March 29, 2005
نوشتن
اين رو الان از اينجا کشف کردم . به نظرم جالب اومد . نمی دونما ولی فکر کنم يک جورايی مشکل من با اين گفتار حل شه ! علی رغم اين که هميشه معتقد بودم که برای دل خودم مینويسم ولی فکر کنم قسمت دومش به من مربوط باشه ! احساس می کنم همش برگرده به عدم بازگذاشتن کامنت و کامنت ندادن خودم ! شايد به زودی دوباره بازش کنم و البته خودم هم باز شوم !!!! اونجوری بهتره !
اگر نياز به نوشتن را حس می كنی ، و غير از تو هيچكس ديگر ، جز خالق ، بر راز آن واقف نيست ، بايد شناخت هنر و ساحری را خوب بياموزی:
هنر بی ريايی،
و سحر دوست داشتن آنها كه نوشته هايت را مي خوانند.
“جبران خليل جبران“
Posted by dordikesh at
04:01 AM
نامدن
نمياد ! کلی زور زدم که بياد ولی نمياد ! چه با فشار و چه با ملايمت و اين حرفها هم نمياد ! خواهش کردم و التماس که بياد ولی باز نيامد و نيامد و گويا قرار هم نيست که حالا حالا ها بيايد ! ديگه خسته شدم و بريدم ! آره حس وبلاگيدنم نمياد ! وبلاگ نويسيم دچار لکنت شده ! انگار که دست درد میگيرم و چشم درد ، اگر بنويسم ! فکرم اون قدر مشغول هست که جايی برای فکر اين يک مورد نباشه ! من دارَوَم بزرگ می شوم!!!! صحبت از نيامدن کردم ، بد نيست که اين شعر رو در مورد نيامدن يک چيز ديگر بنويسم :
ای سنده صبا ز حسرتت مُـرد
آخـر بـه درآ نـخـواهـمـت خورد
(سنده رو ترجيح می دم که نگه يعنی چی ، ولی رنگش قهوهای هست !!!!!)
Posted by dordikesh at
03:23 AM
March 25, 2005
پنجم فروردين
راستی اين پنج فروردين روز بزرگيه ها !!!!!! به جون خودم ! اميدوارم اين تيم ملی ايران در اين روز فرخنده و مبارک و ميمون و پر برکت و زيبا و دل نشين و خاطره انگيز و... بر ژاپن فائق بشه و ايران بره جام جهانی و ما هم بريم آلمان تشويقش کنيم ! ان شاءالله ! فکر کنم جايی که هستم نتونم تلويزيون ببينم ! از طرف ما هم ببينيد و حرص بخوريد !
Posted by dordikesh at
05:25 AM
فوران هذيان
امان از اين عيد سراب مآبانه ! هميشه وقتی از چند روز مانده بهش عيد فکر می کنم اين جوريه که ده ، پانزده روز استراحت صرف در آرامش خواهم داشت و کتابهايی که در حالت عادی وقتش رو ندارم میخونم و ... . هميشه عيد هم مياد و هر سال دريغ از پارسال. هفته اول رو که نمی فهمی چی شد و چی گذشت ! هفته دوم هم اگه وقت خالی داشته و باشی و هول رفتن از ديار خود به دانشگاه را نداشته باشی ، اينجوری استدلال خواهی کرد که زرشک و يک هفته چه غلطی مثلاً میخوای بکنی ! اين گونه است که عيد ما می شود خوردن و خوابيدن و ديدن فاميل ، مگر مسافرتی !
اين عيد هم قربونش برم چُخ سعيد تشريف داشت. اون از قبلش که همه وسايلم که از تبريز آورده بودم دزد زد و دم عيدی حال داد. اون از آشنايم که وصفش رو گفتم و حال کل فاميل رو گرفت ! اون از بحثهای ديد و بازديد که همش يا از مريضی لا علاج اين و اون بود يا مرگشون ! آخری هم نيمچه ميهمانی که تقريباًً برای من بود و از مثلاً پنج نفری که دعوت بودند ، يک نفر مسموم شد، يکی کار فوری شغلی براش پيش اومد و يکی ديگه هم آشناشون به رحمت ايزدی پيوست ! خلاصه به هر چی دست میزنم ، لامصب طلا باشه ، گه می شه (کاش سنگ می شد ). تازه امروز با ماشين زدم در کون ماشين جلويی . البته چون بارون بود و ترمز نگرفت و چيزی هم نشد ! ولی انصافاً راضيم !
