June 26, 2005
همسايه طبال
يادم نيست چند ماه پيش بود و يادم نمياد که چرا اون شب تنها بودم. به هر حال تنها بودم و ساعت حول و حوش يک نيمه شب بود. صدای موزيک بلند بود و داشتم برای خودم حال می کردم. تا رسيد به جايی که مرحوم ناصر فرهنگفر (از بهترين نوازندگان تمبک ايران) قرار بود تکنوازی کند. صداش رو بلندتر کردم و شروع کردم روميز باهاش زدن ! چند دقيقه بعد ديدم زنگ خونمون زده شد. از سوراخ در ديدم همسايه طبقه پايين هست. فهميدم بودم چه گندی زدم و در رو باز کردم. راستش طرز برخورد طرف، عليرغم حق داشتنش ، آنقدر تو ذوقم زد که ناخودآگاه اشعار حافظ که هميشه تو ذهنم هستند جهت گيری خاص کردند و خلاصه بیحيامآبانه شروع کردم به دستکاری يکی از غزليات دوستداشتنی حافظ در راستای بيان اين واقعه (که بيت اولش اينست : زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پيرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست) . خوب مسخره نکنيد من شاعر نيستم فقط برای خنده يک اراجيفی رديف می کنم. کل ماجرا تريپ طنز داشت و هر چی در شعر گفتم عين واقعيت بود !
زلـف آشـفته و خوی کرده و عـصيـانگر و مــسـت
نـيـمه شـب دوش در خـانـه خـود سـخـت ببست
بــــه در خـــانـــــهی مـــا آمـد ، بـــه آواز غـــمـيــن
گفت ای همسايه سرمست تو را عقلت هست؟
سـاعت از نيمهی شب بـگذشت لـيـکن همچنان
مــــی زنـــــی طـبـل بـه نـاز شـسـت دسـت !؟!
در تــــحـيـر بـودم از صـحـبـت هـــمـــســـايــمـان
او نمی دانست چه فرقی بـين طبل و تمبکست!
گفـتــم ای دوست ترا شرمندهام ، درخـــندهام!!
ايــن صـــدا مــن نيستم ، نـــاصر فرهنگفرست
شــاکـــی تـــرک کـــه اين جواب دلــگـــير شنيد
در گــــمان بــــود که بـا پـا بزنـد يـا بـا دو دست!
ســــر فــــراگــوش وی آوردم بـــــه آواز حــــزيــن
گـفتمش عـفو بکن، کار بــزرگان بخشش است
نيمچه نازی، گوشه چشمی، غرولندی حاليـــا
بـــر مــنـش جــاری نمود و بــه منتها بـجست
بـــــودم انــــدر فــکــر و شـــاکـــی از صـــــبــــــا
کـــه چــرا بـانگی ز ما از خانه بيرون رفته است
خـــلوتـی داشـتـم از بـانـگ ســروش و کـبـريـــا
کــه بـسـی ولـولـه در جـان و روانم میزدسـت
لــيـــک بــا آمدن هـمـسايه در شـب ای دريـــغ
روح دردیکــش ز جــان رخـــتـــش بـــبـــسـت
Posted by dordikesh at
04:48 PM
|
Comments (11)
June 25, 2005
مواد صميميت زا
امروز کلاس داشتم ؛ از نو ع موسيقی ! همون اول که استادم رو ديدمش با توجه به نتيجه انتخابات گفتم به فکر شغل جديد برای خودت هستی ؟ به شدت پکر شد و چندی بحث کرديم و نمی دونم چرا احساس صميميتش با من خيلی بيشتر از قبل شد. باهاش در مورد همه چيز موسيقی تا به حال بحث کردم. از دستگاهها و رديفها بگير تا استعمال مواد مخدر توسط هنرمندان ايران و حتی جهان ! هميشه با اين خصلت هنرمندان مشکل داشتم و دارم . و سر اين قضيه خيلی صحبت کرديم . خيلی از هنرمندان به نام و مشهور ايران که مطمئناً اگر اهل موسيقی باشيد میشناسيدشان اينکاره هستند. بعضیها به صورت معتاد و بعضیها هر چند وقت يکبار . و هيچ وقت هم استدلالهايش برام مجاب کننده نبود. ولی از اين که میديدم هر که از سازش لذت میبرم سر و سری با ترياک دارد ترجيح دادم نتيجه گيری در اين مورد رو به بعدها موکول کنم.
امروز که رفته بودم خونشون و کسی هم نبود گفت می خوام بدنسازی کنم!! رفت وسائل مورد نياز کار رو آورد. پدر پيری دارد که اينکاره هست و وسايلش با آخرين متدهای روز است. توضيح داد که فقط بعضی وقتها می کشد و برای تفنن و ... . برام مهم نبود. از اين که بهم اعتماد کرده بود حال کردم . خودش هم گفت با خيلیها بيشتر از تو هستم ولی بعد از چندين سال نمی دونن که من لب به اين چيزها می زنم . آقا شروع کرد به کشيدن (البته به قول خودش در حد چُس دود) و صجبت کرد .
