در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

June 04, 2005

شاملو و خمینی

اين شعر رو از اين سايت معظم دريافتم. غلط نکنم احمد شاملو برای خمينی گفته ! خوب فکر کنم بی مناسبت با امروز (چهاردهم خرداد) نباشه !

عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.

شعر از احمد شاملو

Posted by dordikesh at 12:34 AM | Comments (1)

February 25, 2005

پند حافظ

 از چـار چيز مــــگذر  ، گـــر عـاقــلی و زيـرک
امن و شراب بيغش ، معشوق و جای خالی


خوب نيازی به تفسير نيست. ولی من نمی‌دونم ايرانی‌ها خودشون عاقلند که نادانسته توصيه حافظ را جامه عمل می‌پوشانند يا اينکه آدمانی بی‌فکر هستند که صرفاً به پند حافظ عمل می‌کنند !! ها ؟


پی نوشت : همين الان ياد اين شعر سعدی افتادم گفتم شايد پر بيراه نباشه :


بيا تا يک زمان امروز خوش باشيم در خلوت
که در عــالم نمی داند کسی احوال فــردا را

Posted by dordikesh at 11:57 PM

February 05, 2005

در طلب

موقعی که آدم نمی‌خواد (همون نبايد) بنويسه هی اين کرم نوشتن تو وجود آدم جفتک می‌زنه ! برای اين که وقت گرانبارم رو از دست ندم و چيزی هم نوشته باشم تصميم گرفتم فال حافظ امسالم در شب يلدا رو بنويسم ! ديدم هر چی بخوام از ناملايمات روحی و روانی خودم بنويسم خلاصه و چکيده اش می شه اين غزل ! فالش رو کسی گرفت که از عشقش به حافظ همواره حس می گرفتم ! اميدوارم ازش جلو بزنم !!!! فقط دو تا توضيح در مورد بيت سوم بدم! اورنگ کسی بوده که معشوقی داشته با نام گلچهر ! و داو هم از اصطلاحات قمار هست که بيانگر ميزان سرمايه گذاری است!



عـمريسـت  تا  من  در  طلب  هر  روز  گامی می‌زنم
دسـت  شفاعـت  هر  زمان  در  نيک  نامی  می‌زنم
بی  ماه   مـهرافروز   خود   تا   بـگذرانـم   روز   خود 
دامی  به  راهـــی  می‌نهم  مرغی به دامی می‌زنـم 
اورنـگ  کو   گلـچـهر   کو   نقـش   وفا   و   مـهر   کو
حالی   مـن   اندر   عاشقی   داو   تـمامی  می‌زنـم 
دانـم   سر   آرد   غـصـه   را   رنگين   برآرد  قـصـه  را 
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم  
تا بــو  کـه  يـــابـم   آگـهی  زان  سايه   سرو  سـهی 
گلبانگ  عشق  از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم 
هر   چـند   کان   آرام   دل   دانم  نـبـخـشد  کام  دل 
نـقـش    خيالی    می‌کشـم   فال   دوامی   می‌زنم
با  آن  کـه  از  وی  غايبم  و ز  می چـــو حافـظ تايبـم 
در   مجـلـس   روحانيان   گـه   گاه   جامی  می‌زنـم 


توضيح : نمی دونم دلم ديونه کيست  /  اسير نــرگس مستونه‌ی کيست


            نـمی دونـم دل ديــونـــه‌ی ما  /  کجا می گردد و در خونه کيست

Posted by dordikesh at 03:29 AM

January 11, 2005

از فشار درس

من دارم می‌رم که داشته باشم امتحانات رو! خواستم فضا رو سنگين کرده باشم ! در همين حد! الان هم پريشانم ولیکن بی‌خيال !