الان هم ساعت نزديک پنج صبحه ! خوابم نمياد دارم مثلاً کتاب می خونم. بعد از مدت ها که رمان خوندن رو برای خودم ممنوع کردم که چهار تا کتاب درست و حسابی بخونم (در اين کمبود وقت بهتر است درس خواند تا کتاب متفرقه)، دارم يک کتاب از زويا پيرزاد می خونم ! چراغها را من خاموش می کنمی که کلی جايزه هم برد. البته علتی نداشت غير از اين که هر کس رو می ديدی کل کتاب هاش رو خونده بود و ديگه داشت ضايع می شد نخواندش . ولی خداييش از اراجيف گذشته بد رقم باهاش حال کردم. همچين از طرز فکر نويسنده خوشم مياد تا کتابش ! انگار که در پاره ای اوقات مثل خودم به دنيا نگاه می کنه ! البته می دونم قرن ها پيش در وبلاگستان بحث اين کتاب شده و ما بسی از قافله عقبيم ! و الان که بخوای در موردش بنويسی به قولی گفتنی زاغارته ! بیخيال !
يک ساعت ديواری بيکار داريم که سر هر ساعت به تعداد رقم ها تپ تپ زنگ می زنه ! اين آخر شب ها که بيدارم يا بايد صدای آهنگ رو زياد کنم که نشنوم و نفهمم ساعت چنده يا هر بار که زنگ می زنه با استرس تعداد زنگ هاش رو بشمرم که کمتر باشه(چه وقتی بی خوابی زده به سرم چه وقتی مشغول کاری هستم و نمی خواهم زمان بگذره ).
نمی دونم چرا نمی تونم روی چيزی تمرکز کنم ! حس وبلاگ نويسی دارم و نمی تونم مثل آدم بنويسم ! تا حالا چند بار شده که کلی مطلب نوشتم و بعد بی خيال شدم و همه رو پاک کردم. قبلاً ذخيره رو می کردم ! يک جورايی گيجم. اين عيد هم مزيد بر علت شده که لامصب حال گيری می کنه ! ترجيح می دم تنها باشم و آهنگ گوش کنم. موسيقی شده نيازم. متاسفانه موسيقی سنتی هم هميشه طرفدار نداره و بايد در رو ببندی که برای ديگران آلودگی صوتی نشه. از طرفی هم اخيراً خوشم نمياد در اتاقم رو ببندم. انگار که با بقيه منقطع هستم.
گاهی از اين هم پيچيدگی ذهنم کلافه می شم ! گاهی هم از کلافگی خودم خسته می شم ! و گاهی هم از خستگی خودم دلم می خواد برم اون دور دورها!
Posted by dordikesh at
05:05 AM
March 21, 2005
ديد و بازديد
ما ايرانیها يا در حال افراطيم و يا تفريط ! يا دوستيم يا دشمن ! يا ... انگار که حد وسطی برايمان تعريف نشده. برای همين بين مردم ، ملت يا پايبند به سنتها هستند يا مدرنيسم ! و متأسفانه طرفداران هر کدام پشت پا میزنند به تمام ارزشهای طرف مقابل ! الان خيلیها ارزشها و سنتهای گذشته رو مايه عقب ماندگی میدانند و تقبيح میکنند. خوب تا يک جاهايی حتماً درست میگويند، ولی تا يک جايی! الان چند بار هست که میشنوم که میگويند اين ديد و بازديدهای عمل مسخره و سرکاری و ... هست ! جدا از اين که بخوام اين رو جزء سنت های گذشته بدونم يا هر چيز ديگه واقعاً از نظر اخلاقی به اين عمل معتقدم ! به خصوص برای منی که قرار هست خاندان عريض و طويل خودم رو همين سالی يک بار ببينم ! با اين که در اين مسائل واقعاً تنبلم و حال و حوصله هم کم هست ولی نمی خوام پيوندم به طور کلی با همه گسسته بشه !
