در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

July 29, 2005

استخر و ما يتعلق به

سال‌هاست كه سؤالی در ذهنم خاک می‌خورد و شخصی را نيافتم که بتواند به اين پرسش جوابی درخور از نظر علمی ، تحقيقی ، پژوهشی ، کاربردی ، ...  بدهد ! حالا که دوباره هوا گرم شده و بازار اين سؤال ذهنم داغ ، بد نيست اينجا مطرحش کنم باشد که بالاخره حل شود.

سوالم مربوط می‌شود به استخر و مايتعلق به ! در کليه استخرهايی که رفتم نديدم که جايی دستورالعملی در مورد نحوه استفاده مناسب و بهينه استخر و جکوزی و سونای خشک و تر نوشته باشه. از هر کس هم می پرسم که چه جوری بايد باشه که آدم بعد از استفاده از اين ها به جای احساس خستگی ، احساس تازگی و شادابی بکنه و حتی براش ضرر هم نداشته باشه جوابی قانع کننده نبود که نبود . يعنی به هر کس بگويی ، يک فتوايی می دهد. ولی خوب مثل اکثر جواب های ايرانی فاقد هر گونه ريشه علمی هست و طرف از رو شکمش می پراند ! انگار که اين ملت واژه نمی‌دانم را نمی‌دانند !

خودم معمولاً آنقدر در استخر شنا می کنم که رسماً خسته شوم و ماهيچه‌ها تعطيل شود. بعد مثل اين نمی‌دونم چی چی شروع می کنم . اول جکوزی بعد شيرجه تو حوض آب سرد. بعد سونای خشک (البته با گير دادن به مسئولش برای ريختن اکاليپتوس) و دوباره شيرجه در آب سرد. بعد سونای بخار به مدت طولانی (که باز هم به مسئولش برای اکاليپتوس گير می دهم D:) و بازهم حوض آب سرد. ممکنه برخی اوقات يک آب سرد رو حذف کنم. بعد که حسابی فشارم افتاد و سرم به گيج رفتن ! می‌رم دراز می‌کشم و از احساس شبه مستی لذت می برم !!!! بعد اگر انرزی موند دوبازه می رم استخر و بعد دوباره چرخه رو تکرار می کنم !!! به نظرم خودم که خيلی غير علمی هست (هر چند حال می‌ده) !

حالا که بحث استخر شد بد نيست يک استخر خيلی جالب معرفی کنم برای دوستانی که احياناً گذارشون افتاد به شمال ! استخری دارد متل عسل (در شهر بابلسر) که هر چند آبش شيرين هست ولی در چند متری دريا ساخته شده است. به همين مناسبت پنجره‌هايی چند رو به دريا دارد. نمی دانيد چه حسی می دهد که بعد از همان شبه مستی فوق الذکر بروی رو تخت‌هايی دراز بکشی که رو به درياست. بی نظيره ! می شود تا ناکجا در رؤيا غرق شد !

راستی امسال چند صد نفر در دريا غرق شده‌اند ! در دريايی که تا دلتان بخواد کثيف شده‌است و مزخرف ! مبارکه ! امروز جلوی چشمم يکی داشت غرق می شد. کلی ماساژ و اين ها دادند تا به زندگی برگشت !

Posted by dordikesh at 02:24 AM | Comments (8)

April 23, 2005

قرآن و زنان خائن

کافرمآبانه : بدينوسيله از خداوند قادر متعال تقاضا می‌شود که با استناد به آيه سی و چهار سوره نساء و با توجه پيشرفت فکری ، اجتماعی ، سياسی ، اخلاقی و ...  بشر و مسائلی مثل فيمينيسم و ... ، ويرايش دوم قرآن (Second Edition) را توسط اين جانب دردی‌کش (يا هر کس ديگر) بر جهانيان عرضه دارد !!

آيه 34 سوره نساء : مردان، سرپرست زنانند ، به دليل اين که خدا برخی از ايشان را به برخی برتری داده و [نيز] به دليل آنکه از اموالشان [برای زنان] خرج می‌کنند ، پس ، زنان شايسته آنانند که مطيع و به حفظ الهی در نهان خويشتندارند و زنانی را که از نافرمانی آنان بيم [و آگاهی] داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاه‌ها از ايشان دوری کنيد و [اگر تأثير نکرد] آنان را بزنيد ، پس اگر شما را اطاعت کردند [ديگر] به زيان آنها بهانه جويی [و زياده روی] نکنيد که خدا والای بزرگ است.

تبصره : ترجمه فوق تلفيقی از ترجمه‌های احمد فولادوند و بهاءالدين خرمشاهی هست. فقط اين را اضافه کنم که خرمشاهی قبل از کلمه بزنيد در پرانتز آورده بود : به آهستگی و به قصد تأديب !

نظر خودم : اول که به من گفتند چنين آيه‌ای وجود دارد باور نکردم. بعد که مراجعه کردم اولش کمی يکه خوردم. ولی وقتی چند بار ترجمه‌های مختلف را خواندم نظرم اندکی تغيير يافت . خود من به شخصه از خيانت متنفرم و از خيانت زن در قبال شوهر (و بر عکس) بينهايت منزجر و متنفرم ! مردان بسياری را ديدم که وقتی با خيانت زن خود مواجه شدند ، از خود بی خود شدند و بعد ديوانه گشتند . باز هم مردان بسياری را می‌شناسم که در چنين شرايطی زن خود را کشتند !! و حتماً بسيار هم بوده‌اند که زن (نگويم همسر بهترست) خود را حسابی کتک زده‌اند. عکس العمل هيچ مردی اين گونه که قرآن گفته نبوده ! همه اول می‌روند به قسمت سوم !

البته اين عملکرد فقط در ايران که مثلاً!! مردان بيش از حد غيرتی دارد صدق نمی کند ! نمی دانم فيلم Unfaithful را ديده ايد يا نه ! که در آن زن خانواده (دايان لين) با پسری جوان (اوليور مارتينز) دوست می‌شود و در انتها مرد خانواده (ريچارد گير) که به همسر خود عشق می ورزيد متوجه روابطشان می‌شود و آن پسر جوان را به قتل می‌رساند . و در همان فيلم وقتی زن از مرد می‌پرسد که چرا اين کار را کردی ؟ می گويد : اولش می خواستم تو را بکشم نه او را !! اين هم از فيلمی که در آمريکا ساخته شد. و با هرکس هم که راجع به فيلم صحبت کردم (دختر و پسر) حق را به مرد فيلم دادند ! خوب با اين اوصاف قرآن گفت اول با او صحبت کن ! بعد  شب‌ها ! تحويلش نگير و بعد گفت بزن ! که البته برای قرآن ستيزان دستاويز خوبی شد که قرآن گفته است اگر زنت از تو فرمان نبرد بزنش ! بدون آنکه به کل آيه اشاره کنند. حالا کاش برای يکی از همين‌ها حادثه‌ای مشابه رخ دهد و ببينم که چه خواهد کردن !! در مقابل خيانت همسر !

اين که قرآن چرا در مورد خيانت مردان چيزی نگفته برای خودم هم سوال است ! شايد گفته و آقايان محترم صدايش را در نمی‌آورند ! بايد اندکی تحقيق کنم !

Posted by dordikesh at 04:35 PM | Comments (0)

April 17, 2005

Deja Vu

همان طور که از شکل و شمايل اين کلمه بر می‌آيد ، لغتيست فرانسوی که در زبان انگليسی هم به همين شکل به کار می‌رود و بالطبع در زبان فارسی نيز ! البته به صورت کلی شايد در فارسی بشود نامش را گذاشت مثلاً توهم ولی به صورت تخصصی لغت معادل Deja Vu  نداريم! معنی اين کلمه در فرانسوی قبلاً ديده شده هست ولی در اصل اين کلمه به حالتی اطلاق می‌شود که شخصی در يکی از لحظه‌های روز احساس کند که صحنه‌ای از گذران زندگی برايش آشناست ، گويی که قبلاً آن را تجربه کرده (که البته نکرده) ! و خوب در حد همان لحظه هم می‌ماند و طولانی تر نمی شود ؛ هر چند ممکن است لحظه‌ها بيشتر شوند ! نمی‌دانم چرا فقط فرانسوی برای اين حالت اسمی گذاشته اند و در باقی زبان‌ها اثری از آن نيست ! مگر در کتاب‌های روح و جن، آن هم در حد اشاره !

