
از چـار چيز مــــگذر ، گـــر عـاقــلی و زيـرک
امن و شراب بيغش ، معشوق و جای خالی
خوب نيازی به تفسير نيست. ولی من نمیدونم ايرانیها خودشون عاقلند که نادانسته توصيه حافظ را جامه عمل میپوشانند يا اينکه آدمانی بیفکر هستند که صرفاً به پند حافظ عمل میکنند !! ها ؟
پی نوشت : همين الان ياد اين شعر سعدی افتادم گفتم شايد پر بيراه نباشه :
بيا تا يک زمان امروز خوش باشيم در خلوت
که در عــالم نمی داند کسی احوال فــردا را
موقعی که آدم نمیخواد (همون نبايد) بنويسه هی اين کرم نوشتن تو وجود آدم جفتک میزنه ! برای اين که وقت گرانبارم رو از دست ندم و چيزی هم نوشته باشم تصميم گرفتم فال حافظ امسالم در شب يلدا رو بنويسم ! ديدم هر چی بخوام از ناملايمات روحی و روانی خودم بنويسم خلاصه و چکيده اش می شه اين غزل ! فالش رو کسی گرفت که از عشقش به حافظ همواره حس می گرفتم ! اميدوارم ازش جلو بزنم !!!! فقط دو تا توضيح در مورد بيت سوم بدم! اورنگ کسی بوده که معشوقی داشته با نام گلچهر ! و داو هم از اصطلاحات قمار هست که بيانگر ميزان سرمايه گذاری است!
عـمريسـت تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دسـت شفاعـت هر زمان در نيک نامی میزنم
بی ماه مـهرافروز خود تا بـگذرانـم روز خود
دامی به راهـــی مینهم مرغی به دامی میزنـم
اورنـگ کو گلـچـهر کو نقـش وفا و مـهر کو
حالی مـن اندر عاشقی داو تـمامی میزنـم
دانـم سر آرد غـصـه را رنگين برآرد قـصـه را
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
تا بــو کـه يـــابـم آگـهی زان سايه سرو سـهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم
هر چـند کان آرام دل دانم نـبـخـشد کام دل
نـقـش خيالی میکشـم فال دوامی میزنم
با آن کـه از وی غايبم و ز می چـــو حافـظ تايبـم
در مجـلـس روحانيان گـه گاه جامی میزنـم
توضيح : نمی دونم دلم ديونه کيست / اسير نــرگس مستونهی کيست
نـمی دونـم دل ديــونـــهی ما / کجا می گردد و در خونه کيست
من دارم میرم که داشته باشم امتحانات رو! خواستم فضا رو سنگين کرده باشم ! در همين حد! الان هم پريشانم ولیکن بیخيال !
اين شعرای ايرانی تمامی ندارند. به طرف هر کی میری می بينی لامصب کلی حرف داره که تو رو اندر کف بذاره ! اين نظامی هم از کار درست هاست. اين هم شعری برای خالی نبودن عريضه از او ! از آلبوم شورانگيز ساختهی حسين عليزاده و با صدای شهرام (البته از نوع ناظری ؛ نه شب پره ، نه صولتی و نه کاشانی):
مرا گويی که چونی؟ چونـم ای دوست؟كوه بلندی بود كه لانه عقابي با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت. يك روز زلزله ای كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكی از تخم ها از دانه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسيد كه پر از مرغ وخروس بود. مرغ و خروس ها میدانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيری داوطلب شد تا روی آن بنشيند و آ ن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولی نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چيزی از درون او فرياد ميزد كه تو بيش از اين هستي !
تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازی می كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج می گرفتند و پرواز مي كردند . عقاب آهي كشيد و گفت ای كاش من هم می توانستم مانند آن ها پرواز كنم. مرغ و خروسها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسی و يك خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز می كردند خيره شده بود و در آرزوی پرواز به سر میبرد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن ميگفت به او میگفتند كه روياي تو به حقيقت نمی پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.
بعد از مدتی او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسي ، از دنيا رفت.هر گاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروس ها فكر نكن.
