
سوار تاکسی بودم. داشتم از محل کارآموزی لعنتی برمیگشتم خونه. سردردی هم از خستگی و کمخوابی همراه داشتم!
هوا گرم بود و آفتاب شديد . منم که سوار تاکسی بودم و اندر فکر ! يک دفعه ديدم يک بنده خدا توی پيادهرو و البته آفتاب شديد و مستقيم بدون قصد و منظور سينه میزند و پای بر زمين میکوبد! خواستم تو ذهنم بگم که عجب ديوانهای هست، ياد مطلبی افتادم که ايرانيان هر شخص غيرعادی رو ديونه میگويند حتی اگر از نظر آی-کيو در سطح بالايی باشه. مثلاً اگر فيلم يک ذهن زيبا رو ديده باشيد جناب راسل کرو که دکترای رياضی داشت و صرفاً شيزوفرنی گرفته بود در نظر ما ديوانه بود ولی با درمان و تلاش تونست در انتها جايزه نوبل رياضی هم بگيره ! حالا همچين فردی در جامعه ما محکوم به ديوانه انگاشته شدن و مضحکه واقع شدن هست. خلاصه تو همين افکار بودم که ديدم ای دل غافل آفتاب آمد دليل آفتاب! اين يارو که طبق گفته عامه مردم آفتاب خورده تو مغزش و رسماً قاطی کرده و ديونه شده، به تنهايی اثبات میکنه که هر کس برای مرگ ائمه اطهار و ... در هزار و چهارصد سال پيش عزاداری کنه يک تختهاش کم تشريف داره!!!!
همينطور که کيفور بودم از نتيجه گيری سوپر منطقی خودم يک صحنه جالب ديگه از دور نمايان شد. در يک خيابان نسبتاً شلوغ و نه چندان پهن بودم. ديدم يک بابايی شلوار بچه حدوداً سه ساله خودش رو پشت به خيابان و البته رو به پيادهرو کشيد پايين و روی جوب به نوعی سرپا کرد. ضمن اين که از همون دور عضو شريفش خبر از آينده درخشانش میداد!!! قيافه پسر کاملاً مضطرب بود و هی با هراس به افراد گذرنده نگاه میکرد که مبادا در حين جيش کردن ببيننش. علی ای حال پسره از بس تحت فشار مثانهاش بود که با فشار هر چه تمامتر مشغول عمليات شد! من هم از بيکاری و در کمال پررويی داشتم به خرد شدن شخصيت پسر توسط پدر نگاه میکردم! خيابون تقريباً ترافيک بود و تمام مدت گذار ما از صحنه شايد بيش سی ثانيه طول کشيد ولی جيش کردن پسر ادامه داشت. که منجر به اين نتيجه گيری من شد که يا مثانه من مشکل داره و کوچيکتر از استانداره يا تمام هيکل آن پسر از يک مثانه تشکيل شده بود و چيزی به نام قلب و ريه و ... نداشت! بعد تصميم گرفتم که يک فراخوان بگذارم که همه مدت زمان جيش کردنشون رو بنويسند ولی يادم افتاد در مبحث اندازهگيری چيزی داريم به نام دبی خروجی و ... . ببينم کسی نمیدونه پانصد سی سی حجم مثانه در طول رشد چه تغييراتی داره! راستی شرمنده اگه بحث خيلی زيبا و جالب بود!!! چيزی که تو خيابون بشه ديد اينجا هم بايد بشه بحثش رو کرد!!
در پی دو واقعه بالا به اين نتيجه رسيدم که چرا ايران علی رغم داشتن اين همه بيکار با بحران مواجه نمیشه. علتش اينه که با گز کردن خيابونها توسط جوانان بيکار اون قدر با صحنههای جالب مواجه میشوند که يادشون میره که بيکارهستند!! اميدوارم با خوندن اين مطلب به اين نتيجه نرسيد که من آفتاب خورده تو کلهام و ... .
چند وقتی هست که در ليست افرادی که بلاگ رولينگ رو دارند اين وبلاگ الکی آپديت می شه. مقصر من نيستم ولی عاملش خودمم !!!!! يعنی من هی مطلب مینويسم و Error می ده و من پاک میکنم تا صفحه به کل مخدوش نشه و همون يک بار آپديت کردن کار خودش رو میکنه!!!!!
به جون خودم کلی مطلب نوشتم ولی مثل اين که فيلترهای مخابرات اتوماتيک مطالب رو قبل از آپديت شدن فيلتر میکنند! از اين حرفها گذشته سيستم فيلترينگ مخابرات هم جالبه. سايتی که آمار وبلاگم رو ازش میگرفتم فيلتر شده!!! البته دو سه نوع فيلتر هست. يکی میگه دست رسی نداری يکی میگه دست رسی محدود شده. يکی ديگه از من عذر خواهی میکنه!!!(البته همه از يک ISP) خلاصه ايرانی در همه ظواهر زندگی بايد ايرانی، بی نظم و ... باشه!
بعضی موقع که تو خيابونها ايران به خصوص تهران راه میرم کلی خجالت میکشم. وقتی میبينم دخترهای که جای دخترهای من هستند !!!!!!!! P: آرايش آنچنانی میکنند و البته نگاه آنچنانی و ... . تا کی قرار هست که اين وضعيت ادامه پيدا کنه !
