
اين عکس رو هم در يکی از فولدرهای دور افتاده کامپيوتر يافتم. گذاشتم شايد براتون جالب باشه ! يک موقع خوشم ميومد. الان به نظرم چندان دلچسب نيست ! به هر حال جفتش رو تبريز گرفتم !
عکس زير همون طور که می بينيد نشان از املای قوی مردمان تبريز دارد ! يا شايد هم نشان از تعصب و يکدندگی ! که دو نفر سر کل کل و رو کم کنی دو تابلو نصب کردند در رابطه با يک چيز ، ولی با نگارشی متفاوت !
من نمی دونم اين ديگر چه افتخاريست ! شهر نمايشگاهی بودن !!!!!!؟!؟!؟ به نظر من تبريزیها هر چه قدر خودشان را کمتر نمايش بدهند ، بهتر است !!
تصميم گرفتم هر چه سريعتر يک جمع بندی در مورد تبريز بکنم و ديگر نه عيب اين شهر رو بگويم و نه هنرش را ! البته اينقدر حرف دارم در موردش که خدا می داند ! اين بار میخواهم در مورد چيزی بگويم که می دانم اگر يک تبريزی آن رو بخواند خشتکم را پرچم می کند ولی به هر حال من اين را می گويم که يک بار هم شده در تاريخ آمده باشد!
مردمان تبريز و حومه معمولاً علاقه عجيبی به جنس مخالف دارند . به خصوص مردانش به طرز وحشتناکی اين احساسات را بروز هم میدهند. نمیگويم بقيه مردمان ايران اندر کف نيستند ولی اينها رتبه اول را دارند ! حالا اگر هم به علت فيزيک بدنی مناسب اين قوم باشه که مثلاً حشر تر تشريف دارند محدوديتهای موجود در شهر به نظر من تأثير خيلی بيشتری دارد تا آن ! اما کاش همه چيز همين بود. چيزی که من رو شديداً از اين مردمان يک مدت زده کرده بود مشکل ناپيدا و کمتر بروز کرده اين شهر هست. شهری که زنانش به همان اندازه مردانش اندر کف هستند و بسا بيشتر.
به عنوان يک مهمان شهر تبريز مطمئن باشيد که يکی از چيزهايی که برايتان در منظر اول جلب توجه خواهد کرد زوجهای جوانی هستند که هشتاد نود درصدشان دختری خوشگل هستند با پسری نه چندان که بايد خوشتيپ ! خوب آدم با خودش می گويد که بله اينجا دختر خوشگل رکود دارد . از بس زيادند که پسر برايشان کم است !!! ناسلامتی هميشه اسم تبريز در خوشگل بودن دخترانش در رفته است (دروغی بس سترگ) !
ولی بعدها متوجه شدم که چون خانوادههای تبريز هر گونه رابطه دختران و گهگاهی پسران را محدود می کنند اين ها معمولاً با اولين خواستگار که بيايد جواب OK را می دهند تا خودشان را آزاد کنند از اسارت خانواده. به نظر من ازدواج برای دخترهای تبريز نوعی آزادی است از بس که از طرف خانواده ترسانده شده اند از روابط پيش از ازدواج !
نكته ديگر که به نظر من با اهميتش بيشتر است رشد ناهنجار فرهنگيست. در شهر همه چيز محدود است (علیرغم آبادانیای که دانشجويان فراوان شهر انجام دادهاند!!!) و در خانواده جور ديگر. اکثر خانوادههای تبريزی ماهواره دارند. به خصوص که عشق برنامههای کشور ترکيه را هم دارند. برنامهها هم معلومالحال هستند. خوب دختری که همهی روز در خانه هست و نمی تواند آنچه را می بيند خودش لمس کند ولی ذهنش باز و باز تر می شود ، فکر می کنيد به ازدواج چگونه نگاه می کند ؟ هر چه قدر هم زنان تبريز به وفاداری شهره باشند باز هم اگر شوهر جان ايده آل نباشد آن شوهر يک شبه پيدا شده چه نتيجهای خواهد داشت !؟ تازه همه می خواهند مثلاً خود را پيشرفته نشان دهند (مثل داخل ماهواره) و کاسه داغ تر از آش میشوند از شدت Open Minded شدن ! يک جورايی میشود يک عقده جوانی کردن که بعد از ازدواج خودش را نشان می دهد. به هر حال به نظر من اغلب (به خدا گفتم اعلب و نه همه) زنان شوهر دار تبريزی سر و گوششان می جنبد (شرمنده مردان غيرتمند تبريز) !
