نيست تازه چيزايی مثل لينوکس هم توش پيدا ميشه! . شش ماه از يک ويندوز استفاده نمي کردم چون جاوا اسکريپتش اشکال داشت و در واقع هيچ جا مثلاً نمی شد نظر داد. خلاصه بعد از اين همه مدت بخت کامپيوترم باز شد و دوباره ويندوز ريختم ديدم که باز همون مشکل رو داره بعد از تحقيقات فراوان کاشف به عمل اومد که بله فايروال Zone Alarm به نوعي بلاکش مي کنه و اين همه مسبب عذاب روحي رواني من در طي اين مدت شده بود! خلاصه پاکش کردم و به همون نورتن بي آزار و ياور هميشه مومن خودمون پناه آوردم که الحق والانصاف محصولات شرکت Symantec واقعاً چيزاي به درد بخورين. توصيه مي کنم هم از ويروس يابش و هم فايروالش و يوتيليتی اين شرکت استفاده کنين. اين هم يه تبليغ کوچولو برای اين شرکت که امکانات خوبش رو مجاني به همه ارائه مي کنه. خلاصه يه جوری بايد جبران کرد ديگه!!
اخيراً به اين نتيجه رسيدم که يکی از بزرگ ترين لذت هاي زندگي رانندگی هنگام شبه. وقتي تنها هم باشي و يک نوار Chris De Burg تازه مجاز شده هم بذاري و گوش کني! خودمونيم تا دو روز ديگه مايکل جکسون هم مجاز مي شه! هميشه چيز غير مجاز گوش کردن بيشتر حال مي ده. چيزي که همه داشته باشند که حال نمي ده. يه جمله معروف هست که مي گه لذتي که در چرت زدن هست در خوابيدن نيست و لذتي که در مشروب خوردن مخفيانه هست در آشکارا خوردنش نيست!
عجب کتابيه اين شيعگری( يا شيعه گری) نوشته احمد کسروي. تموم که شد يه توضيحی در موردش ميدم. اين هم خوندش حال مي ده چون داشتنش هم فکر کنم اعدام داشته باشه!!!
راستی اين آلبوم جديد ابی چرا حال نمي ده؟؟؟؟ ها؟؟؟؟
خدا بگم اين حسين درخشان رو چی کار نکنه. با معرفی اين پديده وبلاگ خيلی ها رو بد بخت کرد. مثلاً من يکی به خصوص در اين مدت که بايد درس بخونم نمی تونم يک لحظه ذهنم رو ازش دور کنم. فرض کنين آدم داره با يه مسأله مدار کلنجار می ره که ترانزيستور اون وسط چه غلطی می کنه، بعد هی به اين فکر کنی که تو وبلاگت چی بنويسی يا چه تغييراتی تو قالبش بدی!!! تازه امروز ديدم که اولین ازدواج وبلاگی هم انجام شده. بين پيام چرندياتی و پينک فلويديش(وقت ندارم بلينکم). ولی اين لينک توضیحاتش از زبان خورشيد حانوم خيلی حال کردم. تا باشه از اين ها.اينم زير سر حسين درخشان. مثل اين که قرار کار انگليسی ها رو اون انجام بده. همش داره می شه کار کار حسين درخشانه!! خلاصه به همشون تبريک می گم!! ولی خوب الان برای من شده يه جور پناهگاه. برای اولين بار تو اين دو سال دلم برای خونه تنگ شد. حالا می تونم برم به دوستام بگم که منم آدمم!!! آخه قبلاً از غربت فقط لذت می بردم. هر چند اين دفعه چند تا قضيه نا مطلوب در پشت پرده دست به دست هم دادند ولی خوب به قول ابی: وقتی دلگيری و تنها ، غربت تمام دنيا، ... . تا حالا اين قدر تو فشار همراه با تنهايی نبودم. خلاصه سختی هم برای خودش دنيايی داره.
از ترم پيش که تو امتحانات فشار خيلی زيادی جسمی و روحی بهم اومد ( يکی نيست بگه تو چرا مثل آدم طول ترم درس نمی خونی) احساس می کنم چشمام دچار مشکل شده. برای همين اون موقع رفتم دکتر. کلاً دکتر باحالی بود. متن گفتگو حين معاينه: - چند وقته نيومدی چشم پزشکی؟ - بيست سالی می شه! -چند سالته؟ -بيست سال!!!!! - چرا اومدی؟ قضيه بعد از امتحانات و اين که با کامپيوتر زياد کار می کنم درد می گيره رو گفتم. -حالا مشکلش چيه؟ -مشکلی نداره ولی بايد يه کارهايی رو بکنی؟ - نسخه نمی نويسين؟ - چرا. اون کار هم اينه که اول طول ترم درس بخونی. بعد هم از مانيتور LCD استفاده کنی!! حالا باز هم احساس مشکل چشمی دارم. شايد روحی باشه نمی دونم . در هر حال از ترم بعد نسخش رو می پيچم!!!
هر چی از اين تبريز بگم کم گفتم. فقط کافيه بشينی يه گوشه تا قضايای عجيب برات پيش بياد. پريروز ديدم نصف آسمون آفتابه و يه تيکه ابر هم نيست. نصفه ديگه هم کاملاً ابری بود. تو همون ابرها رعد و برق هم می زد!! بارون هم ميومد کامل می شد!!!
يکی از اين استادامون يه تحقيق گفته بنويسين که دو نمره بهتون بدم. من هم طبق آخرين متدهای تحقيق و پژوهش رفتم يه کتاب گرفتم دادم به يه مؤسسه تايپ تا برام تحقيق کنه!!! ( که دست بر فضا اسمش هم نام يکی از دوستان وبلاگ نويس که دانشجوی تبريز هم هست بود) اين يارو هم بعد از کلی بد قولی و امروز و فردا کردن و سر کار گذاشتن بنده ، امروز بعد يک ساعت علافی من در مغازه اش يه تايپ اشتباه تحويلم داد. باز کوتاه اومدم گفتم فلان روز ميام ميگيرم، ديدم داره ناز می کنه که خانمم حامله است و نمی تونه تايپ کنه. می گم چرا قبول کردی؟ گفت : تو بايد منو درک کنی. حالا می خوای بيا من رو بزن. با اين حرفش عقل و صبرم ببرد و طافت هوش. مثل ديوانه ها کتاب رو ازش گرفتم و گفتم ميتونی اونايی که تايپ کردی بخونی و لذتش رو ببری و اومدم بيرون ، البته دست از پا دراز تر.خوب بود کلی بهش گفتم وقت ندارم. حالا نمی دونم چه غلطی بکنم!!! اين هم يه حال تبريزی دم امتحان!!
