
موقعی که دبستان بودم خيلی چپدست بودن مشکل ساز نبود چون رو نميکت مینشستيم. فقط هميشه بايد سمت چپ نيمکت قرار میگرفتيم که با راست دستان برخورد نداشته باشيم. جالبه که به واسطه همين موضوع عدم برخورد، اکثر چپدستها وقتی میخوان بنويسن دستشون از بالا به پايين حرکت میکنه. يعنی مثلاً دفترشون رو با نود درجه زاويه جلو خودشون قرار میدهند که کمترين جای ممکن رو اشغال کنند! به هر حال اين قضيه چندان به چشم نيومد تا اين که دوره نيمکت نشينی به پايان رسيد و میبايست روی تک صندلی راه رو ادامه بديم. و مشکل از همين جا شروع شد که تو مدرسههاس ايران خيلی کم هستند مدرسههايی که صندلی مخصوص چپ دستها داشته باشند! هر جور بود راهنمايی روی همان صندلی ها که میباست روش خم شی تا بتونی بنويسی گذشت. دبيرستان که اومدم چون زمان کلاسها زياد بود و نوشتن طولانی مدت روی اون صندلیها سخت و البته بچههای چپدست هم زياد ، اعتراضاتمون نتيجه داد و مدير مدرسه چند تا از صندلی ها راستی رو برد و داد دست آهنگر و اون هم از راست باز کرد و برعکس چسبوند به سمت چپ. هر چند اين خساست مدير برای نخريدن صندلی جديد خيلی زور داشت ولی کاچی به از هيچی و ما در دبيرستان کلی خوش به حالمون شد.
اما بزرگترين ستم به من وقتی شد که در سر جلسه کنکور سه ساعت و نيم روی تک صندلی راست دستی خم شده بودم و کمرم به واقع خرد شد. آدم ديوانه میشه. يکی نيست بگه شما که امکانات ندارين چرا تو دفترچه کنکور میپرسين چپ دست هستيد يا راست دست! اونجا که امتحان داشتيم اومدند يه صندلی فايبرگلاس آشغال (احتمالاً مال تو آبدار خونه بود) گذاشتند جلوی تک صندلی و گفتند مخالف همه بچهها روش بشنيد. تازه صندلیهاش برای راحتی شيب داشت و اگر روبروش مینشستی کلی نورعلینور میشد. من هم قيدش رو زدم و کمرم نيز خرد شد.
کاش قضيه همين جا تموم میشد. اومديم دانشگاه و همه کلاس ها تک صندلی و البته دريغ از يک صندلی برای چپدستان! و اين گونه بود که من افت تحصيلی پيدا کردم!! (; ولی انصافاً نيم ساعت بيشتر نوشتن روی اين صندلیهای مخالف امکان پذير نيست. میگيد نه امتحان کنيد!
جالبترين جای قضيه اينه که من ذاتاً راست دست هستم و تنها کاری که با دست چپ انجام میدم نوشتن هست و بس!! و میتونم ادعا کنم يکی از نادرترين موجودات هستم چرا که قبلاً ممکن بود يه نفر چپ دست به زور چوب و فلک اقدام به نوشتن با راست بکنه اما اين که يکی ذاتاً راست دست باشه ولی با چپ بنويسه نوبره. و جالبتر اينجاست که تو خانواده ما هر چهار حالت ممکن وجود داره. يعنی کامل چپ دست و کامل راست دست و چپ دست ذاتی با خاصيت نوشتن با راست و راست ذاتی با خصيت نوشتن با چپ.
با اين وجود راضيم. حتماً شنيدن که نمیدونم چپ دست ها از نيمکره راست برای فکر کردن و ...استفاده میکنند و راستی ها برعکس چپها هستند. خوب من هم سر خودم رو گول ماليدم و از هر دو نيمکره به طور کامل و همه منظوره استفاده میکنم ( جون عمم!!)!