اين ادعايی که کردم رو نه خودم که چندين نفر از دوستانم حاضرند تأييد کنند. خودم هميشه فکر می کردم اشتباه می کنم که زنان تبريزی هميشه به پسران جوان جور ديگری نگاه می کند. اواخر پيش يکی از دوستان گفتم اين مسئله را ، که او هم تأييد کرد. به جهت فضولی از افراد ديگر هم همين استشهاد را گرفتم. جالب اينجاست که دخترانش اصلاً اين گونه نيستند !!!! حتی مد شده دختران تبريزی مجرد انگشتر در دست می گذارند که اين قدر پسرها بهشان گير ندهند !! (و احتمال متأهل ها انگشتر نمی گذارند!) دوستی که خودش در شهر تبريز همواره به اين امور اشتغال داشت تعريف می کرد که حتی با يکی از آن ها دوست هم بوده! و شبها خانم گرانقدر يواشکی زنگ می زده و گوشی را نمی گذاشته تا صدای او و شوهرش را دوست کثيف بنده بشنود!!!!
باز سعی کردم باور نکنم و استدلال استقرايی نکنم و اين را به همه مردمان شهر تعميم ندهم. اما قضايا پکی پشت ديگر رو شد که دو تايش را خودم ديدم. ناله و زاری يکی از همسايههامان در ساعت 4 نصفه شب به جهت خيانت زن که کل محله را بيدار کرده بود. مورد ديگر همسايه بالايیمان در خانه اخيرمان ! که چه جلف باریهای جلوی بنده و هم خانهای در نياورد. وقتی شوهرش بود با چادر از خانه بيرون ميامد و وقتی شوهر نبود با شلوار کوتاه و رکابی هم شرف ياب می شد . موارد فراوان از اين دست هست که ترجيحاً بیخيال می شوم !
خوب می دونم که رو چيزی دست گذاشتم که خون خيلی ها رو به جوش مياره! خدا رو شاهد میگيرم که هيچ حب و بغضی در اين بحث نداشتم و فقط مشاهداتم رو گفتم ! حالا می خوای فحش بدی خنک شی يا علی ! ولی اين مشکلی هست که نه فقط در تبريز بلکه ايران را در شکلی خفيف تر در بر میگيرد. مردمان چشم و گوش بسته که به خاطر پز روشنفکرانه هم که شده حاضرند دست به هر کاری بزنند ! مثلاً همين مد مانتوهای تنگ که به نقل از خبرنگاری خارجی در کشورهای غرب فقط افراد سکسی حاضرند چنين لباسهايی بپوشند. حال اين مد چقدر پسران ايرانی اندر کف خوش آمده خدا می داند !
اخيراً داشتم عادت می کردم که بدون نگه کردن به صفحه کليد و با زل زدن به مانيتور هم فارسی و هم انگليسی رو تايپ کنم. ولی الان می بينم با اين کار بيشتر چشم خودم رو اذيت می کنم. برای همين تصميم گرفتم زين بعد مثل پخمهها فقط زل برنم به کيبرد (روم به ديوار ! )اخيراً به اين نتيجه رسيدم که فقط زمانی حس وبلاگ رو دارم که احساس تنهايی يا دلتنگی کنم! خوب طبيعی هم هست چون به طور کامل جای دفترخاطراتم را گرفته! فرقی هم نمیکنه نوشتار چی باشه ؛ صرف نوشتن کار خودش رو میکنه! حالا بخواد خاطراتم باشه، نوشتن يک شعر يا لينک دادن به يک خبر در اينترنت !!!!