امروز کشف کردم که مقبرة الشعرا ( يکی از بناهای معروف تبريز که خاقانی و شهريار و ... توش دفن هستند) از يه طرف خونه جديدمون کاملاً پيداست. کلی احساس شاعرانه بهم دست داد. هر چی به خودم فشار آوردم که يه شعری بگم ديدم اين کاره نيستم. فقط دو بيت شعر از عطار که اخيراً شنيدم و خيلی دلم می خواد بقيه اش رو بدونم می گم. کسی می تونه کمک کنه؟
ره ميـــخـــانه و مســجــد کــدام است /که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم، که رنـد است / نه در ميخانه کين خمار، خام است
در مورد عکس هم بايد بگم، که در مورد آينده تبريزه که بر اساس ساختار مهندسی تؤام با بارون به اون روز در اومده. وای که چقدر الکی ننوشتم. شما به بزرگی خودتون ببخشيد. دم امتحانه ديگه!!

خوب از سفر هم برگشتم و زين بعد دوره يک ماهه امتحانات شروع شد . وای که چقدر سخته! رهاورد سفر هم کشف يک نوار نسبتاً جالب از آندره بوچلی ( خواننده ايتاليايی که گويا نابينا هم هست) با نام Power Of Love که خيلی باهاش حال کردم. يک آهنگ هم از Celine Dion که اسم نوار هم از اونه، خونده. صدای قوی و اپرايی داره. جالبه که ابوی بنده که غير از نوار موسيقی سنتی نواری نمیخريد رفته اين رو خريده اون هم به زبان ايتاليايی و شايد هم فرانسه!!!! خلاصه اگه بخرين ضرر نمیکنين. برای درس خوندن و خيلی اوقات ديگه، عاليه!
قبلاً هی میناليدم از مردم تبريز و دانشجو آزاريشون برای خونه دادن. حالا بايد بنالم ازشون که زير قولشون میزنن. خونهای که بعد از يک ماه وقت گذاشتن گرفتيم، جدا از فوقالعاده گرونتر از عرف بودنش، تازه ساخت بود. از بس تازه ساخت هست، الان که میخوايم بريم هنوز ساخته نشده!! يعنی کامل نشده. حالا بايد برم اونجا در آرامش مفرط، از سر و صدای کارگران درس بخونم.
فکر کنم موقتاً بايد بیخيال وبلاگ مزه بشم.منم مثلاً رفتم از دوستم کمک گرفتم که کار وبلاگ لنگ نمونه، غافل از اين که خودش هم امتحان داره. اگه کسی پايه هست حاضرم سرقفليش رو موقت بدم بهش. خودم که به شکل و شمايل اون نگاه میکنم از شکل اين يکی بدم مياد، هر چند موقتيه!! خلاصه به قول معروف، فکر نان کن که خربزه آب است!
فکر کنم تو اين مدت ديوانه بشم. از همه التماس دعا دارم.

به سبک صادق هدايت بايد بگم که تو زندگی، آدم يه غلطهايی میکنه که در يه مقطع میشه خوره. بعد اين غلطها مثل خوره روح آدم رو میخوره!! منم يه غلطی کردم و امتحاناتم رو تصميم گرفتم شهريور بدم. خدا لعنت کنه کسايی رو که الکی شلوغ بازی در آوردند و ما رو بدبخت کردند.
منم پر رو هستم هيچ چی درس نخوندم و بيست روز ديگه امتحان دارم تازه اين هفته دارم میرم مسافرت. تو دبيرستان بهم میگفتند استرس. حالا چه جوری اين مسافرت رو طی کنم خدا میدونه.
خوب برای اين مسافرت دچار يک غيبت صغری میشم. چون جايی که میرم فقط طبيعت هست و طبيعت و متأسفانه يا خوشبختانه امکانات اينترنتی نبايد داشته باشه. بعد هم يه نيمه غيبت کبری یرای امتحانات)): .
از موقعی که اومدم اين جا خوشحال بودم که اين جا آرشيو طبقه بندی موضوعی داره و من هم که مطالبم پراکنده هست ديگه مشکلی ندارم. حالا اين اصرارم برای جای دادن مطالب در چارچوب خاص هم شده فقط محدود کننده و نه بيش! برای همين بیخيال شدم و گفتم اين دفعه به سبک سابق به روز کنم. چه کيفی ميده . تريپ ايرانی و بدون نظم.
چه قدر اين تلويزيونهای لسآنجلسی اخيراً سنگ شاه رو به سينه میزنن. هر چی با خودم کلنجار میرم نمیتونم بپذيرم دوباره ايران سلطنتی بشه. پس رأی مردم چی ميشه؟؟؟ به نظرم برای حفظ 2500 سال ، سلطنت شاهنشاهی ايران هم بايد بشه مثل امپراطوری ژاپن و برای قشنگی و بدون هيچ قدرت سياسی. راستی فيلم آخرين امپراطور چقدر قشنگ بود! ( هر چند مال چين بود اون)
ديدين NITV دوباره داره برنامه های تکراری ميبدی ميذاره. چقدر زيبا برنامه اجرا میکرد انصافاً. و چه آوای زيبايي داشت برنامش :
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منــتـظر يار باش
دم ميبدی گرم که من رو با نوریزاده آشنا کرد. به قول ابراهيم نبوی ، مخزن الاسرار. اين دفعه مصاحبهاش رو با حسين خمينی گذاشته و خيلی حقايق ديگه. تلخ ترينش اين بود که قرار بود ايران در قبال وساطت کشور آذربايجان برای چند معامله نفتی، حق حاکميت قسمت هايی از دزيای خزر رو بده بهشون که خوشبختانه با مريضی حيدر عليف فعلاً منتفيست. هر چند ميگن پسرش طماع تر از پدر هست . حتماً برين به اين سايت جليل القدر : دکتر عليرضا نوری زاده
داشتم از جلوی مخابران رد میشدم ديدم نوشته:
مخابرات پينوند دهنده قلبها و شريان حياتی جامعه
راستش خيلی به دلم چسبيد! البته اگه ضدحال نزنه!
خلاصه از اين به بعد ديگه دير به دير ميام. اميدوارم جون سالم به در ببرم!! چون حال و روز زاری دارم و انگار تو دلم دارن رخت می شورن!!

بعضی اوقات يه موضوع ، يک هفته و بسا بيشتر مغزم رو مشغول میکنه و بعد اين جا مینويسمش. بعضی مواقع هيچی به ذهنم نمیرسه ولی دلم میخواد آپديت کنم و ميام يه سری اراجيف مینويسم. مثل الان که هدفی جز آپديت کردن ندارم حالا مطلب هر چی میخواد باشه!!!!!!
