July 16, 2005
خجلت
تا حالا شده برويد به يک مهمانی و بحثی در گيرد و شما از بحث جاری خجالت بکشيد؟ جای همگی خالی امشب در مهمانی بودم ، که همگنان مست بودند ! فکر کنم همه چيز از اکبر گنجی شروع شد و بحثی بس شديد درگرفت که البته هيچ ربطی هم به مسائل سياسی نداشت. بحثی بود مابين بزرگان جمع در رابطه با بزرگی ديگر (همان غيبت). اوائل کار خوب بود و طنزی هم در ميان بود ولی افسوس که کم کم بحث به جدل تبديل شد . از اين به بعد ماجرا من فقط خجالت کشديم و لاغير. تمام مدت هم سرم پايين بود. آنقدر پايين که همگان متوجه شده بودند و هرکس در فکر تغيير موضوع بود يک شوخی با من میکرد و من هم لبخندی تحويل میدادم و دوباره خجالت می کشيدم و حرص می خوردم. در تمام مدت که خيره به زمين بودم به زمين فحش می دادم که چرا دهان بد ترکيبش را باز نمی کند تا من به درونش بروم. کاش می شد آدمی محدودیت های مکانی را به گونه ای رد کناد !
خلاصه من الان اعصاب ندارم. صاف وايسا ، دست رو از جيبت درآر! اهه !
Posted by dordikesh at
12:53 AM
|
Comments (5)
July 07, 2005
منو اين همه بدبختی محاله ...!
قراربود امروز تموم شه ! قرار بود راهم رو بکشم و از تبريز برم ! اما سر يک اتفاق ساده همه چيز به هم ريخت ! الان بايد 3-4 روز اضافه تنها بمونم تا شنبهای بيايد و دانشگاه باز شود و بتوانم بعد از يک سری عمليات فرسايشی برگه تصفيه حسابم رو بگيرم ! به اميد آن لحظه !
تا حالا فرصت نشده بود که بگم نزديکای عيد امسال وقتی از تبريز عازم خانه بودم کل وسايل زندگيم شامل چندين ساک رو دزديدند. از جمله وسايل دو تا کتاب original کتابخانه دانشگاه بود. که مثلاً عيد درس بخونم. يکی از اون ها رو در نمايشگاه کتاب پيدا کردم. ولی دومی اصلاً از سال 94 به بعد چاپ نميشه!! الان رييس کتابخانه همی راست نموده است که بايد حتماً اصلش رو بياری ! خوب فکر کنم من حالا حالا ها فارغ التعطيل !! نشم !
در طی يک فقره از کار افتادن fan عقب مانده ذهنی cpu ، الان cpu کامپيوترم نيمسوز شده. هم اينک قدرت پردازشش فقط در حد يک برنامه هست و دو تا بشه هی بايد زور بزنه !
اين کابينت لعنتی خونمون يک لبه تيزی داره که دير بازی بود از چشم ما مخفی بود. ديشب کف دستم بهش گرفت و جرش داد. الان نمی تونم هيچ چيزی بنوازم و شايد اين بدترين بدبختيست !
اما عمده ترين مسئله فرارسيدن موعد تمديد قرارداد سايت کذايی خودم هست و اين سوال هميشگی اين چند وقتم که : وقتش نيست تموم کنی پرونده وبلاگ رو ؟ تو ننويسی کسی ناراحت نميشه که خوشحال هم می شوند ؟؟ اينها به کنار نامردها گرونش هم کردند !!
Posted by dordikesh at
01:45 AM
|
Comments (11)
June 26, 2005
همسايه طبال
يادم نيست چند ماه پيش بود و يادم نمياد که چرا اون شب تنها بودم. به هر حال تنها بودم و ساعت حول و حوش يک نيمه شب بود. صدای موزيک بلند بود و داشتم برای خودم حال می کردم. تا رسيد به جايی که مرحوم ناصر فرهنگفر (از بهترين نوازندگان تمبک ايران) قرار بود تکنوازی کند. صداش رو بلندتر کردم و شروع کردم روميز باهاش زدن ! چند دقيقه بعد ديدم زنگ خونمون زده شد. از سوراخ در ديدم همسايه طبقه پايين هست. فهميدم بودم چه گندی زدم و در رو باز کردم. راستش طرز برخورد طرف، عليرغم حق داشتنش ، آنقدر تو ذوقم زد که ناخودآگاه اشعار حافظ که هميشه تو ذهنم هستند جهت گيری خاص کردند و خلاصه بیحيامآبانه شروع کردم به دستکاری يکی از غزليات دوستداشتنی حافظ در راستای بيان اين واقعه (که بيت اولش اينست : زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پيرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست) . خوب مسخره نکنيد من شاعر نيستم فقط برای خنده يک اراجيفی رديف می کنم. کل ماجرا تريپ طنز داشت و هر چی در شعر گفتم عين واقعيت بود !
زلـف آشـفته و خوی کرده و عـصيـانگر و مــسـت
نـيـمه شـب دوش در خـانـه خـود سـخـت ببست
بــــه در خـــانـــــهی مـــا آمـد ، بـــه آواز غـــمـيــن
گفت ای همسايه سرمست تو را عقلت هست؟
سـاعت از نيمهی شب بـگذشت لـيـکن همچنان
مــــی زنـــــی طـبـل بـه نـاز شـسـت دسـت !؟!
در تــــحـيـر بـودم از صـحـبـت هـــمـــســـايــمـان
او نمی دانست چه فرقی بـين طبل و تمبکست!
گفـتــم ای دوست ترا شرمندهام ، درخـــندهام!!
ايــن صـــدا مــن نيستم ، نـــاصر فرهنگفرست
شــاکـــی تـــرک کـــه اين جواب دلــگـــير شنيد
در گــــمان بــــود که بـا پـا بزنـد يـا بـا دو دست!
ســــر فــــراگــوش وی آوردم بـــــه آواز حــــزيــن
گـفتمش عـفو بکن، کار بــزرگان بخشش است
نيمچه نازی، گوشه چشمی، غرولندی حاليـــا
بـــر مــنـش جــاری نمود و بــه منتها بـجست
بـــــودم انــــدر فــکــر و شـــاکـــی از صـــــبــــــا
کـــه چــرا بـانگی ز ما از خانه بيرون رفته است
خـــلوتـی داشـتـم از بـانـگ ســروش و کـبـريـــا
کــه بـسـی ولـولـه در جـان و روانم میزدسـت
لــيـــک بــا آمدن هـمـسايه در شـب ای دريـــغ
روح دردیکــش ز جــان رخـــتـــش بـــبـــسـت
Posted by dordikesh at
04:48 PM
|
Comments (11)
June 25, 2005
مواد صميميت زا
امروز کلاس داشتم ؛ از نو ع موسيقی ! همون اول که استادم رو ديدمش با توجه به نتيجه انتخابات گفتم به فکر شغل جديد برای خودت هستی ؟ به شدت پکر شد و چندی بحث کرديم و نمی دونم چرا احساس صميميتش با من خيلی بيشتر از قبل شد. باهاش در مورد همه چيز موسيقی تا به حال بحث کردم. از دستگاهها و رديفها بگير تا استعمال مواد مخدر توسط هنرمندان ايران و حتی جهان ! هميشه با اين خصلت هنرمندان مشکل داشتم و دارم . و سر اين قضيه خيلی صحبت کرديم . خيلی از هنرمندان به نام و مشهور ايران که مطمئناً اگر اهل موسيقی باشيد میشناسيدشان اينکاره هستند. بعضیها به صورت معتاد و بعضیها هر چند وقت يکبار . و هيچ وقت هم استدلالهايش برام مجاب کننده نبود. ولی از اين که میديدم هر که از سازش لذت میبرم سر و سری با ترياک دارد ترجيح دادم نتيجه گيری در اين مورد رو به بعدها موکول کنم.
امروز که رفته بودم خونشون و کسی هم نبود گفت می خوام بدنسازی کنم!! رفت وسائل مورد نياز کار رو آورد. پدر پيری دارد که اينکاره هست و وسايلش با آخرين متدهای روز است. توضيح داد که فقط بعضی وقتها می کشد و برای تفنن و ... . برام مهم نبود. از اين که بهم اعتماد کرده بود حال کردم . خودش هم گفت با خيلیها بيشتر از تو هستم ولی بعد از چندين سال نمی دونن که من لب به اين چيزها می زنم . آقا شروع کرد به کشيدن (البته به قول خودش در حد چُس دود) و صجبت کرد .
شايد حدود دو ساعت با هم صحبت کرديم. برای منی که لب به قليون ميوهای هم نمی زنم !!! همون دودهای مقيم در اتاق هم سردرد آورنده بود. ولی جو اونقدر صميمی بود که می ارزيد. اصلاً از اين که مراحل کار رو از نزديک میديدم کلی حسن بود و اين که بعدها جلو ديگران کم نيارم ! وقتی دوپينگ کرد دف رو آورد. چند دقيقهای زد. انصافاً عالی زد و بهتر از هميشه. اون قدر که احساس کردم که خيلی بد می زنم و بايد تمرينها رو اضافه کنم. آخه اخيراً يک خرده ادعام می شد (و می شود D:) . چند تا نکته گفت داد دستم. ازش حس گرفته بودم و وقتی زدم کلی حال کرده بود و گفت تا حالا اين قدر با شور و حال نزده بودی! زده بودی ؟ انصافاً نزده بودم ، حداقل جلوی اون نزده بودم. بعدها بروز داد که اصلاً بند و بساط رو آورده بود که روابطمون نزديک بشه. روابطی که به قول خودش قراره حالا حالاها پابرجا بمونه ! و چند تا يادگاری هم داد بهم . آخه اگه خدا بخواد قراره ديگه ما تبريز نباشيم و همه چيز رنگ و بوی خداحافظی می دهد !!!!
آشنايی با اين استادم در تبريز نقطه عطفی بود در زندگی من در تبريز. درست در موقعی که اسم تبريز حالم رو خراب می کرد با چنان تبريزی آشنا شدم که انصافاً جز انرژی مثبت چيزی بهم نداد. اين واقعه اثبات ادعايم بود مبنی بر اين که تبريزی جماعت يا خيلی خوبند و يا خيلی بد ! و خوشحالم که اين خيلی خوب بعد از آن همه خيلی بد نصيبم شد. برايش آرزوی موفقيت می کنم که حقش نيز هست ! هميشه می گفتم ديگر کلاهم در تبريز بيفتد پا بدان جا نخواهم گذاشت ولی شايد اين مرد باعث شود که باز بيايم.
Posted by dordikesh at
12:52 AM
|
Comments (2)
June 24, 2005
سنجاقک
نمیدونم چرا "سينما يک" دم انتخابات هوس پخش سينمای معناگرا کرده که به من يکی خيلی حال میده. امشب فيلم سنجاقک رو پخش کرد که داستان يک بنده خدا (کوين کاستنر) بود که زنش رو در يک حادثه در کشور ونزوئلا از دست میده. اما نمیدونست که از زنش يک بچه به يادگار مانده و در نزد قبايل ماقبل تاريخ آن ديار هست. زنش هم از اون دنيا به وسيله آدماهايی که بيهوش میشوند يا به کما میروند و حتی گاه به طور مستقيم (روح خودش) به شوهرش پيغام میرساند تا او را به آن نقطه که بچهاش هست، برساند و در انتها هم میرساند. سنجاقک در کل فيلم نشانه زن ماجرا بود. چرا که به سنجاقک علاقه مند بود و هر موقع که روحش میآمد ، سنجاقکی هم در کار بود.
خوب فيلم در مورد روح و مرگ و ... بود و که خيلی مورد علاقه من هست ! در موقع پخش فيلم وقتی روحها پديدار میشدند، با همخانهای بحث شد که حيوانات روح را میبيند. و اين که امشب شب جمعه هست و طبق باورهايی ارواح آزادند و ... ! الکلی به قضيه هيجان میداديم و فيلم رو تماشا می کرديم! خوب اين گذشت.