بايد عرض کنم من به طرز خيلی جدی با تبريز و فرهنگ تبريزی و خاطراتی که از تبريز دارم ، مشکل دارم. در طی مدت سه سال دانشجويی نشد که نشد با فرهنگشون ارتباط برقرار کنم! و متأسفانه هر بار که اين حرفها رو میزنم کسی بحث منطقی نمیکنه ! حالا اگه طرف تبريزی باشه که اگه منو نزنه شانس آوردم و يک ساقول بر او روا میدارم! با اين حال از يک جهت از تبريز خوشم مياد اون مربوط میشه به شيرينیها و بعضی غذاهاش! الان هم دلم برای يک شبه رستورانش تنگ شد و تمام اميدم اينه که چند وقت ديگه بايد برم تبريز برای اسباب کشی! رستوران که نيست ، يک قهوه خونه هست در حومه شهر! در و ديوارش کاملاً چربی گرفتهاست و صاحبانش دو برادر هستند با سنی حدود شصت سال که به زور فارسی صحبت میکنند! مشتريانش آدمهای سبيل کلفتی هستند که به طور عينی خفن تشريف دارند و خيلی بد نگاه میکنند! اين قهوهخونه که روبروی دانشگاه ماست در پارهای اوقات به سلف دانشگاه تبديل میشه از شدت تردد دانشجويان! خلاصه بايد عرض کنم خوشمزه ترين املت دنيا رو میتونيد اون جا بخوريد! بعضی از دوستانم که از فزونی رعايت بهداشت پاشون رو تو قهوه خونه نمیگذارند ادعا میکنند که روغن مورد استفادهشون روغن موتور ماشينه! ولی املتی که در ظرف رويی سياه شده همراه با نان سنگک داغ تازه از تنور درآمده به علاوه يک پياز (که از کله من و شما گنده تر است) واقعاً به قدری دل انگيز و خوشمزه هست که من با هيچ غذايی حاضر نيستم عوض کنم! آی حال میده .....! خيلی جالبه که اخيراً يک تنوع به املتشون اضافه کردند که اخيراً با لذت و منت عنوان میکنند: فلفل سبز هم داشته باشه ؟ خيلی ها رو به عنوان مهمون بردم به اون قهوه خونه که 100% رضايت کامل داشتند از طعم غدا ! ورود خواهران هم آزاده و علناً خطرناک! به هر حال من که بيشتر با تريپ سنتيش حال میکنم! نمیدونم چه خاصيتی هست ولی هميشه غذاهای ميکروبی خوشمزه تر هستند!! فری کثيف تو تهران رو که بايد بشناسين که چه صفی براش میکشند! خلاصه اگه تبريز رفتيد ، يه ندا بديد تا آدرس بدم!
البته خودم هم بيکارننشستم و رفتم بالا سرشون که ببينم املت رو چه جوری درست میکنند و عنقريب در وبلاگ مزه مینويسمش! ولی اين کجا و آن کجا ! فکر کنم در مواد لازم بايد بنويسم ميکروب + روغن موتور !
واقعاً نمیدونم چرا مطالبم اخيراً بی ربط شده ! من يک چيزيم هست و خبر ندارم به جون حاجی! دروغ میگم ؟
نمیدونم چی شد.در ايام نزديک امتحانات بودم و در راه طولانی دانشگاه تا خانه ! از خيلی چيزها کلافه بودم که ناخودآگاه ياد شعر «قايقی بايد ساخت» سهراب افتادم و يک کم دست کاريش کردم. اول فکر کردم بايد يک شعر طنز باشه ولی وقتی خواستم حرفهای دلم رو بزنم خيلی جدی شد. نمیدونم دست کاری شعر ديگران و چسبوندن تيکههايی از بقيه شاعرها میتونه اسمش شعر باشه يا نه. به هر حال خودم صرفاً به خاطر حرفهاش دوستش دارم؛ هر چند میدونم خيلی بی در و پيکر تشريف دارد! خلاصه اولين تجربست ديگه ... !
پشت دريا شهريست، قايقی بايد ساخت
بايد انداخت به آب
دور بايد شد دور
دور بايد شد از اين خاک غريب
پست دريا شهريست
اسم تبريز بُود در پس آن
پشت دريا شهريست
که در آنجا همه چيز رو به خشانت باز است
بامها جای کلاغهايست که گار گار میکنند
تاکسیها جای پيرمردهايست که گُرگُر میکنند
دست هر کودک سی ساله شهر در دست پدر مادر خود
...
يادم آمد ، هان !
در پی يک خريت
قايقی ساختم از برگ کتاب
ول بکردم در آب
در پی اغفال و يک ديد سراب
آمدستم تبريز با دلی بس لبريز
مردم شهر به يک آدم چنان مینگرند که به يک خر، به الاغ !