در جايی می خواندم که Deja Vu بيشتر در سنين 15 تا 25 سالگی رخ می‌دهد ! نمی دانم مبنای اين نتيجه بر پايه چه تحقيقی بوده است ولی دقيقاً به خاطر دارم که در سن يازده سالگی وقتی دوستم مشغول صحبت کردن از روح بود يکی از دلايلش برای اثبات روح ، همين Deja Vu بود. برايم توضيح می‌داد که اين‌جوری می‌شود و آن جوری و من برايم جالب که ديگران هم مثل من دچار  Deja Vu می شوند (البته آن موقع اسمش را نمی دانستم) ! هنوز نتوانستم از افراد سن بالا (بيش از 25) سؤال کنم که آيا دچار Deja Vu می شوند يا نه !

هنوز اطلاع دقيقی در مورد علت Deja Vu وجود ندارد. برخی می‌گويند که آدمی چند بار زنده می شود و روحش در غالب اجسام ديگر متولد می شود و برای همين وقايع زندگی را که قبلاً تجربه کرده (با جسم ديگر) را در يک آن به ياد می آورد که به نظر خودم اصلاً منطقی نيست ! بعضی می گويند انسان همه عمرش را در ازل ديده و اين آشنا بودن لحظه‌ای بر همين مبناست ! انگار که از همان ازل منتظر بوديم که تجربه آن لحظه هر چه زودتر فرا برسد. شايد دليلش اين باشد ولی به سومی بيشتر از بقيه اعتقاد دارم !
گروه سوم می‌گويند وقتی انسان شب‌هنگام می‌خوابد ، روحش در هنگام جدايی از بدن اتفاق‌های روز بعد را تجربه می کند! و آشنا بودن برخی صحنه‌ها به همين خاطر است. علت اين که خودم به اين برهان بيشتر اعتقاد دارم اينست که هر وقت مثل آدم سر وقت می‌خوابم و صبح هم دير بيدار نمی‌شوم ، هم خواب زياد می‌بينم و هم آمار Deja Vu ام بالا می رود . ولی وقتی شب تا دير وقت بيدارم و خواب کامل و عميقی ندارم ، Deja Vu هم ندارم ! نمی دانم شايد اين دليل غير مستقيمش باشد. به هر حال علاقه‌مندم بدانم افرادی که اعتقادی به روح ندارند ، چگونه اين پديده را توجيه‌ می‌کنند ! شما علت جديدی می‌شناسيد !؟!

به هر حال Deja Vu اتفاق جالبيست ! نمی دانم چرا فقط صحنه‌های بی‌خود و غير مفيد به ياد آدم می‌آيد. آنهم در همان لحظه و نه زودتر ! راستی اين هم يک لينک خوب برای Deja Vu که لينک‌های بهتری هم توش هست !

Posted by dordikesh at 10:35 AM | Comments (0)

December 15, 2004

آدمی و هوش مصنوعی

يک درس جالب داريم با نام هوش محاسباتی که در آخرين لحظات حذف و اضافه به واحدهام اضافه کردم. برای رشته‌ی درسی ما اختياری بود که در کمال خوش‌وقتی برداشتمش . البته اين درس با کمی تغيير محتوا اسمهايی نظير هوش مصنوعی (AI=Artifitial Inteligence)، شبکه‌های عصبی هم داره که شايد همان هوش محاسباتی درست‌تر باشه. البته چون در سطح کارشناسی هست خيلی وارد جزييات نمی‌شه. اون جوری نيست که بخوای مغز انسان رو شبيه سازی کنی!!!!! کل کاری که بايد کرد اينه که تصميم گيری‌های هوشمندانه (ماشينی) انجام بديم. مثلاً فرض کنيد با آموزش يک سيستم با سری‌های زمانی ، سری‌های زمانی ديگر رو تخمين بزنيم. يا مثلاً عکس پرتغال و هندونه رو از هم تشخيص بديم يا عکس چند تا عدد بديم به کامپيوتر خودش تشخيص بده که اون عددها چی هستند (مثل چشم انسان). روش کار هم به اين صورت هست که با آموزش ورودی‌های متفاوت فراوان و متنوع فرمولی استخراج می‌کنيم (يعنی سيستم اين مهارت رو آموزش ديد) بعد هر چی به ورودی بديم هوشمندانه با جايگذاری در فرمول جواب می‌ده.

خوب برای همين کارهای ساده نمی‌دونيد اين کامپيوتر بدبخت چه فشاری به خودش وارد می‌کنه! استادمون می‌گفت در زمان‌های قديم در دانشگاهشون روی پردازش صدا کار می‌‌کردند که مثل گوش آدمی‌زاد صداها رو تشخيص بده. خوب برای آموزش همچين سيستمی بايد انواع و اقسام صداها رو به کامپيوتر داد. کلفت و نازک با فرکانس‌های مختلف و ... . برای همين حجم داده‌ها و همين طور مدت پردازش خيلی طولانی می‌شد. اون زمان که هنوز پنتيوم نيومده بود دو سه ماه طول می کشيد !!!! بعد که پنتيوم 133 اومده کلی خوش‌حال بودند که ديگه يک ماه طول می‌کشه. حالا هم خيلی کامپيوترها پيشرفت‌کرده باشند به يک هفته يا يک روز يا شايد يک ساعت کشيده باشه (مثلاً با ابرکامپيوترهای آمريکا). اما دقت کنيد که همه اين زحمات برای اينه که فقط و فقط تشخيص صوت بدهند. تازه اگر صدا به گونه‌ای باشه که برای کامپيوتر تعريف نشده باشه کم‌ مياره و جواب نمی‌ده.

  فرض کنيد بخواهند همين کار را برای تمام حواس انسان انجام بدهند. صدا رو بفهمه ، تصاوير رو ببينه و پردازش کنه و ... . فقط فکر ‌کنيد برای هر اتفاق چقدر بايد زور بزنه و تازه چه خطايی ارائه می‌کنه. تازه تا اين جا رو به زور بايد به کامپيوتر ياد داد. مشکل ترين کار اينه که کامپيوتر بعدها خودش در محيط و به طور هوشمندانه اقدام به يادگيری بکنه!!!!! اما حالا مغز انسان رو در نظر بگيريد. هر نوع صدا با هر نوع فرکانس با هر سرعت با هر لهجه با هر آهنگ و ... رو در کمتر از صدم ثانيه تشخيص می‌ده . تصميم می‌گيره و هزار تا کار ديگه هم انجام می‌ده. يک چيزی هايی از قبل آموزش ديد (احتمالاً در روز ازل) که به نوعی می‌شه غريزه رو داره ولی تو محيط هم در هر لحظه و دم به دم داره ياد می‌گيره. واقعاً آموزشی که خداوند به مغز آدمی داده فوق العاده است.

 می‌گويند مغز انسان قوی‌ترين و سريع‌ترين کامپيوتر دنيا است. کسی توش شک نداره. با اين همه پيشرفت کامپيوتر باز هم اين مغز هست که قدرت خودش رو به رخ می‌کشه. به واقع کامپيوتر در مقابلش سوسک هست. من واقعاً نمی‌فهمم که چطور کسی هنوز هم می‌تونه ادعا کنه خدايی وجود نداره. يک بار بايد بيايد و ببينيد که چقدر آدم بايد زور بزنه تا با کامپيوتر بفهمونه که چه جوری تصميم گيری کنه ! اون وقت ايمان می‌آوريد مغز انسان چه پديده‌ای هست ! واقعاً با اين همه اوصاف نمی‌تونم به خودم بقبولانم که کسی بياد وجود خدا رو انکار کنه. اصلاً تو ذهنشون خدا يعنی چی ! پس ماشينی مثل آدم رو چه کسی طراحی کرده ؟؟؟

آيا نمی‌بينيد اين همه نشانه که در زمين و آسمان قرار داديم ؟ به راستی آن‌ها کور و کرند با اين‌که چشم و گوش دارند. و اين‌ها نشانه‌ای است برای اهل يقين. و خداوند دانای دانايان است ! (نقل به مضمون!)