شايد حدود دو ساعت با هم صحبت کرديم. برای منی که لب به قليون ميوهای هم نمی زنم !!! همون دودهای مقيم در اتاق هم سردرد آورنده بود. ولی جو اونقدر صميمی بود که می ارزيد. اصلاً از اين که مراحل کار رو از نزديک میديدم کلی حسن بود و اين که بعدها جلو ديگران کم نيارم ! وقتی دوپينگ کرد دف رو آورد. چند دقيقهای زد. انصافاً عالی زد و بهتر از هميشه. اون قدر که احساس کردم که خيلی بد می زنم و بايد تمرينها رو اضافه کنم. آخه اخيراً يک خرده ادعام می شد (و می شود D:) . چند تا نکته گفت داد دستم. ازش حس گرفته بودم و وقتی زدم کلی حال کرده بود و گفت تا حالا اين قدر با شور و حال نزده بودی! زده بودی ؟ انصافاً نزده بودم ، حداقل جلوی اون نزده بودم. بعدها بروز داد که اصلاً بند و بساط رو آورده بود که روابطمون نزديک بشه. روابطی که به قول خودش قراره حالا حالاها پابرجا بمونه ! و چند تا يادگاری هم داد بهم . آخه اگه خدا بخواد قراره ديگه ما تبريز نباشيم و همه چيز رنگ و بوی خداحافظی می دهد !!!!
آشنايی با اين استادم در تبريز نقطه عطفی بود در زندگی من در تبريز. درست در موقعی که اسم تبريز حالم رو خراب می کرد با چنان تبريزی آشنا شدم که انصافاً جز انرژی مثبت چيزی بهم نداد. اين واقعه اثبات ادعايم بود مبنی بر اين که تبريزی جماعت يا خيلی خوبند و يا خيلی بد ! و خوشحالم که اين خيلی خوب بعد از آن همه خيلی بد نصيبم شد. برايش آرزوی موفقيت می کنم که حقش نيز هست ! هميشه می گفتم ديگر کلاهم در تبريز بيفتد پا بدان جا نخواهم گذاشت ولی شايد اين مرد باعث شود که باز بيايم.
Posted by dordikesh at
12:52 AM
|
Comments (2)
June 24, 2005
سنجاقک
نمیدونم چرا "سينما يک" دم انتخابات هوس پخش سينمای معناگرا کرده که به من يکی خيلی حال میده. امشب فيلم سنجاقک رو پخش کرد که داستان يک بنده خدا (کوين کاستنر) بود که زنش رو در يک حادثه در کشور ونزوئلا از دست میده. اما نمیدونست که از زنش يک بچه به يادگار مانده و در نزد قبايل ماقبل تاريخ آن ديار هست. زنش هم از اون دنيا به وسيله آدماهايی که بيهوش میشوند يا به کما میروند و حتی گاه به طور مستقيم (روح خودش) به شوهرش پيغام میرساند تا او را به آن نقطه که بچهاش هست، برساند و در انتها هم میرساند. سنجاقک در کل فيلم نشانه زن ماجرا بود. چرا که به سنجاقک علاقه مند بود و هر موقع که روحش میآمد ، سنجاقکی هم در کار بود.
خوب فيلم در مورد روح و مرگ و ... بود و که خيلی مورد علاقه من هست ! در موقع پخش فيلم وقتی روحها پديدار میشدند، با همخانهای بحث شد که حيوانات روح را میبيند. و اين که امشب شب جمعه هست و طبق باورهايی ارواح آزادند و ... ! الکلی به قضيه هيجان میداديم و فيلم رو تماشا می کرديم! خوب اين گذشت.
همخانهای خوابيده بود . من هم درازکش ، مسواک در دهان و واکمن در گوش (مشغول نيوشيدن آخرين نوار شجريان ، "جام تهی" ) در فکر فيلم بودم. جناب شجريان خواند "پر کن پياله را ..." که ناگهان تمام موهای بدنم سيخ شد و خشکم زد. نمیتونستم باور کنم. يک سنجاقک به چه گندگی از پنجره اومد تو اتاقم ؛ آن هم ساعت دو نصفه شب. از جام پريدم و واکمن نقش زمين شد و رفتم همخونهای رو صدا کنم. فکر کردم بيداره ولی خواب بود بيدار شد و شاکی !!! نمی دونم چرا اين کار رو کردم کم پيش مياد جو گير بشم ولی شدم ديگه. برگشتم تو اتاق نبود !!!! چند دور، دور خودم چرخيدم و بقيه نوار رو گوش کردم !!!
نمیدونم. شايد مثل خودم بگوييد اتفاقی بود . ولی جالب بود. بايد روش فکر کنم ! من عاشق دنيای ناشناخته هستم ! دنيايی که اين اتفاقات چندان هم بی ربط نيست . برای همين از مرگ چندان بدم نمياد. ولی وقتی از اين دنيا با اون دنيا ارتباط داشته باشم دروغ نگم وحشت دارم . کاری که يک برهه انجام دادم و ديگر جرأتش را ندارم !
