December 25, 2004
ايران زمين !!
به نظر خودم ارزش يک مطلب شدن رو نداره ولی چون هنوز لينکدونی موجود نمی باشد همين تريپی ابراز میکنم. البته من يک هفته به اينترنت دسترسی نداشتم و نمی دونم اين لينک ها مربوط به يک روز پيش هست و يا يک هفته پيش !!!! به هر حال بد نيست !
گويا مراسمی بود در اهواز با عنوان ايران زمين ! که آخرش منجر به دردسر افتادن جناب استاندار خوزستان هم شده. اين عکسها و اين هم ويديوی يک دقيقهای از مراسم ! به نظر من رقص ها خيلی نا منظم و مزخرف و بی ربط به ايران هست. همانند دخترکانی مست هستند که فقط با آهنگ هيکلشون رو تکون میدهند ! ولی با بقيه ماجرا موافقم !!!! D:
پینوشت : اين هم قسمت دوم فيلم !
Posted by dordikesh at
05:11 PM
می
او که شب را دوست می داشت و نيز ارادتی به حافظ روا ، از شب يلدا بسيار خوشش میآمد !
او که میخواست شب يلدا يک غلطی بکند تصميم گرفت با رفقا در خوابگاه جمع بشود و ضيافتی بر پا کند !
او که اين تصميم را گرفت مجبور شد برای يک قماش آدم علاف مشروبات تهيه کند و بعد از زنگها و موتور سواریها با جناب ساقی ! موفق شد که به ميزان بيست ، سی هزار تومان مشروبات خريداری کند !
او که بسيار خسته بود هنگام مشروبخواری با دوستان ، زد به سيم آخر و با يک نفر ديگر که پايه بود نفری يک قوطی ودکا خوردند !
او که بسيار مست بود بعد از يک ساعت مشنگ بازی در اتاق با دوستان قصد رفتن به بيرون از خوابگاه کرد و با يک دمپايی اين پروژه را به انجام رسانيد !
او که که در دمايی منفی چند درجه و در برف زمين خورد تنهايی قصد بازگشت به خوابگاه کرد و از دوستان جدا گشت!
او که در اثر کرختی پا و زمين خوردن فشارش پايين افتاده بود بسيار احوال نا مناسبی داشت و تصميم گرفت بی خيال همه پولهايی که برای بند و بساط داده است بشود و همه را تحويل فاصلاب دانشگاه بدهد، که داد !!!!
او که ديگر مدهوش بود در همان اتاق روی زمين خوابيد !
او که در بين دوستان همواره شهره به سخت نوشيدن بود و در اين امر کباده میکشيد ، با اين اتفاق سخت آبرويش رفت و زاغارت گشت !
او که ساعت يک بامداد خوابيده بود تا ساعت پنج و نيم عصر فردايش خوابيد تا همخانهای همت کرد و با ماشين او را به منزل رساند !
او که ديگر به خانه رسيده بود باز هم خوابيد تا ساعت ده و نيم صبح فردا !
او که رسماً دچار مسوميت شده بود در طی دو شب و دو روز چيزی نخورد مگر يک ليتر دوغ (+نعناع) بنا به تجويز دوستان برای رفع مسمويت !!!!!
او که سخت از اتفاقات رنجيده بود ، بالاخره بعد از دوغ درمانی و با گذراندن 48 ساعت احساس گرسنگی را تجربه نمود !
او که حالش خوب شده است به دوغ ، اين نوشيدنی فوق العاده ايرانی و ناشناخته در جهان ايمان آورد !
او که اين پروسه را گذارند هم اکنون بسيار Refresh گشته و در سرمای تبريز با حداقل لباس بيرون می رود و احساس سرما هم نمیکند !
او که همواره در اين وبلاگ به هنر مِی اشاره می کرد اين بار عيبش را گفت تا برعکس حافظ عمل کرده باشد که : عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو !
او که کمی کله شق تشريف دارد باز هم اين شعر سعدی را زمزمه می کند :
سعدی نصيحت نشود بر جان در اين ره می رود / صوفی گرانجانی ببند ، ساقی بيار آن جام را !
او که دردیکش بود ، بسيار بلاکش بود و رنجور ، در اين کمرکش زندگانیاش !
Posted by dordikesh at
11:30 AM
December 20, 2004
شب يلدا
بهم گوشزد کردند ما نيز میکنيم :
چند ساعتی بيش تا انتهای پاييز نمونده ! جــوجـههاتون رو بشمريد !!!!
Posted by dordikesh at
08:21 PM
|
Comments (0)
December 15, 2004
آدمی و هوش مصنوعی
يک درس جالب داريم با نام هوش محاسباتی که در آخرين لحظات حذف و اضافه به واحدهام اضافه کردم. برای رشتهی درسی ما اختياری بود که در کمال خوشوقتی برداشتمش . البته اين درس با کمی تغيير محتوا اسمهايی نظير هوش مصنوعی (AI=Artifitial Inteligence)، شبکههای عصبی هم داره که شايد همان هوش محاسباتی درستتر باشه. البته چون در سطح کارشناسی هست خيلی وارد جزييات نمیشه. اون جوری نيست که بخوای مغز انسان رو شبيه سازی کنی!!!!! کل کاری که بايد کرد اينه که تصميم گيریهای هوشمندانه (ماشينی) انجام بديم. مثلاً فرض کنيد با آموزش يک سيستم با سریهای زمانی ، سریهای زمانی ديگر رو تخمين بزنيم. يا مثلاً عکس پرتغال و هندونه رو از هم تشخيص بديم يا عکس چند تا عدد بديم به کامپيوتر خودش تشخيص بده که اون عددها چی هستند (مثل چشم انسان). روش کار هم به اين صورت هست که با آموزش ورودیهای متفاوت فراوان و متنوع فرمولی استخراج میکنيم (يعنی سيستم اين مهارت رو آموزش ديد) بعد هر چی به ورودی بديم هوشمندانه با جايگذاری در فرمول جواب میده.