 حالا مغز رو فرض کنيد که يک جورايی ساختيم. حالا بخوايم ماشينی مثل آدم توليد کنيم. اگر کمی فکر کنيد پی می‌بريد به عظمت خودتون. الان اگر سريع ترين کامپيوتر با بهترين برنامه برای هوش مصنوعی رو طراحی کنیم بزرگ ترين مشکل انرژی هست. جز برق چه کاری می تونيم انجام بديم. آدم‌هايی که ما بسازيم هی دم به دم بايد با برق شارژ بشوند و تازه برق رو هم خودشون توليد بکنند (قراره مثل آدم باشند و ما کاری به کارشون نداشته باشيم). تازه اين آدم‌ آهنی‌ها فقط توليد می‌شوند و عمراً اگر بتونند مثل خودشون رو توليد بکنند، عمراً احساس داشته باشند ، عمراً رويا داشته باشند ، عمراً خدای خودشون را که ما هستيم رو به طور اختياری بپرستند و هزار تا عمراً ديگه که بايد به قابليت‌های خودمون رجوع کنيم. ديگه خيلی بخواهند احساسات داشته باشند اينه که مثل فيلم هوش مصنوعی برنامه ريزی بشوند که عاشق بشوند. بدون تصميم گيری و هر گونه تشخيص هوشمندانه !

 پس درک کنيد که چرا خداوند پس از طراحی انسان از فرشتگانش خواست تا بر آدم سجده کنند. به خدا ارزشش رو داريم از بس خفنيم ! يک تشکر خشک و خالی هم شده بکنيد برای يک بار هم که شده !

نتيجه گيری حافظ مآبانه :

آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست / عالمی ديگر ببايد ساخت از نو آدمی

Posted by dordikesh at 11:32 PM

September 12, 2004

شرطی سازی

حتماً شما هم اين حالت رو تجربه کردين که روزی روزگاری بی خود و بی جهت گرفتار يأس فلسفی بشين و حوصله هيچ بنی بشر رو نداشته باشين که هيچ ، حوصله خودتون رو هم نداشته باشين ! خوب هميشه برای من سوال بود که چرا؟؟  روانشناسی مثل آنتونی رابينز اين قضيه رو با علمی جديدی به نام NLP  (برنامه ريزی عصبی-کلامی يا  نوعی شرطی سازی) به طرز جالبی تفسير می کند !  

يادم مياد روزی خبطی از بچه های کلاس در دبيرستان سر زده بود و جناب مدير داشت سرکوفت می‌زد. من هم آن موقع شديداً کتاب‌های آنتونی رابينز رو می خوندم در حين مشاجرات پريدم وسط و گفتم اين جوری ، اون جوری شده و بچه ها شرطی شده‌اند ! جناب مدير هم برگشت گفت شما مگه حيوانيد که شرطی شديد ! آن موقع حرفی برای گفتن نداشتم اما بعد ها فهميدم که همين شرطی سازی که اولين بار توسط پاولف روی يک سگ انجام شد (به اين صورت که هنگام غذا دادن به سگ موسيقی خاصی را پخش کرد و بعدها بدون غذا دادن به سگ و تنها با پخش موسيقی دهانش کف می کرد !) خود سرآغاز يکی از ابزارهای موفقيت در عصر حاضر هست که علم به آن قدرت فوق‌العاده‌ای نصيب انسان می‌کند!

 حال فرض کنيد شخصی يکی از نزديک‌ترين افراد خانواده مثلاً پدرش را از دست داده ! خوب در اين موقعيت اين آدم تا حدود زيادی دچار افسردگی و يأس شده است ! بعد هر آدمی که در مراسم سوگواری پدر اين آدم شرکت کرده به سمت او می رود دست راستش را روی شانه شخص می‌گذارد و از صميم قلب به او تسليت می گويد ! بعد از اين واقعه چند سالی می گذرد و می گذرد! و در روزی از روزی‌های خدا يک نفر مثل من وقتی شخص مذکور رو می‌بينم دستم رو روی شانه راستش می گذارم و می‌گم : چطوری يا نه ؟ اصلاً مهم نيست من چی گفتم همين که دستم رو روی شانه‌ی راستش گذاشتم يعنی عمل شرطی سازی فعال شده ! شخص ناخواسته و بدون دليل دچار افسردگی می‌شه. به همين راحتی !! يا حتی مثال آسان تر ! ديگه خدايش حتماً شده که با يک آهنگ از فلان خواننده خاطره خوب داريد و وقتی دوباره و بعد از مدت‌ها شنيديدش همون احساس بهتون دست می ده که موقع تجربه خاطره داشتيد! 

 همه ما امثال اين جور چيزها رو تجربه کرديم ! ولی از بس زندگی ما ايرانی ها پر از درد شده همه شرطی سازی ها منفی شده ! ديگه کم پيدا می شه فردی که الکی خوش باشه ! والله همه الکی خل و الکی اخمو و الکی غمباد گرفته هستند ! البته خيلی ها هم الکی به موهبت افسردگی نرسيده اند ! حالا جالبه فرهنگ ما هم می‌گه مرد را دردی اگر باشد خوش است ! البته نمی شه گفت هر دردی ، غم هم مياره ولی برای ما که هنوز آدم های بزرگی در مواجه با مشکلات و دردها نيستم متأسفانه مياره !

 خلاصه همه اين ها رو گفتم تا بدونين ريشه بعضی از نارحتی‌ها چيه ! حالا اين که چه جوری می‌شه از NLP استفاده کرد رو ترجيحاً نمی‌گم. چون روش واقعاً کاراست. ممکنه خلاصه وار بگم و شما هم بگين به به و سعی کنين انجامش بدين! ولی چون روش دقيق رو بلد نيستين و نتيجه نمی گيرين از کل روش ناميد می شين ! فقط بگم که تمام تکنيک های روان شناسانه رو بايد شرطی سازی کرد ! يعنی بايد دانست لزومی نداره که يک فرد موفق روی همه کارهاش فکر کنه ! کافيه چيزهايی رو که مناسب می‌دونه رو تو خودش شرطی کنه ! اون موقع فرضاً اگه ناراحت بودين اگه کسی يک پس گردنی بهتون بزنه شاد هم می‌شويد بدون آن که زحمتی کشيده باشيد! برای بحث‌های تکميلی رجوع کنيد به کتاب موفقيت نامحدود در بيست و چهار روز  نوشته آنتونی رابينز ! علی رغم هم حرف ها :

 سری دارم که سامانش نمی بو / غمی دارم که پايانش نمی بو

اگــر بـــاور نــداری سوی من آی / ببين دردی که درمانش نمی بو

Posted by dordikesh at 12:06 AM | Comments (0)

May 01, 2004

فرق عشق و ازدواج

نمی‌دونم اسمش سرقت ادبی هست يا نه. به هر حال اين نوشته رو برام ميل زده بودند که اسم نويسنده هم نداشت. من چون خوشم اومد ميگذارمش اينجا !

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

Posted by dordikesh at 06:42 PM | Comments (13)

April 25, 2004

بازی بورس و قدرت ذهن (قسمت دوم)

قبلاً در مورد قدرت ذهن توضيحاتی دادم که بهتر است قبل از اين متن بخوانيد! تا اين چيز‌ها را مرتبط با کائنات و شانس و امثالهم ندانيد!

خوب حال که بازی بورس را کمابيش توضيح دادم به بحث مورد علاقه‌ام قدرت ذهن می‌پردازم ! قبل از اين که به بحث اصلی بپردازم بايد بگويم که يکی از اشتباهات ما در عرصه زندگی‌ اين است که می‌خواهيم همه کارها را آگاهانه انجام دهيم. مثلاً وقتی با يک لباس در يک امتحان موفق می‌شويم دفعه بعد از دوباره پوشيدن آن‌ها امتناع می‌ورزيم چرا که ما نبايد به خرافات معتقد باشيم. غافل از اين با دوباره پوشيدن همان لباس‌ها در واقع به طور ناخودآگاه از قدرت ذهن خود استفاده می‌کنيم تا به سوی موفقيت گام برداريم. من هم چون خيلی بر قدرت ذهن خود تسلط ندارم همواره سعی می‌کنم که به طور غير مستقيم از آن استفاده کنم. و بهترين عرصه برای امتحان خود در اين زمينه بازی‌های ورق است و به خصوص بورس ! 

