در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

November 29, 2004

اهميت کله پاچه

هيچ وقت فکر نمی‌کردم اولين کله پاچه زندگيم اينقدر مهم بشه. البته اگر مردی مردستان باشم و اين کار کارستان را به انتها برسونم. خيلی معضل بود که به عنوان يک ايرانی تا بيست سالگی اين معجون ايرانی رو نخورده بودم. آخه مرد صبح زود بيدار شدن نبودم (دقت کنيد که نبودم). برای همين در اولين فرصت که ديدم يکی از کارخانه‌های خوش ذوق ايرانی کنسرو کله پاچه توليد کرده لحظه‌ای درنگ نکردم و رفتم خريدم. دست بر قضا همون روز که قصد داشتم کنسرو رو استاد کنم يکی از دوستان قديم دانشگاهی که فارغ شده بود از بدبختی‌گاه دانشگاه، بعد از قرنی اومد خونمون. کنسرو رو نشون دادم که بخوريم. گفت چه کاريه می ريم بيرون می‌خوريم. بسی خوشحال شدم که يک پايه پيدا کردم. چند باری ازش خواستم که حتماً بيدار شه و مرامی با کمی کلنجار من رو هم بيدار کنه .خلاصه اون زودتر خوابيد تا بتونيم طرفای پنج بيدار شيم. من هم چون زياد خوابيده بودم ساعت نزديکای چهار اقدام به خوابيدن کردم. که خوابم هم نبرد. ديدم (يعنی شنيدم) که ساعت داره زنگ می‌زنه و دوستم هم بيدار نشده. لختی با خودم کلنجار رفتم که واقعاً می‌ارزه بريم يا نه. با خودم گفتم رو سر بنه به بالين ، کله پاچه را رها کن که دلم نيومد و دل به دريا زدم رفتم سراغ دوستم و بيدارش کردم و با هم رهسپار سرمنزل مقصود شديم.

انصافاً هم هوا سرد بود و سگ رو می زدی از خونه بيرون نميومد. اون اطراف همه جا بسته بود. گير داديم به يک تاکسی که ما رو ببر يک کله پزی خوب. اون هم اين کاره بود و ما را برد. شانس آورده بوديم که دوستم نيمچه ريشی داشت و من هم مثل اين مشنگ ها سبيل خفنی داشتم. وگرنه پيرمردهای تبريزی مقيم حرم کله پزی ما رو قورت می‌دادند با غمزه نگاه‌های ناوک اندازشون !!! دوستم از کله پاچه فقط آبش رو می خوره و از بقيه خوشش نمياد. ولی من که فقط اومدم تجربه کنم از همه چيز سفارش دادم. کله و پاچه و همه چيز. يارو هم برای دو نفر آورد. اون دو لقمه زد کشيد کنار و من مثل ديو خوردم. رسماً داشتم می‌ترکيدم. ولی خوب طبق پيش‌بينی همگان حال کردم با اين غذای چـــــــــرب و البته مضر ايرانی. ديگه از سم گوسفند هم نگذشتم که همه چيز رو چشيده باشم!! فقط نمی دونم چرا يارو چشم نياورد برامون ! همه که کله پاچه می خورند ناهار هم نمی خورند ولی من که من کامل گرسنه هم باشم نمی تونم غذای دانشگاه رو بخورم ، اون روز تا ته ته خوردم. اصلاً اين غذا به من می‌سازه انگار.

اما چرا اين مراسم کله پاچه خورون اينقدر مهم شد؟ اهميت موضوع از اين جا ناشی می شه که بعد از اون روز ، هيچ روزی نبود که من ديرتر از ساعت هشت بيدار شم و هيچ شبی نبوده که ديرتر از يک بخوابم. امروز هم محض اطمينان ساعت پنج صبح ساعت گذاشتم که به راحتی بيدار شدم. از کليه دوستان، آشنايان، هم محله‌ای‌ها ، هم شهری‌ها ، هم ميهنان ، مردم اين ور آب ، مردم اون ور آب ، مردم اين منظومه شمسی و مردم اون منظومه شمسی و غير شمسی، کليه جن‌های عالم ، فرشتگان و ... خواهش می کنم بنده رو تشويق کنيد که بتونم به اين راه ادامه بدم و اين عادت بيست ساله دير بيدار شدن از خواب و البته بيدار نشدن با ساعت رو عوض کنم. تا حالا که شده ، فقط بايد شرطيش کنم !

اگه به اين مهم دست يازم ، همتون رو کله پاچه دعوت می‌کنم، به همراه صبوح. صبوح هم که می‌دونيد چيه ديگه. شرابی که صبح‌ها می خورند و معتقدند کليه ناپاکی ها رو از بدن پاک می‌کنه ! شراب تلخ با کله پاچه ، چه شود !

Posted by dordikesh at 09:15 PM

November 28, 2004

گير از نوع سه پيچ

خسته شدم از بس تو اين خراب شده از بی حوصلگی و آشفتگی خودم نوشتم. الان احساس می کنم يک انرژی خيلی شديد تو وجودم هست که بايد خالی شه. همه اين انرژی هم تو دستام هست. از وقتی پوستش پاره شد و ديگه نمی تونم تخليه انرژی کنم روش، اين جوری شدم. امروز هم قرار بود با استادم برم و پوستش رو عوض کنم ولی باز بدقولی کرد. احساس ناجوريست . اونقدر عصبی هستم که دلم می‌خواد با دستام يک چيز رو له کنم. مثل گردن يک چيز زنده . حالا آدم يا حيوون. مُرد اين کيبرد بدبخت از بس روش کوبيدم ! يک چيزی بدين پاره کنم ! يکی بياد جلو !!!!!!!!!!!

دلم می‌خواد به همه چيز گير بدم (هر چند ذاتم اين جوری نيست به خدا). همه چيزی که دور و برم پيدا بشه. ديگه حوصله رفتار هم خونه ايم رو هم ندارم. دهن من يکی رو سرويس کرده با اين دوست دخترش. اوائل به محض اين که پام رو از تبريز می گذاشتم بيرون، دختره ميومد خونمون. حالا که ديگه خيلی پيشرفته شدند و اين خونه موقعيت سوق الجيشی خوبی داره از چند ساعتی که من تو خونه نيستم استفاده می کنند. ديگه از شنيدن کی ميای خونه خسته شدم. ديگه از اين که موقع اومدن پيغام بدم که دارم ميام خونه خسته شدم. اگه مثلاً برای کنکور نمی خوندم شايد همش مرامی بايد می‌رفتم خونه دوستان يا خوابگاه !  کاش اومدنش پيامدی در اين حد داشت. طبق خبرهای واصله و حاصله وقتی مياد خونمون اولين کاری که می‌کنه اينه که بره سراغ يخچال ! قبلاً خيلی برام اهميت نداشت ولی الان که قراره به همه چيز گير بدم به اين هم میدم. اصلاً خوشم نمياد کسی بره سر يخچال خونه‌ام ! حالا بخواد چيزی کوفت بکنه يا حتی يک چيز بذاره توش !

اصولاً با تريپ اين دختره مشکل دارم. به هم‌خونه‌ايم هم گفتم. اصلاً من با کسی که عطر تند و شيرين استعمال کنه مشکل دارم. رفته براش يک عطر توپ کريستين ديور خريده ، ماه! خانوم نمی زنه چون خوشش نمياد !!! ولی خوب ذاتاً جوريه که به هر چيز دست می زنه اگه طلا هم باشه ، سنگ می شه ! من در تعجبم بعد از اين همه دست زدن به هم‌خونه ايم چرا اون سنگ نشده !!! ولی انصافاً به طرز عجيبی بد يمن تشريف داره. به هم‌خونه ايم يک cd داد رايترش مشکل پيدا کرد. يک بار مربا داده بود تو يخچالمون ريخت و دهنمون رو سرويس کرد. براش عينک آفتابی خيلی گرون خريد گم کرد. کلاً شغل شريفش سوتی دادنه.  جالب ترين سوتی رو وقتی داد که با موبايل هم‌خونه‌ايم می‌خواست برای يکی از دوستاش sms بفرسته و اظهار عشق و دوستی بکنه که در اثر يک اشتباه فرستاد به يکی از بچه های دانشگاه . خودتون حدس بزنيد که چه گندی بالا مياد ! در سادگيش همين بس که وقتی فيلم مرد عنکبوتی رو می‌ديد می‌پرسيد مگه ميشه آدم اين جوری حرکت کنه !!!!! کاش حداقل دست پختش خوب بود !!!!!