ديروز به عنوان اولين ديد و بازديد رفتيم خانه يکی مسّنان فاميل ! زنی با قريب هشتاد سال سن که بنا به دلايلی ازدواج نکرده و طبيعتاً الان نه شوهر داره و نه بچه و نه کسی که آنچنان که بايد برايش دل بسوزاند ! در يک خانه تنهای تنها ، مرگ را انتظار میکشد بدون آن که مريضی خاصی هم داشته باشد ! پارسال عيد به علت مسافرت همين سالی يک بار را هم نديدمش ! به محض روبرويی با من تاريح دقيق آخرين باری که پيشش رفته بودم را به رويم آورد و البته به نوعی گله کرد. کمی ذوق کرده بود که دور و برش شلوغ است و همان اول کمی چشمانش تر شد. يک ساعتی بوديم و تماماً صحبت کرد که چيزی نبود غير از گلايه از اين و آن ! از بدون فکر صحبت کردن و صيقل کلامش در بازگو کردن قضايا ، مشخص بود که بارها و بارها در تنهايیهايش همه را مرور کرده! مشخص بود که حافظه کوتاه مدتش هم به علت کهولت آسيب ديده ، چرا که اواخر ديگر اکثر حرفهايش تکراری بود !
موقع خداحافظی رسماً گريه کرد . حالم کلی گرفته شده بود اول سالی ! شايد افسوس میخورد که يک سال ديگر بايد صبر کند تا قدری فاميل سراغش بگيرند و تحويلش ! به هر حال از اين که لحظاتی خوشحال بود ، خوشحالم (به قول شهرام کاشانی) ! از اين که خودم را جای او بگذارم وحشت دارم ! اميدوارم کار هيچ کس بدانجا نرسد. هر چند به نظر من چنين فردی بدون هيچ گونه پرسشی به بهشت خواهد رفت . چرا که گناهانشان در طی مدت تنهايی پاک خواهد شد از بس که هم دل ندارند و بد تر از آن هم زبان !
Posted by dordikesh at
03:55 PM
March 20, 2005
اولين کبيسه وبلاگشهر
خوب به واسطه اين که امسال سال کبيسه هست و امروز سیام اسفندماه تشريف داره ، بسی خرسندم که تو اين روز استثايی در حال آپديت کردن وبلاگم هستم ! افتخاريست که هر چهارسال نصيب افراد می شه ! با در نظر گرفتن اين که اولين وبلاگ ها هم عمری در حدود سه سال و اندی دارند می شه اين طوری برآورد کرد اين اولين سی اسفنديست که در تاريخ وبلاگ نويسی ايران ثبت میشه . به همين راحتی من تونستم خودم رو تحويل بگيرم !
در راستای اين خود تحويل گيری و الکی خوش شدگی سال نو رو خيلی جدی تبريک میگم و از صميم قلبم آرزوی سالی خوب برای همه (+ خودم D:) و به طور کل کشور بيمار خودم -ايران- میکنم ! از همين الان لحظه شماری می کنم برای تحويل سال و اون زمان خاص که خيلی برام عزيزه . اونقدر که تو اين لحظه به خلوت نياز دارم شايد در شب های خاص مثل قدر نياز نداشته باشم ! فعلاً به علت اندکی خوندن کتاب تولدی ديگر (شجاع الدين شفا) بسيار عرب زده شدم و دعای تحويل سال رو که پارسال گذاشته بودم بیخيال میشم. ولی خداييش زيباست : يا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال !
همواره شاديتان افزون و ايامتان قرين توفيق باد !
