در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

February 25, 2005

پند حافظ

 از چـار چيز مــــگذر  ، گـــر عـاقــلی و زيـرک
امن و شراب بيغش ، معشوق و جای خالی


خوب نيازی به تفسير نيست. ولی من نمی‌دونم ايرانی‌ها خودشون عاقلند که نادانسته توصيه حافظ را جامه عمل می‌پوشانند يا اينکه آدمانی بی‌فکر هستند که صرفاً به پند حافظ عمل می‌کنند !! ها ؟


پی نوشت : همين الان ياد اين شعر سعدی افتادم گفتم شايد پر بيراه نباشه :


بيا تا يک زمان امروز خوش باشيم در خلوت
که در عــالم نمی داند کسی احوال فــردا را

Posted by dordikesh at 11:57 PM

February 18, 2005

مصايب بی تلفنی

از امشب که ماه جديد شروع می‌شه تلفنمون يک طرفه می‌شه ! تازه داشت موتور وبلاگ نويسيم روشن می‌شد. اون هم محرک و دليلی نداشت غير از اين که هفته بعد امتحان ارشد دارم. البته يک وقت فکر نکنيد که براش درسی هم خوندم . برای قشنگی امتحان می دم که حداقل مجاز به انتخاب رشته بشم که يک نفر اسممون رو تو اينترنت نگاه کرد آبرومان نرود. ولی به هر حال چون چند روز اخير تو حال و هواش قرار گرفتم و چند ساعتی درس خوندم احساس می کنم که بايد کاری بکنم و درس نخونم و چه کاری به ز وبلاگ ! اگر يک وقت ديديد تا عيد پيدام نشد بدونيد که از پس پرداخت پول تلفن برنيامديم !! من نمی دونم نرخ تلفن چقدر شده که اين همه پول می‌گيرند از ما ! يا شايد هم ‌خونه‌ای داره می‌کنه اندر پاچه ما و ما خبر نداريم ! اين هم شعری برای امشب که از تلفن جدا می‌شوم :
شبی که با تو بودم يـــاد از آن شب
شبی که بی تو بودم داد از آن شب
شبی که ليلی از مجنون جــدا شد
فــغان و نـــالــه و فــريــاد از آن شب

Posted by dordikesh at 06:04 PM

February 16, 2005

پديده‌ای به نام گوز

اين بوفه دانشگاه ما اخيراً خيلی داره به خودش می‌رسه. يک روز اومديم ديديم پيتزا داره ! فرداش يک چيز ديگه و همين جور ابتکار زدند تا رسيدند به يک چيز فوق‌العاده . يک اطلاعيه زدند که : نسکافه و لوبيای گرم موجود است !!! جوری نوشتند که انگار بايد با هم بخوريشون ! به نظر من خوردن لوبيا در دانشگاه آن هم در زمستان و رفتن به کلاس‌هايی که هم سوراخ‌هاش بسته هست اصلاً کار عقلايی نيست !!! برای همين امروز وقتی دوستم که اغلب با هم هستيم خواست لوبيا بخوره شديداً ممانعت کردم ولی نشد که بشه و او خورد !

 گذشت و بعدازظهر شد. از کلاس که اومديم بيرون هر دو نياز به رفع حاجت پيدا کرديم. من که وضعيتم قرمز بود سريع‌تر رفتم و اون هم پشت سر من اومد ! مشغول انجام عمليات والفجر بودم که ديدم از دستشويی بغل يکی يک آهی کشيد . با خودم گفتم اين دوست ما چقدر تحت فشار بود. که يک نفر يک چيزی در کرد و صدايش ما را نوازانيد !! با خودم گفتم اين ديگه نتيجه لوبيا چيتی از قم هست ولی تعجب کردم که قبلاً با هم از اين تريپ‌ها نداشتيم که بينمون اين چيزها طبيعی باشه. پشتش باز هم يک صدای آه اومد و دوباره ... . اومديم بيرون ديدم دوستم اومده بيرون و در حال شستن دست هست. من هم مشغول شدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ولی با کمی روانشناسی کاملاً مشخص بود که اون هم داره وانمود می‌کنه که اتفاقی نيفتاده ! داشتيم می‌رفتيم بيرون که دوباره اون صدای آه اومد ! چشمام از حدقه در اومد که اون صداها از جانب دوستم نبود. بهش نگاه کردم و ديدم اون هم چشماش داره از حدقه درمياد ! به راحتی می‌شد حدس زد اون هم فکر می‌کرد که صداهای گوش نواز از جانب من بوده ! سريع اومديم بيرون چون طبق قاعده بعد از هر آه طرف يک گوز هم در می کرد ! ;)

 اين جوری بود که جفتمون ديگه پاره شديم از خنده و با ياد آوری اون افکار بيشتر پاره می شديم . جالب ترين قسمتش اين بود که هر دو فکر می‌کرديم طرف مقابل اين عمل رو انجام داده و هر دو هم می‌خواستيم به روی خودمون نياوريم و ... . تا آخر روز هم کارمون شده بود شبيه سازی اون صداهای انصافاً جالب. يک آه و بعدش ... به صورت متناوب ! من نمی‌دونم چرا ملت ايران روی باد در کردن اين همه حساسيت دارند ولی مثلاً تو آمريکا در جمع می‌گوزند و کسی به روی مبارک هم نمی‌آورد. هر چند وضعيت ايران به شادی آفرينی اين پديده کمک شايانی می کند و واقعاً فقط موجب نشاط می‌شود و بس ! (البته از نوع صدا دار و نه ... D:) !

 قديم مثل اين که به اين يک موج باد مبارک به جای گوز ، تيز می‌گفتند (چراش رو خودم نمی‌دونم) . يادم مياد در رساله دلگشای عبيد زاکانی لطيفه‌ای نوشته بود ، که من يکی عاشقشم: روزی شخصی مشغول فوت کردن(دميدن) در آتش بود تا روشن شود که ناگهان تيزی از وی بيرون جست. ماتحت (همان ..ن) خود را رو به سوی آتش کرد و گفت : اگر ترا تعجيليست ، بفرما !!!

Posted by dordikesh at 10:10 PM

February 14, 2005

عواقب جو گرفتگی

يک استاد داريم اصولاً آدم عجيبی هست. درچه تحصيليش دکترا هست ولی فهم و شعورش اندکی زير ديپلم تشريف داره. جوری صحبت می کنه و  ساده‌ترين درسها رو به گونه ای درس می‌ده که انگار قرار هست آپولو هوا کنه و ما دانشجويان هم تيم اجرايی هستيم. البته من همت و انگيزه تدريسش و نيز نظمش رو ستايش می‌کنم ولی چه کنم که من و بقيه افراد سر کلاسش هيچ چيز نمی‌فهميم تازه چيزهايی رو که بلديم هم قاطی می کنيم !  ترم چهار يک درس اجباری باهاش داشتيم که با کلی مکافات و خر زدن پاسش کردم. اون موقع همش می گفتم ای خدا اين درس پاس شه و من ديگه ريخت اين مرتيکه رو نبينم ! پارسال هم يک سری تو کلاس به بچه ها توهين کرد و يکی از چرت و پرت هاش اين بود که پسره گفت asshole و از پشت کوه اومده و ... . بچه ها تحصن کردند و حتی قضيه سياسی شد و داشت به دانشگاه‌های ديگه هم می کشيد که از صدارت دانشکده عزل شد و قائله تمام ! اين جوری شد که اين چهره اندکی بيش از گذشته نامحبوب شد .

اين ترم يک چند واحدی درس اختياری داشتيم که می توانستيم به اختيار خودمان انتخاب کنيم که چه برداريم. خوب علی القاعده همه بچه‌ها دنبال درس‌های هلو و به روايتی گلابی بودند و بنده نيز، تا اندکی اين معدل بهبود پيدا کنه ! تا اين که از واحدهای ارائه شده درسی ديدم که مربوط به کارشناسی ارشد بود و نه کارشناسی ؛ بسيار جديد و پرطرفدار در دنيا. ذکر شدن چنين درسی در کارنامه هم به کاريابی کمک می کرد و هم به اون ور آب رفتن!! برای همين تصميمم رو گرفتم که بردارم حتی با استادی که صجبتش رو کردم. ديدم در کل دو - سه نفر هستيم که می خوايم چنين درسی برداريم و بقيه فقط به خاطر استاد بی خيال شدند ! شروع به فعاليت کردم و نمودار مخ 12 نفر رو رسم کردم که بيايند و درس رو بردارند و بالاخره موفق هم شدم ! D:

ديروز اولين جلسه کلاس بود.  اومد دو دقيقه صحبت کرد گفت همه يک کاغذ سفيد بردارند. کوييز شماره يک !!!! به گه خردن افتاده بودم. خلاصه هر جوری بود برگه اول رو به ظاهر سفيد ولی باطناً قهوه‌ای تحويل داديم رفت. دو نفر همون سر کلاس بلند شدند و رفتند و درس رو حذف کردند (در آخرين ساعت کاری حذف و اضافه) . پيش خودم گفتم چه زود جا زدند . نيم ساعت گذشت و استاد عنايت نمودند و فرمودند همه ورقه سفيد در بياورند : کوئيز شماره 2 !! همين جور زل زدم به استاد که هدفش چيه از اين کار ! يک لبخند مليح تحويلمون داد ! کوييز دوم رو يک کم بهتر داديم. نفسی کشيديم . بعد سورپرايز بعدی رو ارائه کرد. هوار تا تمرين در اولين جلسه که اول ترمی بايد شروع کنيم به تمرين کپ زدن ! کتاب هم معرفی کرده که اصلاً فازسيش نيست. زبان اصلی گفته فوقش 60 - 70 پوند بيشتر نيست !!!!! گفته هر جلسه تمرين می‌ده . و هر دفعه هم امکان داره کوييز ناگهانی بگيره ! امتحان آخر هم به قول خودش هم جزوه باز هست و هم کامپيوتر باز !!!! خدا رحم کنه !

اين کلاس نقل محافل شده و اين جورياست که هر کی در دانشکده ما رو می‌بينه يک تسليتی می‌گه که به طور اختياری خودمان را سرويس نموديم و به عبارتی [..] ! خودم هميشه می‌گم آدم رو سگ بگيره ولی جو نگيره. نمی‌دونم چی شد که گوشام دراز شد و اين درس رو گرفتم. به هر حال خود کرده را تدبير نيست ! می ريم جلو ببينيم چی می شه !

Posted by dordikesh at 10:40 PM

February 10, 2005

رهايی از شاوشنک

با وجود اين که شديداً از ته اعماقم از صدا و سيمای جمهوری اسلامی و روسای فعلی و سابق و اسبقش متنفرم وليکن تک و توک برنامه‌هاش بد نيست. از پول ما اداره می‌شه و از خرس يک مو کندن هم غنيمت است و بايد قدر تک برنامه‌های خوبش را دانست. يکی از اين برنامه های قابل ديدن و حتی خوب صدا و سيما همانا برنامه سينمای يک هست که شب‌های جمعه از کانال يک پخش می‌شه. تا به حال نديدم فيلم بد نشون بده . حتی هفته قبل که فيلم برای آزادی ساخته حسين ترابی که مستندی از انقلاب بود رو نشون داد ! ارزش ديدن داشت انصافاً !

شنيدم که اين هفته (يعنی امشب) قرار هست برای دومين بار قيلم رهايی از شاوشنک (The Shawshank Redemption) رو نشون بده ! از اونجايی که من با اين فيلم به طرز ديوانه‌واری حال کردم و با شخصيت اصلی فيلم تيم رابينز(Tim Robbins) ارتباط بر قرار ! خواستم توصيه کنم که شما هم ببينيد. دفعه اول که ديدم تا چند روز مخم بهش مشغول شده بود ! بعدش که از همين کارگردان (فرانک دارابونت) ، فيلم مايل سبز رو ديدم بيشتر به فيلم و کارگردانش ايمان آوردم ! خوشبختانه مورد سانسوری هم نداره !

تمام هدفم از نوشتن اين مطلب اينه که ببينيد فيلم رو ! چند نفر رو می‌شناسم که وقتی فيلم پاپيون رو ديدند تأثيرات عميقی روشون گذاشته بوده ! شايد شما هم با ديدن اين فيلم که حال و هوايی در همون سطح داره، يک تأثيری پذيرفتيد ! نمی دونم ! ما که خيلی برانگيخته گشتيم ! ;)  آخه در خيلی از مواقع فيلم خودم رو جای شخصيت اصلی فيلم می‌ديدم !

Posted by dordikesh at 07:00 PM

February 05, 2005

در طلب

موقعی که آدم نمی‌خواد (همون نبايد) بنويسه هی اين کرم نوشتن تو وجود آدم جفتک می‌زنه ! برای اين که وقت گرانبارم رو از دست ندم و چيزی هم نوشته باشم تصميم گرفتم فال حافظ امسالم در شب يلدا رو بنويسم ! ديدم هر چی بخوام از ناملايمات روحی و روانی خودم بنويسم خلاصه و چکيده اش می شه اين غزل ! فالش رو کسی گرفت که از عشقش به حافظ همواره حس می گرفتم ! اميدوارم ازش جلو بزنم !!!! فقط دو تا توضيح در مورد بيت سوم بدم! اورنگ کسی بوده که معشوقی داشته با نام گلچهر ! و داو هم از اصطلاحات قمار هست که بيانگر ميزان سرمايه گذاری است!



عـمريسـت  تا  من  در  طلب  هر  روز  گامی می‌زنم
دسـت  شفاعـت  هر  زمان  در  نيک  نامی  می‌زنم
بی  ماه   مـهرافروز   خود   تا   بـگذرانـم   روز   خود 
دامی  به  راهـــی  می‌نهم  مرغی به دامی می‌زنـم 
اورنـگ  کو   گلـچـهر   کو   نقـش   وفا   و   مـهر   کو
حالی   مـن   اندر   عاشقی   داو   تـمامی  می‌زنـم 
دانـم   سر   آرد   غـصـه   را   رنگين   برآرد  قـصـه  را 
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم  
تا بــو  کـه  يـــابـم   آگـهی  زان  سايه   سرو  سـهی 
گلبانگ  عشق  از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم 
هر   چـند   کان   آرام   دل   دانم  نـبـخـشد  کام  دل 
نـقـش    خيالی    می‌کشـم   فال   دوامی   می‌زنم
با  آن  کـه  از  وی  غايبم  و ز  می چـــو حافـظ تايبـم 
در   مجـلـس   روحانيان   گـه   گاه   جامی  می‌زنـم 


توضيح : نمی دونم دلم ديونه کيست  /  اسير نــرگس مستونه‌ی کيست


            نـمی دونـم دل ديــونـــه‌ی ما  /  کجا می گردد و در خونه کيست

Posted by dordikesh at 03:29 AM