خوب برای همين کارهای ساده نمیدونيد اين کامپيوتر بدبخت چه فشاری به خودش وارد میکنه! استادمون میگفت در زمانهای قديم در دانشگاهشون روی پردازش صدا کار میکردند که مثل گوش آدمیزاد صداها رو تشخيص بده. خوب برای آموزش همچين سيستمی بايد انواع و اقسام صداها رو به کامپيوتر داد. کلفت و نازک با فرکانسهای مختلف و ... . برای همين حجم دادهها و همين طور مدت پردازش خيلی طولانی میشد. اون زمان که هنوز پنتيوم نيومده بود دو سه ماه طول می کشيد !!!! بعد که پنتيوم 133 اومده کلی خوشحال بودند که ديگه يک ماه طول میکشه. حالا هم خيلی کامپيوترها پيشرفتکرده باشند به يک هفته يا يک روز يا شايد يک ساعت کشيده باشه (مثلاً با ابرکامپيوترهای آمريکا). اما دقت کنيد که همه اين زحمات برای اينه که فقط و فقط تشخيص صوت بدهند. تازه اگر صدا به گونهای باشه که برای کامپيوتر تعريف نشده باشه کم مياره و جواب نمیده.
فرض کنيد بخواهند همين کار را برای تمام حواس انسان انجام بدهند. صدا رو بفهمه ، تصاوير رو ببينه و پردازش کنه و ... . فقط فکر کنيد برای هر اتفاق چقدر بايد زور بزنه و تازه چه خطايی ارائه میکنه. تازه تا اين جا رو به زور بايد به کامپيوتر ياد داد. مشکل ترين کار اينه که کامپيوتر بعدها خودش در محيط و به طور هوشمندانه اقدام به يادگيری بکنه!!!!! اما حالا مغز انسان رو در نظر بگيريد. هر نوع صدا با هر نوع فرکانس با هر سرعت با هر لهجه با هر آهنگ و ... رو در کمتر از صدم ثانيه تشخيص میده . تصميم میگيره و هزار تا کار ديگه هم انجام میده. يک چيزی هايی از قبل آموزش ديد (احتمالاً در روز ازل) که به نوعی میشه غريزه رو داره ولی تو محيط هم در هر لحظه و دم به دم داره ياد میگيره. واقعاً آموزشی که خداوند به مغز آدمی داده فوق العاده است.
میگويند مغز انسان قویترين و سريعترين کامپيوتر دنيا است. کسی توش شک نداره. با اين همه پيشرفت کامپيوتر باز هم اين مغز هست که قدرت خودش رو به رخ میکشه. به واقع کامپيوتر در مقابلش سوسک هست. من واقعاً نمیفهمم که چطور کسی هنوز هم میتونه ادعا کنه خدايی وجود نداره. يک بار بايد بيايد و ببينيد که چقدر آدم بايد زور بزنه تا با کامپيوتر بفهمونه که چه جوری تصميم گيری کنه ! اون وقت ايمان میآوريد مغز انسان چه پديدهای هست ! واقعاً با اين همه اوصاف نمیتونم به خودم بقبولانم که کسی بياد وجود خدا رو انکار کنه. اصلاً تو ذهنشون خدا يعنی چی ! پس ماشينی مثل آدم رو چه کسی طراحی کرده ؟؟؟
آيا نمیبينيد اين همه نشانه که در زمين و آسمان قرار داديم ؟ به راستی آنها کور و کرند با اينکه چشم و گوش دارند. و اينها نشانهای است برای اهل يقين. و خداوند دانای دانايان است ! (نقل به مضمون!)
حالا مغز رو فرض کنيد که يک جورايی ساختيم. حالا بخوايم ماشينی مثل آدم توليد کنيم. اگر کمی فکر کنيد پی میبريد به عظمت خودتون. الان اگر سريع ترين کامپيوتر با بهترين برنامه برای هوش مصنوعی رو طراحی کنیم بزرگ ترين مشکل انرژی هست. جز برق چه کاری می تونيم انجام بديم. آدمهايی که ما بسازيم هی دم به دم بايد با برق شارژ بشوند و تازه برق رو هم خودشون توليد بکنند (قراره مثل آدم باشند و ما کاری به کارشون نداشته باشيم). تازه اين آدم آهنیها فقط توليد میشوند و عمراً اگر بتونند مثل خودشون رو توليد بکنند، عمراً احساس داشته باشند ، عمراً رويا داشته باشند ، عمراً خدای خودشون را که ما هستيم رو به طور اختياری بپرستند و هزار تا عمراً ديگه که بايد به قابليتهای خودمون رجوع کنيم. ديگه خيلی بخواهند احساسات داشته باشند اينه که مثل فيلم هوش مصنوعی برنامه ريزی بشوند که عاشق بشوند. بدون تصميم گيری و هر گونه تشخيص هوشمندانه !
پس درک کنيد که چرا خداوند پس از طراحی انسان از فرشتگانش خواست تا بر آدم سجده کنند. به خدا ارزشش رو داريم از بس خفنيم ! يک تشکر خشک و خالی هم شده بکنيد برای يک بار هم که شده !
نتيجه گيری حافظ مآبانه :
آدمی در عالم خاکی نمیآيد به دست / عالمی ديگر ببايد ساخت از نو آدمی
Posted by dordikesh at
11:32 PM
December 14, 2004
حرفی از برف
خاصيتی داره اين آدميزاد . همواره عشق چيزی رو داره که بهش دست رسی نداره. شايد تنها چيزی که وقتی بهش برسی بيشتر مشتاقش میشی و ازش خسته نمی شی و مصداق همان آب شور است که چو خوری بيش تشنهتر گردی ، همون خدای خودمون باشه (شايد چون بدی نداره) . خوب يادم هست که وقتی بچهتر از حالا بودم شديداً عشق برف داشتم. برف برای مناطقی که کم برف مياد مثل تزريق نشاط و انرژی به جامعه هست. برف بازیهايی که بايد قدرش رو بدونی چون ممکن هست از دستش بدی، جناب آدم برفی ، تعطيلی مدرسه و چيزهايی از اين دست همه و همه باعث میشه که برف يک چيز خواستنی و دوست داشتنی باشه.