Posted by dordikesh at
03:20 AM
March 19, 2005
نعمت
اين آخر سالی که رسم بر اينه که سعی میکنند چيزهای نامناسب رو به نوعی بر طرف کنند و سال جديد رو نو نوار شروع کنند بدم نمياد در مورد مطلبی بنويسم که انصافاً هر بار که بهش فکر می کنم حالم گرفته میشه . تا در سال جديد مطالب یه از اين باشد.
شکر نعمت ، نعمتت افزون کند
کـفر نعمت ، از کفت بيرون کند
دختری در فاميلمان هست که در روابط خانوادگی بسيار به هم نزديکيم! دختری با سی سال سن ، خانوادهای مرفه و حتی بالاتر از آن ، قيافهای متوسط به بالا و حتی زيبا ، تحصيلات عالی (پزشکی) و ... . خلاصه از همه نظر دختر خوبی بود. به خصوص که ساده و مهربان و کدبانو و ... هم بود. شايد تنها ايراد (به زعم عموم) که میشد بهش وارد کرد اين بود که يک گوشش کمتر از پنجاه درصد شنوايی داشت که می بايست از سمعک استفاده می کرد. مشکلی که آنقدر کوچک بود که در برابر حسنهای اين دختر اصلاً به حساب نمیآمد.
میشنيدم که خواستگارهای زيادی داره. مادرش هم همه جا میرفت تعريف می کرد که فلانی اومد و بهمانی اومد ، به اين دليل به اون دليل ردشون کرديم (بخوانيد به علت سطح پايين بودن خانواده ها). خلاصه از بس خواستگار براش آمد و اينها هم خودشان را از همه بهتران میدانستند تا سی سالگی ازدواج نکرد. از طرفی هی فاميل طبق عادت ايرانیها!! به صورت فضولمآبانه بهش گير میدادند که چرا ازدواج نمیکنی. میديدم خودش واقعاً دوست داره ازدواج کنه ولی گزينه مناسبی براش پيدا نمیشه برای همين پرسشهای قطع ناشدنی ديگران خيلی آزارش میداد . هميشه نگرانش بودم و بارها دعا کرده بودم که کارش راه بيفته ولی مثل اين که تقدير جور ديگه بود.
نمی دونم چند هفته پيش بود که خبر رسيد بنده خدا در اثر يک نمی دونم چی ، دچار کری ناگهانی شده و شنوايی جفت گوش هاش رو از دست داده ! باور کنيد وقتی شنيدم نفسم به زور بالا میآمد. شوک آور بود. تصور وضع آينده خودش و خانوادهاش فوق العاده مشکل بود. چند روز طول کشيد تا من خودم که هيچ ربطی به قضيه نداشتم قضيه رو هضم کنم. حالا اونها چه خواهند کرد خدا می داند. طبق آخرين اخبار خودش و مادرش جز با قرصهای آرام بخش، آرامی ندارند. پدرش هم که جز سر کار جايی نمی رود و شب ها کاری نمی کند غير از گريه. برادرش هم اوضاع بهتری ندارد. خلاصه اوضاعشان بس نامناسب هست. هر چند خيلی وقايع دردناک تری می توانست برايش به وجود بيايد ولی اين قضيه خود به تنهايی شايد موجب شد که دختری با همه امکانات مناسب تا آخر عمر محکوم به تنهايی شود تنها به علت نداشتن شنوايی ! اکثر اين گريه ها و افسوس ها شايد بر گردد به همين قضيه !
