در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

September 06, 2005

کل کل حافظ و آسمان

چند وقتی می‌شه که درگير اين شعر هستم :

آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق
خرمن مـه به جوی ، خوشه پروين به دو جو


نمی‌دونم چرا اين شعر حافظ اين هم داره بهم حال می ده . وقتی می‌بينم که حافظ با رندی ، همه عظمت و بزرگی و وقار يکی از بزر‌گترين پديده‌ها رو در مقابل عشق اين چنين له می کنه حس خوبی بهم دست می‌ده !
احساس می کنم حافظ (به عنوان نماينده انسان‌ها) داره با آسمان کل کل می کنه ! کل کلی که از روز الست شروع شده در باب ناتوانی آسمان و بار امانت ! خلاصه دارم حال می کنم از بس من رو به فکر می بره که يعنی واقعاً روز خلقت عاشق بوديم همگنان ؟؟!؟!؟!!؟!؟


پی‌نوشت : اين غزل رو جناب شجريان در آلبوم «خلوت گزيده» اجرا کرده !

Posted by dordikesh at 02:38 AM | Comments (1)

May 15, 2005

افشا !!!

بعد از اين که اين مطلب رو نوشتم که قرآن گفته آقايون می‌توانند خانم‌های خود را کتک بزنند کنجکاو شدم کمی در اينترنت بگردم و از اين دست آيه‌ها رو پيدا کنم. به طور اتفاقی سر از سايتی در آوردم که الان بيش از يک هفته است که من رو مشغول کرده ! در موردش همين بس که با اين اينترنت درب و داغان ايران بيش از صد مگابايت از اين سايت دانلود کردم !! هدف کلی اين سايت افشا ، افشا کردن چيزهايی است که به قول خودش نمی‌خواهند ما بدانيم ! و اين چيزها مرتبط هست با دين اسلام ! که در اغلب موارد چون مسئولان مملکت ما هم مدعی هستند در زمينه اسلام ، انگشت نشانه‌اش سوی آن‌ها می رود که خيلی جدی هم می شود به طوری که رسماً آنتی رژيم می شود !

از اين ها بگذريم صفحه ای دارد با عنوان طنز ! که در آن هم عکس هست ، هم فايل صوتی هست و هم فايل تصويری و هم متنی و ... . به نظرم بهترين‌هاش ريميکس‌هايست از چند نفر که اسم نميارم !!!! من يکی که رسماً بسی جر رفتم از خنده . البته بهترين هاش اون 18+ هاش هست که متأسفانه يا خوشبختانه خيلی هم 18+ هست ! به هر حال همين صفحه تا مدت ها براتون سوژه داره ! بعد که کمی خنديد سری هم به مسائل جدی سايت بزنيد که جالب تر است ! در گشت و گذارهايی که در اين سايت داشتم به فايلی دست يازيدم که خودم از شنيدنش شرمنده شدم ! 

اميدوارم لينک دادن به اين سايت مشکل دار ، برای ما مشکل زا نباشه ! ای کسی که فيلتر می کنی مگه خودت خواهر مادر نداری !!!! من با تو هم مخالفم، برو بيل بزن و بی‌خيال ما شو ! راستی اگر سايت فوق فيلتر بود يک سری هم به اينجا بزنيد. اگر اين هم فيلتر بود می‌توانيد به قول گل آقا ،  لختی کشک بسابيد !

Posted by dordikesh at 01:46 AM | Comments (8)

November 10, 2004

بازهم چشم‌ها را بايد شست

اصولاً آدمی هستم که اگر به چيزی اعتقاد داشته باشم تا آخر خط پاش می‌ايستم و تا وقتی اعتقادم به نحوی عوض نشه کوتاه نميام ! خيلی بهم می گن که اين جوری بودن خوبه ولی خودم خيلی مواظبم که يک وقت بی خود و بی جهت معروف به آدم کله شق و يک دنده و ... نشم. برای همين وقتی کسی جوری صحبت می کنه که اعتقاداتم زير سوال بره بدجور فکرم رو مشغول می کنه . تمام اون‌ها رو تو ذهنم جمع می کنم و با اطلاعات قبلی به اصطلاح کامپيوتری rebuild می‌کنم . حالا يا باعث تقويت اعتقادات می‌شه يا تعويضشون !

چند روز پيش که بعد از مدت‌ها وير وبلاگ خونيم گرفته بود در چند وبلاگ معظم و معروف که بسی کباده روشن‌فکری هم دارند مطالبی رو در مورد کليت ماه رمضان و روزه و ... خوندم که يک خورده فکرم رو مشغول کرد. تلنگرهای خوبی بودند ولی محل اشکال ! نمی دونم چی بگم و چه جوری شروع کنم. خودم هم از مشوقان روزه هستم و هم از منتقدانش  ! از دوستدارن ماه رمضان هستم و هم از منتفرانش ! اما يک چيز خيلی قاطی‌ام می‌کنه ! اونم اينه که ما ايرانی‌ها هميشه احساساتی و افراط و تفريطی هستيم. ادعای روشنفکری داريم ولی باز اگه با چيزی مخالف باشيم دچار تنگ نظری می‌شيم و ادبيات کوبنده به کار می‌گيريم و هيکل مخالفان را آفتابه !! وقتی ماه رمضان می‌آد خودم هميشه می گم آه باز هم بوی نا مطبوع ، باز هم اخلاق بد کارمندان ادارات ، باز هم منت روزه داران بر خلق ، بازهم ... و ... . همه اين ها رو قبول دارم. ولی اين که نفس روزه رو نفی کنيم يک کم بی انصافيست. کاری نکنيم که حالا اگر کسی بنا به دلايلی خواست روزه بگيره خجالت بکشه که عنوانش کنه  حالا از ترس محکوم شدن يا حتی مسخره شدن ! اين کاريست که ما ايرانی‌ها در آن تبحر داريم ! فضولی کردن در اعتقادات و سخره‌ کردن آن و نهايتاً فتوی صادر کردن در آن باب ! کاری در حد کار آخوندها !

الان هم نه میخوام بگم خوبه و نه بد .در مورد فوايد يا ضررهاش هم طبعاً نمی خوام و البته نمی تونم صحبت کنم چون تخصصش رو ندارم (هر چند يک بار به دادم رسيد) . هر چند خيلی حرف در اين مورد دارم که اين بو يا از خراب بودن دندان نتيجه می‌شه يا بيماری ديابت يا چيزی در اين مايه ولی اصراری هم بر مفيد بودنش ندارم! همه اين مشکلاتی که عموماً داريم بر می‌گرده به فرهنگ پايين مردممان. وقتی هنوز هم که هنوز است بسيارند افرادی که سالی يک بار مسواک می‌زنند. وقتی روزه رو اجباری کنند . وقتی همه برای ترس (حالا يا حکومت يا جهنم) روزه می گيرند بايد هم اين جوری باشه ! همه چيز خراب می شه و رنگ و بوی ريا می‌گيره ! و بعد هم بوی تعفن با توجه به شرطی سازی و NLP برای هميشه برای ما ايرانی‌ها توام می‌شه با روزه و بالطبع بدگويی از روزه ! بد دوره زمونه ای شده. حرف‌هايی که تو کوچه خيابون می‌شنوم رو واقعاً نمی تونم تو اين وبلاگ‌های به اصطلاح روشنفکر تحمل کنم .