همخانهای خوابيده بود . من هم درازکش ، مسواک در دهان و واکمن در گوش (مشغول نيوشيدن آخرين نوار شجريان ، "جام تهی" ) در فکر فيلم بودم. جناب شجريان خواند "پر کن پياله را ..." که ناگهان تمام موهای بدنم سيخ شد و خشکم زد. نمیتونستم باور کنم. يک سنجاقک به چه گندگی از پنجره اومد تو اتاقم ؛ آن هم ساعت دو نصفه شب. از جام پريدم و واکمن نقش زمين شد و رفتم همخونهای رو صدا کنم. فکر کردم بيداره ولی خواب بود بيدار شد و شاکی !!! نمی دونم چرا اين کار رو کردم کم پيش مياد جو گير بشم ولی شدم ديگه. برگشتم تو اتاق نبود !!!! چند دور، دور خودم چرخيدم و بقيه نوار رو گوش کردم !!!
نمیدونم. شايد مثل خودم بگوييد اتفاقی بود . ولی جالب بود. بايد روش فکر کنم ! من عاشق دنيای ناشناخته هستم ! دنيايی که اين اتفاقات چندان هم بی ربط نيست . برای همين از مرگ چندان بدم نمياد. ولی وقتی از اين دنيا با اون دنيا ارتباط داشته باشم دروغ نگم وحشت دارم . کاری که يک برهه انجام دادم و ديگر جرأتش را ندارم !
پی نوشت : صبح که از خواب پا شدم ديدم سنجاقک فوق الذکر وسط اتاق و نيمه جان افتاده. همخانه ای که ديشب شاکی شده بود (و اصلاً يادش هم نمیآيد) ادعا می فرمايد که اول اتاق او بوده !!! من نظريه دادم که با قدرت ذهنم او را به اتاقم کشاندم و مغناطيس ذهنم نگذاشت که اين سنجاقک بيرون برود که آخرش هم مرد. نظريه بی بديل ديگری داد همخانهای و آن اينکه تعبير اين ماجرا آن است که عنقريب خواهم مرد !!
Posted by dordikesh at
02:32 AM
|
Comments (5)
June 07, 2005
در حسرت رهايی
اخيراً وقتی تو خيابانهای تبريز هستم به همه چيز جوری نگاه میکنم که ديگه جزو آخرين ديدارهاست. و نمی دونيد امروز همين رويه چه بر سرم گذراند ! همين جور خوش خوشک به سمت خونه ميومدم و شديداً تو فکر بودم ! از جلوی يک مغازه گذشتم. مغازهای که چيزی است بين پيتزا فروشی و ساندويچ فروشی ! سر و وضع خوبی دارد ولی اگر آشنا باشی عمراً پولت رو با غذا خوردن در آن جا تلف نخواهی کرد !
ياد اولين روزهايی افتادم که اومدم تبريز؛ برای ثبت نام در دانشگاه ! ياد اولين شب که در جستجوی يک مکان مناسب برای غذا خوردن سر از همين مغازه در آورديم که نسبت به بقيه مغازههای اينچنينی ظاهر بهتری داشت. آن شب تابستانی که خيلی هم سرد بود گذشت و ما ديگر قدم به آن مغازه نگذاشتيم و فکر هم نکنم که ديگر بگذارم. امروز که از جلوی اون مغازه لعنتی گذشتم نمی دونيد چه حسی بهم دست داد ! بعد از قرنها دلم میخواست گريه کنم . دلم می خواست داد بزنم . دلم می خواست عقدههای اين چهارسال رو يک جوری خالی کنم !
بايد برای هزارمين بار اعتراف کنم که در اين چهار سال دست کم سه سالش رو به طور کامل زجر کشيدم! تنهايی ، غربت ، صبوری ، بيقراری ، رخوت ، عدم پيشرفت ، عقب افتادن از بقيه دوستان ، ... نتيجه اين دوره دانشجويم بود. در اين مدت شهر تبريز و فرهنگ مردمانش روحم به واقع آزار دادند ! شهری که خود تبريزی های واقعی از بودن در آن گريزانند و کلافه از بس که نا اهل دارد لامصب ! شهری که تنها خواستگاهش اخم آلود بودن ساکنانش است. شهری که مردمانش تنها در فکر ثروتند و شهوت !
امروز سر در اون مغازه مثل يک پتک تو سرم کوبيده شد. وقتی يادم اومد اون شب اول چه طرز فکری از تبريز ، از دانشگاه مثلاً عاليش و مردمانش داشتم و اين که چه فکری در مورد آينده خودم میکردم و چه انگيزه وحشتناکی داشتم برای آموختن. انگيزه ای که تا دو سال نتونستند ازم بگيرند ولی آخرش از دست رفت. با اون همه ذوق و شوق و آرزو اومديم و با روحيه داغان بر می گردم ! به راستی می خواستم گريه کنم . شايد اين هم از تأثيرات تبريز بوده باشه آن قدر شکننده ام کرد که حتی يک آن به فکرم زد که چرا گريه نکنم تا خالی شوم. چيزی که سابقاً در اندرونم ترجيح می دادم با فرياد باشه !
حاصل اين چهار سال در شهر زندان سان تبريز و دبيرستان دانشگاه نمای پادگان گونهاش ، تنها و تنها پسرفت بود و اندکی افسردگی که اميدوارم با دوری از اين شرايط برطرفش کنم ! وقتی تبريز آمدم همه چيزم از سنگ بود . حالا ولی از گل نازک تر بگوييد ، احتمالاً خواهم رنجيد و در خود فرو خواهم رفت ! شايد تمام حکمت تبريز همين بود برايم ! حکمتی که چهارسال دنبالش گشتم و پيدا نکردم ! همه اين ناله به اين معنی نيست که کم آورده باشم ها ! اتفاقاً از سختیها بدم نمياد برای آدم شدن ! ولی خوب يک چيزها رو نمی شه انکار کرد. آدم هر چه قدر هم پوست کلفت باشه احتياج به کمی ناليدن داره ! البته ناليدن من از سختی ها نبود از عقب افتادگی ها بود و سرکوبی خيلی چيزها ... !
شرمنده تبريزیها ! قصد توهين نداشتم ! خيلی دلم پر بود (و هست) بس که آزار داديد !
در غــريبی و فـــــراق و غم دل پير شدم
ساغری می ز کف تازه جوانی به من آر
Posted by dordikesh at
01:31 AM
|
Comments (10)
June 02, 2005
ای عاشقان، ای عاشقان، بر دف زنيد احوالمان
خيلی وقت می شه که از خودم چيزی نگفتم! همه چيز از ضرب گرفتن رو در و ديوار شروع شد که ما رو از هشت سالگی فرستادن کلاس تمبک. چند سالی به طور مداوم کار کردم تا بالاخره به خاطر لطمه نخوردن به درسم !!!!! ول کردم. بعد از اين عمل شنيع تا دانشگاه هيچ کاری در زمينه موسيقی نکردم. تنها چيزی که وجود داشت پشيمانی خودم و خانواده بود از اين که چرا کلاس رو ول کردم يا حداقل خودم ادامه ندادم.
گذشت و اومديم دانشگاه. در روزی از روزهای غربتزدگی، تصميم گرفتم سرخوردگی ناشی از ترک تنبک گفتن را با دف جبران کنم. سريع به يکی از بچه های سنندجی دانشگاه گفتم برام يک دف بياره. از شانسم يک استاد فوق العاده هم پيدا کردم. خلاصه شروع کردم. انگار که گم کرده خودم رو پيدا کرده باشم. شب و روز فکرم دف بود. حداقل روزی يک ساعت تمرين رو داشتم و دارم. تو گرما که دف زدن واقعاً جانفرسا بود. در و پنجره رو می بستم که ملت اذيت نشوند. بعد از تمرين يک راست می رفتم تو حموم ! تا جايی هم که امکان داشت به کسی نگفتم و هی تمرين کرديم و تمرين ! تا اين که ديگه هر قطعهای اعم از تک نوازی و گروه نوازی مربوط به دف رو گوش می کردم ، می ديدم به راحتی از پسش بر می آم !
در همين دوران بود که فهميدم که تنی چند از دوستانم برای اجرای کنسرتشون نياز به يک دف نواز دارند. نتونستم جلوی خودم بگيرم و بهشون پيشنهاد همکاری دادم. اولين بار که براشون زدم قيافه هاشون خيلی باحال شده بود. اون جا خيلی اميدوار شدم که زحمت هام بيهوده نبود. هميشه برام مهم بود که دفی که می زنم جدا از توجه به تکنيک، حتماً روی شنونده تأثير گذار باشه و در اولين بار که برای چند نفر ، غير از خودم !!!! به طور جدی می زدم احساس کردم که به اين مهم دست يازيدم هر چند هنوز هم مطمئن نيستم! چند وقتی تمرين کرديم ! تا ديروز که کنسرت رو برگزار کرديم.
چند قطعه داشتيم که در همشون هم دف نوازی داشتيم به علاوه يک تک نوازی دف. برای اون تک نوازی لحظه شماری می کردم ولی برای بقيه ماجرا استرس داشتم. قرار بود فقط دانشجوها در کنسرت باشند ولی آخرين لحظات استادهايی اضافه شدند که کلی استرس رو بالا می بردند. جلو بچهها از حضورشون اظهار نارضايتی کردم ولی ته دلم خوشحال بودم (آخر اعتماد به نفس D:). برنامه شروع شد. قطعه به قطعه که به تک نوازی خودم نزديک می شدم دست هام بيشتر گرم می شد. تا بالاخره لحظه موعود نزديک شد. اسم قطعه هم رهايی بود که به مناسبت رهايی از دانشگاه تنظيمش کرده بودم. شروع کردم . بيشتر از پنج دقيقه اکثر چيزهايی که بلد بودم رو کردم. وقتی تموم شد چشمهام رو باز کردم و به ملت نگاه کردم. تشويقها شروع شد، ولی تموم نشد ! به طور نرمال 3-4 ثانيه بعد از هر قطعه کف می زدند. اين بار تو ده ثانيه هم تموم نشده بود. يک جورايی با دلم زده بودم، فکر کنم بر دل هم نشسته بود. صدای دهل و سرنا از اونجام به گوش می رسيد (البته هنوز تموم نشده!!). يک جورايی خيلی زياد داشتم پرواز می کردم. تمام اين مدت برای دلم می زدم و فکر نمی کردم قبول خلق اين همه انرژی بهم بده. بعد از اجرا دوستانم ديگه شرمنده ام کردند.
هنوزم که هنوزه نمی تونم از فکر اجرا بيام بيرون ! بيشترين لذت وقتی بود که از همخونهايم پرسيدم چطور بود. گفت خيلی خوب بود، ترکوندی! مگه نديدی صدای تشويق ها تموم نمی شد؟ شنيدن اين حرف از او که در تمام مدت، بر اثر شنيدن مداوم تمرينهای من از هر چی دف بودم حالش بهم می خورد و آشکار و غير آشکار بروز می داد، خيلی حال داد !
يک حال ديگه هم در همين احوال بر ما نازل شد. اون هم پيشنهاد انجمن کرد های دانشگاه بود که خواسته بودند در مراسمشون دف بزنم در حالی که کرد دف نواز تو دانشگاه زياده! از اين جهت برام ارزشمند بود که هميشه از اين که کردها دف رو متعلق به خودشون می دونند و معمولاً بهترين دف نوازان مال خودشون هست اعصابم خرد می شد. خلاصه:
ميـا بی دف به گـــور من برادر
که در بـزم خدا غمگين نشايد
Posted by dordikesh at
11:51 PM
|
Comments (5)
January 25, 2005
جا افتادگی جا ماندگی
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم ! فقط می دونم که دلم میخواد بگم! در کل آدمی هستم که سعی می کنم به چيزی وابسته نباشم غير از ... و يا شايد ... . به هر حال نمی دونم چه مرگم شده بود که در اين دوره از امتحانات بدجور حال و هوای خونه زده بود به سرم. نمی دونم دل تنگی ناشی از دلآزاریهای تبريز دل مرده بود يا فراق خونه ! به هر حال همه اون شور و اشتياقی که بعد از قرنی برای دل کنده از تبريز داشتم با مشکل عمل آپانديس همخونهای تا سرحد پشم شدگی نزول شخصيت پيدا کرد. بعد از نزديک به يک هفته قرار شد با هم بريم از اين خراب شده و اندکی خوش بودم ، ولیکن چه عرض کنم !
