
من در طی مدت اين امتحانات به اين نتيجه رسيدم که اساساً دانشجويان اين مرز و بوم در چهار دسته اصلی ويک دسته جانبی خلاصه میشوند :
(1) دانشجويانی که خر میزنند. اين سری از دانشجويان کاری جز درس خواندن ندارند و اصولاً دست چپ و راست خود را هم نمیشناسند!
(2) دانشجويانی که سر میزنند. اين دسته هدف مشترکی با مورد قبل دارند. اينها دائماً در پشت در اتاق استادان علافند تا به واسطه سر زدن هميشگی به استادان و پاچهخاری و چاپلوسی و استفاده بهينه از انواع دستمال!!!! به هدفشون برسند. و چقدر من بدم ميآد از اينها!
(3) دانشجويانی که در میزنند. با توجه به آهنگ که کيه کيه در می زنه من دلم میلرزه، اين افراد همواره در فکر جنس مخالف بوده و هدفشان از دانشگاه لزوماً عشق و عشق بازی و در دل خونهی معشوق زدن میباشد. البته اگر به کام دلشان برسند که فبهاالمراد ولی در غير اين صورت از درد عشق پرپر می شوند و از دانشگاه پر میزنند!
(4) دانشجويانی که عر میزنند. اين گروه هر کاری در دانشگاه میکنند الا درس خواندن که گهگداری ترکيبی از موارد فوق را شامل میشوند. اين افراد در بسياری مواقع در سه ترم فارغ التحصيل می شوند (با سه ترم مشروطی پشت سر هم) و از دانشگاه پر میزنند!
نکته انحرافیI : خوب دسته جانبی هم مربوط به افرادی است که به هر دليل درسی يا انضباطی يا سياسی يا اجتماعی يا عاشقی يا ... از داشگاه اخراج شده يا پر می زنند!
نکته انحرافیII : با توجه به اين شعر پر معنی مولانا که :
آنچه شـيـران را کند روبـــه مــزاج
احتياج است احتياج است احـتـياج
(ازدواج است ازدواج است ازدواج)
ممکن است جای اين افراد در طی قرون دستخوش تغييراتی بشود!
دمی آب خوردن پس از بد سگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سـال
نمیدونم چی بگم. همين تازه موفق شدم به نمره درخشان 12 برسم و از مشروط شدن وارهم. يعنی فط يک صدم کمتر هم مشروط بودم! فقط برای اين که آبروی خودم رو حفظ کنم!!!! بايد بگم بالای پنجاه درصد همکلاسیها در خطر بودند . فوقش دو سه صدم از من بيشتر شدند وعلتش هم سخت گيری ديوانه وار استادان به علت يک تحصن در ماههای اخير بود. خدا رو شکر به خير گذشت.
يه اتفاق جالب افتاد. اونم اين که در دو پست پيش من حواسم نبود و نظر خواهی رو باز گذاشتم. امروز اومدم و ديدم که بله و کلی عشق و حال کردم. به خصوص از قسمت تشبيه نوشتههام به چسناله . واقعاً حالم خراب بود اون موقع و يه چيزی در همين حد بود. اميدوارم به زودی جواب همه دوستان رو بدم. چون هنوزم دارم از مکان مقدس کافینت به روز میکنم و اصلاً خوشم نمياد از اين مکان.
اگه دم دستم بوديد همتون امشب شام مهمون من بوديد!
برای بار دوم دارم از کافی نت آپديت می کنم. دو تا علت داره اول اينکه بايد يک ساعت تو خيابون علاف باشم و دوم اين که تلفن خونه طبق معمول پولش پرداخت نشده و يک طرفه شده. کلاً از زمين و آسمون داره رو سرم ميباره. بدترين روزهاي زندگيم در حال گذره. در ترمي که به نسبت کمي در طول ترم درس خوندم تا معدلم بهبود پيدا کنه درست دارم مشروط میشم. همينم کم بود که دارم به اين افتخار هم نائل ميشم. هيهات که روزی ۵-۶ بار با ماشين حساب معدل می گيرم و فايده نداره. دو سه تا معجزه بايد رخ بده تا از اين مصيبت برهم. مشروط شدن به نوبه خودش اشکال نداره ولی اشکال وقتي پيش مياد که در دانشگاهی مشغول تحصيل باشی که در صورت مشروطي مثل دوران ابتدايی يه نامه می فرسته دم خونت که فرزند سرکار مشروط شده و حواستون باشه. آخ که در اين صورت ديگه روم نمی شه پام رو تو خونه بذارم و تا موقع فارغ التحصيلی همين تبريز می مونم. چی فکر می کنند و من چه می کنم. بدترين حالت وقتيه که بايد بري پاچه خاري استاداني که .... . که از من بر نمياد. فقط مي تونم دعا کنم و صبر.