خود به من به شخصه در بازی سعيم اين است که در اواسط بازی سرمايه گذاری اوليه را با سود خيلی جزيی بدست آورده باشم. وسط بازی خيلی بايد بدشانس! باشيد تا نتوانيد پول اوليه را کسب نکنيد ، چرا که دو کارت هم مانده باشد با دو برابر شدن قيمت‌ها قضيه حل است. از اين بعد سعی می‌کنم بازی را شلوغ کنم. از همان اول شروع می‌کنم به چانه زدن. تا در انتها اگر کارتی را خواستم بدهند. بعد با ذهنشان بازی می‌کنم. مثلاً می‌گويم با قيمت ارزان ندهی کارتت می‌سوزد و از اين جور بازی‌ها. باور کنيد بعضی کارت‌ها با آدم حرف ‌زند. جدا از اين با شلوغ بازی شما به نوعی قدرت ذهن ديگران را با خود همراه می‌کنيد. بسيار پيش آمده که من سر کل‌کل و چانه‌های بسيار کارتی را خريدم. و همه می‌گفتند چه جالب می‌شود همين کارت ببرد (اين اولين همراهی قدرت ذهن) کسی که کارت را فروخته با خود می‌گويد ، نکند کارت برنده باشد و من ضرر کرده باشم . می‌دانيد که آدم از هر چيز بترسد سرش می‌آيد (دومين همراهی قدرت ذهن) . سومين همراهی را تا حدودی خود آدم بايد انجام دهد. يعنی به کاری که انجام می‌دهد ايمان داشته باشد. بارها پيش آمده بود که سه تا کارت مانده بود. من هم به يک کارت گير داده بودم. با اين که بقيه ارزان‌تر می‌دادند. ولی من آن را خريدم. به دلايل فوق‌الذکر می‌کارت اول را بردم !

حالا قضايای جالب ديگر هم به وجود می‌آيد. مثلاً به يک بنده خدا گير دادم که فلان کارت را به من بفروش. نفروخت و من گفتم الان کارتت می‌سوزد. من شوخی کردم ولی او با ذهن منفی خود اين کار را کرد. بعد ها هم که می‌گفتم روال تکرار می‌شد. من هم تا تنور داغ بود استفاده کردم و نان را چسباندم. دفعات بعد می‌گفتم خوب به من بفروش که کارتت نسوزد و او با خوشحالی ‌فروخت. بعد هم گفتم چه جالب می‌شود که ببرد و برد. ديگر نياز به کار من نبود. فقط کافی بود روال را تکرار کنم تا با قدرت ذهن او و کمی هم مال خودم کارم را پيش ببرم. البته بعدها با هم به توافق رسيدم که من آخرای بازی از او بخرم که هم او سود ببرد و هم من. جالب اين جا بود که در صد در صد موارد کارها درست پيش رفت ! پس بد نيست در برخی موارد پيش بينی هم بکنيد که اگر درست از آب در آمد روی حرفتان حساب کنند و هنگام خريد و فروش از شما بترسند. فقط بگويم که ضايع نکنيد و الکی پيش بينی کنيد که بعدها حرفتان را تحويل نگيرند.

توصيه می‌کنم در هنگامی که حال و حوصله نداريد نه بازی بورس انجام دهيد و نه هيچ بازی ديگر ورق . در بيان ساده می‌دانيد که وقتی شانسی به در خانه‌هايتان می‌آيد که رو دور شانس باشيد وبه نوعی روز خوبی داشته باشيد. ولی خوب تا به حال بايد متقاعد شده باشيد که هنگامی می‌توانيد کارها را به سود خود پيش ببريد (شانس بياوريد!) که تمرکز و روحيه خوب داشته باشيد. آن وقت از آب هم کره می‌گيريد. يادم می‌آيد آخرای بازی بود. کارتی را از شخصی به زور 500 خريدم. فقط يک کارت رد شد و کارت من در درستم بود. ديدم همان کسی که کارت را به من فروخته به من نگاه می‌کند. گفتم 700 می خری ؟ او هم گفت آره و خريد. فکر کنم اين ساده ترين و سريع ترين سود دنيا بود که در کمتر از سی ثانيه رخ داد. هر چند آن شخص هم خودش اين کاره بود. چون قدرت ذهن همگان را با خود همراه کرد که ببرد و ضرر نکند. در ضمن خودش هم به کارت ايمان داشت!

اما فوت آخر کار هم وقتی بود که وقتی در يک بازی اولين بار جزو سه کارت شدم . يک بنده خدا کارت‌ها نهايی را برگرداند تا مقدار پول برندگان مشخص شود و من اولی شدم . از آن به بعد در چند بار ديگر !!! که برنده شدم هميشه او را مجبور کردم که کارت‌ها را برگرداند و جالب بود که فقط يک بار دوم شدم. يعنی بقيه را نفر اول شدم. اين جا فقط قدرت ذهن خودم بود ولی به طور ناخودآگاه !

خلاصه همين کارها را بايد بکنيد تا مثل من معروف شويد به خوش شانسی در بازی بورس ! فقط بدانيد که يک درصد هم به کارتان ايمان نداشته باشيد شکست از آن شماست !

Posted by dordikesh at 07:07 PM | Comments (4)

April 18, 2004

بازی بورس و قدرت ذهن (قسمت اوّل)

می‌خواهم در مورد يک بازی ورق توضيحاتی بدهم که به نوعی هم فال است و هم تماشا ! مزيتش اين است که هم يک بازی زيبای ورق آموزش داده می‌شود و هم می‌توانم به بحث دوست داشتنی قدرت ذهن بپردازم ! اين بازی چيزی نيست جز بازی بورس ! که با اجازه‌تان اين بازی صرفاً برای قمارهای دسته جمعی هست که بالای دستش بازی نيامده است ! حالا بخواهيد در انتها پول را پس بدهيد يا ندهيد بستگی به خودتان دارد. من يکی که هم چون عياران تمام سعيم را برای بردن می‌کنم و بعد هر چقدر که بردم در راه صدقه صرف می کنم !!!!! پس با نيت خير هم می‌توان قمار کرد. خودشان می‌گويند : الاعمالُ بالنيّات ! ;)

برای بازی نياز به دو دست ورق داريم . در اين بازی کارت‌های يک دست از ورق‌ها بين بازيکنان پخش (فروخته) می‌شود. بسته به تعداد و موجودی بازيکنان می‌توان برای هر کارت قيمت تعيين کرد. 52 ورق هست و هر کدام يک قيمتی دارد. بعد از تقسيم کارت‌ها مقداری پول جمع می‌شود. اين پول‌ها را به سه قسمت تقسيم می‌کنيم. که مقدارشان متفاوت است. بر فرض اگر صد تومان پول جمع شد می‌توان آن‌ها را به پنجاه ، سی و بيست قسمتشان کرد. حال از دست دوم ورق سه کارت را به گونه‌ای که هيچ کس نبيند زير اين پول‌ها قرار می‌دهيم ! از اين بعد کسی حق ديدن هيچ کدام از کارتهای دست دوم ( که سه تايش زير پول ها رفت ) را ندارد. يکی از بازيکنان خواننده می‌شود و به ترتيب کارت‌ها را يکی يکی می‌خواند. حال بايد حدس زده باشيد از بين کارت‌های دست اول که بين بازيکنان پخش شد سه تا کارت هست که برنده آن پول‌هاست. با هر کارتی که جناب خواننده از دست دوم می‌خواند تعداد کارت‌هايی که احتمال برد دارند کمتر می‌شود. يعنی هر کارتی که می‌خواند در واقع نشان‌گر کارت سوخته است و کارت‌هايی که مانده‌اند ارزش بيشتری پيدا می‌کنند. آن‌قدر اين خواندن ادامه پيدا می‌کند تا فقط سه کارت باقی بماند و برنده‌ها اعلام شود. تا اين جا فقط روال بازی بيان شد که به تنهايی جالب است ولی باز جالب‌تر هم می‌شود. اما چرا به اين بازی بورس گفته می‌شود؟

خوب اين بازی به معنای واقعی کلمه بورس است. یعنی در اين بازی هر کارت به عنوان يک واحد خريد فروش در بازار بورس ما هست. در طول بازی ، بازی‌کنان می‌توانند به خريد و فروش کارت‌ها بپردازند. پر واضح است که هر کارت که خوانده می‌شود و به انتهای بازی‌ نزديک می‌شويم قيمت کارت‌ها افزوده می‌شود. البته قيمت‌ها می‌تواند تا سقف بيشترين پول که برای کارت‌ها در نظر گرفتيم بالا برود. برای روشن شدن يک مثال می‌زنم. فرض کنيد قيمت هر کارت 100 تومان تعيين شود. با فروختن کارت‌ها بايد پولی در حدود 5200 تومان جمع شود. فرض کنيد که سه تا کارت تعيين شده از دست دوم را با اين نرخ‌ها تعيين کرده باشيم : 2700 و 1500 1000 . در ابتدای بازی شانس برد هر کارت چندان نيست . خوب حالا فرض کنيد که از 49 کارت باقی‌مانده که خوانده می‌شود 20 کارت خوانده شده و بيست و نه کارت مانده باشد. در بد ترين شرايط می‌توان قيمت کارت‌ها را در اين مقطع 200 تومان حساب کرد. اما جالب ترين لحظه وقتی رخ می‌دهد که حدود 10 کارت باقی مانده . احتمال يک دهم احتمال بالاييست و البته ريسکش هم بالا. از اين به بعد چانه ‌ها آغاز می‌شود. يک قيمت ارائه می‌کنی طرف قبول نمی‌کند يک خورده بالاتر که بروی شايد قبول کند. قيمت کارت در شديدترين حالت ممکن است تا 2600 هم برود يعنی بيشتر از دو کارت پايين ‌تر!! يعنی ريسک بالاست و طرف تنها در صورتی ضرر نمی‌کند که کارت اول را ببرد ! ازاين به بعد به شمّ تجاری بازيکن بر ‌می‌گردد. که بر فرض در انتها حتی کارت‌هايی که از اول بازی داشته را با قيمت خوب بفروشد يا کارت‌هايی که از ديگران ‌می‌خرد ، با قيمت مناسب و در بهترين زمان باشد ! در پاره‌ای اوقات فروختن کارت ، سود بهتری دارد تا بردن سه کارت آخر!

