September 22, 2004
گريهی بيد
اين قدر اين چند روز تو وبلاگها بحث سياسی شد و اين جور حرفها ، که آدم جرأت نمیکنه فارغ از هر گونه زنده باد و مرده باد مطلب بنويسه ! به هر حال ترجيح میدم در مورد چيزی بنويسم که چند وقتيست من رو به خودش مشغول داشته !
تا همين چند ماه پيش غالب لذتم از موسيقی سنتی ايران محدود میشد به شجريان و ناظری و گهگداری دگران ! اما چند وقتيست که شديداً رو آوردم به گوش کردن تکنوازی سازهای ايرانی ! همين طور مشغول خريدن نوارها و سیدیها بودم که در طی يک بحث موسيقيايی با يک دوست ، نواری رو يافتم که شديداً داره بهم انرژی میده ! در تعجبم که چطور اين نوار بيش از ده سال تو بازار بوده و من از آن بیخبر بودم !
اگر از طرفداران موسيقی سنتی باشيد بعيد هست که محمدرضا لطفی رو نشناسيد . اگر بهترين نوازنده تار ايران نباشه جزو برترينهاست ! کارهای زيادی با شجريان داشته و البته تنی چند از خوانندههای ديگر نظير صديق تعريف ! طبق گفته ها زن اولش قشنگ کامکار بوده و زن دومش زويا ثابت و سومی رو خبر ندارم (خوب اکثر هنرمندان اين جوری هستند) ! اميدوارم توفيق شنيدن صدای زويا ثابت رو در نواری که با هم کار کردند ( گفتم غم تو دارم) ، داشته باشيد که بسی زيباست ! خلاصه اين بشر يعنی جناب لطفی در تکنوازی تار و هم سهتار ، به واقع همچون يک گروه مینوازد . هم به موسيقی وارد هست و هم آواز ! آدم درويشی هم هست و از زمان جوانی تا به حال موها و ريشهای بلندش ثابت ماندهاند ! البته دير بازيست که در خارج از ايران سکنی گزيده !
خلاصه بگم آلبومی که میخوام معرفی کنم عنوانش هست ، گريه بيد ! طرف اول تار و طرف دوم سهتار می نوازد و محمد قویحِلم هم با تنبک و دف همراهيش میکند (هر چند دف خوبی نزده ) ! البته فقط با تکنوازی تار و سهتار خود صحبت نمیکند و خودش آواز هم می خواند و چقدر هم با حس و حال می خواند ! اشعار عرفانیای که میخواند ، از حافظ ، مولانا و صائب آملی هستند ! من نمیدونم اين صائب آملی تا به حال کجا بوده که کشف نشده؛ عجب شعری گفته ! سرتان را درد نمیآورم اگر مثل من از شنيدن صدای افراد اهل دل که از الله و شمس تبريزی مدد میطلبند ، لذت میبريد لحظه ای در خريدن اين آلبوم درنگ نکنيد ! نوارش رو که هيچ جا پيدا نکردم و عاقبت سیدی غير اصلی را با قيمت اصلی خريدم !!!اميدوارم خوشتون بياد . من که بسی محظوظ می گردم و دوستش می دارم !!!!!!! جون میده برای روزهای بيقراری ! چند بيتی از اشعار :
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع /شبنشين کوی سربازان رندانم چو شمع
در هوايت بيقرارم روز و شب / سر ز پايت بر ندارم روز و شب
تو ندانی رمز اين نقش و نگار / تو ندانی رمز انالحق به دار
Posted by dordikesh at
03:14 PM
September 20, 2004
امروز
از پريروز قصد داشتم که ديروز ، امروز بشم. امروز هم که اومدم اسم وبلاگ رو تغيير بدم به امروز انصافاً نتونستم. من نه مشکلی با فيلترينگ و سانسورينگ که به راحتی قابل دور زدن هستند، دارم و نه به هيچ گروه سياسی ايران تلعق خاطر. اصلاً هم معتقد نيستم اين حکومت بايد اصلاح بشه ! بلکه فکر میکنم اساس و پايه اين حکومت تنيجهای جز عقب ماندگی نداره و بايد بالکل عوض شه ! فعلاً که همگان خفتهی چند هستند و نيست يک دم که شکند خواب به چشم کس ، بهتره که آدم الکی انرژی حروم نکنه !