مغز مردم همه انباشته از فکر پریرويان است
بیپرده بگويم ، آری!
ذهن مردم همه انباشته از اندام پریرويان است
هر چه از شهر بگويم کم است !
مردمانش، همه بی شور و نشاط
و در انديشه، که چون ريزند پول اندر بساط
من نمیدانم که در شهر، چرا
همه از ديدن روی دگری بيزارند
و چرا هيچ کسی، نکند فکر به همسايه دمی
چه شدست کاندر شهر
همه لبخند برده اند ز ياد
دانشجو اسم رمزيست که با گفتن آن
همه درها رو به آزار و اذيت باز است
ياد باد آن روز که درها
همه رو به ابديّت باز بود
من در انديشهام ای دوست
شعر سهراب بسی بی حد و اندازه نکوست
اين شعر سرودست برای من و تو
تا بدانيم ببايد از شهر ،
که چون يک زندان
نفسامان بگرفتهاست و نباشد آسان
برويم و بگيريم اندرز
که دگر بار نرويم به هرز
و بدانيم میتوان میگفت هنوز
پشت دريا شهريست ...
آخرين حرف ببايد گفت ؛ محکم و درست
ای جوان سرفراز و لايق
مصحلت نيست بسازی قايق
که مبادا گذرت در پی امواج جفاپيشه بيمار گنهکار
افتد سر اين شهر
به اين شهر غريب اندر قهر
پشت تبريز کوهيست
هليکوپتر بايد ساخت ...
اين واقعه را که میبينيد ، چند روزی هست که در تبريز اتفاق افتاده و واقعاً هم جالب انگيز ناک هست. فکر کنم عکسها نياز به توضيح نداشته باشد ولی فقط بگويم که اين چاله را برای فاضلاب کندهاند و در همان خيابان هم کم نيستند اين چالهها! البته گويا کاميون مربوط به ترکيه هست، چرا که از کنسولگری ترکيه هم برای بازديدش آمدند.
من نمیدونم تريلی بدبخت در چه ساعتی از روز تو اين چاله افتاده ولی اگر شب بوده باشه احتمالاً فکر کرده وارد يک تونل يا زيز گذر شده!!!!
يادم میآيد هنگام زلزله بم میگفتند : از تبريز يک کاميون خط کش و متر فرستادند تا عمق فاجعه در بم را پيدا کنند. حالا مرامی يکی بيايد عمق اين فاجعه را پيدا کند!
خوب اين عکس خيلی جای حرف دارد : اول نگاه کنيد به آن قيف که نصب کردند. تازه اين علامت فوقالعاده بين المللی هنگام حادثه نبوده و بعد از رخداد اقدام به نصبش کردند. البته يک قيف ديگر در سمت راست هست که در عکس نيست. حالا به بقيه تابلوها نگاه کنيد. حالا اگر تخفيف بدهيم که مثلاً آن تابلو جاده مسدود است منظورش اين است که کاميون در چاله افتاده و مسدود شده است!!!! انصافاً نمیفهمم که تابلو ورود ممنوع ديگر چه صيغهای است. انگار راهنمايی و رانندگی هر چه دم دستش بوده ، گذاشته تا جبران مافات کند. نا گفته نماند که يک تريلی ديگر جلو تر هم (به علت همين حادثه) منحرف شده است که در عکس ها نيست!
موارد ديگری همه سوژه در تبريز دارم که بايد وقت کنم و عکس بگيرم . از آن ها که بايد تيترش را گذاشت : بدون شرح! راستی وقتی اين عکس ها را میگرفتم يک نفر تأکيد میکرد که اگر شخصی هستی میتوانی عکس بگيری؛ حالا علت تأکيدش هم بدون شرح باشد بد نيست!