اوائل که با هم دوست شده بودند من خيلی استقبال کرده بودم. چون هم‌خونه‌ايم خيلی شديد در معرض افسردگی بود. کاری از دست من هم بر نميومد. برای همين براش لازم می‌دونستم و هنوز هم می دونم که اگه رابطشون قطع بشه دوباره همون آشه و همون کاسه. ولی من بايد امروز به يک چيز گير می دادم. انگار نه انگار که خودم هميشه به پيشنهاد خودم خونه رو براش خالی می کردم. ولی آدم که اعصاب نداشته باشه بايد به يک چيز گير بده. بچه برو کنار ! صاف وايسا ! دست رو از جيبت درآر !!!!!!

موقعی که دست به دامن هر نوع موسيقی از سنتی ايرانی گرفته تا راک و امثالهم می‌شی و جواب نمی ده اين حبيب گزينه بدی نيست انصافاً.  اين فريادهاش حال می ده !

Posted by dordikesh at 10:17 PM

November 26, 2004

مد روز ، بدبختی روز

نمرديم و معنای مد روز رو هم فهميديم به واسطه اين تبريزی‌هااخيراً داشتم عادت می کردم که بدون نگه کردن به صفحه کليد و با زل زدن به مانيتور هم فارسی و هم انگليسی رو تايپ کنم. ولی الان می ‌بينم با اين کار بيشتر چشم خودم رو اذيت می کنم. برای همين تصميم گرفتم زين بعد مثل پخمه‌ها فقط زل برنم به کيبرد (روم به ديوار ! )

 من متوجه يک عمل شنيع شدم و رسماً از همين مکان اين عمل رو تقبيح و محکوم می‌کنم. کاشف به عمل آوردم که دو تا ISP (شايد بيشتر باشه و من خبر ندارم) در شهر تبريز وبلاگ حقير بنده رو فيلتر کردند ! برای منی که نه تريپ سياسی دارم و نه مستهجن و نه چيز ديگه‌ای تو اين مايه‌ها ، خيلی اونجا سوزاننده هست ! کاش حداقل يک فعاليت سياسی می کردم و وارد ماجراهای خانه عنکبوت و اين‌ها می شدم . اون وقت فيلتر شدن سايت بی‌آزار و مظلوم بنده خيلی آزار دهنده نمی شد . لطفاً اگه تبريز هستيد کارت اينترنت شاتل يا ياهو نخريد ! (شايد باز هم به اين ليست اضافه کنم ) تا کمی دلم از دست کپی اغلی‌ها خنک بشه !

 تا جايی که خودم آزمايش کردم هيچ شهری غير تبريز جرأت فيلتر کردن شراب تلخ رو پيدا نکرده ! برای همين حدس می‌زنم که شايد اين فيلتر کردن مربوط به نوشته‌هام در مورد تبريز باشه ! مثلاً مطلبی که در مورد تبريز نوشتم ، يا اين که در مورد زبان ترکيست ! شايد هم اين عکس‌ها از سوتی تبريزی‌ها ! شايد اين که در مورد انتخابات تبريز بوده ! يا اين مطلب اخير تبريز تهرانيزه ! يک شعر هم از خودم بود که چون جالب نيست بهش لينک نمی‌دم !

يک سری عکس آماده دارم که فقط از همون سری سوتی‌های تبريزی هاست . گذاشته بودم تا با افتتاح فتوبلاگم در معرض ديد همگان بگذارم . ولی مثل اين که لازم هست فعلاً يکی دوتا برای کم نياوردن بگذارم ! اين عکس رو هم که می بينيد روی يکی از ديوارهای مرتفع تبريز پيدا کردم. نزديکای بازار ! شرحی لازم ندارد ! من فکر کنم اگه به اين عکس دقت کنيد حداقل هفت تا سوتی توش هست !

پی‌نوشت : الان يادم اومد که نوشتن اين شعر برای اين مطلب پربيراه نيست . شايد اين شعر رو شنيده باشيد :

شهر تبريز است و جان قربان جانان می‌کند / سرمه چشم از غبار کفش مهمان می‌کند

با اجازه جناب شهريار (اگه شتباه نکنم) اين شعر رو تصحيح کرده نزديک به واقعيتش می‌کنم :

شهر تبريز است و جان قربان ترکان می کند / دم به دم در پاچه‌ی فراخ مهمان می کند

Posted by dordikesh at 05:55 PM | Comments (0)

November 23, 2004

خليج هميشگی فارس

در پاره‌ای اوقات اگر آدمی کمی IQ  به خرج بده چه کارها که نمی تونه بکنه !!!!! بعد از اين که نشنال جئوگرافيک يک خرده [...] خوری کرد و به جای خليج فارس از واژه خليج عربی استفاده کرد ملت وبلاگی کلی کارهای باحال کرد که واقعاً جالب‌انگيزناکند !!! مراحل مختلف برای اعتراض به عمل شنيع و رکيک و بی ناموسی برای جبران بی عرضگی دولتمردان ايرانی :



  1. امضای اين پتيشن
  2. فرستادن e-mail اعتراض آميز به اين روش
  3. ولی جالب ترينش بمباران گوگليست که الحق و الانصاف کار خلاقانه‌ای است ! ماهيت اين پيشنهاد  اين جا نوشته شده  ! اگه وبلاگ داريد فقط بايد زحمت لينک دادن به اين سايت Arabian Gulf رو بکشيد و اگر نداريد زحمت کليک کردن بر روی اين لينک . تا با همت ما از اين به بعد اگر کسی در گوگل واژه Arabian Gulf را search نمود با اين عنوان که چنين خليجی وجود دارد و persian Gulf را امتحان کنيد روبرو شود !

Arabian Gulf

Posted by dordikesh at 07:07 PM | Comments (0)

تبريز تهرانيزه

امروز اولين برف امسال تبريز رو که تجربه کردم هوس کردم در موردش يک چيزی بنويسم !لابد شنيديد که يک بار از يک تبريزی (در بعضی نسخ خطی قديمی واژه اردبيل هم ديده شده است) می‌پرسند که بزرگ‌ترين آرزوت چيه و اون‌هم جواب می‌ده که تبريز پايتخت بشه. وقتی ازش می‌پرسند که چرا ، می‌گه برای اين که بهم بگويند بچه  تهران ! واقعاً شايد با اين جک بود که اول‌بار توجهم نسبت به علاقه ويژه تبريزی‌ها به تهران جلب شد. الان هم می‌خوام يک سری برهان بيارم که شايد خيلی منطقی و موثق نباشه ولی به هر حال بی‌راه نيست. يکی دوتای اول استقرايی هستند ولی آخری تا حدودی معقوله ! 

اوليش شايد همون وجود خيل عظيم تبريزی‌های مقيم تهران باشه . هر چند دلايل حضورشون البته شايد خيلی مربوط به موضوع نباشه ! ولی به کليت موضوع يک ربط‌هايی داره ! اين جا کمی احساسی بايد فکر کرد .

دوميش اينه که تو تبريز به هر کسی که فارسی صحبت بکنه می گويند تهرانی يا به عبارتی بچه تهران !
بارها و بارها و بارها شده که تو تاکسی يارو باهام ترکی صحبت کرده وقتی بهش گفتم که ترکی بلد نيستم گفته : بچه تهرانی !؟ حالا وقتی می‌گم نخير فرقی هم نمی کنه. تمام حرف‌هاش رو يک جورايی ربط می ده به تهران و احياناً خاطراتش از اون جا ! جالب اينجاست که اکثر اين رانندگان می‌گويند يا تهران از تبريز بهتر است ولی آخرش نتيجه می‌گيرند که تبريزی سرور تهرانيه يا اين که تمام بدبختيش رو از تهرانی می‌دونه! به هر حال اينجا اگر تيز بازی در بياريد می گويند طرف تهرانيست و سريع جبهه می‌گيرند !