اين را هم بگويم که استراتژی‌های متفاوتی دارد اين بازی. برخی هر چه داشته باشند را نگه می‌دارند يعنی نه می‌خرند و نه می‌فروشند تا بلکه شانس بياورند. برخی سريع و در فرصت مناسب کارت‌ها را می‌فروشند که ضرر نکنند !! برخی همه کار می‌کنند حتی ضرر تا فقط ببرند. مثلاً همه‌ی کارت‌ها را می‌خرند تا ببرند!! بهترين به نظر خود بنده خريد و فروش در نيمه پايانی است ، چرا که اگر روحيه ضعيف!! نداشته باشيد ، ضرر نخواهيد کرد!

در يک کلام ساده اگر می‌خواهيد بدانيد که در تجارت و خريد و فروش موفق خواهيد بود يا نه توصيه می‌کنم اين بازی را انجام بدهيد. چرا که من با هر بازاری موفق بازی کردم در اين بازی موفق بود و البته خوش شانس. اين که می‌گويم خوش شانس برای فهم همگان است. اما قبلاً هم گفتم که شانس چيز مزخرفيست و تمام اين عوامل بستگی مستقيم به قدرت ذهن ما دارد. حاضرم شرط ببندم، اگر کسی در اين بازی هميشه ناکام باشد ، در تحارت هم موفق نخواهد بود. مگر اين که معزه‌ای رخ بدهد !

Posted by dordikesh at 06:45 PM | Comments (3)

February 14, 2004

ريشه روز ولنتاين مقدس

روايت اول :

زمانيکه دين مسيح مرسوم گرديد، مردان روحانی تصميم به تغيير در رسوم ديرينه مشرکين گرفتند. يکی از آن رسوم جشنی به نام Feast of Lubercus بود. اين جشن از سوی مقامات کليسا به نام ST Valentine's Day نام‌گذاری شد و به منظور اين که اين جشن معنای روحانی داشته باشد، روحانيون شيوه نام‌گذاری جديدی برای دختران در اين مراسن ابداع نمودند. مراسم به اين صورت بود که در اين جشن کوزه‌ای حاوی اسامی مقدس در بين دختران قرار می‌گرفت و دختران جوان هر يک ، يک نام از کوزه بيرون می‌آوردند و اين دختران سعی خواهند کرد تا در سال آينده صفت آن نام مقدس را در خود ايجاد نمايند. اين مراسم تا قرن پانزدهم ادامه داشت ولی چندان موفق نبود.

روايت دوم :

در زمان کلاديوس (يکی از سرداران روم) جنگ‌های فراوانی بود و اين سردار به سختی موفق به جمع آوری سربازان می‌شد. چرا که آنان حاضر به ترک زنان خود نمی‌شدند. به همين دليل کلاديوس خشمگين ، تمامی عقود زناشويی را باطل اعلام کرد و اجازه ازدواج را از تمامی مردان گرفت. در آن ديار کشيشی به نام Valentine مشغول انجام وظيفه روحانی خود بود. ولنتاين مقدس که اين اقدام کلاديوس را غير انسانی می‌دانست، چند زوج عاشق را پنهانی به عقد يکديگر درآورد. کلاديوس پس از پی بردن به اين اقدام، ولنتاين را به زندان فرستاد. ولنتاين در زندان عاشق دختر يکی از زندان‌بانان شد و يکی از نامه‌های او به دست کلاديوس افتاد. در پای نامه امضا شده بود :

... From Your Valentine

کلاديوس که از اين امر مطلع گرديد در روز چهاردهم فوريه ولنتاين مقدس را اعدام کرد. دوستان ولنتاين او را در کليسای خودش در روم به خام سپردند. روز اعدام و خاکسپاری ولنتاين مقدس که برابر چهاردهم فوريه بود ، برای دوستداران او جاودانه شد و همگی عشاق‌ها از آن پس اين روز را در کنار هم می‌گذرانند. دوست‌داران ولنتاين مقدس بر اين عقيده‌اند که روح او در اين روز حافظ تمامی عضق‌های مقدس است!! و به احترام او و عشق پاکش در اين روز هدايا و نامه‌های خود را با اين امضا به عضق خود تقديم می‌کنند :

... From Your Valentine 

Posted by dordikesh at 11:28 PM | Comments (0)

October 16, 2003

قدرت ذهن

شکوفايی مغزی
بحث قدرت ذهن از جمله زمينه‌هايست که شديداً به آن علاقه‌مند هستم و شناخت و در صورت توانايی به کارگيری آن را لازمه موفقيت می‌دانم! در ساده‌ترين بيان می‌توانم بگويم بيان اهميت آگاهی از اين قضيه در اين جمله هست : يا لحظه‌های زندگی ما را کنترل می‌کنند يا ما آن را به طور دلخواه پيش‌ می‌بريم! قصد ان را ندارم مثل اين کتاب‌های موفقيت و حوشبختی و ... آن را توصيف کنم وليکن چون چند ساليست با آن سر و کله می‌زنم و تجربياتی کسب کردم بدم نمياد آن ها را بيان کنم!

قبل از هر چيز بد نمی‌دانم که به طور شهودی و تحربی آن را اثبات کنم.روش اثباتم بر می‌گردد به دروغ و مزحرفی به نام شانس! بسيار ديده‌ايد و شنيده‌ايد که فلان کس خوش شانس و يا بد شانس است . بهمان کس به آهن دست بزند طلا می شود يا ديگری دريا هم برود بايد با خود آفتابه ببرد. خوب هيچ تا به حال از خود پرسيده‌ايد که چرا وقتی که سرحال و شاداب هستيد خوش شانسی پشت سر هم رخ می‌دهد و يا وقتی که واقعاً دچار يأس و دلسردی هستيد بدشانسی پشت سر هم می‌آيد و تمام هم نمی‌شود؟ و يا چرا افرادی که شاگرد اول و ممتاز هستند اگر از پنج سوال تمرينی يک سوال را بخوانند همان در امتحان می‌آيد و افراد تنبل اگر چهار تا بخوانند همان يکی که نخوانده‌اند سوال می‌آيد. يا هر وقت که اخطارهای پدر و مادر خود را ناديده می‌گيرد(با لج بازی و بی عقلانه) از آن ضربه می خوريد!؟! خوب اين گونه مسائل چگونه می‌تواند توجيه شود و ماهيت اين قضايا جز نيرويی که توانايی تغيير اوضاع را داشته باشد چه می‌تواند باشد؟