برای n امين بار متوسل می شم به آندره ژيد که گل گفته : بگذار عظمت در نگاه تو باشد ، نه در چيزی که به آن می نگری ! نمی دونم چه جوری بايد گفت که اين روزه بهونست. کاش کمی فکرها باز تر بود . کمی اين کتاب‌‌های موفقيت (به خصوص رابينز) رو بخونيد تا ببينيد که روزه چه تاثيرهايی می تونه داشته باشه ! مهم هدف و نيت شماست و نه خود روزه !

نمی دونم در جامعه‌ای که روزه گرفتن ضد ارزش هست و غير از صدا و سيمای ايران کسی وقعی بر آن نمی گذارد ، چرا بايد روزه گرفت. اما من می‌گيرم . با اين که وضعم بدتر هم هست. چه خانواده ، چه اعضای فاميل و چه دوستان وقتی می فهمند که روزه می گيرم اول چشمان را گرد می‌کنند و باور نمی کنند. متأسفانه از چشمانشان و لبخند تصنعيشان می‌شود خواند هزار حرفی که خوشبختانه رويشان نمی‌شود بگويند ! به هر حال هدفم از روزه گرفتن نه رد يا قبول خلق خداست ، نه ترس از جهنم و نه آرزوی بهشت و نه چيز‌هايی از اين دست. هدفم سپاسگذاريست از اين همه نعمت که به ما داده شده ، لذت از اين که بتونی کاری رو انجام بدی ولی ندهی ، لذت از سختی کشيدن هر چند کوته مدت برای نيل به هدفی بزرگتر ، و در کل شايد اندکی رضای او !
مــــراد ما وصال توست از دنــيــا و عـقـبـی
وگرنه بی تو ام قدری نباشد دين و دنيا را

Posted by dordikesh at 03:27 AM

November 05, 2004

شب سکوت ... و شايد خدا

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قــــــــدر کـه اين تـازه بـراتـم دادنـد

وقتی اسم شب قدر مياد هر کس ياد يک چيز می‌افته. موضوعات می تونه آروزها و روياها برآورده نشده باشه يا پاس کردن چک‌ها و يا واحدهای درسی ، شب زنده داريش ، دعا و عبادتش ، برنامه‌های مزخرف تلويزيون ايران و  يا گهگداری هم خدا !! به هر حال برای من که يک خرده تريپ عرفانی داره حالا اين که چقدر معلوم نيست. فقط می دونم خيلی جزئی و خفيف ! تو خونه هم نه کتاب دعا دارم نه مفاتيح و نه ... . چه اگر داشتم هم عمراً وقتم را با اين چيزهای سزکاری تلف نمی‌کردم ، مگر قرآن که لزوماً می‌بايست ترجمه شده باشه ! تو اين شب‌ها بيشتر از هر چيزی سعی می‌کنم فکر کنم. فکر کنم همين علی بود که گفته بود يک ساعت فکر کردن بهتر است از هفتاد سال عبادت ! هر چند به نظر من اين رو بيشتر برای آخوندها گفته که کل زندگيشون همه کار می‌کنند غير از لختی تفکر! ولی واقعاً معتقدم به اين فکر! فکر به روز ازل ، به روز خواندن غزل (خداحافظی) و روز ابد ! اين که چه جوری شد که وارد بازی شديم و چگونه گوش‌هايمان در اثر شعشعه پرتو ذاتش اين گونه دراز شد تا بار امانت را بپذيريم و ... . به نظرم خيلی جالب هستند . حالا لزومی هم نداره به اندازه عبادت هفتاد ساله آدم فکر کنه من حساب کردم که اگر 39 ميکرو ثانيه فکر کنيم به اندازه عبادت يک روز کامل جلو افتاديم !!!

از شانس خوبم و البته مدد خداوند هم‌خونه‌ايم دوش اندر خانه نبود. تنهای تنها بودم که جون می‌داد برای خلوت گزينی ! خيلی مشتاق بودم که در اين شب کمی هم "شرابِ تلخ‌ ِتيز ِخوشخوار ِسبک" هم بنوشم تا همچون يک ثلاثه غساله باشد و با بر کنار کردن حجاب‌ها من را به سوی او راهنمون سازد ولی يک خرده جرأت نکردم! شايد شب‌های ديگر! به هر حال اين که خودت باشی و خودت و البته او و هيچ پارازيتی هم در اين بين نباشه خودش نعمتيست! به نسبت مبارک سحر بود و فرخنده شب! از اين که دوباره فهميدم که اگر در ديرش را زديم و ما را به حرم راه ندادند نبايد نااميد شد . اگر قدری صبر کنيم ندايی خواهيم شنيد که ما را به به سمت خود خواهند که : "درآ ، درآ به راهی که تو هم از آن مايی" ! با همه کفر و الحادی که در اين روزگار در ذهنم دم می‌جنباند ولی هنوز هم می‌شود يک چيزايی حول و حوش رگ گردن احساس کرد ! و همين طور درد اشتياقی هر چند در حد سر سوزن ! همان طور که گفته اند خداوند آنقدر گسترده است که هر چه از او دور شويم باز به او می رسيم!!

تو اين شب‌ها هميشه ياد اولين شبی می افتم که فهميديم که تو شب‌های احيا قرآن به سر می‌کنند فکر کنم دوم سوم دبستان بودم ! خاله‌ای دارم که اندکی تريپ مذهبی دارد و در راه عرفان به نصيحت حافظ که "ظلماتست بترس از خطر گمراهی" گوش نکرد و به نوعی گمراه شد . به واسطه همين تفکرات و عقايد خيلی خيلی کم تو خونه ما آفتابی می‌شد و ما نيز ! نمی‌دونم چی شد که اون شب (حالا قدر يا مشکوک به قدر) تو خونه ما بود. و شروع کرد به انجام مراسم قرآن به سر و کسی هم غير از بچه‌ها تحويلش نگرفتند. من از کوچيکی تشنه انجام چنين کار‌هايی بودم. چه خوندن نماز ، چه روزه و ... که از جانب خانواده اگر منع نمی‌شدم ، تشويق هم نمی‌شدم ! اون شب ، شب عشق و حالم بود که می‌تونستم کمی بزنم تو اين خط‌ها. يادم مياد سراپا گوش بودم و اون متون عربی که هيچ چيز ازشون نمی‌فهميدم رو با تمام وجودم گوش می‌کردم که شايد ديگه چنين فرصتی پيش نياد !(که نيامد و احتمالاً نخواهد آمد) هر چند هنوز هم يادم هست که جوری رفتار می‌کردم که ديگران متوجه اشتياقم نشوند (از همون کوچيکی آب زير کاه بودم ) . و يادم مياد که ملتمسانه خواهش می‌کردم از خاله‌ام که مراسم رو طول بده تا سحری بخوريم و من اولين روزه عمرم رو بگيرم ولی نشد. اون شب همه بچه‌ها خسته شده بودند و با اکراه به حرف‌های خاله گرانقدر گوش می‌کردند ولی من هر چی بيشتر می‌گذشت بيشتر مشتاق می‌شدم. هميشه وقتی به اون لحظات فکر می‌کنم خدا رو تو ذهنم تصور می کنم که لبخندی زده و به من نگاه می‌کنه و از اين که آفريده‌اش اين گونه پاک و معصومانه به او فکر می‌کند لذت می‌بره. و مطمئن هستم همون موقع با خودش فکر می‌کرد که شرايط روزگار چطور اين بنده کمترين را از اين پاکی و معصوميت دور نگاه خواهد داشت که ديگر سالی يک بار هم چنين عمل نخواهد کرد ! کاش هميشه آدمی جوری بود که ساکنان حرم ستر و عفاف باز جرأت کنند که با مای راه نشين همچون ازل باده مستانه بزنند !