سوميش هم بی ربط به دومی نيست . رفته بودم ازين سوپ‌های آماده بخرم. ازش پرسيدم چه نوع‌هايی رو داره . همه رو گفت به حليم که رسيد گفت : حليم هم داريم که تهرانی ها خيلی دوست دارند. واقعاً اين حرف يعنی چی؟ اين فتوا رو کی صادر کرده که تهرانی حليم دوست داره ؟ خيلی احمقانه است !

چهارميش که چُخ جالب است. هم‌خونه‌ايم مشغول پارک کردن ماشين اندر خانه بود که ديد يک بچه حدوداً ده ساله شتابان اومده تو پارکينگ !! و بهش می گه : شما بچه تهرانی ؟ اون‌هم برای خالی نبودن عريضه گفته آره . پسرک بر می‌گرده می‌گه : تهرانی‌ها خيلی خوبند و بعدتشريفش رو می بره !!!!!!!!!

يکی ديگه برمی‌گرده به يکی از استادامون. هميشه که تعطيلات جور می‌شد و همه بچه‌ها می‌زديم می رفتيم ولايت. در بازگشت  استادمون برمی‌گشت و می گفت خوب شهرستان خوش گذشت ؟؟!!! حالا به اين نکته هم توجه کنيد که با اين حرف تهرانی‌ها هم رفته اند شهرستان و با آمدن به تبريز قدم در پايتخت گذاشتند . يک جور تريپ تهرانی بازی !!!

اما دليل بعدی کمی نياز به توضيح داره تا قشنگ جا بيفته. تا اينجا دلايل يک خرده مردمی بود و بدون هر گونه هدف. اما اين آخری مربوط به تصميمات مسئولين شهر هست. طبق نظريات جامعه‌شناسی اصولاً هيچ حکومتی هيچ کاری نمی‌کنه مگر اين که مردم واقعاً اون رو خواسته باشند. يعنی اگر حکومتی بر ملتی ظلم بکنه ، يقيناً ملتش تمايل به وجود ظالم بر سر خود را داشته و شکی در آن نيست (حتی اگر در ظاهر با آن مبارزه بکند) . تا اين جا رو داشته باشيد تا باقيش رو بگم !

اسامی محله‌های قديمی تبريز (که هنوز تهران واسه خودش آرمان شهر تبريز نبود ) خوب خيلی محلی بود : قونقا (همون گونگا) ، شنب غازان ، نصفه راه (اين رو فکر کنم برای رو کم کنی اصفهان که نصف جهان هست گذاشتند) ، آبرسان ،ششگلان (محل تولد فرح)، شاه گلی (ائل گلی) ، اخمقيه ، قراملک و ...  . اما اسامی که تو مقطع فعلی بر روی تابلوها ديده می‌شه خيلی جالبند . حالا بدون در نظر گرفتن اسم‌هايی مثل آزادی و يا امام خمينی که همه جا پيدا می‌شوند ، اسامی عاريت گرفته شده از تهران بدين قرارند : وليعصر ، رسالت ، ميرداماد ، زعفرانيه ، منظريه ، پاسداران ، لاله زار و ... . تازه يک شهر تازه ساخت در حومه شهر دارند که بعضی بهش می‌گويند پرديس و پاره‌ای می‌گويند سهند !   

نمی‌دونم قانع کننده هست يا نه ولی خلاصه يقين داشته باشيد همچنين مسائلی هست. هر چند بايد اين نکته رو هم گفت همه جای ايران يک جورايی خودشون را با تهران تطبيق می دهند که اينجا تفاوت زبون يک خرده بارزش کرده ! مردم ايران معمولاً عادت دارند که نوک دماغشون رو ببينند !!

Posted by dordikesh at 12:04 AM | Comments (0)

November 19, 2004

نزدي شاهرخ و فوت شد امكان حافظ

كلي زور زدم مطلب نوشتم ‚ مزين به شعر و ... ولي طي يك فقره مازوخيسم زدم همش رو پاك كردم! از بس كه اعصاب ندارم !


يك صندلي براي چپ دستان بدبخت تو كلاس پيدا مي شه كه اونم ته كلاسه . براي همين منم از خدا خواسته ته كلاس مي شينم. از براي خوابيدن ملسه ! يك استاد داريم تازه به مقام دكتري رسيده و براي اثبات خودش خيلي يك دنده بازي در مياره و تپ تپ هم امتحان مي گيره ! براي دوشنبه اين هفته ميان ترم گذاشته بود و ضد حال زده بود به بروبچ كه قرار بود يك هفته كلاس ها رو تعطيل كنند. روز آخري كه قرار بود در كلاس زيارتش كنيم و همگان تبريز را به مقصد ولايت ترك ‚ با خانمش اومد سر كلاس !! خانمش (كه البته بايد ذكر كنم به چشم خواهري خيلي تيكه تشريف داشت) رفت جلوي جلو نشست. منم ديدم اوضاع مناسبه با اين كه معمولاً خوشم نمياد تو كلاس صحبت كنم از ته كلاس داد زدم كه استاد اين امتحان رو كه تعيين كرديد چند روز عقب بندازيد. همه بچه ها لال موني گرفته بودند و من از ته كلاس كه ماشالله بزرگ هم بود باهاش صحبت مي كردم. استادمون هم كمي اواخواهر تشريف داره زده بودم تو خط چرت و پرت و كتابي و قلمبه سلمبه حرف مي زدم . تا بچه ها هم وارد كارزار شدند و حمايت كردند ! كه قبول نكرد. با همه كله شقي فكر مي كردم جلوي خانومش كم بياره. كل كلاس درس داد(با خودمش سبك سنگين هم كرد لابد) آخر كلاس دو روز (فقط دو روز) امتحان رو عقب انداخت و ما قرار شد نماز شكر برپا كنيم به شكرانه اين تلطف !


امتحان رو عقب انداختيم كه وقتي ميريم خونه درس ها رو بخونيم و وقتي اومديم يك دور هم دوره كنم .  اما چه سود كه همين دو روز تاخير در برگزاري امتحان باعث بي خيالي اينجانب گرديد و اصلاً درس نخوندم. ولي اگر همون دو روز عقب نميفتاد كل اين يك هفته رو از دست نمي دادم !!!!!!!! لعنت بر گشادي ؛ گشادي درد بي درمان گشادي ! خلاصه الان شديداً در عذابم كه چرا درس نخوندم ! اون قدر از درس نخوندن ناراحت نيستم كه فكر مي كنيد بلكه اون قدر ناراحتم كه فكرش رو هم نمي تونيد بكنيد !


خيلي خرس شدم. البته نه از اون نظر ‚ بلكه از اون نظر. منظور خوابيدنه وگرنه هيكلي كه سوسك هم نيستيم ! خواب رو در برنامه روزانه  درنظر نگيرم شيرين فوقش 8-9 ساعت باقي مي مونه ! تمامش به اين بر مي گرده كه مي خوام آدم شم و سر موقع از خواب بيدار. 12 مي خوابم 4-5 بيدار مي شم و دوباره 6-7 مي خوابم تا 1-2. بعد كه ناهار مي خورم كلي خوابم مي گيره. نمي خوابم ولي فشاري كه براي نخوابيدن به خودم وارد مي كنم باعث مي شه كه كار ديگه هم نتونم بكنم ! و ... . ببينم شما دكتر خواب سراغ نداريد. به خدا من قبلاً اين جوري نبودم !!!!!!!!!!! بهم مي گويند رفتي تبريز ... شدي برگشتي!! البته تا جايي كه من مي دونم ... خيلي نمي خوابه !  ببينم نكنه كرچ شدم D: !!!