وقتی پا اندر عرصه شهر تبريز گذاشتم انتظار حجم زيادی برف داشتم. هر چند غير از دو سال پيش که رسماً يک ماه کامل برف روی زمين داشتيم ، چندان هم برف نيومد آنچنان که پيش از آن شنيده بودم . باری اين برف تو اين شهر برای من اصلاً جذابيت نداشت و ندارد . شايد چون به سختیهاش در پريود زمانی طولانی واقفم !
الان وقتی میبينم که آسمان قرمز هست (قابل توجه آبيتهها که همش مینالند که آسمان آبی است) چندان خوشم نمياد. همچون اخوان ثالث اين قرمزی رو ناشی از سيلی میدونم (نه سيلی سرما بلکه يک سيلی ديگه). تو اين موقعيت، فکر میکنم که آسمان هم عنقريب برای عقده خالی کردن برف را بر سر ملت نازل می کند تا حالی از ملت گرفته باشه ! اوائلش خيلی قشنگه ! سوز و سرمای هوا گرفته میشه. همه چيز سفيد میشه مثل برف !!! انگار که شهر تا به حال هيچ نوع کثيفی و پلشتی رو در عمرش تجربه نکرده است و لذت می بری از صدايی که با راه رفتن رو برف ها توليد می کنی ! برفهايی که تو اولين کسی هستی که افتخار گام نهادن بر آنها را داری ! اما همون روز که بخوای از هر جا که بودی به خونهات بر گردی همه چيز عوض می شه. اغلب برف های زير پای آدمها و به خصوص ماشينهادر اثر تعدد عبور و مرور و به خود گرفتن خاک و گل و لای از سفيدی به سياهی کامل تغيير رنگ می ده . خيلی بايد خوش بين باشی و هنوز هم اين ها رو زيبا بدونی و مثلاً بگی میشه مثل بستنی دو رنگ وانيلی و کاکائويی!! ديگه راه رفتن روی برفها حال نمیده ؛ چون فشرده شده و فقط باعث کند شدن حرکت میشه. برای منی که معمولاً عقب افتادگی زمانی و مکانی رو با دويدن جبران میکنم اين خيلی زور داره ! کاش هر روز برف ميومد. دو روز مثل سگ برف مياد و بعد بايد داشته باشيش مدتها از شدت سرما.
خوب چيزی نمیگذره که بدترين قسمت ماجرا شروع میشه ! برفها رسماً تبديل میشه به يخ و همواره با پيادهروهايی يخ زده مواجه هستی و بايد با سرعت مورچه راه بری که مبادا با نشيمنگاه مبارک بر روی زمين ولو نشی! کاش همين جا تموم میشد. ولی تو شهری مثل تبريز که تا دلت بخواد باد می وزه اين يخها عجيب مصيبتيست. اون بادی که در گشت و گذارش بخواد از روی اين يخها بلند شه و بخوره تو صورت شما ، ماتحت شما رو هم به قنديل بستن وا میداره. اينجاست که آسمان عقده گشايی اون سرخی ناشی از سيلی خودش رو انجام میده. (اين جاش با تعبير اخوان ثالث فرق می کنه. اون قرمزی آسمان رو از سيلی سرما می دونست و ... . يک خرده جای علت و معلول عوض شد!)
يکی از چيزهايی که شديداً دلم میخواست اتفاق میافتاد ، بر می گرده به عصر حافظ. موقعی که حافظ از حاکم شيراز و ظلم و ستمهاش و تحويل نگرفتنهاش خسته شده بود و عزم سفر کرد و رفت به يزد. تو روايتها هست که او حتی تصميم گرفته بود که بياد به تبريز !!!! دلم میخواست ميومد تبريز و با اين بادها که بحثش رفت مواجه میشد. میخوام بدونم در اون صورت هم از صبا انتظار آوردن نکهتی از خاک ره يار داشت يا نه ! انصافاً جالب میشد. با اون طبع شعر و طنز فوقالعاده (البته در لفافه!) ميومد تبريز، چه شعرهايی که حافظ تو تبريز نمیسرود با اين همه سوژه !!! D: مثلاً به جای آسايش از دنيا و شر و شورش اينجوری میگفت :
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش / که از تبريز بگريزم و از سرمای ناجورش
(پرجوشش شايد بهتربود از نظر آرايههای ادبی)
نکته انحرافی : همون طور که قبلاً گفتم شکايت از آب و هوا و چيزی تو اين مايهها نوعی شرک محسوب میشه ، البته از نوع مخفی ! من هم نه که به خاطر شرک باشه اصولاً نمیتونم شکايت جدی بکنم از شرايط سخت ! امروز هم چون امتحان داشتم و گوزيدم اين رو نوشتم، آنلاين !
Posted by dordikesh at
01:16 AM
December 11, 2004
بلای اورکات
نه ديگه اين اورکات واسه ما سايت نمیشه. برای آدمی مثل من که دوست داره همه چيزش در هالهای از ابهام باشه !! رو بودن اطلاعات برای فضولی ديگران اصلاً نمیتونه مطلوب باشه. چند ماه پيش اين سايت هنرش رو به ما نشون داد و ما توسط يک بنده خدا شناسايی شديم. اوائل شب ها خوابم نمیبرد که مثلاً مجبورم کل سايت رو پاک کنم يا کوچ کنم يا اعمال انتحاری از اين دست. ولی بعد ديدم طرف قابل اعتماد هست و اگر تمام عوامل شکنجه کگب و موساد و سيا و اطلاعات سپاه ايران جمع بشوند نمی تونند ازش حرف بکشند که اين دردیکش چه کسی تواند بود ، بیخيال شدم . الان هم ناراضی نيستم. تجربهای شد. حداقل حسنش اينه که اگر يک روز دار فانی رو وداع گفتم ، يکی هست خبردار باشه !!