اين شعرای ايرانی تمامی ندارند. به طرف هر کی می‌ری می بينی لامصب کلی حرف داره که تو رو اندر کف بذاره ! اين نظامی هم از کار درست هاست. اين هم شعری برای خالی نبودن عريضه از او ! از آلبوم شورانگيز ساخته‌ی حسين عليزاده و با صدای شهرام (البته از نوع ناظری ؛ نه شب پره ، نه صولتی و نه کاشانی):

مرا گويی که چونی؟ چونـم ای دوست؟
جگر پر درد و دل پر خـــونـــم ای دوست
حــديــث عــاشــقــی بر مــن رهــــا کن
تو ليلی شو که من مجنونم ای دوست

Posted by dordikesh at 09:26 PM

November 08, 2004

اشعار منتسب !

يک چيزی هست که بی ربطه ولی فکرم بهش مشغول شده .اخيراً مشکلاتی با ابوسعيد ابوالخير و اشعارش منتسب بهش پيدا کردم. کل اطلاعات ما از اين عارف بر می‌گرده به حکايات يکی از شاگردانش از او. از خيلی منابع مطلع شنيدم که اين بنده خدا اصلاً شعر نمی‌گفته و فقط يک بيت شعر ازش يادگار مونده که متأسفانه يادم نيست ولی فقط مفهوم داشت و زيبا هم نبود. حالا رسم شده هر شعر عرفانی که نمی‌دونن مربوط به چه کسی هست منسوبش می‌کنند به ابوسعيد، اگر دو بيتی باشد و به مولانا، اگر تو مايه‌های قصيده و ... اين ها باشد. به هر حال به ابوالخير که نمی‌آمد که شعرهايی زيبا بگه. اگر حکاياتش رو خونده باشيد با هر حرفی که می زد و هر کاری که انجام می داد ، مريدان و شاگردانش ناله‌ها و فغان‌ها می کردند . تو اون وضعيت شلوغ ديگه چه کسی حال شعر داره ؟ ها ؟  ;) علی ایّ حال اين شعرها رو از ابوسعيد ابوالخير يافتم .

اوليش تو کتاب ادبيات دبيرستان بود.. خيلی زيبا هست و بيشتر منسوب به مولانا می دونن تا ابوسعيد :

از شبنم عشق خــــــاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
ســر نــشـتر عـشــق بر رگ روح زدند
يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد
دومی جناب ناظری خونده در نوار حيرانی که باز هم منسوب به او هست :

تا آب شدم ســــراب ديدم خود را
دريــــا گشتم حبـاب ديدم خود را
آگـاه شدم ، غــفلت خود را ديدم
بيدار شدم به خواب ديدم خود را
اما دوتاش رو هم مرحوم ايرج بسطامی در نوار راست‌پنج‌گاه (1) (که بعد از مرگش منتشر شد) خونده که اصلاً ننوشتند منسوب و رسماً اعلام کردند شعر از ابو سعيد ابولخير !!!!! ولی انصافاً دوميش فوق العاده زيباست . حالا هر کی گفته!

ای عشق به درد تو سری می‌بايد
صيد تو ز من قوی تـــــری می بايد
من مرغ به يک شـعـله کبــابم بازآ
کــيـــن آتش را سمندری می بايد
و

چون دايره ما ز پوست پوشان توايم
در دايـــره حــلــقه بـه گـوشان توايم
گـر بـنـوازی ز جـــان خــروشان توايم
ور ننوازی هم از خـــمــــوشان توايم

حالا که بحثش شد بد نيست انتقاداتی چند بکنم از شرکت «چهارباغ» که آثار ايرج بسطامی رو پخش می‌کنه و واقعاً بعد از مرگش در زلزله بم شورش رو درآورد. خوب اولين کاری که کرد اين بود که بلافاصله اثر‌های قبلی اين خواننده رو دوباره منتشر کرد چون می‌دونست مردم ايران کمی مرده پرست تشريف دارند. اما به چه کيفيتی! اولاً که اصلاً جلد نوار رو عوض کرد و طرح مزخرف و ساده و البته بیخود رو انتخاب کرد تا سريع بتونن بدن بيرون . و جالب اين جا بود که در فهرست تصانيف و آوازهای نوار هم اشکالات ترتيبی وجود داشت. روی جلد هم عکس بزرگ ايرج بسطامی رو گذشتند تا مردم بيشتر بخرند. دقيقاً يک کار تجارتی که فقط پول مد نظرشون باشه و لاغير ! البته مرامی هم بخرج دادند و در درون نوار مژده بهار (که از بهترينهای بسطامی هم هست) شعری از دکتر عباس اسماعيلی گذاشتند که
بخون ايرج صدايت دلنشينه / دل شيدای من در کمينه ......
کند در کهکشون ای بم مقيمت / صدای ايرج و شعر حکيمت