خلاصه قدرت ذهن در واقع ماهيتيست که ما به طور آگاهانه يا غيرآگاهانه از آن استفاده می‌کنيم. البته شنيده‌ام کلاس‌های آموزشی به نام خودشناسی برای آن داير است. روايت‌هايی هست که شمس تبريزی قادر به ايستادن بر روی آب بود (با توکل به شخصی و در واقع نيمه آگاهانه استفاده از قدرت ذهن). خود آنتونی رابينز که من خيلی از اين بحث‌ها را مديون نوشته‌ها و عقايدش هستم، در همايش‌هايی که برگزار می‌کنددر اولين جلسه!! با صحبت‌هايی که می‌کند شرکت‌کنندگان را قادر می‌سازد که با پای برهنه بر روی آتش راه بروند. يا حتماً شنيده‌ايد که افرادی که در زمينه‌های يوگا و تمرکز ذهن و ... کار می‌کنند بعد از مدتی تمرين و ممارست [طولانی] قادر به نشستن روی هوا هستند. نمی‌دانم علی حاج‌اکبری که با انرژی درمانی بيماران را شفا می‌دهد را می‌شناسيد يا نه؟ خودم ديده‌ام که با قدرت و تمرکز ذهن توانسته قاشقی را کج کند.هنوزم که هنوز است افراد زيادی در دهات و روستاها پيدا می‌شوند که معروفند به غيب گويی! و بسيارند افرادی که اگر چيزی از وسايلشان دزديده شود به پيش اين افراد می‌روند و در کمال شگفتی در صددرصد موارد دزد را يافته‌اند!!!!! خوب اين فدرت ذهن است. شکی در آن نيست. اما مرزی وجود دارد بين قدرت ذهن و رسيدن به نوعی غرور کاذب يا غره شدن! چرا که قدرتی که اين نيرو به انسان می‌دهد می‌تواند آدمی را از ياد خدا غافل کند. همواره اين گونه افراد خصلت‌هايی ناپاک و غير انسانی کسب کرده‌اند و بعد از کلی آزار و اذيت مردم فنا شده‌اند. اگر اعتقاد داشته باشيد بحث جالبی خواهد بود ؛ در صورتی که گمراه نشويد . در هر حال هر کسی در اين کار استعدادی دارد. بعضی‌ها که افراد قدرتمندی هستند به آن اشراف دارند . بعضی‌ها که موفقند به طور ناآگاهانه از آن استفاده می‌کنند و الباقی به هر دليل از آن به دورند!!

همان طور که گفتم ما به طور آگاهانه يا غير آگاهانه از اين نيرو استفاده می‌کنيم. حتماً اين گفته را شنيده‌ايد که اگر به سنگ هم ايمان داشته باشيد به شما کمک می‌کند . خوب حالا به راحتی می‌توان بسياری از مسائل را روشن کرد.
هميشه برای خود من سوال بود که چگونه افراد مرده! امثال امامان و امام‌زاده‌ها توانايی شفا دادن را دارند. مثلاً امام‌زاده‌ای که فقط برای کسب در‌آمد آخوندها و برای بازکردن دکان در فلان روستا احداث شده‌است می‌بينيم که حداقل سابقه شفای يک بيمار را داشته است!!؟؟! آن امامزاده در واقع توانايی هيچ‌کاری ندارد. بلکه اين خود مردم هستند که با اعتقاد و ايمانشان( استفاده ناآگاهانه از قدرت ذهن) توانسته‌اند بر مشکلات فائق آيند. توکل‌های موفقيت آميز به امامان که بسياری از شيعيان با شگفتی از آن تعريف می‌کنند نيز همين گونه است!

بگذاريد کمی حرف‌های نزديک به شرک‌ بزنم؛ البته کاملاً معتقدانه!! ببينيد وقتی خيلی‌ها قصد و اراده رسيدن به هدفی را دارند بعد از تصميم‌گيری‌هايی ، به خداوند توکل میکنند! خوب به واسطه اين اعتقادی که به او دارند با خود می‌گويند من تلاشم را کردم و خدا هم ياور من است. باز هم به طور ناآگاهانه از اين قدرت استفاده می‌کنند چرا که برای درست‌ شدن کار ، ذهن شرايط را به گونه‌ای مطلوب پيش می‌برد وبه هدف می‌رساند. حتی من فکر می‌کنم رمز تمام معجزاتی که از پيامبران نقل شده‌است همين قدرت ذهن باشد. چرا که فکر می‌کنم ذهن توانايی انجام هر کاری را دارد.
البته من اصلاً نمی‌گويم که کسی در کارها از خدا کمک نخواهد. چون استفاده از اين قدرت به طور آگاهانه کار هر کسی نيست!! ضمن اين که اعتقاد به خدا برای کسانی که واقعاً آگاهانه استفاده می‌کنند هم لازم است. چرا که هر چه باشد انسان هستند و ممکن است در لجظه نااميدی کامل، خداوند به فريادشان برسد!! پس رمز موفقيت اسفاده تؤامان این دو است!

خود من واقعاً از خرافات و اين حرف‌ها بيزارم ولی جالب اين‌جاست که اين مورد هم قابل توجيه است. چرا که اگر اعتقاد به آن داشته باشيد که نعل اسب خوش شانسی می‌آورد، همين اعتقاد شما ( و با استفاده ناآگاهانه از قدرت ذهن) مسائل را به اين سمت پيش می‌آورد و همين مورد مثلاً در مورد عدد نحس (دوست داشتنی) سيزده برقرار است. در يک کلام می‌توان گفت اگر به خرافه اعتقاد داريد از آن تبعيت کنيد يا با قدرت ذهن با آن مقابله !
يک مثال ديگر بزنم . يک اصل روانشناسی هست که می‌گويد اگر در انجام عملی فلان لباس رو پوشيده‌ بوديد يا قبلش فلان کار کرده‌ بوديد و به موفقيت رسيده بوديد، در صورت انجام دوباره و برای کسب موفقيت دوباره، بد نيست همه آن‌ها را تکرار کنيد. خوب بعضی‌ها اين را خرافات می‌دانند در حالی که پايه و اساس همه اين‌ها قدرت ذهن است و بس! البته حتماً فيلم‌هايی ديده‌ايد يک نفر با پوشيدن يک لباس قدرت مضاعف کسب می‌کند و بعد می فهمد که آن خاصيتی نداشته و همه آن‌ها از وجود خودش بوده است!

مورد ديگر فلسفه چشم زدن يا خوردن هست چيزی که در جامعه به خاطر اشاعه خصلت حسادت و تنگ‌نظری به وفور يافت می‌شود. وقتی فرد حسادت ورزيد و در ذهن خود اعلام کرد که طاقت ديدن موفقيت يا خوشبختی کسی را ندارد، آن امواج منفی را برای ضربه زدن شخص می‌فرستد. البته کسانی که معروفند به سق سياه و ... حکماً قدرت ذهن زيادی دارند که در راه نامطلوب به کار می‌گيرند!

خوب در مورد چگونگی استفاده از اين قدرت خود من تلاش‌های بسياری کرده‌ام (بدون آموزش) . بعد از کلی اصرار و ابرام در زمينه کسب آگاهی و توجيه تمام مسائل روزمره به اين وسيله توانايی بسيار کوچکی پيدا کرده‌ام! دوست هم‌خانه‌ای دارم که خود را بد شانس می‌داند و واقعاً هم بد شانسی گريبان‌گيرش است. وقتی در انتهای شب ياد عنصری به نام شام می‌افتيم ولی نان يافت نمی‌شود دست به دامن سکه می‌شويم ؛ که چه کسی نان را تهيه کند. با توجه به افکار منفی که در ذهن او وجود دارد در اين جور مواقع من تنها تلاشی که می‌کنم فکر نکردن به نتيجه سکه ‌اندازيست.؛ چرا که فکر منفی او کارش را می‌کند! بعذ از دو سال زندگی با هم در اين جور صحنه‌ها ‌می‌گويد:"بيا سکه بندازيم من برم نون بخرم!!". خوب اين اولين تجربه بود. شما هم حتماً می‌توانيد. البته در خيلی مواقع نتيجه معکوس می‌دهد! در مسابقه‌ی بسکتبالی که چند وقت پيش داشتم سعی کردم با قدرت ذهن پرتاب‌های شوتم را تبديل به گل کنم! جالب اينجا بود که در بازی دوازده شوت پنالتی نصيبم شد که صددرصد موارد تبديل به گل نشد!!!!!

اين که دقيقاً چگونه می‌توان به اين قدرت رسيد، را دقيقاً نمی‌دانم . اما تا حدود زيادی مطمئن هستم که چيزهايی مثل سختی کشيدن و رياضت و مبارزه با نفس و در يک کلام آزادگی روحی، انسان را به اين سمت پيش می‌یرد. اين را می‌دانم ولی نمی‌توانم گامی بردارم. چرا که بيش از آن که بايد در ماديات اين دنيا دل بسته‌ام و همواره نوعی مقاومت برای راحت طلبی در وجودم علی‌رغم ميلم وجود دارد! اميدوارم همه بتوانيم از پس اين ذات نامطلوب برآييم!