خلاصه امروز ديدم که باز هم پاکدامنيم داره میره زيره سوال ! يک سری خريت در اوائل وبلاگ زدن انجام دادم که حالا با پديده اورکات داره اثر خودش رو نشون میده. اون قدر خنگ بودم که مثلاً اگه يک روز blogspot شاس می زد و درست کار نمی کرد فکر می کردم اشکال از خودم هست. بعد اگر يک نفر تو چت دم دستم میبود بهش گير میدادم که فلان آدرس رو نگاه کن که مال يکی از دوستای پسرخاله همسايه .... ام هست. طرف مقابل اگر IQ در حد جلبک هم میداشت می فهميد که مال خودم هست. يک مورد از اينها دست بر قضا خودش وبلاگ داشت و ... و آشنايیها بيشتر شد. حالا همين بشر در ليست دوستان يکی از دوستانم هست. حالا بايد يا آیدی اورکاتم (البته با اسم حقيقیام) رو پاک کنم يا کل وبلاگ ! که خداييش دلم نمياد هيچ کدوم رو پاک کنم. وبلاگ که مشخصه چرا . اون يکی هم چون کلی از دوستان قديمم رو پيدا کردم که سالها بود نديده بودنشون !
راستی اين اورکات در نوع خودش اختراعيه به خدا . اصلاً انگار ساخته شده تا ته مايه فرهنگی يک جامعه رو بريزه بيرون ! همونطور که می دونيد وقتی به قسمت جستجو میريد خود سايت با اطلاع از کشور شما مثلاً ايران فقط ايرانی ها رو نشون می ده که در طول روز ثابت هست ! دست بر قضا يک روز توشون عکس يک بنده خدايی بود با نام سعيد رضايی. تابلو هم بود که طرف برای خوشمزگی اون عکس رو گذاشته. چون اون موقع يک دوست داشت و همون دوست هم تو scrapbook کلی بهش فحش داده بود که چرا عکس خودت رو نگذاشتی. اميدوارم تا حالا که عکس رو عوض نکرده! دوستاش هم زياد شدندو در اين تاريخ 156 تا براش نوشته گذاشتند. بريد و ببينيد که ملت چه اراجيفی فقط و فقط نسبت به قيافه اين بدبخت که حتماً حضور فيزيکی داره ارائه کردند. شايد اول بخنديد ولی بعدش خودتون عذاب وجدان می گيريد از بی جنبگی جوانان ايرانی ! فقط بلدند اين و اون رو به صفت جواد نسبت بدهند و هی تپ تپ کلاس بگذارند ! با فرض درست بودن حرفها هم به جون خودم اين رسمش نيست با اين ادبيات مسخره کننده . نمی دونم چی شده که ايرانی جماعت دنبال سوژه هست تا ديگران رو مسخره کنند ! خوب سری به اين scrapbook بزنيد و محظوظ شويد !
Posted by dordikesh at
01:30 AM
December 07, 2004
خواب بسطامی
عجب خواب عجيب و غريبی ديدم ، همراه با دو اتفاق نادر. اول خود خواب ديدنم و دوم از خواب پريدنم، حالا به هر دليلی !! همون موقع که بيدار شدم چند بار خواب رو تو ذهنم مرور کردم که يک وقت از خاطرم نره. اتفاقاً صبح هيچ ذهنيتی از خواب نداشتم و فقط در حد همون مرورها يادم مونده بود. حالا می فهمم چرا به نظرم کم خواب میبينم. علتش سنگينی خوابم هست که اجازه خود نمايی به خواب هام نمیده. برای منی که اعتقاد دارم وقتی خواب کسی رو میبينم به نوعی روحم با روح اون شخص ارتباط داشته خيلی جالب و عجيب بود خواب ايرج بسطامیای رو ببينم که يک ماه بود که قصد نوشتن مطلبی در موردش داشتم، هر چند کوتاه و بی ربط . البته خودم هم فکر کردم که نکنه از اين خواب الکیها بوده که در اثر تمرکز روی يک نفر پيش مياد. ولی من تو اين چند وقت نه تمرکزی روی ايرج بسطامی داشتم و نه سابقه داشتم که با تمرکز روی کسی خوابش رو ببينم .
خواب ديدم توی يک بيمارستان هستم و ايرج (ديگه بسطاميش رو فاکتور میگيرم) و يک نفر ديگه رو آوردند اونجا . حالا از زير آوار ناشی از زلزله يا از جای ديگه ! جفتشون نفس نمیکشيدند. با توجه به ارادتی که به ايرج بسطامی دارم (تو خواب هم به عنوان شخصی از آينده داشتم) خيلی نگرانش بودم. با مسئولان اونجا مشاجره کردم که بابا يک شکی(shock) چيزی بديد بهش شايد نبضش بزنه و بتونه نفس بکشه. يارو گفت مسئول بخش مربوطه نيست. خيلی اعصابم خرد بود از اين بی نظمی ايرانی. اون نفر دومی کمکم شروع کرد به نفس کشيدن. تأسف خوردم که چرا ايرج اين جوری نشد. حتی به اين فکر کردم که که حالا که شک (shock) نمیدهند يک سيم ار برق بکشم بزنم بهش که شايد همين برق 220 ولت باعث بشه دوباره نفس بکشه!!! در کمال تعجب ديدم اون يارو که به نظر دکتر هم نميومد داره رو صورتش آب میپاشه که به زندگی بازش گردونه. تو ذهنم داشتم به کارش میخنديدم که ديدم ايرج از جاش بلند شد. داشتم پر در میآوردم. حالش خوب نبود و همه جاهاش باندپيچی و مصدوم بود . میخواست بره دستشويی . ديدم پرستاری نيست . رفتم دستش رو گرفتم تا نصفههای راه همراهيش کردم . ولی بعد خواست که خودش تنها بره و من از خدا خواسته که مجبور نيستم باهاش تا توی دستشويی برم ولش کردم . يک دفعه اون جا به ذهنم اومد که تو روزنامه ها نوشته بودند (صد البته همه می دونين که چنين اتفاقی براش نيفتاده بود) که ايرج بسطامی وقتی در بيمارستان از دستشويی میآمد فوت کرد!!! به کل مسئولان بيمارستان آماده باش دادم تا تحت نظر بگيرنش. چند دقيقه بعد خودش لنگلنگان اومد تو اتاق و هيچ مشکلی هم پيش نيومد. با خودم گفتم ديگه ايرج رو حالا حالا ها داريم. تختهای اتاق جمع شده بود و بيشتر شبيه اتاق خودم بود تا اتاق بيمارستان. منم کلی خوشآمد گفتم بهش. آماده بودم تا کلی از کارهاش تعريف کنم و نوارهاش رو براش بذارم و بگم با کجاهای کارهاش حال میکنم که از خواب پريدم! همين! حالا مطلبی که می خواستم بنويسم رو هم میگم ديگه !
