در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

May 31, 2004

لينک يک مصاحبه

هدفم از نوشتن اين مطلب فقط يه چيزه و اونم لينک يک مصاحبه با کسی که بهش ارادت دارم. همين!

يکی دو تا کارگردان هستند که من باهاشون خيلی خيلی حال می‌کنم. يکيش علی حاتمی بود که خدا بيامرزتش. يکيش کيومرث پوراحمد هست که خدا حفظش کنه و ديگری هم ابوالفضل جليلی هست که شديداً با عقايدش احساس نزديکی می‌‌کنم . منظور من هم همين آخريست! (البته باز هم هستند!!)

فکر کنم اوايل سال 80 بود که مصاحبه‌های مفصل از ابوالفضل خان در کانال دو پخش شد و من کلی حال کردم و همون جا علاقه‌ام ‌نسبت به او فزونی يافت! به خصوص دو تا فيلم گال و يک داستان واقعی رو نشون داد که واقعاً توپ بودند! تا حالا اکثر فيلم‌هاش توقيف شدند و اجازه پخش نيافتند. تقريباً همشون تکان دهنده هستند و در همشون به نوعی ردپای خدا ديده می‌شه!  تو همين مصاحبه هم به خصوص با نظراتش در مورد ايران و جامعه فعلی محظوظ شدم. و اما چيزی که باعث شد واقعاً کف کنم اظهاراتش در مورد شجريان بود که دقيقاً حرف دل من بود (فيلم آخرش، ابجد، رو هم به او تقديم کرده!). ديگه پر چونگی نمی‌کنم . اين هم لينک مصاحبه : روزنامه شرق : قسمت اول و قسمت دوم

Posted by dordikesh at 02:40 AM | Comments (1)

May 29, 2004

دردی کش و کودک فهيم

ياد می‌آيد سه چهار سالم که بود يک روز به آرايشگاهی رفته بودم. دو سه ساعت آن جا من را در انتظار نوبت گذاشتند آن‌قدر که از شدت خستگی بغضم گرفته بود و وقتی به روی صندلی رفتم بی‌اختيار و برای اولين باز زدم زير گريه. جناب سلمانی هم هی ادا در می‌آورد که من نترسم و گريه نکنم. يادم می‌آيد با خودم می‌گفتم مرتيکه چه اداهای مسخره‌ای در مياره و نمی‌دونه برای چی گريه می‌کنم. خلاصه چند روز پيش که به آرايشگاه رفتم با ديدن اداهای جناب آرايشگر برای يک بچه که به ظاهر خيلی باهوش و پررو به نظر می رسيد ياد خودم افتادم و تصميم گرفتم به سبک چلچراغ  و دست‌نوشته‌های کودک فهيم ، از منظر آن بچه يک کوچولو بنويسم! تمام اين وقايع اتفاق افتاد که پيازداغش رو زياد کردم و آن پسر جوان هم خودم می‌باشم! در ضمن بهتر بود که مطالب به ترکی نوشته می ‌شد چون نقش اول داشتان فقط ترکی بلد بود ولی چه کنم که بيلميرم.

امروز موهايم بلند می‌باشد و الان با برادرم در آرايشگاه می‌باشيم. برادرم می‌گفت که اسم اين آرايشگاه بتی می‌باشد و من نمی‌دانم که بتی اسم دختر است يا پسر ولی هر کس اين‌جا هست سبيل کلفت می‌باشد. هر کس وارد میشود احساس بامزگی می‌کند و برای من لبخندی حواله می‌کند. يک پسر جوان وارد می‌شود. اصلاً از او خوشم نمی‌آيد چرا که او برای من بامزه نشد. کتابی از کيفش در می‌آورد مشغول مطالعه می‌شود. نمی‌دانم اين جا محل مطالعه می‌باشد يا آرايش. من هم به جبران اين که او به من لبخند نزد به برادرم با حالت مسخره گفتم آن پسر را نگاه کن و با دست به گونه‌ای که ضايع باشد دستم را به طرف او اشاره نمودم تا بداند اين جا نبايد کتاب بخواند . به خصوص که من هنوز مدرسه نمی‌روم. آن پسر هم بالاخره به من لبخند زد و ديگر من را تحويل نگرفت و من حرص خوردم ! اگر نوبت اصلاح من نمی‌شد روی سرش می‌شاشيدم!