هنوز نمی دونم آدم خونسردی هستم و يا عجول! در برخی کارها يک جور و در باقی جور ديگه ! به هر حال وقتی بليطی تهيه می کنم معمولاً دقيقه نود خودم رو میرسونم. حالا اتوبوس باشه ، قطار و يا هوايپما ! امروز با اجازتون ساعت پنج و چهل بليط داشتيم. ساعت پنج و سی و پنج دقيقه رسيديم به محل ! خلاصه سرتون درد نميارم که گفتند بفرماييد فردا تشريف بياريد. به گه خوردن افتاده بودم. تا حالا نشده بود که دير کردن نتيجهای اندر پاچه ما داشته باشه. ولی اين تو بميری از اون تو بميری ها نبود. گير سه پيچ دادند که نمی شه ! من ديگه زده بودم به سيم آخر بلوز همخونهای رو دادم بالا که بابا اين مريض هست و اينم بخيه ها و بايد برسه تهران ! يارو سريع گفت باشه برای اين يک کاری می کنم ولی تو نمیتونی بری! آه که اين حرف به اين کوتاهی چه نتيجه کلفتی در ماتحت ما داشت ! هر چی زور زدم فايده نداشت. همين جور داشتم تقلا می کردم که مسئول اصلی اومد. به ترکی يک چيزايی گفتند و دوباره بلوز همخونهای رو زدند بالا. حالا يارو گير داد اين مشکل پزشکی داره و نمیشه. حالا خر بيار و باقالی بار کن ! مستأصل شده بودم. همهی ديرکرد تقصير من بود . برای بار دوم سرتون رو درد نميارم ! ما مانديم و او رفت.
اصلاً اصراری به رفتن نداشتم ولی اين که زور زدم و نشد که برم، يک شُک روحی بهم وارد کرد ! به طرز شديدی افسرده شدم. شايد اين جا بود که ايمان آوردم که ما برای وصل کردن آمديم. هم اين که هم خونهای رفت و موندم کلی اونجا سوزی داشت برام. اگه دو تايی میمونديم بهتر بود. با خودم فکر می کنم کاش به جای هم خونهای يک نفر ديگه رفته بود (مثل معشوقی ، چيزی ) که بشه اين شعر رو پشت سرش خوند :
عشق در دل ماند و يار از دست رفت / دوستان دستی که کار از دست رفت
به هر حال گذشت. در حالی که از نظر روحی همه چيز رو قهوهای!!! می ديدم دست از خيلی چيزهای ديگه درازتر برگشتم خونه ! بيچاره همسايههامون ! هر چی عقده داشتم روی يکی دو تيکه پوست خالی کردم! همين جوری ادامه بدم به جهت سلب آسايش از دستم شکايت می کنند !
در کمال پررويی به خونه نگفتم جا موندم ! و گفتم بليط گير نيومد شايد فردا پس فردا بيام !!!! هميشه سر خونسردی من در اين مواقع شاکی بودند ولی هميشه من پيروز بودم چرا که تمام وسايل نقليه در ايران تأخير دارند. حالا اگه بفهمند کچلم می کنند ! پس مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز!
Posted by dordikesh at
09:27 PM
January 23, 2005
درد و درمان
آخرين شب از شب های مبارک امتحاناتم بود. برعکس هميشه يکی دو ساعت وقت اضافه آورده بودم و خوشحال بودم که يک خواب خوبی قبل از امتحان خواهم داشت. همخونهايم رفته بود خوابگاه و حدودای ساعت 12 اومد خونه. ديدم شکمش درد میکنه اونقدر که به زور نفس می کشه ! با نبات داغ و دستشويی و ... کارش راه نيفتاد. برف سنگينی هم بيرون بود. به هر حال راه افتاديم رفتيم دکتر. از شانسمون پول همراهمون نبود. کليه بانکهای ملی و بانک های متصل به شبکه شتاب!! خراب بودند. برای روز مبادا مقداری پول تو بانک سپه گذاشته بودم که اون هم خراب بود. با حداقل پول رفتيم درمانگاه! دکتر مسموميت تشخيص داد. پولمون تا قبل از تزريق آمپول دوام آورد و مرام زدند و مجانی دو تا آمپول رو زدند !
اومديم خونه و خوشحال بودم که کار بيخ پيدا نکرد و من هنوز می تونم خوب بخوابم قبل از امتحان. همخونهايم همچنان آه و ناله می کرد. اون هم امتحان آخرش بود ! من خوابيدم و او ناليد. حول و حوش ساعت 4 صبح بود که اومد بيدارم کرد که دارم میميرم! خيلی نگران شدم هم برای خودش و هم اين که اگه کار بيخ پيدا کنه برای امتحان 8 صبح چه غلطی بکنم ! به هر حال سريع راه افتاديم رفتيم بيمارستان ! در حالی که صد تومان بيشتر همراهم نبود ! رفتيم يکی از مثلاً بيمارستان های خوب. از ساعت چهارونيم تا هفت داشتند هی بهش آمپول تزريق می کردند و شربت می دادند ولی خوب نمی شد . نگران بودم که آپانديس باشه ولی همه میگفتند نه، علائم فرق می کنه ! اکثرشون دانشجو بودند و البته اينترن و نه حتی رزيدنت ! خلاصه ساعت هفت رفتم سر جلسه امتجان و يکی از دوستان بقيه کار رو موند. امتحان که تموم شد و از راه دور هی خبر می گرفتم تا ساعت 12 کاشف به عمل اومد که احتمالاً آپانديس هست و بايد عمل بشه !!!!! (بعد از هشت ساعت معالجه).
تا برسم به بيمارستان ساعت شده بود سه بعدازظهر و تازه از اتاق عمل آورده بودنش بيرون. و عجب بيمارستان مزخرف ، [...] و [...] بود. همه چيز آشغال بود. پرستار ، دکتر ، امکانات و ... . اوضاعش حسابی خراب بود. دو سه ساعت آپانديس تو شکمش ترکيده بود ! کمی دير تر می برديم تمام امحا و احشامش عفونی میشد. کس ديگری که نمی شد مراقبش باشه. برای همين سه روز و سه شب من در بيمارستان مراقبش بودم. که فقط دو سه ساعت تونستم بزنم بيرون. حالا تو چه بيمارستانی . فکر کنم که از دستشويش بگم گوشی بياد دستتون که چه اوضاعی بود . دو دستشويی سوپر خوشبو داشت. لامپهاش همه سوخته بود و در تاريکی مطلق بايد کار می کردی. شلنگ نداشت که البته آن هم آب سرد مطلق بود. برای اون بخش که همه بيمارای آپانديسی و تو اين مايه ها بودند محض رضای خدا يک دونه از اين توالت فرنگی سيار (اسمش چيه؟ ) نگذاشتند. فقط دو تا ميله به هم جوش کرده بودند که آدم عادی برای نشستن روش مشکل داره چه برسه مريضهاب بدبخت (برای همين هم مورد استفاده واقع نمیشد). حالا بگذريم از مسئولين بداخلاق و بیحوصله که ارث پدرشون رو از آدم طلبکاربودند ، تختهايی که گويی برای توليد کمر درد توليد شده اند و شوفاژهای دم به دم خراب و ... !
تو همچين اوضاعی من به عنوان همراه، کم از هم خونهايم آزار نديدم ! اصولاً با محيط بيمارستان خيلی مشکل دارم. وقتی ببينم کسی درد میکشه ، همهی اون درد رو در خودم احساس می کنم. هم خونهايم شب اول خيلی عذاب میديد و آه و ناله می کرد و بدجور به من که تا حالا پرستاری به اين شکل نکرده بودم فشار وارد می کرد. از طرفی شب قبل هم دو سه ساعت خوابيده بودم و شديداً خسته بودم ! تو اوضاع جوری بهش میرسيدم که فردا پس فردا عذاب وجدان نگيرم و شب ها با خيال راحت سرم رو روی بالشت بگذارم که کم نگذاشتم ! شب اول اون قدر هلاک بودم که مراقبهای بقيه مريضها بهم می گفتند تو بخواب ما مواظبشيم که آخرهای شب همين کار رو هم کردند. دو تا چيز بود در انتهای کار برام ارزش داشت. اين که همه فکر می کردند من برادر مريض هستم و ديگه حرفی بود که يک نفر زد مبنی بر اين که برادر برای برادر اين کارها رو نمی کنه ! آره شايد جز پدرها و مادرها نسبت به بچههاشون کسی حاضر نباشه برای کسی لگن بذاره و ... ! سخت بود ولی با کمی همت شد ! پرستاری واقعاً سخته ! به خصوص اگه خوابت بياد و مريض خوابش نبره و هر باز ازت تقاضای چيزی بکنه و از همه چيز بهونه بگيره ! شايد همه اينها تقدير او بود. چون يک جورايی اخيراً ديگه چندان حالا حوصله همخونهای رو هم نداشتم يعنی به عدم تفاهم رسيده بوديم ;) !
راستی دوستدختر IQ اش هم ميومد ! اين سری کلاً چندان توليد زحمت نکرد ، که مفيد هم بود ! به خصوص که يک روز بعد از ترخيص از بيمارستان اومدم خونه و ديدم يک حال اساسی به خونه داده. و کار من رو راحت کرد. چون از دوره امتحانات برنامهاش رو داشتم ! خدا خيرش دهاد !
باری به هر جهت گذشت. سخت و آسانش بماند. می خواستم فردای روز امتحان بعد از دو سه ماه بزنم برم خونه ، که نشد . اين اولين بار بود که دلم برای خونه تنگ شده بود. (بعداز سه سال!) . يک فرصت طلايی رو هم در راه اعتلای موسيقی از دست دادم! باز هم بماند ! ولی راضیام ! اميدوارم همه اين ها مورد قبول او باشه، با کاستی هايی که داشتم !
تو بيمارستان همواره ياد يک شعر می افتادم از رابيندرانات تاگور ! که در يک بند از اون شعر به مضمون اين رو می گفت: "عقوبتت می کنم از آن رو که شفايت می دهم" و در ادامه نتيجه می گرفت که "عقوبتت می کنم از آن رو که دوستت دارم" ! يا يک جور ديگه به قول حافظ دردم از يار است و درمان نيز هم ! (حالا تفاوت دردها بماند)
Posted by dordikesh at
03:53 PM
December 25, 2004
می
او که شب را دوست می داشت و نيز ارادتی به حافظ روا ، از شب يلدا بسيار خوشش میآمد !
او که میخواست شب يلدا يک غلطی بکند تصميم گرفت با رفقا در خوابگاه جمع بشود و ضيافتی بر پا کند !
او که اين تصميم را گرفت مجبور شد برای يک قماش آدم علاف مشروبات تهيه کند و بعد از زنگها و موتور سواریها با جناب ساقی ! موفق شد که به ميزان بيست ، سی هزار تومان مشروبات خريداری کند !
او که بسيار خسته بود هنگام مشروبخواری با دوستان ، زد به سيم آخر و با يک نفر ديگر که پايه بود نفری يک قوطی ودکا خوردند !
او که بسيار مست بود بعد از يک ساعت مشنگ بازی در اتاق با دوستان قصد رفتن به بيرون از خوابگاه کرد و با يک دمپايی اين پروژه را به انجام رسانيد !
او که که در دمايی منفی چند درجه و در برف زمين خورد تنهايی قصد بازگشت به خوابگاه کرد و از دوستان جدا گشت!
او که در اثر کرختی پا و زمين خوردن فشارش پايين افتاده بود بسيار احوال نا مناسبی داشت و تصميم گرفت بی خيال همه پولهايی که برای بند و بساط داده است بشود و همه را تحويل فاصلاب دانشگاه بدهد، که داد !!!!
او که ديگر مدهوش بود در همان اتاق روی زمين خوابيد !
او که در بين دوستان همواره شهره به سخت نوشيدن بود و در اين امر کباده میکشيد ، با اين اتفاق سخت آبرويش رفت و زاغارت گشت !
او که ساعت يک بامداد خوابيده بود تا ساعت پنج و نيم عصر فردايش خوابيد تا همخانهای همت کرد و با ماشين او را به منزل رساند !
او که ديگر به خانه رسيده بود باز هم خوابيد تا ساعت ده و نيم صبح فردا !
او که رسماً دچار مسوميت شده بود در طی دو شب و دو روز چيزی نخورد مگر يک ليتر دوغ (+نعناع) بنا به تجويز دوستان برای رفع مسمويت !!!!!