امروز رفته بودم برای ديدن يک سد. رئيسش از آشناهاست و همه فاميل رو دعوت کرده بود. خيلی باحال بود. جالب ترين قسمتش وقتی بود که ما رو برد توی تونل سد که در واقع چند متری زير سطح آب بود. فوق العاده خنک بود تو تونل. تاسيساتش به نسبت پيشرفته بود . سدش الان در عمق کمی آب داره. وقتی دوسال پيش سيل اومده بود سرريز شده بود. باورش با ديدن عظمت سد مشکل بود. در زمان سيل برای عدم تخريب سد کل دريچهها رو باز کردن و خرابیهای وحشتناک و البته اجتناب ناپذير به بار اومد ؛ حالا هی برن درخت قطع کنن. خلاصه توصيه میکنم بازديد از يک سد رو تو برنامه کاری قرار بدين بد نيست. من که خيلی حال کردم.
چند وقت پيش با دوستم در حال پياده روی برای رفتن به جايی بوديم. يعنی قرار بود به کار او برسيم. بعد از مدتی که من رو اين ور اون ور کشوند به محلههای قديمی رسيديم. بهش گفتم من رو ياد فيلمهايی ميندازه که قرار طرف بره پيش يه پيرزن و بچش رو بندازه( همون سقط جنين دستی). دو ثانيه بعد بهم گفت وايسا برم از خونمون برات آب خنک بيارم!!!!! از خجالت میخواستم برم تو زمين.
کلکل کردن ابی و سياوش قميشی رو شنيدين؟؟ خيلی باحاله! گذاشتمش اينجا.حتماً گوش کنين.

اين روزهای زندگی من رو ياد يه قسمت از کتاب کيمياگر نوشته پائلو کوئليو مياندازه. هر چند دل خوشی ازش ندارم( بعد میگم چرا) ولی بعضی از تيکههای کتاباش واقعاً زيباست. بعد از اون که يه خونه پيدا کرديم و صاحبخونه هم راضی بود ولی صاحب آپارتمان مخالفت کرد، ديگه واقعاً مأيوس شديم. همخونهايم هم کاملاً قطع اميد کرده. تو همون کتاب نوشته هميشه قبل از طلوع آفتاب يه لحظهای هست که تاريکی هوا به بيشترين حد خودش میرسه. يا به تعبير ديگه هميشه افرادی که تو بيابانها از شدت تشنگی و خستگی جان خودشون رو از دست ميدن اکثراً جسدشون در صد متری آبادیها (واحه) پيدا میشه.
در مورد خودم و پيدا کردن خونه دقيقاً هم همينطور شده . اميدوارم ديگه هوا از اين تاريکنشه و سريعتر خورشيد هم طلوع کنه چون خودم هم خسته شدم، هر چند اميدوارم. به قول معروف:
زمـستــان را بــود فرجـــــام نـوروز
چنان چون تيره شب را عاقبت روز
حالا چرا از پائلو کوئليو خوشم نمياد مربوط میشه به همين ديوانه کبير. راستش همون اوائل دوستی بود که کتاب « ورونيکا تصميم میگيرد بميرد» رو به من داد. ضمن اينکه توصيه میکنم بخونينش بايد بگم همه توصيفات که در باب ديوانهگان آن اسايشگاه میشد همه در او صدق میکرد. یعنی کتاب فوقالعاده روش تأثير گذاشته بود باعث شده بود که با شبيه سازی خودشو ديوانه جلوه بده (البته استعداد داره) و تمام کارهاشو با ديوانگی توجيه کنه. همين نويسنده هم يه موقع خودش در تيمارستانهای برزيل بوده. و اين حرفش در کتاب در مورد عشق همجنسها، شديداً مورد علاقه اين پسره قرار گرفته بود. آدم نوينده میشه که يه راه جلو ديگران بذاره نه که گمراه ترشون کنه. هر چند شايد يه خورده اين نتيجهگيری نت معقول به نظر برسه.
دليل ديگهاش اينه که اين بابا عرفان خودمونو به صورت دست دوم تحويل خودمون میده. مثلاً کتاب کيمياگر دقيقاً یه برداشت از يکی از داستانهای مثنوی مولويست! هر چند همينم هنر میخواد که آدم يه چيزی از روی يکی ديگه بنويسه و در جهان پرفروش بشه.
در پايان بايد بگم کاش کمی بيشتر قدر خودمونو میدونستيم. کتاب مثنوی در آمريکا جزو بيست کتاب پرفروش ميشه ولی ما خودمون کمتر پيش مياد که اين کتاب رو حداقل در خونه داشته باشيم. تازه الان کشور ترکيه وقتی ديده مولانا زياد تو جهان طرفدار داره با سوءاستفاده از بودن سنگ قبر مولانا در ترکيه و گذاشتن بزرگداشتهای فراوان و البته با خرج پول داره به جهان القا میکنه که مولانا مال اوناست. لعنت بر مسئولان مملکت ما که نه تونايی محافظت از تماميت ارضی ما رو دارن و نه آبروی ادبی ما.
---------------------
چند وقتيست که هم بلاگر (تاريخ به روز رسانی رو رعايت نمیکنه) هم جايی که عکسهام توشه و هم قسمت نظرخواهيم شاس میزنه ( یعنی گيج ميزنه يا خوب کار نمیکنه!!!!) . نمیدونم چی شده که همه با هم اين جوری شدند در حالی که هر کدوم مربوط به يه سايته. البته نظر خواهی اگه روش کليک کنی بعد بری يه چايی بخوری و قليون بکشی بالاخره ظاهر میشه. در هر حال خيلی عروس خوشگل بود آبله هم زد!!
---------------------
راستی چرا اين قدر اينترنت خلوته. هر چند اکثر کاربران دانشجو هستند و طبيعيست ولی چون مال من امتحانام افتاده شهريور و طبق مثل کافر همه را به کيش خود پندارد، فکر میکنم همه بايد مثل خودم دائماً باشن!
تو اين ويرانسرای آهن آباد
همه حيثيت عشق رفته بر باد
همه لب دوختهايم هنگام فرياد
به چه دل خوش کنيم زنده بمونيم
آخه تا کی از آزادی بخونيم
خدا داند که در مرز جنونيم
البته من اينقدرها هم وضعم خراب نيست! گودیبای!!!!!D:
![عاقبت توپ گلف و لاکپشت [...]](http://www.sharemation.com/sharab/luckyjoon.jpg)
کارم هر روز شده گشتن دنبال خونه. بعد هم که خسته ميام خونه تنها کاری که بهش رغبت دارم به روز کردن وبلاگه. برای همين هر روز داره آپديت ميشه.
------------------------------
بالاخره قضيه اين پسره ديوانه کبير ( اسمی که هميشه با اين نام صداش میکنم) رو نوشتم. به راحتی میتونستم يک کتاب در موردش بنويسم با تفسيرها و تحليلها. ولی با حذف خيلی چيزها اينی بود که نوشتم. ديگه دوست ندارم بهش بپردازم ولی چون درسهای زيادی از قضيه گرفتم شايد بعدها به تدريج نکاتی رو گفتم. يه چيزی بود که هميشه به خودش میگفتم. دوست دارم توی وبلاگم هم گفته باشم. اين رو در کتاب «به سوی کاميابی» ( جلداول) نوشته آنتونی رابينز ( پرفروشترين کتاب سال 1990 آمريکا) خوندم.