امــا کـار اين جـا تموم نشد و دو تـا نـوار جديد (به عنوان اثر منتشر نشده) دادنـد بـيـرون (راست‌پنج‌گاه (1) و (2) )  که مربوط به کنسرت‌هاش بودند. در پس زمينه تصويری از ارگ بم بود و بعد چهره‌ای از بسطامی و البته مشکاتيان . اين شعر ابوسعيد رو هم تو اين نوار بود که به ضرس قاطع نوشتند از اوست !!! اما جالب‌تر آن که رو صفحه اصلی جلد نوار نوشتند راست‌پنج‌گاه (1) و بغلش ، راست‌پنج‌گاه (2). خوب ديگه خودتان مفصل خوانی کنيد که چقدر رئيس محترم اين شرکت هدف خير داره و به [...] خنديده اگه هدفش خدمت به جامعه فرهنگ و بم و جناب بسطامی بوده باشه ! )-X

Posted by dordikesh at 03:59 AM

August 17, 2004

زندگی خروسی

كوه بلندی بود كه لانه عقابي با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت. يك روز زلزله ای كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكی از تخم ها از دانه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسيد كه پر از مرغ وخروس بود. مرغ و خروس ها می‌دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيری داوطلب شد تا روی آن بنشيند و آ ن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولی نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چيزی از درون او فرياد ميزد كه تو بيش از اين هستي !
تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازی می كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج می گرفتند و پرواز مي كردند . عقاب آهي كشيد و گفت ای كاش من هم می توانستم مانند آن ها پرواز كنم. مرغ و خروس‌ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسی و يك خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز می كردند خيره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می‌برد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن ميگفت به او می‌گفتند كه روياي تو به حقيقت نمی پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد. 
بعد از مدتی او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسي ، از دنيا رفت.هر گاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروس ها فكر نكن.


تذکار : نمی‌دونم اين مطلب زيبا متعلق به کدام انسان خردمند هست! صرفاً می‌تونم از دوستی بس گرانقدر بابت آشنايی بنده با اين مطلب تشکر کنم !

Posted by dordikesh at 11:08 PM | Comments (1)

August 09, 2004

قاصدک

از خوانده‌های جناب شجريان (و از سروده‌های جناب اخوان ثالث) که بسی ما را محظوظ می‌دارد و متأسفانه وصف حال خودم نيز هست!

 
قاصدک ! هان ،  
چه خبر آوردی؟
از کجا ، از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ! اما ، اما ... !
گِرد بام و در ِ من بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نيست مرا !
نه ز  ياری - نه ز ديار و دياری- باری،
برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من، همه کورند و کرند .
دست بردار از اين در وطن خويش غريب !
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
که دروغی ، تو دروغ ؛
که فريبی تو فريب !
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای‌وای!
راستی آيا رفتی با باد ؟
با تو ام آی کجا رفتی ؟ آی ... !
راستی آیا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی ؟
در اجاقی -طمع شعله نمی‌بندم-  اندک شرری هست هنوز ؟
قاصدک ، قاصدک ، قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز ،
در دلم می‌گريد !!

Posted by dordikesh at 02:48 AM | Comments (3)

March 30, 2004

علت ديوانگی

پزشک قانونی به تيمارستان دولتی سرکشی می‌کرد، مردی را ميان ديوانگان ديد که به نظر خيلی باهوش می‌آمد ، او را پيش خود خواند و با کمال مهربانی پرسيد که شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟

مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختر هيجده ساله‌ای داشت. يک روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز ، زن من مادرزن پدرشوهرش شد، چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود ، پسری زائيد  ، اين پسر برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال نوه زنم  از اين قرار نوه بنده هم می‌شد، و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده پسری هم زائيد، و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمناً مادر بزرگ او شد ، در صورتی که پسرم برادر مادر بزرگ خود و ضمناً نوه او بود ، از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم ، خواهر پسرم می‌شود بنده ظاهراً خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمناً من پدر ِ مادر و پدربزرگ خودم هستم ، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است ، آقای دکتر اگر شما به چنين مصيبتی گرفتار می‌شديد کارتان به تيمارستان نمی‌کشيد ؟

مارک تواين

Posted by dordikesh at 06:25 PM | Comments (3)

February 01, 2004

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.

