
باز هم يک نوشته ايرانی! يعنی درهم برهم و بدون موضوعيت واحد!!!!
باز دوباره امتحانات نزديک شد. نمی دونم چرا اين قدر زود اومد شايد به خاطر اين که همين شهريور بود که امتحانات رو داده بوديم. دوباره بدبختی بنده شروع شد (جبران کم کاری ها در فرصتی کوتاه ) . خلاصه عروس خيلی خوشگل بود آبله هم زد! يعنی خيلی زود به زود به روز می کردم اين جا رو حالا ديگه حالب تر هم شد!
البته تجربه نشون داده که بنده اصولاً در ايام امتحانات اکتيوتر می شم! برای همين خيلی اميدوارم در ايام امتحانات طلسم چهار ماهه به روز نشدن وبلاگ مزه رو بشکونم! کاش می تونستم يه جوری کتاب آشپزی رزا منتظمی رو دودر کنم از خونه بيارم اينجا!!!
نمی دونم اين تبريز چرا برف نمياد. شايد به خاطر آلودگی هوا باشه. در هر حال فقط سوز و سرماش نصيب ما ميشه که اون جای آدم می خواد قنديل ببنده! طبيعت با ما سر جنگ داره. پارسال که روزگار دستشويی خانه را در حياط روا داشته بود هر روز برف داشتيم ولی حالا ... . علی ای حال چه حالی می ده خوندن شعر زمستان اخوان وقتی هوا سرده. انصافاً زندگيست : نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون؛ ابری شود تاريک؛ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت؛ نفس کين است پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک!
خيلی با خودم کلنجار رفتم که اين رو بگم يا نه و تصميم گرفتم برای ثبت در تاريخ بگم!!! بالاخره بعد از کشمکشهای فراوان ماشين همخونهای بنده رسيد. يعنی يه خورده زندگی شيرين میشود به خصوص تو اين سرما. حالا با داشتن خونه مجردی و يک ماشين وسوسه انگيز برای بعضی کارها!!!!، چه ذهنيتی در شما القا می شه؟ بله، صددرصد اشتباه کرديد. مگه شما خودتون خواهر مادر نداريد که از اين فکرهای منفی می کنين؟
من هم برای خودم آدم ديوانه ای هستم و خودم خبر ندارم. در کمتر از بيست روز مونده به امتحانات رفتم تحهيزات شبکه کردن کامپيوتر خريدم مثلاً برای ياد گيری شبکه بندی!! بعد الان هی دم به دم با هم خونهای کل Need For Speed يا Fifa ميندازيم!! خدا آخر عاقبت ما رو به خير کنه!
من يکی به چشم خوردگی خيلی اعتقاد دارم. هر موقع هر چيزم خراب می شه يا بلايی سرم مياد با کمی تأمل می بينم که بله موقعيتی پيش اومده بود که کسی حسد ورزيده باشد. اين آخری ديگه خيلی زور داشت که به قيمت خراب شدن رايتر نگون بختم انجاميد. حالا هم که دارم اين ها رو می نويسم پنکه Cpu بدبخت داره خرخر صدا می کنه . احتمالاً قراره اين هم بسوزه. من ديگه کم آوردم!!!! دوستی کی آخر آمد ؟ دوستداران را چه شد؟؟؟؟
زندگی تو خوابگاه برای خودش دنيايی داره. يکی از دوستام اخيراً يک سوتی داده که بسی نقل محافل شده. گويا در يکی از شبها که همه اهل اتاق بيدار بودند ، اين دوست نگونبخت بنده به صورت طاق باز خوابيده بود. ناگهان اعضای اتاق مشاهده می کنند که بله دستان اين رفيق به سوی سقف دراز شد و طرف تو خواب چلپ چليپ مشغول بوسيدن هوا شد. صحنه ای شده بود واسه خودش. تا حالا که بروز نداده کدام موجود در حال بوسيده شدن بود. در هر حال دهن بدبخت سرويس شد سر اين قضيه!
از قضيه بم زياد گفته شده و نمی خوام تکرار مکررات بکنم. ولی دو تا نکته هست که تو دلم مونده. اوليش اينه که خيلی حالم گرفته شده که ارگ بم خراب شد و نديدمش و از بين رفت! (اصلاً خود خواهانه نبود!) دوميش هم مربوط به ايرج بسطاميست. وقتی شنيدم کلی حالم گرفته شد. ولی وقتی بيشتر حالم گرفته شد که صدا و سيما تازه بعد مرگ خواننده ها يادش ميفته که غير از جناب علیرضا افتخاری و محمد اصفهانی خواننده های ديگه ای هم تو اين مملکت هستند و هی تپ تپ صدای بسطامی رو بخش می کنه. چرا مرده پرست و خصم جانيم!! بيا تا قدر يکديگر بدانيم! که تا ناگه ز يکديگر نمانيم!
