July 29, 2005
استخر و ما يتعلق به
سالهاست كه سؤالی در ذهنم خاک میخورد و شخصی را نيافتم که بتواند به اين پرسش جوابی درخور از نظر علمی ، تحقيقی ، پژوهشی ، کاربردی ، ... بدهد ! حالا که دوباره هوا گرم شده و بازار اين سؤال ذهنم داغ ، بد نيست اينجا مطرحش کنم باشد که بالاخره حل شود.
سوالم مربوط میشود به استخر و مايتعلق به ! در کليه استخرهايی که رفتم نديدم که جايی دستورالعملی در مورد نحوه استفاده مناسب و بهينه استخر و جکوزی و سونای خشک و تر نوشته باشه. از هر کس هم می پرسم که چه جوری بايد باشه که آدم بعد از استفاده از اين ها به جای احساس خستگی ، احساس تازگی و شادابی بکنه و حتی براش ضرر هم نداشته باشه جوابی قانع کننده نبود که نبود . يعنی به هر کس بگويی ، يک فتوايی می دهد. ولی خوب مثل اکثر جواب های ايرانی فاقد هر گونه ريشه علمی هست و طرف از رو شکمش می پراند ! انگار که اين ملت واژه نمیدانم را نمیدانند !
خودم معمولاً آنقدر در استخر شنا می کنم که رسماً خسته شوم و ماهيچهها تعطيل شود. بعد مثل اين نمیدونم چی چی شروع می کنم . اول جکوزی بعد شيرجه تو حوض آب سرد. بعد سونای خشک (البته با گير دادن به مسئولش برای ريختن اکاليپتوس) و دوباره شيرجه در آب سرد. بعد سونای بخار به مدت طولانی (که باز هم به مسئولش برای اکاليپتوس گير می دهم D:) و بازهم حوض آب سرد. ممکنه برخی اوقات يک آب سرد رو حذف کنم. بعد که حسابی فشارم افتاد و سرم به گيج رفتن ! میرم دراز میکشم و از احساس شبه مستی لذت می برم !!!! بعد اگر انرزی موند دوبازه می رم استخر و بعد دوباره چرخه رو تکرار می کنم !!! به نظرم خودم که خيلی غير علمی هست (هر چند حال میده) !
حالا که بحث استخر شد بد نيست يک استخر خيلی جالب معرفی کنم برای دوستانی که احياناً گذارشون افتاد به شمال ! استخری دارد متل عسل (در شهر بابلسر) که هر چند آبش شيرين هست ولی در چند متری دريا ساخته شده است. به همين مناسبت پنجرههايی چند رو به دريا دارد. نمی دانيد چه حسی می دهد که بعد از همان شبه مستی فوق الذکر بروی رو تختهايی دراز بکشی که رو به درياست. بی نظيره ! می شود تا ناکجا در رؤيا غرق شد !
راستی امسال چند صد نفر در دريا غرق شدهاند ! در دريايی که تا دلتان بخواد کثيف شدهاست و مزخرف ! مبارکه ! امروز جلوی چشمم يکی داشت غرق می شد. کلی ماساژ و اين ها دادند تا به زندگی برگشت !
Posted by dordikesh at
02:24 AM
|
Comments (8)
July 24, 2005
در پی گناه
فکر کنم بيش از يک سال ازش میگذره ، که يک بنده خدايی از من طلب عکس کرده بود و من هم دادم . سريع ازم خداحافظی کرد و وقتی علت رو جويا شدم گفت : زيادی آقايی و مثبت !!!! اون موقع اصلاً توجه نکردم چی می گه تا اين که چندی پيش يک نفر ديگه هم اين رو گفت و کم کم اين حس که قيافم غلط انداز هست ، برام غير قابل تحمل شد. آخه اگر لازم باشه من خيلی هم پتياره و کثافت هستم. با توجه به اين که می گويند چهره هر شخص بازتاب درون اوست و مثلاً قاتلين چهرههای ترسناک دارند تصميم گرفتم يه جوريای قيافه بچه مثبت خودم رو خشن بکنم. اين قدر بد شم تا قيافه گناهکارانه بشه ! نمیخوام حتی قيافهام رياکار باشه !
