در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

March 30, 2004

علت ديوانگی

پزشک قانونی به تيمارستان دولتی سرکشی می‌کرد، مردی را ميان ديوانگان ديد که به نظر خيلی باهوش می‌آمد ، او را پيش خود خواند و با کمال مهربانی پرسيد که شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟

مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختر هيجده ساله‌ای داشت. يک روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز ، زن من مادرزن پدرشوهرش شد، چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود ، پسری زائيد  ، اين پسر برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال نوه زنم  از اين قرار نوه بنده هم می‌شد، و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده پسری هم زائيد، و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمناً مادر بزرگ او شد ، در صورتی که پسرم برادر مادر بزرگ خود و ضمناً نوه او بود ، از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم ، خواهر پسرم می‌شود بنده ظاهراً خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمناً من پدر ِ مادر و پدربزرگ خودم هستم ، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است ، آقای دکتر اگر شما به چنين مصيبتی گرفتار می‌شديد کارتان به تيمارستان نمی‌کشيد ؟

مارک تواين

Posted by dordikesh at 06:25 PM | Comments (3)

March 28, 2004

فحش خواهر مادر + گل واژه

من به يک نتيجه جالب رسيدم. اونم اينه که تعلق خاطری خاص به فحش خواهر مادر دارم. اصلاً به نظر من اگر زن‌ها دست به گريه خوبی دارن برای تخليه درون، مردها هم دست به فخش خوبی دارن برای تخليه درون! جالب اين جاست که من از شنيدن اين نوع فحش هم لذت می‌برم (صد البته اگر مخاطبش نباشم). مثلاً وقتی اين راننده‌ها به هم فحش رکيک ميدن من عشق وحال می کنم.
- گوساله (همراه با بوق شديد)
- زهر مار
- خفه شو ! [...] کش!
- [...] عمت. مادر [...] ( و من کلی حال کردم) !

 نمی‌دونم چرا همه سعی می‌کنند که فحش خواهر مادر رو اين قدر سانسور کنند و به نوعی دروغ بگويند. من يکی راستی حسينی با نود درصد دوستانم از هر ده تا حرف که می‌زنم، حداقل چهارتاش يه فحش رکيکه که البته برای ما اون بار معنايی رو نداره. و می‌دونم در بين بقيه افراد مذکر جامعه همين جوری هست و هر کس بگويد نه دروغ گفته و به فلان جای فلان کس خودش خنديده. پس اين که چرا همواره سعی می‌کنيم آن را حذف کنيم يا حتی بد بدانيم جای سوال داره. اصلاً يکی از چيزهايی که بين زن و شوهر فاصله ميندازه همينه. جناب شوهر دوست داره همش گل واژه بگه ولی جلوی حاج حانم جلوی خودش رو می‌گيره. همين کم کم باعث می شه که از گفتن خيلی مسائل اجتناب کنه و فاصله روی فاصله. قطعاً دليل اين که مردان عاشق سفرهای مجرديند ( همين هست به علاوه چندتا چيز ظريف ديگه!!!). بدم نمياد مثل فرويد نظريه بدم (نظريه دردی‌کشيسم) و بگم که بايد قباحت فحش خواهر مادر رو از بين برد. هر چند خيلی هاش داره از بين می‌ره. مثل زبان انگليسی که واژه Fuck با هر ترکيب از off,over, around و ... معناهای عادی مثل گم شو ، در کار من دخالت نکن و ...  پيدا می‌کند و بسيار هم مستعمل هستند. حالا چيزهای رقيقش در فارسی هم باب شده : به فلان جام، فلان لقت ، تخمی، فلان مال (پاچه خار) ، فلان گشاد ، فلان پاره شده ، فلان سرويس شده ، نموده شده! و واژه های زيبای ديگر از اين دست!D:  البته چيزهای مثل فاحشه و پتياره و نمی‌دونم مادر به خطا چون بار ادبی داره اصلاً حال نمی‌ده!!؟!؟! من نمی‌دونم اگر يکی ساعت چهار نصفه شب شما رو با تلفن از خواب بيدار کنه و ليچار بارتون کنه شما چه جوابی دارين که بدين. آيا چيزی جز سلام رساندن به مادر و خواهرش خواهد بود؟ تا کی کلاس الکی می‌گذارين!

