در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

April 28, 2004

قهوه ای متاليک

مر حال و روز من و وبلاگم اين گونه است که حسی از برای بلاگيدن در اندرونم يافت می‌نشود. هربار مر قصدم اين است که تا يک ماه اين عمل شنيع را ترک گويم و کمی فراغ بجويم. وليکن بعد از مدتی که به مطلب می‌نگرم همه احساسم آن می‌شود که بسی چرند است و ضايع است که اندک مردمی که از سر بدشانسی راه بدينجا می‌يابند ، دچار صفرا فزونی شوند !!! من هم کمی غيرت به خرج می‌دهم تا به تکلف و از روی ناچاری بنويسمی که همگنان مزخرف از آب درآمدندی (همچنان که پيش از اين می‌آمدی) و اين قضيه نو به نو تکرار می‌گردد . در نتيجه  احساسی می‌نمايم  که رنگ وبلاگم بس ناجوان‌مردانه قهوه‌ای میباشد !!! P: به سبب همين نوشته‌ها ! علی‌ایّ الحال مر رويم همی کاسته نگردد و همی خواهم نوشت. چرا که ترک عادت است و مرض آن ! و اين هم يک شعر بی‌ربط :

هر کــه از يــار تـحـمـل نـکـنـد يـار مـگـويـش / وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

Posted by dordikesh at 11:51 PM

April 25, 2004

بازی بورس و قدرت ذهن (قسمت دوم)

قبلاً در مورد قدرت ذهن توضيحاتی دادم که بهتر است قبل از اين متن بخوانيد! تا اين چيز‌ها را مرتبط با کائنات و شانس و امثالهم ندانيد!

خوب حال که بازی بورس را کمابيش توضيح دادم به بحث مورد علاقه‌ام قدرت ذهن می‌پردازم ! قبل از اين که به بحث اصلی بپردازم بايد بگويم که يکی از اشتباهات ما در عرصه زندگی‌ اين است که می‌خواهيم همه کارها را آگاهانه انجام دهيم. مثلاً وقتی با يک لباس در يک امتحان موفق می‌شويم دفعه بعد از دوباره پوشيدن آن‌ها امتناع می‌ورزيم چرا که ما نبايد به خرافات معتقد باشيم. غافل از اين با دوباره پوشيدن همان لباس‌ها در واقع به طور ناخودآگاه از قدرت ذهن خود استفاده می‌کنيم تا به سوی موفقيت گام برداريم. من هم چون خيلی بر قدرت ذهن خود تسلط ندارم همواره سعی می‌کنم که به طور غير مستقيم از آن استفاده کنم. و بهترين عرصه برای امتحان خود در اين زمينه بازی‌های ورق است و به خصوص بورس ! 

خود به من به شخصه در بازی سعيم اين است که در اواسط بازی سرمايه گذاری اوليه را با سود خيلی جزيی بدست آورده باشم. وسط بازی خيلی بايد بدشانس! باشيد تا نتوانيد پول اوليه را کسب نکنيد ، چرا که دو کارت هم مانده باشد با دو برابر شدن قيمت‌ها قضيه حل است. از اين بعد سعی می‌کنم بازی را شلوغ کنم. از همان اول شروع می‌کنم به چانه زدن. تا در انتها اگر کارتی را خواستم بدهند. بعد با ذهنشان بازی می‌کنم. مثلاً می‌گويم با قيمت ارزان ندهی کارتت می‌سوزد و از اين جور بازی‌ها. باور کنيد بعضی کارت‌ها با آدم حرف ‌زند. جدا از اين با شلوغ بازی شما به نوعی قدرت ذهن ديگران را با خود همراه می‌کنيد. بسيار پيش آمده که من سر کل‌کل و چانه‌های بسيار کارتی را خريدم. و همه می‌گفتند چه جالب می‌شود همين کارت ببرد (اين اولين همراهی قدرت ذهن) کسی که کارت را فروخته با خود می‌گويد ، نکند کارت برنده باشد و من ضرر کرده باشم . می‌دانيد که آدم از هر چيز بترسد سرش می‌آيد (دومين همراهی قدرت ذهن) . سومين همراهی را تا حدودی خود آدم بايد انجام دهد. يعنی به کاری که انجام می‌دهد ايمان داشته باشد. بارها پيش آمده بود که سه تا کارت مانده بود. من هم به يک کارت گير داده بودم. با اين که بقيه ارزان‌تر می‌دادند. ولی من آن را خريدم. به دلايل فوق‌الذکر می‌کارت اول را بردم !