يکی نيست بگه بسه. تو مگه با ترکها پدر کشتگی داری هی بهشون گير میدی!! بعد از گير دادن به تبريزی ها حالا می خوام زبان ترکی رو به نقد بکشم حداقل شايد به اين خاطر که رسماً زبان دوم شهر تهران يا شايد هم ايرانه! ( ظريفی ترک، می گفت: بدون خون ريزی تهران را اشغال کرديم!!) من اساساً مشکل ترک ها رو زبونشون می دونم. چون فکر می کنن فارسی همون ترکيه با لهجه متفاوت. بعد ميان ترکی فکر می کنن و ترجمه می کنن به فارسی. در حالی که همين باعث سوتی های منجر به جک و آدرس اشتباه دادن معروف ترک ها و ... می شه. اگه قبول ندارين برين شهر تبريز. با کسی که ترک هست و فکر می کنه شما هم ترکين ، فارسی صحبت کنين. مطمئن باشين در نود درصد موارد يارو به مدت حداقل سه ثانيه به شما نگاه می کنه( زمان تأخير) بعد فارسی صحبت می کنه. يعنی ترکی فکر کرده بعد ترجمه کرده !! اگر ترک ها بتونن فارسی فکر کنن و فارسی صحبت کنن اصلاً مشکل نخواهند داشت!
(1) خوب هر کی اولین بار زبون ترکی رو بشنوه و اطلاعاتی ازش نداشته باشه يه چيزی تو مایه چاقلی پاقليه. اگه خواستين شبيه سازی کنين اين جوریه. کمی لهجه بدين حله!
(2) جالب ترين چيز زبان ترکی علامت تعجبشونه. همه زبون های دنيا وقتی می خوان تعـجب کنن می گن : آه ، اِ ، او ، وا و ... . ولی ترک ها می گن : پـی !!! حالا بعضی ها همين پی رو می گن و خيلی ها برای نشون دادن تعجب زياد می گن : پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! حالا فکر کنين يک انگليسی بياد تبريز در برابر علامت تعجب ترک ها چه برداشتی می کنه(pee). جالب تر وقتيه که ترک ها دوبار پشت سر هم تعجب کنن. اون وقت می شه : پی پی!!!!!!
(3) نکته جالب ديگه اينه که ترک ها صفت تفضيلی ندارن. بعد که ترجمه لغت به لغت می کنن و فارسی صحبت می کنن می گن مثلاً اين کتاب از اون کتاب بزرگه. يا اينجا از اونجا خوبه!!!!
(4) وصف «ک» های ترک ها رو حتماً شنيديدن. سعی می کنم چند تايی من باب ياد آوری بگم.
ک نوشته می شه ولی خ خونده می شه : تراکتور => تراختور
ک نوشته می شه ولی ه خونده می شه : اکبر => اهبر
ک نوشته می شه ولی ش خونده میشه : فيزيک=> فيزيش
ک نوشته می شه ولی خونده نمی شه : دکتر => دُتر <
ک نوشته می شه ولی چ حونده می شه : کنار => چنار ( در واقع همه ک ها چ خونده می شن) ...
ک نوشته نمی شه ، خونده هم نمی شه : شراب تلخ!!
(5) يکی از لغت های کاذب که در فارسی صحبت کردن ترک ها هست لغت «خودشم» ، که ترجمه لغت «ازون ده» هست. مثلاً می گن : من يه کتاب خريدم خودشم خيلی خوب بود. يا رفتيم فلان جا خودشم خيلی خوش گذشت!!!
(6) چيز جالب ديگه خلاصه کردن کلمات و جملات هست. مثلاً مسجدی هست در تبريز به استاد و شاگرد . اينجا بهش می گن : اوستا شارد (يه خورده لهجه بدين درست می شه).
(7)اين رو از طرف دوستم می گم که هميشه گير می داد به نحوه تلفظ کلمه مهم به ترکی. آخه بهش می گن : مُهُم. می گفت مهِم چی داره که اون جوری تلفظ می کنن!!!
(8) جالب اين جاست که فقط همه «ک» ها رو «چ» تلفظ نمی کنن بلکه «گ» ها رو هم «ج» می گن!!
(9) در مورد نحوه بيان کلمات و لهجه ها هم کلی حرف ميشه زد که در غالب نوشتار نمی گنجه. ولی يه تکه کلامی دارن ترک ها مبنی بر تاييد. يه چيز تو مايه های آره يا هان يا همون ها. که ميگن هَ . يعنی الف ها رو بر می دارن تبديل به فتحه می کنن و با يه حالت خنده داری می گن هَ. البته اين رو بايد کشيده تلفظ کرد. وگرنه اگه سريع تلفظ بشه معنای چيه يا چی میگی می ده!!!