پی نوشت : صبح که از خواب پا شدم ديدم سنجاقک فوق الذکر وسط اتاق و نيمه جان افتاده. همخانه ای که ديشب شاکی شده بود (و اصلاً يادش هم نمیآيد) ادعا می فرمايد که اول اتاق او بوده !!! من نظريه دادم که با قدرت ذهنم او را به اتاقم کشاندم و مغناطيس ذهنم نگذاشت که اين سنجاقک بيرون برود که آخرش هم مرد. نظريه بی بديل ديگری داد همخانهای و آن اينکه تعبير اين ماجرا آن است که عنقريب خواهم مرد !!
Posted by dordikesh at
02:32 AM
|
Comments (5)
June 23, 2005
کابينه محمود جون
قابل توجه آنانی که همچنان به آنجايشان هم نيست که اين احمدینژاد رييس جمهور ايران بشود و نمیخواهند در مقابل وحشتناک به بد رأی بدهند. ليست زير ، ليست احتمالی کابينه جناب احمدینژاد هست. چه شود اگر فردی چون حسين شريعتمداری سخنگوی دولت شود ، يا حسين الله کرم وزير نيرو!!!! بد نبود مسعود ده نمکی هم وزير ارشاد می شد. هر چند اگر وزير ارشاد آدم اسمش حاج کلهر باشد هم در نوع خودش جالب هست ! من مرده اين امير قلعه نوعی هستم به عنوان معاون رييس جمهور و رييس تربيت بدنی. من نمیدانم اين قلعه نوعی اصلاً تحصيلاتی دارد يا نه ولی به عنوان مربی به اندازه کافی بینزاکت و پاچهخار بود که حالم را بهم بزند! مظفر و شمخانی از گهترين وزيران تحميلی خاتمی بودند که میبينيد ، گوهر به گوهر آمد باز ! باقيش را خودتان ببيند و حالش را ببريد !
وزیر خارجه: دکتر عباسی ابیانه
وزیر کشور: فرهاد نظری
وزیر امور اقتصادی و دارایی: دکتر احمد توکلی یا (ولی الله سیف)
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی: حاج کلهر
سخنگوی دولت: حسین شریعتمداری
وزیر آموزش و پرورش: حسین مظفر
وزیر دفاع: شمخانی
وزیر علوم: رحیم پور ازغدی
رئیس سازمان تربیت بدنی: امیر قلعه نوعی
وزیر نیرو: دكتر حسين الله كرم
معاونت امور زنان: نیره اخوان
وزیر صنایع: دکتر ذبیحی
وزارت نفت: مهندس یحیوی
وزیر بازرگانی: الیاس نادران
وزیر تعاون: غفوری فرد
وزیر مسکن: غلامحسین امیری
Posted by dordikesh at
03:01 AM
|
Comments (3)
June 21, 2005
هين سخن تازه بگو
حالم از اسم انتخابات و مطالب مربوط به آن به هم میخورد ولی نمیتوانم نکتهای در کار نکنم !!! قبلاً بارها و بارها نفرت خودم را در مورد احمدینژاد ابراز کردم. ولی خوب شرايطی به وجود آمده که کم کم دارد اعصابم را به هم می ريزد ! از همان کارهای ايرانی مآبانه ؛ افراط و تفريط ! حالا که قرار شده حتماً رفسنجانی رييس جمهور بشود و احمدینژاد نه ، ملت گويی تمام همّ و غمّ خود را در اين می بيند که اين فرد را تخريب کنند . بيش از انگشتان دو دست برايم SMS در راستای تخريب اين مردک در عرض اين چند روز فرستاده شده! دروغ نگويم همگنان! باحالند و جالب و موجب خنده ! ولی هر چه با خود کلنجار می روم که با اين کار به اين صورت حاد کنار بيايم نمی شود ! کاش ملت ايران ياد می گرفت در هر کاری و در هر رقابتی به جای اين که آرزوی عدم موفقيت ديگران را بکند ، آرزوی موفقيت خود را بکنند !