خلاصه اون شب بعد از انجام مراسم نوبت آرزو شد. خاله جان فرمود که يک آرزو بکنيد ولی به کسی نگيد تا برآورده شه . پسرخاله‌ها و دختر‌خاله‌ها شروع کردن به آرزو کردن و بعد هی اين آرزوها رو به رخ هم می‌کشيدند و از زور چشم و هم چشمی بزرگ‌ترش می‌کردند و ولی من تو دلم يک آرزو کردم و به کسی هم نگفتم. آرزويی بود که اصلاً به خودم مربوط نبود و به خانواده بر می‌گشت. خود آرزو به خودی خود چيزی نبود ولی تبصره کوچکی که با توجه به دنيای کودکانه به آن زده بودم تحققش رو کمی دور از ذهن می‌کرد. اون شب گذشت . فقط همين رو بگم بد نيست؛ خاله‌ام که اشتياق اون شب من رو ديده بود جو گير شد و خواست من رو صبح بيدار کنه تا نماز صبح بخونم (نمی دونم چرا اين مذهبی‌ها کمی فکر ندارند) و البته موفق نشده بود. بيچاره نمی‌دونست خدا هم به زحمت بتونه من رو اون موقع صبح از خواب بيدار کنه !

گذشت و آرزوی آن شب ما دقيق و مو به مو تحقق پيدا کرد ! اين شايد اولين سيگنالی بود که خداوند برای ما فرستاد و اولين سرنشتر بر رگ روح ! تمام زحمتی که فلاسفه و متکلمان در طول تاريخ در رد يا قبول خدواند کشيدند ما در همين واقعه خلاصه کرديم به وجود حضرت دوست ايمان آورديم و ديگر هم نشد که ازش دل بکنيم. هم چنان که حافظ گفته :

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سراييد
کز شافعی نپـرسند امثال اين مسائــل
هر چند اين قضيه بيشتر به عشق برمی‌گرده و مربوط به مراحل بالای عرفان هست وليکن در اين باب هم جواب می‌ده . سرتون رو درد نميارم از اين جا بود که ما احساس کرديم که دست و پا زدن در وادی عرفان برای هر دليلی که باشه بد نيست حالا چه قطع مرحله با همرهی خضر يا بی همرهی آن بکنيم !

حـسـنـت بـه ازل نظر چو در کارم کرد
بـنـمـود جــمـال و عـاشـق زارم کـــرد
من خفته بدم به ناز در کتم عـــــــدم 
حسن تو به دست خويش بيدارم کرد

هر شب مشکوک به قدر يادی از آن شب می کنم ! امشب هم صرفاً يادی ازش کردم و با استغراقی در بحر مکاشفت، نه بوی گلش مست کرد و نه دامنم از کف برفت و نه از اين جهان به جهان دگر شدم. صرفاً سر به جيب فرو بردم و وانمود کردم که ما هم خدايی داريم ! به هر حال خوشا آن دم که ازو پرده برافکنم ! اين هم شعری بس زيبا از جناب حافظ در مورد روز آفرينش آدم که بر هـــر فــــرد Spiritual but not religious واجبست خواندن سه باره‌اش در اين شب‌ها !

در ازل پــرتــو حـســنت ز تـــجــــلّـی دم زد
عشق پـيـدا شـد و آتــش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت ديد ملَک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيــــرت و بـــر آدم زد
عقل می‌خواست کزان شعله چــراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جـــــهان بر هــم زد
مـدعی خـواست کـه آيـد بـه تـمـاشاگه راز
دست غيب آمد و بر سـيـنـه‌ی نــامحرم زد
ديــگران قــرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غــم‌ديده مــا بـــود کـــه هـم بـر غـم زد
جان عِلوی هوس چـاه زنــخـدان تـو داشت

دست در حلقه‌ی آن زلف خم انــدر خـم زد
حـافـظ آن روز طـرب‌نامه عشق تـو نــوشت
کــــه قـلـم بـر سـر اسـبـاب دل خـــــــرم زد

پی نوشت : به مرگ سبيل‌هام من نه ادعايی در باب عرفان دارم و نه حوصله مباحثه در اين باب با افرادی که کباده عرفان می‌کشند ! پس خواهش می‌کنم نقش موسی رو در برخورد با اين شبان کمترين ايفا نکنيد !

Posted by dordikesh at 03:57 AM

August 08, 2004

همو زيباست

حداقل تو مملکت ايران به خاطر محدوديت هاش ملت بيشتر تمايل به استخر دارند تا دريا و اصولاً کسی که شنا رو در استخر ياد رفته باشه تضمينی نيست که تو دريا غرق نشه! خود من با اينکه محل تولدم نزديک دريا بوده ولی شنا رو تو همين استخرها و کلاس شناها ياد گرفتم. ولی بعد که دريا رو تجربه کردم، اين کجا و آن کجا ! هنوزم که هنوزه از دريا می ترسم ولی وقتی با يکی از آشناها (دوستانش با وی شوخی کرده می گويند به جای شش، آبشش دارد) می‌روم خيالم راحت است. تا يک جاهايی باهاش می‌رم و بعد بر می‌گردم ولی او از نظرها غايب می‌شود و ساعتی بعد بر می‌گردد!

غرضم از گفتن اين مطلب ذکر يکی از تجربياتم هست که يک روز شديداً گرم تابستون با همين آشنا زديم رفتيم دريا. منم جو گرفته بود خيلی با يارو رفتم جلو. بعد کم آوردم و او ادامه داد. من همون جا مونده بودم. احساس عجيبی بود. وسط دريا تک و تنها بودم. من بودم و خدای خودم. درجا ايستاده بودم . صدای امواج دريا همراه با رنگ آبی زيبای ديوانه کننده‌اش و تنهايی و تابش خورشيد، همه دست به دست هم می‌دادند که همون جا مسخ بشم و احساس کنم که سرم داره از همه چيز خالی می‌شه. هر لحظه از زندگی رو مستقيماً مديون خدا می‌ديدم و هر چی بيشتر همون جا پا می‌زدم و خسته تر می‌شدم نيازم رو بهش بيشتر حس می‌کرد! کم کم ديگه ترسم برداشته بود خسته بودم و راه هم زياد بود. يادم نيست چند ثانيه يا دقيقه طول کشيد. ولی خيلی جالب بود. احساس تک و تنها بودن با خدا بدون هيچ نويز و مزاحم به طوری که هر لحظه از زندگيت رو هم مديون او بدونی! فکر کنم در حالت ايده آل بايد اون قدر به احساسات ادامه بدی تا بهش برسی!! خدا می‌دونه چند نفر مثل من مغلوب چنين لحظه‌ای شدند و از شدت مسخ شدگی (يا شايد خستگی) جان به جان آفرين تسليم کردند!

هميشه اين صحنه يادم هست به خصوص که وقتی بعد از تجربه اين احساسات در حال برگشت بودم رنگ مسحور کننده دريا جلوی چشمم بود و فکر می‌کردم! حالا هم شرطی شدم و وقتی در دريايی شنا کنم که همان رنگ را داشته باشد احساسات آن دوران به من باز می‌گردد! اين هم سيستم برنامه ريزی عصبی- کلامی يا NLP !

ولی خوب هميشه گفتند دريا بی‌رحمه. توصيه‌های ايمنی رو جدی بگيريد. قهرمان شنای جهان هم باشيد بايد نکته های شنا در دريا را بدانيد!