او که سخت از اتفاقات رنجيده بود ، بالاخره بعد از دوغ درمانی و با گذراندن 48 ساعت احساس گرسنگی را تجربه نمود !
او که حالش خوب شده است به دوغ ، اين نوشيدنی فوق العاده ايرانی و ناشناخته در جهان ايمان آورد !
او که اين پروسه را گذارند هم اکنون بسيار Refresh گشته و در سرمای تبريز با حداقل لباس بيرون می رود و احساس سرما هم نمیکند !
او که همواره در اين وبلاگ به هنر مِی اشاره می کرد اين بار عيبش را گفت تا برعکس حافظ عمل کرده باشد که : عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو !
او که کمی کله شق تشريف دارد باز هم اين شعر سعدی را زمزمه می کند :
سعدی نصيحت نشود بر جان در اين ره می رود / صوفی گرانجانی ببند ، ساقی بيار آن جام را !
او که دردیکش بود ، بسيار بلاکش بود و رنجور ، در اين کمرکش زندگانیاش !
Posted by dordikesh at
11:30 AM
December 02, 2004
گاز گرفتگی !
آهنگسازی حسين عليزاده برای نوار «زمستان است» شجريان فوقالعاده است و همين طور کمانچه ای که کيهان کلهر می زنه. اين نوار وقتی حال میده که سرما رو از اعماق تهتون يا ته اعماقتون حس کنيد ! همچنان که من دارم حس میکنم ، حس کردنی خوب !!! حالا خواهم گفتن که چرا ؟
سرمای تبريز ديگه شروع شد. الان هوا اگه زير صفر هم نباشه ديگه طرفای همون صفر هست. خلاصه اون قدر سرد هست که برفها آب نشه و آب باريکه جویها يخ زده باشه و نشه نشست کنار جوی و گذر عمر ديد ! تو همين گير و دار فرض کنيد گاز خونتون به علت بدهی قطع شده باشه ! البته هنوز مهلت پرداختش تموم نشده ولی حال دادند و قطع کردند ديگه ! در نتيجه هيچ گونه وسيله گرم کننده نداريم ، آب گرم نداريم، گاز برای پخت و پز نداريم. به طرز جالبی خونه شده يخچال ! الان کلی لباس پوشيدم ولی باز با وجود اين دفاع چند لايه گهگداری هوس میکنم بلرزم. صبح ها هم بيرون آمدن از زير پتو کار حضرت فيله خداييش ! آب گرم رو که بیخيال صحبتش نيست. ولی نداشتن گاز برای پخت و پز يک کم باعث می شه آدم هنگ کنه. يک نيمروی ساده هم نمی شه درست کرد. تازه تو سرما غذای سرد خوردن کمی همت می خواد.
تمام مشکلات قطعی گاز يک طرف، نداشتن چايی يک طرف. امروز کلی ابتکار به خرج دادم با پلوپز برقی يک چايی دم کردم D: !! يادم باشه نحوه انجامش رو تو سايت مزه بنويسم !! خيلی جالب نشد ولی کلی حال داد تو بدبختی فعلی و لنگه کفشی بود در بيابان ! دلم لک زده برای يک غذای گرم که ازش بخار بلند شه ! يک روز ديگه بدون گاز باشيم تو خونه هم موقع صحبت کردن بخار از دهنمون مياد بيرون ! مُردم از بس تو اين تبريز تجربيات جديد انجام دادم ! به عنوان حسن ختام بد نيست نوشتن چند باره اين قسمت از شعر فوقالعاده اخوان ثالث ، زمستان :
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك ولغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس، كزگرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديك؟
پینوشت : امروز بعد از کلی مصيبت گاز وصل شد. مُردم از بس پاچه خاری کردم تا کار راه افتاد. از اين شرکت به اون شرکت و از اين بانک به اون بانک به تبع بوروکراسی ايرانی !
Posted by dordikesh at
02:36 PM
November 29, 2004
اهميت کله پاچه
هيچ وقت فکر نمیکردم اولين کله پاچه زندگيم اينقدر مهم بشه. البته اگر مردی مردستان باشم و اين کار کارستان را به انتها برسونم. خيلی معضل بود که به عنوان يک ايرانی تا بيست سالگی اين معجون ايرانی رو نخورده بودم. آخه مرد صبح زود بيدار شدن نبودم (دقت کنيد که نبودم). برای همين در اولين فرصت که ديدم يکی از کارخانههای خوش ذوق ايرانی کنسرو کله پاچه توليد کرده لحظهای درنگ نکردم و رفتم خريدم. دست بر قضا همون روز که قصد داشتم کنسرو رو استاد کنم يکی از دوستان قديم دانشگاهی که فارغ شده بود از بدبختیگاه دانشگاه، بعد از قرنی اومد خونمون. کنسرو رو نشون دادم که بخوريم. گفت چه کاريه می ريم بيرون میخوريم. بسی خوشحال شدم که يک پايه پيدا کردم. چند باری ازش خواستم که حتماً بيدار شه و مرامی با کمی کلنجار من رو هم بيدار کنه .خلاصه اون زودتر خوابيد تا بتونيم طرفای پنج بيدار شيم. من هم چون زياد خوابيده بودم ساعت نزديکای چهار اقدام به خوابيدن کردم. که خوابم هم نبرد. ديدم (يعنی شنيدم) که ساعت داره زنگ میزنه و دوستم هم بيدار نشده. لختی با خودم کلنجار رفتم که واقعاً میارزه بريم يا نه. با خودم گفتم رو سر بنه به بالين ، کله پاچه را رها کن که دلم نيومد و دل به دريا زدم رفتم سراغ دوستم و بيدارش کردم و با هم رهسپار سرمنزل مقصود شديم.
انصافاً هم هوا سرد بود و سگ رو می زدی از خونه بيرون نميومد. اون اطراف همه جا بسته بود. گير داديم به يک تاکسی که ما رو ببر يک کله پزی خوب. اون هم اين کاره بود و ما را برد. شانس آورده بوديم که دوستم نيمچه ريشی داشت و من هم مثل اين مشنگ ها سبيل خفنی داشتم. وگرنه پيرمردهای تبريزی مقيم حرم کله پزی ما رو قورت میدادند با غمزه نگاههای ناوک اندازشون !!! دوستم از کله پاچه فقط آبش رو می خوره و از بقيه خوشش نمياد. ولی من که فقط اومدم تجربه کنم از همه چيز سفارش دادم. کله و پاچه و همه چيز. يارو هم برای دو نفر آورد. اون دو لقمه زد کشيد کنار و من مثل ديو خوردم. رسماً داشتم میترکيدم. ولی خوب طبق پيشبينی همگان حال کردم با اين غذای چـــــــــرب و البته مضر ايرانی. ديگه از سم گوسفند هم نگذشتم که همه چيز رو چشيده باشم!! فقط نمی دونم چرا يارو چشم نياورد برامون ! همه که کله پاچه می خورند ناهار هم نمی خورند ولی من که من کامل گرسنه هم باشم نمی تونم غذای دانشگاه رو بخورم ، اون روز تا ته ته خوردم. اصلاً اين غذا به من میسازه انگار.
اما چرا اين مراسم کله پاچه خورون اينقدر مهم شد؟ اهميت موضوع از اين جا ناشی می شه که بعد از اون روز ، هيچ روزی نبود که من ديرتر از ساعت هشت بيدار شم و هيچ شبی نبوده که ديرتر از يک بخوابم. امروز هم محض اطمينان ساعت پنج صبح ساعت گذاشتم که به راحتی بيدار شدم. از کليه دوستان، آشنايان، هم محلهایها ، هم شهریها ، هم ميهنان ، مردم اين ور آب ، مردم اون ور آب ، مردم اين منظومه شمسی و مردم اون منظومه شمسی و غير شمسی، کليه جنهای عالم ، فرشتگان و ... خواهش می کنم بنده رو تشويق کنيد که بتونم به اين راه ادامه بدم و اين عادت بيست ساله دير بيدار شدن از خواب و البته بيدار نشدن با ساعت رو عوض کنم. تا حالا که شده ، فقط بايد شرطيش کنم !
اگه به اين مهم دست يازم ، همتون رو کله پاچه دعوت میکنم، به همراه صبوح. صبوح هم که میدونيد چيه ديگه. شرابی که صبحها می خورند و معتقدند کليه ناپاکی ها رو از بدن پاک میکنه ! شراب تلخ با کله پاچه ، چه شود !
Posted by dordikesh at
09:15 PM
November 16, 2004
هزينه فرهنگ سازی
ماشاالله ، هزار ماالله ايرانيان فرهنگ غنی و درخور توجهی در رانندگی دارند که بيشتر اگر بخواهی مثل آدم رانندگی بکنی با مشکل مواجه میشوی تا همانند الاغ ! بنده هم يکی از رسالتهای زندگی خودم رو بر اين مهم قرار دادم که در مواجهت با اين بی فرهنگیها با وسيله اعصاب خردکن بوق اين بی فرهنگیها رو دبه نوبه خودم درست کنم ! برای همين وقتی ببينم که کسی خيلی خر مآبانه راننگی میکنه در زدن بوق جد بليغ و سعی دريغ ! می کنم. حالا اسمش رو بگذاريد فرهنگ سازی يا نهی از منکر!!!! يا بی فرهنگی خود بنده !! همون بوق ممتدی که میزنم دقيقاً سلسلهای از فحشهای خواهرمادريست که بر فرد خطاکار نازل میکنم !
پريروزها بود که با دو پسرخاله خودم مشغول عزيمت به جايی بوديم. طبق معمول در باند سبقت بودم و پرشتاب به سمت محل مورد نظر روان ! ديدم يک رنوی احمق منتها اليه سمت چپ نگه داشته و با يک نفر اون طرف خط جر و بحث میکنه و شايد هم صحبت دوستانه! با خودم گفتم شايد کاری داره و چند ثانيه صبر کردم ولی يارو ول کن نبود. دست رو گذاشتم روی بوق تا حرکت کرد . يارو کلی شاکی شده بود و بهش برخورده بود که چرا براش بوق زدم. دستش رو هی به نشانه اعتراض تکون میداد و منم با اشاره دست میگفتم بيشين بينيم بابا حال نداری !! تحويلش نمی گرفتم. باز هم کنار نرفت و يواش يواش به راهش ادامه داد. من هم نامردی نکردم و باز دست رو گذاشتم روی بوق و رسماً بوق هم میرفت روی اعصابش (يآ به قول امروزی ها روی نِروش). يارو حسابی کفری شده بود. ديگه بوق از تريپ فرهنگ سازی اون شده بود نوعی بی فرهنگی بنده تا بالاخره رفت کنار ! دو نفر توش بودند و کلههاشون هم به زور پيدا بود. با خودم گفتم اگه يک وقت دعوا هم شد خيالی نيست ! ( البته اگر چنين اتفاقی قرار بود بيفته من گاز رو میگرفتم و در می رفتم و بعيد بود که برسه D: ) خلاصه من به راهم ادامه ادامه دادم و اون رفته بود طرف رست و از اون ور هی بال بال می زد ولی هيچ کدوم از ما حتی يک نگاه هم بهش نکرد و دست تکون میداديم که لطف کن و برو گم شو !!! ولی خوب اين روزگار دغاپيشه سرنوشت رو جور ديگه رقم زده بود !!!
سر يک چهارراه بايد يک دور 180 درجهای میزديم . دور رو که رفتم بزنم به علت شلوغی مفرط اون وسط گير کردم و جناب رنويی هم اومد صاف جلوی من پارک کرد و نه راه پس داشتم و نه پيش ! يک کارتونی قديما تلويزيون نشون میداد تو مايههای تام و جری که شخصيتهاش گرگ و خرگوش بودند. تو يک قسمتش گرگ بنده خدا به يک خرگوش غريبه گير داده بود که همچين ريزه ميزه بود ولی وقتی از جاش بلند شد ، کاشف به عمل آمد که خرگوش بسکتباليست هست و سوپر قد بلند ! اين آقای لجدرآر راننده رنو هم اين جوری بود. از ماشين پياده که شد اولين سوالی که تو ذهنم شکل گرفت اين بود که چه جوری تو رنو جا شده !! واسه خودش گودزيلايی بود. من که از اول روی پسرخاله وزن سهرقمی خودم حساب می کردم با ديدن هيکل يارو تو اين فکر افتادم که چی کار کنم که کمتر کتک بخوريم !!!!
