
خواب ديدم توی يک بيمارستان هستم و ايرج (ديگه بسطاميش رو فاکتور میگيرم) و يک نفر ديگه رو آوردند اونجا . حالا از زير آوار ناشی از زلزله يا از جای ديگه ! جفتشون نفس نمیکشيدند. با توجه به ارادتی که به ايرج بسطامی دارم (تو خواب هم به عنوان شخصی از آينده داشتم) خيلی نگرانش بودم. با مسئولان اونجا مشاجره کردم که بابا يک شکی(shock) چيزی بديد بهش شايد نبضش بزنه و بتونه نفس بکشه. يارو گفت مسئول بخش مربوطه نيست. خيلی اعصابم خرد بود از اين بی نظمی ايرانی. اون نفر دومی کمکم شروع کرد به نفس کشيدن. تأسف خوردم که چرا ايرج اين جوری نشد. حتی به اين فکر کردم که که حالا که شک (shock) نمیدهند يک سيم ار برق بکشم بزنم بهش که شايد همين برق 220 ولت باعث بشه دوباره نفس بکشه!!! در کمال تعجب ديدم اون يارو که به نظر دکتر هم نميومد داره رو صورتش آب میپاشه که به زندگی بازش گردونه. تو ذهنم داشتم به کارش میخنديدم که ديدم ايرج از جاش بلند شد. داشتم پر در میآوردم. حالش خوب نبود و همه جاهاش باندپيچی و مصدوم بود . میخواست بره دستشويی . ديدم پرستاری نيست . رفتم دستش رو گرفتم تا نصفههای راه همراهيش کردم . ولی بعد خواست که خودش تنها بره و من از خدا خواسته که مجبور نيستم باهاش تا توی دستشويی برم ولش کردم . يک دفعه اون جا به ذهنم اومد که تو روزنامه ها نوشته بودند (صد البته همه می دونين که چنين اتفاقی براش نيفتاده بود) که ايرج بسطامی وقتی در بيمارستان از دستشويی میآمد فوت کرد!!! به کل مسئولان بيمارستان آماده باش دادم تا تحت نظر بگيرنش. چند دقيقه بعد خودش لنگلنگان اومد تو اتاق و هيچ مشکلی هم پيش نيومد. با خودم گفتم ديگه ايرج رو حالا حالا ها داريم. تختهای اتاق جمع شده بود و بيشتر شبيه اتاق خودم بود تا اتاق بيمارستان. منم کلی خوشآمد گفتم بهش. آماده بودم تا کلی از کارهاش تعريف کنم و نوارهاش رو براش بذارم و بگم با کجاهای کارهاش حال میکنم که از خواب پريدم! همين! حالا مطلبی که می خواستم بنويسم رو هم میگم ديگه !
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده که اکنون همانيم
ايرج بسطامی رو از سال 73 که تلويزيون در شبهای عيد با او و شجريان و زندهياد رضوی سروستانی مصاحبه کرده بود میشناختم. ولی متاسفانه و متأسفانه قبل از مرگش در خانهمان از هر کسی نوار پيدا میشد غير از او. ولی هميشه تو يادم بود که روی کارهاش زوم کنم. هنگام زلزله بم وقتی شنيدم از اين دنيا رفته خيلی تاسف خوردم. از مرده پرست بودن ايرانیها خيلی متنفرم. برای همين تصميم گرفتم که اصلاً ديگه سراغ کارهای ايرج بسطامی نروم. گذشت و استادم يکی از قطعات آلبوم مژده بهار رو به عنوان تمرين بهم داد تا کار کنم (خودش به طرز عجيبی باهاش حال می کنه). طبق عهد خودم با اکراه رفتم نوارهای مژده بهار و افشاری مرکب (اولين آلبومش) که هر دو هم از ساختههای آهنگساز فوق العاده، پرويز مشکاتيان هست خريدم. شايد دو تا رو ده بار و بيشتر گوش کردم. اون موقع اصلاً با صداش حال نکردم. نمی دونم چرا ؟ ولی يک ماهی گذشت و هر از گاهی باز بهشون گوش میدادم. چيزی نگذشت که شيفته و عاشق صدای ناز و دلنشين اين بنی بشر شدم و الان که به بعضی از کارهاش گوش میکنم از اين جهان به جهان ديگر می شوم به لطف آوای دلربايش! وای که چقدر با احساس و تميز آوازها رو اجرا میکنه ! به خصوص در کارهاش با مشکاتيان که حداقل شش تا کار باهاش داشته. چهار پنج سالی شاگرد شجریان بود ولی اگه اشتباه نکنم از کشفيات مشکاتيان بود و صدای خوب در خانوادهشان مورثی بود گويا !
