May 24, 2005
شهيد و پاچه خاری
سوار سرويس بودم داشتم برمیگشتم خونه. يکی از دوستام که تازه روابطم باهاش گسترده شده يک نشريه دستش بود که با پول من و شما و توسط بسيج دانشگاه چاپ شده بود. عکس تمام گههای نظام بود بهعلاوه شهيدانی چند ! همين جور که دوستم داشت اونها رو اين ور اون ور میکرد يک تيتر به چشمم خرد از طرفسيدعلی که جنگ برای ما برکت داشت. همين جور تو فکر بودم که يکی ديگه بلند همون تيتر رو از پشت خوند و در ادامه پرسيد در جنگ چند نفر مردند ؟ من که با شنيدن خير و برکت جنگ تو ذهنم ياد هشت سال جنگ به جای دوسال جنگ بودم و استفاده ابزاری از جنگ و ... با يک آه گفتم : مهم نيست چند نفر مردند مهم اينه که هر چه بيشتر مردند جمعيت ايران کمتر شد و اين برای آيندهاش بهتر بود. می خواستم همين جور ادامه بدم که ديدم قيافه دوستم به طرز وحشتناکی درهم رفت. اصلاً تو تريپ بسيج اين ها نبود . برای همين مشکوک شدم . ياد عکسی بزرگ روی ديوار خونهاش افتادم . کم کم مطمئن شدم که يکی از نزديکانش تو جنگ شهيد شده !!!!
تازه فهميده بودم چه ريدنی کردم. هر کار کردم يک جوری سوتی زدايی کنم نشد. قيافهاش رفته بود تو هم باز هم نمی شد ! اين حرفم به معنی اين بود که همون فرد نزديکش ، يا بهتر بگم عزيزش، زيادی بود و بايد می رفت جنگ تا جمعيت ايران کم شه ! ياد بحثی که با يک بچه شهيد داشتم، افتادم . می گفت اين چه اوضاعيست که پدرم برای ايران يا برای اعتقادش، به هر حال در راه ايران شهيد شده ولی من که بچه اش هستم ترجيح می دهم برای کسی عنوانش نکنم. اگر اين گونه است چرا رفت جنگ تا من يک عمر بدون پدر زندگی کنم. دلم میخواهد به همه بگويم و به آن افتخار کنم ، در حالی که سرزنشش می کنم که چرا رفت جنگيد! دلش هم از چند جای ديگه پر بود زد زير گريه ! آنجا هم حرفهايم کمکی به اوضاع نکرد !
از اسم شهيد متنفرم ! از ديدن ريش و پشم متنفرم ! از هر کی دم از شهيد بزنه متنفرم ! اما بعيد می دونم اگر خودم اون اوائل جنگ در سن مناسب بودم به جنگ نمی رفتم. اون هم فقط به خاطر اعتقاداتم و به خاطر وطنم ! شايد آن موقع ريش هم می گذاشتم. شايد شهيد هم می شدم ! اما اگر می دانستم چه کسانی و چرا از شهيد دفاع می کنند غلط می کردم و به آن جای فلانی می خنديدم اگر به جنگ می رفتم. کاری کردند که با شنيدن شعر مولانا که کجاييد ای شهيدان خدايی ، فکر می کنم داره پاچهخاری می کنه ! واقعاً اوضاع [...] شعری شده ! حالم داره بهم می خوره !
Posted by dordikesh at
10:45 PM
|
Comments (7)
May 15, 2005
افشا !!!
بعد از اين که اين مطلب رو نوشتم که قرآن گفته آقايون میتوانند خانمهای خود را کتک بزنند کنجکاو شدم کمی در اينترنت بگردم و از اين دست آيهها رو پيدا کنم. به طور اتفاقی سر از سايتی در آوردم که الان بيش از يک هفته است که من رو مشغول کرده ! در موردش همين بس که با اين اينترنت درب و داغان ايران بيش از صد مگابايت از اين سايت دانلود کردم !! هدف کلی اين سايت افشا ، افشا کردن چيزهايی است که به قول خودش نمیخواهند ما بدانيم ! و اين چيزها مرتبط هست با دين اسلام ! که در اغلب موارد چون مسئولان مملکت ما هم مدعی هستند در زمينه اسلام ، انگشت نشانهاش سوی آنها می رود که خيلی جدی هم می شود به طوری که رسماً آنتی رژيم می شود !
از اين ها بگذريم صفحه ای دارد با عنوان طنز ! که در آن هم عکس هست ، هم فايل صوتی هست و هم فايل تصويری و هم متنی و ... . به نظرم بهترينهاش ريميکسهايست از چند نفر که اسم نميارم !!!! من يکی که رسماً بسی جر رفتم از خنده . البته بهترين هاش اون 18+ هاش هست که متأسفانه يا خوشبختانه خيلی هم 18+ هست ! به هر حال همين صفحه تا مدت ها براتون سوژه داره ! بعد که کمی خنديد سری هم به مسائل جدی سايت بزنيد که جالب تر است ! در گشت و گذارهايی که در اين سايت داشتم به فايلی دست يازيدم که خودم از شنيدنش شرمنده شدم !