Posted by dordikesh at 02:35 AM | Comments (3)

April 14, 2004

شوريدگی

چند وقتيست نا خودآگاه دچار بی قراری غريبی می‌شوم و هر چه در ذهن خودم گشت و گذار می کنم دليلی برايش نميابم. از آن لحظه‌ها که هر شاعری را به شعر گفتن وا می دارد اما چه کنم توانايی شعر گفتن در من نيست. هر کاری بکنم اين انرژی درونی تخليه نمی شود. می ترسم آخرش بترکم. چگونه می توانم خودم را خالی کنم. نه گريستن بلدم ، نه درد و دل  با کسی ، نه ... . نمی دانم تکليف من حقير با اين احساسات جديد و غريب چيست. با خودم فکر می کنم اين ها علائم عاشقيست. ولی وقتی بيشتر فکر می‌کنم ، می‌بينم من عاشق کسی نيستم. کسی در اين دنيای خاکی نيست که علاقه‌ی حادی به او داشته باشم. گيج شدم. اگر بگويم عاشق خدای خودم هستم دروغ گفتم . هر چند در اين لحظه ها بيش از هر کسی به ياد او هستم ولی نه متأسفانه دليل اصلی او نيست. من چه مرگم است. قلبی که روزی چند دقيقه تمايل به از جا کنده شدن دارد را چه بايد کرد؟در اين لحظات با کمی اعتماد به نفس احساس می کنم صفت شوريده برازنده ام است. تخليه، تخليه ، تخليه. راهی برای تخليه!!!!!!! چقدر خوبه  (شايد هم بد!) که با تايپ کامپيوتری کسی نمی‌فهمه که نگارنده در چه حالی اقدام به نوشتن کرده . وگرنه با لرزشسی که دستم داشت شايد مطلب قابل خواندن نمی‌بود. باورم نمی‌شه. چقدر از نوشته های احساسی بدم می آيد!

و عجيب است که می‌بينم که وبلاگ‌شهر چقدر شوريده دارد !؟!؟

درديست غير مردن کان را دوا نباشد
يا رب چگونه گويم کين درد را دوا کن

Posted by dordikesh at 07:00 PM

March 08, 2004

حلاج و عشق الهی او

أنا مَن أهوی و مَن أهوی أنا
نـحـن روحـانـا حَـلَـلـنــا بَـدنا

همواره معتقدم عرفان واقعی را بايد در امثال حلاج و حافظ و مولانا و شهاب‌الدين سهروردی جستجو کرد چند وقت پيش بالاخره کتاب « شعله طور » (عبدالحسين زرين‌کوب) که در مورد منصور حلاج بود را تمام کردم. الان هم دلم می‌خواهد درباره‌ی او بنويسم. نمی‌دانم اين حق را دارم يا نه. چرا که اين کار علی‌القاعده از کسی بر می‌آيد که از عرفان و مسايل مربوط به آن شناخت کافی داشته باشد. برای منی که تنها علاقه به دست و پا زدن در آن وادی را دارم شايد اين کار چندان معقول هم نباشد ولی چه کنم که بعد از تقريباً دوبار خواندن کتاب فوق همراه با کتاب تذکرة اوليا خيلی ذهنم کباده‌ی حلاج را می‌کشد . ولی راستيتش هيچ کدام از کتاب‌های فوق منابع موثقی نيستند و برداشت‌ها بيشتر به باورهای شخصی بستگی دارد.  همچنان که خودش ، خود را تشبيه به جويباری کرد که به سمت دريای بی انتها و نامحدود در جريان است و هر کس که به اين جويبار نگه می‌کند ، بنا بر ذات خود تنها عکس خويش را در آن می‌بيند و نه حلاج را !

 

جالب‌ترين چيز برای خودم آن بود که حلاج در واقع ايرانی بود و در طور از نواحی بيضاء در فارس به دنيا آمده بود و جالب‌تر از آن اينست که در خانواده زرتشتی به دنيا آمد.(هر چند خيلی موثق نيست!) . به سبب شغل پدرش که پنبه زن بود او را حسين‌بن‌منصورحلاج می‌گفتند. باقی عمر خود را در شهرهايی عراق مثل بغداد و واسط گذارند. ابتدا به مکتب شاگردی صوفيان رفت. افرادی مثل بوسهل‌تستری و عمرو‌بن‌عثمان‌مکی که هر دو آن‌ها توصيه به رياضت‌های سخت مثل روزه در طول سال می‌کردند. هر چند همين‌ها خرقه تصوف به تنش کردند، اما بنا به مشکلاتی(عدم کسب اجازه برای انجام کارها مثل اردواج) هردوشان او را از خود رانندند و متهم به سحر و جادو و کفر کردند (حلاج تخصص در تردستی و امثالهم داشت). خلاصه او به خاطر بدرفتاری صوفيان، خرقه از تن خود کند و برای ادامه مراحل عرفانی خود توجهش را معطوف به واردات قلبی و در يک کلام عشق به خدا کرد. سه بار به مکه رفت ، و در سومين بار که به اقامت طولانی منجر شد، در پی رياضت‌ها و عبادات خويش آنچنان به عشق الهی رسيد که به قولی خودی وی را او بازستاندند (در عرفان به اين مرحله از سلوک، مرحله‌ی عين الجمع می‌گويند). يعنی آن‌چنان در عشق به معشوق خود پيش رفت که خود را فنا شده در او می‌ديد. و هر کار می‌کرد و هر چه می‌گفت در آن واقع از آن خدايش بود. و همواره آن بانگ مقدس را بر زبان می‌راند که : حق ، حق ، أنا الحق ! علی‌رغم تمام اين حرف‌ها در محاکمه او که اعدامش از قبل مسجل بود تنها چيزی که مستمسک قرار دادند اين بود که يک بار گفته بود که اگر کسی استطاعت مالی برای رفتن به حج را ندارد اگر خانه خود را تميز کند و در گرد آن به طواف مشغول شود ، برابر با حج واجب است. و حلاج اعدام شد و چندين سال جسدش بر دار ماند و سرش به اقصی نقاط برای عبرت آموزی فرستاده شد و در آخر جسدش هم سوخته !در مورد شرايط اعدامش هم که همگان از جزئيات با خبرند!

(1) اصلی‌ترين عامل برای خواند کتاب به واقع يک جمله از جناب زرین کوب در اول کتاب بود : به ياد پدرم که حلاج را مدعی و کذاب می‌خواند!

(2) جمله فوق را که ديدم گفتم شايد اين کتاب جواب سوالاتم را بدهد. من حلاج را قبول ندارم چرا که به اعتقاد من عرفان نبايد انسان را از مسير عادی خود خارج کند. هنر آنست که آدمی در کنار فعاليت روزمره به آن عشق الهی برسد ، حتی اگر عاقبت چنان شود که مثل حلاج او را عاشق‌ راستين خداوند و حتی عاشق‌ترين بنده‌ی طول تاريخ بخوانند! ولی خوب اين کتاب به علت موثق نبودن مطالبش که خود نويسنده به آن اشاره کرده ، فايده چندانی نداشته الا تسلط به تاريخ آن دوره!

(3) يکی از نکات بسيار بسيار جالب که در کتاب اشاره شد اين بود : يکی از دلايلی که حلاج در نزد مردم محبوب شد اين بود که زاهدان (آخوندهای فعلی) در حق او بد می‌گفتند!!! جالب است که تاريخ تکرار می‌شود. غير از اين است که در عصر ما اگر آخوند از چيزی بد بگويد ما به همان سمت می رويم و اگر خوب بگويد از آن دوری می‌کنيم! همچنان که در عصر حافظ هم اين نين شرايطی برقرار بوده است!