اميدوارم به خير بگذره. بايد تحليل کنم که چرا در اين سه چهار ماه اين قدر دچار بدشانسي مي شم. در هر حال به قول معروف دلا بسوز که سوز تو کارها بکند. من هم می سوزم و دم نخواهم زد چرا که چو نيک بنگرم حکماً خير من در اين است!!!!!! هییییييييييييييييييی (از ته دل)
ديشب کابوس وحشتناکی ديدم. خواب ديدم دارم از وبلاگ خودم ديدن میکنم و کسی که نمیبايست، بالا سرم ايستاده و من خبر ندارم. خلاصه تو همون خواب وقتی ديدم آدرس وبلاگم لو رفته و ديگه نمی تونم راحت باشم میخواستم سرم رو بکوبم به ديوار. البته يادم نمياد اين کار رو کردم يا نه. ولی کلی ترس برم داشت که نکنه تعبيرش اون چيزی باشه که نبايد. برای همين اومدم بگم اگه يه روز اومدين اين جا ديدين يه صفحه سفيد بيش نيست بدونين دردیکش مفلوک فنا شده و همه آرشيو رو پاک کرده ، رفته تا با يک اسم و آدرسی ديگر دوباره از صفر شروع کنه. با يک اسمی تو مايههای پاليکار يا زُمبه !!!!!
البته خيلی حدس می زنم که اين کابوس مربوط به فشار زيادی که امتحانات بهم وارد می کنه، باشه . با اين که امروز سر امتحان درسی که اميد نمرهی بالاداشتم، يه پام رو گذاشتم يه طرف ورقه و يه پا ديگه رو هم اون طرف ورقه، و خيلی شيک و تميز ريدم بهش ، ولی از امتحانات يه جورايی خوشم مياد. برای نتيجهاش هم خدا بزرگه !!
پارسال همين موقعها بود که سخت ترين امتحان عمرم رو دادم و به برکت همين امتحانات من اولين شعر زندگيم رو گفتم. تا يه هفته بعد از امتحانات سرم گيج می رفت و تا دو هفته چشمام درست کار نمی کرد. از بس کم خوابی کشيدم و استرس داشتم. همون طور که اين جا گفتم پارسال دستشويی خونهای که گرفته بوديم تو حياط بود و دقيقاً سر امتحانات بود که دمای هوا به منفی بيست رسيده بود. . ساعتها پشت ميز نشسته بودم و وقتی برای رفع حاجت شال و کلاه کردم رفتم و برگشتم، مخم و يه جای ديگم دچار انجماد شد و ديگه کنترل کارها از سيستم خودآگاه به ناخودآگاه کشيد و من بی اختيار و بدون فکر چند خطی شعر گفتم که خودم کف کردم و دوست داشتم به سبک مرحوم باغچه بان (که در دوران بچگی برای فراموش نکردن شعرش اون رو با زغال روی ديوار نوشته بود تا يادش نره و کتک هم خورد براش) من هم روی ديوار بنويسم. البته يک اصلی هست که می گه مردم دو دسته اند؛ افرادی که شاعرند و افرادی که شاعر نيستند. افرادی که شاعرند خوب شعر میگويند ولی بقيه اگر بخواهند شعر بگويند شعرشان جفنگی بيش نيست. مال من هم جزء همين دسته بود. برای همين روم نمیشه بذارمش اين جا. شعرش تو سبک شعرهای سهراب بود که رگه هايی از جمله بندی های اخوان ثالث توش بود !!!!!! خوب اينم مزيت امتحان.
کلی زور زدم که باز سر امتحان تريپ وبلاگ ناله نشه ولی مثل اين که نمی شه!!!! فعلاً که اوضاع چُخ بی ريخت است!
اين هم شعری که خواننده گزيده کار، محمد نوری خونده . بی نهايت با اين آهنگش حال می کنم!! بعضی موقع که به اين آهنگ گوش میدم احساس می کنم دو بال سفيد (از اونها که فرشتههای مهربون!!!!! دارن) از پشتم در اومده و من در حال پرواز هستم به آن سوی ابرها ! صد البته در اين احساس کسی همرام نيست !
نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
نمی شه اين غافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلای قديمی ِ از اون دلهاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنيا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو
ببره از اين جا و اون ور ابرها بذاره
من میخوام تا آخر دنيا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره
بی تو دنيا نمی ارزه
تو با من باش و بذار
همهی دنيا ما رو هميشه تنها بذاره
دلم از اون دلای قديمی ِ از اون دلهاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنيا بذاره
هر چند ديگه خيلی دير شده ولی میخوام فرا رسيدن سال جديد ميلادی 2004 رو تبريک بگم! به خصوص برای اونايی که فکر می کنند اگه دم از کريسمس و اصولاً سال ميلادی بزنن خيلی باکلاسند! نمی دونم ملت ما چرا اين قدر دچار از خود بيگانگی فرهنگی شده. بد نيست يه خرده قدر خودمون رو بدونيم!
----------------------------
با حال ترين حرفی که تو اين چند روز اخير شنيدم:
مردم شهر اردبيل در پی ابراز همدردی با مردم زلزله زده شهر بم ، خانههای خود را خراب کردند!!
---------------------------
سخت آمده است بر من که امتحاناتِ سختم ، سخت نزديک است و من سخت در تکاپويم که از اين سختی به هر سختی که شده است ، بگذرم. سخت به دعايتان نيازمندم!
---------------------------
اين شعر رو هم تقديم میکنم به پيشگاه مقدستان :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آيد به کنعان غم مخور !