اميدوارم لينک دادن به اين سايت مشکل دار ، برای ما مشکل زا نباشه ! ای کسی که فيلتر می کنی مگه خودت خواهر مادر نداری !!!! من با تو هم مخالفم، برو بيل بزن و بیخيال ما شو ! راستی اگر سايت فوق فيلتر بود يک سری هم به اينجا بزنيد. اگر اين هم فيلتر بود میتوانيد به قول گل آقا ، لختی کشک بسابيد !
Posted by dordikesh at
01:46 AM
|
Comments (8)
May 14, 2005
به هر جا بنگرم تنها ته وينم
امروز رفته بودم خونه يکی از بچهها ! هی از ما پذيرايی میکرد و خودش چيزی نمیخورد. اصلاً توجه نکردم که چرا نمی خوره ! آخرش يک جوری بحث پيش رفت و کاشف به عمل آمد که روزه داره ! وقتی گفت روزه داره چند لحظهای چشمام ميخ شد بهش ! اسم روزه که اومد اصلاً يک جوری شدم . از اسم روزه ، از آدمهايی که روزه میگيرند و کلاً که هر وسيلهای که بخواد بهم يادآور بشه که شخصی مسلمان تشريف دارد بدم مياد. ولی دروغ چرا وقتی بهم گفت روزه داره احساس کردم دلم برای خدا تنگ شده ! احساس می کنم نابسامانی زندگيم که سر و ته ندارد، ضعيف شدن اعتقاداتم هست و فراموش کردن رسالتهايی که يک مواقعی بر دوش خود متصور بودم !
رفتن به خانه همين دوستم مصادف شد با گرفتن cdهايی چند از روانشاد خليل عالینژاد از بهترين نوازندگان تنبور که هنوز به يقين معلوم نيست که چرا کشتندش ! چند وقتيست که روی اين بشر زوم کردهام! عجيب حالی نصيبم میکند ، نوازندگیتنبورش ، صدای گرمش ، آهنگهايش و به طور کلی احساسش ! بعداً مفصل در موردش مینويسم ! ولی توانستيد آلبوم "آيين مستان" اش را گوش کنيد. به نظرم شايد تنها ايرادش سبک شعرهايش باشد که زياد دم از علی میزند ! کاش جامعتر بود !
چند وقتيست از شدت فکر به آينده زندگيم دچار گيجی مفرطم ! به قول شاعر : پريشانم به جان تو !
Posted by dordikesh at
12:09 AM
May 11, 2005
عاقبت درس خواندن
چندی پيش دفاعيه يکی از بچههای ارشد دانشگاه بود و ما هم بر حسب علاقهمندی و اين که پروژهی انصافاً عظيمی بود کلاس را دودر زديم و در محل حاضر شديم. ضمن اين که هيچ چيزی ازش نفهميدم ، حضور در آن محل نکته ای در کار کرد. و آن هم مربوط بود بود به دکترهای نشسته در رديف جلو به عنوان راهنما و داور و ناظر و ... . اکثريت دکترهای موجود (دقيقاً نود درصد) از ناحيه پشت سر کچل تشريف داشتند !!! هيچ وقت همشون رو يکجا نديده بودم ! از حدود چهل سال بودند تا حدود شصت سال ! خوب اگر قرار باشه که آدمی با خواندن درسهايی چنين ! هم عينکی بشه و هم کچل ديگه به چه درد میخوره ! عروس هم هستيم بيايم به سبزه هم آراسته بشيم ! آدم بايد منطق داشته باشه !
همين نکته باعث شد که به آنجايم هم نباشد که در امتحان ارشد امسال غيرمجاز شدم ! البته اصلاً برايش نخوانده بودم. به خصوص دومين رشته که روز قبل فهميدم درسهايش چه هست و سر جلسه برای اولين بار با سوالهايش آشنا شدم (MBA) ! به هر حال فقط ضايگیاش به آنجا مربوط می شود که نتيجه در اينترنت منتشر شد و عالم و آدم فهميد که چه کردهام ، آن هم در دو رشته !
فقط يک نتيجه ديگه هم بگم و برم! در امتحان فوق ااذکر بنا بر توصيه برخی دوستان خيلی از سوالات رو شانسی زدم ! به اين صورت که رديفها را چهارتا چهارتا پرکردم . مثلاً چهار تا "ب" چهارتا "دال" و ... . با اين استدلال که اگر و تنها اگر يکی از اين گزينهها درست باشد (که احتمال کمی هم نيست) تمام نمرهی منفی سه گزينه ديگر را جبران میکند ! با اين شيوه اميدوار بودم که حداقل هيچ درسی رو منفی نزنم . ولی زهی خيال باطل و زهی تصور محال ! هر درسی رو که به اين صورت زدم منفی شدم . و خلاصه يک رتبه نجومی آوردم که در طول دوران تحصيلم سابقه نداشت !!! حالا همين کارنامه قرار هست بره دم خونه !!!! خلاصه غلط بکنم ديگه تستها رو شانسی بزنم ! همه رو "ج" می زدم فکر کنم بيشتر بهتر می بود !