میخوام يک اعتراف تلخ بکنم. من آدم خيلی بیظرفيتی هستم و نتونستم جواب اعتماد خانوادهام رو بدم. اين همه امکانات بهم دادند که فقط درس بخونم. اما من ... . حالا تو فکرم چه جوری کارنامه فعاليت چهار ساله ( که تا حالا هيچ ازش نپرسيدهاند) در انتها بهشون ارائه کنم. دچار عذاب وجدان زيادی هستم. اين همه اصرار برای استقلال چه فايدهای داشت، جز خرج اضافه! هر چند خونه هم هيچ وقت بهم نمیگفتند بالا چشمت ابروست ولی حداقل ديگه نمیگذاشتند که از 24 ساعت 20 رو بخوابم! هيچ کاری نکردم. هيچ کاری. وسوسههای زيادی دارم که همه چيز رو تعطيل کنم بشينم فقط درس بخونم. مثل اين خرخونها که دست چپ و راست خودشون رو بلد نيستند. وبلاگ تعطيل، اينترنت تعطيل، کامپيوتر تعطيل، ورزش تعطيل، کلاسهای جانبی تعطيل و هم چيز تعطيل و درس و درس و درس! تو دوراهی هستم. بودن يا نبودن؛ مسئله اينست!
نکته : عکس رو قبلاً گذاشته بودم ولی اين بار سخت لازم آمد!
خيلی نگرانم. با اين که از هر چی سياست و سياست بازی دچار تنفر شدم ولی اين ايران لعنتی نمیگذارد که بیخيال شوم. به نظرم الان بيشتر از انتخابات مجلس ايران، انتخابات رياست جمهوری آمريکا دارای اهميت هست. در واقع دو تا فاکتور وضعيت آينده ايران رو روشن میکند : جرج بوش رييس میشود يا جان کری! و اين که مردم ايران رأی میدهند يا خير؟
من فکر میکنم الان ملت ايران دچار توهم شده است. همه فکر میکنند که اگر رأی ندهند و مشروعيت نظام زير سوال برود ، ديگر حل است و آمريکا مثل عراق ايران را نيز نجات میدهد. اين فرضيه تنها در صورت اننتخاب شدن مجدد جرج بوش صادق است! اما امروز وقتی مقالهای در روزنامه شرق در مورد جان کری خواندم ، کلی ترسيدم. حال فرض کنيم جان کری برنده اين انتخابات باشد. با توجه به اين که اين شخص معتقد به روش گفتگو با ايران به جای جنگ است و با توجه به دم تکان دادن های اين آخوندها برای آمريکا ، واقعاً اوضاع به هم خواهم ريخت. اين دو نکته را هم اضافه کنيد که جو ضد بوش هم اينک در آمريکا بر قرار است و شايد جان کری مهم نباشد بلکه انتخاب نشدن بوش مطرح باشد مثل ناطق و خاتمی؛ پس فکر کنم جان کری برنده باشد . و اين که جنابان ملاها ديگه به قول مسعود بهنود زده اند به سيم آخر و آزادی را که نداده اند ، استقلال نداشته را هم به حراج گذاشته اند و البته مرحوم ايران را! يعنی شما رابطه داشته باشيد ، هر چی خواستید ، خواهيم داد!
میخواهم در انتها نتيجه گيری کنم که بايد در انتخابات شرکت کرد!! فرض کنيد ما رأی ندهيم و جان کری هم انتخاب بشود و رابطه ايران با آمريکا خوب شود . ملت ايران هم که عشق آمريکا هست و حسرت خواهد خورد که چرا الان اصلاح طلبان هيچ کارهاند. مجلس در دست آخوندها خواهد بود. دو سال بعدش در هر حال بعيد میدانم بتوانند بلای انتخابات مجلس را بر سر انتخابات رياست جمهوری بياورند، پس بر فرض شکست آخوندها با بايد از صفر شروع کرد. يعنی دو سال صبر برای انتخابات مجلس و ... . یعنی چرخه همين جور ادامه پيدا خواهد کرد. يک مجلس نيمه محافظهکار و بی نفوذ خيلی بهتر از اين هست که تماماً در خدمت و در اختيار اين از خدا بی خبران باشد!