خودم در سوگ بازگشت به دانشگاه و ... در حال شنگيدنم. دور برم هم همه چيز داره مي شنگه. مشغول اينترنت بازي بودم كه كامپيوتر در حال فكر كردن قاط زد و خوشو reset كرد ! بعد كه دوباره خواستم ويندوز رو بيارم بالا چند سال طول كشيد. بعد ديدم به هيچ وجه من اولوجود تكست ها توش نمايش داده نميشوند. بعد ديگه بالا هم نيومد. و اين گونه بود كه با گوزيدن ويندوز كامپيوتر پسورد اينترنت مجاني ما گوزيد ! ديگه دارم مي تركم از خوشي !

Posted by dordikesh at 03:00 AM

November 16, 2004

هزينه فرهنگ سازی

ماشاالله ، هزار ماالله ايرانيان فرهنگ غنی و درخور توجهی در رانندگی دارند که بيشتر اگر بخواهی مثل آدم رانندگی بکنی با مشکل مواجه می‌شوی تا همانند الاغ ! بنده هم يکی از رسالت‌های زندگی خودم رو بر اين مهم قرار دادم که در مواجهت با اين بی فرهنگی‌ها با وسيله اعصاب خردکن بوق اين بی فرهنگی‌ها رو دبه نوبه خودم درست کنم ! برای همين وقتی ببينم که کسی خيلی خر مآبانه راننگی می‌کنه در زدن بوق جد بليغ و سعی دريغ ! می کنم. حالا اسمش رو بگذاريد فرهنگ سازی يا نهی از منکر!!!! يا بی فرهنگی خود بنده !! همون بوق ممتدی که می‌زنم دقيقاً سلسله‌ای از فحش‌های خواهرمادريست که بر فرد خطاکار نازل می‌کنم !

پريروزها بود که با دو پسرخاله خودم مشغول عزيمت به جايی بوديم. طبق معمول در باند سبقت بودم و پرشتاب به سمت محل مورد نظر روان ! ديدم يک رنوی احمق منتها اليه سمت چپ نگه داشته و با يک نفر اون طرف خط جر و بحث می‌کنه و شايد هم صحبت دوستانه! با خودم گفتم شايد کاری داره و چند ثانيه صبر کردم ولی يارو ول کن نبود. دست رو گذاشتم روی بوق تا حرکت کرد . يارو کلی شاکی شده بود و بهش برخورده بود که چرا براش بوق زدم. دستش رو هی به نشانه اعتراض تکون می‌داد و منم با اشاره دست می‌گفتم بيشين بينيم بابا حال نداری !! تحويلش نمی گرفتم. باز هم کنار نرفت و يواش يواش به راهش ادامه داد. من هم نامردی نکردم و باز دست رو گذاشتم روی بوق و رسماً بوق هم می‌رفت روی اعصابش (يآ به قول امروزی ها روی نِروش). يارو حسابی کفری شده بود. ديگه بوق از تريپ فرهنگ سازی اون شده بود نوعی بی فرهنگی بنده تا بالاخره رفت کنار ! دو نفر توش بودند و کله‌هاشون هم به زور پيدا بود. با خودم گفتم اگه يک وقت دعوا هم شد خيالی نيست ! ( البته اگر چنين اتفاقی قرار بود بيفته من گاز رو می‌گرفتم و در می رفتم و بعيد بود که برسه D: ) خلاصه من به راهم ادامه ادامه دادم و اون رفته بود طرف رست و از اون ور هی بال بال می زد ولی هيچ ‌کدوم از ما حتی يک نگاه هم بهش نکرد و دست تکون می‌داديم که لطف کن و برو گم شو !!! ولی خوب اين روزگار دغاپيشه سرنوشت رو جور ديگه رقم زده بود !!!

سر يک چهارراه بايد يک دور 180 درجه‌ای می‌زديم . دور رو که رفتم بزنم به علت شلوغی مفرط اون وسط گير کردم و جناب رنويی هم اومد صاف جلوی من پارک کرد و نه راه پس  داشتم و نه پيش ! يک کارتونی قديما تلويزيون نشون می‌داد تو مايه‌های تام و جری که شخصيت‌هاش گرگ و خرگوش بودند. تو يک قسمتش گرگ بنده خدا به يک خرگوش غريبه گير داده بود که همچين ريزه ميزه بود ولی وقتی از جاش بلند شد ، کاشف به عمل آمد که خرگوش بسکتباليست هست و سوپر قد بلند ! اين آقای لج‌درآر راننده رنو هم اين جوری بود. از ماشين پياده که شد اولين سوالی که تو ذهنم شکل گرفت اين بود که چه جوری تو رنو جا شده !! واسه خودش گودزيلايی بود. من که از اول روی پسرخاله وزن سه‌رقمی خودم حساب می کردم با ديدن هيکل يارو تو اين فکر افتادم که چی کار کنم که کمتر کتک بخوريم !!!!

يارو تا پياده شد و به سمت ماشين ما آمد . به قول فردوسی : ز سم ستوران در اين پهن‌دشت / زمين شد شش و آسمان گشت هشت. اين يک نفر جای ستوران رو می گرفت تازه فهمش هم در حد ستوران بود . از چشماش مشخص بود که سخت نوشيده بود و در دوره خماری مستی هست. ديگه حساب کار بيشتر اومد دستم که چه غلطی کردم. همون اول چند مشت محکم زد روی سقف ماشين و سر وصدا کرد تا ملت جمع بشن ( داشت با طعمه‌ها بازی می کرد!!!) ما هم مجذوب کارهای يارو بوديم سرجامون نشسه بوديم و هيچ کاری نمی کرديم. خودش دست به کار شد و در ماشين رو باز کرد. اول سراغ پسرخاله سه رقمی رفته بود چند تا حرف زد ديد يارو هم مثل خودش خرسه. برای همين به سمت بنده تشريف فرمايی کرد که هم کتک‌خورم ملس بود و هم همه فتنه‌ها زير سر خودم. باز اومد در رو باز کرد و من هم لبخندی به لب داشتم (کوبيدنش روی ماشين مثل بوق زدن من قطع نمی شد). دنده رو يک گذاشته بودم و پام هم رو گاز بود که در برم P: ! ولی مردم فضول وسط چهارراه ايستاده بودند که ببيند من چه جوری کتک می‌خورم ! دلم می‌خواست برم خرخره‌شون رو بجوم که راه بندون کرده بودند و من را با غول بيابونی طرف ! پسرخاله من که يارو اومده بود طرف من شير شده بود و چرت و پرت می‌گفت. يارو هم گفت حرف نزن و به سيگارش اشاره کرد که رو صورتت يادگاری می‌گذارم !!!!

با تمام اوضاع پيش اومده خيلی خونسرد و البته لج درآر نشسته بودم و از کار خودم دفاع می کردم (تغيير فرهنگ هزينه هم داره ) . اون گودزيلا هم خيلی بی فرهنگ نبود. به جای اين که یقه من رو بگيره و از ماشين بکشه بيرون داشت برام با عصبانيت توضيح می داده که چرا اول وسط خيابون ايستاده بود و من هم گفتم باشه آقاجان اشتباه شده! دو سه بار خواست تا من اين حرف رو تکرار کنم تا دلش خنک بشه !! ما هم گفتيم تا شاد باشه ! مهرم حلال و جونم آزاد !!!! بادمجون‌هايی بود که از بيخ چشمم رد شد با همين گفتن آقاجان اشتباه شده (نگفتم اشتباه کردم D:) قضيه فيصله پيدا کرد !

از قديم گفتند خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو ! به نظر من اگر می خواهی اعصابت خرد نشه و تصادف و اين جور حرف‌ها نباشه بايد در ايران مثل گاو رانندگی کنی ! يک سبقت از راست کل مشکلات رو حل می کرد ولی من ... ! قديما يک فلش خيلی جالب بود که در رانندگی چه کار بايد کرد و چه نبايد کرد ! دقيقاً راست کار ايران. کاش پيدا کنم و لينکش رو بذارم!

به اميد ايران با فرهنگ ، چه ويران و چه آباد !