(10) اوائل که مثلاً می خواستم ترکی ياد بگيرم از فحش ها شروع کردم (البته بعد از اين ديگه متوقف شد) با کمال تعجب ديدم که يه لغت دارن که همه از به زبون آوردنش ابا دارند. یعنی دوستم که داشت بهم آموزش می داد سر اين لغت خيلی ناز کرد. من موندم که اسم فارسيش رو به راحتی به زبون ميارن ديگه ترکيش چه اشکالی داره؟ اصلاً اگه اين جوریه اين لغت چرا از ذهنشون پاک نشده؟؟؟؟
(11) يک مورد ديگه در وصف زبان ترکی اينه که صداهای کشيده رو کوتاه و کوتاه رو کشيده می گند!!!مثلاً يه موردش تلفظ اِ هست که همچون عرب ها اون رو ای می گن. مثلاً به عدد صفر می گن صيفر. البته عموماً به طرز جالبی می گن : صيفير!!! يا اين که به علی می گن : عل !!!!
(13) زبان ترکی حرف های صدا دارش خیلی زیاده. فرض کنين يه لغت « دوز » با يه تلفظ معنای نمک با يه تلفظ مستقيم و ... . يا گز با انحراف به سمت گوز می شه دختر ؛ بعد گوز با يه انحراف به سمت گِز می شه چشم و البته با تلفظ های ديگه معتی ها متفاوت تر میشه. گاهی خودشون هم قاطی میکنند!!!
(14) اين رو يادم رفت بگم . يه معمايی هست در زبان ترکی. اونم اينه که چرا به «ق» می گن «گ» و به «گ» می گن «ق» و گهگداری «ج».
(15) چيزی که هست اينه که زبان ترکی قاعده نداره. سرشار از استثناست و برای يادگيری فقط بايد بری توی مردم. وگرنه با دفتر و کتاب و ... به جايی نتوان رسيد. البته شهر به شهر هم لهجه ها آشکارا عوض ميشه!!
در پايان بايد از تعصبشون به اين زبان انصافاً تقدير کنم. هر چند در بسياری موارد بیجاست. چون خودشون اون رو کاملتر از فارسی میدونن و نمیدونم چندمين زبان زنده دنيا!! يکيشون با افتخار میگفت زبان ترکی اصل بيست و چهار تا زمان داره. ضمن اين که الان خيلی وقته که قراره دونه دونه اين زمان ها رو با مثال برای من بياره و نتونسته ولی چيز مثبتی هم نيست حتی ضعفه. وگرنه هر آدمی میدونه خيلی راحت با آوردن قيد و سه چهار تا زمان هر زمانی رو میشه بيان کرد و اون پيچيدگی يه خورده ... . اين جوری باشه چينی که بايد از همه زبونها بهتر باشه!!!! خلاصه بازهم پيش بينی میکنم که در آينده نزديک به راحتی با پيرمردهای تبريزی هم ميشه فارسی صحبت کرد!!
توضيح عکس : خيلی شانسی عکس به دستم رسيد. منظور خاصی ازش ندارم. فکر بد نکنين!
پینوشت : نمیدونم چرا بعضیها فکر کردند که خواستم توهين بکنم يا مسخره ! من فقط به يک سری ريزهکاری اشاره کردم که قبلاً با دوستان تبريزی سرش بحث کرده بودم و خوب به نظرم جالب هم بودند ! نه عيب هستند و نه مزيت ، صرفاً در حد نکته ! لطفاً سخت نگيريد ! به هر حال از نظرات ممنونم !

امروز میخوام در مورد تبريز صحبت کنم. دومين شهری که بساط زندگيم رو توش پهن کردم. کل مواردی که در موردش میگم ممکنه در جاهای ديگه ايران هم باشه ولی شايد تمرکز اينها در تبريز بيشتر باشه. در هر حال شهر جالبيست و حتی اگه بد هم باشه من راضيم و منتظر. در نوشتههای زير من قصد توهين ندارم بلکه برداشتهای خودم در اين مدت که دانشجوی تبريز بودم رو ذکر میکنم.
1- در يک ماه اخير دو تا کاميون به پلهای عابر پياده برخورد کردند(به خاطر ارتفاع کوتاهشون). نمیدونم مهندسش سوتی بوده يا آهنگرش. در هر حال بینظيره. يکيش خراب شده و ريخته؛ يکی ديگه کاميونه سرعت داشته و وقتی خورد بهش سر کاميون رفت هوا و عمودی شد. يه چيز تو مايههای جک.