حالا قضايای جالب ديگر هم به وجود می‌آيد. مثلاً به يک بنده خدا گير دادم که فلان کارت را به من بفروش. نفروخت و من گفتم الان کارتت می‌سوزد. من شوخی کردم ولی او با ذهن منفی خود اين کار را کرد. بعد ها هم که می‌گفتم روال تکرار می‌شد. من هم تا تنور داغ بود استفاده کردم و نان را چسباندم. دفعات بعد می‌گفتم خوب به من بفروش که کارتت نسوزد و او با خوشحالی ‌فروخت. بعد هم گفتم چه جالب می‌شود که ببرد و برد. ديگر نياز به کار من نبود. فقط کافی بود روال را تکرار کنم تا با قدرت ذهن او و کمی هم مال خودم کارم را پيش ببرم. البته بعدها با هم به توافق رسيدم که من آخرای بازی از او بخرم که هم او سود ببرد و هم من. جالب اين جا بود که در صد در صد موارد کارها درست پيش رفت ! پس بد نيست در برخی موارد پيش بينی هم بکنيد که اگر درست از آب در آمد روی حرفتان حساب کنند و هنگام خريد و فروش از شما بترسند. فقط بگويم که ضايع نکنيد و الکی پيش بينی کنيد که بعدها حرفتان را تحويل نگيرند.

توصيه می‌کنم در هنگامی که حال و حوصله نداريد نه بازی بورس انجام دهيد و نه هيچ بازی ديگر ورق . در بيان ساده می‌دانيد که وقتی شانسی به در خانه‌هايتان می‌آيد که رو دور شانس باشيد وبه نوعی روز خوبی داشته باشيد. ولی خوب تا به حال بايد متقاعد شده باشيد که هنگامی می‌توانيد کارها را به سود خود پيش ببريد (شانس بياوريد!) که تمرکز و روحيه خوب داشته باشيد. آن وقت از آب هم کره می‌گيريد. يادم می‌آيد آخرای بازی بود. کارتی را از شخصی به زور 500 خريدم. فقط يک کارت رد شد و کارت من در درستم بود. ديدم همان کسی که کارت را به من فروخته به من نگاه می‌کند. گفتم 700 می خری ؟ او هم گفت آره و خريد. فکر کنم اين ساده ترين و سريع ترين سود دنيا بود که در کمتر از سی ثانيه رخ داد. هر چند آن شخص هم خودش اين کاره بود. چون قدرت ذهن همگان را با خود همراه کرد که ببرد و ضرر نکند. در ضمن خودش هم به کارت ايمان داشت!

اما فوت آخر کار هم وقتی بود که وقتی در يک بازی اولين بار جزو سه کارت شدم . يک بنده خدا کارت‌ها نهايی را برگرداند تا مقدار پول برندگان مشخص شود و من اولی شدم . از آن به بعد در چند بار ديگر !!! که برنده شدم هميشه او را مجبور کردم که کارت‌ها را برگرداند و جالب بود که فقط يک بار دوم شدم. يعنی بقيه را نفر اول شدم. اين جا فقط قدرت ذهن خودم بود ولی به طور ناخودآگاه !

خلاصه همين کارها را بايد بکنيد تا مثل من معروف شويد به خوش شانسی در بازی بورس ! فقط بدانيد که يک درصد هم به کارتان ايمان نداشته باشيد شکست از آن شماست !

Posted by dordikesh at 07:07 PM | Comments (4)

April 20, 2004

عکس‌ های ...

شايد بتونم ادعا کنم تنها دليلی که باعث شد تا من اين مطلب رو تهيه کنم سيل عظيم مراجعان از موتورهای جستجوست ! هر بار که چک می‌کردم می‌ديدم که روزی حداقل پنج مراجعه برای ديدن عکس فلان بازيگر هست که من در فلان مطلبم در مورد يک فيلم نامی هم از او بردم . گفتم يک حالی به اين دوستان اندر کف!! بدهم که ديگر بيش از مخ موتورهای جستجو را سر کار نگيرند و يک راست به مراد برسند . همه اين عکس‌ها از طريق اينترنت (عموماً e-mail ) بدستم رسيده و لا غير. که البته فکر می‌کنم جزو کامل‌ترين آرشيوهاست. من فکر نمی‌کنم هيچ کدام از اين افراد مشکلی در پخش شدن تصويرشان در اينترنت داشته باشند. به هر حال اگر بخواهند بر می‌دارم !!!!