نمیدونم مطلب رو خوب بيان کردم يا نه. ولی مطمئنم جان کری رييس جمهور آمريکا خواهد شد. مردم در انتخابات مجلس شرکت نخواهد کرد. روابط ايران و امريکا خوب خواهد شد. در انتخابات رياست جمهوری آينده هم شخص درست و حسابی که مردم را دوباره اميدوار کند سر کار خواهد آمد و اين آخوندها هم چنان تطاول خواهند کرد اين مرز و بوم و ملتش را!
حالا که متأسفانه در انتخابات مجلس شرکت نمیکنيم کاش میشد ، در انتخابات آمريکا شرکت کنيم!!!!! نمیدانم اين سايت حرف حسابش چيست ؟ اين جا يه توضيحاتی داده . فکر کنم سر کاری باشد.
امشب از اون شبهاست که شايد هيچ وقت تو عمرم از خاطرم نره. هیچ وقت! اون قدر هم خصوصيست که نمیتونم بگم ولی جالبه. کاش روم میشد. بی خيال!
از سوم ابتدايی يه همسايه ديوار به ديوار اومد برامون که يه پسر تقريباً هم سن و سال با من داشت. تا همين 1 ماه پيش همسايه ما بودند. در وصف روابطمون همين بس که هميشه با سوت هم ديگه رو صدا میکرديم (مثل اسکيپی!) و کل همسايهها میدونستند که اگر صدای همچين سوتی اومد ما فیالفور دم در هستيم! اين روابط به طور خيلی حاد ( که البته طبق روال دچار افت و خيز و قهر و آشتی هم میشد) ادامه پيدا کرد تا اين که دانشگاه شروع شد و جدا شديم و روابط کم شد. کم شد و کم شد تا به به تيرگی گراييد! اون قدر که در آخرين ديدار تا در چند ساعتی که با هم بوديم حرف کم آورديم. در حالی که سابق بر این به زور ما رو از هم جدا می کردند. هميشه هم برای من درد و دل میکرد و از اين که من براش اين کار رو نمیکردم شاکی بود (البته من هیچ گاه تو عمرم اين کار برای کسی نکردم جز وبلاگم!). خلاصه روابط خاطره انگيزی بود که در چند سال اخير کاملاً نابود شده بود. اوضاع روحی اون هم به هم ريخته شده . چون هم در کنکور بد آورد و هم عاشق دختری شد که خانوادهاش قبولش نداره و صدای دعواهای خانوادگشيشون سر اين قضيه هميشه تو خونه ما بود!
کلی غصهام گرفته بود که امشب که میريم خونشون چه جوری با هم اصلاً صحبت کنيم چه برسه به روابط دوستانه مثل گذشته. اما خدا رو شکر اوضاع جوری پيش رفت که سر صحبت به راحتی باز شد. و چيزی نگذشت که خاطرات فوقالعاده 7-8 سال با هم بودن دائم به مدد اومد و اواخر ديگه حيفمون ميومد شب تموم بشه! وای که مرور خاطرات گذشته اعم از تلخ و شيرين چه حالی می ده! اين احساسات نوستالژيکی چقدر زيباست!
تو صحبت های ضمنی بروز داد که بين دل و خانواده گير کرده. نمی دونم چرا دلم میخواست مثل گذشته بهم اعتماد می کرد. مثل وقتی که اولین احساسات عاشقيش رو برام تعريف می کرد و من با اون ذهن خام و بی تجربه سعی می کردم کمکش کنم. آدم منطقی بود. نمی دونم چی شده که عاشق دختری شد که از نظر اجتماعی و فرهنگی خیلی نسبت به خانوادشون پايينه. فکر می کنم بتونم کمکش کنم چون با پدرش هم روابط خیلی خوبی دارم. هر چند کله شقه ولی فکر کنم بشه نرمش کرد. حس غريبيست. فقط به خدا میسپارمش! (تو پرانتز بگم که نصيبمون اما از اين همه هيچ ، يه سوت قوی داريم جفتمون که هر آهنگی رو باهاش می تونيم بزنيم!)
و در آخر ، برای اين که ابراز وجود کنم که من هم ديگه از اين ها دارم این رو به رنگ آبی می نويسم !!!