يارو تا پياده شد و به سمت ماشين ما آمد . به قول فردوسی : ز سم ستوران در اين پهندشت / زمين شد شش و آسمان گشت هشت. اين يک نفر جای ستوران رو می گرفت تازه فهمش هم در حد ستوران بود . از چشماش مشخص بود که سخت نوشيده بود و در دوره خماری مستی هست. ديگه حساب کار بيشتر اومد دستم که چه غلطی کردم. همون اول چند مشت محکم زد روی سقف ماشين و سر وصدا کرد تا ملت جمع بشن ( داشت با طعمهها بازی می کرد!!!) ما هم مجذوب کارهای يارو بوديم سرجامون نشسه بوديم و هيچ کاری نمی کرديم. خودش دست به کار شد و در ماشين رو باز کرد. اول سراغ پسرخاله سه رقمی رفته بود چند تا حرف زد ديد يارو هم مثل خودش خرسه. برای همين به سمت بنده تشريف فرمايی کرد که هم کتکخورم ملس بود و هم همه فتنهها زير سر خودم. باز اومد در رو باز کرد و من هم لبخندی به لب داشتم (کوبيدنش روی ماشين مثل بوق زدن من قطع نمی شد). دنده رو يک گذاشته بودم و پام هم رو گاز بود که در برم P: ! ولی مردم فضول وسط چهارراه ايستاده بودند که ببيند من چه جوری کتک میخورم ! دلم میخواست برم خرخرهشون رو بجوم که راه بندون کرده بودند و من را با غول بيابونی طرف ! پسرخاله من که يارو اومده بود طرف من شير شده بود و چرت و پرت میگفت. يارو هم گفت حرف نزن و به سيگارش اشاره کرد که رو صورتت يادگاری میگذارم !!!!
با تمام اوضاع پيش اومده خيلی خونسرد و البته لج درآر نشسته بودم و از کار خودم دفاع می کردم (تغيير فرهنگ هزينه هم داره ) . اون گودزيلا هم خيلی بی فرهنگ نبود. به جای اين که یقه من رو بگيره و از ماشين بکشه بيرون داشت برام با عصبانيت توضيح می داده که چرا اول وسط خيابون ايستاده بود و من هم گفتم باشه آقاجان اشتباه شده! دو سه بار خواست تا من اين حرف رو تکرار کنم تا دلش خنک بشه !! ما هم گفتيم تا شاد باشه ! مهرم حلال و جونم آزاد !!!! بادمجونهايی بود که از بيخ چشمم رد شد با همين گفتن آقاجان اشتباه شده (نگفتم اشتباه کردم D:) قضيه فيصله پيدا کرد !
از قديم گفتند خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو ! به نظر من اگر می خواهی اعصابت خرد نشه و تصادف و اين جور حرفها نباشه بايد در ايران مثل گاو رانندگی کنی ! يک سبقت از راست کل مشکلات رو حل می کرد ولی من ... ! قديما يک فلش خيلی جالب بود که در رانندگی چه کار بايد کرد و چه نبايد کرد ! دقيقاً راست کار ايران. کاش پيدا کنم و لينکش رو بذارم!
به اميد ايران با فرهنگ ، چه ويران و چه آباد !
Posted by dordikesh at
11:43 PM
|
Comments (0)
November 14, 2004
پارادوکس
بيا که تـرک فلک خوان روزه غارت کرد
هـلال عيد بـه دور قــــــدح اشارت کرد
ثواب روزه و حـج قـــــــبول آن کس برد
کـــه خاک ميکـده عشق را زيارت کرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چــــه صنعت بسيار در عبادت کرد
خوب اين هم از ماه رمضان ! بالاخره اين بار شورای استحلال! يک غلطايی کرد و نگذاشت که بازهم چشمان کم سو و البته مبارک آقا مسبب اختلافات بين عزيزان مرجع بشود ! هر چند آنجای ما بسی سوخت که هر چه کلاس داشتيم روز دوشنبه بود و غيبتهای ما هم در اثر خواب ماندن پُر ! حالا بايد دست به دعا بشيم که کلاس ها تشکيل نشه يا اگر شد ، حضور-غياب انجام نشه !
ماه خوبی بود . اکثرش رو روزه گرفتم ولی روزهايی که دست نداد که بگيرم با اجازه بزرگترها بدون استثنا صرف می و مطرب شد !!! D: البته دو سه شب آخر بود ولی به هر حال پارادوکس جالبی بود. يکی از اين مهمانیها بسی جالب بود. به خاطر يک سری مشکلات دير رسيدم و شام خورده شده بود. جمع يک خورده تريپ روشنفکری داشت و از قماش کانون نويسندگان بودند. منم هيچ کدوم رو نمیشناختم. وارد که شدم يک خانوم ميانسال که بسی شيطون تشريف داشت رو ديدم که مشغول ريختن مشروب بود. در اولين برخورد بهم گفت : از همون اول اعلام کنم من شوهر دارم !! هر چی به ذهنم مراجعه کردم که جوابی درخور بهش بدم که بیادبی نباشه يافت مینشد! فقط خيالم راحت شد که با آدم های خيلی ... طرف نيستم و شب سختی نخواهد بود. داشتم می رفتم با بقيه احوالپرسی کنم که يکی رو ديدم عين مهدی اخوان ثالث بود. اصلاً مو نمی زد. اگر خودشو معرفی نمی کرد فکر می کردم داداشش هست يا شايد هم پسرش. نشستم رو پيشخون آشپزخونه تا خودم را بسازم ! چيزی نگذشت که ديدم ملت نشستند هی برای هم ديگه شعر دکلمه می کنند. به خصوص اشعار شاملو که خيلی سخت باهاش ارتباط برقرار می کنم. با خودم گفت وای چه جوری اين شب رو به انتها برسونم و برای همين فقط مثل سگ مشغول نوشيدن شدم تا اوضاع بهتر شه ( و به نصيحت دوستی هم توجه کرده باشم P: ) خلاصه يواش يواش از سنگينی جمع هم کاسته شد (مثل سنگينی خودم). کم کم شعرهای طنز سياسی خوندند و مملکت رو مسخره کردند (حيف که خيلی حضور ذهن نداشتم تا حفظ کنم ) که خيلی حال کردم . يکی دو تا شعر حافظ هم با تفاسير خاص خونده شد که به من يکی خيلی چسبيد. باز داشتم با خودم فکر می کردم که نه جمع بد نيست که يکی زد زير آواز! آقا هی خوندند و ما حال کرديم. خوشبختانه آدمهای خوش سليقهای بودند و يک دوجين از تصانيف محبوبم رو اجرا کردند . باز داشتم فکر می کردم عجب شبی شده امشب که يکی با تار آمد و ديگه بر خر مراد سوار شدم. فقط مونده بود که ابزار لهو و لعب خودم هم همراهم باشه تا با تار و آواز همراهيشان کنم و به آسمانها پرواز!!! خلاصه نفهميدم چی شد که تو اون شب که من کسی رو نمیشناختم ، آخر مهمانی با يکی از اون افراد که گويا مترجم مشهوری هم هست اونچنان رله شدم که گفته بود برم پيشش بنشينم و هی با هم شوخی می کرديم و می خنديديم ! اين هم حديث دردیکش که حافظ اين قول حافظ هست : حافظم در مجلسی، دردیکشم در محفلی !!!!
حافظ منشين بی می و معشوق زمانی
که ايــام گل و ياسمن و عيد صيـام است
Posted by dordikesh at
02:17 AM
October 29, 2004
معضل خواب
از همان عنفوان کودکی يادم مياد هميشه تو مسافرتها در مقايسه با بقيه بچهها از همه دير تر بيدار میشدم و البته ديرتر از بقيه هم میخوابيدم. همين جور دوران گذاشت و فلک چرخيد و بيست سال گذشت و ما هم چنان از هم سن و سالان خود و البته بقيه ديرتر بيدار می شويم. نمیدونم شايد از بس اطرافيان اظهار تعجب کردند از خوش خوابی من ، منم بدم نيومده unique بمونم !! ولی خدايش قسمت زيادش ژنی هست چون اولاً تو خاندان افراد خوش خواب کم نيستند. ثانياً هم اين که من زياد نمیخوابم ، بلکه سخت از خواب بيدار میشم. هميشه بيدار کردن من از خواب، سخت بود. خودم هم هيچ وقت نتونستم قبل از خواب به خودم تلقين کنم که بيدار شم . حتی با امتحانی مثل کنکور که سه تا ساعت هم گذاشته بودم. چند باری هم دعوا مرافعه در خونه شد که چرا اين پسره آدم نمیشه !!!
تا اين که رسيديم به دانشگاه و زندگی مستقل شد و کسی نبود که به زور بيدارمان کند. خوب من هم وقتی میخوابم هر چی سنسور شنوايی دارم رسماً آف میشه و چيزی نمیشنوم. صحنهای در خاطر يکی از دوستانم هست که هيچ وقت فراموشش نمی کند. من طبقه پايين خانه خوابيده بودم و در طبقه بالا کارگران با کلنگ مشغول خراب کردن ديوار داخلی خانه بودند ولی من به اونجام هم نبود! يعنی اين که ديگه صدای ساعت کشک تشريف داره. تو دوره دبيرستان هم به سفارش خودم ، يک کتری که شير مثل سماور داشت بالای سرم نگه می داشتند تا بيدار شوم. اما در دانشگاه کلاسهای صبح رو که مثل نقل و نبات می خوابم. دو ميان ترم خواب موندم . يک دونه ميان ترم بيست دقيقه مونده به پايانش رسيدم (اگه مثل آدم امتحان میدادم پاسش میکردم ! ) و يک پايان ترم به طور کاملاً شانسی وقتی ساعت زنگ زده بود و من بيدار نشده بودم ، دوستی سراغم رو گرفت که من خواب نمونده باشم (خداوند خيرش دهاد، الان استرالياست). خلاصه طوری شده وقتی به نحوی در کلاسهای صبح شرکت میکنم دوستانم بهم تبريک می گويند.
خوب همه اين ها رو گفتم تا به اين جا برسم که الان اوضاع خوابم خيلی افتضاح شده ! ديگه ظهر که چه عرض کنم ، بعدازظهر بين ساعتهای دو تا چهار بيدار میشم. هر چند شب تا پنج-شش بيدارم ولی خوب خوب نيست اصلاً . اين جوری ياد يکی از آشنايان می افتم که عمهای داشت گوژپشت که هر روز کمرش دوتا تر میشد. او هم هميشه بهش پيشنهاد میداد که اون قدر کمرش خم شه تا يک دور کامل بزنه و ... !!!!!! من هم بد نديدم که همينجور ادامه بدم ؛ مثلاً يواش يواش يک ساعت يک ساعت ، دير تر پا شم تا دوباره هفت صبح بيدار شم!!!! اصلاً فکر کنم من رو برای اون طرف کره زمين ساختهاند. اگه برم اون ور آب ديگه مشکل تطبيق زمانی ندارم !!!
به هر حال ديگه خسته شدم. مترصد هستم که هر چه زودتر اين عادت بيست ساله که با وجودم عجين شده از بين ببرم. نمی دونم کتاب «چه کسی پنير مرا بداشته؟» رو خونديد يا نه. با در نظر گرفتن اون داستان الان پنير من گنديده و من بايد تغييری در خودم ايجاد کنم و پنير جديدی جستجو کنم. به قول همون کتاب : " اگر تغيير نکنيد ممکن است که نابود شويد ! " همين جا میخوام قول بدم که تغيير کنم. به خصوص که اين ترم همه امتحانات هشت صبح هست ! ASAP (خلاصه نويسی هم حال میده). اميدوارم هر روز صبح بيدار شم و اين دو بيت رو بخونم :
صبح است ساقيــا قـدحی پـر شراب کن
دور فـــلــک درنــــگ نــدارد شتـــاب کــن
خورشيد می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش می طلبی ترک خواب کن
Posted by dordikesh at
03:58 AM
September 13, 2004
مقصود تويی بقيه بهانه
يکی از اتفاقهای خوبی که تو اين تابستون رخ داد آشنايی من با يک ارمنی بود. پسرک هند درس خونده (از راهنمايی تا کارشناسی) و بعد هم آمده ايران. مترجم جاييست که من کارآموزش بودم ! تريپ ظاهر و رفتارش نشان از معصوميت و سادگی قابل توجه وی داره ! بعيد هم می دونم ظاهر و باطنش هم با هم فرق داشته باشه ! خلاصه مسيحی هم هست و شديداً معتقد ! اون قدر کارش درسته که هميشه يکشنبه ها به خاطر کليسا نميره سر کار ! تو کارآموزی کلی با هم رله شديم و هی بحثهای سياسی و مذهبی می کرديم. در واقع من فقط ازش در مورد مسيحيت اطلاعات می کشيدم و او هم با کمال ميل اين کار رو میکرد !