نمیدونم چی شد.در ايام نزديک امتحانات بودم و در راه طولانی دانشگاه تا خانه ! از خيلی چيزها کلافه بودم که ناخودآگاه ياد شعر «قايقی بايد ساخت» سهراب افتادم و يک کم دست کاريش کردم. اول فکر کردم بايد يک شعر طنز باشه ولی وقتی خواستم حرفهای دلم رو بزنم خيلی جدی شد. نمیدونم دست کاری شعر ديگران و چسبوندن تيکههايی از بقيه شاعرها میتونه اسمش شعر باشه يا نه. به هر حال خودم صرفاً به خاطر حرفهاش دوستش دارم؛ هر چند میدونم خيلی بی در و پيکر تشريف دارد! خلاصه اولين تجربست ديگه ... !
پشت دريا شهريست، قايقی بايد ساخت
بايد انداخت به آب
دور بايد شد دور
دور بايد شد از اين خاک غريب
پست دريا شهريست
اسم تبريز بُود در پس آن
پشت دريا شهريست
که در آنجا همه چيز رو به خشانت باز است
بامها جای کلاغهايست که گار گار میکنند
تاکسیها جای پيرمردهايست که گُرگُر میکنند
دست هر کودک سی ساله شهر در دست پدر مادر خود
...
يادم آمد ، هان !
در پی يک خريت
قايقی ساختم از برگ کتاب
ول بکردم در آب
در پی اغفال و يک ديد سراب
آمدستم تبريز با دلی بس لبريز
مردم شهر به يک آدم چنان مینگرند که به يک خر، به الاغ !
مغز مردم همه انباشته از فکر پریرويان است
بیپرده بگويم ، آری!
ذهن مردم همه انباشته از اندام پریرويان است
هر چه از شهر بگويم کم است !
مردمانش، همه بی شور و نشاط
و در انديشه، که چون ريزند پول اندر بساط
من نمیدانم که در شهر، چرا
همه از ديدن روی دگری بيزارند
و چرا هيچ کسی، نکند فکر به همسايه دمی
چه شدست کاندر شهر
همه لبخند برده اند ز ياد
دانشجو اسم رمزيست که با گفتن آن
همه درها رو به آزار و اذيت باز است
ياد باد آن روز که درها
همه رو به ابديّت باز بود
من در انديشهام ای دوست
شعر سهراب بسی بی حد و اندازه نکوست
اين شعر سرودست برای من و تو
تا بدانيم ببايد از شهر ،
که چون يک زندان
نفسامان بگرفتهاست و نباشد آسان
برويم و بگيريم اندرز
که دگر بار نرويم به هرز
و بدانيم میتوان میگفت هنوز
پشت دريا شهريست ...
آخرين حرف ببايد گفت ؛ محکم و درست
ای جوان سرفراز و لايق
مصحلت نيست بسازی قايق
که مبادا گذرت در پی امواج جفاپيشه بيمار گنهکار
افتد سر اين شهر
به اين شهر غريب اندر قهر
پشت تبريز کوهيست
هليکوپتر بايد ساخت ...
تا وقتي امتحان داشتم آرزو مي کردم به خوبي و خوشي تموم بشه و تابستون شروع شه. حالا که تابستون اومده به حداقل اون دوره نياز دارم. نياز به اين که تو خونه خودم باشم و اتاق خودم و پشت کامپيوتر خودم و تا دلم می خواد اينترنت کار کنم و وبلاگ لعنتي رو آپديت کنم. ولي نمی شه لامصب! شده مثل جهنم ايراني. يه روز قيف هست مسئولش نيست يه روز مسئول هست و قيف نيست و ... .
هميشه تو فکر اين ايران لعنتي بودم ولي الان خيلي زياد شده. احساس مي کنم به اين زودي ها سامان پيدا نمي کنه. نظرم اينه که مردم اصلاً خودشون نمي خواد اوضاع درست بشه. دوست دارند يکي بالاسرشون باشه و زور بگه و اين ها آه و ناله کنند! امان از دست اين مردم. رفتيم مهمونی طبق معمول بحث سياسی و ... . برام جالب بود کسی که به علت توده اي بودن از ادارات دولتي پاکسازي شده تعريفش از دموکراسی يه چيز تو مايه هاي امنيت اجتماعي و رفاه فردي بود و بقيه هم درجه اگاهيشون در همين حدود بود (البته با کلي ادعاي روشنفکري). مملکت طلسم نشده بلکه مردمانش همه عقب افتاده هستند. همه کارها احساسي و بدون آگاهي.
خلاصه اين افکار اين روزها آزارم می ده. همه جوره در جايی که زندگي مي کنم احساس ناراحتي می کنم! هم خانه و هم جامعه! اين هم يکي از دردهای ايران که در طی قرون ثابت مونده. از همون قرن ها که پاي مغول ها به ايران باز شد مردم عادت های مزخرف پيدا کردند! دورغ و ريا و ترس از زدن حرف حق و ... . اين هم مشکل ريا آخوندها در زمان خيام :
شيخی به زن فاحشه گفتا مستی / هر لحظه به دام ديگری پا بستی
گفتا : شيخا هر آنچه گويی هستم / اما تو چنان که می نمايی هستی؟
اون قدر خسته ام که چشمم باز نمی شه. اومدم ديدم وبلاگ error 500 می ده. هر کار کردم درست نشد. اين رو می نويسم بلکه درست شه. مطلب اگه کوتاه هست به طويلی و درازی خودتون ببخشيد.