در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 25, 2005

بی ياری چشم

ديگه اين چشم‌های من ياری ديدن نداره !!!


به محض اين که دو دقيقه به مانيتور نگاه کنم ، چشم هام شروع می کنه به اذيت ! فعلاً تا به چشم پژشک مراجعه نکنم ، سعی می کنم بهش فشار نيارم. حالا اين که بنويسم يا نه با خداست. امروز کتاب معمولی هم می خوندم راحت نبودم و آخرش دچار چشم درد شدم ! خوبه که ديگه درس ندارم ! به علت مسائل کاليبری فکر نکنم حالا حالا ها برم دکتر مگر اين که کار به جاهای باريک بکشه ! به قول حافظ ( با يک شناسه  تحريف) :


شيوه‌ی چشمم فريب جنگ داشت / ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم !!! ):

Posted by dordikesh at 03:36 AM

August 19, 2005

وبا و آرزوی يبوست

نمی‌دونم چه کرميست که ناخودآگاه وقتی اسم وبا رو می‌شنوم در ذهنم تداعی می‌شه : وبا دختری در مزرعه !!!!! خيلی مزخرف هست ، می دونم. ولی چيکار کنم ديگه ، دست خودم نيست؛ بگذريم! از خيلی‌ها شنيدم که از پا قدم احمدی‌نژاد هست که وبا شايع شده و می‌گويند او خود وباست. جالب اين ‌جاست که در خبرها هم آمده اين مرض شايع شده وبا نيست و شبه وباست (يعنی وبای اصلی چيزديگريست!!!) می گويند در يک عروسی به مدد سالاد (کاهو) آلوده هفتاد و پنج نفر وبا گرفته اند ! ايول عروسی خوش يمن !!

اما واقعاً اين وبا بيماری جالبيست و درمانش جالب تر (تا جايی که می دونم) . گلاب به روتون ، روم به ديوار شخص مبتلا به وبا آنقدر (به صورت اسهال) می‌ريند تا تمام شود يا به قول يکی از دوستان پشت و رو شود !!! و درمانش هم اين است که آنقدر سرم به شخص می زنند تا جبران آب‌های خارج شده از ماتحتش را بکند و چون حجم آب خارج شده به طرز وحشتناکی زياد است فکر کنم سرم رو مستقيم وصل کنند به آب شهر ! خلاصه اگر آدمی شانس بياورد و ميکروب ها هم خارج شوند از شر مردن رها می شود !

تو اين ايام هر گونه داشتن دل پيچه و يا شکم درد و حتی اسهالی خفيف هم ترس آور است. دوستم رفته بود دست شويی بعد از چند ساعت خوشحال برگشت ! گفت کلی زور زدم خبر چندانی نبود. و اين يعنی از وبا مبا خبری نيست. با خودم گفتم عجب ! تا ديروز می گفتند شکم روان بهتر از پدر مهربان !!! حالا همه آرزوی يبوست می کنند !!!! ياد آخرالزمان افتادم و کوسه !! از خدا پنهان نيست از شما هم نباشد که چند وقتی است با شکم دردی چند دست به گريبانم ! منتظر علائم در ته اعماقم يا اعماق ته‌ام هستم تا اشهد خود را بخوانم !!!! خداوند رحم کناد !

شرمنده کمی اين مطلب قهوه‌ای بود ! واقعيات را بايد گفت با هر کيفيتی و رنگی و بويی ؛ در عين با‌کلاسی و با نزاکتی !!!! D:

Posted by dordikesh at 03:47 PM | Comments (11)

August 05, 2005

حال من در اين روزها

در حال حاضر من انگلی بيش برای جامعه نيستم. ناراصی نيستم ولی راضی هم نيستم. نه کاری دارم و نه باری. می خورم و می خوابم و گهگداری هم به دست شويی می‌روم. هر چی فکر می کنم واقعاً کار مفيدی انجام نمی دهم. آن قدر هم هوا گرم است که حال بيرون رفتن ندارم. عجيب آن که حس و حال کتاب خواندن هم ندارم. از بد ماجرا ابزار لهو و لعب يا همان شبه سازم هم در برم نيست. تلويزيون هم چه داخلی و چه خارجی موجب نشاط نمی شود. در کل سرم به ماتحتم پنالتی می زند و من گذران زندگی می کنم و يا شايد هم زندگی ... . شايد اگر يک دو سفر نبود ديگر می مردم. تنها کار مفيدم در اين اوقات فراغتِ ديگر دست نيافتنی ،  خودسازيست !

وقتی روزهای اول رفته بودم تبريز يک مغازه داری بهم گفته بود وقتی بيای اينجا چون آب و هوا کوهستانيست اخلاقت تند می شه. من ريشخندی زدم و تو دلم گفتم زکی ! ولی حالا که به اين چهارسال نگاه می کنم  می بينم واقعاً بی حوصله شدم . نمی دونم به خاطر آب و هوا بود يا شرايط زندگی. ولی در روابطی که با نزديکان داشتم چند باری بهم تذکر داده شد که تغيير کرده ام . حالا که رها شدم می خوام به گذشته بر گردم و اين دوران برام خيلی مهمه. کاری که ندارم فقط بايد خودم رو دوباره بسازم ! به قولی دوباره می سازمت بدن ! می خوام دوباره همون آدم پر حوصله بشم! شدن که می شه فقط کمی همت می خواد !

يک مشکل ديگه که شديداً در طی اين چهارسال باهاش مواجه شدم مشکلی بود به نام تنبلی يا بهتر بگم گشادی ! يعنی واقعاً به معنای واقعی گشاد شده بودم. نه که ذاتم تنبلی رو بخواد. يادم مياد کوچيک که بودم خيلی تو خونه کمک می کردم و اصولاً بچه فعالی بودم (و همين طور با عشق!!). ولی اخيراً واويلا واويلا ... واويلا ، واويلا !!! اصلاً نمی تونستم يک اپسيلون کار اضافی بکنم ! از نظر بدنی هم همين طور بودم. هميشه کسل ، هميشه خسته و ... . انگار هميشه از کندن کوه برگشته ام.  ولی عجيب اين که تو اين مدت اصلاً همچين حسی ندارم !!!! به عنوان يک تمرين روحی هم فقط منتظرم کسی از من کاری بخواد تا انجامش بدم و اون خوی تنبلی ازم دور شه ! الان شدم مثل قرقی ! ولی هنوز کلی کار دارم دارم تا آدم بشم !

خلاصه تو اين مدت دارم خود سازی می کنم و ان شاءالله تصميم سازی ! بايد ببينم برای کنکور خواهم خواند يا کار خواهم راند و يا خود را به خارج از ايران خواهم دواند ! يا همه با هم !

Posted by dordikesh at 04:33 AM | Comments (12)