عجب حکايتی شده! سوار ماشين میشم میبينم که نوار تکنو تو ضبطه. با اين که با همه نوع موسيقی حال میکنم ولی عوض میکنم و ترجيحاً يک نوار شجريان میگذارم. دفعه ديگه، بعد از ابوی سوار میشم میبينم که باز نوار تکنو گذاشته!!!!!!! يه بار ديگه نوار رو عوض میکنم و نوبت بعد باز همون آش و همون کاسه. باز میگويند تهاجم فرهنگی غرب روی جوانان تأثير سوء میگذارد! يادش بخير اوائل که جو گير بوديم و دچار موج رپ زدگی چقدر مسخره میشديم ، اونوقت حالا!!
درست موقعی که قرار باشه مجری يک برنامه تلويزيونی، مثلاً احساسات ايرانی مردم رو برانگيزه و مردم هم مثلاً خر بشوند و مثلاً در انتخابات شرکت کنند، سر و کله جواد (به معنای واقعی کلمه) خيابانی پيدا میشه. و چقدر حرفهای چاپلوسانهاش معکوس عمل میکنه!! مراسم قهرمان قهرمانان امشب پخش شد. و باز هم در ده تای آخر يک جانباز بود به علاوه يک دختر شطرنجباز که در طول سال يک بار هم اسمشون رو نشنيده بوديم . و باز هم حسين رضازاده به عنوان قهرمان قهرمان انتخاب شد و مبلغ 32 ميليون تومان بهش رسيد. با اين پول يه خونه معمولی هم نمیشه تو تهران خريد! در مقابل پيشنهاد وسوسه انگيز ترکها به رضازاده که از ميليارد هم فراتر بود اينها واقعاً مسخرهاست! گفتم حسين رضا ؛ شنيدين خواهر حسين فهميده با حسين رضازاده ازدواج کرده؟ (چه شود!) بعد از خواهر حسين فهميده پرسيدند چی شد که با رضازاده ازدواج کردی؟ میگه : ما خانوادگی عادت داريم بريم زير تانک!
جلوی زغال نشستم و دارم هی باد میزنم تا آتيشش بگيره. هرم آتش صورتم رو سرخ کرده. تلفن زنگ میزنه. يکی هم متعاقبش داد میزنه : اون پسر ديونه (ديوانه کبير) هست چی بگیم بهش؟ اين رو که میشنوم صدام در نمياد. یعنی دوباره آزار و اذيتش رو شروع کرده؟ ياد حرفی که استاد معارفمون هی تکرار می کرد ، می افتم : هر کس آبروی شخصی را بريزد مثل اين است که خون او را ريخته. اين پسره هم تو دانشگاه و خونه اون قدر آبروی من رو برده که خونی برام نمونده! خوشحال بودم از دانشگاه فارغ التحصيل شده و ديگه به قول خودش دچار بيقراری نمیشه ، اما باز! تنها نقطه اميد اين بود که ديگه شماره خونهاش ميفته و می شه يه جورايی راحت تر دکش کرد. اميدوارم که تموم شه ؛ واقعاً خسته شدم.
حالا که تلويزيون داره خودش رو جر میده که برکات بيست و پنج سال انقلاب. بايد اعتراف کنم از اين برکتش خيلی ممنونم که تلفن يه دهات يا شايدم شهر در استان آذربايجان غربی به نام [...] رو ديجيتال کرده و شمارش ميفته. واقعاً ممنونم از معتمدی (وزير پست) که دهن هممون رو سرويس کرده ولی اين حداقل کار رو انجام داده!
من برای کار آيندهام برنامه ريزی کردم و برای تحققش يک سری ابزار نياز دارم. اوليش اينه که تا اول پائيز سال 84 بايد جمهوری اسلامی ور بيفته. يک سری افراد ساده لوح میگن سه چهار ماه ديگه کارش تمومه ولی من از همين جا اعلام میکنم که عمراً تا سه چهار سال ديگه هم خبری نيست. حالا ببينيد!