وقتی روی صندلی رفتم آن آقا که سبيلش از همه کلفت تر بود مو‌های من رو کوتاه می‌کرد. در هنگام اصلاح همش می‌گفت : چخ چخ چخ  يا ناچ ناچ ناچ . او بسيار مرتيکه بود چرا که احتمالاً من را با گوسفند اشتباه گرفته بود . دلم می‌خواست روی صورتش تف کنم. واقعاً چرا بعضی‌ها اين قدر احمق می‌شوند و احساس بامزگی بهشان دست می‌دهد ! من فکر کنم او را از تيمارستان آزاد کرده بودند چرا که همچون ديوانه‌ها می خنديد. و از همه بدتر من را می‌بوسيد. من هم دعا می‌کردم که آقاهه اهل قزوين نباشد.

آن پسر جوان هم بغل دست من بود و آن آقا که سبيل نداشت موهايش را کوتاه می‌کرد. به نظرم او خيلی بهتر از اين يکی بود. حداقل برای او چخ چخ چخ نمی‌کرد و او را نمی‌بوسيد. من نمی‌دانم آن‌ها چه می‌گفتند ولی همواره در حال خنديدن بودند. من هم هر چه خواستم فضولی کنم چيزی سر در نياوردم. ولی حرف‌هايشان شبيه حرف‌های بابام با دوستاش وقتی تنها هستند ، بود. با خودم فکر کردم احتمالاً بالای 18 سال هست که من نمی‌فهمم و آن ها بی‌ناموس هستند! باز هم در بين صحبت‌های بزرگ‌ها لغت کش(راهنمايی : [...] کش) به گوشم خورد. نمی دانم چرا مردها صحبت از کش می‌کنند ولی با آن کاری ندارند. اما مادرم که صحبتی از کش نمی‌کند هميشه پيژامه‌هايم را کش می بندد. من فکر می‌کنم کش بازی همان رابطه نامشروع باشد. من گاهی با دختر همسايه کش بازی می‌کنم. ديگر نبايد اين کار را انجام بدهم چرا که يک بار يکی از دوستانم گفت که قصد دارد پدر و مادرش را به علت داشتن روابط نامشروع بکشد !!!!

من که دلم بسيار درد می‌کرد ناگهان احساس کردم گوزيدم و اتفاقاً درست هم احساس کرده بودم . هر چند صدای چندان بلندی نداشت اما نمی‌دانم چه شد که بعد از يک مدت همه به من نگرستيدند و بعد زدند زير خنده. آن پسر جوان هم از بس خنديد که من را در مورد تصميم پيشينم مصمم‌تر کرد. خيلی دوست داشتم به او بگويم که بعد از اصلاح بايستد کارش دارم. من نمی‌دانم مگر اين ها خودشان باد در نمی‌کنند ! من خودم شنيدم که يکی از قول سعدی گفته بود که گر باد در شکم داری بده بره !

اين بود انشای من !

Posted by dordikesh at 01:22 AM | Comments (5)

May 25, 2004

مأموريت غير ممکن II

اين دانشگاه لعنتی ما هزارتا انجمن و کانون و هسته و کوفت و زهرمار داره که وقتی آب و هوا خوب باشه اقدام به برگزاری اردوی تفريحی ، فرهنگی !!!!!! می‌کنند (هفته‌ای دو سه تا). من يکی تا به حال در هيچ کدومش شرکت نکرده بودم تا اين که دوستان گير دادند که برای يک بار هم شده بريم و حال می‌ده و از اين جور حرف‌ها! من هم لبيک گفتم و دست بر قضا نصيب ما از اين همه انجمن و کانون ، شد نهاد رهبری در داشگاه ؛ که می‌برد به آبشار درّه در نزديکی شهر شبستر! گفتند که مال نهاد هست و خوب پول خرج می‌کنه. ما هم گفتيم فلان لق رهبر و رفتيم. روز قبلش دوستانم که دو نفر بودند رفتند و خريدهای لازم رو کردند و من هم بی‌خبر گفتم هر کار کنيد پايه‌ام. روز اردو شد و ديدم که رفتند دو تا قوطی ودکا گرفتند به علاوه کلی بند و بساط برای مزه، که در اردوی نهاد بيت رهبری بخوريم. فکرش هم ديوانگی بود. اگر می‌فهميدند عاقبت جالبی در انتظارمان بود. ولی همين ريسکش حالش رو چند برابر می‌کرد!