آدم که خودش رو میگذارد جای چنين فردی که قبلاً چيزی داشته و حالا از دست داده واقعاً سخت می شه. يک وقت آدم چيزی رو از اول نداره ، خوب خيالش راحته ! ولی وقتی از دستش دادی ، اگر نتونی خودت رو تغيير بدی محکوم به فنايی! اين تفکر که قبلاً داشتی و حالا نداری به تنهايی ويران کننده است که ممکن هست اخلاقيات نامناسبی رو برای آدم به وجود بياره ! يکی از بدترين کارهايی که ما ايرانیها در اين مواقع نسبت به چنين افرادی میکنيم اون تغيير رفتاريست که بروز میدهيم و البته اسمش هست ترحم ! چيزی که شنيدم او هم شاکی است از آن! کاری که با بيماران دم مرگ انجام میدهند ! به هر حال بايد صبور بود. اگر اطرافيان بگذارند به اعتقاد من همه میتوانند خودشان را مسائل وفق دهند. کاش همه افرادی که دچار چنين مشکلی شدند کتابهای آنتونی رابينز را خوانده باشند ! کاش بتوانند خودشان را تغيير دهند ، کاش کم نياورند ، کاش همه پيشامدها را مثبت بنگرند ، کاش هيچگاه از خدا شاکی نشوند و بدانند که هر که در اين بزم مقرب تر است ، جام بلا بيشترش می دهند !
دلم نمياد نگم که اين اتفاق به نظر من مصداق کاملی است برای اين که اين دنيا دار مکافات است. پارسال همين خانواده سر يک قضيه آبروی يک خانواده را سر هيچ و پوچ برد . به قدری که بچه آن خانواده تا چند وقت در فاميل ظاهر نمی شد. اون مسائل يک جورايی حل و فصل شد ولی میدانستم که خانوادهای که با آبرويشان بازی شد شديداً دل چرکين بودند. با توجه به اين که می دانم که آنقدر مناعت طبع نداشتند که ببخشندشان و نفرين نکنند !!! اگر کار خدا هم نباشد ، با قدرت ذهنشان بعيد نيست که نوعی جواب بی مروتی ها را داده باشند ! شايد هم کاملاً مربوط باشد به همان شعر مولوی که ابتدا گفتم. يعنی به جای شکر نعمت ها از آن به عنوان سرکوفت استفاده کنيد و به نوعی کفر آن! بگذريم ! به هر حال خداوند آخر و عاقبت همه را به خير کناد و به درد مندان صبر فراوان عناين کناد ! می گويند هر که غمش وسعت داشته باشد ، شاديش هم وسعت خواهد داشت!
Posted by dordikesh at
03:29 PM
March 16, 2005
بازگشت
خوب من بعد از دو قرن سکوت تشریف آوردم به وبلاگشهر ! علت ننوشتنم قطع بودن تلفن ، مسافرت ، مشغله کاری و فکری و ... این حرف ها بود. که متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه به اتمام رسید !
دیروز چهارشنبه سوری بس مزخرف تشریف داشت. یک صحنه هم ندیدم جایى آتیش روشن باشه و فقط و فقط صدای ترقه بود. واقعاً دیگه نمی شه این مراسم رو به زرتشت و ایران باستان و ... ربط داد. ترقه ها هم که قربونشون برم انگار اورانیم غنی شده در داخلشون باشه صدای بمب مى داد. به نظر من اگر جمهوری اسلامی در روز چهارشنبه سوری بمب اتمی خودش رو آزمایش می کرد کسی متوجه نمی شد . همه فکر می کردند چهارتا جوان را جو گرفته و کمی بیشتر مواد رو قاطی کرده اند ! به هر حال تنها حسن این چهارشنبه سوری تحریک شدن پرده گوش بود که باعث شد یاد برادران رزمنده و ایثارگر جبهه های حق علیه باطل را گرامی بداریم ! و البته این که خواهر مادر ترقه در کنندگان را که خفن در می کردند!!! را با فحش هامان ، [...] بسازیم. و گرنه حسن دیگری نداشت.
اگر غلط نکنم فردا تولد دوسالگی این وبلاگ در پیت خواهد بود. هر چند دیگه وبلاگ نیست. سال دوازده ماه دوبار آپدیت می شه و از اون دوبار هم یکیش چسناله هست و دیگری شعر از نوع [...] !
فعلاً بسه ! تا کم کم راه بیفتم ! آدم چند وقت مطلب ننویسه دوباره نوشتن یک خرده ناجور می شه ! گویی داری حماقت می کنی که وبلاگ آپدیت می کنی! البته روم به دیفال !!!!
Posted by dordikesh at
06:51 PM