Posted by dordikesh at 11:43 PM | Comments (0)

November 14, 2004

عيدی برای اعمال قدرت

می‌گن يک روز يک بنده خدايی می‌خواست بره دست‌شويی عمومی . يک سری آفتابه هم بيرون بود که برای انجام کار مورد نظر بايد به داخل برده می شد. اون بنده خدا يک آفتابه برداشته بود که بره داخل و دست به آب بشه که يک نفر داد زد : آفتابه‌ی قرمز رو بردار! و طرف هم اطاعت کرد. بعد که کارش انجام شد و به قول بچه‌ها گفتنی سبک شد رفت ازش پرسيد که چه فرقی بين آفتابه‌ها بود. که اون يارو جواب داد که هيچی ! ولی اگه بهت نمی‌گفتم که اون آفتابه قرمز رو برداز تو از کجا می‌فهميدی که در خاتمه کارت بايد به من پول بدی ؟!؟!؟!


اين قضيه کاملاً شبيه ديدن هلال ماه توسط جماعت آخوند هست. با پيشرفت چشمگير علم اعم از سفر به ماه ، بارور کردن ابر و توانايی از بين بردن ابر و تلسکوپ و هزار کوفت و زهر مار ديگه ، ديدن يک هلال ماه بچه بازيست. همه اين بازی‌ها برای اينه که ياد ملت هميشه در صحنه ايران باشه که همه چيزشون بستگی به حالت اون‌جای آخوندها و در رأسشون آقا داره !!! مثل معاويه که يک بار نماز جمعه را چهارشنبه برپا کرده بود ، اين ها هم می‌خواهند خودی نشان بدهند و اعمال قدرت کنند !!! 

Posted by dordikesh at 05:01 AM | Comments (0)

پارادوکس

بيا که تـرک فلک خوان روزه غارت کرد
هـلال عيد بـه دور قــــــدح اشارت کرد
ثواب روزه و حـج قـــــــبول آن کس برد
کـــه خاک ميکـده عشق را زيارت کرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چــــه صنعت بسيار در عبادت کرد 
 


خوب اين هم از ماه رمضان ! بالاخره اين بار شورای استحلال! يک غلطايی کرد و نگذاشت که بازهم چشمان کم سو و البته مبارک آقا مسبب اختلافات بين عزيزان مرجع بشود ! هر چند آن‌جای ما بسی سوخت که هر چه کلاس داشتيم روز دوشنبه بود و غيبت‌های ما هم در اثر خواب ماندن پُر ! حالا بايد دست به دعا بشيم که کلاس ها تشکيل نشه يا اگر شد ، حضور-غياب انجام نشه !

ماه خوبی بود . اکثرش رو روزه گرفتم ولی روزهايی که دست نداد که بگيرم با اجازه بزرگترها بدون استثنا صرف می و مطرب شد !!! D: البته دو سه شب آخر بود ولی به هر حال پارادوکس جالبی بود. يکی از اين مهمانی‌ها بسی جالب بود. به خاطر يک سری مشکلات دير رسيدم و شام خورده شده بود. جمع يک خورده تريپ روشنفکری داشت و از قماش کانون نويسندگان بودند. منم هيچ کدوم رو نمی‌شناختم. وارد که شدم يک خانوم ميانسال که بسی شيطون تشريف داشت رو ديدم که مشغول ريختن مشروب بود. در اولين برخورد بهم گفت : از همون اول اعلام کنم من شوهر دارم !! هر چی به ذهنم مراجعه کردم که جوابی درخور بهش بدم که بی‌ادبی نباشه يافت می‌نشد! فقط خيالم راحت شد که با آدم های خيلی ... طرف نيستم و شب سختی نخواهد بود. داشتم می رفتم با بقيه احوالپرسی کنم که يکی رو ديدم عين مهدی اخوان ثالث بود. اصلاً مو نمی زد. اگر خودشو معرفی نمی کرد فکر می کردم داداشش هست يا شايد هم پسرش. نشستم رو پيشخون آشپزخونه تا خودم را بسازم ! چيزی نگذشت که ديدم ملت نشستند هی برای هم ديگه شعر دکلمه می کنند. به خصوص اشعار شاملو که خيلی سخت باهاش ارتباط برقرار می کنم. با خودم گفت وای چه جوری اين شب رو به انتها برسونم و برای همين فقط مثل سگ مشغول نوشيدن شدم تا اوضاع بهتر شه ( و به نصيحت دوستی هم توجه کرده باشم P: ) خلاصه يواش يواش از سنگينی جمع هم کاسته شد (مثل سنگينی خودم). کم کم شعرهای طنز سياسی خوندند و مملکت رو مسخره کردند (حيف که خيلی حضور ذهن نداشتم تا حفظ کنم ) که خيلی حال کردم . يکی دو تا شعر حافظ هم با تفاسير خاص خونده شد که به من يکی خيلی چسبيد. باز داشتم با خودم فکر می کردم که نه جمع بد نيست که يکی زد زير آواز! آقا هی خوندند و ما حال کرديم. خوشبختانه آدم‌های خوش سليقه‌ای بودند و يک دوجين از تصانيف محبوبم رو اجرا کردند . باز داشتم فکر می کردم عجب شبی شده امشب که يکی با تار آمد و ديگه بر خر مراد سوار شدم. فقط مونده بود که ابزار لهو و لعب خودم هم همراهم باشه تا با تار و آواز همراهيشان کنم و به آسمان‌ها پرواز!!! خلاصه نفهميدم چی شد که تو اون شب که من کسی رو نمی‌شناختم ، آخر مهمانی با يکی از اون افراد که گويا مترجم مشهوری هم هست اون‌چنان رله شدم که گفته بود برم پيشش بنشينم و هی با هم شوخی می کرديم و می خنديديم ! اين هم حديث دردی‌کش که حافظ اين قول حافظ هست : حافظم در مجلسی، دردی‌کشم در محفلی !!!!

حافظ منشين بی می و معشوق زمانی
که ايــام گل و ياسمن و عيد صيـام است

Posted by dordikesh at 02:17 AM

November 12, 2004

در هوای خاک ره آمريکا !

خيلی کم پيش مياد که سری به صبحانه بزنم. شايد دليلش ترکيب رنگ نا زيباش باشه و شايد تبليغ بيش از حد هودر در مورد اين موجود. ولی از حق نگذرم هر موقع سری بهش می‌زنم بد نمی‌گذره ! اين بار هم فرصتی دست داده که اين سايت مسير زندگی ما رو عوض کنه (ان شاء الله) ! خبری درج شده بود مبنی بر آغاز ثبت نام لاتاری کارت سبز آمريکا (Green Card). خوب اين روش‌های گشادی خيلی مقبول هست برای جامعه گشادان ايران و از جمله ما ! ديگه نه نيازی به Toffel هست و نه GRE و نه Apply و نه Visa و هزار کوفت و زهرمار ديگه . تازه هی می‌تونی بری و بيای ! خلاصه ما که ثبت خواهيم کرد باشد که از بين چند ميليون آدم دست به دعا در سرتاسر جهان ، قرعه فال به نام ما بزنند و جزو پنجاه هزار نفر منتخب بشويم (ان شاءالله) اول آدم بده ذهنم گفت که بيکاری مگه . حتی يک نفر هم بيشتر ثبت نام بکنند شانس خودت کم می‌شه ولی باز آدم خوبه ذهنم گفت که ای بابا . اگر قرار باشه انتخاب بشی همه مردم دنيا هر کدوم دوبار ثبت نام بکنند باز انتخاب خواهی شد. به قول معروف يا نصيبه ، يا قسمت !! اگر شد رحمت است و اگر هم نه که حکمت ! 