حالا که ويرانگی ايران به طور آشکار تو بم نمود پيدا کرده اين آهنگ مازيار خداييش گوش کردن داره :
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست!
من اين ويرانسرا را دوست دارم!
اگر آب و هوايش نيست دلکش،
من اين آب و هوا را دوست دارم!
تمام عالم از آن شما باد !
من اين يک تکه جان را دوست دارم!
خدا می دونه که حالم چقدر بده. سردرد به علاوه گلودرد شديد همراه با آبريزش بينی که مرا ياد آبشار نياگارا ميندازه! نمی دونم آنفلونزا مرغیه، آفنلونزا گاويه يا شايد هم الاغی! (که آخری بيشتر محتمله) خلاصه نرفتم دانشگاه و کسی هم نيست که براش هذيان بگم. به حالت گيچ اومدم پشت کامپيوتر تا کمی بنالم؛ برای ياور هميشه مؤمن خودمم!
اول اومدم به سبک مشيری بگم ، من به تنگ آمده ام از همه چيز؛ بگذاريد هواری بزنم! چارهی درد مرا بايد اين داد کند! بعد ديدم اون قدر گلوم درد میکنه که فرياد کيلو چنده؟ بعد گفتم به سبک نيما بگم غم اين خفته چند، خواب در چشم ترم میشکند يا به سبک سعدی که سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابی، بعد گفتم دروغ چرا تا قبر آآآآ من مثل خرس میخوابم و چشمم اصلاً تر نيست. بعد خواستم به سبک اخوان بگم هوا بس ناجوانمردانه سرد است . باز ديدم من که جلو بخاری هستم اين حرف ها معنی نداره. يک کم هوس کردم به سبک شاملو بگم روئينه تنی هستم که راز مرگم اندوه عشق و غم تنهايی بود ، گفتم الانه که دماغم دراز بشه!
بد جو گرفتتم که برم تو کار خوش باشی حافظ مآبانه . خواستم بگم بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم؛ بعد ناخودآگاه به سبک سهراب گفتم دل خوش سيری چند؟ خلاصه هذيانها ادامه پيدا کرد تا ديدم احساس دل نشينی با خواندن شعر بميريد، بميريد، مولانا بهم دست میده و تصميم گرفتم برم بميرم. فقط اين رو بگم اگه فردا اومدم گفتم مرده بدم زنده شدم، دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم دروغی بيش نگفتم. عشقم کجا بود؟
اطلاعيه برای کار و خداخافظی به سبک تبريزی :
به يک دوشيزه قد بلند ( و البته خوشگل و ... ) برای پرستاری از اينجانب نيازمنديم. با حقوق و مزايای مکفی و البته پرداختن اضافه کاری!!!!!
شرمنده از هذيان گويی چرت و پرت من؛ خودآآآآآآآفظ !!!
-----------------
پی نوشت :
بعدها که مطلب رو حوندم گفتم نکنه اين جوری تعبير بشه که خدای نکرده اين شاعران هذيان می گفتند و من در حال تکرارشان هستم. منظور من تشبيه خودم به ديوانه ای بود که می خواد حرف های فلسفی بزنه. همين!
با اين که حالم بده ترجيح دادم يه خرده حرف حساب بزنم! خوب برای اين زلزله اخير بم چيزی جز تسليت و همدردی نمیتوان گفت! اما من يکی خيلی اعصابم خرد شد که شنيدم با يک زلزله پنج ريشتری اين همه خسارت پديد آمد. متأسفانه تمام مناطق زلزله خيز ايران حالت مشابه دارند و با کمترين تکانی يک فاجعه ملی به بار می آيد. مثلاً فرض کنيد در همين تهران با يک زلزله در همين حد، چه جهنمی به پا میشود . اميدوارم هر چه زودتر بيايد که هر چه دير تر بد تر! روز به روز بر تعداد خانههای غير مهندسی ساز افزوده می شود. بالاخره بايد از يک جا شروع شود!
آن جای آدم میسوزد وقتی می گويند که اين عذاب الهيست. سؤالی که در پس اين گفته به وجود می آيد اين است که چرا زلزلههای هفت ريشتری در ژاپن و آمريکا عذابش در حد جراحتست و نه بيش؟ حتماً میگويند هر که در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش می دهند؟!؟!؟!