مثلاً به واسطه همين سانسور کردن اين حرف‌ها يکی از باحال ترين و خوش ذوق ترين سايت ‌های جک ايرانی تنها در ميان عناصر ذکور جامعيت دارد و لا غير. حالا اگر هم اين حرف‌ها را قبول نداريد لمحه‌ای بی ادب شدن بد نيست! پس به سايت معظم گل‌واژه دات کام (18+) و اين فلش توپش حتماً سر بزنيد ! 

Posted by dordikesh at 01:26 AM | Comments (8)

March 27, 2004

درستکاری

به نامش


به عنوان اولين پست سال نمی‌دونم چی بنويسم . از قديم گفتند، سالی که نکوست از بهارش پيداست. واقعاً گشاد شدم . کلی حرف دارم و کلی اتفاق جالب برام افتاده ولی دلم می‌خواد يکی بشينه بر دلم و من حرف بزنم به جای اين که زحمت نوشتنش رو بکشم! فقط يک حکايت از کتاب معظم «قدح دُرد» به مضمون می‌گم که يه چيزی گفته باشم و البته حرف دلم را  :


می‌گويند روزی از دزدی پرسيدند که چرا برای انجام کارها و دزدی‌هايت از يک شريک و کمک استفاده نمی‌کنی؟ جواب داد که در اين دوره زمانه آيا فردی درست‌کار می‌بينيد که من بر او اعتماد کنم و با او شريک شوم؟

Posted by dordikesh at 06:13 PM

March 19, 2004

سال 83 سال ميمون

دعای لحظه تحویل سال

خوب اين عيد هم داره مياد و بازار تبريک گويی‌ها داغ شده. با اين که هميشه عاشق عيد بودم (حالا نديد بگيريد که تولدم تو عيده! ) ولی نمی‌دونم چه حسی بايد نسبت به عيد امسال داشته باشم. يه جورايی ازش می ترسم. احتمالاً  سال جديد سالی خواهد بود که نقش بسيار مستقيمی در آينده‌ی زندگيم ايفا خواهد کرد! فقط اميدوارم خير باشه ، خير!

برای يک مدت ناتوان در آپديت کردن خواهم بود، يعنی دسترسی به اينترنت ندارم. برای همين از همين جا به همگی برای سال جديد تبريک می گم و اميدوارم سال بسيار خوبی و ميمونی! داشته باشيد! البته بيشتر از هر چيز اميدوارم که عيدی‌های فراوان و بيکرانی دريافت نماييد که بسی مايه خوشوقتی آدميست!

 راستی من چقدر از اين دعای لحظه تحويل سال خوشم مياد. بی‌نهايت باهاش زندگی می‌کنم. گهگداری پيش مياد ناخودآگاه در بقيه طول سال هم زمزمه‌اش می‌کنم. راستی تاريخچه اين دعا چيست ؟

بی‌تابانه منتظر لحظه تحويل سال هستم. لحظه‌ای که خيلی برام مقدسه. اميدوارم در اين لحظه جمع خانواده‌هاتون کامل و گرم و صميمی باشه. لحظه‌‌ی مناسبيست تا برای کل سالمون از کسی که بايد عيدی رو بگيريم.

همواره شاديتان افزون و ايامتان قرين توفيق باد!

پی‌نوشت : اين هم يک کارت نسبتاً جالب برای فرستادن به دوستانتون که تقدیم می‌کنم به خودتون ! اين هم بد نيست !

Posted by dordikesh at 01:38 AM | Comments (8)

March 18, 2004

تولد يک سالگی

تولد يک سالگی وبلاگ شراب تلخ مبارک باد


خوب يک سال گذشت. يک سال من الکی در عرصه وبلاگ دست و پا زدم. واقعاً تجربه‌ای بس جالب بود و اميدوارم همچنان باشد. خوشحالم که دوستانی چند به واسطه وبلاگ يافتم. دوستانی که گاه مرهم درد بودند و گاه به وجود آورنده درد! دوستانی که واقعاً دوستدارشون هستم ولی هيچ گاه نخواهمشان ديد!  اميدوارم که اين وبلاگ همواره مسبب خير باشد و لا غير!