حلاصه چون يکبار مطالب سايت رو از اول به آخر و بعد از آخر به اول خوندم بد نديدم که توضيحاتی بدم تا ملت حالشو ببرن ! قبل از هر چيز اينه که نيازی به پرداخت يک ريال نيست. فقط بايد ديپلم داشته باشيد يا دو سال سابقه کار در پنج سال اخير ! پس فقط بايد به اين مکان  برويد و فرم رو پر کنيد. فرمش هم چيزی نداره در حد اسم و سال تولد و وضعيت ازدواج و ... هست. e-mail و شماره تلفن پر کردنش اختياری هست. فقط آدرس رو دقيق وارد کنيد که مدارکتون به اون جا ارسال می شه (در صورت انتخاب شدن) . دوست يکی از دوستانم که انتخاب شده بود می‌گفت وقتی که انتخاب شد در مدارک ارسالی تمام مشخصاتش از اسم پدر و شماره شناسنامه (که در اين فرم نيست) تا شماره [...] رو توش نوشته بودند (هر چی باشه محور شرارتيم ديگه). تنها مشکل کار بر می‌گرده به عکس که بايد يک مشخصاتی داشته باشه ! اندازه‌اش بايد دقيقاً 240 در 320 يا 320 در 240 و يا 300 در 300 باشه و با فرمت JPEG (یعنی jpg. ). حجمش هم نبايد از 62500 بايت يا به عبارتی 61 کيلو بايت بيشتر باشه. عکس بايد تمام رخ باشه و پنجاه درصد از عکس رو پوشونده باشه ! پشت صحنه هم نبايد جينگولکی و يا تيره باشه ! عکس‌ هم بايد رنگی يا سياه سفيد باشه (جور ديگه اش چی هست از مسئولان سايت بايد بپرسيد !) خود سايت هم صفحه ای برای تست کردن عکس داره ! اگر هم بخوايد عکس اسکن کنيد بايد 5 سانت در 5 سانت باشه ! عکس مناسب رو اگه داشتيد در همون فرم ثبت نام فقط بايد آدرسش رو در کامپيوترتون brows کنيد ! اينم بگم بعضی از کشور‌ها حق ثبت نام ندارند (به علت تقاضای ويزای بيش از حد به صورت عادی ) که هنوز ايران جزوشون نيست ! البته می تونيد يا کشور محل تولد را انتخاب کنيد يا کشوری که در آن هستيد !و دگمه submit را بفشاريد ! البته اگه چندی گذشت و پيغامی مبنی بر فرستاده شدن درخواست نديديد باز هم رو submit کليک کنيد خودشون گفتند که مشکلی پيش نمياد !

 بعد از اين کار فقط می‌تونيد بريد دخيل ببنديد ! تا در بين ماه‌های may و July از آمريکا چيزی دريافت کنيد. راستی اگه دو تا فرم پر کنيد همه اطلاعاتتون پاک خواهد شد. وقت ثبت نام هم از 5 نوامبر هست تا 7 ژانويه ! يا به عبارتی 15 آبان تا 18 دی ! موفق باشيد !

 به اميد ديدار در سواحل سانديگو در ينگه دنيا و يا رهايی از موجودات شهر سانتيگه !

Posted by dordikesh at 04:58 AM | Comments (0)

November 10, 2004

دوم دام دیم دام دارارارام

خرسند شديم از اين که امروز سايت اختصاصی ابرهيم نبوی را يافتيم. اسمش هم تو مايه‌های دوم دام دیم دام دارارارام هست. ما که هميشه با اين بنی بشر حال می کرديم، اين هم روش !! حالا هم برای خالی نبودن عريضه يک جک فوق العاده رو از همين سايت که نصفه شبی باعث شد کلی نشاط برما رود و نعره‌ها بزنيم، را نقل می‌کنم.

یکی پرسید: مگه این مسوولان مملکت نارضایتی مردم به گوششون نمی رسه؟
اون یکی گفت: چرا، به گوششون می رسه، ولی مدتی است که گوششون رو دایورت کردن روی تخم شون.

Posted by dordikesh at 04:38 AM | Comments (0)

بازهم چشم‌ها را بايد شست

اصولاً آدمی هستم که اگر به چيزی اعتقاد داشته باشم تا آخر خط پاش می‌ايستم و تا وقتی اعتقادم به نحوی عوض نشه کوتاه نميام ! خيلی بهم می گن که اين جوری بودن خوبه ولی خودم خيلی مواظبم که يک وقت بی خود و بی جهت معروف به آدم کله شق و يک دنده و ... نشم. برای همين وقتی کسی جوری صحبت می کنه که اعتقاداتم زير سوال بره بدجور فکرم رو مشغول می کنه . تمام اون‌ها رو تو ذهنم جمع می کنم و با اطلاعات قبلی به اصطلاح کامپيوتری rebuild می‌کنم . حالا يا باعث تقويت اعتقادات می‌شه يا تعويضشون !

چند روز پيش که بعد از مدت‌ها وير وبلاگ خونيم گرفته بود در چند وبلاگ معظم و معروف که بسی کباده روشن‌فکری هم دارند مطالبی رو در مورد کليت ماه رمضان و روزه و ... خوندم که يک خورده فکرم رو مشغول کرد. تلنگرهای خوبی بودند ولی محل اشکال ! نمی دونم چی بگم و چه جوری شروع کنم. خودم هم از مشوقان روزه هستم و هم از منتقدانش  ! از دوستدارن ماه رمضان هستم و هم از منتفرانش ! اما يک چيز خيلی قاطی‌ام می‌کنه ! اونم اينه که ما ايرانی‌ها هميشه احساساتی و افراط و تفريطی هستيم. ادعای روشنفکری داريم ولی باز اگه با چيزی مخالف باشيم دچار تنگ نظری می‌شيم و ادبيات کوبنده به کار می‌گيريم و هيکل مخالفان را آفتابه !! وقتی ماه رمضان می‌آد خودم هميشه می گم آه باز هم بوی نا مطبوع ، باز هم اخلاق بد کارمندان ادارات ، باز هم منت روزه داران بر خلق ، بازهم ... و ... . همه اين ها رو قبول دارم. ولی اين که نفس روزه رو نفی کنيم يک کم بی انصافيست. کاری نکنيم که حالا اگر کسی بنا به دلايلی خواست روزه بگيره خجالت بکشه که عنوانش کنه  حالا از ترس محکوم شدن يا حتی مسخره شدن ! اين کاريست که ما ايرانی‌ها در آن تبحر داريم ! فضولی کردن در اعتقادات و سخره‌ کردن آن و نهايتاً فتوی صادر کردن در آن باب ! کاری در حد کار آخوندها !

الان هم نه میخوام بگم خوبه و نه بد .در مورد فوايد يا ضررهاش هم طبعاً نمی خوام و البته نمی تونم صحبت کنم چون تخصصش رو ندارم (هر چند يک بار به دادم رسيد) . هر چند خيلی حرف در اين مورد دارم که اين بو يا از خراب بودن دندان نتيجه می‌شه يا بيماری ديابت يا چيزی در اين مايه ولی اصراری هم بر مفيد بودنش ندارم! همه اين مشکلاتی که عموماً داريم بر می‌گرده به فرهنگ پايين مردممان. وقتی هنوز هم که هنوز است بسيارند افرادی که سالی يک بار مسواک می‌زنند. وقتی روزه رو اجباری کنند . وقتی همه برای ترس (حالا يا حکومت يا جهنم) روزه می گيرند بايد هم اين جوری باشه ! همه چيز خراب می شه و رنگ و بوی ريا می‌گيره ! و بعد هم بوی تعفن با توجه به شرطی سازی و NLP برای هميشه برای ما ايرانی‌ها توام می‌شه با روزه و بالطبع بدگويی از روزه ! بد دوره زمونه ای شده. حرف‌هايی که تو کوچه خيابون می‌شنوم رو واقعاً نمی تونم تو اين وبلاگ‌های به اصطلاح روشنفکر تحمل کنم .

برای n امين بار متوسل می شم به آندره ژيد که گل گفته : بگذار عظمت در نگاه تو باشد ، نه در چيزی که به آن می نگری ! نمی دونم چه جوری بايد گفت که اين روزه بهونست. کاش کمی فکرها باز تر بود . کمی اين کتاب‌‌های موفقيت (به خصوص رابينز) رو بخونيد تا ببينيد که روزه چه تاثيرهايی می تونه داشته باشه ! مهم هدف و نيت شماست و نه خود روزه !