تذکار : نمیدونم اين مطلب زيبا متعلق به کدام انسان خردمند هست! صرفاً میتونم از دوستی بس گرانقدر بابت آشنايی بنده با اين مطلب تشکر کنم !
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.
معينی کرمانشاهی
علیرغم تمام افتخاری که به ايران و ايرانی میکنم ولی از يک چيز ايران خيلی بدم مياد ، اونم موج گرايی در مردمان جامعه است. هميشه وقتی به يک سمت سوق پيدا میکنيم ، چيزهای ديگه رو فراموش میکنيم. يه موقع همه دم از سهراب سپهری میزدند ، بعد يه خرده مشيری شد و حالا همه جا شعرهای فروغ! يه مدت همه شريعتی ، بعدش معلوم نيست ستاره بخت چه کسی بدرخشه!
يکی از سبکهای شعری ايران که بايد بهش افتخار کرد ولی بسيار مهجور مونده بحرطويله. به قول يکی از دوستان ما سالها پيش موسيقی رپ (RAP) رو داشتيم ولی جاهای ديگه سردمدارش هستند همچنان که ما سردمدار موسيقی همراه با ورزش(ورزش باستانی) بوديم ولی الان غربیها به صورت جدی دارن دنبالش می کنن! بحر طويل هر چند بيشتر يا کلاً برای بيان طنز به کار ميره و در سطح ادبيات کلاسيک نيست ولی بی توجهی ما خيلی زيادتر از حدّه.
در هر حال بد نديدم در اين جو زدگی عمومی يه بحر طويل از شاعر و طناز توانای خودمون ابوالقاسم حالت بگذارم. در پارهای از اوقات از توانايی او در رديف کردن اين همه قافيه که با سرعت نسبتاً زياد و با آهنگ بايد خونده بشه حيرت زده میشم! شاعری بود که هيچ گاه قافيهاش به تنگ نميومد و طبعاً خودش به جفنگ! اين بحر طويل رو از کتاب «بحر طويلهای هدهدميرزا» گرفتم. اول کتاب رو با اين ريتم شروع می کنه : دوستان آمدهام باز، که اين دفتر ممتاز، کنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را کنم آغاز به تسبيح خداوند تبارک و تعالی که غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است ... (الخ).
يادش گرامی باد!
اتاق جادو
آن شنيدم که يکی مرد دهاتی هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسيار مديدی و تقلای شديدی به کف آورد زر و سيمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسين و تعجب نگران گشت به هر کوچه بازار و خيابانی و دکانی.
در خيابان به بنايي که بسی مرتفع و عالی و زيبا و نکو بود و مجلل، نظر افکند و شد از ديدن آن خرم و خرسند و بزد يک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار که آن چيست؟ برای چه شده ساخته، يا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان ديد زنی پير جلو آمد و آورد بر آن دگمهی پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به يک باره چراغی بدرخشيد و دری وا شد و پيدا شد از آن پشت اتاقی و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنهی جالب نگران بود، ز نو ديد دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و اين مرتبه يک خانم زيبا و پری چهره برون آمد از آن، مردک بيچاره به يک باره گرفتار تعجب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه جوان خيره شد و ديد که در چهرهاش از پيری و زشتی ابداً نيست نشانی.
پيش خود گفت که : « ما در توی ده اين همه افسانهی جادوگری و سحر شنيديم، ولی هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در اين شهر نمايند و بدين سان به سهولت سر يک ربع زنی پير مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزين پيش، نبودم من درويش، از اين کار ، خبردار، که آرم زن فرتوت و سيه چردهی خود نيز به همراه درين جا که شود باز جوان آن زن بيچاره و من هم سر پيری برم ازديدن وی لذت و ، با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند، که در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پيرزنی زشت، برون آيد از آن خانم زيبای جوانی!»
خوب نمیدونم کلمهی «دو در» کردن يا «دو دره» بازی که در صحبتهای رايج امروز نقش مهمی ايفا میکنه از کی وارد زبان ما شده. برای افراد سن بالا يا افراد خارج از کشور بايد بگم اصولاً «دو در» کردن به نوعی میشه دزدی کردن. مثلاً کسی چيزی به شما میده بر نمیگردونين و میگين از فلانی دو در کردم. يا افرادی مثل من وقتی سر کلاس نمیرن، می گن فلان کلاس رو دو در کردم .