 به همين مناسبت می‌خوام يه جشن تولد بگيرم و همه رو دعوت بکنم. چون تعداد ممکنه زياد بشه با توجه به عکس تصميم گرفتم در يک مکان عمومی اين کار رو بکنم. مکان: دست شويی عمومی وسط ميدان هفت تير تهران. ساعت شش و سی دقيقه. برای به وجود نيامدن هر گونه مشکل قسمت‌های زنانه و مردانه با تابلو مشخص شده‌اند. در ضمن از پذيرفتن افراد بد حجاب معذوريم! به علت محيط خاص ، تنها با غذاهايی مثل لوبيا و ... از حضار پذيرايی می شود !!

 به اميد ديدار!

Posted by dordikesh at 07:07 AM | Comments (5)

March 16, 2004

پايان کار

اصلاً وقت ندارم ولي حال کردم قبل از حرکت يه آپديت نکنم. خيلي جالب بود اين دوره از مسابقات که ما البته حذف شديم. در کل چهار تا مسابقه بود. روز اول شديداً از ناحيه پا مصدوم شدم. نفسم بالا نميومد که من رو با آمبولانس مستقر در خوابگاه به بيمارستان منتقل کردند. جالبيش اين جا بود که آمبولانس دقيقاً از سري آمبولانس هاي زمان جنگ بود. رنگش خاکي بود و فقط کم مونده بود که شيشه هاش رو هم گلي کنند. کلي باحال بود ولي مشکلش اين بود که کلي تکون مي خورد و درد من رو مي کشت. خلاصه من که روز اول فقط يک نيمه بازي کردم. روز دوم قرار بود استراحت کنم که از بس تيم اخراجي داشت با پاي دردناک شروع به بازي کردم. از شانسم پام در اثر مصدوميت ورم نکرد و مربي هي بهم مي گفت تو سوسولي بيا بازي کن. خلاصه بازي سوم کامل بازي کردم ولي نه چندان جالب. اما گه ترين قسمت ماجرا تو روز چهارم رخ داد و يک آرنج کوبيده شد تو دماغم و با اجازتون الان دماغم انجراف پيدا کرده. عروس خيلي خوشگل بود آبله هم زد!!!!! حالا فقط مونده برم به بهونه اين شکستگي بيني زيبايی هم عمل کنم تا قول مربيمون درست بشود در باب سوسولي بنده!!! اين هم از آخرين جام زندگيم که آشغال ترينش بود. اشتباه کردم که اين جا گفتم . شانس آوردم نمردم!

Posted by dordikesh at 12:23 PM | Comments (2)

March 10, 2004

آخرين جام

خوب الان من اهوازم برای مسابقات بسکتبال دانشگاه‌ها. در واقع اين شايد آخرين جام ورزشيم باشه. بعد از اين احتمالاً ورزش تا جای ممکن وارد فرعيات زندگيم می‌شه. خوب خيلی دلم می‌خواد جدا از نتيجه خوب تيمی بتونم خوب کار کنم. کاری که در جام‌های قبلی تا حدودی انجام دادم ولی حقم خورده شد. ولی اين تو بميری از اون تو بميری‌ها نيست! حالا اگر بهترين بازيکن جام نشم بايد حداقل جزو چند تای اول باشم. اگر نشد بهترين بازيکن تيم هم بشم خوبه؛ اگر باز هم نشد، جزو بهترين های تيم بايد بشم. اگر اين هم نشد، بد نيست فقط تو تيم اصلی باشم؛ اگر اين هم نشد کاش بذارن رو نيمکت بشينم؛ که اگر اين هم نشد اميدوارم بذارن برای تيم آب بيارم!! اميدوارم به آخری برسم که در غير اين صورت بايد براشون بوق بزنم! راستی اهواز جای ديدنی چی داره؟