Posted by dordikesh at
04:32 PM
September 19, 2004
سربازهای جمعه
علیرغم معروفيت و محبوبيت مسعود کيميايی هيچ وقت ازش خوشم نميومد . احساس میکنم اين آدم طبق تصورات کودکيش فيلم میسازه و برای همين عشق قهرمان پروری داره (مثل قيصر و ...) که خوشم نمياد ! فکر میکنم فيلم هندی غنی سازی شده میسازه !!! البته خبردار شدنم از رفاقتش با سعيد امامی (اسلامی) و اين که حتی فيلم سلطان را به سفارش او ساخته (در انتهای فيلم ازش تشکر هم کرده) اين احساس بدم رو نسبتاً تقويت کرد . هر چند به هر حال آدم خوش فکريست و هر چی باشه شوهر گوگوشه !!
يک پسر عمو دارم هميشه تو خانه سينما پلاسه و هر کتابی که در ذهنتون باشه خونده و هر فيلمی که در مخيله شما جا گرفته باشه ديده ! کلاً آدم جالبيست ! و به زعم بنده عشق کيميايی و به قول خودش کيميايی باز تشريف داره ! خلاصه داشتم باهاش در مورد اکثر فيلمهای در حال اکران صحبت می کردم که بحث کشيد به سربازهای جمعه که اون میگفت مزخرف بود و من میگفتم نه زياد ! استدلال هام رو که گفتم کمی تخفيف داد ! به هر حال جالب بود که جامون عوض شده بود. نظر شما در مورد فيلم چيه ؟
داستان فيلم در مورد چهار تا سرباز بود که حالا هر کدومشون يک مشکل داشتند ! از مشکل هر کدوم رد میشيم میرسيم به آخری که مشکلش اين بود که يک عده آدم ... خواهرش رو معتاد کرده بودند ! خلاصه اين سربازها به علاوه فرماندهشون قرار میگذارند که يک روز جمعه به روش فرای قانونی (با چماق) يک حالی به اون عده که پاتوقشون در کشتارگاه بود بدهند ! که موفق هم می شوند ! تا اين جا قسمت صوری و ظاهری ماجرا بود اما قضيه وقتی شروع میشه و معنا پيدا میکنه که سربازها که روحيه شورش در برابر بیعدالتی رو دارند، بعد از موفقيت در مبارزه با بی عدالتی کشتارگاهيان، به تظاهرات مردمی در خيابانها ملحق میشوند ! (حتی از ماشين خودشون که يکی از گرانترين ماشينهای ايرانه می گذرند ! ). با اين صحنه در واقع کل اون دار و دسته کشتارگاه و کارهاشون تشبيه میشه به حکومت ايران !!!
تو فيلم میبينيم که گفته میشه اون افراد که تو کشتارگاه هستند کارشون رو از اونجا شروع کردند و با اين که پولدار شدند باز هم کشتارگاه رو ول نمی کنند ! و از کشتار مردم هم هراسی ندارند ! و هر کس دم دستشون باشه برای سوءاستفاده تضعيف میکنند و ... . مثلاً استاد اون دختر که بهش عشق میورزيد رو کشتند(بخوانيد ترور کردند) تا به هدفشون که اعتياد و ناتوانی و وابستگی او بود ، برسند ! خوب همه اين در مورد افراد حکومت صادق هست ! افرادی بی فرهنگ و بی رحم که از يک جايی با استفاده از امتيازهايی!! به ردههای بالا رسيدند و حالا علیرغم به قدرت و ثروت رسيدن باز همون روحيه و کارهای بیفرهنگ مآبانه خودشون رو ادامه میدهند ! حالا فيلم نظريه هم ارائه میکنه و پيشنهاد میکنه که بايد با اينها بدون توسل به قانون مبارزه کرد و اين کار با الحاق سربازها به مردم تظاهر کننده انجام شد. و وقتی در صحنه آخر و در ايستگاه مترو صورت فرمانده با پشت صحنه شير هخامنشی ميکس میشه ، شکی نمیشود کرد که جناب کيميايی رسماً داره ملت رو تشويق به مبارزه میکنه !