شهره آغداشلو رو اولين بار با مجریگری در برنامه نوروزی طنين 78 که در پنج cd ارائه شده بود شناختم و صدای عجيب و غريبش در هيبت سيگاریها باعث شد که قيافهاش يادم بمونه! هر چند از فيلم «سوته دلان» (به کارگردانی کارگردان مورد علاقهام علی حاتمی ) میشناختمش و خودم خبر نداشتم! بعدها ديدم که در آمريکا به همراه شوهرش هوشنگ توزيع کارهای نمايشی اجرا میکنه . البته چند برنامه در کانالهای لسآنجلسی هم مشترک يا غير مشترک اجرا می کردند. تا اين چند ماه پيش شنيدم که شهره آغداشلو در فيلم «خانهای از شن و مه» بازی کرده و يک هفته پيش شنيدم که جايزه منتقدان لسآنجلس رو برده و چند روز پيش شنيدم که نامزد دريافت جايزه اسکار شده! به عنوان يک ايرانی واقعاً افتخار میکنم که بعد از هفتاد و چهار سال بالاخره يک ايرانی داره اسکار میبره ( کاری که مجيد مجيدی بايد قبلاً انجام میداد!) ولی از اين که باز تو اين قضايا بحث فيمينيستی میکنند، حالم بهم میخوره . ايرانی که ديگه زن و مرد نداره. نمیدونم چرا بعضیها دوست دارند خودشون رو محدود کنند؟!؟
هر چند نبايد تو اين جور مواقع ذهنيت بد وارد قضيه کرد ولی من يه خورده مشکل دارم با اين شهره آغداشلو ؛ البته بيشتر با شوهرش تا خودش! اميدوارم او و شوهرش در آزار و اذيت مرحوم رضا ژيان وقتی در آمريکا بوده نقش نداشته باشند. اميدوارم الگوی خوبی باشه برای ايرانیها؛ چرا که در صورت موفقيت، ايرانيان در حد پرستش او را احترام خواهند کرد چنان که در قبال شيرين عبادی کردند (هر چند يه خورده زياد اغراق میشه اگه موقعيت هاشون رو برابر بدونيم). اميدوارم آدم بی ظرفيتی نباشه. اميدوارم لياقت موقعيتش رو داشته باشه. اميدوارم ... !
بگذريم ؛ فکر کنم سال هشتاد و دو رو بايد سال زنان ايران نام گذاری کرد. بعد از موفقيت خيره کننده شيرين عبادی در بدست آوردن جايزه صلح نوبل اين بار نوبت شهره آغداشلو شده که در يک قدمی کسب جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش دوم زن قزاز بگيره!
اگر کسی رو ساعت سه نصفه شب با يک ليوان آب سرد از خواب بيدار کنی و بهش بگی دو تا جايزه نام ببر ، يِا میگه نوبل و اسکار و يا برعکسش ! خوب بر همه آبجیها مبارک باد اين افتخار !
خوب مثل این که نمیشه هر جور صبر کردم که پرسپولیس بياد از استقلال ببره و بعد من اظهار پرسپوليسی بودن بکنم نشد که نشد. خوب ديگه چه میشه کرد. خلاصه آقا قرمزته. همين که نباخت که من بگم ، خوبه!!
اون موقع که برد و باخت اين تيم برام از نون شب مهم تر بود و روز مسابقه نفسم بالا نمیاومد هميشه فکر میکرد که آدم نبايد اظهار کنه که طرفدار کدوم تيمه ، چون فقط يه عده رو از خودش میرنجونه. مثلاً بعدها علی رغم خوشحالی از پرسپوليسی بودن پرزيدنت خاتمی يا طنزپرداز موزد علاقهام سيدابراهيم نبوی ولی هميشه افرادی بی سياست می دونستمشون!! ولی بعد که اين مزخرفات از سرم افتاد ديدم بی خيال بابا. همه دنيا میدونن مثلاً تونی بلر عاشق نيوکاسل هست يا شرودر (صدراعظم آلمان) عاشق انرژی کوتبوس!!!!!! خوب اين هم يه علاقه هست ديگه چه اشکال داره.