نمی دونم در جامعه‌ای که روزه گرفتن ضد ارزش هست و غير از صدا و سيمای ايران کسی وقعی بر آن نمی گذارد ، چرا بايد روزه گرفت. اما من می‌گيرم . با اين که وضعم بدتر هم هست. چه خانواده ، چه اعضای فاميل و چه دوستان وقتی می فهمند که روزه می گيرم اول چشمان را گرد می‌کنند و باور نمی کنند. متأسفانه از چشمانشان و لبخند تصنعيشان می‌شود خواند هزار حرفی که خوشبختانه رويشان نمی‌شود بگويند ! به هر حال هدفم از روزه گرفتن نه رد يا قبول خلق خداست ، نه ترس از جهنم و نه آرزوی بهشت و نه چيز‌هايی از اين دست. هدفم سپاسگذاريست از اين همه نعمت که به ما داده شده ، لذت از اين که بتونی کاری رو انجام بدی ولی ندهی ، لذت از سختی کشيدن هر چند کوته مدت برای نيل به هدفی بزرگتر ، و در کل شايد اندکی رضای او !
مــــراد ما وصال توست از دنــيــا و عـقـبـی
وگرنه بی تو ام قدری نباشد دين و دنيا را

Posted by dordikesh at 03:27 AM

November 08, 2004

اشعار منتسب !

يک چيزی هست که بی ربطه ولی فکرم بهش مشغول شده .اخيراً مشکلاتی با ابوسعيد ابوالخير و اشعارش منتسب بهش پيدا کردم. کل اطلاعات ما از اين عارف بر می‌گرده به حکايات يکی از شاگردانش از او. از خيلی منابع مطلع شنيدم که اين بنده خدا اصلاً شعر نمی‌گفته و فقط يک بيت شعر ازش يادگار مونده که متأسفانه يادم نيست ولی فقط مفهوم داشت و زيبا هم نبود. حالا رسم شده هر شعر عرفانی که نمی‌دونن مربوط به چه کسی هست منسوبش می‌کنند به ابوسعيد، اگر دو بيتی باشد و به مولانا، اگر تو مايه‌های قصيده و ... اين ها باشد. به هر حال به ابوالخير که نمی‌آمد که شعرهايی زيبا بگه. اگر حکاياتش رو خونده باشيد با هر حرفی که می زد و هر کاری که انجام می داد ، مريدان و شاگردانش ناله‌ها و فغان‌ها می کردند . تو اون وضعيت شلوغ ديگه چه کسی حال شعر داره ؟ ها ؟  ;) علی ایّ حال اين شعرها رو از ابوسعيد ابوالخير يافتم .

اوليش تو کتاب ادبيات دبيرستان بود.. خيلی زيبا هست و بيشتر منسوب به مولانا می دونن تا ابوسعيد :

از شبنم عشق خــــــاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
ســر نــشـتر عـشــق بر رگ روح زدند
يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد
دومی جناب ناظری خونده در نوار حيرانی که باز هم منسوب به او هست :

تا آب شدم ســــراب ديدم خود را
دريــــا گشتم حبـاب ديدم خود را
آگـاه شدم ، غــفلت خود را ديدم
بيدار شدم به خواب ديدم خود را
اما دوتاش رو هم مرحوم ايرج بسطامی در نوار راست‌پنج‌گاه (1) (که بعد از مرگش منتشر شد) خونده که اصلاً ننوشتند منسوب و رسماً اعلام کردند شعر از ابو سعيد ابولخير !!!!! ولی انصافاً دوميش فوق العاده زيباست . حالا هر کی گفته!

ای عشق به درد تو سری می‌بايد
صيد تو ز من قوی تـــــری می بايد
من مرغ به يک شـعـله کبــابم بازآ
کــيـــن آتش را سمندری می بايد
و

چون دايره ما ز پوست پوشان توايم
در دايـــره حــلــقه بـه گـوشان توايم
گـر بـنـوازی ز جـــان خــروشان توايم
ور ننوازی هم از خـــمــــوشان توايم

حالا که بحثش شد بد نيست انتقاداتی چند بکنم از شرکت «چهارباغ» که آثار ايرج بسطامی رو پخش می‌کنه و واقعاً بعد از مرگش در زلزله بم شورش رو درآورد. خوب اولين کاری که کرد اين بود که بلافاصله اثر‌های قبلی اين خواننده رو دوباره منتشر کرد چون می‌دونست مردم ايران کمی مرده پرست تشريف دارند. اما به چه کيفيتی! اولاً که اصلاً جلد نوار رو عوض کرد و طرح مزخرف و ساده و البته بیخود رو انتخاب کرد تا سريع بتونن بدن بيرون . و جالب اين جا بود که در فهرست تصانيف و آوازهای نوار هم اشکالات ترتيبی وجود داشت. روی جلد هم عکس بزرگ ايرج بسطامی رو گذشتند تا مردم بيشتر بخرند. دقيقاً يک کار تجارتی که فقط پول مد نظرشون باشه و لاغير ! البته مرامی هم بخرج دادند و در درون نوار مژده بهار (که از بهترينهای بسطامی هم هست) شعری از دکتر عباس اسماعيلی گذاشتند که
بخون ايرج صدايت دلنشينه / دل شيدای من در کمينه ......
کند در کهکشون ای بم مقيمت / صدای ايرج و شعر حکيمت

امــا کـار اين جـا تموم نشد و دو تـا نـوار جديد (به عنوان اثر منتشر نشده) دادنـد بـيـرون (راست‌پنج‌گاه (1) و (2) )  که مربوط به کنسرت‌هاش بودند. در پس زمينه تصويری از ارگ بم بود و بعد چهره‌ای از بسطامی و البته مشکاتيان . اين شعر ابوسعيد رو هم تو اين نوار بود که به ضرس قاطع نوشتند از اوست !!! اما جالب‌تر آن که رو صفحه اصلی جلد نوار نوشتند راست‌پنج‌گاه (1) و بغلش ، راست‌پنج‌گاه (2). خوب ديگه خودتان مفصل خوانی کنيد که چقدر رئيس محترم اين شرکت هدف خير داره و به [...] خنديده اگه هدفش خدمت به جامعه فرهنگ و بم و جناب بسطامی بوده باشه ! )-X

Posted by dordikesh at 03:59 AM

November 05, 2004

شب سکوت ... و شايد خدا

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قــــــــدر کـه اين تـازه بـراتـم دادنـد

وقتی اسم شب قدر مياد هر کس ياد يک چيز می‌افته. موضوعات می تونه آروزها و روياها برآورده نشده باشه يا پاس کردن چک‌ها و يا واحدهای درسی ، شب زنده داريش ، دعا و عبادتش ، برنامه‌های مزخرف تلويزيون ايران و  يا گهگداری هم خدا !! به هر حال برای من که يک خرده تريپ عرفانی داره حالا اين که چقدر معلوم نيست. فقط می دونم خيلی جزئی و خفيف ! تو خونه هم نه کتاب دعا دارم نه مفاتيح و نه ... . چه اگر داشتم هم عمراً وقتم را با اين چيزهای سزکاری تلف نمی‌کردم ، مگر قرآن که لزوماً می‌بايست ترجمه شده باشه ! تو اين شب‌ها بيشتر از هر چيزی سعی می‌کنم فکر کنم. فکر کنم همين علی بود که گفته بود يک ساعت فکر کردن بهتر است از هفتاد سال عبادت ! هر چند به نظر من اين رو بيشتر برای آخوندها گفته که کل زندگيشون همه کار می‌کنند غير از لختی تفکر! ولی واقعاً معتقدم به اين فکر! فکر به روز ازل ، به روز خواندن غزل (خداحافظی) و روز ابد ! اين که چه جوری شد که وارد بازی شديم و چگونه گوش‌هايمان در اثر شعشعه پرتو ذاتش اين گونه دراز شد تا بار امانت را بپذيريم و ... . به نظرم خيلی جالب هستند . حالا لزومی هم نداره به اندازه عبادت هفتاد ساله آدم فکر کنه من حساب کردم که اگر 39 ميکرو ثانيه فکر کنيم به اندازه عبادت يک روز کامل جلو افتاديم !!!