اينها رو مطمئن نيستم ! به قول دوستم با رفاقتی که کيميايی با سعيد امامی داشت بعيده که منظورش اين بوده باشه! نمیدونم فيلم که اين رو میگفت ! من حتی فکر می کنم فيلم رو برای سعيد امامی ساخته باشه ! هر چی باشه بيش از همه وزارت اطلاعات زمان سعيد امامی به کشتارگاه شبيه بود ! خلاصه هر چی که بود فيلم متوسطی بود ، به خصوص از نظر بازی ! البته سانسورهای فيلم هم خيلی زياد بود که خيلی صحنه ها بی سر و ته کرده بود !
Posted by dordikesh at
01:51 PM
September 13, 2004
مقصود تويی بقيه بهانه
يکی از اتفاقهای خوبی که تو اين تابستون رخ داد آشنايی من با يک ارمنی بود. پسرک هند درس خونده (از راهنمايی تا کارشناسی) و بعد هم آمده ايران. مترجم جاييست که من کارآموزش بودم ! تريپ ظاهر و رفتارش نشان از معصوميت و سادگی قابل توجه وی داره ! بعيد هم می دونم ظاهر و باطنش هم با هم فرق داشته باشه ! خلاصه مسيحی هم هست و شديداً معتقد ! اون قدر کارش درسته که هميشه يکشنبه ها به خاطر کليسا نميره سر کار ! تو کارآموزی کلی با هم رله شديم و هی بحثهای سياسی و مذهبی می کرديم. در واقع من فقط ازش در مورد مسيحيت اطلاعات می کشيدم و او هم با کمال ميل اين کار رو میکرد !
خوب من هم که معمولاً کرم تجربه ناشناخته ها رو دارم بهش گير دادم که يک روز ما رو ببره کليسا و بعد از مدت ها بالاخره امروز محقق شد (با اين که هميشه گفتم در ميخانه گشاييد که من از مسجد و مدرسه بيزارم و البته کليسا ). با يک دوست گرانقدر که اون رو هم تو کارآموزی پيدا کردم رفتيم کليسا. خيلی اعتماد به نفس داشتم که برم تو ولی پای درش که رسيدم يک جورايی ترسيدم ضايع کنم ! رفيق ما هم گفته بود ضايع بازی در نيارين برای من بد میشه چون همه میشناختنش ! اولين چيزی که بهمون ياد داد نحوه صليب کشيدن بود که تو فيلم ها زياد ديديد ! احوالپرسی به زبان ارمنی هم دومين درس بود ! اگر هم گاف کرديم قرار شد بگيم آشوری هستيم و اسممون ادموند و ادوارد !!!!!
همين که رفتيم احساس عذاب وجدان گرفتم ! احساس می کردم همه يک جوری نگاهم میکنند! خلاصه رفتيم تو. همونی بود که انتظار داشتم! يواشکی عکس هم گرفتيم (ايرانی بازی) و اگه خدا بخواد اينجا هم میگذارم! من که تا حالا تو عمرم شمع روشن نکرده بود گير دادم که من بايد شمع روشن کنم. شايد چون نمی خواستم بيکار باشم و به کاری مشغول باشم. حيف که زود شمع ها روشن شدند ! رفتيم روی نيمکت ها نشستيم! يک سری کتاب بود به زبان ارمنی که هيچی عکس هم نداشت! من هم الکی برای اين که مثلاً سرم به کاری گرمه شروع کردم به تورق کتاب ! تو حال خودم بودم که مسئول کليسا اومد بالا سرم و يک چيز به ارمنی گفت! پيش خود گفتم يعنی اين قدر تابلو هستم ! بعد کاشف به عمل آمد که من احمق تو کليسا يک پام رو انداخته بودم روی آن پا و اين در کليسا بی احترامی محسوب می شه ! چقدر خرم ! اين جا رفيق ارمنی بنده کل مشخصات ما رو به يارو داد ! خلاصه طرف بی خيال شد و رفت !