واقعاً بعضی موقع ما آدمها چقدر احمق میشيم. قرمز يا آبی! جفتشون يه عده آدم بی فرهنگ و بی نزاکت هستند که به قول داريوش ارجمند تمام هدفشون در بسياری از مواقع ازدواج با خوشگلترين دختر شهره و ... .خوب ديگه همين فقط قرمزته بد رقم!!
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.
معينی کرمانشاهی
چند وقت پيش يه سری به ليست وبلاگهای برتر زدم. ضمن اين که معتقدم به هيچ عنوان نتايج به دست اومده عادلانه نيست واين اسامی جزو بهترينها نيستند!!! يه چيزيش خيلی جلب توجه کرد! اون که اون آخر در قسمت ابزارهای وبلاگ سايت ميکده مقام دوم رو کسب کرده!!!! اول شاخ درآوردم که جل الخالق ، يعنی چی ؟ من که ابزار مبزار نداره سايتم. بعد متوجه تفاوت کوچولوی املايی شدم و کلی ناراحت شدم! اگر میدونستم که يک سايت فعال با نام Meykade هست عمراً دومين سايتم رو Maykade نمی گرفتم. خوب شد ديگه. هر چند مال من بهتره!!!! و کارش درست تر !!!!!! در هر حال اين سايت مسبب خير شد که من ياد يک متنی بيفتم که بسيار باهاش حال می کنم فقط برای اين که به آرشيو موضوعی پايبند باشم اون رو تو پست بعدی ميارم!
راستش به زودی زود قراره سايت ميکده رو راه بندازم که متأسفانه با کمبود فضا مواجه شدم. وگرنه تا الان راه افتاده بود. مصيبت دارم. فکر کنم باز بايد سر کيسه رو شل کنم.
کل زندگيم فدای درس شده ولی از درس هم خيری نديدم. دست به هر کاری زدم ولی برای لطمه نخوردن به درس بیخيالش شدم. از ورزش گرفته تا کارهای هنری. همشون در يه سطح آماتور مونده که درس بخونم. بعد که اومدم دانشگاه حوصله درس هم نداشتم. حالا نه اين رو دارم و نه اون رو. برای همين در يک بحران هستم. اين که آيندم چی میشه. چرا اين جا همه چی زوريه!!!!
گاهگاهی وقتی به گذشته فکر میکنم و میبينم که چه فرصتهای طلايی رو برای درس از دست دادم دچار يأس فلسفی میشم. از همه چی بدم مياد. خيلی دوست دارم دوباره برم تو فاز درس خونها. ولی نمیشه. آدم بايد انگيزه داشته باشه، بايد هدف درست و حسابی داشته باشه. بايد رشته ای قبول شده باشه که براش طول دوران دبيرستان درس خونده باشه و عشقش رو داشته باشه. من هيچ کدوم از اين ابزار رو برای درس ندارم. هدفم از دانشگاه به معنای واقعی اخذ مدرکه. اين ترم تمام زورم رو برای ايجاد علاقه زدم. تو سه تا پروژه هم زمان مشارکت کردم. اما همشون در يک سطح ساده متوقف شدند و سر من بیکلاه موند. کاش می فهميدند که سر کاری بودن اون پروژه ها چقدر تأثير منفی رو من ميذاره! کاش ما دانشجوها تو اين مملکت اهميت داشتيم. کاش استادا به چشم ابزار به ما نگاه نمی کردند. کاش می فهميدند، کاش!
از اين که آدم عادی باشم متنفرم. از اين که دانشجوی خوبی نباشم متنفرم. از ناميدی متنفرم. از تنبلی متنفرم. از خودم متنفرم. از همه چی متنفرم. فقط دوست دارم از اين حالت بيام بيرون. به خدا خسته شدم. دست به دامن خيلی از استادامون شدم. برای خيلی ها مشکلات بی انگيزگی و ... رو گفتم. از همشون کمک خواستم . ولی همه سر کارم گذاشتند. من هر کار از دستم بر ميومد کردم. اه گيج گيجم. فقط می دونم آيندهام بستگی مستقيم به تصميم گيری فعليم داره!
اون قدر گيج نيستم که شما فکر می کنيد بلکه اون قدر گيج هستم که فکرش را هم نمی توانيد بکنيد!