2- رانندههای تبريزی عموماً تو مرامشون ترمز نيست. اما چيزی که جالب هست اينه که بارها ديدم که ماشينها در منتها عليه سمت چپ ( چسبيده به جدول) مسافر پياده کردند. حتی خودم يه بار برای يه ماشين دست تکون دادم. يارو به جای اين که ماشين رو به طرف راست هدايت کنه تا من سوار شم همون جا ترمز زد. مرامی خواست بهم حال بده دنده عقب گرفت تا بياد جلوی پام و از [...] آورد که تصادف نکرد به ماشين پشتی.
3- تبريز شايد تنها شهری باشه که وسط جدول خيابون درخت توت کاشته باشن. احتمالاً برای مسافرهايی که دم جدول پياده میشن!!!!!
4- ماه پيش بود که برای يه مسابقه بسکتبال رفته بوديم سالن تختی ( اَقدمی سابق ) که بهترين سالن و البته مربوط به زمان شاه است. تو رختکنش توالت فرنگی داشت. وضعيت من هم قرمز بود. اما چشمتون روز بد نبينه. ديدم سيفونش خرابه و سه تا!!!!!! آفتابه گذاشتند که شرط میبندم سالها بود مورد استعمال واقع نشده بود. جدا از بوی مطبوعش!!!، چراغ هم نداشت و در رو که میبستی تاريکی مطلق میشد. اينجوری بود که بیخيال شدم، دربهترين سالن ورزشی چهارمين شهر بزرگ ايران!
5- در شهر تبريز جوانها تا سن بيست سالگی هم با خانواده ميان بيرون. اين ديگه خيلی غريبه.
6- خونه های تبريز هم خيلی جالبن. جدا از اينکه اکثر خونه ها ظاهری بد( تو مايههای آجری) دارن و فقط توش خوبه( خودتون بفهمين چرا!). اينجا سيستمی داره که طرف جنوبی خونه پنجرهها از سطح اتاق دو متر فاصله داره که خونههای روبرو نتونن ديد بزنن!! ولی طرف شمالی(رو به حياط) پنجرهها تمام قد هستند.
7- تبريز شهر شيرينیست. هر جا بری يه قنادی هست و الحق و الانصاف کيفيتشون در حد مطلوبيست. اگه تبريز اومدين از قرابيه غافل نشين. البته اريس و نوقا هم بگيرين که اگه تازه باشن فوقالعاده هستند. راستی شيرموز های تبريز رو هم بخورين. چون اگه بدشانس نباشين از شدت غلظت جونتون در مياد تا با نی همش رو بخورين!
8- اگه تو تبريز خواستين شام بخورين بهتره بیخيال پيتزا بشين. جون اکثرشون خمير زيرش نون بربری هست. تو کل تبريز دو سه تا خوب هست که بعيد میدونم نصيب شما بشه. بهتره برين سراغ کباب اون هم از نوع بُناب کبابی. در ضمن در شهر تبريز شلوغ بودن مغازهها معيار خوبی برای تشخيص خوب بودن غذا نيست. علتش يا کدبانو بودن زنهای تبريزی يا خساست آقايون هست . و معدود شلوغیها مربوط به داشجوهاست.
9- شهر تبريز پر از گربهست و مردم باهاشون زندگی مسالمت آميز دارن. اوائل فکر میکردم فقط تو سلفسرويس دانشگاه و البته آشپزخونش هست ولی اخيراً رفتم سينما (فيلم بامزه ولی ضعيف دنيا) ديدم موجودی تو سينما در حال رژه رفتنه. شانس آوردم جيغ نزدم!!!! ولی ملت عين خيالشون نبود. البته حسنهايی هم داره گربه مثلاً اين که وقتی کبابی که دانشگاه به عنوان غذا به ما میده ، برای گربه ميندازی و نمیخوره متوجه میشی که تو هم نبايد بخوری. به همين سادگی!
10- شايد يکی از چيزهايی که در نظر اول برای هر کس تو تبريز جالب باشه تريپ زوجها باشه. يعنی دخترهای زيبا با مردان نه چندان به آنصورت زيبا باشه. واقعاً عموميت داره.