من هم که کلی اعصابم خرد شده بود آمدم بيرون ! بيرون از کليسا و در محوطه ايستاده بودم که تنی چند از سفيرها آمدند و مسئول آن جا با حالت بدی و البته به زبان ارمنی داد زد که اصلاً از محوطه خارج شويد ! (طبيعتاً از حرکت دستش فهميديم چی ميگه!) ما هم امديم بيرون. البته افراد ديگه هم حق ورود نداشتند چون از ما بهتران مثلاً مشغول عبادت بودند !!!! ولی به هر حال با تمهيدات پارتی ارمنی خودمون برگشتيم! و حسن بازگشت هم عکس گرفتن از قسمت اصلی کليسا بود ! دوست غير ارمنيم هم جو گير شد و رفت جلوی جلو و زانو زد و شروع کرد به دعا کردن ! سالن ديگه خالی بود ! بيشتر فضولی می کردم و نقاشی ها رو نگاه می کردم ! و اصلاً نمی تونستم تمرکز کنم ! انگار خدای ما با خدای اينها فرق میکند. علی ای حال، وقتی دوستم داشت دعا میکرد ياد يک جک افتادم که زنی رفته بود کليسا و مشغول راز و نياز با عيسی بود. هی میگفت يا عيسی مسيح من از تو فقط يک شوهر خوب میخوام که همدمم باشه و من بتونم بهش تکيه کنم و مونسم باشه و ... . خلاصه گفت و گفت . در همين حين شخصی (که خودتون بايد حدس بزنين با چه لهجه ای) به طرف زنه می رفت می گفت : اِ ، عيسی هولم نده ! هولم نده !
چيزی که برام جالب بود اينه که ما ايرانیها چه در کليسا، چه در مسجد، چه در کنشت و چه در آتشکده هميشه ايرانی هستيم! هميشه طبقه بندی ، هميشه مديريت مزخرف، هميشه برخورد بد ، هميشه ... ! از يک سری برخوردهای امروز واقعاً بدم اومد ! فرهنگ که پايين باشه دين و مذهب نميشناسه ! اما باز جای شکرش باقيست که ملت ارمنی هنوز به کليسا اعتماد دارند. پير و جوان بودند که برای چند دقيقه هم شده میآمدند و دعايی می کردند و گهگاهی اشک میريختند و میرفتند ! شايد ما هم اگر جزء اقليت بشيم اين کارها رو بکنيم!
Posted by dordikesh at
02:58 AM
September 12, 2004
شرطی سازی
حتماً شما هم اين حالت رو تجربه کردين که روزی روزگاری بی خود و بی جهت گرفتار يأس فلسفی بشين و حوصله هيچ بنی بشر رو نداشته باشين که هيچ ، حوصله خودتون رو هم نداشته باشين ! خوب هميشه برای من سوال بود که چرا؟؟ روانشناسی مثل آنتونی رابينز اين قضيه رو با علمی جديدی به نام NLP (برنامه ريزی عصبی-کلامی يا نوعی شرطی سازی) به طرز جالبی تفسير می کند !
يادم مياد روزی خبطی از بچه های کلاس در دبيرستان سر زده بود و جناب مدير داشت سرکوفت میزد. من هم آن موقع شديداً کتابهای آنتونی رابينز رو می خوندم در حين مشاجرات پريدم وسط و گفتم اين جوری ، اون جوری شده و بچه ها شرطی شدهاند ! جناب مدير هم برگشت گفت شما مگه حيوانيد که شرطی شديد ! آن موقع حرفی برای گفتن نداشتم اما بعد ها فهميدم که همين شرطی سازی که اولين بار توسط پاولف روی يک سگ انجام شد (به اين صورت که هنگام غذا دادن به سگ موسيقی خاصی را پخش کرد و بعدها بدون غذا دادن به سگ و تنها با پخش موسيقی دهانش کف می کرد !) خود سرآغاز يکی از ابزارهای موفقيت در عصر حاضر هست که علم به آن قدرت فوقالعادهای نصيب انسان میکند!