امروز مِيلی به دستم رسيد که ريشه اين کلمه محبوب نسل جديد رو بيان میکرد! ديدم بد نيست که بذارمش اين جا! شعر از حضرت مولاناست!
ترا بــر در نـشــاند او به طـــراری کـه می آيم
تو منشين منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
تبصره :
با عرض ارادت به دوستانی که لطف کردند و از چند وقت پيش نظراتی دادند و من نتونستم بهشون سر بزنم.خيلی سرم شلوغه. به بزرگی خودتون ببخشين. اصلاً من آدم دو دره بازی نيستم!!!
پيش گفتار : حتماً برای شما هم روزانه کلی e-mail مياد که بعد از ده بيست فوروارد تازه به دست شما میرسه که معلوم نيست نويسنده و يا طراحش کيست. در هر حال مطلب زير همين جوری به دستم رسيده که ازش خيلی خوشم اومد ( هر چند تيکه آخرش يه نمه لوسه!). تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد!!
حافظ
اگـر آن تـــرک شــيــرازی بــه دســت آرد دل مـا را
بــه خـال هـنـدویــش بخـشـم سمرقـنـد و بخارا را
پاسخ صائب تبریزی
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مــا را
بــه خــال هنــدویـش بخـشم سـر و دسـت و تـن و پــا را
هر آنکس چيز می بــخــشد، ز مال خـويـش می بخشـد
نـه چـون حـافظ کـه مـی بــخشــد ســمرقـند و بـخـارا را
پاسخ شهریار
اگـــر آن تــرک شــيـــــرازی بــــه دســـــت آرد دل مــــا را
بــــه خـــال هــنــدویــش بــخشــم تــمـــام روح و اجزا را
هـر آنـکـس چيز می بــخــشــد، بـسان مــرد می بخشد
نــه چـون صائـب کــه می بخشد سر و دست و تن و پا را
ســـر و دســـت و تن و پـــا را بـــه خاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شــيــرازی کــه بـــرده جـــملـه دلها را
پاسخ عصبانی مزاج
اگــــر آن تــــرک شــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مـــا را
دهــانــش ســرويــس خـواهم کرد ، که برگرداند دل ما را
هر چند قبلاً در توصيف يکی از محبوب ترين اشعار حافظ (از نظر خودم) کم و بيش به توضيح در رابطه با دُرد و دردی کشی پرداختم ولی به توصيه يکی از دوستان بد نديدم يه خورده کاملترش کنم!فقط بايد اين نکته رو بگم بنده ادعای دردکشی ندارم، چه لغوی و چه استعاری و صرفاً علاقهمند به مفهومش هستم و ساعی در راه رسيدن به لياقت اطلاقش!!!
در لغت دُرد به معنای مادهی کدری که در قعر ظرف مايعات تشکيل میشود ، میباشد؛ ولی بيشترين استعمال اين لغت برای شراب و ته نشينیهای خم شراب است. حالا به کسی که قرار باشد دُرد شراب را بنوشد میگويند دردکش يا دردیکش يا دردیآشام و ... . ولی در ادبيات فارسی ايران اين لغت خيلی بيشتر از يک لغت معمولی به کار رفته است. با توجه به زلالی مايعات در بالای ظرف و کدری پايين ظرف گهگداری از اين تعبير آن نيز استفاده کرده اند. ولی استفاده اصلی از اين لغت مربوط به وقتی است که قرار باشد مفهوم رند (در اشعار حافظ) را داشته باشد یعنی کسی که سر و سرّی با مِی و ميخانه و ساقی (منظور وجه کناييست) داشته باشد و از زهد خشک و ملال آور به دور باشد؛ يعنی کسی که عاشق حضرت دوست باشد نه پيرو کورکورانه شرع و دين و سنت ( چهرهای منفور حافظ). چون دردکشی کار هر کسی هم نيست (به علت طعم تندش) از اشعار حافظ برمياد که هر ميخانه و پيرميخانه شايد يک دردیکش داشتند . به نظر من بايد مفهوم دُرد را در اشعار حافظ و بقيه جستجو کرد!!