از بين آلبومهاش بيشتر با مژده بهار حال میکنم. کاری با گروه عارف و مشکاتيان که انصافاً همه گل کاشتند. موسيقیها که اعلا هستند. دقيقاً همانهاست که پرويز مشکاتيان در آلبوم لحظهی ديدار (يک دهن آواز هم خونده توش) ارائه کرده و برنده جايزه اول فستيوال جهانی موسيقی صدای روح ايتاليا شده (فقط تنظيم دوباره ای کرده). به نظرم آوازی که ايرج بسطامی در اين نوار خونده از همه کارهاش بهتره . به خصوص آواز بعد از قطعه خزان با تکنوازی زيبای سنتور مشکاتيان بینظيره! من که با همه آوازهاش حال میکنم ولی اين يکی ، يک جور ديگست !
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند
.....
غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
.....
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم / رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
.....
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ / که نشان جور و نقش ستم نخواهد ماند
همين طور نوارهايی مثل افق مهر و راستپنچگاه يک که قبلاً هم اينجا بحثش رو کرده بودم انرژی بخش هستند. هر چند آخری ضبط شده يکی از کنسرتهاش هست ولی خيلی با احساس اجرا شده. آواز که طبق معمول زيباست ولی تصنيف خيلی قشنگ و البته کوتاهی میخونه از عارف قزوينی و فريدون مشيری که من هزار بار و بسا بيشتر گوشش کردم.
ديدم صنمی، سرو قدی، روی چو ماهی / نشينم سر راهی، به اميد نگاهی
... خدايا تو گواهی الهی تو پناهی ...
اما همون قدر که از مژده بهار ، راستپنجگاه 1، افق مهر ، افشاری مرکب ، وطن من ، راستپنجگاه 2 (همه با مشکاتيان) حال می کنم از فسانه (کار کيوان ساکت) و به خصوص ظهور (کار اصغر محمدی) اصلاً خوشم نمياد. نمی دونم شنيديد يا نه که اين جناب ايرج بسطامی شديداً سيگاری بوده . به هر حال به من که گفتند طبق عادت بمیها! ، اواخر شديداً ترياکی شده بوده. ولی به خودش اومده بوده و ترک کرده بود. تأثير اين ماده لعنتی و دو رگه شدنش اون صدای نازنين و دلنشين به طور واضحی در آلبوم ظهور مشهوده (به ويژه تصنيف آخر) که در بهار سال 82 هم ضبط شده. میگويند اين آلبوم از نظر تکنيک آوازی فوقالعاده است . ولی چه کنم که اون قدر به اون صدا دل بستم که نمیتونم تصور کنم ايرج بسطامی صدايی غير از اون داشته باشم (يکی بهم گفت صداش تغيير نکرده بلکه بد صدا برداری شده که رسماً بعيد می دونم). برای همين وقتی به قضيه مرگ اين خواننده فکر می کنم با خودم میگم شايد که چو وا بينی، خير او در اين بود. يعنی شايد بهتر باشه ، ايرج بسطامی با همون صدای زيبا ماندگار بشه تا اين که با صدايی دو رگه کارهای بيشتری از خودش به يادگار بگذاره. نظر من اينه ، نمی دونم نظر ديگران چيه !
خبر ندارم که اصلاً از ايرج بسطامي فرزندی باقی مونده يا نه. برای همين با توجه به عدواتی که با شرکت «چهارباغ» سودجو دارم خيلی خريدن کارهای ايرج بسطامی رو توصيه نمی کنم!! متأسفانه بهترين کارهاش رو هم اين شرکت منتشر کرده. البته بقيه شرکت ها هم خيلی ماه نيستند. مثلاً افق مهر رو سروش منتشر کرده که معلوم الحال هست. با تمام اين اوصاف خيلی صداش به من يکی حال میده ! ناراحتم که دير کشفش کردم. کاش يک سال دير تر زلزله بم رخ میداد و به همگان ثابت میشد که من مرده پرست نيستم. به هر حال يادش گرامی باد و خدايش بيامرزاد. کاش قدر خوانندهها و نوازندهها و در کل موسيقی پرانرژی و البته آرامش بخش خودمون رو بدونيم ؛ قدری بيش از اين، محض رضای خدا !
نتيجه گيری اخلاقی : ای بنی بشرهايی که صداتون خوبه ، مرامی به خرج بديد و با دود و دم خرابش نکنيد که حداقل ما يک حالی ببريم وگرنه آوار رو سرتون خراب میشه !