حال فرض کنيد شخصی يکی از نزديکترين افراد خانواده مثلاً پدرش را از دست داده ! خوب در اين موقعيت اين آدم تا حدود زيادی دچار افسردگی و يأس شده است ! بعد هر آدمی که در مراسم سوگواری پدر اين آدم شرکت کرده به سمت او می رود دست راستش را روی شانه شخص میگذارد و از صميم قلب به او تسليت می گويد ! بعد از اين واقعه چند سالی می گذرد و می گذرد! و در روزی از روزیهای خدا يک نفر مثل من وقتی شخص مذکور رو میبينم دستم رو روی شانه راستش می گذارم و میگم : چطوری يا نه ؟ اصلاً مهم نيست من چی گفتم همين که دستم رو روی شانهی راستش گذاشتم يعنی عمل شرطی سازی فعال شده ! شخص ناخواسته و بدون دليل دچار افسردگی میشه. به همين راحتی !! يا حتی مثال آسان تر ! ديگه خدايش حتماً شده که با يک آهنگ از فلان خواننده خاطره خوب داريد و وقتی دوباره و بعد از مدتها شنيديدش همون احساس بهتون دست می ده که موقع تجربه خاطره داشتيد!
همه ما امثال اين جور چيزها رو تجربه کرديم ! ولی از بس زندگی ما ايرانی ها پر از درد شده همه شرطی سازی ها منفی شده ! ديگه کم پيدا می شه فردی که الکی خوش باشه ! والله همه الکی خل و الکی اخمو و الکی غمباد گرفته هستند ! البته خيلی ها هم الکی به موهبت افسردگی نرسيده اند ! حالا جالبه فرهنگ ما هم میگه مرد را دردی اگر باشد خوش است ! البته نمی شه گفت هر دردی ، غم هم مياره ولی برای ما که هنوز آدم های بزرگی در مواجه با مشکلات و دردها نيستم متأسفانه مياره !
خلاصه همه اين ها رو گفتم تا بدونين ريشه بعضی از نارحتیها چيه ! حالا اين که چه جوری میشه از NLP استفاده کرد رو ترجيحاً نمیگم. چون روش واقعاً کاراست. ممکنه خلاصه وار بگم و شما هم بگين به به و سعی کنين انجامش بدين! ولی چون روش دقيق رو بلد نيستين و نتيجه نمی گيرين از کل روش ناميد می شين ! فقط بگم که تمام تکنيک های روان شناسانه رو بايد شرطی سازی کرد ! يعنی بايد دانست لزومی نداره که يک فرد موفق روی همه کارهاش فکر کنه ! کافيه چيزهايی رو که مناسب میدونه رو تو خودش شرطی کنه ! اون موقع فرضاً اگه ناراحت بودين اگه کسی يک پس گردنی بهتون بزنه شاد هم میشويد بدون آن که زحمتی کشيده باشيد! برای بحثهای تکميلی رجوع کنيد به کتاب موفقيت نامحدود در بيست و چهار روز نوشته آنتونی رابينز ! علی رغم هم حرف ها :
سری دارم که سامانش نمی بو / غمی دارم که پايانش نمی بو
اگــر بـــاور نــداری سوی من آی / ببين دردی که درمانش نمی بو
Posted by dordikesh at
12:06 AM
|
Comments (0)
September 08, 2004
از سبيل تا روز ازل
خوب بپردازيم به چرت و پرت !! سبيل داريوش فروهر مرحوم يادتونه ! از بچگی عاشق همچون سبيلی بودم ! نمی دونم چرا ؟ به هر حال چند وقتيست سودای گذاشتن همچون سبيلی در سرم هست D: حيف که تا حالا غير افراد ميانسال کسی رو با اين سبيل ها نديدم! حالا نمی دونم اگه من هم چين سبيلی بذارم نگاه مردم ايران چگونه خواهد بود ؟؟؟ شايد فکر کنند پان ايرانيست هستم !! به هر حال تا جايی که من میدونم قشر جوان (به خصوص عناصر انوث) جامعه شديداً از سبيل بدش میآيد و اين خوب نيُست ديگه ! ولی خوب اگر تو خيابون جوانی با سبيلهای تاب داده ديديد شايد من بوده باشم !