از حالا می‌نويسم برای موتورهای جستجو ;) . مژده به تمام افرادی که دنبال عکس‌ های بی‌ حجابی يا با حجابی ، سکسی و غير سکسی و ... بازيگران يا هنرپيشگان زن ايران مثل هدیه تهراني و نیکی کریمی و ... هستند. من در اين مکان تقريباً همه عکس‌ های واقعی (يعنی دست کاری نشده) - که در اينترنت يافت می‌شود - رو گذاشتم. می‌تونستم مثل خيلی از سايت‌ها و وبلاگ‌ها اسم وبلاگ خودم رو روی عکس‌ها بگذارم ؛ همچنانکه در عکس‌ها می‌بينيد ! ولی باور کنين ارزش ندارن !!

عکس های هديه تهرانی : عکس (1) - عکس (2) - عکس (3) - عکس (4) - عکس (5) - عکس (6) - عکس (7) - عکس (8) - عکس (9) - عکس (10) => (اگه از قشر آدم‌های بيکار بودم می‌گفتم اين عکس رو خودم شخصاً ازش گرفتم! کی به کيه !؟)

عکس های نيکي کريمي : عکس (1) (به همراه خسرو شکيبايی و علی مصفا) - عکس (2)

عکس های لعيا زنگنه : عکس (1) - عکس (2)

عکس‌ ‌های کتايون رياحی : عکس (1) - عکس (2)

عکس فاطمه معتمد آريا : عکس (1)

عکس فريماه فرجامی : عکس (1)

عکس پرستو گلستانی و کمند اميرسليمانی : عکس (1)

عکس تنی چند از بازيگران : عکس (1)

اين هم سه تا عکس مربوط به فوتباليست‌ها که عکس‌ها گويا هستند : (1) - (2) - (3)

بعدها اگر چيزی دندان گيری به دستم رسيد ، به اين‌ها اضافه می‌کنم ! شما خودتو ناراحت نکن !

Posted by dordikesh at 01:21 AM | Comments (128)

April 18, 2004

بازی بورس و قدرت ذهن (قسمت اوّل)

می‌خواهم در مورد يک بازی ورق توضيحاتی بدهم که به نوعی هم فال است و هم تماشا ! مزيتش اين است که هم يک بازی زيبای ورق آموزش داده می‌شود و هم می‌توانم به بحث دوست داشتنی قدرت ذهن بپردازم ! اين بازی چيزی نيست جز بازی بورس ! که با اجازه‌تان اين بازی صرفاً برای قمارهای دسته جمعی هست که بالای دستش بازی نيامده است ! حالا بخواهيد در انتها پول را پس بدهيد يا ندهيد بستگی به خودتان دارد. من يکی که هم چون عياران تمام سعيم را برای بردن می‌کنم و بعد هر چقدر که بردم در راه صدقه صرف می کنم !!!!! پس با نيت خير هم می‌توان قمار کرد. خودشان می‌گويند : الاعمالُ بالنيّات ! ;)

برای بازی نياز به دو دست ورق داريم . در اين بازی کارت‌های يک دست از ورق‌ها بين بازيکنان پخش (فروخته) می‌شود. بسته به تعداد و موجودی بازيکنان می‌توان برای هر کارت قيمت تعيين کرد. 52 ورق هست و هر کدام يک قيمتی دارد. بعد از تقسيم کارت‌ها مقداری پول جمع می‌شود. اين پول‌ها را به سه قسمت تقسيم می‌کنيم. که مقدارشان متفاوت است. بر فرض اگر صد تومان پول جمع شد می‌توان آن‌ها را به پنجاه ، سی و بيست قسمتشان کرد. حال از دست دوم ورق سه کارت را به گونه‌ای که هيچ کس نبيند زير اين پول‌ها قرار می‌دهيم ! از اين بعد کسی حق ديدن هيچ کدام از کارتهای دست دوم ( که سه تايش زير پول ها رفت ) را ندارد. يکی از بازيکنان خواننده می‌شود و به ترتيب کارت‌ها را يکی يکی می‌خواند. حال بايد حدس زده باشيد از بين کارت‌های دست اول که بين بازيکنان پخش شد سه تا کارت هست که برنده آن پول‌هاست. با هر کارتی که جناب خواننده از دست دوم می‌خواند تعداد کارت‌هايی که احتمال برد دارند کمتر می‌شود. يعنی هر کارتی که می‌خواند در واقع نشان‌گر کارت سوخته است و کارت‌هايی که مانده‌اند ارزش بيشتری پيدا می‌کنند. آن‌قدر اين خواندن ادامه پيدا می‌کند تا فقط سه کارت باقی بماند و برنده‌ها اعلام شود. تا اين جا فقط روال بازی بيان شد که به تنهايی جالب است ولی باز جالب‌تر هم می‌شود. اما چرا به اين بازی بورس گفته می‌شود؟