از شانس خوبم و البته مدد خداوند هم‌خونه‌ايم دوش اندر خانه نبود. تنهای تنها بودم که جون می‌داد برای خلوت گزينی ! خيلی مشتاق بودم که در اين شب کمی هم "شرابِ تلخ‌ ِتيز ِخوشخوار ِسبک" هم بنوشم تا همچون يک ثلاثه غساله باشد و با بر کنار کردن حجاب‌ها من را به سوی او راهنمون سازد ولی يک خرده جرأت نکردم! شايد شب‌های ديگر! به هر حال اين که خودت باشی و خودت و البته او و هيچ پارازيتی هم در اين بين نباشه خودش نعمتيست! به نسبت مبارک سحر بود و فرخنده شب! از اين که دوباره فهميدم که اگر در ديرش را زديم و ما را به حرم راه ندادند نبايد نااميد شد . اگر قدری صبر کنيم ندايی خواهيم شنيد که ما را به به سمت خود خواهند که : "درآ ، درآ به راهی که تو هم از آن مايی" ! با همه کفر و الحادی که در اين روزگار در ذهنم دم می‌جنباند ولی هنوز هم می‌شود يک چيزايی حول و حوش رگ گردن احساس کرد ! و همين طور درد اشتياقی هر چند در حد سر سوزن ! همان طور که گفته اند خداوند آنقدر گسترده است که هر چه از او دور شويم باز به او می رسيم!!

تو اين شب‌ها هميشه ياد اولين شبی می افتم که فهميديم که تو شب‌های احيا قرآن به سر می‌کنند فکر کنم دوم سوم دبستان بودم ! خاله‌ای دارم که اندکی تريپ مذهبی دارد و در راه عرفان به نصيحت حافظ که "ظلماتست بترس از خطر گمراهی" گوش نکرد و به نوعی گمراه شد . به واسطه همين تفکرات و عقايد خيلی خيلی کم تو خونه ما آفتابی می‌شد و ما نيز ! نمی‌دونم چی شد که اون شب (حالا قدر يا مشکوک به قدر) تو خونه ما بود. و شروع کرد به انجام مراسم قرآن به سر و کسی هم غير از بچه‌ها تحويلش نگرفتند. من از کوچيکی تشنه انجام چنين کار‌هايی بودم. چه خوندن نماز ، چه روزه و ... که از جانب خانواده اگر منع نمی‌شدم ، تشويق هم نمی‌شدم ! اون شب ، شب عشق و حالم بود که می‌تونستم کمی بزنم تو اين خط‌ها. يادم مياد سراپا گوش بودم و اون متون عربی که هيچ چيز ازشون نمی‌فهميدم رو با تمام وجودم گوش می‌کردم که شايد ديگه چنين فرصتی پيش نياد !(که نيامد و احتمالاً نخواهد آمد) هر چند هنوز هم يادم هست که جوری رفتار می‌کردم که ديگران متوجه اشتياقم نشوند (از همون کوچيکی آب زير کاه بودم ) . و يادم مياد که ملتمسانه خواهش می‌کردم از خاله‌ام که مراسم رو طول بده تا سحری بخوريم و من اولين روزه عمرم رو بگيرم ولی نشد. اون شب همه بچه‌ها خسته شده بودند و با اکراه به حرف‌های خاله گرانقدر گوش می‌کردند ولی من هر چی بيشتر می‌گذشت بيشتر مشتاق می‌شدم. هميشه وقتی به اون لحظات فکر می‌کنم خدا رو تو ذهنم تصور می کنم که لبخندی زده و به من نگاه می‌کنه و از اين که آفريده‌اش اين گونه پاک و معصومانه به او فکر می‌کند لذت می‌بره. و مطمئن هستم همون موقع با خودش فکر می‌کرد که شرايط روزگار چطور اين بنده کمترين را از اين پاکی و معصوميت دور نگاه خواهد داشت که ديگر سالی يک بار هم چنين عمل نخواهد کرد ! کاش هميشه آدمی جوری بود که ساکنان حرم ستر و عفاف باز جرأت کنند که با مای راه نشين همچون ازل باده مستانه بزنند !

خلاصه اون شب بعد از انجام مراسم نوبت آرزو شد. خاله جان فرمود که يک آرزو بکنيد ولی به کسی نگيد تا برآورده شه . پسرخاله‌ها و دختر‌خاله‌ها شروع کردن به آرزو کردن و بعد هی اين آرزوها رو به رخ هم می‌کشيدند و از زور چشم و هم چشمی بزرگ‌ترش می‌کردند و ولی من تو دلم يک آرزو کردم و به کسی هم نگفتم. آرزويی بود که اصلاً به خودم مربوط نبود و به خانواده بر می‌گشت. خود آرزو به خودی خود چيزی نبود ولی تبصره کوچکی که با توجه به دنيای کودکانه به آن زده بودم تحققش رو کمی دور از ذهن می‌کرد. اون شب گذشت . فقط همين رو بگم بد نيست؛ خاله‌ام که اشتياق اون شب من رو ديده بود جو گير شد و خواست من رو صبح بيدار کنه تا نماز صبح بخونم (نمی دونم چرا اين مذهبی‌ها کمی فکر ندارند) و البته موفق نشده بود. بيچاره نمی‌دونست خدا هم به زحمت بتونه من رو اون موقع صبح از خواب بيدار کنه !

گذشت و آرزوی آن شب ما دقيق و مو به مو تحقق پيدا کرد ! اين شايد اولين سيگنالی بود که خداوند برای ما فرستاد و اولين سرنشتر بر رگ روح ! تمام زحمتی که فلاسفه و متکلمان در طول تاريخ در رد يا قبول خدواند کشيدند ما در همين واقعه خلاصه کرديم به وجود حضرت دوست ايمان آورديم و ديگر هم نشد که ازش دل بکنيم. هم چنان که حافظ گفته :

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سراييد
کز شافعی نپـرسند امثال اين مسائــل
هر چند اين قضيه بيشتر به عشق برمی‌گرده و مربوط به مراحل بالای عرفان هست وليکن در اين باب هم جواب می‌ده . سرتون رو درد نميارم از اين جا بود که ما احساس کرديم که دست و پا زدن در وادی عرفان برای هر دليلی که باشه بد نيست حالا چه قطع مرحله با همرهی خضر يا بی همرهی آن بکنيم !

حـسـنـت بـه ازل نظر چو در کارم کرد
بـنـمـود جــمـال و عـاشـق زارم کـــرد
من خفته بدم به ناز در کتم عـــــــدم 
حسن تو به دست خويش بيدارم کرد

هر شب مشکوک به قدر يادی از آن شب می کنم ! امشب هم صرفاً يادی ازش کردم و با استغراقی در بحر مکاشفت، نه بوی گلش مست کرد و نه دامنم از کف برفت و نه از اين جهان به جهان دگر شدم. صرفاً سر به جيب فرو بردم و وانمود کردم که ما هم خدايی داريم ! به هر حال خوشا آن دم که ازو پرده برافکنم ! اين هم شعری بس زيبا از جناب حافظ در مورد روز آفرينش آدم که بر هـــر فــــرد Spiritual but not religious واجبست خواندن سه باره‌اش در اين شب‌ها !

در ازل پــرتــو حـســنت ز تـــجــــلّـی دم زد
عشق پـيـدا شـد و آتــش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت ديد ملَک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيــــرت و بـــر آدم زد
عقل می‌خواست کزان شعله چــراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جـــــهان بر هــم زد
مـدعی خـواست کـه آيـد بـه تـمـاشاگه راز
دست غيب آمد و بر سـيـنـه‌ی نــامحرم زد
ديــگران قــرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غــم‌ديده مــا بـــود کـــه هـم بـر غـم زد
جان عِلوی هوس چـاه زنــخـدان تـو داشت

دست در حلقه‌ی آن زلف خم انــدر خـم زد
حـافـظ آن روز طـرب‌نامه عشق تـو نــوشت
کــــه قـلـم بـر سـر اسـبـاب دل خـــــــرم زد

پی نوشت : به مرگ سبيل‌هام من نه ادعايی در باب عرفان دارم و نه حوصله مباحثه در اين باب با افرادی که کباده عرفان می‌کشند ! پس خواهش می‌کنم نقش موسی رو در برخورد با اين شبان کمترين ايفا نکنيد !

Posted by dordikesh at 03:57 AM