البته باز هم می گويم که از اين مردک به حد کافی منزجر هستم و حتی به خانوادهام گفتم که شناسنامه را بفرستند تا جمعه بروم و به رفسنجانی رأی بدهم با وجود اينکه خيلی هم اميد ندارم که وزارت کشور بتواند انتخابات سالم برگزار کند . به قول ابراهيم نبوی قبلاً انتخاب بين بد و بدتر بود و حالا بين بد و وحشتناک ! اما کاش کمی با انصافتر بوديم ! عادت کردهايم تا با کسی بد میشويم فیالفور برايش جک می سازيم و آنقدر ادامه می دهيم تا طرف نابود شود و البته بعدها جور ديگر و جای ديگر عقده گشايی کند. محض رضای خدا بگوييد ملت ايران يک اپسيلون رفتار، اخلاق و منش درست و حسابی دارد ؟ من که هيچ چيزی مثبتی در جامعه فعلی ايران نمی بينم ! (دور از شما ، هستند خوبانی چند که هنوز در اين هوا تنفس می کنند O^: )
واقعاً چقدر به اين شعر حافظ عمل می کنيم ! اصلاً الان چه کسی با دوستان خود مروت می کند، مدارا با دشمنان بخورد در سرمان ! "من به تنگ آمدهام از همه چيز ، بگذاريد هواری بزنم " :
آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
بـــــا دوستان مـــروت بــا دشــمنــان مــدارا
پی نوشت : هماينک SMS به دستم رسيدی که بسی طرفه و نغز بودی و مر تصميمم آن شدی که نبشته آيد همی :
در روايت است که چون دوران آخرالزمان فرا رسد ، خداوند حيواناتی را بر انسان مستولی نمايد که فرزندان آدم از ترس آنها به کوسه پناه برند !!!
Posted by dordikesh at
07:15 PM
|
Comments (1)
June 19, 2005
ايران نکبت
اگر دست به دست ، رأی به اکبر دهيم
از آن به که کشور ، دست احمق دهيم
از همون چيزی که بدم مياد داره سرم مياد. با نتايج اين انتخابات يک از شکهام تبديل به يقين شده. مردم عامه ايران از ناآگاهترين و بی خرد ترين مردمان جهان هستند که فقط نوک دماغشان را میبينند و نه بيشتر ! اين مردمان متخصص اين هستند که تصميمهای جوگيرانه بگيرند . اگر کسی نباشد که راهنمايشان کند و به نوعی جو گير (که البته اسمش هم قهرمان هست!) به صورت سرخود تصميم به غايت چرند می گيرند. يا در حال افراطند يا تفريط. يا به يکی سی ميليون رأی می دهند يا اصلاً نمی دهند . يا می پرستند يا نابود می کنند . حالم از اين مردم که ديگر دروغ ، دورويی ، چاپلوسی ، حسادت و ... شغل دومشون شده به هم می خوره ! اين چه ايرانيست که برايش اين هم سنگ به سينه می زنيم! اين چه کشوريست خداييش !؟!؟!! ها ؟
بگذريم ! شوخی ، شوخی اين مرتيکه احمدی نژاد نمی دونم با چه دوز و کلکی شد نفر دوم. همين جا گواهی می دم اگر اين مرتيکه بی شعور رييس جمهور ايران بشه ، به هر طريق ممکن تابعيت يک کشور ديگر غير از ايران را در اسرع وقت خواهم گرفت و تنها عنوان خواهم کرد علاقه مند به هنر و ادبيات دوران قديم يک ملت به نام ايران هستم و ديگر هيچ ارتباطی با خراب آباد ندارم ! اين رو جدی میگم. خدا کنه اين همه رأی و اين همه انتخاب مزخرف در انتخابات مزخرف تر واقعی نباشه ! اصلاً نمی تونم هضم کنم !
جون عزيزتون مرحله دوم انتخابات رأی بديد. اين احمدی نژاد موسيقی محبوبش نوحه و مداحيست و شغلش آدم کشی ! رحم کنيد به خودتان و ديگران ! در انتخابات مجلس ششم که همه رفسنجانی رو ضايع کردند و تحقير کی فکر می کرد روزی فرا خواهد رسيد که به شخصی مثل رفسنجانی اين چنين دل ببنديم و روی سرمان حلوا حلوا کنيم تا مبادا اين احمدی نژاد بدنژاد رييس جمهور بشه ! کمی خرافاتی بودم می گفتم همه آه رفسنجانيست ! خدا آخر عاقبت ايران رو بخير کنه !
پینوشت : يادم مياد در زمان انتخابات مجلس خبری پخش شد مبنی بر پيدا شدن چند ميليونی شناسنامههای تقلبی در مرز پاکستان ! تازه اينها را پيدا کردند بقيه را خدا می داند چند تا بوده. از کجا معلوم چندين ميليون رای را عدهای قليل با چندين شناسنامه نداده باشند . چرا هيچ کی فکر نمی کنه ممکنه تقلبی عظيم در کار باشه ! آخه من از هر کی میپرسم میگه روز انتخابات همه جا خلوت بوده ! احمدی نژاد در تبريز دوم يا سوم شده در حالی يک ستاد تبليغاتی هم در اين شهر نداشت !!!!!
Posted by dordikesh at
11:00 PM
|
Comments (5)
June 18, 2005
فاجعه
۲۸ خرداد ۱۳۸۴
ساعت ۲:40 بامداد
اولين آمار رسمى ستاد انتخابات كشور
كروبى-۲۷ درصد
احمدى نژاد-۱۸ درصد
هاشمى-۱۶ درصد
معين-۱۵ درصد
قاليباف-۱۳ درصد
تا اين لحظه
آخر شبی بعد از تخليه فکری در اثر درس خواندن مفرط اومدم يک سر اينترنت تا حالم جا بياد و بگيرم بخوابم. نتيجه فوق رو در
شرق آنلاين ديدم رسماً ميخکوب شدم ! فقط می تونم بگم فاجعه ! باز صد رحمت به کروبی ! می شه يک کاريش کرد ! ... احمدی نژاد !!!!!!!! بابا اين ريس جمهور بشه تخت جمشيد رو هم مسجد می کنه ! يکی يک کاری بکنه !