 

از اين که ورزش در ايران اين قدر بی اهميته کلی اعصابم خرده. خودمون رو کشتيم تا جنابان رؤسای دانشگاه تيم رو بفرستند. ديگه آخرش بی‌خيال شده بوديم که گفتند باشه. راستش نود درصد اين نقش رو من ايفا کردم اونم به خاطر رابطه خوبی که با رئيس تربيت بدنی داشتم . رفتم پيشش با لحنی تو مايه‌های تهديد بهش گفتم اگر نفرستی با بچه‌ها صحبت می‌کنم تيم منحل بشه ، تازه بايد مربی رو هم عوض کنی. فرداش اومديم ديديم که بله به قول ترک‌ها ، حَلَّ دی! ولی بيچاره کلی منت مقامات بالا رو کشيد! و اين چنين بود که من مسئوليت دارم که تيم نتيجه بگيره که البته خيلی بعيده!!! اما خوب نکته جالب ماجرا اينه که همزمان با ما از قسمت بسيج دانشگاه يک اردو برای بازديد از مناطق جنگی در همون حوالی اهواز گذاشتند که کلی ريخت و پاش داره و چند ميليون خرجش می‌شود. آن ها را با سلام و صلوات می‌برند و کلی حال می‌دهند، اون وقت ما بايد خودمان رو بکشيم!

 
چند دقيقه پيش کنار رود کارون بوديم. تو شب با يه هواي لطيف و باد خنک و اين جور حرف ها .آخ که چه حالي مي داد آد بره تو مغاک انديشه و در بحر مکاشفت مستغرق بشه!

Posted by dordikesh at 10:29 AM | Comments (6)

March 08, 2004

حلاج و عشق الهی او

أنا مَن أهوی و مَن أهوی أنا
نـحـن روحـانـا حَـلَـلـنــا بَـدنا

همواره معتقدم عرفان واقعی را بايد در امثال حلاج و حافظ و مولانا و شهاب‌الدين سهروردی جستجو کرد چند وقت پيش بالاخره کتاب « شعله طور » (عبدالحسين زرين‌کوب) که در مورد منصور حلاج بود را تمام کردم. الان هم دلم می‌خواهد درباره‌ی او بنويسم. نمی‌دانم اين حق را دارم يا نه. چرا که اين کار علی‌القاعده از کسی بر می‌آيد که از عرفان و مسايل مربوط به آن شناخت کافی داشته باشد. برای منی که تنها علاقه به دست و پا زدن در آن وادی را دارم شايد اين کار چندان معقول هم نباشد ولی چه کنم که بعد از تقريباً دوبار خواندن کتاب فوق همراه با کتاب تذکرة اوليا خيلی ذهنم کباده‌ی حلاج را می‌کشد . ولی راستيتش هيچ کدام از کتاب‌های فوق منابع موثقی نيستند و برداشت‌ها بيشتر به باورهای شخصی بستگی دارد.  همچنان که خودش ، خود را تشبيه به جويباری کرد که به سمت دريای بی انتها و نامحدود در جريان است و هر کس که به اين جويبار نگه می‌کند ، بنا بر ذات خود تنها عکس خويش را در آن می‌بيند و نه حلاج را !

 

