در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 30, 2004

دلتنگ چرت و پرت

خيلی وقته که وبلاگم دچاره مگر مغزی شده و رفته تو کما . من هم دست و پا زدن‌های آخرش رو نگاه مـی‌کنم! بـی تـعـارف اگر برای يک سال ديگه فضای اينترنـتـی رو تمديد نمی‌کردم (يعنی براش پـول نمی‌دادمD:) رسماً اعلام می‌کردم خداحافظ! ولی خوب ديگه از اون‌ها به ريش پشيمون ! تصميم گرفته فارغ از همه قيد و بندها يک مدت چرت و پرت بنويسم! دلم تنگ شده برای روزهايی که اگر يک نفر بلندتر از روزهای عادی از خودش باد در می‌کرد من فوراً با صداقت کامل!! تو وبلاگ می‌نوشتم و تفسيرش می‌کردم! واقعاً دلم برای اون هم انرژی خرج کردن برای وبلاگ تنگ شده! اميدوارم اين حالات گذرا نباشه !


فقط بايد اين تابستون تموم شه! تابستون عجيبی که قراربود خيلی کارها توش صورت بدم ولی ناموفق بودم! فعلاً توضيحات نمی‌دم! آدم تا دانشگاهش شروع نشه حيفش مياد وقت گرانبها رو برای وبلاگ حروم کنه ولی وقتی مجبور باشی درس بخونی ... ! خوب ديگه  من باهات کار ندارم تو هم کاری به من نداشته باش! خودآفظ ! D: P:

Posted by dordikesh at 03:21 AM

August 25, 2004

المپيک وجوانان ايرانی

اين روزها خيلی بحث المپيک و فقر مدالی ايران می‌شه ! خود من کسی هستم که همواره از عدم توفيق ورزشکاران ايرانی در عرصه‌های بين المللی تحقير می‌شم . ولی واقعاً جالبه که افرادی زيادی با همين طرز فکر ته دلشون راضی هستند که ايران مدال نگيره و حکومت نتوته ازش به عنوان تبليغات استفاده کنه ! بدبختی ما ايرانی‌ها را دريابيد ! در همين راستا به اين مطلب يک نگاه بندازيد (اگه فيلتر نشده باشه) که گفته از سوی مقامات بلندپايه امنيتی به حسين رضازاده دستور داده شده که وقتی يا ابوالفضل می‌گه ، اين رو هم بگه که : جانم فدای رهبر !!!!!!! شايد تو اين موقعيت رضازاده پشيمون باشه که ای کاش تابعيت ترکيه می‌پذيرفت و مجبور به انجام چنين کاری نمی‌شد! البته شايد خودش اين کاره باشه و با رضای کامل اين حرف رو به زبون بياره ! به هر حال امشب کلی آدم رقابت رضازاده رو دنبال می‌کنند و کافيه که اين حرف رو بگه تا از چشم ميليون‌ها ايرانی بيفته !!!!!!


يک چيز هم به نقل قول از يکی از آشنايان بگم که خيلی قشنگ علت عدم کاميابی ورزشکاران ايرانی رو بيان کرده بود. گفته بود که اين بدبخت‌ها برای المپيک ماه‌ها تمرين می‌کنند و بدون هيچ تفريح و کار خاص به مسابقات اعزام می‌شوند . وقتی در اين مکان‌ها حضور می‌يابند (به خصوص در فصل تابستان) با بانوان گرانقدری مواجه می‌شوند که شئون اسلامی رو رعايت نکردند!!!!! و يک جورايی اوضاعشون به هم می‌ريزه و اصطلاحاً قاط می‌فرمايند! خلاصه تمرکزشون رو از دست می‌دهند و به رکوردهای تمرينی خودشون هم نمی‌رسند!!!! بعد هم حق دارند بهانه آسيب ديدگی يا عدم حضور روانپزشک و ... داشته باشند !!!! در همين راستا به سازمان تربيت بدنی توصيه می‌شود که قبل از اعزام به مسابقات يک فکری به حال چشم و گوش بسته جوانان غيور ايرانی بکند !!!!!