(4) حافظ هم که خود مدعی عشق و رندی به جای رياضت و سختی (خشک مقدسی)- که زاهدان توصيه می‌کنند- بود ، عقايد حلاج را در يک بيت به زيبايی بيان می‌کند :
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سراييد
کز شافـعـی نپرسند امثال اين مسائـل

(5) شرح محاکمه حلاج را که حامدبن‌عباس وزير مال مردم خور و پست‌فطرت آن دوره پشتيبانی می‌کرد ، دقيقاً من را ياد محاکمه‌های فعلی اين بی‌پدر ، سعيد مرتضوی می‌اندازد. حکم از قبل مشخص است. در طول محاکمه هر چه زور می‌زنند نمی‌توانند عوام را در مجرم بودن متهم قانع کنند. از هر گونه آزار و شکنجه باکی ندارند. ملت ظلم را می‌بينند و دم نمی‌زنند!آخرش هم سر هيچ و پوچ که آن هم ساختگی است حکم اجرا می‌شود! جالب است که رئيس قوه قضائيه ما هم اصليت عراقی دارد، پس با توجه به نياکانش اين کارها از او بعيد نيست!

(6) حلاج همواره می‌گفت که من به مذهب خاصی گرايش ندارم . تنها از از هر مذهب هر قسمتش که سخت‌تر باشد انتخاب می‌کنم. با خودم که مقايسه می‌کنم می بينم شرايطمان مساويست با اين تفاوت که من هر چه آسان تر است انتخاب می‌کنم!

(7) نکته قابل اعتنای ديگر آن بود که در جايی از کتاب اشاره شد که آن ماجرای اعدام که در کتاب تذکرة اوليا آورده شده نمی‌تواند درست باشد. يعنی آن قسمت که حلاج بعد از بريده شدن دستانش آن را به صورتش ماليد تا صورتش از خارج شدن خون در پيش دشمنان سرخ باشد و نه زرد نمی‌تواند درست باشد. چرا که قبلاً اين کار از بابک خرمدين ( که از مخالفان خليفه بود) سر زده بود. پس با اين شايعه می‌خواستند او را با امثال بابک و افشين و ... برابر قرار دهند تا بگويند او مخالف خليفه بوده و اعدامش را توجيه کنند!

(8) جالب هست که خود جناب زرين کوب يک شعر زيبا گفت در مورد حلاج که : مدتی شد محفل دلدادگان را شور نيست/ما دگر ره نغمه‌ی منصور سر خواهيم کرد. و در يک جای کتاب جواب آمده است (صفحه‌ی 236) : حلاج بی‌مانند که گشده‌ی تست اگر يک بار ديگر به اين دنيا برگردد ، دنيايی که من و تو جزئی از آن هستيم ، هرگز با او بهتر از اين کنار نخواهد آمد. باز هم او را از خود خواهد راند. باز هم او را حذف خواهند کرد. آن اندازه صدق و اخلاص حلاج که خارج از حد و قياس است برای دنيايی که دوام خود را به دروغ و خيانت مديون است مناسب نيست. حلاج رفت.

(9) برای تکميل مطلب بايد اين شعر حافظ را ذکر کرد :
گفت آن يـار کـز او شــد ســر دار بــلـنـد
جرمش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد

(10) در پايان يک قسمت از کتاب (صفحه 270) را برای تفهيم عشق حلاج می‌آورم که واقعاً زيباست :
تصوف حلاج تصوف سکر و شور و عشق بود. دعوت به خود نمی‌کرد، دعوت به طريقه‌ی مشايخ بغداد نمی‌کرد. به عشق دعوت می‌کرد. به خدا دعوت می‌کرد - به خدايی که همه عشق بود ، به عشقی که همه انس بود. خدای او از عاشق عبوديت نمی‌خواست ، عشق می‌خواست. از انسان دور نبود و در قلب او بود. نه با او اتحاد داشت و نه در او حلول می‌کرد. او را از خودی خود باز می‌ستاند، او را مغلوب می‌کرد و خود از زبانش حرف می‌زد ، او را خيره می‌کرد و خود از چشم او به عالم می‌نگريست، او را گنگ و کر می‌کرد و خود به جای او بشارت عشق را می‌گفت و می‌شنيد. با جلوه معشوق بر او ظاهر می‌شد، او را در پرتو اين جلوه نابود می‌کرد. از هوش می‌برد و ادراک او را مختل می‌کرد _ و او چنان از اين مغلوبيت لذت می‌برد که اگر زخم شمشير يا زبانه آتش به او می‌رسيد آن را احساس نمی‌کرد. اين يک تصوف عاشقانه بود ، خرقه و خانقاه و آداب و رسوم - که خود جلاج بارها به خاطر بی‌تقيدی به آداب آن‌ها - از جانب مشايخ عصر، مشايخ اهل رسوم، طرد شده بود در اين تصوف وجود نداشت. خانقاه آن دل سالک بود و آنجا جز عشق نمی‌گنجيد!

Posted by dordikesh at 12:44 AM | Comments (10)

October 22, 2003

پله پله تا ...

پله پله تا ملاقات خدا
هميشه دوست داشتم يه وبلاگ بزنم اسمش رو بذارم : پله پله تا ملاقات خدا. ولی ياد اين شعر :

گفت آن يـار کـز او شـد سـر دار بـلـنـد
جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد

و شعر سعدی که می گه : آن را که خبر شد خبری باز نيامد ،می افتم و بی‌خيال می‌شم و می گم این کاره نيستم. ولی باز اين شعر هم به يادم می افته:

مدتی شد محفل دلداگان را شور نيست
ما دگـر ره نـغـمـه منصور سر خواهيم کرد

نمی دونم. اين وبلاگ هم شده بلای جون. به تمام پديده های اطرافم از منظر چگونگی نگاشته شدن در وبلاگ می نگرم. حالا ديگه می تونم تو اين شعر حافظ واقعاً به جای لغت "تو" از لغت "وبلاگ" استفاده کنم :

در نمازم خـــم ابـــروی تو با ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد

قديما به همه چی از ديد ترقی در پله های ملاقات نگاه می کردم ولی حالا ... . چرا اين ها با هم منافات دارند؟؟؟؟؟ خيلی وقت بود که غافل بودم. ديدين بعضی آدم ها همش تو فکرند . الان اين جوری شدم. همش تو فکرم که چرا، چی، کدوم و ... . کار خاصی نکردم ولی به طرز عجيبی سردرگمم. نمی دونم !!!!!!

در هر حال اين عکسی هم که گذاشتم فکر کنم جناب جيم وارن اصلاً ايده اش رو از عبدالحسين زرين کوب گرفته!!! خودم که خيلی باهاش حال میکنم!!!!

به امید فرياد « انا الحق» از اعماق وجودمان !!!

Posted by dordikesh at 02:44 AM

ای مطرب دل این مغز مرا پر مشغله کن !

رمز آلود و زيبا
نمی‌دونم از کی بود. شايد موقعی که به بلوغ رسيدم. همون موقع بود سر يک ديوانگی کودکانه تصميم گرفتم احساساتم رو به کسی بروز ندم. بعد از اون بود که با خودم گفتم کسی جز همسر آينده لياقت احساساتم رو نداره. از همون موقع بود که من رو متهم کردند به آدمی خشک بودن. همون موقع گفتند يک جو احساس نداره و سرتاپا منطقه. در حالی که در وجودم وسوسه عاشق شدن، التهاب لحظه هام بود و غليان احساسات ... . اون قدر در اين کار اصرار کردم ديگه يادم رفته چه جوری به کسی احساسات نشون بدم ، در حالی در وجودم داره من رو آزار می ده! اين جوری بود که فهميدم چرا رابطه ام با خدا پيشرفتی نداره. فهميدم بايد در اين رابطه از يه مقطعی منطق رو بذارم کنار. فهميدم تا ياد نگيرم احساس بورزم نمی تونم عاشق خدا بشم. خدایا دوست دارم ولی عاشقت نيستم. پروردگارا در تمام لحظه‌ مرا بيقرار خويش ساز!