11- در کل بايد بگم آدمهای تبريز دو نوع هستند. يا خيلی خوبند يا خيلی بدند. از اين دو حال خارج نيست. دوستی میگفت تبريزیها يا دنبال ثروتند يا شهوت. ولی اين مربوط به همه ايرانه.
12- نکته جالب ديگه اينه که همه جای ايران معمولاً قسمت های شمال و غرب بهترين مناطق هستند ولی تبريز دقيقاً صدو هشتاد درجه برعکسه.
13- ولی برای مسافرت( ونه چيز ديگه) خيلی خوش ميگذره. خودش خوب نباشه اونقدر مناطق ديدنی اطرافش هست که هر چی برين تموم نمیشه.
14- سخن آخر اين که حتماً اين رو شنيدين که :
همزبانی خــود زبــــــان ديــگـرسـت
همدلی از همزبانی خوش تر است
در واقع بدون همدل میشه زندگی کرد ولی آدم اگه همزبون هم نداشته باشه بايد بره بميره. به خصوص در شهری مثل تبريز که میدونی همه زبون تو رو بلدند ولی تو نه. پس عقده دلت رو نمیتونی بافحش خالی کنی چون هر چی فحش بدی میفهمن. ولی کشورهای خارجی اين حسن رو دارن که میشه هر چه دل تنگت میخواد فحش بدی!!!!! و اين خيلی خوبه.بايد به اين تعصب ترکها به زبونشون تبريک بگم. ولی 20 سال ديگه زبونه فارسی جای خودشو باز میکنه. همچنان که الان در مناطق مثلاً بالای شهر جوانها ترکی صحبت نمیکنن.
برای خودم و خودتون صميمانه دعا میکنم که جدا از همزبون به همدل هم دست يازين چرا که الان عصر قحطی همدل هست!
به زودی از اين تبريز راهمو میکشم میرم خونه . موندم چه جوری دو ماه مطلب بنويسم و نگم کجا هستم. آخه فکر میکنم اگه يکی از دوستام احياناً وبلاگ رو بخونه سريعاً متوجه میشه من کی هستم. برای همين فعلاً اسمی نميارم. راستی بعد از سه ماه میرم خونه. چه احساس جالبی! با گفتن اين حرف فکر میکنين سالم به خونه برسم؟!؟!؟! در هر حال سلام گشادی، سلام تنبلی و خداحافظ استقلال، خداحافظ تخممرغ و ... (البته برای دو ماه!!!!!).
هوالمطلوب

نمیدونم شنیدین یا نه؟ پاییز امسال یه مهمونی بوده تو تبریز که 100% اونها دختر بودهاند و دانشجو.گویا بعد یکی از دخترها که فیلمبردار مجلس هم بوده، نوار ویدیویی این جشن و یه سری فیلم از خوابگاه دختران رو میده که یه بنده خدایی تبدیل به VCD کنه که اون هم نامردی نمیکنه و فیلم رو پخش میکنه.
این فیلم هم از قرار در کل ایران پخش شده.شنیدم که یکی از دخترها که در فیلم بوده این رو تاب نیاورده و به اقدام به خودکشی کرده یا برادر با غیرتش کشتتش.البته حرف و حدیث در مورد صحت و حتی تعداد آنها هست هنوز.میگفتن که دختر بیشترین بیحجابیش معلوم شدن نافش!! بوده. این دفعه دوستم از چابهار(بندری در سیستان و بلوچستان !!!!!) این فیلم رو آورد.حالا چهجوری از تبریز رفته اونجا خدا میدونه.من هم به چشم برادری!!! نشستم و همه رو دیدم.در عجیب غریب بودن تبریز شکی نیست.خلاصه خودم دانشجوی این شهرم.ولی انصافاً یه مهمونی ساده که همش توش میرقصند و یا همون خوابگاه دختران هم که باز رقصه دیگه این حرفها رو نداره.دیگه آدم کشی چیه؟این جوری باشه خانواده همه ماها باید در خطر مرگ باشند که.
من نمیدونم چی باید گفت ولی امیدرارم خبر دروغ باشه که واقعاً بیانصافیست.اصلاً فیلم رو اگه ببینید کپ میکنید این که چیزی نداره.کل فیلم رقصه و رقص و یکی دو دهن آواز!
از همه اینها بگذریم خدا آخر عاقبت من رو تو این شهر به خیر کنه که یه وقت اسیر این برادرهای غیرتی نشم!!!!!!!