مشت مى كوبم بر در
پنجه مى سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چيز
بگذاريد هوارى بزنم:
-آى!
با شما هستم !
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايى مى گردم:
لب بامى،
سر كوهى،
دل صحرايى
كه در آن جا نفسى تازه كنم.
آه!
مى خواهم فرياد بلندى بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفتهء چند" !
چه كسى مى آيد با من فرياد كند؟
(فريدون مشيرى)
ديشب رؤيايی داشتم :
خواب ديدم بر روی شنها راه میروم،
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگيم را، مانند فيلمی میديدم.
همانطور که به گذشتهام نگاه میکردم،
روز به روز از زندگی را؛
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد،
يکی مال من و يکی از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط يک ردّپا وجود داشت ...
اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سختترين روزهای زندگيم بود،
روزهايی با بزرگترين رنجها ، ترسها دردها و ...
آنگاه از او پرسيدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ايّام زندگيم با من خواهی بود
و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فزرندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
نه حتّی برای لحظهای ،
و من چنين نکردم.
هنگامی که در آن روزها ، يک ردّپا بر روی شن ديدی،
من بودم که تو را به دوش میکشيدم."
فرهنگ عاميانه برزيلی
---------------------------------
معمولاً مطالب رو کامل از ديگران نمیگذارم ولی امروز که بعد از مدتی چشمم بهش افتاد ، ديدم الام موقع اينه!!
.jpg)
در رؤياهايم ديدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسيد:" پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟"
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت داريد"
خدا خنديد : " وقت من بینهايت است...
در ذهنت چيست که میخواهی از من بپرسی؟"
پرسيدم : " چه چيز بشر شما را سخت متعجّب میسازد؟"
خدا پاسخ داد: "کودکیشان،
اينکه از کودکی خود خسته میشوند،
عجله دارند بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدّتها، آرزو میکنند که کودک باشند،
... اينکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آوردند
و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اينکه با اضطراب به آينده مینگرند
و حال را فراموش میکنند
و بنابراين نه در حال رندگی میکنند و نه در آينده
اينکه آنها به گونهای رندگی میکنند که گويی هرگز نمیميرند،
و به گونهای میميرند که گويی هرگز زندگی نکردهاند."
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کرديم
و من دوباره پرسيدم:
"به عنوان يک پدر،
میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بياموزند؟"
او گفت : "بياموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همهی کاری که آنها میتوانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند،
بياموزند که فقط چند ثانيه طول میکشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم، ايجاد کنيم
امّا سالها طول میکشدتا آن زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترينها را دارد،
کسی است که به کمترينها نياز دارد.
بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند که دو نفر میتوانند با هم به يک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند."
من با خضوع گفتم:
" از شما به خاطر اين گفتگو منشکرم.
آيا چيزی ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟"
خداوند لبخند زد و گفت:
" فقط اينکه بدانند من اينجا هستم".
"هميشه"
نمیدونم نويسندش کيه؛ میخواستم چندجاش رو دستکاری کنم برای رعايت امانت نکردم. عکس هم مربوط به Jim Warren هست.

نمیخوام وبلاگ اين جور به نظر برسه که در مورد شعر و شاعريست ولی خوب فعلاً اينا به ذهنم اومده. اينجا به قول معروف از هر دری سخن خواهد بود.
شک ندارم بهترین شاعر زن ایران پروين اعتصامی هست. ولی در مورد دومی شک دارم. فعلاً فروغ فرخزاد رو کاندید کردم.وجه تشابه اين دو اينه که هر دو در سنين جوانی دار فانی رو وداع گفتن! بقيه شاعرهای زن همه شعرهاشون در مورد انقلاب و امثالهم هست پس از نظر من بوی ريا میده.