چيزی که حرص من را درآورد اقدام سريع انگليس برای ارسال کمک به ايران بود. به باور من اين انگليس همان روباه پير که بود هست! و فکر نکنم که هدف خيلی خيری از اين کار داشته باشند. ای فتحعلی شاه کجايی که ببينی اين آخوندها رويت را در بستن قراردادهای ننگين کم کردند؟؟ و ای دائی جان ناپلئون کجايی که ببينی امثال جک استروها چه کثيف بازی هايی در می آورد و چگونه اين آخوندها رو خر می کنند و ما را بدبخت!
------------
پی نوشت:
موقعی که اين رو نوشتم عظمت فاجعه اين قدر ها هم نبود. الان که می خونمش احساس می کنم يه کم بی خيالانه نوشته شده. موقعی که من می نوشتم گفته بودند پنج ريشتره و نه شش و خردی! خلاصه اميدوارم مطلب ناجور نياد!
خوب بالاخره امروز بنده از شر خدمت به نظام کفر و جهل و جور فعلی ايران معاف شدم. بالاخره اين کارت صاحب مرده ما بعد از طی کردن کلی بوروکراسی و کاغذبازی به دست بنده رسيد. نمی دونم خوشحال باشم يا ناراحت؛ ولی وقتی همه از من شيرينی میخوان حتماً بايد خوشحال باشم. با اين که تمام کارها قانونی و مطابق شرايط دفترچههای خودشون بود واقعاً طی کردن مراحل قانونيش صبر ايوب می خواست!!
راستش تمام زحمتش رو ابوی گرامی کشيد. هر روز میرفت قسمت نظام وظيفه و فقط در جريان بودم که برای طی شدن سريع کارهای صددرصد قانونی (مثل همه سازمان های اداری ديگر) کلی رشوه درخواست کرده بودند و با رشوه حتی قسمت تحقيق رو هم بیخيال شدند! روز آخر که بايد کمسيون تشکيل میشد که آقايون فتوا بدهند که معاف هستم يا نه من هم بايد رفتم. بابام که زودتر رفته بود زنگ زد گفت داری ميای اون ريش [...] رو بزن بيا که گير ندهند (با اين که مورد معافی راه گير دادن نداشت و مجبور به پذيرش بودند). من هم که کلی برای ريش گرامی زحمت کشيده بودم با اکراه قبول کردم. شنيده بودم يه بنده خدا رو به خاطر موهای بلندش رد کرده بودند. خلاصه من هم کاسه داغ تر از شدم يه ته ريش کلی گذاشتم و شلوار پارچهای پوشيدم و يک پيرهن هم انداختم روش (D:) و با هزار سلام و صلوات راهی شدم. وارد اداره که شدم دچار يأس فلسفی شدم. در و ديوار کثيف علی رغم تازه ساخت بودن ساختمان و ارباب رجوعهای علاف (که متأسفانه چون همه برای معافی بچههای خودشون اومده بود عموماً بالای 50 -60 رو داشتند و با خستگی مشهود در چهره در راهروهای بدون صندلی ايستاده بودند) واقعاً فضای بدی رو به وجود آورده بود. همه اينها به کنار، کارمندان ريش و پشمی و عموماً دهاتی که در اون گرمای هوا بوی عرق از يک متريشون قابل استشمام بود ديگه شرايط رو غير قابل تحمل میکرد. وقتی حالت بدتر می شد که همه مجبور بودند در مقابلشون کرنش کنند. مثلاض میديدی يکی از اون سربازها يا يه خرده بالاتر داد می زد فلانی (با 50 سال سن) برو خودکار بخر بيارو اونم میگفت چشم!
خلاصه برای کار پنج دقيقهای ما رو سه چهار ساعت معطل کردند. چون بعدش هم يک کار ضروری داشتيم و هر چه سريع تر بايد میرفتيم، علافيش وافعاً کسالت آور شده بود. مشکل اين جاست که در ادارات ايران چون همه کارمندان تازه به دوران رسيده و تا حدود بسيار زيادی احمق و بیفرهنگ هستند آدم نمیتمونه کوچکترين حرفی بهشون بزنه و گرنه لج میکنن و کارت میمونه. يه صحنه بابام به يکی از سرکار مرکارها گير داد که پس کی ما رو میفرستی تو. اون احمق که نصف بابای بنده سن نداشت شروع کرد به داد و بيداد. من که ديدم باباهه به خاطر اين که کار بيخ پيدا نکنه کوتاه اومده کلی حرص خوردم. دلم میخواست برم يکی بزنم زير گوش اون مرتيکه و بی خيال معافی بشم . چی کار کنم که تو اين جامعه بين بد و بدتر بايد انتخاب کنی و گزينه ديگهای نيست! از وقتی چرخهای جلوی تراکتور کوچکتر از چرحهای عقبش شده دوره بزرگی ، کوچيکی هم تموم شده!!!!!!