جالب‌ترين چيز برای خودم آن بود که حلاج در واقع ايرانی بود و در طور از نواحی بيضاء در فارس به دنيا آمده بود و جالب‌تر از آن اينست که در خانواده زرتشتی به دنيا آمد.(هر چند خيلی موثق نيست!) . به سبب شغل پدرش که پنبه زن بود او را حسين‌بن‌منصورحلاج می‌گفتند. باقی عمر خود را در شهرهايی عراق مثل بغداد و واسط گذارند. ابتدا به مکتب شاگردی صوفيان رفت. افرادی مثل بوسهل‌تستری و عمرو‌بن‌عثمان‌مکی که هر دو آن‌ها توصيه به رياضت‌های سخت مثل روزه در طول سال می‌کردند. هر چند همين‌ها خرقه تصوف به تنش کردند، اما بنا به مشکلاتی(عدم کسب اجازه برای انجام کارها مثل اردواج) هردوشان او را از خود رانندند و متهم به سحر و جادو و کفر کردند (حلاج تخصص در تردستی و امثالهم داشت). خلاصه او به خاطر بدرفتاری صوفيان، خرقه از تن خود کند و برای ادامه مراحل عرفانی خود توجهش را معطوف به واردات قلبی و در يک کلام عشق به خدا کرد. سه بار به مکه رفت ، و در سومين بار که به اقامت طولانی منجر شد، در پی رياضت‌ها و عبادات خويش آنچنان به عشق الهی رسيد که به قولی خودی وی را او بازستاندند (در عرفان به اين مرحله از سلوک، مرحله‌ی عين الجمع می‌گويند). يعنی آن‌چنان در عشق به معشوق خود پيش رفت که خود را فنا شده در او می‌ديد. و هر کار می‌کرد و هر چه می‌گفت در آن واقع از آن خدايش بود. و همواره آن بانگ مقدس را بر زبان می‌راند که : حق ، حق ، أنا الحق ! علی‌رغم تمام اين حرف‌ها در محاکمه او که اعدامش از قبل مسجل بود تنها چيزی که مستمسک قرار دادند اين بود که يک بار گفته بود که اگر کسی استطاعت مالی برای رفتن به حج را ندارد اگر خانه خود را تميز کند و در گرد آن به طواف مشغول شود ، برابر با حج واجب است. و حلاج اعدام شد و چندين سال جسدش بر دار ماند و سرش به اقصی نقاط برای عبرت آموزی فرستاده شد و در آخر جسدش هم سوخته !در مورد شرايط اعدامش هم که همگان از جزئيات با خبرند!

(1) اصلی‌ترين عامل برای خواند کتاب به واقع يک جمله از جناب زرین کوب در اول کتاب بود : به ياد پدرم که حلاج را مدعی و کذاب می‌خواند!

(2) جمله فوق را که ديدم گفتم شايد اين کتاب جواب سوالاتم را بدهد. من حلاج را قبول ندارم چرا که به اعتقاد من عرفان نبايد انسان را از مسير عادی خود خارج کند. هنر آنست که آدمی در کنار فعاليت روزمره به آن عشق الهی برسد ، حتی اگر عاقبت چنان شود که مثل حلاج او را عاشق‌ راستين خداوند و حتی عاشق‌ترين بنده‌ی طول تاريخ بخوانند! ولی خوب اين کتاب به علت موثق نبودن مطالبش که خود نويسنده به آن اشاره کرده ، فايده چندانی نداشته الا تسلط به تاريخ آن دوره!

(3) يکی از نکات بسيار بسيار جالب که در کتاب اشاره شد اين بود : يکی از دلايلی که حلاج در نزد مردم محبوب شد اين بود که زاهدان (آخوندهای فعلی) در حق او بد می‌گفتند!!! جالب است که تاريخ تکرار می‌شود. غير از اين است که در عصر ما اگر آخوند از چيزی بد بگويد ما به همان سمت می رويم و اگر خوب بگويد از آن دوری می‌کنيم! همچنان که در عصر حافظ هم اين نين شرايطی برقرار بوده است!

(4) حافظ هم که خود مدعی عشق و رندی به جای رياضت و سختی (خشک مقدسی)- که زاهدان توصيه می‌کنند- بود ، عقايد حلاج را در يک بيت به زيبايی بيان می‌کند :
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سراييد
کز شافـعـی نپرسند امثال اين مسائـل

(5) شرح محاکمه حلاج را که حامدبن‌عباس وزير مال مردم خور و پست‌فطرت آن دوره پشتيبانی می‌کرد ، دقيقاً من را ياد محاکمه‌های فعلی اين بی‌پدر ، سعيد مرتضوی می‌اندازد. حکم از قبل مشخص است. در طول محاکمه هر چه زور می‌زنند نمی‌توانند عوام را در مجرم بودن متهم قانع کنند. از هر گونه آزار و شکنجه باکی ندارند. ملت ظلم را می‌بينند و دم نمی‌زنند!آخرش هم سر هيچ و پوچ که آن هم ساختگی است حکم اجرا می‌شود! جالب است که رئيس قوه قضائيه ما هم اصليت عراقی دارد، پس با توجه به نياکانش اين کارها از او بعيد نيست!