پی‌نوشت : خوب خوشبختانه يا شايد هم بدبختانه رضازاده با قدرت هر چه تمام تر و به زيبايی مدال طلا گرفت و آن جمله مزخرف را نيز بر زبان نياورد! هر چند مجريان و دست اندرکاران چاپلوس اين کار رو کردند و مدال رو به رهبر عظيم !!! تقديم کردند! چيزی که جالب بود متن تبريک سيد علی بود به حسين رضا زاده . گفت : حسين عزيز (چايی نخورده باهاش پسرخاله شد) از اين که ده‌ها ميليون ايرانی را شاد کرديد از تو متشکرم! حالا جمله بندی رو حال کنين! گفت شاد کرديد (جمع) ، بعد گفت از تو (مفرد) تشکر می‌کنم! رهبر مملکت برای پيام يک جمله بگه و اون هم اشتباه باشه خيلیه !

Posted by dordikesh at 05:51 PM | Comments (5)

August 17, 2004

زندگی خروسی

كوه بلندی بود كه لانه عقابي با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت. يك روز زلزله ای كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكی از تخم ها از دانه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسيد كه پر از مرغ وخروس بود. مرغ و خروس ها می‌دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيری داوطلب شد تا روی آن بنشيند و آ ن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولی نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چيزی از درون او فرياد ميزد كه تو بيش از اين هستي !
تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازی می كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج می گرفتند و پرواز مي كردند . عقاب آهي كشيد و گفت ای كاش من هم می توانستم مانند آن ها پرواز كنم. مرغ و خروس‌ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسی و يك خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز می كردند خيره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می‌برد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن ميگفت به او می‌گفتند كه روياي تو به حقيقت نمی پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد. 
بعد از مدتی او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسي ، از دنيا رفت.هر گاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروس ها فكر نكن.


تذکار : نمی‌دونم اين مطلب زيبا متعلق به کدام انسان خردمند هست! صرفاً می‌تونم از دوستی بس گرانقدر بابت آشنايی بنده با اين مطلب تشکر کنم !

Posted by dordikesh at 11:08 PM | Comments (1)

August 09, 2004

قاصدک

از خوانده‌های جناب شجريان (و از سروده‌های جناب اخوان ثالث) که بسی ما را محظوظ می‌دارد و متأسفانه وصف حال خودم نيز هست!

 
قاصدک ! هان ،  
چه خبر آوردی؟
از کجا ، از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ! اما ، اما ... !
گِرد بام و در ِ من بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نيست مرا !
نه ز  ياری - نه ز ديار و دياری- باری،
برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من، همه کورند و کرند .
دست بردار از اين در وطن خويش غريب !
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
که دروغی ، تو دروغ ؛
که فريبی تو فريب !
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای‌وای!
راستی آيا رفتی با باد ؟
با تو ام آی کجا رفتی ؟ آی ... !
راستی آیا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی ؟
در اجاقی -طمع شعله نمی‌بندم-  اندک شرری هست هنوز ؟
قاصدک ، قاصدک ، قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز ،
در دلم می‌گريد !!

Posted by dordikesh at 02:48 AM | Comments (3)

August 08, 2004

همو زيباست

حداقل تو مملکت ايران به خاطر محدوديت هاش ملت بيشتر تمايل به استخر دارند تا دريا و اصولاً کسی که شنا رو در استخر ياد رفته باشه تضمينی نيست که تو دريا غرق نشه! خود من با اينکه محل تولدم نزديک دريا بوده ولی شنا رو تو همين استخرها و کلاس شناها ياد گرفتم. ولی بعد که دريا رو تجربه کردم، اين کجا و آن کجا ! هنوزم که هنوزه از دريا می ترسم ولی وقتی با يکی از آشناها (دوستانش با وی شوخی کرده می گويند به جای شش، آبشش دارد) می‌روم خيالم راحت است. تا يک جاهايی باهاش می‌رم و بعد بر می‌گردم ولی او از نظرها غايب می‌شود و ساعتی بعد بر می‌گردد!