خوب اين بازی به معنای واقعی کلمه بورس است. یعنی در اين بازی هر کارت به عنوان يک واحد خريد فروش در بازار بورس ما هست. در طول بازی ، بازی‌کنان می‌توانند به خريد و فروش کارت‌ها بپردازند. پر واضح است که هر کارت که خوانده می‌شود و به انتهای بازی‌ نزديک می‌شويم قيمت کارت‌ها افزوده می‌شود. البته قيمت‌ها می‌تواند تا سقف بيشترين پول که برای کارت‌ها در نظر گرفتيم بالا برود. برای روشن شدن يک مثال می‌زنم. فرض کنيد قيمت هر کارت 100 تومان تعيين شود. با فروختن کارت‌ها بايد پولی در حدود 5200 تومان جمع شود. فرض کنيد که سه تا کارت تعيين شده از دست دوم را با اين نرخ‌ها تعيين کرده باشيم : 2700 و 1500 1000 . در ابتدای بازی شانس برد هر کارت چندان نيست . خوب حالا فرض کنيد که از 49 کارت باقی‌مانده که خوانده می‌شود 20 کارت خوانده شده و بيست و نه کارت مانده باشد. در بد ترين شرايط می‌توان قيمت کارت‌ها را در اين مقطع 200 تومان حساب کرد. اما جالب ترين لحظه وقتی رخ می‌دهد که حدود 10 کارت باقی مانده . احتمال يک دهم احتمال بالاييست و البته ريسکش هم بالا. از اين به بعد چانه ‌ها آغاز می‌شود. يک قيمت ارائه می‌کنی طرف قبول نمی‌کند يک خورده بالاتر که بروی شايد قبول کند. قيمت کارت در شديدترين حالت ممکن است تا 2600 هم برود يعنی بيشتر از دو کارت پايين ‌تر!! يعنی ريسک بالاست و طرف تنها در صورتی ضرر نمی‌کند که کارت اول را ببرد ! ازاين به بعد به شمّ تجاری بازيکن بر ‌می‌گردد. که بر فرض در انتها حتی کارت‌هايی که از اول بازی داشته را با قيمت خوب بفروشد يا کارت‌هايی که از ديگران ‌می‌خرد ، با قيمت مناسب و در بهترين زمان باشد ! در پاره‌ای اوقات فروختن کارت ، سود بهتری دارد تا بردن سه کارت آخر!

اين را هم بگويم که استراتژی‌های متفاوتی دارد اين بازی. برخی هر چه داشته باشند را نگه می‌دارند يعنی نه می‌خرند و نه می‌فروشند تا بلکه شانس بياورند. برخی سريع و در فرصت مناسب کارت‌ها را می‌فروشند که ضرر نکنند !! برخی همه کار می‌کنند حتی ضرر تا فقط ببرند. مثلاً همه‌ی کارت‌ها را می‌خرند تا ببرند!! بهترين به نظر خود بنده خريد و فروش در نيمه پايانی است ، چرا که اگر روحيه ضعيف!! نداشته باشيد ، ضرر نخواهيد کرد!

در يک کلام ساده اگر می‌خواهيد بدانيد که در تجارت و خريد و فروش موفق خواهيد بود يا نه توصيه می‌کنم اين بازی را انجام بدهيد. چرا که من با هر بازاری موفق بازی کردم در اين بازی موفق بود و البته خوش شانس. اين که می‌گويم خوش شانس برای فهم همگان است. اما قبلاً هم گفتم که شانس چيز مزخرفيست و تمام اين عوامل بستگی مستقيم به قدرت ذهن ما دارد. حاضرم شرط ببندم، اگر کسی در اين بازی هميشه ناکام باشد ، در تحارت هم موفق نخواهد بود. مگر اين که معزه‌ای رخ بدهد !