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده که اکنون همانيم
ايرج بسطامی رو از سال 73 که تلويزيون در شبهای عيد با او و شجريان و زندهياد رضوی سروستانی مصاحبه کرده بود میشناختم. ولی متاسفانه و متأسفانه قبل از مرگش در خانهمان از هر کسی نوار پيدا میشد غير از او. ولی هميشه تو يادم بود که روی کارهاش زوم کنم. هنگام زلزله بم وقتی شنيدم از اين دنيا رفته خيلی تاسف خوردم. از مرده پرست بودن ايرانیها خيلی متنفرم. برای همين تصميم گرفتم که اصلاً ديگه سراغ کارهای ايرج بسطامی نروم. گذشت و استادم يکی از قطعات آلبوم مژده بهار رو به عنوان تمرين بهم داد تا کار کنم (خودش به طرز عجيبی باهاش حال می کنه). طبق عهد خودم با اکراه رفتم نوارهای مژده بهار و افشاری مرکب (اولين آلبومش) که هر دو هم از ساختههای آهنگساز فوق العاده، پرويز مشکاتيان هست خريدم. شايد دو تا رو ده بار و بيشتر گوش کردم. اون موقع اصلاً با صداش حال نکردم. نمی دونم چرا ؟ ولی يک ماهی گذشت و هر از گاهی باز بهشون گوش میدادم. چيزی نگذشت که شيفته و عاشق صدای ناز و دلنشين اين بنی بشر شدم و الان که به بعضی از کارهاش گوش میکنم از اين جهان به جهان ديگر می شوم به لطف آوای دلربايش! وای که چقدر با احساس و تميز آوازها رو اجرا میکنه ! به خصوص در کارهاش با مشکاتيان که حداقل شش تا کار باهاش داشته. چهار پنج سالی شاگرد شجریان بود ولی اگه اشتباه نکنم از کشفيات مشکاتيان بود و صدای خوب در خانوادهشان مورثی بود گويا !
از بين آلبومهاش بيشتر با مژده بهار حال میکنم. کاری با گروه عارف و مشکاتيان که انصافاً همه گل کاشتند. موسيقیها که اعلا هستند. دقيقاً همانهاست که پرويز مشکاتيان در آلبوم لحظهی ديدار (يک دهن آواز هم خونده توش) ارائه کرده و برنده جايزه اول فستيوال جهانی موسيقی صدای روح ايتاليا شده (فقط تنظيم دوباره ای کرده). به نظرم آوازی که ايرج بسطامی در اين نوار خونده از همه کارهاش بهتره . به خصوص آواز بعد از قطعه خزان با تکنوازی زيبای سنتور مشکاتيان بینظيره! من که با همه آوازهاش حال میکنم ولی اين يکی ، يک جور ديگست !
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند
.....
غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
.....
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم / رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
.....
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ / که نشان جور و نقش ستم نخواهد ماند
همين طور نوارهايی مثل افق مهر و راستپنچگاه يک که قبلاً هم اينجا بحثش رو کرده بودم انرژی بخش هستند. هر چند آخری ضبط شده يکی از کنسرتهاش هست ولی خيلی با احساس اجرا شده. آواز که طبق معمول زيباست ولی تصنيف خيلی قشنگ و البته کوتاهی میخونه از عارف قزوينی و فريدون مشيری که من هزار بار و بسا بيشتر گوشش کردم.
ديدم صنمی، سرو قدی، روی چو ماهی / نشينم سر راهی، به اميد نگاهی
... خدايا تو گواهی الهی تو پناهی ...
اما همون قدر که از مژده بهار ، راستپنجگاه 1، افق مهر ، افشاری مرکب ، وطن من ، راستپنجگاه 2 (همه با مشکاتيان) حال می کنم از فسانه (کار کيوان ساکت) و به خصوص ظهور (کار اصغر محمدی) اصلاً خوشم نمياد. نمی دونم شنيديد يا نه که اين جناب ايرج بسطامی شديداً سيگاری بوده . به هر حال به من که گفتند طبق عادت بمیها! ، اواخر شديداً ترياکی شده بوده. ولی به خودش اومده بوده و ترک کرده بود. تأثير اين ماده لعنتی و دو رگه شدنش اون صدای نازنين و دلنشين به طور واضحی در آلبوم ظهور مشهوده (به ويژه تصنيف آخر) که در بهار سال 82 هم ضبط شده. میگويند اين آلبوم از نظر تکنيک آوازی فوقالعاده است . ولی چه کنم که اون قدر به اون صدا دل بستم که نمیتونم تصور کنم ايرج بسطامی صدايی غير از اون داشته باشم (يکی بهم گفت صداش تغيير نکرده بلکه بد صدا برداری شده که رسماً بعيد می دونم). برای همين وقتی به قضيه مرگ اين خواننده فکر می کنم با خودم میگم شايد که چو وا بينی، خير او در اين بود. يعنی شايد بهتر باشه ، ايرج بسطامی با همون صدای زيبا ماندگار بشه تا اين که با صدايی دو رگه کارهای بيشتری از خودش به يادگار بگذاره. نظر من اينه ، نمی دونم نظر ديگران چيه !