به قول تبريزیها امروز سالروز روز فوت فريدون فروغيست. مثل بعضیها کشته مردهاش نيستم وليکن با بعضی از آهنگهاش واقعاً حال میکنم و با صدای سرشار از احساسش زندگی! يکی از محبوبترين آهنگهايش در نظرم اونه که میگه : "دو تا چشم سياه داری، دوتا موی رها داری، ... " . در هر حال يادش گرامی باد هم به خاطر هنر و سبک خاصش و هم به خاطر خلق و خويش که به خاطر اعتقاداتش هر چيزی را زير پا نگذاشت !
راستی وبلاگی هست با عنوان عکسهای فريدون فروغی که میتونين چند تا عکس ازش ببينين! اين هم وبلاگی که اصلاً در مورد فريدون فروغی مینويسه! فقط نمی دونم چرا اسمش باتیگل هست!!!
از موقعی که کتاب «به سوی کاميابی» آنتونی رابينز رو خوندم روی زندگی گدای محلمون هم فکر میکنم تا اگه موفقيتی کسب کرده ازش الگو برداری کنم. سر همين قضيه يه بار با شخصی بحث میکردم که از حرفهام ديوانه شد. میگفتم که با تمام انزجاری که از امثال مصباح یزدی و سعيد امامی دارم ولی به نظرم افراد بزرگی هستند . چون ابزار موفقيت رو دارند که به اينجا رسيدند. کيست که شک داشته باشه هيتلر آدم نابغهای بوده. اين ها رو میگم تا توجيحی باشه برای صحبت از زندگی فريدون فرخزاد ( 1944-1992) که شناخت مردم از او در سطح يک show man بيش نيست! چون اول که خواستم بنويسم ديدم شايد ارزش نداشته باشه. میخوام بگم من فقط از جنبه ابزار موفقيت در انسان دارم صحبت میکنم نه قصد بزرگنمايی دارم و نه عکسش!
تا قبل از ظهور پديده ماهواره، یعنی موقعی که تو ايران داشتن ويدئو هم شقالقمر بود ، خيلی بايد خوش شانس میبودی تا تصويری از فريدون فرخزاد میديدی. اون موقع هميشه از همه میشنيدم که آدم خيلی لوسی هست. من هم که فقط يک شو ازش ديده بودم موافق بودم. تا اين که شنيديم که بله ترورش کردند. بر همگان مسلم بود که ترور از جانب جمهوری اسلامی سازماندهی شده بود. گذشت و گذشت و شخصيتش در نظرم گنگ تر شد. تا اينکه به لطف ماهواره میديدم که هر وقت صحبت از فريدون فرخزاد میشه همه با تحسين و حسرت از مرگش ياد میکنن! کمکم بود که فهميدم بله اين بابا رو اين خوانندگان فعلی حق داره. جدا از اين که معروفترين مجری و شايد بهترينش بوده ، 60-70 درصد خوانندگان فعلی رو هم اون معرفی کرده و به نوعی ساختتشون! و کلی آهنگ ساز و خواننده تحويل داده.
صحبتهای سياسيش هم شنيدم. اشکالش اين بود که بی روند به آخوندها فحش میداد و حرفهايی که تلويزيونهای لسآنجلسی تازه دارن میگن ، اون ( حتی اگر موقع مرگش رو بگيريم) 11 سال پيش میگفت. اشکالاتی که به حرفهاشون وارد میکرد کاملاً به جا بود. تو صحبتهاش ديدم که آدم با شعوريه. یعنی يه چيزايی بارشه. تا از زبون خودش شنيدم که دکترای حقوق از دانشگاه مونيخ آلمان داره. برام جالب تر بود که پدر نظامی داشت و خواهری به نام فروغ فرخزاد که بیشک از بزرگ ترين شاعران معاصر ماست. میگفت پدرش شديداً با کارش مخالف بود ولی اون ادامه داد . به قول خودش : رو مسخرگی پيشه کن و مطربی آموز/ تا داد خود از خلق ستانی. ياد حرف کنفسيوس افتادم در رابطه با انتخاب و پيشرفت انسان. امثال او کم نيستند : بيل گيتس( رئيس مايکرو سافت و دانشجوی اخراجی) و ... . خوب آدم بايد بدونه میخواد چیکار کنه. اون هم همين کار رو کرد و الان شده شخصيتی ماندگار که زمانی برای خودش برو و بيايی داشت. در وصفش همين بس که دولت جمهوری اسلامی او را ترور کردو هم رديف افرادی چون سعيدی سيرجانی و ... قرار گرفت.