در مورد فروغ فرخزاد بايد بگم که او و برادرش فريدون فرخزاد پدری نظامی داشتند(اگه اشتباه نکنم ).اولی از بهترين شاعران معاصر و دومی بهترین show man ايران قبل از انقلاب که بعد از انقلاب به خاطر حرفهای سياسی ترور شد. از یه پدر نظامی همچين بچههايی عجيب نيست؟ نکتهای که در مورد فروغ همواره به ذهنم خطور میکنه اينه که آدمی تنها و منزوی بوده و به واسطه رفاهی که داشته اصلاً شعرش يه خورده فرق میکنه با ديگر شاعران.شعر زير رو که خوندم خوشم اومد.فقط همین. فکر بد نکنين!!!
اگه قسمت داخل کروشه حذف بشه میتونه از جانب همه خونده بشه و فراجنسيتی میشه!!
گنه کردم گناهی پر ز لذّت
در آغوشی که گرم و آتشين بود
[گنه کردم ميان بازوانی
که داغ و کينه جوی آهنين بود]
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق :
ترا می خواهم ای جانانهی من
ترا میخواهم ای آغوش جانبخش
نرا ، ای عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بر روی سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهی پر ز لذّت
کنار پيکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میداند چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
راستی تا يادم نرفته، يکی از دوستان تذکر به جايی در مورد قسمت شرح حال خويش داد که دستش درد نکنه.مرسی! به زودی کاملترش میکنم.
.jpg)
همیشه از افرادی که کبّاده حافظ میکشند و میگند ما عاشق حافظیم و اصلاً زندگیه و ... بدم میاد. ولی خودم میگم عاشقشم نه به خاطر همه اشعارش.من فوقش پنج تا غزلش رو حفظ باشم و مثلاً ده تاشو دقیق بفهمم امّا همین هم شدیداً باعث طرفداری من از حافظ شده.الان میخوام یه شعرش رو بنویسم که محبوبترین برای من و فکر کنم در نظر دیگران هم از بهترینها باشه.البته از وبلاکهایی که یه post خودشون رو شعر میذارند بدم میاد ولی این خداییش هم زیباست و هم لازم. قبلش یه توصیحات کوچولو میدم که قشنگ جا بیفته.
در اشعار حافظ همواره زاهد(همون آخوند فعلی) از منفورترین چهرهها بوده که افرادی خشکنظر و غیرقابل انعطاف معّرفی شده.در برابر اون حافظ افراد رند رو معرفی میکنه که از عاشقان واقعی حضرت دوست هستند و اصطلاح دردکشان هم به این افراد اشاره میکنه.اما دُرد در لغت به معنای ته شراب هست.به گفته دبیر ادبیاتمون به ته گیلاس شراب و به گفته یه شراب ساز مواد جمع شده در ته ظرفهای شراب سازی.خیلی هم مهم نیست.همه اینها کنایی هست و نباید به این چیزها گیر داد.روز الست اشاره به روز ازل داره که عهدی میان انسان و خدا بسته شد(الست بربکم؟قالوا بلی)در ضمن جهت اطمینان خوی کرده یعنی عرق کرده.این غزل یه حسن دیگه هم داره که حافظ به زیبایی با یه حالت داستان مانند شروع میکنه که خواننده رو جذب کنه و به نحو احسن هم این کارو انجام میده. حالا اصل ماجرا :
زلف،آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیـرهن چاک و غزلـخـوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جـوی و لبـش افسوس کنان
نیمه شب ، دوش، به بالین من آمد و نشست
ســر فــراگــوش مــن آورد و به آواز حـــزیــن
گفت، کای عاشق دیرینهی من خوابت هست؟
عـاشقـی را که چـنـیـن بـادهی شبگير دهند
کـافـر عشـق بـُود گـر نــشـود بـاده پـرســت
برو ای زاهـد و بر دُردکِــشـان خــرده مــگـیـر
که ندادند جـز ایـــن تــحـفه به ما روز اَلَـسـت
آنــچه او ریـخت به پـیـمـانهی ما نـــــوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر بـــادهی مست
خندهی جــــام می و زلــــف گــــره گـیـر نگار
ای بسا تـؤبه که چون تؤبهی حافظ بشکست