Posted by dordikesh at 06:45 PM | Comments (3)

April 14, 2004

شوريدگی

چند وقتيست نا خودآگاه دچار بی قراری غريبی می‌شوم و هر چه در ذهن خودم گشت و گذار می کنم دليلی برايش نميابم. از آن لحظه‌ها که هر شاعری را به شعر گفتن وا می دارد اما چه کنم توانايی شعر گفتن در من نيست. هر کاری بکنم اين انرژی درونی تخليه نمی شود. می ترسم آخرش بترکم. چگونه می توانم خودم را خالی کنم. نه گريستن بلدم ، نه درد و دل  با کسی ، نه ... . نمی دانم تکليف من حقير با اين احساسات جديد و غريب چيست. با خودم فکر می کنم اين ها علائم عاشقيست. ولی وقتی بيشتر فکر می‌کنم ، می‌بينم من عاشق کسی نيستم. کسی در اين دنيای خاکی نيست که علاقه‌ی حادی به او داشته باشم. گيج شدم. اگر بگويم عاشق خدای خودم هستم دروغ گفتم . هر چند در اين لحظه ها بيش از هر کسی به ياد او هستم ولی نه متأسفانه دليل اصلی او نيست. من چه مرگم است. قلبی که روزی چند دقيقه تمايل به از جا کنده شدن دارد را چه بايد کرد؟در اين لحظات با کمی اعتماد به نفس احساس می کنم صفت شوريده برازنده ام است. تخليه، تخليه ، تخليه. راهی برای تخليه!!!!!!! چقدر خوبه  (شايد هم بد!) که با تايپ کامپيوتری کسی نمی‌فهمه که نگارنده در چه حالی اقدام به نوشتن کرده . وگرنه با لرزشسی که دستم داشت شايد مطلب قابل خواندن نمی‌بود. باورم نمی‌شه. چقدر از نوشته های احساسی بدم می آيد!

و عجيب است که می‌بينم که وبلاگ‌شهر چقدر شوريده دارد !؟!؟

درديست غير مردن کان را دوا نباشد
يا رب چگونه گويم کين درد را دوا کن

Posted by dordikesh at 07:00 PM

April 11, 2004

هويت

نمی‌دانم ملت ايران را چه می‌شود. از اين همه بی هويتی و تقليدگرايی اين قوم کلافه شده‌ام. هميشه از بيگانه پرست بودنمان بدم می‌آمد و دنبال چراجويی بودم. هميشه تو فکر بودم که چرا ما کارهای توليديمان هم نوعی تقليد است يعنی همه چيز را مونتاژ می‌کنيم و هيچ خلاقيتی نداريم. همچنان‌که در اين افکار خود بودم ديدم نه بابا اوضاع از اين هم خراب‌تر است. کاش فقط چشممان به بيگانگان بود. اين جا همه از همديگر هم تقليد می‌کنند! از موج گرايی بگذريم که خود به تنهايی اثبات اين مدعاست ، تمام حرفم روی سريال‌های طنزيست که از کانال‌های تلويزيون پخش می‌شود و فی‌الفور تکيه کلام‌هايشان بين اقشار مختلف جامعه شيوع پيدا می‌کند ! آن‌قدر که شرط موفقيت يک سريال آن است که يک يا چند تن از هنر پيشگان تکيه کلام يا رفتار مخصوصی داشته باشند. 

خوب قصه از کجا شرو شد ؟ (از گل و باغ و جوونه D:) . فکر کنم از سريال 77 : ببخشيد ؟ صحيح ! لطف فرمودين ! بله ؟!  و گذشت و گذشت سريال‌های هژيرها و  پلاک 14 و نَود شب خيلی تأثير گذار نبود . تا به زير آسمان شهر رسيد که آن هم بيشتر تقليدهای رفتاری داشت. وای از دست اين بدون شرح : ديجيتالم کجا بود ؟ ببند اون گاله رو ! کشتی به گل نشسته! ناهيد خاله P: و پنير کالبر خوب پنيريه ، خوب  و ... !!! و بعد نوبت به گل سر سبد پاورچين رسيد : انواع فعل‌ها + بيد ، پاچه‌خاری و ... و البته کوچه‌ی اقاقيا و بَــبَيـتِه‌های معروفش را بی‌خيال بشويم می‌رسيم به سريال نقطه‌چين که متأسفانه يا خوشبختانه هنوز هم پخش می‌شود.