خوب من هم که معمولاً کرم تجربه ناشناخته ها رو دارم بهش گير دادم که يک روز ما رو ببره کليسا و بعد از مدت ها بالاخره امروز محقق شد (با اين که هميشه گفتم در ميخانه گشاييد که من از مسجد و مدرسه بيزارم و البته کليسا ). با يک دوست گرانقدر که اون رو هم تو کارآموزی پيدا کردم رفتيم کليسا. خيلی اعتماد به نفس داشتم که برم تو ولی پای درش که رسيدم يک جورايی ترسيدم ضايع کنم ! رفيق ما هم گفته بود ضايع بازی در نيارين برای من بد میشه چون همه میشناختنش ! اولين چيزی که بهمون ياد داد نحوه صليب کشيدن بود که تو فيلم ها زياد ديديد ! احوالپرسی به زبان ارمنی هم دومين درس بود ! اگر هم گاف کرديم قرار شد بگيم آشوری هستيم و اسممون ادموند و ادوارد !!!!!
همين که رفتيم احساس عذاب وجدان گرفتم ! احساس می کردم همه يک جوری نگاهم میکنند! خلاصه رفتيم تو. همونی بود که انتظار داشتم! يواشکی عکس هم گرفتيم (ايرانی بازی) و اگه خدا بخواد اينجا هم میگذارم! من که تا حالا تو عمرم شمع روشن نکرده بود گير دادم که من بايد شمع روشن کنم. شايد چون نمی خواستم بيکار باشم و به کاری مشغول باشم. حيف که زود شمع ها روشن شدند ! رفتيم روی نيمکت ها نشستيم! يک سری کتاب بود به زبان ارمنی که هيچی عکس هم نداشت! من هم الکی برای اين که مثلاً سرم به کاری گرمه شروع کردم به تورق کتاب ! تو حال خودم بودم که مسئول کليسا اومد بالا سرم و يک چيز به ارمنی گفت! پيش خود گفتم يعنی اين قدر تابلو هستم ! بعد کاشف به عمل آمد که من احمق تو کليسا يک پام رو انداخته بودم روی آن پا و اين در کليسا بی احترامی محسوب می شه ! چقدر خرم ! اين جا رفيق ارمنی بنده کل مشخصات ما رو به يارو داد ! خلاصه طرف بی خيال شد و رفت !
من هم که کلی اعصابم خرد شده بود آمدم بيرون ! بيرون از کليسا و در محوطه ايستاده بودم که تنی چند از سفيرها آمدند و مسئول آن جا با حالت بدی و البته به زبان ارمنی داد زد که اصلاً از محوطه خارج شويد ! (طبيعتاً از حرکت دستش فهميديم چی ميگه!) ما هم امديم بيرون. البته افراد ديگه هم حق ورود نداشتند چون از ما بهتران مثلاً مشغول عبادت بودند !!!! ولی به هر حال با تمهيدات پارتی ارمنی خودمون برگشتيم! و حسن بازگشت هم عکس گرفتن از قسمت اصلی کليسا بود ! دوست غير ارمنيم هم جو گير شد و رفت جلوی جلو و زانو زد و شروع کرد به دعا کردن ! سالن ديگه خالی بود ! بيشتر فضولی می کردم و نقاشی ها رو نگاه می کردم ! و اصلاً نمی تونستم تمرکز کنم ! انگار خدای ما با خدای اينها فرق میکند. علی ای حال، وقتی دوستم داشت دعا میکرد ياد يک جک افتادم که زنی رفته بود کليسا و مشغول راز و نياز با عيسی بود. هی میگفت يا عيسی مسيح من از تو فقط يک شوهر خوب میخوام که همدمم باشه و من بتونم بهش تکيه کنم و مونسم باشه و ... . خلاصه گفت و گفت . در همين حين شخصی (که خودتون بايد حدس بزنين با چه لهجه ای) به طرف زنه می رفت می گفت : اِ ، عيسی هولم نده ! هولم نده !
چيزی که برام جالب بود اينه که ما ايرانیها چه در کليسا، چه در مسجد، چه در کنشت و چه در آتشکده هميشه ايرانی هستيم! هميشه طبقه بندی ، هميشه مديريت مزخرف، هميشه برخورد بد ، هميشه ... ! از يک سری برخوردهای امروز واقعاً بدم اومد ! فرهنگ که پايين باشه دين و مذهب نميشناسه ! اما باز جای شکرش باقيست که ملت ارمنی هنوز به کليسا اعتماد دارند. پير و جوان بودند که برای چند دقيقه هم شده میآمدند و دعايی می کردند و گهگاهی اشک میريختند و میرفتند ! شايد ما هم اگر جزء اقليت بشيم اين کارها رو بکنيم!
Posted by dordikesh at
02:58 AM
August 05, 2004
حرف مردم
يکی از نکوهيده ترين عادات مردم ايران اينه که در مورد همه چيز ديگران اظهار نظر میکنند و اگه از دستشون بر بياد دخالت هم میکنند . قضيه اون پدر و پسر و خرشون رو که حتماً شنيدين که در اثر حرف مردم کارشون به کجا کشيد. برای همين بهتر هست که تو ايران يک گوش در باشد و ديگری دروازه!
يکی از لذتهام اينه که برم به کنسرتی يا تئاتری و يا سينمايی و ...! و چون خيلی روشون تمرکز میکنم ترجيح میدم تنها برم اين جور جاها که مزاحم نداشته باشم! يک مدت که تنها رفتم اينور اونور در درجه اول خانواده و دوست و آشنا و فاميل گير داد که اين چه کاريه و تو يک دوستم هم نداری که باهاش بری!؟! تو خود اين مکانها هم اگه تنها باشی ملت بد نگاه میکنندت! ديدم به مصيبتش نمیارزد ، برای همين تصميم گرفتم با دوستانم برم! قدری که که گذشت بهم گير دادند که آقاجان الان تو ديگه در سنی هستی که جايز نيست با سبيل کلفتها بری به مکانهای هنری! ما هی تحويل نگرفتيم تا ديگه به آنجايمان رسيد! خلاصه تصميم آن شد که با ضعيفگان قدم در راه التذاذ هنری بگذاريم! تازه مشکل اصلی اين جا پيدا شد. حالا از کجا يکی رو پيدا کنيم که هم سبيل کلفت نباشه! هم اگر کسی تو خيابون ديد و خواست آمار بگيره تا بعد پشت سرت حرف در بياره، ضايع نشی! هم اين که طرف اهل اين چيزها باشه و با کنسرت مثلاً حال کنه! من که از اهل فاميل گرفته تا غير فاميل و ... شخص مناسب يافت مینکردم! البته اگه کسی رو مهمون کنی حال هم نکنه، تا گورستون هم باهات مياد ولی خوب فرض کنيد کنسرت شجريان باشه با سی هزار تومان بليط ! برای همين الان که يک برنامهای پيدا میکنم که شديداً دوست دارم برم با معضل مواجه میشم. اگر ملت خفه میشدند و تفت نمیدادند اين همه مشکلزا نبود! به جون خودم ملت بيماره!
حالا يک بار که تنهايی رفته بودم به يک کنسرت موسيقی که استاد گرانقدرم از نوازندگان بود. نگاه فضولانه ملت به من بماند. رديفهای جلو نشسته بودم! يک دختر 4-5 ساله با مادرش بغل دستم نشته بودم. آين دختره که فکر کنم آدم نديده بود يا شايد اين جوريش رو نديده بود نيم ساعت اول کنسرت بدون لحظهای درنگ و وفقه زل زد به من. اون قدر که ديگه خندهام گرفته بودم. فرض کنين يک جوان بيست و اندی ساله بره کنسرت خيلی جدی و تنهايی شروع کنه به خنديدن! مادر بچه هم شاکی شده بود. يک نگاه بد با عصبانيت (انگار تقصير من باشه) به من میکرد و بعد بچهاش رو دعوا میکرد که جلو رو نگاه کن ولی گوشش بدهکار نبود! گذشت و بعد از نيم ساعت فاميلهای اين مادر و دختر آمدند (که يک بچه همسن همين دختره داشتند) و يک رديف جلوتر نشستند. با ابراز احساساتی که اين دو به هم کردند خيالم راحت شد که ديگه در معرض زل زدن يک بچه قرار نمیگيرم که اصولاً ضايع هم بود ولی زهی خيال باطل! هنوز نمیدونم قضيه چی بوده ولی بچه دومی هم نامردی نکرد و دم به دم پشت به سن و کل کنسرت میکرد و يک نگاه به ما میانداخت! کاش همين بود! در بين استراحت کنسرت مادرش هم برگشته بود و به بنده نگاه میکرد! از يک طرف داشتم پاره میشدم از خنده که چه تواند بودن! از طرف ديگه يک آدم بزرگ هی زل بزنه برام غير قابل تحمله! نمیدونم شبيه کسی بودم يا قيافهام خنده دار بود که با لبخند مليح نگاهم میکردند يا دلايل ديگه! به هر حال کلی تمرکز ما رو بهم زدند!
خلاصه اينجورياست ديگه هيچ جا نمیرم!
Posted by dordikesh at
04:58 PM
|
Comments (2)
July 25, 2004
دو صحنه ، دو نتيجه
سوار تاکسی بودم. داشتم از محل کارآموزی لعنتی برمیگشتم خونه. سردردی هم از خستگی و کمخوابی همراه داشتم!
هوا گرم بود و آفتاب شديد . منم که سوار تاکسی بودم و اندر فکر ! يک دفعه ديدم يک بنده خدا توی پيادهرو و البته آفتاب شديد و مستقيم بدون قصد و منظور سينه میزند و پای بر زمين میکوبد! خواستم تو ذهنم بگم که عجب ديوانهای هست، ياد مطلبی افتادم که ايرانيان هر شخص غيرعادی رو ديونه میگويند حتی اگر از نظر آی-کيو در سطح بالايی باشه. مثلاً اگر فيلم يک ذهن زيبا رو ديده باشيد جناب راسل کرو که دکترای رياضی داشت و صرفاً شيزوفرنی گرفته بود در نظر ما ديوانه بود ولی با درمان و تلاش تونست در انتها جايزه نوبل رياضی هم بگيره ! حالا همچين فردی در جامعه ما محکوم به ديوانه انگاشته شدن و مضحکه واقع شدن هست. خلاصه تو همين افکار بودم که ديدم ای دل غافل آفتاب آمد دليل آفتاب! اين يارو که طبق گفته عامه مردم آفتاب خورده تو مغزش و رسماً قاطی کرده و ديونه شده، به تنهايی اثبات میکنه که هر کس برای مرگ ائمه اطهار و ... در هزار و چهارصد سال پيش عزاداری کنه يک تختهاش کم تشريف داره!!!!