برای همين مدتيست در به در انجام گناهان جديدم يا بهتر بگم اعمال غير انسانی ! اعمالی که جامعه پر از فساد فعلی ايران هم طاقتش رو نداشته باشه ! عملی فاشيستی که مطمئن باشم اگر کسی غير از خودم و خدای خودم ازش خبر داشته باشه جز لعن و نفرين حسی نسبت بهم نداشته باشه ! يک کار خفن ! کاری که ... .
اين رو هم بايد اضافه کنم از افکار بعد از گناه خوشم مياد D: ! اين که ميفتی به پاچه خاری خداوند خيلی جالبه ! وقتی از روی نياز و بدون ناز ، رو به درگاهش مياری خيلی حس می ده !
ولی حيف که هر چی فکر می کنم گناهی که پيامدهاش زياد نباشه و از نظر انسانی کثيف باشه پيدا نمی کنم؟ مثلاً قتل و دزدی پيشنهاد نکنيد . نمی خوام ضرری هم برای کسی داشته باشه ! يعنی هست عملی غير انسانی که برای ديگران ضرر نداشته ولی شديداً در ديد ديگران مذموم و محکوم باشه ؟ کمک کنيد حتی اگر به نظرتان عقل خودم را از دست داده باشم ! هم اکنون نيازمند ياری سبزتان هستم !!!!!!!
پینوشت : دوستی در کامنت قبلی عنوان کرده که که مطالب اخيرم خيلی [...] شعر شده :)) !! خوب چه می شود . آدمی که بعد از شانزده سال درس خواندن مداوم به بيکاری مفرط رسيده باشه و با اين گرمای هوا و خوردن آفتاب بر مغز هم مواجه شده باشه ، چه انتظاری ازش می ره ؟!؟!؟
Posted by dordikesh at
01:18 AM
|
Comments (13)
July 17, 2005
آمار گيری
علم آمار هم علم جالبيست که در موارد جزئی هم نتايج خوبی به بار می آورد. مثلاً در مورد cousin های بنده (انگليسی گفتم چون شامل همه ی بچههای عمه و خاله و ... می شه). خوشبختانه دايی ندارم (يعنی شبيه کسی نيستم و تک تشريف دارم D:) وليکن از سه عنصر بقيه آنقدر cousin دارم که در وصف نگنجد.
از عمو و عمه اين حقير هيجده Cousin دارم !!!!! که از اين هيجده تا ، تنها و تنها دوتاش هم سن و سال خودم هستند . يعنی 18 = 2 ! بقيه رو خيلی کم می بينم چون يا اونقدر بزرگند که ازدواج کردند و حتی بچه دارند يا آنقدر کوچکند که نخود تشريف دارند ! البته ماکسيمم انحراف سن! از بالا و پايين فوقش ده سال هست !
از خاله ها هم هشت تا cousin دارم که برعکس تقريباً همشون هم سن و سال خودم هستند ولی طرفه آنکه دو تاشون را تا حالا نديدم ! دو تاشون رو فقط يک ماه ديدم آن هم در دو پريود متفاوت ! دو تاشون رو به علت مشکلات عقيدتی سياسی اجتماعی روانی روحی ... ترجيح می دهم اصلاً رابطه نداشته باشم. می ماند دو تا . پس 8 =2
برآيندش هم می شه 2+2 = 4 که البته باز يکيشون هم ازدواج کرده که نهايتاً می شود سه تا ! پس خواهيم داشت => 18 + 8 = 26 = 3 !!!!!! خوب ديگه اين از آشناها ! از بيست و شش آشنای درجه يک که معمولاً از نزديکان آدم هستند در اين برهه زمانی فقط سه تاش به درد بخورند تا در آينده چه پيش آيد و چه در نظر افتد !