غرضم از گفتن اين مطلب ذکر يکی از تجربياتم هست که يک روز شديداً گرم تابستون با همين آشنا زديم رفتيم دريا. منم جو گرفته بود خيلی با يارو رفتم جلو. بعد کم آوردم و او ادامه داد. من همون جا مونده بودم. احساس عجيبی بود. وسط دريا تک و تنها بودم. من بودم و خدای خودم. درجا ايستاده بودم . صدای امواج دريا همراه با رنگ آبی زيبای ديوانه کننده‌اش و تنهايی و تابش خورشيد، همه دست به دست هم می‌دادند که همون جا مسخ بشم و احساس کنم که سرم داره از همه چيز خالی می‌شه. هر لحظه از زندگی رو مستقيماً مديون خدا می‌ديدم و هر چی بيشتر همون جا پا می‌زدم و خسته تر می‌شدم نيازم رو بهش بيشتر حس می‌کرد! کم کم ديگه ترسم برداشته بود خسته بودم و راه هم زياد بود. يادم نيست چند ثانيه يا دقيقه طول کشيد. ولی خيلی جالب بود. احساس تک و تنها بودن با خدا بدون هيچ نويز و مزاحم به طوری که هر لحظه از زندگيت رو هم مديون او بدونی! فکر کنم در حالت ايده آل بايد اون قدر به احساسات ادامه بدی تا بهش برسی!! خدا می‌دونه چند نفر مثل من مغلوب چنين لحظه‌ای شدند و از شدت مسخ شدگی (يا شايد خستگی) جان به جان آفرين تسليم کردند!

هميشه اين صحنه يادم هست به خصوص که وقتی بعد از تجربه اين احساسات در حال برگشت بودم رنگ مسحور کننده دريا جلوی چشمم بود و فکر می‌کردم! حالا هم شرطی شدم و وقتی در دريايی شنا کنم که همان رنگ را داشته باشد احساسات آن دوران به من باز می‌گردد! اين هم سيستم برنامه ريزی عصبی- کلامی يا NLP !

ولی خوب هميشه گفتند دريا بی‌رحمه. توصيه‌های ايمنی رو جدی بگيريد. قهرمان شنای جهان هم باشيد بايد نکته های شنا در دريا را بدانيد!

Posted by dordikesh at 02:35 AM | Comments (3)

August 05, 2004

حرف مردم

يکی از نکوهيده ترين عادات مردم ايران اينه که در مورد همه چيز ديگران اظهار نظر می‌کنند و اگه از دستشون بر بياد دخالت هم می‌کنند . قضيه اون پدر و پسر و خرشون رو که حتماً شنيدين که در اثر حرف مردم کارشون به کجا کشيد. برای همين بهتر هست که تو ايران يک گوش در باشد و ديگری دروازه!

 يکی از لذت‌هام اينه که برم به کنسرتی يا تئاتری و يا سينمايی و ...! و چون خيلی روشون تمرکز می‌کنم ترجيح می‌دم تنها برم اين جور جاها که مزاحم نداشته باشم! يک مدت که تنها رفتم اين‌ور  اون‌ور در درجه اول خانواده و دوست و آشنا و فاميل گير داد که اين چه کاريه و تو يک دوستم هم نداری که باهاش بری!؟! تو خود اين مکان‌ها هم اگه تنها باشی ملت بد نگاه می‌کنندت! ديدم به مصيبتش نمی‌ارزد ، برای همين تصميم گرفتم با دوستانم برم! قدری که که گذشت بهم گير دادند که آقاجان الان تو ديگه در سنی هستی که جايز نيست با سبيل کلفت‌ها بری به مکان‌های هنری! ما هی تحويل نگرفتيم تا ديگه به آنجايمان رسيد! خلاصه تصميم آن شد که با ضعيفگان قدم در راه التذاذ هنری بگذاريم! تازه مشکل اصلی اين جا پيدا شد. حالا از کجا يکی رو پيدا کنيم که هم سبيل کلفت نباشه! هم اگر کسی تو خيابون ديد و خواست آمار بگيره تا بعد پشت سرت حرف در بياره، ضايع نشی! هم اين که طرف اهل اين چيزها باشه و با کنسرت مثلاً حال کنه! من که از اهل فاميل گرفته تا غير فاميل و ... شخص مناسب يافت می‌نکردم!  البته اگه کسی رو مهمون کنی حال هم نکنه، تا گورستون هم باهات مياد ولی خوب فرض کنيد کنسرت شجريان باشه با سی هزار تومان بليط ! برای همين الان که يک برنامه‌ای پيدا می‌کنم که شديداً دوست دارم برم با معضل مواجه ‌می‌شم. اگر ملت خفه می‌شدند و تفت نمی‌دادند اين همه مشکل‌زا نبود! به جون خودم ملت بيماره!