بازم میگم من معترفم که برنامههاش رو به خصوص در مواجهه با جنس مخالف بسيار لوس اجرا میکرد (و من هم از اين تريپ افراد متنفرم). خوب شايد اون موقع اينجوری میپسنديدند وگرنه معروف نمیشد!! میگفت اولين مردی بود که عکسش رو در مجله زنان چاپ کردند. اين نشونه محبوبيتشه ديگه. خودش هم خواننده بود، هم شاعر بود . آهنگ معروفی هم داره به نام «شب بود بيابان بود زمستان بود» که به شخصه خيلی ازش خوشم مياد.
در هر حال اعتراف میکنم يکی از اجراهای فوقالعاده گرمش رو اخيراً ديدم. خيلی حال کردم. و حسرت خوردم که چرا بايد جمهوری اسلامی که اين همه کباده قدرت و نفوذ و ... رو حداقل در کتابهای درسی ما میکشيد اين قدر بدبخت باشه که يک هنرمند (که مثل بقيه با مادرش قهر نکرده و بياد خواننده بشه) رو به خاطر حرف هاش در اون ور آبها ترور کنه . تازه اون موقع که ماهوارهای نبود!!!
راستی در همون اجرا در مورد خواهرش فورغ هم صحبت کرد. بايد گفت : صحبت از فروغ زياده. متأسفانه يا خوشبختانه تعداد افرادی که سنگ امثال فروغ و شريعتی رو خيلی کورکورانه و برای جلب توجه بزنن زياد شده. در هر حال صحبت خواهر رو از برادر شنيدن خيلی جالب بود. برادری که خودش شاعره و چيزی بارشه! موقع صحبت از او سرتاپا تحسين شده بود. انگار که که داشت حرفهای خود فروغ رو از پشت پرده میگفت. من که اين جوری فکر میکنم.
میگفت فروغ اولين شاعری بود که در کشور ايران - ايرانی که همواره مرد سالار بوده و هست - جسورانه صحبت از عواطف درونی کرد. گفت شانزده سالش بود و که شعر «گنه کردم گناهی پر ز لذت» رو گفت ( دست بر قضا تنها شعر فروغ در آرشيو وبلاگم هست. لينکش) و اون موقع متهمش کردند که فاحشه هست. بعد که يواش يواش بزرگ شد و پخته شد . شعرش هم بنا به مقتضيات سنيش از توصيف مرد، به عرفان گرائيد و به قول خودش مثنوی وار. من که اين ها رو نمیدونستم. برام جالب بود. کاش میشد اون حس زيبای برادر در وصف خواهر رو میتونستم اين جا منتقل کنم!
در هر حال بايد تحسينش کرد حداقل به خاطر اين که در هنرمندان فعلی کم داريم افرادی که تحصيل درست و حسابی داشته باشن. چه برسه که دکتر باشن!!!!
اين هم لينک مصاحبه فريدون فرخزاد با شهره (صوتی) برگرفته از وبلاگ امير

هميشه دغدغه خاطر موسيقی سنتی ايرانی رو داشتم و دارم. هميشه حسرت اين رو میخوردم که موسيقی غنی و با پتانسيل ما ، اين چنين مهجور مونده و شناخت جهانيان از موسيقیهای محلی کشورهای آمريکای جنوبی بيشتره تا موسيقی ما. اون هم برمیگرده به سياستهای غلط در عرصه هنر. امروز خبری رو در «روزنامه ياس نو» خوندم مبنی بر اين که CD «شوريده» به خوانندگی «پريسا» و آهنگ سازی سعيد فرجپوری به عنوان CD موسيقی سال فرانسه انتخاب شد! هر چند فرانسویها فرهنگشون به ما شايد نزديک تر باشه ولی فکر کنم در بقيه جاها هم با کمی تبليغ خوب ميشه نتايجی مشابه به دست آورد. همين CD اگر شرکت پخش کنندهاش ايرانی بود اصلاً به حساب نميومد.
نمیدونم چه شده که موسيقی سنتی ما مترادف شده با غم ، پيری ، نداشتن دل جوان و ... . جالبه جوانان قبل انقلاب نظری مناسبی نسبت به اين موسيقی داشتند و مشکلی با امثال دلکش و بنان و ... نداشتند. شايد اصرار بيجای آخوندها بر عزا و غم و سوء استفاده از رديفهای محزون موسيقی سنتی برای اين کار، دليل اين باور باشه. هر چند خود حسين عليزاده که از استادان اين عرصه هست میگه در اين موسيقی بايد نوآوریهايی بشه (خودش هم اخيراً يه ساز طراحی کرده) ولی به نظر من خيلی هم عاليه. افسوس که حداقل در دوستان خودم کم میبينم افرادی رو که تمايلی به موسيقی سنتی داشته باشند حالا شناخت از اون بخوره تو سرشون!