(6) حلاج همواره می‌گفت که من به مذهب خاصی گرايش ندارم . تنها از از هر مذهب هر قسمتش که سخت‌تر باشد انتخاب می‌کنم. با خودم که مقايسه می‌کنم می بينم شرايطمان مساويست با اين تفاوت که من هر چه آسان تر است انتخاب می‌کنم!

(7) نکته قابل اعتنای ديگر آن بود که در جايی از کتاب اشاره شد که آن ماجرای اعدام که در کتاب تذکرة اوليا آورده شده نمی‌تواند درست باشد. يعنی آن قسمت که حلاج بعد از بريده شدن دستانش آن را به صورتش ماليد تا صورتش از خارج شدن خون در پيش دشمنان سرخ باشد و نه زرد نمی‌تواند درست باشد. چرا که قبلاً اين کار از بابک خرمدين ( که از مخالفان خليفه بود) سر زده بود. پس با اين شايعه می‌خواستند او را با امثال بابک و افشين و ... برابر قرار دهند تا بگويند او مخالف خليفه بوده و اعدامش را توجيه کنند!

(8) جالب هست که خود جناب زرين کوب يک شعر زيبا گفت در مورد حلاج که : مدتی شد محفل دلدادگان را شور نيست/ما دگر ره نغمه‌ی منصور سر خواهيم کرد. و در يک جای کتاب جواب آمده است (صفحه‌ی 236) : حلاج بی‌مانند که گشده‌ی تست اگر يک بار ديگر به اين دنيا برگردد ، دنيايی که من و تو جزئی از آن هستيم ، هرگز با او بهتر از اين کنار نخواهد آمد. باز هم او را از خود خواهد راند. باز هم او را حذف خواهند کرد. آن اندازه صدق و اخلاص حلاج که خارج از حد و قياس است برای دنيايی که دوام خود را به دروغ و خيانت مديون است مناسب نيست. حلاج رفت.

(9) برای تکميل مطلب بايد اين شعر حافظ را ذکر کرد :
گفت آن يـار کـز او شــد ســر دار بــلـنـد
جرمش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد

(10) در پايان يک قسمت از کتاب (صفحه 270) را برای تفهيم عشق حلاج می‌آورم که واقعاً زيباست :
تصوف حلاج تصوف سکر و شور و عشق بود. دعوت به خود نمی‌کرد، دعوت به طريقه‌ی مشايخ بغداد نمی‌کرد. به عشق دعوت می‌کرد. به خدا دعوت می‌کرد - به خدايی که همه عشق بود ، به عشقی که همه انس بود. خدای او از عاشق عبوديت نمی‌خواست ، عشق می‌خواست. از انسان دور نبود و در قلب او بود. نه با او اتحاد داشت و نه در او حلول می‌کرد. او را از خودی خود باز می‌ستاند، او را مغلوب می‌کرد و خود از زبانش حرف می‌زد ، او را خيره می‌کرد و خود از چشم او به عالم می‌نگريست، او را گنگ و کر می‌کرد و خود به جای او بشارت عشق را می‌گفت و می‌شنيد. با جلوه معشوق بر او ظاهر می‌شد، او را در پرتو اين جلوه نابود می‌کرد. از هوش می‌برد و ادراک او را مختل می‌کرد _ و او چنان از اين مغلوبيت لذت می‌برد که اگر زخم شمشير يا زبانه آتش به او می‌رسيد آن را احساس نمی‌کرد. اين يک تصوف عاشقانه بود ، خرقه و خانقاه و آداب و رسوم - که خود جلاج بارها به خاطر بی‌تقيدی به آداب آن‌ها - از جانب مشايخ عصر، مشايخ اهل رسوم، طرد شده بود در اين تصوف وجود نداشت. خانقاه آن دل سالک بود و آنجا جز عشق نمی‌گنجيد!