خبر ندارم که اصلاً از ايرج بسطامي فرزندی باقی مونده يا نه. برای همين با توجه به عدواتی که با شرکت «چهارباغ» سودجو دارم خيلی خريدن کارهای ايرج بسطامی رو توصيه نمی کنم!! متأسفانه بهترين کارهاش رو هم اين شرکت منتشر کرده. البته بقيه شرکت ها هم خيلی ماه نيستند. مثلاً افق مهر رو سروش منتشر کرده که معلوم الحال هست. با تمام اين اوصاف خيلی صداش به من يکی حال میده ! ناراحتم که دير کشفش کردم. کاش يک سال دير تر زلزله بم رخ میداد و به همگان ثابت میشد که من مرده پرست نيستم. به هر حال يادش گرامی باد و خدايش بيامرزاد. کاش قدر خوانندهها و نوازندهها و در کل موسيقی پرانرژی و البته آرامش بخش خودمون رو بدونيم ؛ قدری بيش از اين، محض رضای خدا !
نتيجه گيری اخلاقی : ای بنی بشرهايی که صداتون خوبه ، مرامی به خرج بديد و با دود و دم خرابش نکنيد که حداقل ما يک حالی ببريم وگرنه آوار رو سرتون خراب میشه !
خواب ديدم توی يک بيمارستان هستم و ايرج (ديگه بسطاميش رو فاکتور میگيرم) و يک نفر ديگه رو آوردند اونجا . حالا از زير آوار ناشی از زلزله يا از جای ديگه ! جفتشون نفس نمیکشيدند. با توجه به ارادتی که به ايرج بسطامی دارم (تو خواب هم به عنوان شخصی از آينده داشتم) خيلی نگرانش بودم. با مسئولان اونجا مشاجره کردم که بابا يک شکی(shock) چيزی بديد بهش شايد نبضش بزنه و بتونه نفس بکشه. يارو گفت مسئول بخش مربوطه نيست. خيلی اعصابم خرد بود از اين بی نظمی ايرانی. اون نفر دومی کمکم شروع کرد به نفس کشيدن. تأسف خوردم که چرا ايرج اين جوری نشد. حتی به اين فکر کردم که که حالا که شک (shock) نمیدهند يک سيم ار برق بکشم بزنم بهش که شايد همين برق 220 ولت باعث بشه دوباره نفس بکشه!!! در کمال تعجب ديدم اون يارو که به نظر دکتر هم نميومد داره رو صورتش آب میپاشه که به زندگی بازش گردونه. تو ذهنم داشتم به کارش میخنديدم که ديدم ايرج از جاش بلند شد. داشتم پر در میآوردم. حالش خوب نبود و همه جاهاش باندپيچی و مصدوم بود . میخواست بره دستشويی . ديدم پرستاری نيست . رفتم دستش رو گرفتم تا نصفههای راه همراهيش کردم . ولی بعد خواست که خودش تنها بره و من از خدا خواسته که مجبور نيستم باهاش تا توی دستشويی برم ولش کردم . يک دفعه اون جا به ذهنم اومد که تو روزنامه ها نوشته بودند (صد البته همه می دونين که چنين اتفاقی براش نيفتاده بود) که ايرج بسطامی وقتی در بيمارستان از دستشويی میآمد فوت کرد!!! به کل مسئولان بيمارستان آماده باش دادم تا تحت نظر بگيرنش. چند دقيقه بعد خودش لنگلنگان اومد تو اتاق و هيچ مشکلی هم پيش نيومد. با خودم گفتم ديگه ايرج رو حالا حالا ها داريم. تختهای اتاق جمع شده بود و بيشتر شبيه اتاق خودم بود تا اتاق بيمارستان. منم کلی خوشآمد گفتم بهش. آماده بودم تا کلی از کارهاش تعريف کنم و نوارهاش رو براش بذارم و بگم با کجاهای کارهاش حال میکنم که از خواب پريدم! همين! حالا مطلبی که می خواستم بنويسم رو هم میگم ديگه !
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده که اکنون همانيم
ايرج بسطامی رو از سال 73 که تلويزيون در شبهای عيد با او و شجريان و زندهياد رضوی سروستانی مصاحبه کرده بود میشناختم. ولی متاسفانه و متأسفانه قبل از مرگش در خانهمان از هر کسی نوار پيدا میشد غير از او. ولی هميشه تو يادم بود که روی کارهاش زوم کنم. هنگام زلزله بم وقتی شنيدم از اين دنيا رفته خيلی تاسف خوردم. از مرده پرست بودن ايرانیها خيلی متنفرم. برای همين تصميم گرفتم که اصلاً ديگه سراغ کارهای ايرج بسطامی نروم. گذشت و استادم يکی از قطعات آلبوم مژده بهار رو به عنوان تمرين بهم داد تا کار کنم (خودش به طرز عجيبی باهاش حال می کنه). طبق عهد خودم با اکراه رفتم نوارهای مژده بهار و افشاری مرکب (اولين آلبومش) که هر دو هم از ساختههای آهنگساز فوق العاده، پرويز مشکاتيان هست خريدم. شايد دو تا رو ده بار و بيشتر گوش کردم. اون موقع اصلاً با صداش حال نکردم. نمی دونم چرا ؟ ولی يک ماهی گذشت و هر از گاهی باز بهشون گوش میدادم. چيزی نگذشت که شيفته و عاشق صدای ناز و دلنشين اين بنی بشر شدم و الان که به بعضی از کارهاش گوش میکنم از اين جهان به جهان ديگر می شوم به لطف آوای دلربايش! وای که چقدر با احساس و تميز آوازها رو اجرا میکنه ! به خصوص در کارهاش با مشکاتيان که حداقل شش تا کار باهاش داشته. چهار پنج سالی شاگرد شجریان بود ولی اگه اشتباه نکنم از کشفيات مشکاتيان بود و صدای خوب در خانوادهشان مورثی بود گويا !