حالا يک بار که تنهايی رفته بودم به يک کنسرت موسيقی که استاد گرانقدرم از نوازندگان بود. نگاه فضولانه ملت به من بماند. رديف‌های جلو نشسته بودم! يک دختر 4-5 ساله با مادرش بغل دستم نشته بودم. آين دختره که فکر کنم آدم نديده بود يا شايد اين جوريش رو نديده بود نيم ساعت اول کنسرت بدون لحظه‌ای درنگ و وفقه زل زد به من. اون قدر که ديگه خنده‌ام گرفته بودم. فرض کنين يک جوان بيست و اندی ساله بره کنسرت خيلی جدی و تنهايی شروع کنه به خنديدن! مادر بچه هم شاکی شده بود. يک نگاه بد با عصبانيت (انگار تقصير من باشه) به من می‌‌کرد و بعد بچه‌اش رو دعوا می‌کرد که جلو رو نگاه کن ولی گوشش بده‌کار نبود! گذشت و بعد از نيم ساعت فاميل‌های اين مادر و دختر آمدند (که يک بچه همسن همين دختره داشتند) و يک رديف جلوتر نشستند. با ابراز احساساتی که اين دو به هم کردند خيالم راحت شد که ديگه در معرض زل زدن يک بچه قرار نمی‌گيرم که اصولاً ضايع هم بود ولی زهی خيال باطل! هنوز نمی‌دونم قضيه چی بوده ولی بچه دومی هم نامردی نکرد و دم به دم پشت به سن و کل کنسرت می‌کرد و يک نگاه به ما می‌انداخت! کاش همين بود! در بين استراحت کنسرت مادرش هم برگشته بود و به بنده نگاه می‌کرد! از يک طرف داشتم پاره می‌شدم از خنده که چه تواند بودن! از طرف ديگه يک آدم بزرگ هی زل بزنه برام غير قابل تحمله! نمی‌دونم شبيه کسی بودم يا قيافه‌ام خنده دار بود که با لبخند مليح نگاهم می‌کردند يا دلايل ديگه! به هر حال کلی تمرکز ما رو بهم زدند!

 خلاصه اين‌جورياست ديگه هيچ جا نمی‌رم!

Posted by dordikesh at 04:58 PM | Comments (2)

August 04, 2004

آخر املت

اخيراً به اين نتيجه رسيدم که فقط زمانی حس وبلاگ رو دارم که احساس تنهايی يا دلتنگی کنم! خوب طبيعی هم هست چون به طور کامل جای دفترخاطراتم را گرفته! فرقی هم نمی‌کنه نوشتار چی باشه ؛ صرف نوشتن کار خودش رو می‌کنه! حالا بخواد خاطراتم باشه، نوشتن يک شعر يا لينک دادن به يک خبر در اينترنت !!!!