اميدوارم فردا صبح اين نتايج يک تغييری بکنه ! من شناسنامهام رو خونه جا گذاشته بودم و وقت هم نداشتم چون فردا دو تا امتحان تو يک روز دارم شما چرا ؟ من نمی تونم مرتيکه احمدی نژاد رو تحمل کنم ! کمک !
می گويند همه معتاد ها به کروبی رأی دادند که پول موادشون رو دربيارند . مثل اين که ايران زياد معتاد داره! طبق اخبار موثق گويا همه قاچاقچيان سيستان بلوچستان هم به قاليباف رأی دادند. پس نتيجه می گيريم ايران قاچاقچی کم داره! حالا کی مواد می رسونه به معتاد ها ؟
چی فکر می کرديم ، چی شد ؟
Posted by dordikesh at
04:12 AM
|
Comments (2)
June 15, 2005
بهرمانی برهمن ؟
هر چی می خوام در اين کمبود وقت سر و کارم به اينترنت نيفته گويا نمی شه ! اومدم يک سری اظهار تنفر بکنم و برم ! من نمی دونم مردم ايران چرا حافظهشون اينقدر ضعيف تشريف داره ! مثلاً امثال اسکندر و چنگيز و تيمور آمدند و آنجای ملت را جر دادند ولی باز مردم اسم اينها را روی بچههايشان هم گذاشتند و میگذارند. حالا هم فردی مثل هاشمی رفسنجانی بهرمانی بعد از اون همه دزدی مال مردم توسط خودش و ايل و تبار گرانقدرش و اونهمه کشت و کشتار در ايران و خارج از ايران آمده و خودش رو کانديد کرده و باز ملت سنگ او را به سينه می زنند ! مثلاً تبريزیها چون يک بار گفته بوده تبريز ده بزرگ شده هست (گفت و خوش گفت!) باهاش بد بودند ولی الان بياييد ببينيد که چه می کنند و حيدربابا برايش می خوانند. اصلاً نمی تونم قيافه منحوسش رو تحمل کنم. الان ستادهاش شده پاتوق جوانان. می گويند برای آينده شغلیمان خوب می شود . البته پول خوبی که می دهد را هم اضافه کنيد. اين مگسها را ببينيد که چگونه گرد اين شيرينی گنديده جمع شده اند. وقتی بيشتر حالم بد شد که ديدم کرباسچی (به اعتقادم از بهترين مديران فعلی ايران هست) اومده از رفسنجانی حمايت کرده که هيچ ، اون رو با اميرکبير هم مقايسه کرده. نسبتی که شايد بيشتر برازنده خودش می بود تا اين مرتيکه کوسه !!! اندکی از پست فطرتی او و پسر گلش را در اينجا بخوانيد !
البته عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو ! يک حسن بزرگی داره اين بشر و اون هم اينه که سيد علی حسابی ازش حساب می بره ! و حرفی رو حرف رفسنجانی نمی زنه ! اون وقت ديگه بايد قبول کرد که جناب رهبر ديگه نمی تونه گوز گوز کنه و از نماينده امام زمان بودن به نماينده رفسنجانی بودن تنزل مقام پيدا می کنه ! هميشه در مورد ذکاوت اين مردک هم شنيده بودم ! پريشب در گفتگوی شبکه دو رسماً بهش پی بردم. مرتضی خان حيدری مجری خوب برنامه به هاشمی گفت که قبلاً می گفتند : مخالف هاشمی دشمن پيغمبر است ! تو اين دوره که از اين خبرها نيست ؟ اکبر هم جواب داد : اين جوری نبوده ! میگفتند : مخالف هاشمی ، مخالف رهبرست. مخالف رهبر هم ، دشمن پيغمبرست. به همين راحتی همه چيز رو لينک داد به رهبر و اين که میتونی برو از اون بپرس!!! بعد هم لبخند معنی داری زد و مجری نيز هم ! در صحبتهاش به طور خيلی واضح و آشکار داشت برای قشری صحبت می کرد که به عنوان وظيفه شرعی در انتخابات شرکت می کنند و نه چيز ديگه. برای همين در کل برنامه بال بال می زد که بگه خمينی گفته اگه تو و خامنهای با هم متحد باشيد نظام پابرجا خواهد بود. حالا معين بياد خودش رو جر بده. همه می دونيم معين بين اين همه گه ، بهتره ولی کيه که بره رأی بده ؟!؟!؟ يک چيزهای عجيب هم می گفت در نکوهش زهد و ... !!!!! نمی دونم اين ها رو واسه کی می گفت . يک بار هم ديدم در نکوهش صوفيان صحبت می کرد ؟ "نِيَه" رو خودم هم نمی دونم ! راستی از معين چندان خوشم نمياد. به قول يکی شبيه معلم دينیهاست. ولی از اطرافيانش بدم نمياد ( محمدرضا خاتمی معاون اول و محسن صفايی فراهانی رييس کميته اقتصادی و الهه کولايی سخنگو را می پسندم).