و اين جناب بامشاد که نفس ما را بالا آورد. اين شعر " بی‌وفايی ، بی‌وفايی ! دل مــــن از غصه از داغون شده " رو از بس شنيدم حالم ديگه بهم می‌خوره. صبح از خانه می‌زنم بيرون می‌بينم يک بچه 3-4 ساله دست اندر دست مادرش در حال راه رفتن است. و اين چنين می‌خواند : "بی وفايی ، بی‌وفايی! دل من داغون می‌شود" (حداقل درست بخون!) . می‌روم دانشگاه دوستم مياد بر دلم و اين چنين نغمه‌سرايی می‌کند : "بی‌وفايی ، بی‌وفايی! دل من از گصه داگون شده!!! با يک صدا و لهجه متفاوت خوند و انتظار داشت من در برابر اين هنرمندی و شيرين کاری عظيمش کف کنم و از خنده قهقه بزنم . من هم نامردی نکردم گفتم : يادم بنداز بعداً بهش بخندم ! گذشت و گذشت و سوار تاکسی بودم. دو نفر داشتند به ترکی با هم صحبت کردند و منم در حال خودم بودم و در مُغاک انديشه. ناگهان ديدم که نغمه فوق‌الذکر را يکی خواند و همگان را بسيار نشاط رفت از خنده !!!!!!!! و تير آخر هم هنگام گذشتن از يک دبستان بود که دسته جمعی می‌خواندند ... ! من منکر با مزه بودن اين مرتيکه بامشاد نيستم ولی محض رضای خدا باور کنيد شما که اين را می‌خوانيد اصلاً با مزه نيست. حالا که ديگر شعر آن مرتيکه را هم می‌خوانند که "دشمن دانا ... ... خاک بر سرم کرده" و البته اين تيکه کلام بامشاد مبنی بر چکيدن روغن و هفت کيلو دنبه و ...  داره جا باز می‌کنه متأسفانه . به جون خودم ديگه خسته شدم. و از دست اين‌ها سر به بيابان می‌گذارم ! يعنی يک چيز جديد از خودشان ندارند و برای خود شيرينی فقط بايد تقليد کنند ؟
خـلـق را تـقـلـيدشـان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر اين تقليد باد

Posted by dordikesh at 07:01 PM | Comments (6)

April 09, 2004

می‌رن آدما

صبح که چه عرض کنم ظهر ، از خواب بيدار شدم و ديدم يک پيغام برام اومده. نگاه کردم ديدم خبر فوت يکی از دوستان دوران دبيرستانم را داده! هر چی به تاريخ ارسال پيغام نگاه کردم تا بلکه يه جوری ربطی به اول آوريل داشته باشه و دروغ باشه ، ديدم راه نداره. با درماندگی با دوستم تماس گرفتم ديدم نه مثل اين که خبر حقيقیه. معمولاً از مرگ کسی ناراحت نمی‌شم اما اين يکی بدجور حالم رو گرفت !

از موقعی که خبر به دستم رسيده تمام مدت ياد کارهای او هستم. وقتی با هيکل صد کيلويی از خيلی‌ها بهتر فوتبال بازی می‌کرد، وقتی اکثر زنگ‌های تفريح جک می‌گفت ، وقتی اين و اون رو اذيت می‌کرد و ما می‌مرديم از خنده ، وقتی دست بر قضا تغيير گرايشش از رياضی به تجربی با سيلی خوردن از دبير رياضی همزمان شد و اون دبير بدبخت به گه خوردن افتاد که بياد با من صحبت کنه و ... . کلاً آدم شيطونی بود ولی شيطنت‌هاش جالب بود و علی‌رغم اين‌ها کلی با استعداد بود.

هم‌چون خيلی از دوستان آن دوره‌ام ، در يکی از بهترين دانشگاه‌های تهران درس می‌خواند. تا اين که بهم خبر دادند به علت شيطنت‌ها و مشروط شدن انتقالی گرفته به شهر خودمان و در آن جا مشغول ادامه تحصيل هست. پيش خودم می‌گفتم عجب کاری کرد و چه بی‌ظرفيت بود. ولی وقتی امروز شنيدم که بيچاره سرطان خون داشته و امروز تموم کرد، گوشی آمد دستم. واقعاً روزگار چه بازی‌ها که نمی کند.

همان موقع که در دبيرستان بوديم برای درس پژوهش‌های علمی ما را به اين جا و آن‌جا می‌بردند تا بازديد علمی بنمائيم. چون پدر اين دوستم در مرکز سرطان شناسی کار می‌کرد برای بازديد به آنجا رفتيم. و پدرش که در قسمت شيمی درمانی بود کلی برای ما توضيحات داد. حالا که خودم را جای پدرش می‌گذارم احساس می‌کنم شرايط غيرقابل تحملی داشت. پدرش بسيار متواضع بود؛ چه موقع بازديد و چه موقعی که به علت شيطنت پسر از طرف مدرسه خواسته می‌شد. خود را جای او بگذاريد و ببينيد چه می‌کشيد وقتی پسرش را خودش شيمی‌درمانی می‌کرد و احتمالاً صد برابر پسرش، خودش درد و رنج را تحمل می‌کرد ! خداوند به نزديکانش صبر بدهد ! لعنت بر کسی که بر اين دنيا دل ببندد !