 قبل از هر چيز از منطقه آبشار دره بگم که انصافاً جای جالبيست. اول که وارد شديم ديدم رود يا همون چشمه عرضی در حدود يک متر داره . گفتم اين ديگر چه آبشاری تواند بود. تا اين که از دور يک منطره بی ناموسی در طبيعت پديدار شد. مثل اين بود که کسی پاهايش را باز کرده و جالب اين جا بود که آبشار در قسمت مرکزی و در داخل يک شکاف !!! بود و بايد به طول 200 متر می‌رفتی داخل تا آبشار را رويت کنی. سيستم هم اين جوری بود که شکاف عرض يک متر داشت (همون رودخانه) و دو طرف کوه. خلاصه اين که بايد می‌‌زدی تو آب. حال با کفش يا بی کفش. ما که فی الجمله کفش و حوراب را در آورديم و رهسپار شديم که انصافاً حال داد. خداييش جالب بود.

خوب تا مطلب از دست نرفته برگرديم به موضوع. بعد از نظاره نمودن آبشار وقت آن شد تا نهاری بخوريم. که نمی‌دانم کدام دانشمندی پيشنهاد کرد که برويم جای ديگر نهار بخوريم. به علت داشتن کوه و کمر آن جا برای جيم شدن و نوشيدن خيلی مناسب بود. به هر حال رفتيم و رئيس گروه يک منطقه در دشت صاف و مسطح انتخاب کرد. گاومون زاييد. باز کم نياورديم و از دو سه تا پرچين موجود استفاده کرديم. تا نهار را بدهند رفتيم و يک قوطی رو استاد کرديم . معده‌ها خالی خالی بود و بدمصب بدجور آمادگی جذب داشت. بعد در کمال پررويی رفتيم و سهم ناهار رو گرفتيم و گفتيم اينجا منظره خوبی نداره میريم اون طرف !!!! آقا قوطی اول را با ترس خورده بوديم ولی قوطی دوم ديگه ترس نداشت چون سرمون به اندازه کافی گرم شده بود.  آدم وقتی بخواد مشروب بگيره، نمی‌گيره ولی حالا که نمی‌بايست بگيره گرفته بود و ول نمی‌کرد. شوخی شوخی و سر هيچ و پوچ گرفته بود و مرا از اين جهان به جهان ديگر رهنمون ساخته بود. فکر کنم در حالت عادی با خوردن دو سه برابر اين مقدار اتفاقی رخ نمی‌داد! وقتی وارد جمع شديم از بس آدامس اکاليپتوس چپونده بوديم اگر يک نفر از اعضا اين کاره بود بايد می‌فهميد چه غلطی کرديم. رفته بوديم تو جمع به ديوانه بازی خودمون می‌خنديديم. حس جالبی بود. خوشبختانه قيافه‌ها تغييری نداشت فقط يکی از دوستام از بس خنديده بود چشماش مثل دو تا ياقوت شده بود (اخر تشبيه بود اين!!!)  ديديم فايده نداره ول بکن نيست و مستی از سر نمی‌پرد. هر چی ترشی‌جات مثل آلوچه و ...  دم دست بود خورديم ولی تأثير نداشت. و اين خود باعث شده بود بيشتر بخنديم. آنقدر خنديديم که يکی اومد گفت شما رفته بوديد اون پشت چی کار کرديد. ديگه داشت گندش در ميومد. مسئول جمع و جور کردن اون دو تا با من بود. همش در گوششون وزوز می‌کردند تا حواسشون سر جاش باشه ولی فايده نداشت. همون‌جا روی زمين دراز کشيده بودند. وقتی داشتيم می‌رفتيم به زور مرحمت کردند و اومدند تو اتوبوس. و تا خود تبريز نگرانی هر سه تامون مشکل رفع جاحت بود که به لطف نمازخوان ‌ها و عنصری به نام دست‌شويی عمومی (مسجد سابق) حل شد!

 بايد اعتراف کنم اين می نوشی از خريت دفعه قبل در شب هفتم محرم و جنب ملت ياحسين گو هم بيشتر حال داد. بابا کی میگه جمهوری اسلامی بده!