همينطور که کيفور بودم از نتيجه گيری سوپر منطقی خودم يک صحنه جالب ديگه از دور نمايان شد. در يک خيابان نسبتاً شلوغ و نه چندان پهن بودم. ديدم يک بابايی شلوار بچه حدوداً سه ساله خودش رو پشت به خيابان و البته رو به پيادهرو کشيد پايين و روی جوب به نوعی سرپا کرد. ضمن اين که از همون دور عضو شريفش خبر از آينده درخشانش میداد!!! قيافه پسر کاملاً مضطرب بود و هی با هراس به افراد گذرنده نگاه میکرد که مبادا در حين جيش کردن ببيننش. علی ای حال پسره از بس تحت فشار مثانهاش بود که با فشار هر چه تمامتر مشغول عمليات شد! من هم از بيکاری و در کمال پررويی داشتم به خرد شدن شخصيت پسر توسط پدر نگاه میکردم! خيابون تقريباً ترافيک بود و تمام مدت گذار ما از صحنه شايد بيش سی ثانيه طول کشيد ولی جيش کردن پسر ادامه داشت. که منجر به اين نتيجه گيری من شد که يا مثانه من مشکل داره و کوچيکتر از استانداره يا تمام هيکل آن پسر از يک مثانه تشکيل شده بود و چيزی به نام قلب و ريه و ... نداشت! بعد تصميم گرفتم که يک فراخوان بگذارم که همه مدت زمان جيش کردنشون رو بنويسند ولی يادم افتاد در مبحث اندازهگيری چيزی داريم به نام دبی خروجی و ... . ببينم کسی نمیدونه پانصد سی سی حجم مثانه در طول رشد چه تغييراتی داره! راستی شرمنده اگه بحث خيلی زيبا و جالب بود!!! چيزی که تو خيابون بشه ديد اينجا هم بايد بشه بحثش رو کرد!!
در پی دو واقعه بالا به اين نتيجه رسيدم که چرا ايران علی رغم داشتن اين همه بيکار با بحران مواجه نمیشه. علتش اينه که با گز کردن خيابونها توسط جوانان بيکار اون قدر با صحنههای جالب مواجه میشوند که يادشون میره که بيکارهستند!! اميدوارم با خوندن اين مطلب به اين نتيجه نرسيد که من آفتاب خورده تو کلهام و ... .
Posted by dordikesh at
08:22 PM
|
Comments (5)
May 29, 2004
دردی کش و کودک فهيم
ياد میآيد سه چهار سالم که بود يک روز به آرايشگاهی رفته بودم. دو سه ساعت آن جا من را در انتظار نوبت گذاشتند آنقدر که از شدت خستگی بغضم گرفته بود و وقتی به روی صندلی رفتم بیاختيار و برای اولين باز زدم زير گريه. جناب سلمانی هم هی ادا در میآورد که من نترسم و گريه نکنم. يادم میآيد با خودم میگفتم مرتيکه چه اداهای مسخرهای در مياره و نمیدونه برای چی گريه میکنم. خلاصه چند روز پيش که به آرايشگاه رفتم با ديدن اداهای جناب آرايشگر برای يک بچه که به ظاهر خيلی باهوش و پررو به نظر می رسيد ياد خودم افتادم و تصميم گرفتم به سبک چلچراغ و دستنوشتههای کودک فهيم ، از منظر آن بچه يک کوچولو بنويسم! تمام اين وقايع اتفاق افتاد که پيازداغش رو زياد کردم و آن پسر جوان هم خودم میباشم! در ضمن بهتر بود که مطالب به ترکی نوشته می شد چون نقش اول داشتان فقط ترکی بلد بود ولی چه کنم که بيلميرم.
امروز موهايم بلند میباشد و الان با برادرم در آرايشگاه میباشيم. برادرم میگفت که اسم اين آرايشگاه بتی میباشد و من نمیدانم که بتی اسم دختر است يا پسر ولی هر کس اينجا هست سبيل کلفت میباشد. هر کس وارد میشود احساس بامزگی میکند و برای من لبخندی حواله میکند. يک پسر جوان وارد میشود. اصلاً از او خوشم نمیآيد چرا که او برای من بامزه نشد. کتابی از کيفش در میآورد مشغول مطالعه میشود. نمیدانم اين جا محل مطالعه میباشد يا آرايش. من هم به جبران اين که او به من لبخند نزد به برادرم با حالت مسخره گفتم آن پسر را نگاه کن و با دست به گونهای که ضايع باشد دستم را به طرف او اشاره نمودم تا بداند اين جا نبايد کتاب بخواند . به خصوص که من هنوز مدرسه نمیروم. آن پسر هم بالاخره به من لبخند زد و ديگر من را تحويل نگرفت و من حرص خوردم ! اگر نوبت اصلاح من نمیشد روی سرش میشاشيدم!
وقتی روی صندلی رفتم آن آقا که سبيلش از همه کلفت تر بود موهای من رو کوتاه میکرد. در هنگام اصلاح همش میگفت : چخ چخ چخ يا ناچ ناچ ناچ . او بسيار مرتيکه بود چرا که احتمالاً من را با گوسفند اشتباه گرفته بود . دلم میخواست روی صورتش تف کنم. واقعاً چرا بعضیها اين قدر احمق میشوند و احساس بامزگی بهشان دست میدهد ! من فکر کنم او را از تيمارستان آزاد کرده بودند چرا که همچون ديوانهها می خنديد. و از همه بدتر من را میبوسيد. من هم دعا میکردم که آقاهه اهل قزوين نباشد.
آن پسر جوان هم بغل دست من بود و آن آقا که سبيل نداشت موهايش را کوتاه میکرد. به نظرم او خيلی بهتر از اين يکی بود. حداقل برای او چخ چخ چخ نمیکرد و او را نمیبوسيد. من نمیدانم آنها چه میگفتند ولی همواره در حال خنديدن بودند. من هم هر چه خواستم فضولی کنم چيزی سر در نياوردم. ولی حرفهايشان شبيه حرفهای بابام با دوستاش وقتی تنها هستند ، بود. با خودم فکر کردم احتمالاً بالای 18 سال هست که من نمیفهمم و آن ها بیناموس هستند! باز هم در بين صحبتهای بزرگها لغت کش(راهنمايی : [...] کش) به گوشم خورد. نمی دانم چرا مردها صحبت از کش میکنند ولی با آن کاری ندارند. اما مادرم که صحبتی از کش نمیکند هميشه پيژامههايم را کش می بندد. من فکر میکنم کش بازی همان رابطه نامشروع باشد. من گاهی با دختر همسايه کش بازی میکنم. ديگر نبايد اين کار را انجام بدهم چرا که يک بار يکی از دوستانم گفت که قصد دارد پدر و مادرش را به علت داشتن روابط نامشروع بکشد !!!!
من که دلم بسيار درد میکرد ناگهان احساس کردم گوزيدم و اتفاقاً درست هم احساس کرده بودم . هر چند صدای چندان بلندی نداشت اما نمیدانم چه شد که بعد از يک مدت همه به من نگرستيدند و بعد زدند زير خنده. آن پسر جوان هم از بس خنديد که من را در مورد تصميم پيشينم مصممتر کرد. خيلی دوست داشتم به او بگويم که بعد از اصلاح بايستد کارش دارم. من نمیدانم مگر اين ها خودشان باد در نمیکنند ! من خودم شنيدم که يکی از قول سعدی گفته بود که گر باد در شکم داری بده بره !
اين بود انشای من !
Posted by dordikesh at
01:22 AM
|
Comments (5)
May 25, 2004
مأموريت غير ممکن II
اين دانشگاه لعنتی ما هزارتا انجمن و کانون و هسته و کوفت و زهرمار داره که وقتی آب و هوا خوب باشه اقدام به برگزاری اردوی تفريحی ، فرهنگی !!!!!! میکنند (هفتهای دو سه تا). من يکی تا به حال در هيچ کدومش شرکت نکرده بودم تا اين که دوستان گير دادند که برای يک بار هم شده بريم و حال میده و از اين جور حرفها! من هم لبيک گفتم و دست بر قضا نصيب ما از اين همه انجمن و کانون ، شد نهاد رهبری در داشگاه ؛ که میبرد به آبشار درّه در نزديکی شهر شبستر! گفتند که مال نهاد هست و خوب پول خرج میکنه. ما هم گفتيم فلان لق رهبر و رفتيم. روز قبلش دوستانم که دو نفر بودند رفتند و خريدهای لازم رو کردند و من هم بیخبر گفتم هر کار کنيد پايهام. روز اردو شد و ديدم که رفتند دو تا قوطی ودکا گرفتند به علاوه کلی بند و بساط برای مزه، که در اردوی نهاد بيت رهبری بخوريم. فکرش هم ديوانگی بود. اگر میفهميدند عاقبت جالبی در انتظارمان بود. ولی همين ريسکش حالش رو چند برابر میکرد!
قبل از هر چيز از منطقه آبشار دره بگم که انصافاً جای جالبيست. اول که وارد شديم ديدم رود يا همون چشمه عرضی در حدود يک متر داره . گفتم اين ديگر چه آبشاری تواند بود. تا اين که از دور يک منطره بی ناموسی در طبيعت پديدار شد. مثل اين بود که کسی پاهايش را باز کرده و جالب اين جا بود که آبشار در قسمت مرکزی و در داخل يک شکاف !!! بود و بايد به طول 200 متر میرفتی داخل تا آبشار را رويت کنی. سيستم هم اين جوری بود که شکاف عرض يک متر داشت (همون رودخانه) و دو طرف کوه. خلاصه اين که بايد میزدی تو آب. حال با کفش يا بی کفش. ما که فی الجمله کفش و حوراب را در آورديم و رهسپار شديم که انصافاً حال داد. خداييش جالب بود.
خوب تا مطلب از دست نرفته برگرديم به موضوع. بعد از نظاره نمودن آبشار وقت آن شد تا نهاری بخوريم. که نمیدانم کدام دانشمندی پيشنهاد کرد که برويم جای ديگر نهار بخوريم. به علت داشتن کوه و کمر آن جا برای جيم شدن و نوشيدن خيلی مناسب بود. به هر حال رفتيم و رئيس گروه يک منطقه در دشت صاف و مسطح انتخاب کرد. گاومون زاييد. باز کم نياورديم و از دو سه تا پرچين موجود استفاده کرديم. تا نهار را بدهند رفتيم و يک قوطی رو استاد کرديم . معدهها خالی خالی بود و بدمصب بدجور آمادگی جذب داشت. بعد در کمال پررويی رفتيم و سهم ناهار رو گرفتيم و گفتيم اينجا منظره خوبی نداره میريم اون طرف !!!! آقا قوطی اول را با ترس خورده بوديم ولی قوطی دوم ديگه ترس نداشت چون سرمون به اندازه کافی گرم شده بود. آدم وقتی بخواد مشروب بگيره، نمیگيره ولی حالا که نمیبايست بگيره گرفته بود و ول نمیکرد. شوخی شوخی و سر هيچ و پوچ گرفته بود و مرا از اين جهان به جهان ديگر رهنمون ساخته بود. فکر کنم در حالت عادی با خوردن دو سه برابر اين مقدار اتفاقی رخ نمیداد! وقتی وارد جمع شديم از بس آدامس اکاليپتوس چپونده بوديم اگر يک نفر از اعضا اين کاره بود بايد میفهميد چه غلطی کرديم. رفته بوديم تو جمع به ديوانه بازی خودمون میخنديديم. حس جالبی بود. خوشبختانه قيافهها تغييری نداشت فقط يکی از دوستام از بس خنديده بود چشماش مثل دو تا ياقوت شده بود (اخر تشبيه بود اين!!!) ديديم فايده نداره ول بکن نيست و مستی از سر نمیپرد. هر چی ترشیجات مثل آلوچه و ... دم دست بود خورديم ولی تأثير نداشت. و اين خود باعث شده بود بيشتر بخنديم. آنقدر خنديديم که يکی اومد گفت شما رفته بوديد اون پشت چی کار کرديد. ديگه داشت گندش در ميومد. مسئول جمع و جور کردن اون دو تا با من بود. همش در گوششون وزوز میکردند تا حواسشون سر جاش باشه ولی فايده نداشت. همونجا روی زمين دراز کشيده بودند. وقتی داشتيم میرفتيم به زور مرحمت کردند و اومدند تو اتوبوس. و تا خود تبريز نگرانی هر سه تامون مشکل رفع جاحت بود که به لطف نمازخوان ها و عنصری به نام دستشويی عمومی (مسجد سابق) حل شد!
بايد اعتراف کنم اين می نوشی از خريت دفعه قبل در شب هفتم محرم و جنب ملت ياحسين گو هم بيشتر حال داد. بابا کی میگه جمهوری اسلامی بده!