در آمريکا يک قاتل و دزدِ خطرناک بود که در سطح کشور معروفيت داشت. همين شخص دو پسر داشت. يکی از دو پسر از بهترين دکترهای آمريکا بود و ديگری همچون پدر خلافکار بود بسا بدتر. جالب اينجا بود که وقتی از پسرها پرسيدند چطور شد که کارتان به اينجا کشيد، جواب هر دو يکی بود. هر دو گفته بودند با همچون پدری چه انتظاری داشتيد!
اوايل بهم میگفت به فقرش افتخار میکنه. ولی در طول زمان فهميدم که تمام مشکلاتش به فقر مربوط میشه و حسرت نداشتن. البته به قول خودش هم فقر مالی داشت و هم فرهنگی. همواره بهش میگفتم تو داری از فقرت بدترين برداشت رو میکنی. نه اونقدر شخصيت بزرگ داشت که با وحود فقر مثل آدم زندگی کنه و به فقرش افتخار. ونه ارادهای که با فقر مبارزه کنه. هر چی هم میخواستم به يک راه هدايتش کنم فايدهای نداشت. دلش خوش بود يکی ديگه هم ميدونه مشکلاتش رو و من رو میخواست برای همدردی و نه چيز ديگه. اين رو تا اين جا داشته باشين.
گهگداری با کمی اعتماد به نفس قضيه خودم با اين پسره رو با قضيه شمسالدين ملک احمد تبريزی و مولانا مقايسه می کنم. يک سؤال اساسی برای اولين بار در تاريخ :
اگه شمس تبريزی موبايل داشت عاقبت مولانا چی میشد؟
من که فکر میکنم اسمش به عنوان بزرگترين مزاحم تاريخ در میرفت و مطمئناً نه عارف معروفی میشد و نه شاعر مشهور. بعضی وقتها به سرم میزنه که شمس اصلاً آدم بزرگی نبوده و فقط هجران او مولانا رو مولانا کرد. وقتی میبينم که اين پسره از منِ بیارزش و حقير که فقط ادای خداشناسی رو در ميارم چه بتی ساخته ، با خودم میگم چرا شمس خودشو از مولانا پنهان کرده. به نظرم شمس آدم زرنگی بوده که وقتی ديده در برابر مولانا کم مياره خودشو قائم کرده تا مولانا از او بت بسازه و همچنان که ديديم عشق اين بت(نگار) او رو به عشق خدا کشوند. الان فکر میکنم تمام داستانها پيرامون شمس افسانهای بيش نيست. کار غالب نوع بشر اينگونه است که از چيزی که وجودش توأم با رمز و راز شده افسانه میسازه. من خودم هم اعتراف میکنم در برابر اين پسر خيلی اطلاعات کمتری دارم. میدونم اگه به سوی خداشناسی بره من بايد جلوش لنگ بندازم. مشکلش نداشتن منطق و کارهای افراط و تفريطيست.
حالا میخوام نتيجه بگيرم با اين اوضاع مسئوليتم رو سنگين میدونم. چون هر چی بهش بگم براش حجته. پس حق اشتباه ندارم. کاش میتونستم يه جور خودم رو ازش مخفی کنم. خودش بهم میگفت بهترين شعرهام رو در پنج ماه دوری از من گفته. من اگه در دسترسش نباشم در نظرش بهترين آدم هستم و او سعی خواهد کردم خودشو شبيه اون شخص فرضی من کنه و به قول معروف ديکته نانوشته غلط نداره. تنها میتونم به خدا پناه ببرم. همين!
هوس کردم يه داستان بنويسم در مورد مولانا و شمس با وجود عنصری به نام موبايل. فقط بايد کل کتابهای ديوان شمس و مثنوی رو بخونم تا ازش استفاده کنم و البته کتابهای ديگه. فکر میکنين بتونم؟
آخرش هم بگم در هر حال ارادت زيادی دارم به شمس. چون افسانههای او ( و شايد واقعيتها) هم جالبند. با مولانا هم خيلی حال میکنم. با خيلی از اشعارش زندگی میکنم. هر چند تو اين دوره زمونه شخصی مثل شمس شايد پيدا نشه ولی اگر هم میشد غرورم مانع از اهميتم به او میشد. چون فکر میکنم وقتی آدم آنلاين خدا رو داره ديگه آفلاين میخواد چیکار. و به قول معروف : شگفتا در سر ما شورش عشق جنونی بود اما عاقلانه!
--------------------------------------
در مورد عکس هم بايد بگم نمیدونم چرا گذاشتمش. فقط چون باهاش حال میکنم. دنبال ربطش با موضوع مطروحه نباشين!

از بس خيابونهای تبريز رو برای خونه متر کردم فکر کنم تمام دريچههای لانه کبوتری پام!!!!! نابود شده. اصلاً به اين بنگاههای تبريز میگی خونه دانشجويی انگار داری بهشون فحش خواهر مادر میدی. تا حالا بيست تا خونه پيدا کرديم که آخرش به يه بهونه ما رو سر دوندن. جالب اينجا بود وقتی داشتم مخ يه نفر رو سالاد میکردم که خونه رو بهمون بده بنگاهی تعريف میکرد يه نفر دنبال آپارتمان بود و از يه آپارتمانی خوشش اومده بود. داشتن برای ديدن خونه قرار میگذاشتن که بنگاهی يه دفعه برای بازارگرمی گفت، تازه آسانسور هم داره که طرف از گرفتنش پشيمون میشه. استدلال طرف هم اين بوده که شايد ما که طبقه پنج هستيم؛ دخترم سوار آسانسور بشه بعد طبقه چهارم پسر همسايه هم سوار شد اون وقت من از کجا بدونم تا پايين با هم چی کار میکنن؟!؟!؟!؟!؟ اين رو که گفت میخواستم بیخيال همه چيز بشم برم خوابگاه.
جالبه که ما نامردی نمیکنيم اول شرايط پولی رو میگيم يارو چند جا آدرس میده بعد که میپرسه چند نفرين و میفهمه مجرديم با نگاه عاقل اندر سفيه ميگه نداريم که از صد تا گم شو بيرون بدتره. در همين اوضاع بود که من و همخونهايم تصميم گرفتيم در اسرع وقت متأهل بشيم!! شما دختر خوب سراغ ندارين؟
به تمام خستگیهای بالا اين رو هم اضافه کنين که برای دل بعضیها يه روزه رفتم تهران و برای خونه پيدا کردن خونه برگشتم تبريز. جاتون خالی عروسی بود. يکی از آشناهای دورمون از آمريکا اومده بود. متأسفانه يا خوشبختانه پسر بود!!! به زور فارسی صحبت میکرد. میگفت آمريکا رفته بود کلاس رقص ايرانی. طرف هم بهش گفته بود راحتترينش اينه که رو زانوهات خم شی و بعد پاشی بعد هم دستهات رو بياری بالا سعی کنی پشه بگيری!!!! مردم از خنده. کلاً وقتی در مورد روابط دختر و پسرها براش صحبت کردم داشت ديوانه میشد.