 سعدی نصيحت نشنود بر جان در اين ره می رود / صوفی گران‌جانـی ببند ساقی بيار آن جام را

Posted by dordikesh at 12:45 AM | Comments (5)

May 18, 2004

برداشت آزاد

نمی‌دونم چرا اين سه بيت شعر رو خيلی اين روزا زمزمه می‌کنم. در هر حال شما هر جور دوست دارين برداشت کنين. راهنمايِی هم اينه که هر سه تا از خوانده‌های جناب شجريان هست! اولی مال قرة العين و دوتای بعدی مال حافظ . البته شايد خيلی هم به هم بی ربط نباشند!

  گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو بــه رو / شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

 روا مــدار خدايا که در حـــريــم وصـــال / رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

 تو به تقصير خود افتادی از اين در محروم / از کــه می‌نــالی و فـريــاد چــرا می‌داری

Posted by dordikesh at 12:05 AM | Comments (7)

May 10, 2004

دفعات

خوب من زنده‌ام. البته نه که قرار بوده باشه مرده باشم بلکه از دست اين همه امتحان و البته استادان گرانقدر زنده‌ام. کلی امتحان دادم ولی هنوز دو سه تا مونده. يکی نيست به اين استادان عزيزتر از جان بگه ميان‌ترم اسمش روشه ، لطفاً ده روز مونده به پايان ترم‌ اين لعنتی رو نگير. حالا اين بماند ميان‌ترم داشتيم 14 نمره ازکل !!!!!!!! 

چهازشنبه گذشته بود که يک‌دفعه امتحان اين هفته کنسل شد ، يک‌دفعه راه افتادم رفتم تهران برای نمايشگاه ، يک‌دفعه با پسرعمو رفتيم يه نامزدی درست و حسابی ، يک‌دفعه خوش گذشت ، يک دفعه نامه کارآموزی تابستونم صادر شد ، يک‌دفعه چيزی که مدت‌ها منتظرش بودم برام فرستاده شد و يک‌دفعه کتابی که دنبالش بودم در نمايشگاه يافت شد. اوضاع خوب بود که روز آخر يک‌دفعه با ماشين پسرعمو تصادف کرديم ، يک‌دفعه ماشين دوستش هم خراب شد و ساعت‌ها علاف شديم ، يک‌دفعه با يک نفر دعوا افتادم و در حين همين دفعات نامه کارآموزی رو تهران جا گذاشتم و بدبخت شدم. 

عجيبه من ديگه استرس ندارم. علتش هم مشخصه. چون ديگه تسليم شدم. ديگه اهداف جانبيم از بين رفت و ديگه چيزی بيشتر از اينی که تو دانشگاه به آدم ياد می‌دهند نمی‌خوام. ديگه خواسته‌هام در حد همين‌هاست که وزارت علوم تعيين کرده. ديگه برام مهم نيست ! من يک آدم معمولی هستم ! پس بهتره معمولی زندگی کنم ! چرا خودم رو آزار بدم ! 

بالاخره بعد از مدت‌ها قراره يک کنسرت درست و حسابی تو تبريز برپا بشه. جناب علیرضا عصار پنج شب در تبريز برنامه داره و هر شب هم دو نوبت. خيلی خفنه ! با اين که هميشه علاقه دارم روز آخر کنسرت رو برای شرکت انتخاب کنم ولی فکر کنم اگه در دهمين اجرا برم صدای عصار ديگه در نياد. خلاصه هنوز تليغ نکردند يارو گفته تمام بليط‌ها حلو فروخته شده. احتمالاً با دو سه تا نوازنده بياد. کاش مثل تهران يه پنجاه نفر رو برای ارکسترش می‌آورد ! عصار از معدود خواننده‌های پاپ داخل ايرانه که قبولش دارم . هر چند به دلايلی اخيراً يک خرده از چشم افتاد ! راستی من يک بليط اضافی دارم ؛ نبود ؟

Posted by dordikesh at 12:33 AM | Comments (7)

May 01, 2004

فرق عشق و ازدواج

نمی‌دونم اسمش سرقت ادبی هست يا نه. به هر حال اين نوشته رو برام ميل زده بودند که اسم نويسنده هم نداشت. من چون خوشم اومد ميگذارمش اينجا !

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

Posted by dordikesh at 06:42 PM | Comments (13)