بد نيست کمی هم برم تو فاز موسيقی فرانسه. کلاً تعلق خاطری خاص به Celine Dion دارم ( هم به خاطر صدای زيبا و هم اخلاقيات ) . جدا از آهنگهای انگليسيش، يه چند تا آهنگ فرانسوی داره که باهاش زندگی میکنم . هر چند چيزی نمیفهمم ولی اونقدر زيباست که هميشه تو گلچينهام هست. اخيراً هم رويکردی به موسيقی فرانسه کشف کردم که البته در مورد اينها معنيش رو میدونم!! اوليش آهنگيست به نام «آزادی انديشه من» (نيازمند Real Player ) که خوانندهاش فلورن پانی هست؛ در سايت ابراهيم نبوی که خودش هم الان مقيم فراسه هست. ديگری (به صورت Flash ) هم در سايت آينه هست . اون هم خوانندهاش Lynda Lemay هست. راستش جفتش خيلی قشنگه؛ هم شعر و هم آهنگ! هر چند از اين همه «ژ» و «ق» چيزی نمی فهمم ولی تو شعر باحال میشه. شعر «آزادی انديشه من» رو در قسمت ادامه متن آوردم . بد نيست بخونين!
اصولاً من همه نوع موسيقی رو گوش ميدم و حال میکنم. ولی موقع درس خوندن چيزی رو گوشمیدم که که از متنش چيزی نفهمم. الان هم از کل آهنگهای فرانسوی و اسپانيايی که دارم خسته شدم از بس گوش کردم. کسی مورد خوب سراغ نداره؟؟؟؟ امتحانام نرديکه :((
آزادي انديشه من
هر چي دلتان مي خواهد از من بگيريد
بچه هايم را بگيريد، تلويزيونم را برداريد
مسواكم و اسلحه ام را به غارت ببريد
ماشينم را كه قبلاً گرفتيد
به بهانه بدهي بانكي
زنم را برداريد، كاناپه ام را برداريد
مايكرو ويو و يخچالم را
وحتي زندگي خصوصي ام را
در هر صورت
من مي توانم روحم را هم با شيطان معامله كنم
گمانم اهل معامله است
راستش اينجا همه چيز قابل معامله است
جز يك چيز، شما آزادي انديشه ام را از من نمي توانيد بگيريد.
تختم را برداريد، سي دي هاي طلايي ام مال شما، و اخلاق خوبم
قاشق هاي كوچك را برداريد، هر چيزي كه ارزشي دارد
من هيچ مقاومتي در مقابل شما نمي كنم
همه چيز را برداريد،
يادتان نرود كمي هم گراس زير قفسه قايم كردم
هر چيزي كه براي من زيباست برداريد
البته من ترجيح مي دهم اينها را به كشيش پي ير بدهم
حتي مي توانم اعضاي بدنم را هم پس از مرگ به شما بدهم
البته اگر چيز قابلي آن تو مانده باشد
و بتواند به شما آرامش وجدان بدهد
اما يادتان باشد، آزادي انديشه را از من نمي توانيد بگيريد
من مي توانم آت و آشغال ته جيبم را روي ميز خالي كنم
مدتي است ته جيبم سوراخ است
خودم مي توانم شلوارم را پايين بكشم
ولي شما آزادي انديشه را از من نمي توانيد بگيريد.
همه چيز را برداريد حراج كنيد
براي اينكه معاملات كوچك ما جور شود
من فقط پيژامه راه راهم را برمي دارم
پرتقال هايم را هم به شما هديه مي دهم
همه چيز مال شما
من با خودم چيزي را به جهنم نخواهم برد
همه چيز را برداريد، من ترجيح مي دهم بروم
البته اگر بهشت را به شما داده اند
من مي توانم روحم را به شيطان بفروشم
با او مي شود معامله كرد
راستش اينجا همه چيز قابل معامله است
اما شما آزادي انديشه را نمي توانيد از من بگيريد،
آزادي انديشيدن را نمي توانيد از من بگيريد
نمیدونم چی شد که يه دفعه خر شدم و با پسرخاله زديم رفتيم سفر. ولی اصلاً خوش نگذشت. تنها حسنش اين بود که اين مغز وچشمم که روزانه بالای 13-14 ساعت پشت کامپيوتر بودند استراحت کردند. تازه فهميدم که چه فشاری به خودم وارد میکردم. مثل ديوونهها در طول سفر اندر فکر بودم و به قول معروف اندر مغاک انديشه!! دلم میخواست يه Notebook میداشتم و چيزهايی می نوشتم. وجودم رو همچون ديوانهای تصور میکردم که از قفس رهايی يافته!