حالا که اين مطلب اينقدر چيپ شد و موضوعش انتخابات ، کمی هم در مورد ساير کانديداها اظهار عشق و علاقه بکنم و برم خير سرم درس بخونم ! اول گل سر سبد جمع محمود جون ! به قول حسين درخشان صل علی محمد بوی جرج کلونی آمد !! يا بهتره بگيم صل علی محمد هيچ کی نبود اين آمد !!! تک تيرانداز وزارت اطلاعات برای قتل در اقصی نقاط جهان ! متخصص در امر تبديل هر گونه ساختمان!! به اماکن مذهبی مثل مسجد ! بهتر از هر گونه مسهل که با ديدنش تمايل به دستشويی پيدا می کنيد آن هم از نوع دو ! گهگداری با ديدنش از اين که ايرانی هستم و او خود را کانديدای کشورم کرده حجالت می کشم ! به قول شهر قصه زهرمو آب کرد با ريشش ، قربون خدا با درويشش !
عشق بعدی ؛ جناب محسن رضايی ! امروز ديدم در تبليغاتش نوشته دولت عشق !! نمی دونستم محسن اينقدر بچه باعشقيه ! ايول ! معنی عشق اون رو وقتی فهميديم که بچه خودش از دستش فرار کرد ! ای لعنت به رويی که اين ها دارند ! آدم کش باشی و دم از عشق بزنی !
و آما لاريجانی ! اينقدر از اين بشر بدم مياد که حد و جساب نداره ! دلم می خواد خرخرهاش رو بجوم ! مرتيکه وقتی صدا و سيما بود عنوان می کرد ، ايران هر چی تاريخ داره مربوط می شه به بعد از اسلام و حمله اعراب ! تا جايی که تونست در صدا و سيما فرهنگ اين مملکت و مردمانش رو تخريب کرد. ضمن اين که صداو سيمای دوره او از متوليان اعمال فيلتر بر بروی اينترنت بود . بعد در تبليغاتش می گه عصر ، عصر ارتباطات هست و صحبت از هوای تازه می کنه ! همين آدم دل انگيز پدر زنی دارد به نام استاد !!! مرتضی مطهری ! که تخصص دارد در کوبيدن هر گونه آداب و رسوم و سنتهای ايرانی که قبل از اسلام بودهاند. نمونهاش را در مورد چهارشنبه سوری و سيزده به در گوش کنيد و محظوظ شويد (اگر از فيلتر بتوانيد رد شويد). ببينيد اين از خدا بی خبر با پدری مرجع تقليد (و حتماً فکری بسته) و پدر زنی ذی شعور !! چه آشی خواهد شد به خصوص که آملی هم هست ;) و از همه بدتر مورد تأييد رهبر !! اين را هم بدانيد که رياست اولين تلويزيون خصوصی را به او دادهاند !!!!
دو تا ديگه می مونه ممدباقر و مهدی ! از قاليباف دروغ نگم خوشم ميومد به خاطر مديريت نسبتاً خوبش در نيروی انتظامی . ولی خوب هر چه بيشتر تبليغ کرد بيشتر به خاميش پی بردم . تبليغاتش در سطح تبليغات لباس و عينک هست ! بد نيست اين ايکات به جای گلزار از قاليباف استفاده کنه . فقط بايد جوری عکس بگيره که کله کچلش از کادر بزنه بيرون ؛ همچانکه در تبليغات رياست جمهوريش اين گونه هست !!!! برای شناخت او اين مطلب بد نيست. کروبی هم که کبريت بی خطره ! اگر رييس جمهور بشه نقش جرج بوش رو برای ايران بازی می کنه ! جفتشون کم IQ ترين رييس جمهور تاريخ کشور آن هم در سطح جلبک های دريايی ! البته ايران شاهان بسيار شيک از نظر IQ داشت که سگ کروبی مقابلشون شرف داره !
خوب الکی الکی خيلی شد. شرمنده ! راستی شايد اگر انتخابات به دور دوم کشيد من هم رأی دادم ! رفسنجانی يا معين !؟!؟!؟!؟
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنين عـــزيز نـــگينی به دست اهرمنی
مزاج دهر تـبــــه شد در اين بـــــلا حافظ
کجاست فـکر حـکيـمی و رای برهـمـنـی
Posted by dordikesh at
06:44 PM
|
Comments (3)
June 07, 2005
در حسرت رهايی
اخيراً وقتی تو خيابانهای تبريز هستم به همه چيز جوری نگاه میکنم که ديگه جزو آخرين ديدارهاست. و نمی دونيد امروز همين رويه چه بر سرم گذراند ! همين جور خوش خوشک به سمت خونه ميومدم و شديداً تو فکر بودم ! از جلوی يک مغازه گذشتم. مغازهای که چيزی است بين پيتزا فروشی و ساندويچ فروشی ! سر و وضع خوبی دارد ولی اگر آشنا باشی عمراً پولت رو با غذا خوردن در آن جا تلف نخواهی کرد !