واقعاً آدم اگه بخواد از تک تک لحظات زندگيش میتونه استفاده کنه و ازش درس بگيره. رفتيم فيلم "صورتی" . نمیگم فيلم بدی بود، اتفاقاً تيکههای باحالی داشت. ولی يه درسی از يه حرف تو فيلم گرفتم که مدتی بود فراموش کرده بودم. شرمنده ان ديگه خيلی خصوصيست!
هر بار که به مراجعات وبلاگ نگاه ميندازم کلی لينک از گوگل دارم سر کلمهی «عکسهای هديه تهرانی» که يه بار در مورد فيلم خانهای روی آب نوشته بودم از بس عکسهای بیحجابيش رو ديدم ديگه اين جوری برام سخته ببينمش.با خودم گفتم برای بالا رفتم آمار سايت يه سری کلمات جديد هم بنويسم!!! عکسهای نيکی کريمی، عکسهای لعيا زنگنه، عکسهای فريماه فرجامی و ... . البته اينهايی که گفتم خودم عکسهاشون رو ديدم و دارم. حالا ملتِ اندر کف الکی ميان اين جا چهار تا فحش ميدن ميرن. شايد بعد ها همشون رو گذاشتم تو يه سايت که حال کنن.
چند وقت پيش داشتم يه مصاحبه مفصل با هديه تهرانی در مجله دنيای تصوير میخوندم. خيلی فهيمتر از اونيست که فکر میکردم و ذهنيتم کاملاً عوض شد.
اين سيستم جديد بلاگر بد مصيبتی شده. اصلاً حال نمیکنم و البته جونم در اومد تا درستش کنم. از طرفی اين Sharemation ( جايی که عکسهام رو ميذارم توش) هم اکثراً کار نمیکنه. همش ضدحال!
-------------------------
يک جمله بسيار زيبا از کنفسيوس که تازه شنيدم ولی مدتها بود بهش اعتقاد داشتم :
عنصر انتخاب در پيشرفت انسان بسيار مهمتر از آموزش و يادگيريست.
يعنی اول ببين میخوای چی کاره بشی بعد از انتخاب تازه بايد تلاش و کوشش کنی. به قول يکی از استادامون بهتره الان تصميم بگيرين میخواين چی کار بکنين، نه اين که دم مرگ فکر کنين چی کار کردين؛ مثلاً اگه میخواين تو زندگی زيرآبزن باشين برين با قدرت تمام و با آگاهی اين کار رو انجام بدين. در راستای همين موارده که من فعلاً در مرحله انتخاب هستم و هيچ دروس دانشگاهيم رو نخوندم و نمیخونم . چه توجيه دلپذيری!
هوالممتحن

وبــلاگ ننـوشتی و شـــد ايـّــامــــی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
نمیدونم خوشحال باشم يا ناراحت. نمیدونم اين ايران رو با اين وضع اسفناک تکليف چيست، وقتی اين همه پستی رو میبينی . برای امتحانات اصلاً بيرون نرفتم. ولی ديری نپاييد که خبر رسيد که بله امتحانات افتاده شهريور. امان از اين تبريز که هميشه سرش درد میکنه برای کارهای انقلابی. خداوکيلی شهری است پر از وقايع غرايب. الان تبريز شلوغ کاری دانشجوها تموم شده (فوقش 500 نفر) چون همه از ترس وحشی بازی گروه فشار خوابگاه رو ترک کردند ورفتند خونه. ولی مردم ول کن نيستند. يکی از خيابان های اصلی تبريز( آبرسان) ديروز از جمعيت سياه بود. و گروههای فشار (اغلب با موتورهای پلاک سپاه) در امر کتک زدن مردم همت میورزند. اونقدر چيزای عجيب اتفاق افتاده که اصلاً نمیدونم کدومشو تعريف کنم. هر کی دست نيروی انتظامی افتاده شايد آزاد بشه ولی تمام دانشجوهای دستگير شده توسط گروه فشار ناپديد شدند. بارها ديده شده که 15 نفر از اينها به يه نفر حمله کردند. روز اول که نيروی انتظامی کل دانشگاه تبريز رو محاصره کرده بود و تا حالا هم درش باز نشده، گروه فشار به راحتی در کنار اين نيروها اقدام به زدن ملت میکرد. حتی موقع شروع به زدن میگفتند يا حسين؛ بعد فحش خواهر مادر میدادند. عجيبه که سيستم وحشی بازی اينها در تهران و تبريز شبيه هم هستند. انگار اين بیشرفیها هم از بالا دستور اومده که حتماً نامردانه 15 نفری يک نفر رو بزنين حالا استفاده از چوب و چماق بماند . شنيدم ديشب تير در کردند که مردم متفرق بشن. البته بايد بگم که نامردی نکردند تير هوايی هم نزدند و مستقيم شليک کردند و دو سه نفر تير خوردند. سال 78 هم وضع تبريز از تهران هم بدتر شده بود. الان هم داره همين میشه. واقعاً افرادی که الان در تجمعات شرکت میکنند دلشير دارن. چون گروه فشار يا همون انصار ( بهتر بگم انسار ) تبريز جدا از همه اينها از نظر جثه به قول دوستم از در خونه ما هم رد نمیشن. يه چيز تو مايههای گارد رياست جمهوری عراق اگه ديده باشين. خلاصه اوضاع خفن شده. خيلی از دانشجوها میخوان تا 18 تير باشن تا مراسم بگيرن.ديروز هم که رفتم باز شلوغ بود تازه 9 شب قرار بود کلی ديگه جمع شن.
شعارهای زيادی هم داده میشد. عمدهترينش مرگ بر خامنهای بود و شعارهايی مثل آزادی انديشه با ريش وپشم نمیشه.ولی به نظر من اوج ماجرا وقتی بود که دانشجوها شعر مرگ بر آمريکا دادند. من هميشه مخالف اين شعار بودم و خودم هم تا حالا بر زبان نراندمش. ولی اين بار خيلی چسبيد. وقتی میبينی اين آمريکا از اين جنبشها به نفع خودش استفاده میکنه. وقتی میبينی که مردم ايران اونقدر مستأصل شدند که آرزو میکنند که آمريکا بياد حمله کنه و من رو ياد قضيه محلل ميندازه که انگار بهم فحش ناموسی میدن.