معينی کرمانشاهی

Posted by dordikesh at 04:39 PM | Comments (8)

November 30, 2003

بحر طويل

علی‌رغم تمام افتخاری که به ايران و ايرانی می‌کنم ولی از يک چيز ايران خيلی بدم مياد ، اونم موج گرايی در مردمان جامعه است. هميشه وقتی به يک سمت سوق پيدا می‌کنيم ، چيزهای ديگه رو فراموش می‌کنيم. يه موقع همه دم از سهراب سپهری می‌زدند ، بعد يه خرده مشيری شد و حالا همه جا شعرهای فروغ! يه مدت همه شريعتی ، بعدش معلوم نيست ستاره بخت چه کسی بدرخشه!
يکی از سبک‌های شعری ايران که بايد بهش افتخار کرد ولی بسيار مهجور مونده بحرطويله. به قول يکی از دوستان ما سال‌ها پيش موسيقی رپ (RAP) رو داشتيم ولی جاهای ديگه سردمدارش هستند همچنان که ما سردمدار موسيقی همراه با ورزش(ورزش باستانی) بوديم ولی الان غربی‌ها به صورت جدی دارن دنبالش می کنن! بحر طويل هر چند بيشتر يا کلاً برای بيان طنز به کار ميره و در سطح ادبيات کلاسيک نيست ولی بی توجهی ما خيلی زيادتر از حدّه.
در هر حال بد نديدم در اين جو زدگی عمومی يه بحر طويل از شاعر و طناز توانای خودمون ابوالقاسم حالت بگذارم. در پاره‌ای ‌از اوقات از توانايی او در رديف کردن اين همه قافيه که با سرعت نسبتاً زياد و با آهنگ بايد خونده بشه حيرت زده می‌شم! شاعری بود که هيچ گاه قافيه‌اش به تنگ نميومد و طبعاً خودش به جفنگ! اين بحر طويل رو از کتاب «بحر طويل‌های هدهدميرزا» گرفتم. اول کتاب رو با اين ريتم شروع می کنه : دوستان آمده‌ام باز، که اين دفتر ممتاز، کنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را کنم آغاز به تسبيح خداوند تبارک و تعالی که غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است ... (الخ).
يادش گرامی باد!

اتاق جادو

آن شنيدم که يکی مرد دهاتی هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسيار مديدی و تقلای شديدی به کف آورد زر و سيمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسين و تعجب نگران گشت به هر کوچه بازار و خيابانی و دکانی.
در خيابان به بنايي که بسی مرتفع و عالی و زيبا و نکو بود و مجلل، نظر افکند و شد از ديدن آن خرم و خرسند و بزد يک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار که آن چيست؟ برای چه شده ساخته، يا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان ديد زنی پير جلو آمد و آورد بر آن دگمه‌ی پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به يک باره چراغی بدرخشيد و دری وا شد و پيدا شد از آن پشت اتاقی و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنه‌ی جالب نگران بود، ز نو ديد دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و اين مرتبه يک خانم زيبا و پری چهره برون آمد از آن، مردک بيچاره به يک باره گرفتار تعجب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه جوان خيره شد و ديد که در چهره‌اش از پيری و زشتی ابداً نيست نشانی.
پيش خود گفت که : « ما در توی ده اين همه افسانه‌ی جادوگری و سحر شنيديم، ولی هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در اين شهر نمايند و بدين سان به سهولت سر يک ربع زنی پير مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزين پيش، نبودم من درويش، از اين کار ، خبردار، که آرم زن فرتوت و سيه چرده‌ی خود نيز به همراه درين جا که شود باز جوان آن زن بيچاره و من هم سر پيری برم ازديدن وی لذت و ، با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند، که در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پيرزنی زشت، برون آيد از آن خانم زيبای جوانی!»