از بين آلبومهاش بيشتر با مژده بهار حال میکنم. کاری با گروه عارف و مشکاتيان که انصافاً همه گل کاشتند. موسيقیها که اعلا هستند. دقيقاً همانهاست که پرويز مشکاتيان در آلبوم لحظهی ديدار (يک دهن آواز هم خونده توش) ارائه کرده و برنده جايزه اول فستيوال جهانی موسيقی صدای روح ايتاليا شده (فقط تنظيم دوباره ای کرده). به نظرم آوازی که ايرج بسطامی در اين نوار خونده از همه کارهاش بهتره . به خصوص آواز بعد از قطعه خزان با تکنوازی زيبای سنتور مشکاتيان بینظيره! من که با همه آوازهاش حال میکنم ولی اين يکی ، يک جور ديگست !
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند
.....
غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
.....
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم / رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
.....
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ / که نشان جور و نقش ستم نخواهد ماند
همين طور نوارهايی مثل افق مهر و راستپنچگاه يک که قبلاً هم اينجا بحثش رو کرده بودم انرژی بخش هستند. هر چند آخری ضبط شده يکی از کنسرتهاش هست ولی خيلی با احساس اجرا شده. آواز که طبق معمول زيباست ولی تصنيف خيلی قشنگ و البته کوتاهی میخونه از عارف قزوينی و فريدون مشيری که من هزار بار و بسا بيشتر گوشش کردم.
ديدم صنمی، سرو قدی، روی چو ماهی / نشينم سر راهی، به اميد نگاهی
... خدايا تو گواهی الهی تو پناهی ...
اما همون قدر که از مژده بهار ، راستپنجگاه 1، افق مهر ، افشاری مرکب ، وطن من ، راستپنجگاه 2 (همه با مشکاتيان) حال می کنم از فسانه (کار کيوان ساکت) و به خصوص ظهور (کار اصغر محمدی) اصلاً خوشم نمياد. نمی دونم شنيديد يا نه که اين جناب ايرج بسطامی شديداً سيگاری بوده . به هر حال به من که گفتند طبق عادت بمیها! ، اواخر شديداً ترياکی شده بوده. ولی به خودش اومده بوده و ترک کرده بود. تأثير اين ماده لعنتی و دو رگه شدنش اون صدای نازنين و دلنشين به طور واضحی در آلبوم ظهور مشهوده (به ويژه تصنيف آخر) که در بهار سال 82 هم ضبط شده. میگويند اين آلبوم از نظر تکنيک آوازی فوقالعاده است . ولی چه کنم که اون قدر به اون صدا دل بستم که نمیتونم تصور کنم ايرج بسطامی صدايی غير از اون داشته باشم (يکی بهم گفت صداش تغيير نکرده بلکه بد صدا برداری شده که رسماً بعيد می دونم). برای همين وقتی به قضيه مرگ اين خواننده فکر می کنم با خودم میگم شايد که چو وا بينی، خير او در اين بود. يعنی شايد بهتر باشه ، ايرج بسطامی با همون صدای زيبا ماندگار بشه تا اين که با صدايی دو رگه کارهای بيشتری از خودش به يادگار بگذاره. نظر من اينه ، نمی دونم نظر ديگران چيه !
خبر ندارم که اصلاً از ايرج بسطامي فرزندی باقی مونده يا نه. برای همين با توجه به عدواتی که با شرکت «چهارباغ» سودجو دارم خيلی خريدن کارهای ايرج بسطامی رو توصيه نمی کنم!! متأسفانه بهترين کارهاش رو هم اين شرکت منتشر کرده. البته بقيه شرکت ها هم خيلی ماه نيستند. مثلاً افق مهر رو سروش منتشر کرده که معلوم الحال هست. با تمام اين اوصاف خيلی صداش به من يکی حال میده ! ناراحتم که دير کشفش کردم. کاش يک سال دير تر زلزله بم رخ میداد و به همگان ثابت میشد که من مرده پرست نيستم. به هر حال يادش گرامی باد و خدايش بيامرزاد. کاش قدر خوانندهها و نوازندهها و در کل موسيقی پرانرژی و البته آرامش بخش خودمون رو بدونيم ؛ قدری بيش از اين، محض رضای خدا !
نتيجه گيری اخلاقی : ای بنی بشرهايی که صداتون خوبه ، مرامی به خرج بديد و با دود و دم خرابش نکنيد که حداقل ما يک حالی ببريم وگرنه آوار رو سرتون خراب میشه !
Posted by dordikesh at
02:19 AM
|
Comments (0)
December 06, 2004
مشغله دانشجويی
خوب اين هم از 16 آذر. کسی که ما رو تحويل نگرفت حداقل خودم، خودم رو تحويل بگيرم و فرصت غنيمت شمرم و به خودم و بقيه دوستانم تبريک بگم ؛ که شايد سال ديگه دانشجو نباشم ! اسمش رو گذاشتند روز دانشجو ولی کسی نمياد بپرسه اين دانشجوی بدبخت چه مشکلی داره. علی رغم تمام فشارها مشکلی ندارم. از بس اين جا غر زدم همه فکر می کنند از اون آدمهايی هستم که جز ناليدن کاری بلد نيستم. ولی واقعاً در زندگی عاديم خيلی کم شده يا اصلاً ديده نشده بخوام در مورد سختیهايی که بيشتر در حد آزمايش میدونمشون خم به ابرو بيارم. ولی اين جا که ديگه می تونم حداقل برای خودم بنويسم . ها ؟
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقت ما کافریست رنجيدن
اسفند پارسال که رفتم مسابقات و نتيجهای جز شکستن دماغ نصيبم نشد تصميم گرفتم دور بسکتبال رو يک خيط بکشم. تا اين که امسال مربی خيلی خوبی آوردند و به علت رابطه سوپر حسنهای که با رئيس تربيت بدنی دارم در يک رودربايستی يا علی گفتم و دو روز در هفته میرم تمرين. مربی هم نامردی نمیکنه در سطح تيم ملی تمرين میده. هر چند خودش میگه مرامی داره باهامون مدارا میکنه. آخرای تمرين امروز بود که ديگه داشتم معده خاليم رو به صورت پشت و رو !! بالا میآوردم ناخودآگاه رفتم تو فکر که چرا با اين همه مشغله دارم تو اين تمرينات سنگين که يک روز کامل رو از من میگيره شرکت میکنم . بیاختيار ياد شعر بالا افتادم و با زمزمهاش انگار که انرژی دوباره پيدا کردم و ادامه دادم ! و الان هم شده ورد زبونم !