Posted by dordikesh at
06:54 PM
|
Comments (14)
July 16, 2005
خجلت
تا حالا شده برويد به يک مهمانی و بحثی در گيرد و شما از بحث جاری خجالت بکشيد؟ جای همگی خالی امشب در مهمانی بودم ، که همگنان مست بودند ! فکر کنم همه چيز از اکبر گنجی شروع شد و بحثی بس شديد درگرفت که البته هيچ ربطی هم به مسائل سياسی نداشت. بحثی بود مابين بزرگان جمع در رابطه با بزرگی ديگر (همان غيبت). اوائل کار خوب بود و طنزی هم در ميان بود ولی افسوس که کم کم بحث به جدل تبديل شد . از اين به بعد ماجرا من فقط خجالت کشديم و لاغير. تمام مدت هم سرم پايين بود. آنقدر پايين که همگان متوجه شده بودند و هرکس در فکر تغيير موضوع بود يک شوخی با من میکرد و من هم لبخندی تحويل میدادم و دوباره خجالت می کشيدم و حرص می خوردم. در تمام مدت که خيره به زمين بودم به زمين فحش می دادم که چرا دهان بد ترکيبش را باز نمی کند تا من به درونش بروم. کاش می شد آدمی محدودیت های مکانی را به گونه ای رد کناد !
خلاصه من الان اعصاب ندارم. صاف وايسا ، دست رو از جيبت درآر! اهه !
Posted by dordikesh at
12:53 AM
|
Comments (5)
July 09, 2005
و اينک رهايی
اگر الان سر و تهم را زير و رو کنيد و در بطن وجودم نفوذ کنيد ، تنها با يک عبارت مواجه خواهيد شد :
خداحافظ تبريز
پینوشت: راستی ممنونم از اظهار لطفهای دوستان در پست قبل ! فکر نکنم به اين زودیها عبارت فوق الذکر به خداحافظ وبلاگ تبديل بشه ! ;)
Posted by dordikesh at
05:26 PM
|
Comments (7)
July 07, 2005
منو اين همه بدبختی محاله ...!
قراربود امروز تموم شه ! قرار بود راهم رو بکشم و از تبريز برم ! اما سر يک اتفاق ساده همه چيز به هم ريخت ! الان بايد 3-4 روز اضافه تنها بمونم تا شنبهای بيايد و دانشگاه باز شود و بتوانم بعد از يک سری عمليات فرسايشی برگه تصفيه حسابم رو بگيرم ! به اميد آن لحظه !
تا حالا فرصت نشده بود که بگم نزديکای عيد امسال وقتی از تبريز عازم خانه بودم کل وسايل زندگيم شامل چندين ساک رو دزديدند. از جمله وسايل دو تا کتاب original کتابخانه دانشگاه بود. که مثلاً عيد درس بخونم. يکی از اون ها رو در نمايشگاه کتاب پيدا کردم. ولی دومی اصلاً از سال 94 به بعد چاپ نميشه!! الان رييس کتابخانه همی راست نموده است که بايد حتماً اصلش رو بياری ! خوب فکر کنم من حالا حالا ها فارغ التعطيل !! نشم !
در طی يک فقره از کار افتادن fan عقب مانده ذهنی cpu ، الان cpu کامپيوترم نيمسوز شده. هم اينک قدرت پردازشش فقط در حد يک برنامه هست و دو تا بشه هی بايد زور بزنه !
اين کابينت لعنتی خونمون يک لبه تيزی داره که دير بازی بود از چشم ما مخفی بود. ديشب کف دستم بهش گرفت و جرش داد. الان نمی تونم هيچ چيزی بنوازم و شايد اين بدترين بدبختيست !
اما عمده ترين مسئله فرارسيدن موعد تمديد قرارداد سايت کذايی خودم هست و اين سوال هميشگی اين چند وقتم که : وقتش نيست تموم کنی پرونده وبلاگ رو ؟ تو ننويسی کسی ناراحت نميشه که خوشحال هم می شوند ؟؟ اينها به کنار نامردها گرونش هم کردند !!
Posted by dordikesh at
01:45 AM
|
Comments (11)