ياد اولين روزهايی افتادم که اومدم تبريز؛ برای ثبت نام در دانشگاه ! ياد اولين شب که در جستجوی يک مکان مناسب برای غذا خوردن سر از همين مغازه در آورديم که نسبت به بقيه مغازههای اينچنينی ظاهر بهتری داشت. آن شب تابستانی که خيلی هم سرد بود گذشت و ما ديگر قدم به آن مغازه نگذاشتيم و فکر هم نکنم که ديگر بگذارم. امروز که از جلوی اون مغازه لعنتی گذشتم نمی دونيد چه حسی بهم دست داد ! بعد از قرنها دلم میخواست گريه کنم . دلم می خواست داد بزنم . دلم می خواست عقدههای اين چهارسال رو يک جوری خالی کنم !
بايد برای هزارمين بار اعتراف کنم که در اين چهار سال دست کم سه سالش رو به طور کامل زجر کشيدم! تنهايی ، غربت ، صبوری ، بيقراری ، رخوت ، عدم پيشرفت ، عقب افتادن از بقيه دوستان ، ... نتيجه اين دوره دانشجويم بود. در اين مدت شهر تبريز و فرهنگ مردمانش روحم به واقع آزار دادند ! شهری که خود تبريزی های واقعی از بودن در آن گريزانند و کلافه از بس که نا اهل دارد لامصب ! شهری که تنها خواستگاهش اخم آلود بودن ساکنانش است. شهری که مردمانش تنها در فکر ثروتند و شهوت !
امروز سر در اون مغازه مثل يک پتک تو سرم کوبيده شد. وقتی يادم اومد اون شب اول چه طرز فکری از تبريز ، از دانشگاه مثلاً عاليش و مردمانش داشتم و اين که چه فکری در مورد آينده خودم میکردم و چه انگيزه وحشتناکی داشتم برای آموختن. انگيزه ای که تا دو سال نتونستند ازم بگيرند ولی آخرش از دست رفت. با اون همه ذوق و شوق و آرزو اومديم و با روحيه داغان بر می گردم ! به راستی می خواستم گريه کنم . شايد اين هم از تأثيرات تبريز بوده باشه آن قدر شکننده ام کرد که حتی يک آن به فکرم زد که چرا گريه نکنم تا خالی شوم. چيزی که سابقاً در اندرونم ترجيح می دادم با فرياد باشه !
حاصل اين چهار سال در شهر زندان سان تبريز و دبيرستان دانشگاه نمای پادگان گونهاش ، تنها و تنها پسرفت بود و اندکی افسردگی که اميدوارم با دوری از اين شرايط برطرفش کنم ! وقتی تبريز آمدم همه چيزم از سنگ بود . حالا ولی از گل نازک تر بگوييد ، احتمالاً خواهم رنجيد و در خود فرو خواهم رفت ! شايد تمام حکمت تبريز همين بود برايم ! حکمتی که چهارسال دنبالش گشتم و پيدا نکردم ! همه اين ناله به اين معنی نيست که کم آورده باشم ها ! اتفاقاً از سختیها بدم نمياد برای آدم شدن ! ولی خوب يک چيزها رو نمی شه انکار کرد. آدم هر چه قدر هم پوست کلفت باشه احتياج به کمی ناليدن داره ! البته ناليدن من از سختی ها نبود از عقب افتادگی ها بود و سرکوبی خيلی چيزها ... !
شرمنده تبريزیها ! قصد توهين نداشتم ! خيلی دلم پر بود (و هست) بس که آزار داديد !
در غــريبی و فـــــراق و غم دل پير شدم
ساغری می ز کف تازه جوانی به من آر
Posted by dordikesh at
01:31 AM
|
Comments (10)
June 04, 2005
شاملو و خمینی
اين شعر رو از اين سايت معظم دريافتم. غلط نکنم احمد شاملو برای خمينی گفته ! خوب فکر کنم بی مناسبت با امروز (چهاردهم خرداد) نباشه !
عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.
شعر از احمد شاملو
Posted by dordikesh at
12:34 AM
|
Comments (1)
June 02, 2005
ای عاشقان، ای عاشقان، بر دف زنيد احوالمان
خيلی وقت می شه که از خودم چيزی نگفتم! همه چيز از ضرب گرفتن رو در و ديوار شروع شد که ما رو از هشت سالگی فرستادن کلاس تمبک. چند سالی به طور مداوم کار کردم تا بالاخره به خاطر لطمه نخوردن به درسم !!!!! ول کردم. بعد از اين عمل شنيع تا دانشگاه هيچ کاری در زمينه موسيقی نکردم. تنها چيزی که وجود داشت پشيمانی خودم و خانواده بود از اين که چرا کلاس رو ول کردم يا حداقل خودم ادامه ندادم.