روزی دو هفته تمرين ورزشی که رسماً روزم رو آف می کنه. يک جلسه در هفته و گهگداری هم دو جلسه در هفته میرم کلاس موسيقی که البته روزی کمتر از يک ساعت تمرين هم نمیکنم (يعنی نمیتونم) . تازه کلی مرام به خرج دادم که در کلاس زبان شرکت نکردم ! اين ترم هم هر چی واحد تخصصی که به درد کنکورم هم نمیخوره برداشتم که استادها کشتند از بس تمرين و پروژه و امتحان بر ما تحميل کردند . تازه يک جورايی ملزم هم هستم که معدلم رو بهبود ببخشم، اگه خدا بخواد (اگه مثل سال قبل که چنين تصميمی گرفتم و تا پای مشروطی رفتم، نشه). کنکور هم با اجازتون غير از رشته خودم (که به تنهايی به اندازه دو رشته وقت لازم داره و رقابتش هم بسی شديده) در رشته مديريت هم شرکت کردم. قبلاً ها میخواستم جفتش رو بخونم ولی تا حالا که هيچ کدوم رو نتونستم بخونم. البته يک ساعت مطالعه غير درسی هم تو برنامه روزانه دارم؛ برای اين که زندگی خيلی يکنواخت نباشه. به همه اين ها اضافه بفرماييد مشکلات خانه دانشجوی اعم از غذا درست کردن ، ظرف شستن ، خونه تميز کردن (به خصوص دستشويی شستن !!) ، لباس شستن و ... .
اوائل از شدت برنامههای کاری شب ها خوابم نمیبرد. استرس داشتم که چی کار کنم. هی برنامه مینوشتم و نمیرسيدم. تا اين که سعی کردم به خودم بفهمونم منم آدم هستم و سعی کردم اهداف کوتاه مدت تری در راستای اهداف بلند مدت درست کنم. الان حداقل خوب می خوابم و به همه برنامه هم می رسم غير از کنکور خوندن. سال ديگه رو که خدا از ما نگرفته . کی گفته بايد يک ضرب کنکور قبول شم ؟ تازه خدا را شکر مشکل سربازی هم ندارم !!! D: امروز يک سر رفته بودم خوابگاه. بخش فرهنگی دانشگاه تابلويی نصب کرده بود که نزديک سی ثانيه در جا ميخکوبم کرد که در موردش فکر کنم ! خيلی زيبا بود و بهجا (هر چند هيچ کدوم از دوستام در اثر روزمرگی نديده بودنش) :
مأموريت شما در زندگی بیمشکل زيستن نيست ، بلکه با انگيزه زندگی کردن است !
Posted by dordikesh at
11:54 PM
December 02, 2004
گاز گرفتگی !
آهنگسازی حسين عليزاده برای نوار «زمستان است» شجريان فوقالعاده است و همين طور کمانچه ای که کيهان کلهر می زنه. اين نوار وقتی حال میده که سرما رو از اعماق تهتون يا ته اعماقتون حس کنيد ! همچنان که من دارم حس میکنم ، حس کردنی خوب !!! حالا خواهم گفتن که چرا ؟
سرمای تبريز ديگه شروع شد. الان هوا اگه زير صفر هم نباشه ديگه طرفای همون صفر هست. خلاصه اون قدر سرد هست که برفها آب نشه و آب باريکه جویها يخ زده باشه و نشه نشست کنار جوی و گذر عمر ديد ! تو همين گير و دار فرض کنيد گاز خونتون به علت بدهی قطع شده باشه ! البته هنوز مهلت پرداختش تموم نشده ولی حال دادند و قطع کردند ديگه ! در نتيجه هيچ گونه وسيله گرم کننده نداريم ، آب گرم نداريم، گاز برای پخت و پز نداريم. به طرز جالبی خونه شده يخچال ! الان کلی لباس پوشيدم ولی باز با وجود اين دفاع چند لايه گهگداری هوس میکنم بلرزم. صبح ها هم بيرون آمدن از زير پتو کار حضرت فيله خداييش ! آب گرم رو که بیخيال صحبتش نيست. ولی نداشتن گاز برای پخت و پز يک کم باعث می شه آدم هنگ کنه. يک نيمروی ساده هم نمی شه درست کرد. تازه تو سرما غذای سرد خوردن کمی همت می خواد.
تمام مشکلات قطعی گاز يک طرف، نداشتن چايی يک طرف. امروز کلی ابتکار به خرج دادم با پلوپز برقی يک چايی دم کردم D: !! يادم باشه نحوه انجامش رو تو سايت مزه بنويسم !! خيلی جالب نشد ولی کلی حال داد تو بدبختی فعلی و لنگه کفشی بود در بيابان ! دلم لک زده برای يک غذای گرم که ازش بخار بلند شه ! يک روز ديگه بدون گاز باشيم تو خونه هم موقع صحبت کردن بخار از دهنمون مياد بيرون ! مُردم از بس تو اين تبريز تجربيات جديد انجام دادم ! به عنوان حسن ختام بد نيست نوشتن چند باره اين قسمت از شعر فوقالعاده اخوان ثالث ، زمستان :
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك ولغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس، كزگرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديك؟
پینوشت : امروز بعد از کلی مصيبت گاز وصل شد. مُردم از بس پاچه خاری کردم تا کار راه افتاد. از اين شرکت به اون شرکت و از اين بانک به اون بانک به تبع بوروکراسی ايرانی !
Posted by dordikesh at
02:36 PM