Posted by dordikesh at 03:11 AM | Comments (0)

October 23, 2003

دو در بازی !!

خوب نمی‌دونم کلمه‌ی «دو در» کردن يا «دو دره» بازی که در صحبت‌های رايج امروز نقش مهمی ايفا می‌کنه از کی وارد زبان ما شده. برای افراد سن بالا يا افراد خارج از کشور بايد بگم اصولاً «دو در» کردن به نوعی می‌شه دزدی کردن. مثلاً کسی چيزی به شما می‌ده بر نمی‌گردونين و می‌گين از فلانی دو در کردم. يا افرادی مثل من وقتی سر کلاس نمی‌رن، می گن فلان کلاس رو دو در کردم .
امروز مِيلی به دستم رسيد که ريشه اين کلمه محبوب نسل جديد رو بيان می‌کرد! ديدم بد نيست که بذارمش اين جا! شعر از حضرت مولاناست!

ترا بــر در نـشــاند او به طـــراری کـه می آيم
تو منشين منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

تبصره :
با عرض ارادت به دوستانی که لطف کردند و از چند وقت پيش نظراتی دادند و من نتونستم بهشون سر بزنم.خيلی سرم شلوغه. به بزرگی خودتون ببخشين. اصلاً من آدم دو دره بازی نيستم!!!

Posted by dordikesh at 02:52 AM | Comments (2)

October 09, 2003

مناظره شاعرانه!!

پيش گفتار : حتماً برای شما هم روزانه کلی e-mail مياد که بعد از ده بيست فوروارد تازه به دست شما می‌رسه که معلوم نيست نويسنده و يا طراحش کيست. در هر حال مطلب زير همين جوری به دستم رسيده که ازش خيلی خوشم اومد ( هر چند تيکه آخرش يه نمه لوسه!). تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد!!

حافظ
اگـر آن تـــرک شــيــرازی بــه دســت آرد دل مـا را
بــه خـال هـنـدویــش بخـشـم سمرقـنـد و بخارا را

پاسخ صائب تبریزی
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مــا را
بــه خــال هنــدویـش بخـشم سـر و دسـت و تـن و پــا را
هر آنکس چيز می بــخــشد، ز مال خـويـش می بخشـد
نـه چـون حـافظ کـه مـی بــخشــد ســمرقـند و بـخـارا را

پاسخ شهریار
اگـــر آن تــرک شــيـــــرازی بــــه دســـــت آرد دل مــــا را
بــــه خـــال هــنــدویــش بــخشــم تــمـــام روح و اجزا را
هـر آنـکـس چيز می بــخــشــد، بـسان مــرد می بخشد
نــه چـون صائـب کــه می بخشد سر و دست و تن و پا را
ســـر و دســـت و تن و پـــا را بـــه خاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شــيــرازی کــه بـــرده جـــملـه دلها را


پاسخ عصبانی مزاج
اگــــر آن تــــرک شــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مـــا را
دهــانــش ســرويــس خـواهم کرد ، که برگرداند دل ما را

Posted by dordikesh at 01:47 AM | Comments (7)

September 22, 2003

دُرد و درد‌کشی

شراب تلخ هر چند قبلاً در توصيف يکی از محبوب ترين اشعار حافظ (از نظر خودم) کم و بيش به توضيح در رابطه با دُرد و دردی کشی پرداختم ولی به توصيه يکی از دوستان بد نديدم يه خورده کامل‌ترش کنم!فقط بايد اين نکته رو بگم بنده ادعای درد‌کشی ندارم، چه لغوی و چه استعاری و صرفاً علاقه‌مند به مفهومش هستم و ساعی در راه رسيدن به لياقت اطلاقش!!!