گذشت و اومديم دانشگاه. در روزی از روزهای غربتزدگی، تصميم گرفتم سرخوردگی ناشی از ترک تنبک گفتن را با دف جبران کنم. سريع به يکی از بچه های سنندجی دانشگاه گفتم برام يک دف بياره. از شانسم يک استاد فوق العاده هم پيدا کردم. خلاصه شروع کردم. انگار که گم کرده خودم رو پيدا کرده باشم. شب و روز فکرم دف بود. حداقل روزی يک ساعت تمرين رو داشتم و دارم. تو گرما که دف زدن واقعاً جانفرسا بود. در و پنجره رو می بستم که ملت اذيت نشوند. بعد از تمرين يک راست می رفتم تو حموم ! تا جايی هم که امکان داشت به کسی نگفتم و هی تمرين کرديم و تمرين ! تا اين که ديگه هر قطعهای اعم از تک نوازی و گروه نوازی مربوط به دف رو گوش می کردم ، می ديدم به راحتی از پسش بر می آم !
در همين دوران بود که فهميدم که تنی چند از دوستانم برای اجرای کنسرتشون نياز به يک دف نواز دارند. نتونستم جلوی خودم بگيرم و بهشون پيشنهاد همکاری دادم. اولين بار که براشون زدم قيافه هاشون خيلی باحال شده بود. اون جا خيلی اميدوار شدم که زحمت هام بيهوده نبود. هميشه برام مهم بود که دفی که می زنم جدا از توجه به تکنيک، حتماً روی شنونده تأثير گذار باشه و در اولين بار که برای چند نفر ، غير از خودم !!!! به طور جدی می زدم احساس کردم که به اين مهم دست يازيدم هر چند هنوز هم مطمئن نيستم! چند وقتی تمرين کرديم ! تا ديروز که کنسرت رو برگزار کرديم.
چند قطعه داشتيم که در همشون هم دف نوازی داشتيم به علاوه يک تک نوازی دف. برای اون تک نوازی لحظه شماری می کردم ولی برای بقيه ماجرا استرس داشتم. قرار بود فقط دانشجوها در کنسرت باشند ولی آخرين لحظات استادهايی اضافه شدند که کلی استرس رو بالا می بردند. جلو بچهها از حضورشون اظهار نارضايتی کردم ولی ته دلم خوشحال بودم (آخر اعتماد به نفس D:). برنامه شروع شد. قطعه به قطعه که به تک نوازی خودم نزديک می شدم دست هام بيشتر گرم می شد. تا بالاخره لحظه موعود نزديک شد. اسم قطعه هم رهايی بود که به مناسبت رهايی از دانشگاه تنظيمش کرده بودم. شروع کردم . بيشتر از پنج دقيقه اکثر چيزهايی که بلد بودم رو کردم. وقتی تموم شد چشمهام رو باز کردم و به ملت نگاه کردم. تشويقها شروع شد، ولی تموم نشد ! به طور نرمال 3-4 ثانيه بعد از هر قطعه کف می زدند. اين بار تو ده ثانيه هم تموم نشده بود. يک جورايی با دلم زده بودم، فکر کنم بر دل هم نشسته بود. صدای دهل و سرنا از اونجام به گوش می رسيد (البته هنوز تموم نشده!!). يک جورايی خيلی زياد داشتم پرواز می کردم. تمام اين مدت برای دلم می زدم و فکر نمی کردم قبول خلق اين همه انرژی بهم بده. بعد از اجرا دوستانم ديگه شرمنده ام کردند.
هنوزم که هنوزه نمی تونم از فکر اجرا بيام بيرون ! بيشترين لذت وقتی بود که از همخونهايم پرسيدم چطور بود. گفت خيلی خوب بود، ترکوندی! مگه نديدی صدای تشويق ها تموم نمی شد؟ شنيدن اين حرف از او که در تمام مدت، بر اثر شنيدن مداوم تمرينهای من از هر چی دف بودم حالش بهم می خورد و آشکار و غير آشکار بروز می داد، خيلی حال داد !
يک حال ديگه هم در همين احوال بر ما نازل شد. اون هم پيشنهاد انجمن کرد های دانشگاه بود که خواسته بودند در مراسمشون دف بزنم در حالی که کرد دف نواز تو دانشگاه زياده! از اين جهت برام ارزشمند بود که هميشه از اين که کردها دف رو متعلق به خودشون می دونند و معمولاً بهترين دف نوازان مال خودشون هست اعصابم خرد می شد. خلاصه:
ميـا بی دف به گـــور من برادر
که در بـزم خدا غمگين نشايد
Posted by dordikesh at
11:51 PM
|
Comments (5)