هر چند که از آيــيـــنه بـــی رنــــگ تــر است
از خــــاطــــر غـنــچـه ها دلــم تنگ تــر است
بــشـــکــن دل بــی نــوای مــا را ای عـشـق
اين ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

پی نوشت:
دروغ چرا. مطلب فوق رو هزار بار خوندم. شايد باورش سخت باشه ولی خودم که می خونم برام تازگی داره. خودم که می خونم نمی فهمم چرا اين ها رو نوشتم. وقتی می خونم لحظه هام سنگين ميشه !! اسمش چيه؟؟؟ شطحيات؟؟ چرا ؟!؟

عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست
عـشـق گـويــد راه هست و رفــتــه‌ام من بــارهــا

Posted by dordikesh at 02:34 AM

October 02, 2003

نقدی کوتاه بر شيعگری نوشته احمد کسروی

قبل از هر چيز لازم می‌دانم يک نکته طنز را نقل کنم. می‌گويند قيامت فرا می‌رسد و خداوند طی حکمی دستور می‌دهد که تمام مسلمانان به بهشت بروند و بقيه مردم به جهنم! و آنها را به حال خود رها می‌کنند. سال‌ها از آن زمان می‌گذرد و قرار می‌شود تا سری به آن‌ها بزنند و ببينند که اوضاعشان چگونه است. وقتی به جهنم می‌روند می‌بينند که غير مسلمانان اعم از اروپائيان و آمريکائيان و ... به واسطه دانش خود توانسته اند جهنم را به محيط قابل زندگی کردن تبديل نمايند و مثلاً از آتش آنجا به عنوان سوخت و نيروی هسته‌ای استفاده کردند و کلی سيستم خنک کننده و امکانات رفاهی اعم از بزرگراه و شهر و ... زدند. خلاصه مشکلی در آن محيط برای زندگی نداشتند. گفتند حال سری به بهشت و مسلمانان بزنيم. وقتی وارد آنجا شدند ديدند که همه افراد آنجا مشغول جنگ با يکديگر با سلاح‌هايی همچون نيزه و تير و کمان هستند در حالی که لباس‌هايی از پوست حيوانات و برگ درختان دارند! کنجکاو می‌شوند و از آن‌ها می‌پرسند که اين جنگ برای چيست؟ می‌گويند : شما دخالت نکنيد. اين جنگ بين شيعه و سنی است!!!!!!! فکر نکنم نيازی به توضيح باشد، همه چيزش پر واضح است. می‌خواهم همان اول کلاً اين گونه بحث‌ها را نشانه جهالت و عدم شناخت راه واقعی خداشناسی اعلام کنم و نيز بگويم من در اين نوشته نمی‌خواهم بگويم شيعه و سنی، کدام بهتر است؛ همين! ضمن رد هرگونه تعلق خاطر به دين و مذهب حالا اين که نظرم نهاييم چيست، در انتها میگويم!! بايد اين نکته را نيز خاطر نشان کنم که مسئوليت هرگونه تغيير اعتقادات شما در هيچ دنيايی پذيرفته نمی‌شود !!! اول اعتراف می‌کنم لذت بردم از زير سوال بردن افکاری که بيست سال ملکه‌ی ذهنم کرده بودند . در واقع اين کتاب بيشتر از آن که در مورد مذهب شيعه باشد ( می‌تواند شامل کل اسلام باشد؛ البته نه اسلام واقعی بلکه تحريف شده فعلی) ، به تأثيرات آن در تاريخ ايران می‌پردازد البته بهتر بگويم تأثرات منفی آن! همواره کتاب‌های بينش اسلامی دوران تحصيل را با دقت می‌خواندم ولی در اکثر مواقع با اين که هم چون اکثر ايرانی ها شيعه زاده بودم ، قانع نمی شدم. يعنی از اين که در اين گونه کتاب‌ها يک طرفه قضاوت کرده‌اند، هيچ گاه از نظر منطقی به يقين نرسيدم. حتی يک بار اينجا شک خودم را به نوعی ابراز کرده بودم و کلی هم از جانب يک دوست فحش خوردم !!! اما کتاب ... !

خوب ترجيح می‌دهم اول به سراغ معدود ايرادات بروم :

(1) علی‌رغم اين که در جای جای کتاب نويسنده اظهار می‌کند که گفته‌هايش بر پايه‌ی استدلالات منطقی هست بنابراين درست هم باید باشد ولی در خيلی از مواقع آشکارا می‌شود ضعف منطق را ديد. مثلاً هنگامی که می‌خواست وجود يک نجات دهنده به نام مهدی را انکار کند می گويد که خود شيعيان می‌گويند که وجود او در زمان غيبت هم چون خورشيد پشت ابر است. بعد با توجيح اين که خورشيد مدت زيادی پشت ابر نمی‌ماند به اين نتيجه می‌رسد که بله مهدی هم نمی تواند اين همه مدت غايب باشد. خوب همگان می دانند که در مثل مناقشه نيست!!! هر چند اين يکی از چند دليلش بود.

(2) بسياری از استدلالات هم از جانب شيعيان و هم از جانب سنی‌ها بر پايه يک روايت يا حديث و امثالهم هست. حالا اگر کليت آن حديث زير سوال برود کل استدلالات منتفيست! يکی از دلايل رد شيعه در اين کتاب ، بر يک حديث که در واقع از حضرت علی است، می باشد که درآن حضرت علی در نامه‌ای خطاب به معاويه حق خلافت را به کسی داده که از جانب انصار يا مهاجرين انتخاب شده است. و اين را چون در نهج البلاغه هم آمده است خيلی با تأکيد بيان می کرد. ولی به نظر من حضرت علی آن نامه را نوشته بود چون معاويه به گونه‌ای رفتار نمی کرد که شايسته خلافت وی باشد و او طبق عرف داشت به او گوشزد می‌کرد که من خليفه‌ام و نه تو؛ و يا چيزی در اين مايه ها. در هم‌چون نامه‌ای که معاويه از او پيروی نداشت، او که نمی‌توانست بگويد خليفه از اول هم من بودم و به نا حق ابوبکر انتخاب شد. چون باور عمومی بر آن بود، او ذکر کرد چون من را مهاجرين و انصار انتخاب کردند تو بايد از من پيروی نمايی!

(3)در مورد احمد کسروی بايد بگويم به طور مشخص به يک درک درستی از خدا و خداشناسی رسيده بود. اما اين گونه تحليلش را خيلی نپسنديدم. اگر کسی با چنين شناختی بخواهد از کارهايی که عامه مردم با سطح فکرهای متفاوت انجام می‌دهند ايراد بگيرد و آن را به دينی که آن‌ها دارند تعميم دهد یقيناً موفق خواهد بود که آن را بکوبد. که اين هم فکر کنم از انصاف به دور است. مثلاً من هم موافق بحث هايش در نکوهش زيارت (در ادامه خواهم گفت) هستم. ولی بايد قبول کرد خيلی از مردم به اين چيزها احتياج دارند. همگان آن قدر ظرفيت ندارند که مستقيماً با خدا ارتباط نزديک داشته باشند پس به واسطه هايی نياز دارند ، حال بخواهد مجازی باشد و يا حقيقی! ( البته اين قضيه از زاويه قدرت ذهن هم قابل بررسی است که در اين‌جا به همين موضوع پرداخته‌ام! ) در توضيح اين نکته بايد بگويم که از ديد عارفان و خداشناسان دو گونه شرک داريم. يکی جلّی و ديگری خفی! اولی همان باور عام هست . اما شرک خفی آنست که بگوييم که : اَه، چرا امروز باران آمد؟ خوب معلومست که کسی که چنين بينشی داشته باشد و از هر گونه شرکی به دور باشد که ديگران حتی نمی‌دانند چنين چيزی هم هست به راحتی می‌تواند از تک‌تک رفتار مردم ايراد بگيرد! من را ياد داستان موسی و شبان در مثنوی می‌اندازد.