در لغت دُرد به معنای ماده‌ی کدری که در قعر ظرف مايعات تشکيل می‌شود ، می‌باشد؛ ولی بيشترين استعمال اين لغت برای شراب و ته نشينی‌های خم شراب است. حالا به کسی که قرار باشد دُرد شراب را بنوشد می‌گويند دردکش يا دردی‌کش يا دردی‌آشام و ... . ولی در ادبيات فارسی ايران اين لغت خيلی بيشتر از يک لغت معمولی به کار رفته است. با توجه به زلالی مايعات در بالای ظرف و کدری پايين ظرف گهگداری از اين تعبير آن نيز استفاده کرده اند. ولی استفاده اصلی از اين لغت مربوط به وقتی است که قرار باشد مفهوم رند (در اشعار حافظ) را داشته باشد یعنی کسی که سر و سرّی با مِی و ميخانه و ساقی (منظور وجه کناييست) داشته باشد و از زهد خشک و ملال آور به دور باشد؛ يعنی کسی که عاشق حضرت دوست باشد نه پيرو کورکورانه شرع و دين و سنت ( چهرهای منفور حافظ). چون دردکشی کار هر کسی هم نيست (به علت طعم تندش) از اشعار حافظ برمياد که هر ميخانه و پيرميخانه شايد يک دردی‌کش داشتند . به نظر من بايد مفهوم دُرد را در اشعار حافظ و بقيه جستجو کرد!!


پير ميخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خويش
کــه مــگـو حــال دل سوخـــتـه با خـــامی چـنـد (حافظ)

ساقيا می‌ دِه، که ما دُردی‌کش ميخانه‌ايم
با خــرابـــات آشنــــاييم، از خــرد بيگانه‌ايم (سعدی)

عبـوس زهـد به وجه خـمـار نـنـشيند
مريد خرقه‌ی دُردی‌کشان خوش‌خويم (حافظ)

درد غـم بـايـدم نه صاف طـرب
زانکه با دُردنشين قرين باشم (خاقانی)

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگير
که نداند جز اين تُحفه به ما روز اَلست (حافظ)

به حلاوت بخورم زهر که شاهــد ساقيست
به ارادت بکشم دُرد که درمان هم از اوست (سعدی)

پس سليمان گفت ای هدهد رواست
کز تــو در اول قــــدح ايـــن دُرد خاست (مولانا)

چــل سال بيش رفـت کـه من لاف مــی‌زنم
کـز چــاکـــران پــيـــر مُـــغـــان کـــم‌ترين منم
در حـــــــــق مــن به دُرد‌کشی ظــــن مبـــر
کـالوده گــشـــت خرقه ولـــی پـــاکـــدامـنـم (حافظ)

Posted by dordikesh at 06:31 PM | Comments (3)

August 22, 2003

فرياد

مشت مى كوبم بر در
پنجه مى سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چيز
بگذاريد هوارى بزنم:
-آى!
با شما هستم !
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايى مى گردم:
لب بامى،
سر كوهى،
دل صحرايى
كه در آن جا نفسى تازه كنم.
آه!
مى خواهم فرياد بلندى بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفتهء چند" !
چه كسى مى آيد با من فرياد كند؟

(فريدون مشيرى)

Posted by dordikesh at 12:04 AM

July 25, 2003

رد پای خداوند

ديشب رؤيايی داشتم :
خواب ديدم بر روی شن‌ها راه می‌روم،
همراه با خود خداوند.

و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگيم را، مانند فيلمی می‌ديدم.
همان‌طور که به گذشته‌ام نگاه می‌کردم،
روز به روز از زندگی را؛
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد،
يکی مال من و يکی از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.
آن‌گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط يک ردّپا وجود داشت ...
اتفاقاً ، آن محل‌ها مطابق با سخت‌ترين روزهای زندگيم بود،
روزهايی با بزرگترين رنج‌ها ، ترس‌ها دردها و ...
آن‌گاه از او پرسيدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ايّام زندگيم با من خواهی بود
و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می‌‌کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فزرندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
نه حتّی برای لحظه‌ای ،
و من چنين نکردم.
هنگامی که در آن روزها ، يک ردّپا بر روی شن ديدی،
من بودم که تو را به دوش می‌کشيدم."