Posted by dordikesh at
02:00 AM
|
Comments (0)
May 04, 2005
شراب تلخ فاسد !
خرقه پوشان همگی مست گذشتند و گذشت
قــــــصهی ماست که در هر سر بــازار بـمـانـــد
مخاطب اين شعر کسی نيست غير از خودم ! راستش يک روزی از روزها ما يک غلطی کرديم و مطلبی تهيه کرديم که شامل عکس بازيگران سينما بود. يک خرده هم پياز داغش زياد کرديم و برای موتورهای جستجو نوشتيم عکس سکسی !! اون موقع سيستم نظرخواهيم هم باز بود. يک ماه نشد که آمار بازيد کنندگان سايت دوبرابر شد. روزی نبود که در نظر خواهی ملت چيزی ننويسند و همه هم تقاضای عکس و فيلم از اين جور مزخرفات میکردند. اون قدر که گرفتم بستمش ! ولی در همون مدت به قدری اراجيف رديف شده بود که يک شب خوابيدم و صبح بلند شدم و ديدم بله روزانه بيش از هزار نفر به سايت حقير و تقريباً خوابيده بنده مراجعه میکنند ! فکر کردم گذريست ولی نبود ! ديگه يواش يواش وبلاگ در شمار پنجاه سايت پربازديد کننده در nedstat قرار گرفت. و البته در صفحه اول همه موتورهای جستجو !
خوب فکر کنم در مدت دوسال و اندی که از وبلاگ نويسيم میگذره فقط يک بار چنين مطلبی نوشتم. خودم هم نفهميدم چطور اين همه مقبول خلق واقع شد ! و اين همه ما ضايع شديم ! هر بار که به به آمار سايت مراجعه میکردم و کلمات جستجويی ملت رو می ديدم خودم خجالت می کشيدم که مبادا کسی بياد اين ها رو نگاه کنه ! اگر از قبل می شناختم که ضايع می شدم ! اگر هم نمیشناخت می گفت اين هم يکی از وبلاگ نويسان فکر معيوب اين دنيای مجازيست که اين همه مراجعه به خاطر [...] و [...] داره ! ديگه تصميم گرفته بودم که يا کل مطلب رو پاک کنم يا حداقل نظرخواهی هاش رو ! اين کار اون قدر به علت مشغله دانشگاه و ... عقب افتاد تا ما ضايع شديم !!!
همين امروز بود که آخرين امتحان ميان ترم رو دادم و به صورت خوشحال اومدم بعد از چند روز يک سری به نت بزنم . توجهم جلب شد که بازديد کنندههای وبلاگ عجيب غريب زياد شدند (1700). بعد که دقيق شدم ديدم کار، کار کسی نيست جز سرکار خانم زيتون (مورد 15)! که نقش آدم ضايع کنی را به نحو احسن انجام دادند ! وقتی از چگونگی لينک دادنش آگاه شدم خداوکيلی خشکم زد. چيزی که می ترسيدم ديگران در فضولیهاشون به آن دست يازند !! در معرض ديد همگان قرار گرفته بود ! نمی دونم ديگران چگونه فکر خواهند کرد ولی احساس خيلی بدی دارم از طرز فکر ديگران در مورد کل وبلاگی که خدا می دونه چقدر سعی کردم صادقانه و ساده باشه ! که آدرسش رو به نزديک ترين کسانم هم ندادم تا .... ! الان شده وسيلهای برای آموزش افزايش باديد کننده به وسيله کلمات [...] شعر !!!! خيلی اعصابم خرده ! ارتباط موارد جستجو شونده با مطالب وبلاگ در حد ارتباط گوز و شقيقه هست! شيطونه میگه بزنم کل وبلاگ رو بی خيال بشم !
ولی چه می شود کرد چون در "طريقت ما کافريست رنجيدن" می گذرم از زيتون ! به حرمت التذاذی که از نوشتههاش داشتم و اين که کلاً می دونم قصد و غرضی از آدم خراب کنی نداره !!!! خدايش ببخشايد ! ولی دلم نمياد اين شعر حافظ که بعد از اين واقعه ورد زبانم شده (ولی محقق بودنش به دور از انصاف هست) رو ننويسم و دلم خنک نشه : غير از اين نکته که حافظ ز تو نا خشنود است
در سراپای وجودت هــــنری نيست که نيست
Posted by dordikesh at
02:43 AM
|
Comments (1)