(4) آن گونه که من برداشت کرده‌ام جناب نويسنده آدمی ميهن‌پرست هست. در طول کتاب احساس می‌کردم که او به اين نتيجه رسيده ( البته به درستی!) که بدبختی ايران از شيعه هست و می‌خواست هر گونه که هست آن را به اين علت و نه به خاطر ذاتش محکوم کند . هر چند اين ميهن‌پرستی خوب است ولی کمی به احساس قضاوت ناعادلانه دامن می‌زد!

(5) با توجه به اين که نويسنده مثال های فراوانی در وصف دوران خود که مصادف با مشروطه بود می زند مقداری از سخنانش تاريخ مصرف‌دار شده است. مثلاً در جايی در وصف شيعيان و به تبع آن کل ملت ايران اين گونه می گويد (صفحه 81 کتاب) :
" در پيش آنان گرفتاری آنست که می‌بينند بسياری از جوانان و ديگران پست باور شده‌اند و به روضه نمی‌روند و در آرزوی زيارت نمی‌باشند و به ملايان ارجی نمی‌گزارند. اينهاست که آنان گرفتاری شمارند و در اين باره يا در هر باره‌ی ديگری که گفتگو شود همان پاسخ گذشته را دهند."
خوب همه می‌دانيم که در جامعه فعلی ما جز اقليت که در واقع همان حکومتيان باشند کسی از اين افکار ندارد. و همه افراد از نوعی بی‌شعوری به ذی‌شعوری در مسائل رسيده‌اند .

اشکلات جزئی ديگری هم هست که در برابر محسناتش قابل چشم پوشی است. به قول حافظ:
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نـفی حکمت مکن از بـهـر دل عامـی چند

(1) اولين چيزی جالبی که جلب توجه می کند شناخت درستش از آخوندها يا همان ملاهاست. فکر کنم اين کتاب از سال 1340 به بعد نوشته شده‌است. اين که آن قدر زيبا از ملا ها به انسان های شکم پرست و راحت طلب ياد می‌کند بسيار جالب است. تمام نقش هايی را که هم در باب آن ها ياد می کند درست است. اين که چرا ملتی آن قدر مسخ شده باشند که علی رغم پيشينه ايشان دو دستی حکومت خود را تقديم هم چين افرادی کنند جالب است. البته در کتاب با تاکيد فراوان می گويد که آن ها هم چون امامان خود حکومت را نمی پذيرند. چون اين زندگی کارشکنانه در حکومت و کسب پول خمس و زکات و به تبع آن راحت طلبی را ترجيح می‌دهند! ولی ديديم که اين کار را بعد از انقلاب کردند. و البته به همان اندازه هم کارهای جالب کردند!! در زمان پادشاهان ما کشور گشايی عرضی داشتيم و در زمان آخوندها کشور گشايی حجمی . چرا که يک نکته تلخ هست که می گويد : " از ظريفی! ميپرسن: مساحت ايران چقدره؟ ميگه: 1648192 متر مكعب! ميگن: خنگ خدا، آخه چرا متر مكعب؟! ميگه: آخه بعد انقلاب به ارتفاع يك متر ريده شده توش! ". در هر حال فکر کنم اين آخرين باری باشد که ملتی از اين حماقت ها بکنند!
در ادامه در وصف آخوندها در صفحه 107 کتاب می گويد :
"بهر حال ايشان مردان بی‌دانشی هستند که از جهان و کارهای آن به اندازه‌ی کودک ده‌ساله آگاهی نمی‌دارند و چون مغزهاشان انباشته از فقه و حديث و بافندگی‌های دور و دراز اصول و فلسفه است، جايی برای دانش يا آگاهی باز نمی‌شد. در جهان اين همه تکان‌ها پيدا شده، دانش‌ها پديد آمده، ديگرگونی‌ها رخ داده، آنان يا ندانسته‌اند و يا دانسته نفهميده‌اند، و يا فهميده پروايی ننموده‌اند. در اين زمان می‌زيند و جهان را جز به چشم هزار و سيصدسال پيش نمی‌بينند!
بی‌دردانی‌اند که شش ماه درس خوانند که مقدمه واجب، واجب است يا نه؟ سی چهل سال سختی به خود دهند که روزی رسد و حجة‌الااسلام ناميده شوند. بزرگترين آرزوشان رسد بردن از پول هند و گرد آوردن مقلدانی از بازرگانان مقدس ايران می‌باشد!"

(2) اما خوب برويم سر اصل مطلب. مهمترين سوال و چالشی که در مذهب شيعه داشتم اين بود که چرا دوازده امام به طور متوالی بايد انتخاب شوند و همشان در معصوميت و عظمت آن قدر باشند که تنها پيامبرانی هم چون ابراهيم بدان مقام می رسند. به قول کتاب چگونه است که حضرت محمد بعد از چهل سال به پيامبری می رسد و تازه در اين مقام رفيع نيز بايد جبرئيل بر او وحی کند. ولی امامان از بدو تولد و بدون هيچ نيازی هم معصومند و هم عالمند و اصلاً بنا بر باوری خداوند جهان را به خاطر آن ها آفريده. خوب اين مسأله چالش را حادتر می‌کند!

(3) جالب ترين چيز آن بود که چرا جعفر صادق که بايد از اشتباه به دور باشد، پسرش اسماعيل را برای بعد از خودش انتخاب کند و بعد که مرد موسی کاظم را به امامت برگزيند و اين خود مسبب ايجاد فرقه اسماعيليه شود.

(4) اما غدير خم. راستش قبلاً تنها قسمتی که حق را به شيعيان می‌دادم همين قسمت بود. تا اين که فهميدم سنی ها بر اين باورند که در آن سفر حضرت علی متهم به روابط نامشروع شده بود و برای همين در آن گرمای هوا پيامبر اقدام به جمع کردن ملت و بقيه کارها کرد. چون در غير اين صورت هم چون اقدامی نامعقول می‌نمود! ولی خوب حرف حق همچون منقولات ديگر کتاب اين است که چرا اين چنين اتفاق مهمی در قرآن ذکر نشده است. و اگر منظور پيامبر که مورد پذيرش همگان بوده مبنی بر اين بوده که بعد از او حضرت علی بايد باشد چرا انصار و مهاجرين سرپيچی کردند. البته در رد ولايت حضرت علی ذکری از ماجرای کاغذ خواستن دم فوت حضرت محمد هم شده بود که من نديدم شيعيان به آن استناد کنند اصلاً از آن می‌گذرم!

(5) يکی از وقايعی که شيعيان در ايجاد بدبينی در مورد سه خليفه به آن استناد می‌کنند آن است که عُمر حضرت فاطمه را لای در نگه داشته و باعث کشته شدن بچه ای در شکم او به نام محسن شد. واقعاً استدلال جالب کرده در کتاب؛ بچه ای که به دنيا نيامده را از کجا می‌دانند که پسر است. و اصلاً بچه که به دنيا نيامده چرا بايد اسمش محسن باشد. برخی استدلال می‌کنند که حضرت محمد قبلاً خبر داده که به نظر من چندان معقول نمی‌نمايد. فقط اگر همچون کاری را عمر می‌کرد بعيد می‌دانم ديگز علی دختر خود ام‌کلثوم را به زنی به او می‌داد!!!!