Posted by dordikesh at 12:44 AM | Comments (10)

March 06, 2004

از هر دری سخنی به بی ربطی

در حال آمدن به خانه بودم که شخصی گير داد که اين طرف‌ها ميوه فروشی کجاست. از لهجه غير ترکی‌اش (مشهدی) فهميدم که مال اين طرف‌ها نيست. گفتم شانس آوردی از من پرسيدی که از تبريزی‌ها می پرسيدی اشتباه آدرس می‌دادند؛ بيا تا ببرمت. تو راه از تبريز پرسيد که خوش می‌گذرد يا نه؟ يک کم برايش از مشکلات تبريز نطق کردم و صحبت کشيد کمبود سرگرمی برای جوانان. شروع کردم به چرت و پرت گفتن (برای عدم سکوت) و اين که در تبريز سرگرمی‌های غير مجاز واقعاً مشقت دارد. پرسيد پس اگر شرايطش باشه پايه هستی ؟ من هم گفتم : ای، همچين. ناگهان گير سه پيچ داد که بيا بريم هتل شرايط جوره. هی از من نه از اون اصرار، از من نه از اون اصرار. گفتم الان خستم بی خيال شو. گفت پس شماره تلفن بده برايت زنگ بزنم. به گه خوردن افتاده بودم که اين از خدا بی‌خبر چه فکری در مورد من کرده . خلاصه هر جور بود دکش کردم. عجب اين مشهدی ‌ها خلافندها! (روم به ديوار يا همان ديفال!)

 داشتم به برنامه‌های علی‌رضا نوری‌زاده گوش می کردم. توصيفاتی که از جناب خامنه‌ای دارد خيلی جالب هست. همواره از اين می‌گويد که او در دوران جوانی و قبل از انتصاب به ولايت فقيه (وقيح) چه آدم روشنفکری بوده و هرگاه مثلاً اهنگ‌های دلکش را گوش می‌کرده از خود بی‌خود می‌شده يا اين که وقتی در مورد امام حسين صحبت می‌شد، آن‌چنان در حس می‌رفته و شعرهای مثنوی را می‌خوانده که در و ديوار از شنيدنش به لرزه می‌افتادند! حالا ببينيد اين روزگار و به قولی عجوزه و عروس هزار داماد چه بر سر انسان‌ها می‌آورد. اين خودشيفتگی که ديکتاتورهای دنيا بر اساس چاپلوسی‌های اطرافيان دچارش هستند بد مصيبتيست! اخيراً در در تلويزيون در ديدار آقا با نخبگان ديدم که جوانکی ريش و پشمی آمده و علناً می‌گويد شما نماينده امام زمان هستيد و ما را از ديدگاه‌های ايشان بهره‌مند سازيد و آن پير خرفت هم در کمال وقاحت از منظر نايب امام زمان شروع به صحبت کرد . هيچ کس هم به روی خودش نياورد که اين احمق حتی‌ موقعی که به رهبری ايران منصوب شد اصلاً آيت‌الله هم نبوده و بعد از آن شروع به تحصيل علم چرت و پرت مربوطه کرده .

 اخيراً خيلی در حس فيلم ديدن بودم و خوشبختانه دوستی دارم که کلکسيون فيلم دارد و انصافاً بعيد می دانم حداقل در تبريز کسی به گرد پايش برسد. گفتم ببين برايم فيلمی توپ و در مايه های دراماتيک بياور. گفت دو تا فيلم می‌آورم که بهترين فيلم‌ها از نظر خودم هست. دو فيلم «دکتر ژيواگو» و «بيمار انگليسی» را آورد. ضمن اين که از فيلم دومی لذت بردم و اولی را نه چندان، بايد اظهار کنم از دوست خودم بسی ترسيدم . موضوع هر دو فيلم در مورد عشق يک مرد به زن شوهر دار بود. فيلم هم وسيله خوبی برای روانشناسی هست و ما خبر نداشتيم! يادم باشد بعد از مزدوج شدن رابطه‌ام را با او قطع کنم !!! P: 

 خيلی حال می‌دهد که در حال خواندن کتاب «در کوچه‌ی رندان»  (از عبدالحسين زرين کوب و در مورد حافظ)  باشی و خبرت کنند که عيد اگر خدا بخواهد در شيراز خواهی بود. و ای خواجه خودت را گرم کن که آمدم!!!