شاهد : امروز تصميم داشتم هر جور شده اين مطلب را بنويسم . صبح کمی دير از خواب بيدار شدم. از مسير خانه تا دانشگاه حداقل دو-سه کورس تاکسی بايد عوض می‌کردم و تازه در بهترين شرايط مثل خلوت بودن و ... نيم ساعت راه بود. در حالی که من نيم ساعت مانده تازه بيدار شده بودم! نمی‌دانم چی شد آن موقع صبح با خودم فکر کردم حداقل به خاطر نوشتن اين متن و اثبات آن به خودم هر گونه که شده اواع را کنترل کنم و سر ساعت به دانشگاه برسم. شايد باورتان نشود تاکسی‌ای به تورم خورد که راهش کاملاً با مسير من یکی بود. تازه آن قدر با سرعت می‌رفت که با اون شلوغی صبح چند نوبت واقعاً داشت تصادف می‌کرد!!!! در حالی که اگر يک دقيقه ديرتر می‌رسيدم سرويس را از دست می‌دادم، رسيدم!!!!

Posted by dordikesh at 11:09 PM | Comments (7)

October 09, 2003

SMS و بند و بساطش !

منت خدای راست که چت را آفريد و بعد وبلاگ را آفريد و خيلی قبل از آن SMS (سيستم پيغام کوتاه) را آفريده بود و ما غافل بوديم!! اصولاً من با دو تا وزارت‌خونه کشور خيلی مشکل دارم. يکيش وزارت نفت با اون قراردادهای ننگينشه، و يکی ديگه به خصوص وزارت پست و مخابراته؛ اون از پست که روی هر چی دزد رو کم کرده (اغلب مواقع هر گونه مجله خارجی که عضو بشين به برکت همين پست به دستتون نمی‌رسه!) و اين هم از اينترنت و سيستم SMS که ارائه می‌کنن و با دلی آرام و قلبی مطمئن مردم رو استثمار می‌کنن . اينترنتش که بماند ولی اين SMS ديگه خيلی يه جای آدم رو می‌سوزونه! حتماً می دونين که هر پيغامی که به صورت SMS می‌فرستين سه پالس ميندازه. با توجه به اين که هر پالس حدوداً چهار تومن هست می‌شه هر کدوم بين دوازده تا پانزده تومن. حالا کار نداريم که همه جای دنيا اين سيستم رو مجانی ارانه می‌کنه!


سوالی که هست اينه که ديگه چرا مخابرات ماهی هزار تومن بايد بگيره ( حالا يا دو ماه اول يا در کمال پررويی هميشه)؟؟!؟ و چرا با وقاحت تمام تبليغات ناخواسته(بخوانيد همون spam) بفرسته (تبريک سالگرد فلان چيز و تولد فلان کس و همين امروز فردا تبريک نيمه شعبان!). تو همين اينترنت معمولاً جاهايی که فضای مجانی می‌گيرين يه تبليغ اون بالاش ميذارن ولی اگه پول بدی ديگه از اين غلط‌ها نمی‌کنن. حالا اين ها هم پول می‌گيرن و هم تبليغشون رو می کنن. من نمی‌دونم اين مخابرات از جون مردم چی می‌خواد!؟ چرا کسی اعتراضی نمی‌کنه؟ اين ها رو ول کنی روزی صدتا تبليغ می‌فرستن. چه می‌دونم موتور سيکلت فلان و موتورسيکلت بهمان ... .


از اين ها گذشته بايد حق داد که اين SMS هم دنيايی داره! با توجه به اين که من ايرانی هستم اولين کاربرد اين سيستم که به ذهنم خطور کرد تقلب در امتحانات بود به خصوص از نوع تستيش!! D: در همين امتحانات معوقه شهريور خواستيم با تنی چند از بچه ها اين سيستم رو پياده کنيم! کلاً سيستم ارسال SMS هم اين جوريه که اول ميره به نزديک‌ترين مرکز مخابرات و تو نوبت می‌مونه تا به شخص مورد نظر ارسال بشه (اگه در دسترس باشه)! اون روز از شانس ما حالا يا به علت خرابی مرکز يا ترافيک شبکه پيغام‌ها فرستاده نمی‌شد. و باز هم اين مخابرات بود که حال گيری کرد و نشد که ما تقلب مدرن بکنيم. البته باز هم دست به دامن همون سيستم‌های سنتی شديم! ولی مشخصاً قابل اعتماد نيست!


 يکی از چيزهای جالب اين سيستم قابليت ارسال تصويره ( مثل attach در ارسال e-mail ) . ولی باز يه بدی هست که مثلا سيستم عکس نوکيا به زيمنس نمی‌خوره. يا سامسونگ اصلاً عکس از هيچ کدوم نمی‌گيره. ولی نوکيا با بعضی از مدل‌های سونی-اريکسون عکس ها رو به راحتی تبادل می‌کنن ( هم بالای 18 سال و هم زير 18 سال!!!). راستی در به در برنامه‌ای هستم که عکس‌های کامپيوتر رو به فرمت موبايل‌ها تغيير می‌ده! هر چی هم تو اينترنت گشتم يافت نشد کسی سراغ نداره؟!؟! منفعت ديگه SMS اينه که خيلی افراد بيکار پيدا می‌شن که هی برات جمله‌های چرت و پرت و گهگداری جالب می‌فرستن! بعضی‌هاشون واقعاً جالبه. اين آدم‌های بيکار سايت‌هايی هم برای اين کار درست کردن. اينجا می‌تونين جک‌های مخصوص SMS پيدا کنين که خودش طبقه بندی هم کرده مثلاً بالای 18 سال، عشقی،Funny (جک غير Funny هم مگه داريم؟!!) و از نوع Greeting و ... .


يه عيب ديگه هم داره اين SMS و اونم زحمت تايپ هست! برای افراد گشاد دو راه هست. يکی اين که يه خورده پول خرج کنن . موبايل هايی مدل بالا بخرن که يه چيز تو مايه های ويندوز داشته باشه. مثل سونی- اريکسون يا زيمنس که يه چيز مثل stick دارن و می‌شه يک کيبرد روی صفحه آورد و با اون تندتند تايپ کرد! يا اين که برای بچه باکلاس‌ها ( بخوانيد مهندسان D: ) می شه با استفاده از Notebook و موبايل مجهز به مادون قرمز (Infra Red ) و برنامه SMS Sender که مايکروسافت داده بيرون با کامپيوتر بنويسن و با موبايل به عنوان نوعی مودم بفرستن. توضيحاتش اينجا هست! رويهم رفته بايد اعتراف کنم اين SMS واقعاً نفس بيد!

Posted by dordikesh at 10:48 PM | Comments (5)

October 06, 2003

مازوخيسم (خود آزاری) مثبت

اصولاً لغت مازوخيسم اطلاق به خودآزاری فيزيکی می‌شه. نوعی بيماری روانی قرن بيستمی که مثلاً طرف وقتی می‌بينه داره ازش خون می‌ره خوشش مياد و امثال اين‌ها. ولی منظور من خودآزاری روحيست و نه فيزيکی! منظورم همون چيزيه که معروف شده به مبارزه با نفس يا رياضت يا همون سحتی دادن به خود. يعنی بخواهی و بتوانی کاری را انجام بدهی و ندهی! قبل از اين که به منفعت‌های اين عمل بپردازم ، می‌خوام يه داستانی رو بگم:

می‌گن در زمان‌ یکی از بزرگان و عارفان مشهور*، فردی بود که شهره شده بود به اين که می‌تونه خيلی راحت پيش‌گويی کنه و افکار انسان‌ها رو بخونه و ... ( همون حس ششم خودمون) . خبر اين کارهاش به اين شخص می‌رسه و از اطرافيانش می‌خواد او رو ببينه. وقتی به خدمت اين در واقع بزرگ و عارف می‌رسه در برابر اين سوال که چگونه به اين قدرت رسيده می‌گه که من فقط مبارزه با نفس می‌کنم و هر چی دلم می‌خواد انجام نمی‌دم! همین! و البته در انتها می‌گه که من به خدا هم اعتقادی ندارم! اين يارو هم کلی با اين شخص بحث می‌کنه و در آخر فرد ايمان مياره و قرار می‌شه زين پس به اين کار ادامه بده ولی برای رضای خدا. چند وقتی می‌گذره و طرف می‌بينه که ديگه اون قدرت سابق رو نداره! مياد پيش همين استادش و می‌گه چرا اين جوری شد؟ اون هم می‌گه که اين کاری که تو انجام می‌دادی از کارهای سختيست که از هر کسی بر نمياد. قبل از ايمانت خدا اجر اين کار رو در همين دنيا می‌داد ولی حالا ميذاره برای اون دنيات!!!!!