سعدی نصيحت نشنود بر جان در اين ره می رود / صوفی گرانجانـی ببند ساقی بيار آن جام را
Posted by dordikesh at
12:45 AM
|
Comments (5)
February 29, 2004
مملکت اسلامی اسلامی
اين جا ايران است ؛ ايرانی مثلاً از نوع جمهوری اسلامی يا به قول يکی از دوستان، قمحوری اسلامی! برابر هفتم محرم سال 1424 مصادف با 8 اسفند سال 82. اينجا (يعنی تبريز) اين محرم را خيلی جدی میگيرند. عموماً عمليات دسته روی! روز تاسوعا شروع میشود و عاشورا تمام ، ولی اينجا از همان اول محرم شروع میکنند تا در روزهای نهم و دهم به اوج برسد. شهر کم خاکستری رنگ بود با پارچههایسياهی که اين طرف و آن طرف چسباندهاند به سبزه هم آراسته شده! با توجه به اين که عيد نزديک است و درسهای دانشگاه چندان جدی نشده آدمی را هوس آن میشود که دم به دم برود بيرون، همچنان که ما ! با بچهها رفته بوديم بيرون و علیرغم محرم زدگی شهر ما به آنجايمان هم نبود و مشغول گشت و گذار بیهدف اما با هدف بوديم!!!!! و ديديم که هر چه به شب نزديکتر میشويم احساسات درونی مزخرفتر میگرديم. و اين گونه بود که پيشنهاد يکی از دوستان مبنی بر نوشيدن آب شنگولی در محرم بسيار مقبول افتاد! در قدم اول میبايست چيزی برای نوشيدن تهيه کرد که مسئولش من شدم : (تلفن)
- سلام علی جکسون !
-....
- ويسکی داری؟
- ...
- بابا ما که مشتری هستيم ارزون حساب کن ! دانشجويی !!
- ...
- باشه فلان جا ! ساعت فلان!
به همين راحتی! حالا تهيه مزه. دوستم رفته تو مغازه
و ماست و نوشابه (سودا) میخرد و از مغازهدار میپرسد :
- ديگه چی میخواد؟
- چيپس هم بايد بگيری !!!!!
به همين راحتی! بعد ديديم ضيافت توی محرم بايد درست و حسابی باشد. به قول معروف ، گر جهنم میروی مردانه رو! برای همين چون دوستم در خانه ، حياط + منقل داشت بند و بساط کباب هم راه اندختيم و با هم راهی خانه او شديم که يکی از خفنترين و متعصبترين محلههای تبريز هم بود. جای همگی خالی دور منقل نشستيم و به سلامتی رهبر نوشيديم و پنجاه متر آن طرفتر ملتی مشغول دسته روی بودند يا حسين و يا ابوالفضل میگفتند! و ما حال میکرديم! اميدوارم هميشه مشروبات ممنوع باشد تا خوردن اين گونهاش بيشتر حال بدهد!
به همين راحتی ! در مملکتی که کباده اسلام را میکشد و آن جای خود را برای امر به معروف و نهی از منکر جر میدهد میشود به آنجايشان خنديد! بله به همين راحتی! جالب ترين چيزی که توجهم رو جلب کرد هنگام سلامتی فرستادن بود و آوردن اسم حاضران جمع : مهدی ، محمدرضا ، امير علی و باز هم علی (غير از اسم بنده) همهی اسمها تلفيقی از اسم امامان بود. لعنت بر هر چه ... .
خلاصه در محرم و صفری که به قول خمينی (خُممِینِی) اسلام را زنده (زنده) نگه داشته است ، به واقع ما در همين راستا عمل کرديم. (نتيجهی استفاده ابزاری از دين و اشتباه گرفتن هدف دين يعنی خدا و [...] بازی آخوندها که بدون هيچ گونه دليل منطقی و بر خلاف قرآن مشروبات را حرام اعلام کردند!)
ايزد از ساغر سرشار نوشتان دهاد !
Posted by dordikesh at
02:04 AM
|
Comments (4)
February 21, 2004
بودن يا نبودن ؟

میخوام يک اعتراف تلخ بکنم. من آدم خيلی بیظرفيتی هستم و نتونستم جواب اعتماد خانوادهام رو بدم. اين همه امکانات بهم دادند که فقط درس بخونم. اما من ... . حالا تو فکرم چه جوری کارنامه فعاليت چهار ساله ( که تا حالا هيچ ازش نپرسيدهاند) در انتها بهشون ارائه کنم. دچار عذاب وجدان زيادی هستم. اين همه اصرار برای استقلال چه فايدهای داشت، جز خرج اضافه! هر چند خونه هم هيچ وقت بهم نمیگفتند بالا چشمت ابروست ولی حداقل ديگه نمیگذاشتند که از 24 ساعت 20 رو بخوابم! هيچ کاری نکردم. هيچ کاری. وسوسههای زيادی دارم که همه چيز رو تعطيل کنم بشينم فقط درس بخونم. مثل اين خرخونها که دست چپ و راست خودشون رو بلد نيستند. وبلاگ تعطيل، اينترنت تعطيل، کامپيوتر تعطيل، ورزش تعطيل، کلاسهای جانبی تعطيل و هم چيز تعطيل و درس و درس و درس! تو دوراهی هستم. بودن يا نبودن؛ مسئله اينست!
نکته : عکس رو قبلاً گذاشته بودم ولی اين بار سخت لازم آمد!
Posted by dordikesh at
10:28 PM
|
Comments (2)
February 09, 2004
پسر همسايه سابق
امشب از اون شبهاست که شايد هيچ وقت تو عمرم از خاطرم نره. هیچ وقت! اون قدر هم خصوصيست که نمیتونم بگم ولی جالبه. کاش روم میشد. بی خيال!
از سوم ابتدايی يه همسايه ديوار به ديوار اومد برامون که يه پسر تقريباً هم سن و سال با من داشت. تا همين 1 ماه پيش همسايه ما بودند. در وصف روابطمون همين بس که هميشه با سوت هم ديگه رو صدا میکرديم (مثل اسکيپی!) و کل همسايهها میدونستند که اگر صدای همچين سوتی اومد ما فیالفور دم در هستيم! اين روابط به طور خيلی حاد ( که البته طبق روال دچار افت و خيز و قهر و آشتی هم میشد) ادامه پيدا کرد تا اين که دانشگاه شروع شد و جدا شديم و روابط کم شد. کم شد و کم شد تا به به تيرگی گراييد! اون قدر که در آخرين ديدار تا در چند ساعتی که با هم بوديم حرف کم آورديم. در حالی که سابق بر این به زور ما رو از هم جدا می کردند. هميشه هم برای من درد و دل میکرد و از اين که من براش اين کار رو نمیکردم شاکی بود (البته من هیچ گاه تو عمرم اين کار برای کسی نکردم جز وبلاگم!). خلاصه روابط خاطره انگيزی بود که در چند سال اخير کاملاً نابود شده بود. اوضاع روحی اون هم به هم ريخته شده . چون هم در کنکور بد آورد و هم عاشق دختری شد که خانوادهاش قبولش نداره و صدای دعواهای خانوادگشيشون سر اين قضيه هميشه تو خونه ما بود!
کلی غصهام گرفته بود که امشب که میريم خونشون چه جوری با هم اصلاً صحبت کنيم چه برسه به روابط دوستانه مثل گذشته. اما خدا رو شکر اوضاع جوری پيش رفت که سر صحبت به راحتی باز شد. و چيزی نگذشت که خاطرات فوقالعاده 7-8 سال با هم بودن دائم به مدد اومد و اواخر ديگه حيفمون ميومد شب تموم بشه! وای که مرور خاطرات گذشته اعم از تلخ و شيرين چه حالی می ده! اين احساسات نوستالژيکی چقدر زيباست!
تو صحبت های ضمنی بروز داد که بين دل و خانواده گير کرده. نمی دونم چرا دلم میخواست مثل گذشته بهم اعتماد می کرد. مثل وقتی که اولین احساسات عاشقيش رو برام تعريف می کرد و من با اون ذهن خام و بی تجربه سعی می کردم کمکش کنم. آدم منطقی بود. نمی دونم چی شده که عاشق دختری شد که از نظر اجتماعی و فرهنگی خیلی نسبت به خانوادشون پايينه. فکر می کنم بتونم کمکش کنم چون با پدرش هم روابط خیلی خوبی دارم. هر چند کله شقه ولی فکر کنم بشه نرمش کرد. حس غريبيست. فقط به خدا میسپارمش! (تو پرانتز بگم که نصيبمون اما از اين همه هيچ ، يه سوت قوی داريم جفتمون که هر آهنگی رو باهاش می تونيم بزنيم!)
و در آخر ، برای اين که ابراز وجود کنم که من هم ديگه از اين ها دارم این رو به رنگ آبی می نويسم !!!
Posted by dordikesh at
03:45 AM
|
Comments (5)
December 26, 2003
معافيت سربازی يا نظام وظيفه يا هر جيز ديگه
خوب بالاخره امروز بنده از شر خدمت به نظام کفر و جهل و جور فعلی ايران معاف شدم. بالاخره اين کارت صاحب مرده ما بعد از طی کردن کلی بوروکراسی و کاغذبازی به دست بنده رسيد. نمی دونم خوشحال باشم يا ناراحت؛ ولی وقتی همه از من شيرينی میخوان حتماً بايد خوشحال باشم. با اين که تمام کارها قانونی و مطابق شرايط دفترچههای خودشون بود واقعاً طی کردن مراحل قانونيش صبر ايوب می خواست!!
راستش تمام زحمتش رو ابوی گرامی کشيد. هر روز میرفت قسمت نظام وظيفه و فقط در جريان بودم که برای طی شدن سريع کارهای صددرصد قانونی (مثل همه سازمان های اداری ديگر) کلی رشوه درخواست کرده بودند و با رشوه حتی قسمت تحقيق رو هم بیخيال شدند! روز آخر که بايد کمسيون تشکيل میشد که آقايون فتوا بدهند که معاف هستم يا نه من هم بايد رفتم. بابام که زودتر رفته بود زنگ زد گفت داری ميای اون ريش [...] رو بزن بيا که گير ندهند (با اين که مورد معافی راه گير دادن نداشت و مجبور به پذيرش بودند). من هم که کلی برای ريش گرامی زحمت کشيده بودم با اکراه قبول کردم. شنيده بودم يه بنده خدا رو به خاطر موهای بلندش رد کرده بودند. خلاصه من هم کاسه داغ تر از شدم يه ته ريش کلی گذاشتم و شلوار پارچهای پوشيدم و يک پيرهن هم انداختم روش (D:) و با هزار سلام و صلوات راهی شدم. وارد اداره که شدم دچار يأس فلسفی شدم. در و ديوار کثيف علی رغم تازه ساخت بودن ساختمان و ارباب رجوعهای علاف (که متأسفانه چون همه برای معافی بچههای خودشون اومده بود عموماً بالای 50 -60 رو داشتند و با خستگی مشهود در چهره در راهروهای بدون صندلی ايستاده بودند) واقعاً فضای بدی رو به وجود آورده بود. همه اينها به کنار، کارمندان ريش و پشمی و عموماً دهاتی که در اون گرمای هوا بوی عرق از يک متريشون قابل استشمام بود ديگه شرايط رو غير قابل تحمل میکرد. وقتی حالت بدتر می شد که همه مجبور بودند در مقابلشون کرنش کنند. مثلاض میديدی يکی از اون سربازها يا يه خرده بالاتر داد می زد فلانی (با 50 سال سن) برو خودکار بخر بيارو اونم میگفت چشم!
خلاصه برای کار پنج دقيقهای ما رو سه چهار ساعت معطل کردند. چون بعدش هم يک کار ضروری داشتيم و هر چه سريع تر بايد میرفتيم، علافيش وافعاً کسالت آور شده بود. مشکل اين جاست که در ادارات ايران چون همه کارمندان تازه به دوران رسيده و تا حدود بسيار زيادی احمق و بیفرهنگ هستند آدم نمیتمونه کوچکترين حرفی بهشون بزنه و گرنه لج میکنن و کارت میمونه. يه صحنه بابام به يکی از سرکار مرکارها گير داد که پس کی ما رو میفرستی تو. اون احمق که نصف بابای بنده سن نداشت شروع کرد به داد و بيداد. من که ديدم باباهه به خاطر اين که کار بيخ پيدا نکنه کوتاه اومده کلی حرص خوردم. دلم میخواست برم يکی بزنم زير گوش اون مرتيکه و بی خيال معافی بشم . چی کار کنم که تو اين جامعه بين بد و بدتر بايد انتخاب کنی و گزينه ديگهای