فرهنگ عاميانه برزيلی

---------------------------------
معمولاً مطالب رو کامل از ديگران نمی‌گذارم ولی امروز که بعد از مدتی چشمم بهش افتاد ، ديدم الام موقع اينه!!

Posted by dordikesh at 03:01 AM | Comments (8)

May 19, 2003

گفتگو با خداوند


در رؤياهايم ديدم که با خدا گفتگو می‌کنم
خدا پرسيد:" پس تو می‌خواهی با من گفتگو کنی؟"
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت داريد"
خدا خنديد : " وقت من بی‌نهايت است...
در ذهنت چيست که می‌خواهی از من بپرسی؟"
پرسيدم : " چه چيز بشر شما را سخت متعجّب می‌سازد؟"
خدا پاسخ داد: "کودکی‌شان،
اينکه از کودکی خود خسته می‌شوند،
عجله دارند بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدّت‌ها، آرزو می‌کنند که کودک باشند،
... اينکه آن‌ها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به دست آوردند
و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اينکه با اضطراب به آينده می‌نگرند
و حال را فراموش می‌کنند
و بنابراين نه در حال رندگی می‌کنند و نه در آينده
اينکه آن‌ها به گونه‌ای رندگی می‌کنند که گويی هرگز نمی‌ميرند،
و به گونه‌ای می‌ميرند که گويی هرگز زندگی نکرده‌اند."
دست‌های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کرديم
و من دوباره پرسيدم:
"به عنوان يک پدر،
می‌خواهی کدام درس‌های زندگی را فرزندانت بياموزند؟"
او گفت : "بياموزند که آن‌ها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه‌ی کاری که آن‌ها می‌توانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند،
بياموزند که فقط چند ثانيه طول می‌کشد تا زخم‌های عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم، ايجاد کنيم
امّا سال‌ها طول می‌کشدتا آن زخم‌ها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترين‌ها را دارد،
کسی است که به کمترين‌ها نياز دارد.
بياموزند که آدم‌هايی هستند که آن‌ها را دوست دارند،
فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند که دو نفر می‌توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافی نيست فقط آن‌ها ديگران را ببخشند،
بلکه آن‌ها بايد خود را نيز ببخشند."
من با خضوع گفتم:
" از شما به خاطر اين گفتگو منشکرم.
آيا چيزی ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟"
خداوند لبخند زد و گفت:
" فقط اين‌که بدانند من اين‌جا هستم".
"هميشه"

نمی‌دونم نويسندش کيه؛ می‌خواستم چندجاش رو دست‌کاری کنم برای رعايت امانت نکردم. عکس هم مربوط به Jim Warren هست.

Posted by dordikesh at 06:12 PM | Comments (7)

April 24, 2003

گناهی پر ز لذّت

 فروغ
نمی‌خوام وبلاگ اين ‌جور به نظر برسه که در مورد شعر و شاعريست ولی خوب فعلاً اينا به ذهنم اومده. اين‌جا به قول معروف از هر دری سخن خواهد بود.

شک ندارم بهترین شاعر زن ایران پروين‌ اعتصامی هست. ولی در مورد دومی شک دارم. فعلاً فروغ فرخزاد رو کاندید کردم.وجه تشابه اين دو اينه که هر دو در سنين جوانی دار فانی رو وداع گفتن! بقيه شاعرهای زن همه شعرهاشون در مورد انقلاب و امثالهم هست پس از نظر من بوی ريا میده.
در مورد فروغ فرخزاد بايد بگم که او و برادرش فريدون فرخزاد پدری نظامی داشتند(اگه اشتباه نکنم ).اولی از بهترين شاعران معاصر و دومی بهترین show man ايران قبل از انقلاب که بعد از انقلاب به خاطر حرف‌های سياسی ترور شد. از یه پدر نظامی همچين بچه‌هايی عجيب نيست؟ نکته‌ای که در مورد فروغ همواره به ذهنم خطور می‌کنه اينه که آدمی تنها و منزوی بوده و به واسطه رفاهی که داشته اصلاً شعرش يه خورده فرق می‌کنه با ديگر شاعران.شعر زير رو که خوندم خوشم اومد.فقط همین. فکر بد نکنين!!!
اگه قسمت داخل کروشه حذف بشه میتونه از جانب همه خونده بشه و فراجنسيتی می‌شه!!