اين رو گفتن که فقط گفته باشم اين مبارزه با نفس در واقع دو حالت داره. و يکی از منفعت‌هاش رو هم گفته باشم. اما الحق و الانصاف از اين کار سودهای‌ گوناگون ديدم. هيچی نباشه کمترين سودش تقويت اراده است. اين که آدم امکان انجام کاری رو داشته باشه ولی انجام نده کم چيزی نيست. به عنوان مثال از سخت‌ترين کارها به نظرم وقتيه که ساعت شش صبح يه روز زمستونی از خواب بيدار می‌شی و حاضری تمام زندگيت رو بدی که از شير آب گرم بياد بيرون ولی آب سرد رو باز کنی. يا اين که خوشمزه ترين غذا در نظرتون رو بذارن جلوتون ولی شما يا نخورين و يا به قدری کم بخورين که بيشتر تو کف بمونين. يا هفته‌ها و يا ماه‌ها منتظر يه عمل خاص و دوست داشتنی باشين و سر موعد اين کار رو انجام ندين. کم نيستند چيزايی که آدم بهشون علاقه داره ولی خيلی راحت می‌شه انجامش نداد( يا شايد هم سخت). اين‌ها حداقل فايده اين کاره : اينکه آدم ظرفيت بالايی در مواجهه با مشکلات، سختی‌ها ، کارهای ناهنجار اطرافيان ( که اين روزها کم نيست) پيدا می‌کنه؛ اينکه از حرص و آز می‌تونه دوری کنه و به نوعی سخاوت و قناع برسه؛ اراده قوی برای بر طرف کردن مشکلات پيدا ‌کنه! اينکه اگر کسی کار ناشايست کرد زود از کوره در نره؛ آينکه صبر آدم زياد بشه! اين که الکی عاشق نشه!!! ؛ اين که اگر نداشت حسرت نخوره ! حسادت نورزه و از هر گونه عقده به دور باشه! و .... .
مطمئنم باز هم هست. امتحانش يقيناً بدون ضرر خواهد بود!
اما در مورد خودم نصفه و نيمه اين ها رو تجربه کرد و رضايت خيلی زيادی دارم. البته بايد اعتراف کنم تمام سعيم رو کردم که حالت دوم باشه ! نمی‌دونم تا چه حد در اين کار موفق بودم چون اصلاً آسون نيست. پاره‌ای از اوقات واقعاً نمی‌شه چيزی رو که دم دست هست رو بی‌خيالش بشی! اوائل که به هم خونه‌ايم می‌گفتم اين کارهام رو، می‌گفت تو ديوانه ای. هر چند بعد از يکی دو سال يه کم به اين کار متقاعد شده ولی فکر کنم شما هم فکر کنين من ديونه‌ام. مهم نيست! ولی باور کنين آدم اگر حاضر نباشه به خودش سختی بده ، به نظر من نبايد هيچ هدف و آرزويی نه از خودش و نه از خدای خودش انتظار داشته باشه! اميدوارم روزی برسه که در جامعه مون با هر روش و دليلی اين همه افراد ضعيف النفس نبينيم!!
اين همه يه نقل قول به مضمون از يک بزرگ ديگر** :
قياس انسانی که در برابر سختی‌ها( چه اجباری و چه دل بخواهی) قرار می‌گيرد و کسی که در ناز و نعمت هست ، همچون درختی می‌ماند که در بيابان رشد کند و درختی که در باغ و با مراقبت باغبان رشد کند می‌باشد! درخت در بيابان به واسطه شرايط سخت پوست کلفتی خواهد داشت و به آسانی خم نخواهد شد ولی آن يکی با کمترين باد و باران خواهد شکست!

----------------------------
(*) راستش رو بخواين اون شخص کسی نيست جز همون [امام؟] جعفر صادق. دليل اين که همون جا نگفتم اينه که خودم نسبت به اين اسامی نوعی حساسیت دارم. ولی فکر نمی‌کنم منصفانه باشه بخوايم به خاطر رفتار آخوندها و امثالهم و دين ستيزی که در ما ايجاد شده شخصيتی بزرگ رو نا ديده بگيريم. هر چی باشه او استاد جابربن‌حيّان بود و او نيز استاد رازی کاشف الکل. از شوخی گذشته حداقل به خاطر الکل( گل گندم و غيره D:) و شراب هم که شده بد نيست احترامی براش قائل باشيم!

(**) اين گفته اگر اشتباه نکنم مال حضرت علی هست!

Posted by dordikesh at 11:58 PM | Comments (4)

April 29, 2003

قدرت ذهن

قدرت ذهن
(1) می‌گن مولانا يه روز شمس‌تبريری رو می‌بينه که روی آب دريا ايستاده. از او ميپرسه که چگونه اين کار رو انجام می‌ده. شمس هم بهش می‌گه به من توکل کن و مولانا هم بدین صورت موفق به ايستادن روی آب می‌شه. وقتی از شمس پرسيد که او به چه کسی توکل کرده ، او گفت که به علی(ع). و مولانا به محض توکل به او به داخل آب رفت. چون آن‌قدر که به شمس ايمان داشت به او نداشت (اين مطلب با روی آتش راه رفتن آنتونی رابینز (با قدرت ذهن) کاملاً مطابقت داره).
(2) اگه يکی بياد آمار بگيره که تو ايران چه قدر امامزاده داريم و هر کدوم اصلشون به کی‌ می‌رسه يقيناً به نتايج جالبی خواهد رسيد. من نمی‌دونم این مثلاً امامزاده‌ها از کجا اومدند ايران. يه امامزاده هست در جاده هراز که بهش می‌گن امامزاده متحرک. هر دفعه با یه باد و بارون به درّه سقوط می‌کنه دوباره میارنش بالا. ولی جالب اينجاست که همه اين‌ها حداقل يکی دو مورد شفای بیمار و رسيدن به مراد و ... دارن.فکر می‌کنين چرا و چگونه؟ من که فکر می‌کنم يقيناً قدرت ذهنه.

(1) و (2) => من به قدرت ذهن کاملاً ايمان دارم و همين دو مورد بالا من رو به اين نتيجه می‌رسونه که نکنه همه این يا علی‌ها، یا حسين‌ها ، يا ضامن‌آهو‌ها و ... و معجزه‌هاشون از دروغ‌های تاریخ باشه و از بازی‌های ذهن بشر. من در شیعه بودنم هنوز به ايمان کامل نرسيدم ولی در سنّی نبودم مطمئنم. و اين دوگانگی‌ها به اين دامن می‌زنه به خصوص وقتی شنيدم که مذهب شيعه رو ايرانی‌ها برای فرار از سلطه عرب‌ها به وجود آوردند. هميشه معتقد بودم که اين ها وسيله اند و هدف چيز ديگريست. همچنان که الان مسيحيان ايمان بسيار قوی‌تری نسبت به ما مدعیّان دارند و به خدای خودشون نزديک‌ترند. در پايان همه این‌ها باعث می‌شه که بی‌خيال همه اين فرعيات بشم و سر به راه حضرت دوست بگذارم. امید که همه ما به راهی که باید هدايت بشيم.

اين شعر در سر در نمازخانه(70% رياخانه) دانشگاه نوشته بود که به‌طور اتفاقی!!! داشتم از جلوش رد می‌شدم و ديدمش.
به خوبـــا سر مــی‌زنـی مگـه بدها دل ندارن
یک سر هم به ما بزن ای خوب خوبـا آقاجون
هر چی فکر کردم که منظور شعر چيست و وزن و منظورش از آقاجون چيه به نتيجه‌ای نرسيدم. فقط از اوج سليقه و حس شاعرانه اين بسيجی‌ها به وجد اومدم!!! ولی چه کنم که نمی‌تونم خرده بگيرم که ياد حرف حلّاج می‌افتم هنگام مرگ در باب يک صواب و دو صواب که قبلاً هم گفتم.

Posted by dordikesh at 08:02 PM | Comments (2)

April 13, 2003

ضرب المثل اروپایی

یک ضرب المثل اروپایی هست که می‌گه ، اگه می‌خوای کاری خوب انجام بشه بسپارش به دست کسی که سرش خیلی شلوغه. من هم الان سرم خیلی شلوغ پس نتیجه می‌گیریم وبلاگم بهتر و بهتر می‌شه!!!! مثلاً کلاسم که تموم شد به جای چرخیدن تو دانشگاه رامو می‌کشم میام خونه که بعد از مدت‌ها یه مطلب جدید بنویسم!

Posted by dordikesh at 05:09 PM | Comments (3)