سيستم دانشگاههای سراسری تبريز هم اينجوریه که يه دانشگاه بزرگ داره که نقش دانشگاه تهران رو بازی میکنه. يعنی محل تجمعات و ... هست. اما دانشگاه صنعتی سهند هم هست که مثل صنعتی شريف عمل میکنه البته ... . دانشگاه و خوابگاه سهند هم تا محل تجمعات با ماشين نيم ساعت راهه. حالا امتحاناتش برای اين افتاده عقب که دانشجوهای خوابگاه میترسن از طرف گروه فشار بهشون حمله شه و تو اون جای پرت کتک بخورن و کسی هم به دادشون نرسه. چون دور تا دور فقط چند تا کارخونهاست و بر و بيابون. خلاصه با گروگان گيری رؤسای دانشگاه امتحانات افتاد عقب. و مراسم رو گويا NITV هم نشون داره و جالب اينجاست کسی فيلمبرداری نکرده بود و بچه ها میگن که ماهوارهای بوده. جالب اينجاست که معاونت دانجشويی همش میگفت که من امنيت رو تضمين میکنم و ما تو ليست انصار نيستيم!!!!!!!! طرف هم خودش سپاهيست. واقعاً جای تأسف داره. يک کشور که ادعاهای نگهبانی از دين و مستضعفان رو میکنه نمیتونه امنيت دانشجوهای خودش رو تأمين کنه البته چون منبع ناامنیها دستپرودههای خودش هستند.
خلاصه اين قضايا باعث شده که خونه ما هم بشه مسافرخونه و همش بچهها بهمون زنگ میزنند که شايعه شده میخوان به خوابگاه حمله کنند و ما داريم ميايم اونجا. ما هم چارهای جز پذيرش نداريم. انصافاً خيلی سعی میکنم پوست کلفت باشم ولی از دست بیشخصيتی و چتر بازی بعضی از دوستام ديگه به ستوه اومدم.
هميشه به سايت عليرضا نوری زاده يا بهنود میرفتم کلی حالم گرفته میشد ولی ابراهيم نبوی جای اميد داشت. حالا ابراهيم نبوی -بهترين طناز سياسی- نثری تلخ پيدا کرده که وقتی میخونی تا دو روز غمباد میگيری. اين رو بخونين که عميقاً ازش لذت بردم.
گيرم که در باورتان به خاک نشستيد
و ساقههای جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنيد ؟
گيرم که بر سر اين بام، بنشسته در کمين پرندهای؛
پرواز را علامت ممنوع میزنيد.
با جوجههای نشسته در آشيانه چه میکنيد ؟
گيرم که میزنيد،
گيرم که میبريد،
گيرم که میکشيد،
با رويش ناگزير جوانه چه میکنيد ؟

آی آدمها،
که در ساحل نشسته ،
شاد و خندانيد.
يک نفر دارد که دائم،
دست و پايی میزند در آب.
هميشه به اين مقطع ترم که میرسه و میبينم که عقب افتادگی درسی بيش از حد شده با خودم میگم بذار ترم بعد بياد میدونم چيکار کنم. ترم بعدش هم مياد و همون آشه و همون کاسه! ظريفی!! میگفت: يک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک دفعههای بعد ديگه دخلک!!! بعد چند ترم کشکی پاس کردن درسها اين تو بميری ديگه از اون تو بميریها نيست. امروز هم اومدم آخرين نوشتار بهاريم رو انجام بدم و به نوعی دارم ناپرهيزی میکنم. دفعهی بعد احتمالاً در بحبوحه امتحانات همچون ديوانگان اقدام به نوشتن کنم.
اين امتحانات لعنتی اين بار داره بدرقم منو آزار میده. جدا از استرسهای روحی، من رو از دو واقعه مهم محروم کرده. اوليش مربوط به عروسی توپ يکی از فاميلهای نزديکه. اينجاست که میگن : درس يا دَنس؟ مسأله اينست!!!!!
اما مورد دوم مربوط میشه به «بابک خرمدين» (يا بهتر بگم خرّمدين)؛ گويا تولدش ششم تيره و در اين روز طرفداراش از کشورهای همسايه مثل ارمنستان و آذربايجان و ... ميان «قلعه بابک» (نزديکای تبريز) و به جشن و پايکوبی میپردازن. پارسال میتونستم و نرفتم ولی امسال نمیتونم در نتيجه اونجام بدجور داره میسوزه چون شنيدم که خيلی باحال میشه و هيچ کس هم به آدم گير نمیده. حالا از ما گفتن هر کی میتونه حتماً بره. تو همين تبريز تورهای زيادی هست. بعدها اگه وقت شد در مورد خود بابک توضيح میدم.
ايام امتحانات هست میخوام يه لينک بدم که خيلی کاربرديه و البته به درد همين مقاطع سال میخوره. اصولاً درسهايی مثل معارف و ... درسهايی هستند که فقط به درد بهبود معدل میخورن. ملّاهايی هم که اين ها رو درس میدن معمولاً تحقيقاتی میدن، بس نمره بيار. اين سايت ( به 4 زبان) از اين جور مطالب براتون گير مياره که فقط بايد زحمت پرينتش رو بکشين. والاسلام. ولی جالبه اگه بخواين اين جور درسها رو به آمريکا منتقل کنين، اونجا مثلاً تاريخ اسلام يا متون اسلامی رو به جای تاريخ آمريکا قبول میکنن. چه شباهتی!!!!!
-----------------------------
امان از دست اين عشق! يکی از دوستای صميمی دوران دبيرستانی عاشق يه دختر همکلاسیش شده.(قرار تابستون يه دستی براش بالا بزنم!!!) يکی ديگه از دوستام که با هم تبريز قبول شديم نيز عاشق شده و به زودی قراره قاطی مرغها بشه . باز هم يکی از همکلاسیهام شنيدم اصلاً نامزديش بوده. جونم بگه دوست نزديکه ديگه و هم دانشگاهيم باز رفته تريپ لاو و داره با خانواده دختره چونه میزنه که رودتر مراسم بگيرن. دست آخر هم خونهايم که برای سومين بار به يه دختر پيشنهاد داد و او هم رد کرد.(که هنوز بچه است!!!) خلاصه اکثر اين افراد که گفتم طبق قضيه کافر همه را به کيش خود پندارد من رو کچل کردند که تو چرا عاشق نمیشی و بعد هم شروع به دعا میکنن که بشم. عجب گيری افتاديم. اين هم از دوستان فهميده بنده!
در آخر هم اين رو بگم که يکی از بچههای ترم جديدی دانشگاهمون رفته به يکی از دخترهای ترم بالايی پيشنهاد دوستی داده. دختره وقتی فهميد 4 ترم پسره پايین تره گفت حالت خوبه؟ اون هم گفت : عخش که اين حرفها حاليش نيست!!!!