آزمــودم عـــقــل دورانـــديـــش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
يه وقت فکر نکنين کبادهی سينما میکشم؛ ولی بعد از عمری فيلم ايرانی ديدن و داشتن شناخت از دستاندرکاران سينمايی هوس دارم در مورد فيلمی که اخيراً ديدم چيزی بنويسم. فيلمی با عنوان ديوانهای از قفس پريد! که گويا بهترين فيلم جشنواره فجر امسال هم شده!!!!
داستان کليش اين بود که نیکی کريمی از پرويز پرستويی( جانبازی که از نظر روانی مشکل دارد) طلاق میگيرد. پرويز پرستويی هم تنها هدف زندگيش را مبارزه با عموی زن سابقش که گويا از نظر مالی دچار فساد زياديست قرار میدهد. خلاصه پای علی نصيريان هم به عنوان فردی صاحب نفوذ سياسی و اقتصادی و عقيدتی در مسئله به خاطر دلدادگی به زن سابق شاگردش( پرويز پرستويی) باز می شود و ... .
اولين چيزی که در فيلم ذهن آدم رو به خود مشغول میکرد استفاده مکرر بازيگران از ضربالمثلهای معروف و غير معروف بود. هر ننه من قمری رو در فيلم میديدی از هر پنج تا حرفش، چهارتاش ضرب المثلی بود که بايد کلی فکر میکردی تا ببينی مفهوم کليش چيه!! کارگردان فيلم( احمدرضا معتمدی) علاقه عجيبی به استفاده از مفاهيم کنايهای داشت و به نظر من تقليدی افراطی از سينمای ابراهيم حاتمیکيا بود . هر چند بازيگرانی بسيار خوبی در فيلم حضور داشتند و بازیها مشکلی نداشت و مثلاً طبق معمول بازی عزتاله انتظامی فوقالعاده بود؛ ولی نمیدونم چرا به نظرم اصلاً نقشها به دل آدم نمیچسبيد. تمام تلاش کارگردان پايان دراماتيک آخر فيلم بود و حرکات بازيگران و افکت آخر فيلم نشانگر اين اصل بود ولی دريغ از کوچکترين حس. با نگاهی به چهره ديگر تماشاگران بيشتر مطمئن شدم، چرا که همه در حال خنديدن بودند. به اعتقاد من باور پذيری نقشها کم بود. مثلاً در صحنههای اوليه فيلم ( و البته اسم فيلم) همه میپذيرند که پرويز پرستويی ديوانهای بيش نيست ولی میبينيم که با پارتی بازی از تيمارستان بيرون میآيد به همان راحتی میشود تنها دغدغه خاطر عزتاله انتظامی که طبق گفتههای همکاران خود پرويز پرستويی آدم کلفتيست و پشتش به بالاترها گرم است. بعد هم دوباره به تيمارستان میرود، که البته در طول فيلم از همه افراد فيلم عاقلانهتر رفتار میکند. نيکی کريمی هم در طول فيلم به عنوان يک کالا مبادله میشود ولی فکر نکنم کسی توجهی به آن کند. فيلمهای زيادی با همچين حربه ديدهام که با سوءاستفادههای ابزاری از همچين موضوعاتی خشم و اشک تماشاگر رو برمیانگيخت اما اين نه از آن دست بود.
با يک صحنه فيلم که حرف دل خيلیها رو زد حال کردم. اونم جايی بود که پرويز پرستويی با استاد از استاد دينی و عقيدتی که به نوعی مرادش بود( علی نصيريان) تقاضای کمک میکنه غافل از اين که استادش با زن سابقش با اهدای کلی امتياز اقتصادی و سياسی، ازدواج کرده. و در جايی از فيلم خود استاد میگه ديگه نمیخوام شخصيتم رو پشت اين ظاهر آراسته دين و ايمان پنهان کنم. خوب از اين افراد که خسته شدند از تظاهر، زياد داريم که آشکارا دارند ريخت و پاش میکنن!
به نظر من اين فيلم دو سه سالی دير ساخته شد. چون خيلی از حرفهای فيلم که انگشت نشانه را به طرف سياستمداران سوءاستفادهگر گرفته بود، پيش تر از اين خيلیها در فيلمهايشان خيلی جسورانهتر عنوان کرده بودند. مثلاً اگر به جای آژانس شيشهای ساخته میشد میتوانست حرفی برای گفتن داشته باشد.