 بعد از عمری که حال نداشتم و البته هنوز هم ندارم ، برای هم‌خانه‌ای معزز کوکوی سبزی!! درست می‌کنم. بعد از اين که همه را خورد شروع می کند به بع بع کردن. ای بشکند اين دست که نمک ندارد!

 دچار تنهايی غريبی هستم. تنهايی که مسئولش خودم هستم. تنهايی که وقتی از دستش می‌دهم حسرتش را می‌خورم و و قتی به آن می‌رسم از آن خسته می‌شوم. دچار احساسات مزخرفی هستم که وقتی اين شعر زيبای فريدون مشيری را می‌خوانم گويی تمام سلول‌های بدنم آن را می‌خواند و از اين جهان به جهان ديگر می‌شوم!  و باز ياد آهنگ سنگ قبر آرزوها از محمد نوری می‌افتم و باقی ماجرا ! 

 چقدر بی‌ربط می‌نويسم. به يک سری امتحان برای تمرکز فکری نيازمندم! 

Posted by dordikesh at 12:08 AM | Comments (4)

March 04, 2004

و باز هم تبريز

اين واقعه را که می‌بينيد ، چند روزی هست که در تبريز اتفاق افتاده و واقعاً هم جالب انگيز ناک هست. فکر کنم عکس‌ها نياز به توضيح نداشته باشد ولی فقط بگويم که اين چاله را برای فاضلاب کنده‌اند و در همان خيابان هم کم نيستند اين چاله‌ها! البته گويا کاميون مربوط به ترکيه هست، چرا که از کنسولگری ترکيه هم برای بازديدش آمدند.


تريلی بيچاره در چاله حفر شده از جانب مسئولان دلسوز آب و فاصلاب
من نمی‌دونم تريلی بدبخت در چه ساعتی از روز تو اين چاله افتاده ولی اگر شب بوده باشه احتمالاً فکر کرده وارد يک تونل يا زيز گذر شده!!!!


عمق!!!  فاجعه
يادم می‌آيد هنگام زلزله بم می‌گفتند : از تبريز يک کاميون خط کش و متر فرستادند تا عمق فاجعه در بم را پيدا کنند. حالا مرامی يکی بيايد عمق اين فاجعه را پيدا کند!


گفتند از اين نکته هزار نکته بياموز !


خوب اين عکس خيلی جای حرف دارد : اول نگاه کنيد به آن قيف که نصب کردند. تازه اين علامت فوق‌العاده بين المللی هنگام حادثه نبوده و بعد از رخداد اقدام به نصبش کردند. البته يک قيف ديگر در سمت راست هست که در عکس نيست. حالا به بقيه تابلوها نگاه کنيد. حالا اگر تخفيف بدهيم که مثلاً آن تابلو جاده مسدود است منظورش اين است که کاميون در چاله افتاده و مسدود شده است!!!! انصافاً نمی‌فهمم که تابلو ورود ممنوع ديگر چه صيغه‌ای است. انگار راهنمايی و رانندگی هر چه دم دستش بوده ، گذاشته تا جبران مافات کند. نا گفته نماند که يک تريلی ديگر جلو تر هم (به علت همين حادثه) منحرف شده است که در عکس ها نيست!


موارد ديگری همه سوژه در تبريز دارم که بايد وقت کنم و عکس بگيرم . از آن ها که بايد تيترش را گذاشت : بدون شرح! راستی وقتی اين عکس ها را می‌گرفتم يک نفر تأکيد می‌کرد که اگر شخصی هستی می‌توانی عکس بگيری؛ حالا علت تأکيدش هم بدون شرح باشد بد نيست!

Posted by dordikesh at 02:07 AM | Comments (10)