چند وقتی میشه که در سايت دانشگاههای خارجی پرسه می زنم ! نمی دونم چرا اين جوری شدم ! همه اطرافيانم میدونند که خيلی با خارج رفتن موافق نيستم و برای همين تعجب میکنند ! به هر حال اگر هم برم صرفاً برای تحصيل هست و فکر کنم به عنوان ايرانی وظيفه دارم برگردم ! با برنگشتن احساس ضعف می کنم گويی کم آوردم !
تا حالا شده مجبور بشين خودتون رو به صورت فيزيکی اثبات کنين ؟! من يکی يک بار مجبور شدم ! کار آسونی بود ولی خوب عجيب بود ! اين باعث شده کلی به کارم فکر کنم ! چطور می شه که آدم خودش رو اثبات کنه ؟!؟!حالا فيزيکی يا غير فيزيکی ! به هر حال فيزيکی بايد آسونتر باشه ! فرض کنين روزی از جانب خداوند دستور بياد که همه بندگان مثلاً يک سال مهلت دارند که خودشان را اثبات کنند !! اثبات کنند که بيهوده آفريده نشدند و بتوان گفت به طور فيزيکی و غيره وجودشان برای هستی لازم هست ؟ همين جوری داشتم به اين قضايا فکر می کردم که ياد روز ازل افتادم ! روزی که بنا به گفته بزرگان خدواند از همه بندگانن قسم گرفت که : الست بربکم ؟ قالوا : بلی !!! شايد اون موقع يک عمر به ما مهلت داده شد که خودمان را اثبات کنيم ! طبيعتاً فيزيکی رو همه با تولدشون اثبات می کنند ولی در جنبه معنوی، فکر می کنيد به قول خود پايبند بوده ايد ؟؟ شيوه اثبات خداوند رو نمیدونم ولی به جرأت می تونم بگم که ما ايرانی ها با برهان خلف کارمی کنيم ! فرض می کنيم که همه بد هستند ! وقتی مرد اگه خلاف فرض ثابت شد ، گرامی اش میداريم ! ولی در اون دنيا ... !
چند وقت پيش تو يک مهمونی يک از آشنايان بسی مرام و معرفت به خرج داد و شرابی بر ما عرضه کرد که قدمتی يازده ساله داشت !!! فرصت رو غنيمت شمردم که حالا حالاها چنين چيزی يافت نمی توانم کرد و کلی در خوردنش جديت به خرج دادم ! خلاصه آن شب بنا به توصيه خيام که اين قافله عمر عجب می گذرد و درياب دمی که با طرب می گذرد کلی طربيديم ولی جالب ترين جای قضيه وقتی رخ داد که شراب رسيد قسمت انتهايی اش که در واقع درد آن باشد ! همه از خوردنش بنا بر اين تفکر که آشغال و ته مانده است اجتناب کردند الا من که تازه کارم شروع شده بود. نا سلامتی ادعای دردی کشی می کنم ! خلاصه کلی زور زدم و کلی از دردهاش رو خوردم ولی بايد اعتراف کنم که خيلی مزخرف بود !!!! بهتر هست که در جنبه های معنوی اين کار رو بکنم !!!
در پايان نزديک شدن آغاز سال جديد تحصيلی رو هم به بدبختانی چون خودم تبريک و تسليت عرض می کنم به خصوص آنانی که سال آخر هستند !!!!!