گنه کردم گناهی پر ز لذّت
در آغوشی که گرم و آتشين بود
[گنه کردم ميان بازوانی
که داغ و کينه جوی آهنين بود]
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب‌هايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق :
ترا می خواهم ای جانانه‌ی من
ترا می‌خواهم ای آغوش جانبخش
نرا ، ای عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بر روی سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهی پر ز لذّت
کنار پيکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می‌داند چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش

راستی تا يادم نرفته، يکی از دوستان تذکر به جايی در مورد قسمت شرح حال خويش داد که دستش درد نکنه.مرسی! به زودی کامل‌ترش می‌کنم.

Posted by dordikesh at 11:38 PM | Comments (2)

April 13, 2003

از محبوب‌ترين‌های حافظ

عاشق و باده‌ی شبگير
همیشه از افرادی که کبّاده حافظ می‌کشند و می‌گند ما عاشق حافظیم و اصلاً زندگیه و ... بدم میاد. ولی خودم می‌گم عاشقشم نه به خاطر همه اشعارش.من فوقش پنج تا غزلش رو حفظ باشم و مثلاً ده تاشو دقیق بفهمم امّا همین هم شدیداً باعث طرفداری من از حافظ شده.الان می‌خوام یه شعرش رو بنویسم که محبوب‌ترین برای من و فکر کنم در نظر دیگران هم از بهترین‌ها باشه.البته از وبلاک‌هایی که یه post خودشون رو شعر می‌ذارند بدم میاد ولی این خداییش هم زیباست و هم لازم. قبلش یه توصیحات کوچولو می‌دم که قشنگ جا بیفته.
در اشعار حافظ همواره زاهد(همون آخوند فعلی) از منفورترین چهره‌ها بوده که افرادی خشک‌نظر و غیرقابل انعطاف معّرفی شده.در برابر اون حافظ افراد رند رو معرفی می‌کنه که از عاشقان واقعی حضرت دوست هستند و اصطلاح دردکشان هم به این افراد اشاره می‌کنه.اما دُرد در لغت به معنای ته شراب هست.به گفته دبیر ادبیاتمون به ته گیلاس شراب و به گفته یه شراب ساز مواد جمع شده در ته ظرف‌های شراب سازی.خیلی هم مهم نیست.همه این‌ها کنایی هست و نباید به این چیزها گیر داد.روز الست اشاره به روز ازل داره که عهدی میان انسان و خدا بسته شد(الست بربکم؟قالوا بلی)در ضمن جهت اطمینان خوی کرده یعنی عرق کرده.این غزل یه حسن دیگه هم داره که حافظ به زیبایی با یه حالت داستان مانند شروع می‌کنه که خواننده رو جذب کنه و به نحو احسن هم این کارو انجام می‌ده. حالا اصل ماجرا :

زلف،آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیـرهن چاک و غزلـخـوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جـوی و لبـش افسوس کنان
نیمه شب ، دوش، به بالین من آمد و نشست
ســر فــراگــوش مــن آورد و به آواز حـــزیــن
گفت، کای عاشق دیرینه‌ی من خوابت هست؟
عـاشقـی را که چـنـیـن بـاده‌ی شبگير دهند
کـافـر عشـق بـُود گـر نــشـود بـاده پـرســت
برو ای زاهـد و بر دُردکِــشـان خــرده مــگـیـر
که ندادند جـز ایـــن تــحـفه به ما روز اَلَـسـت
آنــچه او ریـخت به پـیـمـانه‌ی ما نـــــوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر بـــاده‌ی مست
خنده‌ی جــــام می و زلــــف گــــره گـیـر نگار
ای بسا تـؤبه که چون تؤبه‌ی حافظ بشکست

Posted by dordikesh at 04:59 PM | Comments (2)