------------------------------
اخيراً اين حافظ داره خيلی بيشتر از گذشته بهم حال میده. نمیدونم من فهمم رفته بالا يا شعرهای حافظ آسون شده. در هر حال زندگيست.دفعهی بعد يه بيت شعر از حافظ میگم (با کمی تغيير) تا ببينين که شعرهای حافظ مربوط به وبلاگ هم میشه. اين بيت هم از همون غزل:
پير ميخانه چه خوش گفت به «دُردیکش» خويش
کـــه مــگــــو حـــال دل سـوخـتـه با خــامــی چـنـد
------------------------------
يه اصطلاحی هست به نام ادبيات صحرايی و اون هم مربوط میشه به نوشتهها و اشعاری که پشت وانتها و کاميونها مینويسند. هر چند به جرأت میشه گفت الآن حدود 50-60 درصدش يا اينه که "مادر دوستت دارم" يا اين که " سرنوشت را نتوان از سر نوشت" ولی چند سال پيش يه شعری خوندم پشت يه وانت که بسی محظوظ شدم. بعدها خيلی شنيدمش و اگه اشتباه نکنم مال يه خانم اصفهانيست.
زندگی صحنهی يکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمهی خود خواند و از صحنه رود.
صجنه پيوسته به جاست،
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد .
اميدوارم خدا يه صبری به ما بده که بتونيم نغمههای ناخوش ديگران که متأسفانه داره روز به روز بيشتر میشه رو تحمّل کنيم!
فکر کنم امروز باز يه قرار وبلاگی ديگه بود. نمیدونم از موقعی که يک بلاگر شدم اين چندميشه. ولی من تا حالا شرکت نکردم.(البته يه بار در يک جمع 6-7 تفره شرکت کردم او هم به خاطر اين که شنيده بودم قرار يه مجله اينترنتی بزنند. ولی ناهماهنگ بودند بیخيال شدم). در کل با هدفی که اين کار رو شروع کردم احساس خوبی از شرکت در اين تجمعات ندارم. حالا در کار چت يا گروههای yahoo خودم پيشنهاد همچين قرارهايی میدم. بارها هم شرکت کردم. ولی اين صاحب مرده رو میخوام صادقانه نگه دارم؛ نه که اونجاها صادق نيستم. در کل مخفی موندن هم بهتره. حالا شايد با زدن وبلاگ دوم تو اين قرارهام شرکت کردم.نمیدونم.
-----------
کلاً با تلويزيون ايران(همون لاريجانی) مشکل دارم و خيلی کم نگاه نمیکنم ولی وقتی مخ آدم از درس میپکه مجبوری به يه چير گير بدی. چند شبی است که شبکه دو داره با اکبر عبدی -مرد هزار چهره ايران- مصاحبه میکنه. خلاصه همين باعث شده که فيلمهای خوبی بعدش پخش کنه. پريشب فيلم "ناصرالدين شاه آکتور سينما" رو پخش کرد. فيلمی طنزآلود(هر چند سنگين) محصول 1370 و کارگردانی محسن مخملباف. کارگردانی که فيلمهايش از دستفروش و بايسيکلران گرفته تا سلام سينما پر از بدعت و نوآوری است و خيلیها سينمای ما رو با نام او میشناسند. اين ها رو گفتم تا از دو تا از صحنههای فيلم بگم و اون هم گريزهايی بود که به فيلمهای قيصر و گاو زده شد. اولی وقتی بود که قرار شد ناموس ملت رو از دست اميرکبير بردارن بدن دست يه پهلوان. انصافاً چند صحنهای که از بهروز وثوقی تو تلويزيون ايران ديدم از کل فيلمهايی که در شبکههای ماهوارهای ديدم بيشتر حال داد. گريز به فيلم گاو وقتی زده شد که ناصرالدين شاه میخواست آکتور سينما بشه و عکاس باشی هم پيشنهاد گاو رو میده. تاصرالدين شاه هم میگه : "پس حرمت ما چه میشود؟" عکاس باشی میگه:" برای اين کار بايد هشيار باشيد و شما مستيد" و يک سطل آب روش میريزه و او هم میپذيره!!!! (هيچ کس نيست يه سطل آب روی سردمداران مملکت ما بريزه؟) يه جا ديگش ناصرالدين شاه میره تو نقش و جلوی ديگران داد میزنه : " من شاه نيستم ، من گاو مشحسنم". مليجک بهش میگه : " داد نزن، اين رو همه میدونن". فيلم پر از طنزهای معنادار و تاريخيست ؛ وبلاگ من هم سينمايی نيست که همه رو بگم. من که باهاش حال کردم. اگه نديدينش ببينين ولی تضمينی نيست که خوشتون بياد!!!!!!
در هر حال اميدوارم در آيندهی نزديک فيلمهايی با نام رفسنجانی(و امثالهم) آکتور سينما میشود رو ببينيم. به اميد آن روز!

از زندگی دانشجويی چايی رو حذف کنی چيزی ازش نمینمونه. به قول معروف چايی ستون دوران دانشجويی است(چه خوابگاه، چه خونه دانشجويی، چه حتی دانشگاه). حالا ما هم به علت مصرف بالای چايی هی طعمهای مختلف رو آزمايش میکنيم.مثلاً اگه سه نوبت چايی دم کنم يک بار با هل، يک بار با دارچين و بار ديگه ساده ( اگه سر کل باشه زنجفيلی هم هست). خلاصه اين هم از ارضای حسّ تنوعطلبی ديگه. بيشتر از اين جا نداره! البته همين هم باعث میشه که دوستانی که بسی لطف دارن!!!! بگن آقا چايی رو دم کن ، بعد زنگ بزن بيايم؟!؟!؟ ما هم مرامی اين کار رو میکنيم ديگه. آخه چايی پاکتی (بخوانيد گشادی) با چايی ما که دو ساعته دم مياد خيلی ديگه توفير داره.
اخيراً خونمون مورد حمله خيل عظيم مورچگان قرار گرفت. به طبع خونه دانشجويی بيچارهها دستشون فقط به قندوشکر میرسيد چرا که چيز ديگه پيدا نمیشد.ما هم سعی میکرديم همزيستی مسالمتآمیز داشته باشيم. ولی بيچارهها (شايد برای تنوع) دست روی نقطهای حساس!!! گذاشتند و باعث شد ما بر نتابيم. بله مورچهها در اثر يک ندانمکاری به مخزن چای ما هجوم آوردند و ما جواب اين تجاوز [ناموسی!] رو با تارومار داديم.
-------------
به اين میگن شانس. رفتم بليط قطار بگيرم يارو گفت جا هست. اسم رو پرسيد تا بره Enter رو بزنه ، گفت همين الان پر شد؟!؟ من رو ياد قضيه مورچهخور و اتوبوس جهانگردی ميندازه.