Posted by dordikesh at
08:51 PM
علامت سؤال
عجب دوره زمونهای شده. خسته شدم از اين همه علامت سوال که تو ذهن وا مونده در حال وول خوردن و خود نماييست ! مگر يک آدم چقدر ظرفيت داره برای اين علامات !! علامت سوالها به اين شرح هستند :
اين که اساساً امسال درسم تموم میشود يا خير ؟
اگر درسم تموم شد مشغول به کار شوم يا ادامه تحصيل ؟
اگر قصدم ادامه تحصيل هست رشته فعلی را ادامه دهم يا تغيير رشته بدهم ؟
اگر تغيير رشته دادم صنايع بخوانم يا مديريت يا حتی MBA ؟
اگر قراره که ادامه تحصيل بدم در ويران سرای ايران اين کار رو بکنم يا آبادستان فرنگ ؟
اگر قراره ايران ادامه بدم امسال برای کنکور بخونم يا سال ديگر ؟
اگر قراره ادامه تحصيل باشه -حالا در هر کجا- قراره تا کجا درس رو ادامه بدم ؟
تازه اين هم هست که اگه قراره به عنوان مغز فرار کنم D: کجا برم ؟ (کجا راهم میدهند !!!)
تازه هر کشوری رفتم مقدماتش رو چه جوری طی کنم ؟
بعد هم با اين شلم شوربا کارم در آينده چيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و ... !
خسته شدم ديگه ! تازه اينها اصليات قضيه هست ! کلی تبصره و مشکلات معيشتی منفردانه و مزدوجانه هم میشه بهش اضافه کرد !!!!! کمک !
Posted by dordikesh at
01:02 AM
September 07, 2004
بانوی آواز
خوب دلکش هم مرد شايد از بس که جان نداشت ! خيلی وقت میشه که اتفاق رخ داده ولی چه کنم که دير فهميدم و ارادتم بهش مانع میشه بیخيال نوشتن در موردش بشم ! هر چند که بايد اعتراف کرد که دير بازی بود مرده بود و فقط جسم خاکی داشت و صدايی به يادگار ! فکر کنم اکثر قريب به اتفاق مردم ايران که جزء جوانان قبل از انقلاب بودند از اين واقعه متأثر شدند. نمی دونم ! ولی فکر کنم امثال من و هم سن و سالهای من از عشق پدران و مادران خود هم که شده به اين خواننده ارادت داريم از بس که عشق و حال آنان را با آهنگهايش ديده ايم . الحق و الانصاف هم کارهايش بسيار ماندگار و زيبا هستند که اصلاً تاريخ مصرف ندارن ! فکر کنم آهنگ «عاشقم من» (بازخوانی شده در فيلم قرمز) رو کمتر جوانی باشه که نشنيده باشه ! (سن بالاها بيش کاروان و آمد نوبهار و ... را به ياد دارند ) خوانندهای که به قول دکتر عليرضا نوری زاده سيد علی خامنهای هم با صدايش از اين جهان به جهان ديگر میشد. همين قدر رو بدونيم میشه حدس که دلکش چه آدم بزرگی بوده که اين موجود [...] رو هم به خودش جلب کرده !
جالب اينجاست در اواخر عمر به نان شب خود نيز محتاج بود. آن وقت آقايان می روند آهنگ هايش رو دوباره خوانی میکنند و کار جزو پرفروش ترين های بعد از انقلاب میشود! ولی معلوم نيست چه کسی از اين قضيه سود برده !!! بگذريم !
اما به اين نکته هم بايد اشاره کرده که هر چه ايرانيان به دلکش ارادت دارند ، ارادت مازندرانی ها به او چندين برابر است ! چرا که بسياری از آهنگ های فولکوريک مازندرانی را به زيبايی اجرا کرد که بسيار خاطره انگيزند ! ارادت افزون بنده نسبت به دلکش از همين جا ناشی میشود !
حتماً هم میدونين اسم اصليش عصمت باقرپور بوده و اهل بابل و اسم دلکش رو روحالله خالقی براش انتخاب کرده ! خدايش بيامرزاد ! می خوام تکراری صحبت کنم ! آره اين صدا تنها صداست که می ماند !
Posted by dordikesh at
12:53 AM
|
Comments (0)