 و خدايش بيامرزاد !

Posted by dordikesh at 07:07 PM | Comments (4)

April 08, 2004

خواستگاری مزخرف

يادم می‌آيد چند سال پيش بحثی در فاميل پيچيد که فلان دختر به يک خواستگار خوب ، صرفاً به خاطر اين که جوراب سبز داشت!! جواب رد داد (البته در نه گفتن اسم جوادش نيز بی‌تأثير نبود) . آن موقع که خيلی به اين چيزها توجه نمی‌کردم، پيش خودم او را دختر سوسول و خنگ تصور می‌کردم. ولی الان که قضاوت می‌کنم يک جورايی به او حق می‌دهم . به نظر من سليقه نقش مهمی در نشان دادن سطح فکری طرف مقابل و حتی خانواده او ايفا می کند. فرض کنيد يک کت و شلوار سورمه‌ای با يک جوراب سبزفسفری را و ... !!! حالا شايد بگوييد اين چيزها را می‌توان در طول زمان بر طرف کرد. من هم موافقم ولی کسی ازدواج می‌کند، فقط با طرف مورد نظر زندگی نمی‌کند ، بلکه بايد با خانواده آن شخص هم زندگی می‌کند. شايد نوعی ظاهر بينی باشد و صحبت معنويات و اخلاق خوب و ... اين ها مطرح شود. ضمن اين که اميدوارم سليقه و سطح فرهنگی را با ماديات و طبقه‌بندی ناشی از آن اشتباه نگيريد ، من هم موافقم اگر تفاهم و عشق باشد همه چيز حل خواهد شد، اما اگر آنگونه نشد ... !؟! با وجود سنت خواستگاری تضمينی برای تفاهم نيست. اين قضيه باعث می‌شود که واقعاً خوشحال باشم که در جامعه ايران دختر نيستم. وگرنه ممکن بود مجبور شوم در خانه بنشينم و از بين چند گزينه (که اگر برای خواستگاری می‌آمدند) يکی را انتخاب کنم و اگر يکی را به علت مثلاً قشنگ نبودن سوراخ دماغ نمی‌پسنديدم نقل محافل می‌شد ! ولی حالا با دلی آرام و قلبی مطمئن مترصد فرصت می‌شوم تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد. 

اين را هم بگويم که اخيراً به واسطه فيلم «دخترايرونی» بحث خواستگاری رفتن دخترها باب شده و همه هم با ذوق می‌گويند که خيلی جالب هست! به نظر من اين يک فکر فوق‌العاده سطحيست که فقط به فروش بيشتر فيلم کمک کرده. اگر قرار باشد مراسم سنتی خواستگاری برقرار باشد، خوب چه فرقی می‌کند پسر خواستگاری برود يا دختر. در هر دو حالت اين دو نفر نسبت به هم شناختی ندارند و همان آش است و همان کاسه . به نظر من چيزی که بايد در جامعه باب شود اين است که دوستی دختر و پسرها عادی شود تا نسبت به هم شناخت پيدا کنند و اگر راضی بودند ديگر چه فرقی می‌کند چه کسی خواستگار باشد. تنها تفاوتش در متحمل نشدن پول پذيرايی مراسم است و لا غير !

 البته اين را هم ذکر کنم، بنده که اين نظريه را در اين زمان ارائه می‌کنم چند سال پيش وقتی متوجه جنبيدن گوش يکی از دختران که آشنای خيلی نزديکمان بود شدم، يک نامه بلند بالا برايش نوشتم (چون از من بزرگتر بود و رويم نمی‌شد که رو در رو نصيحتش کنم!!).  البته نصايح بيشتر از اين که من باب متوقف کردن آن گونه فعاليت‌ها باشد ، مربوط به بهبود اين عمل و اعمال سياست بيشتر از جانب او بود. چرا که دروغ چرا تا قبر آآآآ من آن زمان‌ها چند تا وسيله استراق سمع تلفنی ساخته بودم و از چند دقيقه از مکالمات (فقط برای اطمينان ) اطلاع داشتم D: و چيزهايی که شنيدم واقعاً تأسف بار بود . الان هم از عملم راضيم ، چون طرف حرف‌هايم را قبول کرد. ولی واقعاً دلم می‌خواهد آن نامه را از چنگش دربياورم. اين را گفتم که بدانيد من عقل کلم!! همين !  