بايد عرض کنم من به طرز خيلی جدی با تبريز و فرهنگ تبريزی و خاطراتی که از تبريز دارم ، مشکل دارم. در طی مدت سه سال دانشجويی نشد که نشد با فرهنگشون ارتباط برقرار کنم! و متأسفانه هر بار که اين حرف‌ها رو می‌زنم کسی بحث منطقی نمی‌کنه ! حالا اگه طرف تبريزی باشه که اگه منو نزنه شانس آوردم و يک ساقول بر او روا می‌دارم! با اين حال از يک جهت از تبريز خوشم مياد اون مربوط می‌شه به شيرينی‌ها و بعضی غذاهاش! الان هم دلم برای يک شبه رستورانش تنگ شد و تمام اميدم اينه که چند وقت ديگه بايد برم تبريز برای اسباب کشی! رستوران که نيست ، يک قهوه خونه هست در حومه شهر! در و ديوارش کاملاً چربی گرفته‌است و صاحبانش دو برادر هستند با سنی حدود شصت سال که به زور فارسی صحبت می‌کنند! مشتريانش آدم‌های سبيل کلفتی هستند که به طور عينی خفن تشريف دارند و خيلی بد نگاه می‌کنند! اين قهوه‌خونه که روبروی دانشگاه ماست در پاره‌ای اوقات به سلف دانشگاه تبديل می‌شه از شدت تردد دانشجويان! خلاصه بايد عرض کنم خوشمزه ترين املت دنيا رو می‌تونيد اون جا بخوريد! بعضی از دوستانم که از فزونی رعايت بهداشت پاشون رو تو قهوه خونه نمی‌گذارند ادعا می‌کنند که روغن مورد استفاده‌شون روغن موتور ماشينه! ولی املتی که در ظرف رويی سياه شده همراه با نان سنگک داغ تازه از تنور درآمده به علاوه يک پياز (که از کله من و شما گنده تر است) واقعاً به قدری دل انگيز و خوشمزه هست که من با هيچ غذايی حاضر نيستم عوض کنم! آی حال می‌ده .....! خيلی جالبه که اخيراً يک تنوع به املتشون اضافه کردند که اخيراً با لذت و منت عنوان می‌کنند: فلفل سبز هم داشته باشه ؟ خيلی ها رو به عنوان مهمون بردم به اون قهوه خونه که 100% رضايت کامل داشتند از طعم غدا ! ورود خواهران هم آزاده و علناً خطرناک! به هر حال من که بيشتر با تريپ سنتيش حال می‌کنم! نمی‌دونم چه خاصيتی هست ولی هميشه غذاهای ميکروبی خوشمزه تر هستند!! فری کثيف تو تهران رو که بايد بشناسين که چه صفی براش می‌کشند! خلاصه اگه تبريز رفتيد ، يه ندا بديد تا آدرس بدم!

البته خودم هم بيکارننشستم و رفتم بالا سرشون که ببينم املت رو چه جوری درست می‌کنند و عنقريب در وبلاگ مزه می‌نويسمش! ولی اين کجا و آن کجا ! فکر کنم در مواد لازم بايد بنويسم ميکروب + روغن موتور !

واقعاً نمی‌دونم چرا مطالبم اخيراً بی ربط شده ! من يک چيزيم هست و خبر ندارم به جون حاجی! دروغ می‌گم ؟

Posted by dordikesh at 07:14 PM | Comments (2)

August 02, 2004

آمان از وبلاج

حال و حوصله هر گونه وبلاگ و وبلاگ بازی رو ندارم !!!!!!!!!!

به طرز عجيب و غريبی دلم گرفته. اون قدر که نفسم به زور بالا مياد. درصد خيلی بالايی از اين دلگيری مربوط می‌شه به وبلاگم. يه مواقعی‌ رو اين جام شراب تلخم خيلی حساب می‌کردم. هميشه جوری بهش نگاه می‌کردم که اين‌جا منطقه‌ای مقدس هست و من از هرگونه گناه بايد دوری کنم . مذموم‌ترين گناه‌ها را دروغ، دورويی، ريا و... قرار دادم و ارزش را در يک کلام صادق بودن . هميشه برای خودم نوشتم و برای اين دل صاحب مرده که خيلی ناکوک ساز می‌زنه. بيش از يک سال هست که با همين وضع دارم به حرکت لاک پشتی خودم ادامه می‌دم با حداقل امکانات و حداکثر مشکلات. در اين اوضاع و احوال که از نظر روحی خيلی رو فرم نيستم اگه کسی بياد و بهم تهمتی بزنه (چه شوخی و چه جدی، چه درست و چه اشتباه) در لحظه‌های اوليه ، اين احساس هست که ناخودآگاه دچار آزردگی می‌شه. حالا کو تا اين عقل بياد اوضاع رو سامون بده بگه که : مهم نيست!!!!

Posted by dordikesh at 03:10 AM | Comments (3)