در کل بايد بگم که در اکثر مواقع که به فيلمهايی از اين دست میرفتم، کلی حال میکردم و تا دو سه روز بهش فکر. ولی اين اصلاً بهم حال نداد. بازم فکر میکنم اگر شخصيت پردازی بهتری میشد ، فيلم بهتری میديديم . هنوز نمیدونم چرا بهترين فيلم شناخته شد. هر چه هست شايد دلايل سياسی داشته باشد. اصلاً فکر نمیکنم که فيلم فروش خوبی داشته باشد، علیرغم تبليغات تعجب برانگيزی که صداو سیما بعد از مدتها اجازش رو داده!!!
جاتون خالی امروز با بچههای دانشگاه رفتیم سینما ، فیلم خانهای روی آب.جدا از تیکههای فراوون فیلم که بستر مناسبی برای شلوغ کردن پسرها در مقابل دخترها به وجود آورده بود به طوری که بیست در صد از مکالمات فیلم از دستم رفت، باید بگم انصافاً لذّت بردم. نمیخوام از جنبههای سینمایی بحث کنم (که چندان بلد هم نیستم) ولی حرفهای خوبی در فیلم زده شد.حرفهای که واقعیّتهای محض بود.امّا باید بگم از بازی رضا کیانیان وحشتناک لذّت بردم.تنها مشکلی که با این بازیگر توپ دارم نحوه راه رفتن اوست که آدم فکر میکنه گلاب به روتون نو شلوارش یه کارایی کرده.این هدیه تهرانی هم از بس عکسهای بدون حجابش رو دیدم دیگه با این قیافش حال نمیکنم!!!!!بگذریم.اون قدر با دیالوگهای فیلم حال کردم که میخوام دوباره برم.به بهمن فرمانآرا تبریک میگم که با جسارت به بیان این نابسامانیهای تلخ کرد.تقابل مذهب و مذهبستیزی، مشکلات و فسادهایی که مثلاً در جمهوری اسلامـــــــــی وجود نداره ، سسست شدن بنیان خانوادههای ایران و ... . کلی مسأله که آدم باید بشینه بهش فکر کنه. یه جورایی برداشتها و درد دل های فیلم دغدغه من هم هست و کاملاً حرفها رو درک میکنم..به قول هدایت که تو فیلم هم بهش اشاره شد : "تو زندگی یه دردهایی هست که مثله خوره روح آدم رو میخوره ! " . یه حرف خیلی قشنگی زد عزتالله انتظامی (که مثل همیشه بازیش عالی بود): " بخل ، کینه ، تنگنظری ، حسادت ( و ریا ) شغل دوم مردم ایرانه.".آ ه ه ه ه!!!!! فکر کنم حداقل یه نسل طول بکشه تا این عادات زشت و زننده از چهرهی مردم ایران پاک بشه.به قول مولوی : آنچه شیران را کند روبه مزاج ؛ احتیاج است،احتیاج است، احتیاج.واقعاً تو این دوره زمونه در جواب حالت چطوره ، آدم جرأت نمیکنه بگه عالیم، توپم.از بس ملت مشکلات دارن.فرداش واسه آدم یه مشکلی پیش میاد.میگید نه آزمایش کنید.تو یه صخنه از فیلم هم دختری اومده بود که با عمل در واقع دوباره دختر بشه و وقتی فهمید ایدز داره تصمیم گرفت که به همسر آیندهاش چیزی نگه.واقعاً عجب مصیبتیه .اصلاً هیچی نمیگم همه چیزش پر واضحه.در هر حال وقتی بیرون سینما به بچهها میگفتم با فیلم حال کردم تعجّب میکردند . مشکل همه این بود که هی میگفتن آخرش چی شد. اصلاً کل فیلم رو بیخیال شدند و چون آخرش سرراست کارگردان حرفش رو نزد میگفتند بد بود.قبول دارم فیلم بینهایت تلخ بود.جامعه ما هم همینه؛ بسا بد تر.وقتی با یکیشون شروع کردم به یادآوری صحنهها و بزداشتهام دیدم داره با رضایت برخورد میکنه ولی اولین حرفش من باب فیلم، چرند بودن فیلم بود.یه نکته بگم واسه کسایی که فیلم رو دیدن و این که در اصل فیلم(بدون سانسور) فیلم اینجوری تموم میشه که دگتر(رضا کیانیان) با پسر و اون پیرزن بافنده در یک سرزمین پر گل و گیاه هستند.چرا حذف شده نمیدونم.ولی فکر کنم درک فیلم رو راحتتر کنه.هر کی فیلم رو نفهمید تماس بگیره دقیق بهش بفهمونم.در هز حال پیام اول و آخر فیلم و حرفهای خودم رو اینجوری خلاصه میکنم : هر چی میکشیم از عدم ایمان واقعی به خدا و فراموش کردن او در زندگی میکشیم. امیدوارم همه ماها هر چه سریعتر اون ایمان واقعی به خدا رو پیدا کنیم.