(6) يکی از چيزهای دلچسبی که در کتاب بارها و بارها هم عنوان شد مربوط به روضه‌خوانی و زبان عربی بود. اين که در دين شيعه يا بهتر بگويم افکار آخوندهايش بهترين کار دنيا روضه خوانيست و انجام آن باعث بخشيده شدن تمامی گناهان می شود. به جای پرداختن به علم و دانش و آبادانی مملکت تمام وقت خود را به خواندن چيزهايی به عربی میکنند گويی زبان رسمی دستگاه خداوند عربيست!! واقعاً يکی از بزرگ‌ترين مشکلاتی که با انديشه‌های عتيقه‌ی اين آخوندها و پيروانشون دارم مربوط به محرم و اعمالشان می‌شود. از همان دوران بچگی برايم سوال بود که چرا فلان کس اين قدر تابلو و الکی گريه می‌کند. اصلاً اگر حسين اين کار را کرده ، چرا بايد گريه کرد؟ چرا از او تمجيد نمی‌کنند؟ چرا تا قبل مرگ او عزا می‌گيرند و بعدش هيج؟ چرا اين قدر سطحی به مساله نگاه می‌کنند و از کل واقعه کربلا فقط به عنوان تحريکی برای به گريه انداختن ملت استفاده می‌کنند؟
به قول کتاب اگر پدرشان بميرد دم از امام حسين می‌زنند، اگر برادر به ابوالفضل ، اگر بچه علی اکبر و ... . بعد هم می‌گويند هر که برای حسين و يارانش گريه کرد و يا حتی وانمود کرد که گريه کرده است تمام گناهانش پاک و به بهشت داخل می‌شود ؟!؟!؟!؟ همين است که می گويند ايرانيان افرادی غم پرست هستند!
جای جناب کسروی خالی تا ببيند در همين ايران در ايام تولد و ولادت ائمه!!!! هم به روضه خوانی می‌پردازند!

(7) نکته‌ی ديگر در باب مسأله زيارت هست. اين که گفتار فراوانی از امام و ... هست که بله نمی‌دانم هر که کربلا را زيارت نکرد به بهشت نمی‌رود. هر که فلان کس را زيارت کرد درهای بهشت به رويش باز می‌شود و ... . نکته جالب اين بود که کثرت اين گونه گفته ها تا به آنجاست که امر آن گونه بر انسان القا می‌شود که انسان هر گناهی که بخواهد می‌تواند انجام دهد و با يک زيارت تمام آن‌ها پاک می‌شود؛ مثل مسيحيان . در هر حال چنين آيينی که به جای سفارش به عدم گناه بگويد به زيارت برو و فلان چيز را به عربی بخوان واقعاً محل اشکال هست. خيلی هستند افرادی که به نان شب محتاجند ولی حاجيان و بازاريان حج رفتن‌های هر ساله را ترک نمی‌کنند!!!! کاش به جای ريختن اين همه پول در کيسه شيخان عرب اعم از عربستانی و عراقی به جيب خالی و مفلسانه مردم خودمان می‌ريختند؟

(8) مطلب ديگر در باب شفاعت امامان هست. اين که چنين شفاعت خواستن اين گونه به نظر می‌رسد که خداوند هم‌چون پادشاهی کينه جو هست که اگر کسی شفاعت نکند کسی شامل رحمت او نخواهد شد. خوب اين حرف را کاملاً قبول دارم اما مشکلی که هست اينست که باز افراد عادی نياز به واسطه در ذهنشان دارند و اين که بالکل به خاطر عداوت با آخوندها آن را نفی کرد کمی دور از ذهن می‌نمايد.

(9) يکی از بيشترين تاکيدهای کتاب بر اين بود که چرا شيعيان از مرده ها کمک می‌خواهند! و به نوعی آن‌ها را بت‌پرست می‌دانست که دنبال واسطه هستند چرا که قريش هم در صدر اسلام استدلالشان اين بود. خوب يه جورايی واقعاً به حق است!

(10) يکی از اشکالات واقعاً جدی برای شيعيان که ذکر شده اين است که با توجه به اعتقاداتشان مبنی بر ظهور نجات دهنده به نام مهدی از هر گونه فعاليت برای بهبود مملکت خويش گريزانند و همه چيز را به اميد او رها می‌کنند! در موارد جزئی همين وضعيت را با امامان و به قول معروف ائمه پياده می‌کنند. مثلاً در مواقعی که دچار مشکل شدند به جای انجام کاری در جهت رفع آن به نذر و نياز و دعا و توسل به آن‌ها می‌پردازند! جايی در کتاب ذکر می‌کند عده‌ای را ديده‌است که هنگامی که کشور در حال اشغال‌شدن بود به زيارت رفته بودند و هيچ توجه و اقدامی برای آن نمی‌کردند. خوب اين از بزرگ‌ترين مشکلات هست که گريبان‌گير شيعيان هست و هم‌چنان در جامعه خودمان به صورت بارز وجود دارد.

(11) يک چيز هم هست که می‌خواهم به عنوان تبصره در آخر کار بگويم که در کتاب نيست ولی به عنوان کمکيست بر نقد شيعه. يک اشکالی بود که همواره به اسلام می‌گرفتم و آن اين بود که چرا بايد در مسجدهای ما بوی گند عرق پا و امثالهم باشد؟ و هميشه از مسجد منزجر بودم. تا اين که فهميدم در مسجدهای سنيان از اين خبرها نيست! يعنی به واسطه پنج بار در روز شسته شدن کامل پا اين چنين وضعيتی حاکم نيست!

بايد اعتراف کردم تمام اديان و مذهب‌ها اگر واقعاً به آن دقت شود امثال اين اشکالات را دارند چرا که دچار تحريف شده‌اند! ممکن است مثلاً به زودی کتابی نوشته شود به نام سنی گری و يا مسيحی گری و ... .
در پايان بايد بگويم علی ایّ حال اگر کسی از من بپرسد مذهبت چيست؟ می‌گويم ندارم. چون در شيعه بودن خود نود درصد شک دارم و در سنی نبودن خود نيز نوددرصد. و اصلاً اساساً اين گونه بحث و جدل را همان‌گونه که در ابتدا گفته‌ام يک نوع کوته ‌فکری می‌دانم و علت عقب‌افتادگی ملت‌های مسلمان را نه شيعه بلکه اسلام تحريف شده‌ای می‌دانم که خود حضرت محمد در وصف آن گفته است که روزی فرا خواهد رسيد که از اسلام چيزی جز نام نمی‌ماند.
غير از من هر کس ديگری بود با اين افکار و با اين فرض که حتماً حکمتی بوده که من با يک سنی هم‌خانه شده‌ام، سنی می شد!! در هر حال خدای خود را شديداً می‌پرستم و لحظه‌ای از يادش غافل نخواهم شد. ولی چه کنم که از دين اسلام تنها يک قرآن و يک نماز و فرستاده‌اش به من ارث رسيده‌است و نه بيش. و همين هم باعث می‌شود مسلمان بمانم و از آن دفاع کنم !
کلام را با دو بيت زير ختم می کنم.

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سراييد
کز شافـعـی نپرسند امثال اين مسائـل

پرستش به مستيست در کيش مهر
برون‌انـــد زين حـلـــقـه هـشـيـارهــا

Posted by dordikesh at 02:46 PM | Comments (16)