حرف آخر هم اين که ازدواج چيز خوبيست و من با آن شديداً و در اسرع وقت موافقم !

Posted by dordikesh at 01:44 AM | Comments (3)

April 03, 2004

لاف از سخن چو در

در اندرونی اين مغز پر از خالی هيچ چيزی که ارزشی برای نوشتن داشته باشد يافت می‌نشود ، غير از يک شعر نظامی و چند جمله دوست داشتنی :

کم گوی و گزيده گوی چون در
تا ز اندک تو جــــــهان شود پر
لاف از سخن چو در تــــوان زد
آن خشت بود که پر تــــوان زد

خداوند آن قدر گسترده است که هر چه از او دور شويم ، به او ملحق می‌شويم !

مهم آن نيست که از ديگران بهتر يا بدتر باشيم ، بلکه مهم اين است که هر روز بهتر شويم !

آن‌گاه که روزها را تيره و تار می‌بينيم ، شايد هنگام آن است که تدارک يک جشن  را ببينيم (برای داشتن غم) !

وقتی مطلب و ايده برای نوشتن در وبلاگ نداريد به شعر بالا فکر کنيد و بعد از آن سکوت بنمائيد !

Posted by dordikesh at 05:18 AM | Comments (6)

April 01, 2004

اعترافی تؤام با شرمساری

ديگه از فيلم بازی کردن خسته شدم. راستش الان که يک سال از دوره وبلاگ داری من گذشته ديگه نمی‌تونم به دوستانم دروغ بگم. هميشه گفتم که دوست دارم مخفی بمونم و در اين کره خاکی کسی ندونه که چه کسی  اين وبلاگ رو به روز می‌کنه. من هم برای اين که احياناً دوست و يا آشنايی من رو شناسايی نکنه مجبور شدم يه خالی بندی اساسی بکنم. از همه دوستانی که طی يک سال رفيق شفيق من بودند عذر می‌خوام. راستش اول نمی‌خواستم اين جوری بشه ولی شرايط مجبورم کرد. نمی‌دونم اين اسم دردی‌کش چه خاصيتی داشت که همه فکر کردند بايد يه عنصر مذکر پشتش باشه. از همون اول بهم گفتند آقای دردی‌کش. من هم با خودم گفتم چه چيزی بهتر از اين برای شناسايی نشدن. بله بنده آقای دردی‌کش نيستم و خانم دردی‌کش می‌باشم. واقعاً شرمنده‌ام. نمی‌دونم پيش خودتون چی فکر کرديد وقتی ديديد يه پسر اومده وبلاگ آشپزی مزه رو راه انداخته. جز دخترها چه کسی حال راه اندازی اين وبلاگ‌ها رو داره. تا جايی که يادمه اين آقايون هميشه مفت‌خور و راحت‌طلب بودند. جون عمشون می‌خوان آشپزی هم بکنند؟  

آخيش خيالم راحت شد. ديگه می‌تونم باخيال راحت بنويسم. برای يه دختر خيلی آسون نيست که مثل پسرها خودشو نشون بده! به خصوص که بعضی‌ها هر چی دهنشونه به زبون ميارند!! راستی در آينده نزديک يه وبلاگ برای آموزش آرايش صورت (Makeup) راه می‌اندازم. فکر کنم برای دخترهای ايرانی لازم باشه! ديگه عرضی نيست. منتظر نوشته‌های متفاوت باشيد. به خصوص در مورد يک خواستگار که بدم نمياد بهش بگم: بله!!!!

نمی‌دونم اسمش دروغ سيزده بدره يا اوّل آوريل ! در هر حال يک آن به ذهنم رسيد که اين وظيفه ملی ميهنی رو به اين صورت انجام بدم. از دوستانی که خيلی فسفر سوزاندند و مچ ما را هم گرفتند ، ممنونم. راستش فکر کنم دروغش (تعمداً) خيلی تابلو بود؛ به خصوص با چرت و پرت‌های آخری !

پی‌نوشت : رسماً اعتراف می‌کنم که اين مطلب يک افتضاح واقعی بود و نظر دوستان کاملاً بر اين مدعا صحه می‌گذارد . من شرمسارم ! D:

Posted by dordikesh at 12:47 AM | Comments (7)