هوالشکور
نمیدونم کجاهای ایران امشب رو تو خاموشی بودند.ولی طبق اخبار غیر موثق شمال کشور و تهران و تبریز خاموش بود.فکر کنم مال ما که شمال هستیم ساعت 9:15 رفت و 2:30 اومد.به راحتی میشد شایعه سازی کرد که به ایران حمله کردند(شاید هم حمله کردند و ما خبر نداریم).خلاصه در برق رفتگیها (به خصوص اگه طولانی باشه) مردم به وسایل باتری خور پناه میبرند و ما نیز. چون رادیوی ما رادیوهای آنور آب رو نمیگرفت به نوار پناه آوردیم.اما اینجا بود که با یک چالش جدی مواجه شدیم و آن عدم تطابق سلایق اعضای خانواده بود(تازه مهمون هم داشتیم که مشکل دو چندان شد).من خیالم راحت بود چون نه با پاپ مشکل دارم و نه سنتی و نه غیر ایرانیها (البته به جز Metallica). طبق قاعده بزرگهای جمع پیروز شدند و یک نوار از شجریان گذاشتیم.باید اعتراف کنم خیلی وقت بود که گوش نکرده بودم و در زیر نور شمع انصافاً حال داد به خصوص وقتی میگفت بی تو به سر نمیشود.اما حرف اصلیم روی جناب شجریان است.یادم میاد اون موقع که تلویزیون لاریجانی اجازه پخش صدای شجریان رو داشت با اینکه تعداد کانالها کمتر بود ولی کم پیش میومد آدم از صدای این خواننده استفاده نبره.الان جمهوری اسلامی که فقط علیرضا اقتخاری رو داره با سراج.کانالهای لسآنجلسی هم که فقط پاپ میذاره (البته سال دوازده ماه یه کنسرت میذاره) تازه آدم وقتی ماهواره داره دیگه یادش میره نوار گوش کنه و چون بر هر فرد ایرانی واجب است که ماهواره داشته باشد میتونیم نتیجه بگیریم که کشتی سابق و قایق فعلی موسیقی اصیل ایرانی که هویت ماست عنقریب است که به گل بنشیند.باور کنین همه ما دچار از خود بیگانگی فرهنگی شدیم.سیاستهای غلط ایران باعث شده موسیقی سنتی برابر بیروحی، کهنهپرستی، نوحهخونی و... بشه.به نظر من اصلاً باید بخش نامه میشد به کلیه مساجد و تکایا که حق استفاده از موسیقی سنتی در نوحهخونی و امثالهم ندارید.خود من که اینقدر کباده این نوع از موسیقی رو میکشم باید بگم بعضی مواقع خودم هم گرفتار این عقاید میشم.ولی خدا وکیلی هر کنسرت که گذاشته شد همه جور آدم توش دیدم که لذت هم میبردند.آخه یکی نیست بگه نامردها دیگه چرا جلوی کنسرت رو میگیرین.پاپ بخوره تو سرتون این سنتی دیگه چیش بده؟؟در هر حال میتونم پیشبینی کنم که پس از مرگ استاد (که متاسفانه خواهد آمد) بسیار بیش از این آهنگهایش را بشنویم و اون موقع قدرش خواهیم دانست.البته گویا افرادی با چنین طرز فکری یا غیر آن تصمصم به تجلیل از ایشون داشتند که به علت همون بوی ریا که در مطالب قبل گفتم از طرف خود شجریان منتقی شد.در هر حال نوار جدید ایشون اومد با نام فریاد ؛ و فریاد از این بیداد.
نمی دونم تکلیف این ایران با این وضعیت چیست.هرگاه تاریخ رو میخوندم وقتی به یه جا میرسیدم که با بیکفایتی و خرابکاری اون ملت و حکومت همراه بود یه جورایی لعنتشون میکردم.الان که فکر میکنم میبینم که مورد نفرین آیندگان قرار خواهیم گرفت.آیا واقعاً اینه ایرانی که یه موقع ابرقدرت بود؟! به امید ایران آزاد و آباد.
در میخــانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایـنـد