January 25, 2005
خسته ام
به اون درجه از خستگی از شهر تبريز رسيدم که ديگه لبريزم از حس رفتن ! حالا هر چيز که بخواد به اين احساساتم لطمه وارد کنه در حد يک تهديد ناموسی هست ! و وظيفه برق غيرت هست که بدرخشه و بر سينه نامحرم بزنه . ولی چه سود که اين نامحرم متجاوز استادان دانشگاهمون هستند ! نمی دونم چه غلطی بکنم. دو تا درس داريم که سالی يک بار ارائه می شه ! من هم همه درسهايی که اين جوری نبودند رو با موفقيت پشت سر گذاشتم. درست اين دو تا درس رو تر زدم ! حالا اگه جفتش رو بيفتم با توجه به اين که تنها يک درس می تونم به عنوان معرفی به استاد بردارم ، نه ترمه می شم! به همين سادگی ! ديگه نمی کشم تو اين تبريز بمونم ! بازهم دوستان دستی که کار از دست رفت !
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم / راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
نذر کردم گر ازين غم به در آيم روزی / تا در ميکده شادان و غزلخوان بروم
Posted by dordikesh at
10:44 PM
جا افتادگی جا ماندگی
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم ! فقط می دونم که دلم میخواد بگم! در کل آدمی هستم که سعی می کنم به چيزی وابسته نباشم غير از ... و يا شايد ... . به هر حال نمی دونم چه مرگم شده بود که در اين دوره از امتحانات بدجور حال و هوای خونه زده بود به سرم. نمی دونم دل تنگی ناشی از دلآزاریهای تبريز دل مرده بود يا فراق خونه ! به هر حال همه اون شور و اشتياقی که بعد از قرنی برای دل کنده از تبريز داشتم با مشکل عمل آپانديس همخونهای تا سرحد پشم شدگی نزول شخصيت پيدا کرد. بعد از نزديک به يک هفته قرار شد با هم بريم از اين خراب شده و اندکی خوش بودم ، ولیکن چه عرض کنم !
هنوز نمی دونم آدم خونسردی هستم و يا عجول! در برخی کارها يک جور و در باقی جور ديگه ! به هر حال وقتی بليطی تهيه می کنم معمولاً دقيقه نود خودم رو میرسونم. حالا اتوبوس باشه ، قطار و يا هوايپما ! امروز با اجازتون ساعت پنج و چهل بليط داشتيم. ساعت پنج و سی و پنج دقيقه رسيديم به محل ! خلاصه سرتون درد نميارم که گفتند بفرماييد فردا تشريف بياريد. به گه خوردن افتاده بودم. تا حالا نشده بود که دير کردن نتيجهای اندر پاچه ما داشته باشه. ولی اين تو بميری از اون تو بميری ها نبود. گير سه پيچ دادند که نمی شه ! من ديگه زده بودم به سيم آخر بلوز همخونهای رو دادم بالا که بابا اين مريض هست و اينم بخيه ها و بايد برسه تهران ! يارو سريع گفت باشه برای اين يک کاری می کنم ولی تو نمیتونی بری! آه که اين حرف به اين کوتاهی چه نتيجه کلفتی در ماتحت ما داشت ! هر چی زور زدم فايده نداشت. همين جور داشتم تقلا می کردم که مسئول اصلی اومد. به ترکی يک چيزايی گفتند و دوباره بلوز همخونهای رو زدند بالا. حالا يارو گير داد اين مشکل پزشکی داره و نمیشه. حالا خر بيار و باقالی بار کن ! مستأصل شده بودم. همهی ديرکرد تقصير من بود . برای بار دوم سرتون رو درد نميارم ! ما مانديم و او رفت.
اصلاً اصراری به رفتن نداشتم ولی اين که زور زدم و نشد که برم، يک شُک روحی بهم وارد کرد ! به طرز شديدی افسرده شدم. شايد اين جا بود که ايمان آوردم که ما برای وصل کردن آمديم. هم اين که هم خونهای رفت و موندم کلی اونجا سوزی داشت برام. اگه دو تايی میمونديم بهتر بود. با خودم فکر می کنم کاش به جای هم خونهای يک نفر ديگه رفته بود (مثل معشوقی ، چيزی ) که بشه اين شعر رو پشت سرش خوند :
عشق در دل ماند و يار از دست رفت / دوستان دستی که کار از دست رفت
به هر حال گذشت. در حالی که از نظر روحی همه چيز رو قهوهای!!! می ديدم دست از خيلی چيزهای ديگه درازتر برگشتم خونه ! بيچاره همسايههامون ! هر چی عقده داشتم روی يکی دو تيکه پوست خالی کردم! همين جوری ادامه بدم به جهت سلب آسايش از دستم شکايت می کنند !
در کمال پررويی به خونه نگفتم جا موندم ! و گفتم بليط گير نيومد شايد فردا پس فردا بيام !!!! هميشه سر خونسردی من در اين مواقع شاکی بودند ولی هميشه من پيروز بودم چرا که تمام وسايل نقليه در ايران تأخير دارند. حالا اگه بفهمند کچلم می کنند ! پس مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز!
Posted by dordikesh at
09:27 PM
January 23, 2005
درد و درمان
آخرين شب از شب های مبارک امتحاناتم بود. برعکس هميشه يکی دو ساعت وقت اضافه آورده بودم و خوشحال بودم که يک خواب خوبی قبل از امتحان خواهم داشت. همخونهايم رفته بود خوابگاه و حدودای ساعت 12 اومد خونه. ديدم شکمش درد میکنه اونقدر که به زور نفس می کشه ! با نبات داغ و دستشويی و ... کارش راه نيفتاد. برف سنگينی هم بيرون بود. به هر حال راه افتاديم رفتيم دکتر. از شانسمون پول همراهمون نبود. کليه بانکهای ملی و بانک های متصل به شبکه شتاب!! خراب بودند. برای روز مبادا مقداری پول تو بانک سپه گذاشته بودم که اون هم خراب بود. با حداقل پول رفتيم درمانگاه! دکتر مسموميت تشخيص داد. پولمون تا قبل از تزريق آمپول دوام آورد و مرام زدند و مجانی دو تا آمپول رو زدند !
اومديم خونه و خوشحال بودم که کار بيخ پيدا نکرد و من هنوز می تونم خوب بخوابم قبل از امتحان. همخونهايم همچنان آه و ناله می کرد. اون هم امتحان آخرش بود ! من خوابيدم و او ناليد. حول و حوش ساعت 4 صبح بود که اومد بيدارم کرد که دارم میميرم! خيلی نگران شدم هم برای خودش و هم اين که اگه کار بيخ پيدا کنه برای امتحان 8 صبح چه غلطی بکنم ! به هر حال سريع راه افتاديم رفتيم بيمارستان ! در حالی که صد تومان بيشتر همراهم نبود ! رفتيم يکی از مثلاً بيمارستان های خوب. از ساعت چهارونيم تا هفت داشتند هی بهش آمپول تزريق می کردند و شربت می دادند ولی خوب نمی شد . نگران بودم که آپانديس باشه ولی همه میگفتند نه، علائم فرق می کنه ! اکثرشون دانشجو بودند و البته اينترن و نه حتی رزيدنت ! خلاصه ساعت هفت رفتم سر جلسه امتجان و يکی از دوستان بقيه کار رو موند. امتحان که تموم شد و از راه دور هی خبر می گرفتم تا ساعت 12 کاشف به عمل اومد که احتمالاً آپانديس هست و بايد عمل بشه !!!!! (بعد از هشت ساعت معالجه).
تا برسم به بيمارستان ساعت شده بود سه بعدازظهر و تازه از اتاق عمل آورده بودنش بيرون. و عجب بيمارستان مزخرف ، [...] و [...] بود. همه چيز آشغال بود. پرستار ، دکتر ، امکانات و ... . اوضاعش حسابی خراب بود. دو سه ساعت آپانديس تو شکمش ترکيده بود ! کمی دير تر می برديم تمام امحا و احشامش عفونی میشد. کس ديگری که نمی شد مراقبش باشه. برای همين سه روز و سه شب من در بيمارستان مراقبش بودم. که فقط دو سه ساعت تونستم بزنم بيرون. حالا تو چه بيمارستانی . فکر کنم که از دستشويش بگم گوشی بياد دستتون که چه اوضاعی بود . دو دستشويی سوپر خوشبو داشت. لامپهاش همه سوخته بود و در تاريکی مطلق بايد کار می کردی. شلنگ نداشت که البته آن هم آب سرد مطلق بود. برای اون بخش که همه بيمارای آپانديسی و تو اين مايه ها بودند محض رضای خدا يک دونه از اين توالت فرنگی سيار (اسمش چيه؟ ) نگذاشتند. فقط دو تا ميله به هم جوش کرده بودند که آدم عادی برای نشستن روش مشکل داره چه برسه مريضهاب بدبخت (برای همين هم مورد استفاده واقع نمیشد). حالا بگذريم از مسئولين بداخلاق و بیحوصله که ارث پدرشون رو از آدم طلبکاربودند ، تختهايی که گويی برای توليد کمر درد توليد شده اند و شوفاژهای دم به دم خراب و ... !
تو همچين اوضاعی من به عنوان همراه، کم از هم خونهايم آزار نديدم ! اصولاً با محيط بيمارستان خيلی مشکل دارم. وقتی ببينم کسی درد میکشه ، همهی اون درد رو در خودم احساس می کنم. هم خونهايم شب اول خيلی عذاب میديد و آه و ناله می کرد و بدجور به من که تا حالا پرستاری به اين شکل نکرده بودم فشار وارد می کرد. از طرفی شب قبل هم دو سه ساعت خوابيده بودم و شديداً خسته بودم ! تو اوضاع جوری بهش میرسيدم که فردا پس فردا عذاب وجدان نگيرم و شب ها با خيال راحت سرم رو روی بالشت بگذارم که کم نگذاشتم ! شب اول اون قدر هلاک بودم که مراقبهای بقيه مريضها بهم می گفتند تو بخواب ما مواظبشيم که آخرهای شب همين کار رو هم کردند. دو تا چيز بود در انتهای کار برام ارزش داشت. اين که همه فکر می کردند من برادر مريض هستم و ديگه حرفی بود که يک نفر زد مبنی بر اين که برادر برای برادر اين کارها رو نمی کنه ! آره شايد جز پدرها و مادرها نسبت به بچههاشون کسی حاضر نباشه برای کسی لگن بذاره و ... ! سخت بود ولی با کمی همت شد ! پرستاری واقعاً سخته ! به خصوص اگه خوابت بياد و مريض خوابش نبره و هر باز ازت تقاضای چيزی بکنه و از همه چيز بهونه بگيره ! شايد همه اينها تقدير او بود. چون يک جورايی اخيراً ديگه چندان حالا حوصله همخونهای رو هم نداشتم يعنی به عدم تفاهم رسيده بوديم ;) !
راستی دوستدختر IQ اش هم ميومد ! اين سری کلاً چندان توليد زحمت نکرد ، که مفيد هم بود ! به خصوص که يک روز بعد از ترخيص از بيمارستان اومدم خونه و ديدم يک حال اساسی به خونه داده. و کار من رو راحت کرد. چون از دوره امتحانات برنامهاش رو داشتم ! خدا خيرش دهاد !
باری به هر جهت گذشت. سخت و آسانش بماند. می خواستم فردای روز امتحان بعد از دو سه ماه بزنم برم خونه ، که نشد . اين اولين بار بود که دلم برای خونه تنگ شده بود. (بعداز سه سال!) . يک فرصت طلايی رو هم در راه اعتلای موسيقی از دست دادم! باز هم بماند ! ولی راضیام ! اميدوارم همه اين ها مورد قبول او باشه، با کاستی هايی که داشتم !
تو بيمارستان همواره ياد يک شعر می افتادم از رابيندرانات تاگور ! که در يک بند از اون شعر به مضمون اين رو می گفت: "عقوبتت می کنم از آن رو که شفايت می دهم" و در ادامه نتيجه می گرفت که "عقوبتت می کنم از آن رو که دوستت دارم" ! يا يک جور ديگه به قول حافظ دردم از يار است و درمان نيز هم ! (حالا تفاوت دردها بماند)
Posted by dordikesh at
03:53 PM
January 11, 2005
از فشار درس
من دارم میرم که داشته باشم امتحانات رو! خواستم فضا رو سنگين کرده باشم ! در همين حد! الان هم پريشانم ولیکن بیخيال !
اين شعرای ايرانی تمامی ندارند. به طرف هر کی میری می بينی لامصب کلی حرف داره که تو رو اندر کف بذاره ! اين نظامی هم از کار درست هاست. اين هم شعری برای خالی نبودن عريضه از او ! از آلبوم شورانگيز ساختهی حسين عليزاده و با صدای شهرام (البته از نوع ناظری ؛ نه شب پره ، نه صولتی و نه کاشانی):
مرا گويی که چونی؟ چونـم ای دوست؟
جگر پر درد و دل پر خـــونـــم ای دوست
حــديــث عــاشــقــی بر مــن رهــــا کن
تو ليلی شو که من مجنونم ای دوست
Posted by dordikesh at
09:26 PM
January 07, 2005
از يمنی تا ژرمنی
خوب امتحانات نزديک هست و طبق معمول درسها، عقب افتاده ! خلاصه وقت ندارم ولی امان از موقعی که هوس کنم وبلاگ بنويسم . ديگه يک کلمه هم نمیشه درس خوند ! لطفاً اين ها رو سريع بخونيد و بهش فکر نکنيد، همچانکه من سريع نوشتم و فکری هم نکردم!
تازه داشتم آدم میشدم و به راحتی صبحها بيدار ، که با خراب شدن زنگ ساعت (بر اثر زنگ زدنهای دراز مدت و ساييده شدن!) روال برگشت به حالت قبل. دو هفته کل تبريز رو زير و رو کردم تا بالاخره يک ساعت خفن پيدا کردم! از اون ساعتها که ابهتش رو ببينی ترجيح میدی شب تا صبح بيدار باشی که مبادا با صدای اين ساعت بيدار شی ! يک خرده بلند تر بود می شد به عنوان زنگ مدرسه ازش استفاده کردم. صبح اول که زنگ زد از ترسش از خواب پريدم و البته تا ارتفاع يک متر هم اوج گرفتم ! بعدازظهرش همخونهايم ازم تشکر کرد که زود پريدم و ساعت رو خاموش کردم !! خلاصه با اين ساعت اميدوارم حداقل امتحانات پايان ترم رو که همشون ساعت هشت صبح هم هست رو خواب نمونم ! پاس کردنش يک طرف ، خواب نموندش يک طرف !
چند وقت پيشها (و البته امروز نيز) تبريز برف اومد. ديگه عادی شده و به نظر هوا هم اصلاً سر نيست (مگر اين که بادهای خفن باز جاری بشه و اونجای آدم رو ...) . داشتم ميومدم خونه که ديدم پياده رو سرشار از برف نيمه آب شده هست. برای اين که احياناً کفش و شلوارم مثلاً کثيف نشه با اعتماد به نفس رفتم از خيابون راهم رو بدم. جلوی راهم از يک چاله پر از آب رد می شدم که ياد کارتون هايی افتادم که يک ماشين رد می شد و لباس اطرافيان چاله آب، خيس می شد. همين جور تو فکر بودم که چرا هيچ وقت در عالم واقعيت چنين صحنهای نديدم که شلپ ! يک ماشين رد شد و پليور نازنين بنده رو که کرم رنگ بود قهوهای کرد. (قهوهای ايهام داره ها !! D:). الان شده کرم رنگ با خال خال قهوهای . البته خال خالی خالی نه ، خال خالی تنها (به ياد سريال همسران) ! ماشين هم از تريپ های اتوبوس جهانگردی نبود که سالی يک بار از اون خيابون رد میشه ، يک وانت گنده آبی متاليک !!!
يک بار يک جا خونده بودم : بزرگ ترين خيانت تاريخ رو کسی انجام داد که برای اولين بار در شکلات کاکائويی از شير استفاده کرد و طعم تلخ آن را از بين برد ! هميشه اين رو به همخونهايم میگفتم که اين بار رفت يک شکلات خريد با 78% کاکائو ! ما هم افتاديم به صرافت که اين شکلات دچار خيانت نشده رو نوش جان بکنيم و کرديم و عجب چيز تلخ بی خودی بود. به شخصه آدمی هستم که از مزه تلخ خوشم مياد (با توجه به اسم وبلاگ، مزه تلخ دو تا ايهام تناسب میشه !!) و مثلاً مشروبات رو بدون قاطی کردن چيزی و حتی بدون مزه می خورم که حال بده ولی اين يکی اصلاً باب طبع نبود ! به قول ترک ها، زهلم گت ميش (نمی دونم املاش دقيقاً چه جوريه، لطفاً گير نديد). خلاصه به نظرم اون بنده خودم بزرگ ترين خدمت تاريخ رو کرد و نه خيانت !
يادش بخير ! يک ماه پيش سبيلی گذاشته بودم بس خفن ! يک تکونی به کل دانشگاه داد ! هر کی بهم می رسيد که از قبل منو میشناخت وقتی منو میديد يا میمرد از خنده يا چشماش در ميومد ! از اون سبيلهای تاب داده يا به قول ترکها بورما ! به قول بروبچ ازش خون می چکيد . برای مسخره بازی گذاشتمش ولی وقتی زدم همه شاکی شدند که چرا اين کار رو کردی و تازه باحال شده بود ! از دانشجو و مسئولان دانشگاه اون قدر گفتند که من هم يک عکس از خودم رو با همون سبيل با کيفيت توپ گذاشتم تو اورکات که ملت ببينند و حال کنند !!! اين غلط رو انجام دادم و يک روز رفتم اتاق کامپيوتر دانشگاه ! ديدم که بعله يکی از بچههای احمق background يکی از کامپيوترها رو کرده همون عکس بنده ! نا گفته نماند اون عکس رو هم با زير پيراهن گرفته بودم !D: البته بقيه عکس رو حذف کردم که گوشتکوبی هم در دست داشتم و ... !
يک شعری ايرج بسطامی در يکی از آوازهاش خونده که مغز من رو بدجور مشغول کرده. يک دوبيتی يا شايد هم رباعی که در کل جالبه ولی از اونهاست که قافيه به تنگ اومده و البته شاعر هم به جفنگ ! بنده خدا برای اين که قافيه ها جور دربياد مجبور شده معشوق و نگارش رو از يمن انتخاب کنه ! چون از شعر خوشم اومد کلی فکر کردم که يار يمنی رو با يک کشور ديگه عوض کنم که فقط ژرمن(يا همون آلمان) به ذهنم خطور کرد. خلاصه شما هم اگه حال کرديد به جای يمن از ژرمن استفاده کنيد ! راستی اين شعر رو يک شاعر مزخرف که اصلاً ازش خوشم نمياد (حميد مصدق) به يک نحو ديگه گفته ولی بی خيال !
گر در يمنی ، چو با منی ، پيش منی / ور پيش منی ، چو بی منی ، در يمنی!
من بــــا تــــو چـــنــانــم ای نـگار يمنی / خود در غلطم که من تـــو ام يا تو منــی!
Posted by dordikesh at
12:24 AM
January 06, 2005
شکلات
همين الان و آنلاين يک فکری به ذهنم خطور کرد که اميدوارم نظر شما هم در موردش مثبت باشه. به اعتقاد من کليه کارخانههای شکلات سازی که شکلاتهای ارزان قيمت توليد می کنند بايد بروند زير پوشش بانک مرکزی ايران. دليلش هم اينه که هر مغازهای که میری يارو چه 10 تومن از پول مونده باشه ، چه 100 تومن يک شکلات يا آدامس بهت می ده و میگه خرد ندارم ! ما هم بايد بپذريم که حتماً ارزش اون شکلات يا آدامس همون قدری هست که بايد باشه. بدبختی اينه که معمولاً کيفيتشون در حد آشغال هست نمی شه خوردتشون . بدبختی ديگه اينه که جای ديگه قابل استفاده نيست. پس يا بايد بخوری يا چه می دونم بندازی دور يا اون قدر صبر کنی که دوباره گذارت بيفته به همون مغازه و شکلات به رو به عنوان پول بهش بدی! تازه ممکن هم هست قبول نکنه !
ولی اگر اين شکلات ها رو که هزينه کلش از سکه هم کمتر درمياد بانک مرکزی تحت پوشش خودش قرار بده کلی مزيت داره ! هم قيمت هر شکلات روش نوشته می شه ! هم از يک مغازه به مغازه ديگه می شه ازش استفاده کرد. برای اين که ملت تو خونههاشون شکلات تقلبی درست نکنند می شه امضا وزير اقتصاد رو روی شکلات و آدامش حک بشه يا روی شکلات عکس خمينی ليزری بگذارند ! کلی عشق و حال می شه !
چه با اين نظر موافق باشيد و چه مخالف ، فقط من رو راهنمای کنيد که کيف شکلات از کجا می تونم تهيه کنم . آخه الان کلی شکلات 5 و 10 تومانی تو جيبم هست که نه می تونم تو کيف پولم بگذارم و نه بخورم و نه ... . ولی خوب بهتره از اين به بعد هر بچه ای رو تو خيابون می بينم يک دونه بهش بدم ! ثواب داره ! فقط اين اطمينان رو بهتون میدم که قزوينی نيستم!
Posted by dordikesh at
11:42 PM
|
Comments (0)