راستی به يک عدد ساعت که توانايی بيدار کردن يک خرس را داشته باشد نيازمنديم. فردا ميانترم دارم و میترسم باز خواب بمونم. با سه تا هم به جايی نرسيدم؟!؟!؟
--------------
نمیدونم فيلم SCARY MOVIE رو ديدين يا نه. هر چند بهتره نديده باشين!! یه سیدی دستم رسيده که اين هفته من رو ساخت. شامل 4 اپيزود کوتاه از فيلم مذکور که گويا توسط دانشجويان دوبله شده( صنعتی اصفهان يا علم و صنعت؟ ). فيلم خودش چرند، حالا یه سری اينها اضافه کردند؛ انصافاً خيلی خوش سليقه کار کردند. حالا همراه اينها کليپهايی شامل ميکس مثلاً جوادیساری و موسيقی سنتی روی متاليکا يا اندی و آهنگ بندری محمد حيدری روی ريکی مارتين يا مرتضی روی رِد نِکس و ... هم هست. کاش میتونستم يه جايی بذارمش تو اينترنت ببينين. اصلاً به مناسبت نمايشگاه کتاب هر کی تا يک ساعت ديگه تماس بگيره که من راه نيفتاده باشم یه سیدی براش میزنم و با 100% تخفيف میدم بهش(نمایشگاه کتاب).فقط بايد پنجهزارتومن به حساب خودتون واريز کنين و اصل فيش رو به همراه داشته باشين! کلی چرت و پرت ديگه هم داره. به قول فيلم گودیبای!
-------------
تا يادم نرفته حتماً اين دو لينک رو برين ببينين. هر دو نامهای است به آقای خاتمی رئيس جمهور محبوب سابق! اولی مربوط به ابراهيم نبوی و دومی مربوط به حسين درخشان. اعتراف میکنم با خوندنشون دلم خنک شد ولی نمیتونم از احترامی که برای خاتمی قائلم چيزی کم کنم. همين!

فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سـر به راه مملـکـت بايد نهاد
در حال خوندن اين بودم که ياد شعر بالا افتادم. از خيلی وقت پيش اين شعر رو با يک آهنگ حماسی میخوندم و خيلی هم به خودم برای اين حس ميهن پرستی افتخار میکردم. امّا حالا فکر میکنم میبينم که خوب بايد چه غلطی کرد؟! واقعاً من و امثال من(مثلاً دانشجو) که همواره يک بازيچه بوديم، چی کار میتونيم بکنيم؟ کوچکترين حرکتی از دانشجوهای بدبخت ممکنه منجر به از دست دادن آيندشون بشه. هر چند با اين جوانانی که من میبينم اصلاً اميدوار نيستم؛ به هر کی نگاه میکنی به فکر خودشه. به قولی دانشجوهای پفکی که کارشون عاشقپيشگيست [که نمونه بیظرفيتی ما هاست] يا ... (اگه قبول ندارين يه سر به وبلاگها بزنين) . الان براشون چه فرقی میکنه که در ايران چه اشخاصی و تحت چه شرايطی دارن چه قراردادهايی میبندند.چه فرقی میکنه که کدوم مدير کجا داره گند میزنه يا کدوم آقازاده داره از ايران ارز خارج میکنه.الان مسأله برای يه جوون شده ثروت يا شهوت!!! در حال حاضر من کسايی رو که میبينم (اگه عاشق يا اندر کف يه نفر نباشند ) اگه دختر باشه داره با افکار فيمينيستی پسرها رو میکوبه و اگه پسر باشه از دخترها با يکی از اندامهاش ياد میکنه! با اين اوضاع بايد به اين آخوندها حق داد که هر کار میخوان بکنند. الان مسأله عراق برای مسؤلان مملکتی ما مهمتر از ايرانه. يکی میگفت اگه نفت ارزون بشه بيچاره ملت ايران؛ اگه نفت گرون بشه خوش به حال فلسطين(و حالا شايد عراق). انصافاً گاهی اوقات دلم میخواد بشينم برای سعيد مرتضویها، حسين شريعتمداریها و ... دعا کنم که خدا از سر تقصيراتشون بگذره!!!! هيچ چيز واسم روشن نباشه گمراهی اينان برام روشنه. شاه کليدها و عاليجنابان که بمانند.
در هر حال ايران داره سير قهقرايی خودش رو طی میکنه . و ما هم مثلاً داريم همچون سردمداران اصلاح طلب، علیرغم علم به اين نابسامانیها حسرت يک آه را بر دل حاکمان میگذاريم و آنها کار خودشون رو میکنن! من باز ياد اين حرف میافتم که اگه میخوای بر ايران حکومت کنی بايد آنها رو گرسنه (بدبخت، بيچاره و ... ) نگاه داری.(شايد رمز اين گفته در همين باشه) به قول نيما، " در ديوار به هم ريختهشان(بخوانيد بهم ريختهمان) بر سرم میشکند" نمیدونم راه حل چيست و چه بايد گفت اين نوشته از مرثيه سرايی صرف در بياد. تنها حرفی که میتونم بزنم اينه که منتظر يه قهرمان باشيم چرا که همواره تاريخ نشون داده که ايران در حرکت ققنوسی وار خود نيازمند قهرمان بوده و هست. ولی در عصر حاضر باغ ايران ، همچون باغ بیبرگی اخوان ثالث تنها "داستان از ميوههای سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد" و نه بيش!!! و باز بايد گفت : " نيست يک دم شکند خواب به چشم کس و ليک ؛ غم اين خفتهی چند ؛ خواب در چشم ترم میشکند."
من در اين شرايط گهگداری فکر میکنم که بیخيال همه اين تعلقات بشم و به قول دبير قرآنمون در نقد شعر بالا سر به راه دين( بخوانيد خدا) بنهم. ولی ...
دريغ است که ايران ويران شود
کنام پلنــگان و شيـــــران شود
چو ايران نباشد تــن مــن مباد
بدين بوم و بر زنده يک تن مباد
«هوالمحبوب»
اساساً من کشته اين عکس هستم.یه عکس هنری زيبا. باور کنين من قزوينی نيستم!!! ولی اين خيل قشنگه. به ظرايفش دقت کنين!
--------------
داشتم اراجيف دفعه قبلم رو میخوندم؛ انصافاً حالم خراب بود. رفتم دکتر، داروهايی که داد يک پارادوکس کامله : دو تا آمپول ضد حساسيت، قرص سرماخوردگی، قرص جوشان کلسيم و قرص ضد عفونت . يارو هر چی به فکرش رسيد داد تا بلکه يه کدوم عمل کنه. همين که زنده موندم خيليه.
--------------
بالاخره اين وبلاگ وامونده من هم رفت تو ليست وبلاگهای دانشجويی. برين يه سر بزنين تا مثل خودم به وبلاگم اميدوار بشين!!!! ولی خوب بعضیهاشون انصافاً زيباست.
--------------
در يه دو راهی گیر کردم. يه چيز تو تريپ علم برتر است يا ثروت. موندم اين هفته بمونم تبريز و به يه سری برنامههای کامپيوتری برسم تا به واسطه اون برم تو قسمت سرور دانشگاه؛ يا برم نمايشگاه کتاب تهران و ... ديدار با دوستان !!!! اَههههه.
راستی عجب ضد حالی زدند برای نماي