بعد از قرن ها رفتيم تو. انصافاً در کم تر از پنج دقيقه کار تموم شدم. کار که تموم شده بود و خيالم راحت، يک دعوای نصفه نيمه با يه بنده خدا که مسئول کپی بود افتادم. حرف حاليش نمیشد. خلاصه تموم شد وقتی از درش میاومديم بيرون نفسی به راحتی کشيديم و برفتيم!!
نکته تاريک ماجرا اين جاست که همون روز به ما گفتند برای کارت بايد عکس بگيريد (البته امر فرمودند که از فلان مغازه که مال يکی از همون کارمندها بود). بابای بنده که واقعاً کلافه بود گفت که همين الان بريم بگير. من هم ديدم با ته ريش که گذاشتم و موهای نه چندان مرتب و البته قيافه خسته ناشی از گرمای هوای اونجا خيلی گلم به سبزه هم آراسته میشم گفتم بريم خونه من الان آمادگی ندارم. يه دفعه شاکی شد که مگه میخوای با عکس چی کار کنی؟ نمیخوای که به دختر نشون بدی o-: !!!!!!! من ديدم فايده نداره. و فقط در انديشه بودم که تر و تميز بودن يک پسر و يا دختر لزوماً ربطی به جنس مخالف داره يا نه! و اين که چرا باغچه کوچک ما چرا سيب نداشت!! تو عکس هم مثل قزميت ها افتادم و خاطره شده.
حالا وقتی میشنوی که مجلس داره تصويب میکنه که سربازی برای بالاتر از ديپلم اختياری بشه يه جای آدم میسوزه که الکی اين همه ملامت کشيديدم. حالا قضيه من که مشکل نداشت و بايد روال خودش رو طی می کرد و خستگی صرفاً ناشی از طولانی شدن امور و علافی بود. ولی افرادی مثل دوستم که برای معاف شدنش پدر و مادرش از هم طلاق گرفتند تا کفيل مادرش بشه و معاف شه و بعد دوباره ازدواج کنن فکر کنم آتيش بگيرن.
من هنوز نمیدونم که نسبت به اين حسين درخشان بايد چه نظری داشته باشم. ازش بدم بياد يا ... . راستش من جناب درخشان رو از روزنامه عصرآزادگان میشناسم. اون موقع که روزنامه به دستم میرسيد، فکر کنم روزهای سه شنبه يا چهارشنبه يکراست میرفتم سراغ ستونش (برای غير کت و شلواریها) که اون وسطهای روزنامه بود در چپترين قسمت!! هر چند اون موقع مطالبی که در مورد بازیها مینوشت برام جالبتر بود ولی برای من اينترنت نديده موضوعات اينترنتی کلی ترقی بود! خلاصه اون روزنامه تعطيل شد. بعدها که وارد دنيای اينترنت شدم وقتی لينک سردبير : خودم و مدرسه وب رو تو لينکستان سايت ابراهيم نبوی ديدم کلی عشق و حال کردم و مشتری شدم. گذشت و ما هم به واسطه همين حسين درخشان، وبلاگ زديم. تا اين جا همه چی خوب بود.
مشکل وقتی شروع شد که يک روز يک e-mail بلند بالا براش نوشتم و کلی هم براش ابراز احساسات کردم و يک سوال پرسيدم که فکر نمیکنم جوابش بيش از يک خط میشد! ولی دريغ از ... . اون جا بود که دچار سرخوردگی عظيم از اون همه تعريفاتم تو e-mail شدم و هر بار به وبلاگش میرفتم جز جسارت و غرور چيزی نمیديديم.
ولی باز در کمال پررويی هی میرفتم به وبلاگش و هر بار نظر هم می دادم!!! کسی نمیتونه منکر زحمتهای هودر (يا حودر) بشه! و از لينکهاش که گلچين بهترين خبرهای روزه، بگذره!
کم کم من هم سعی کردم اون قضيه رو فراموش کنم و همه چی رو به حساب شلوغ بودن سرش بذارم (عکسش رو که ديدم اصلاً هم سرش شلوغ نبود!!) . که البته دو سه تا لينکی که به وبلاگ مزه و همين وبلاگم داد رو اين قضيه بی تأثير نبود D: (خداوند خيرش دهاد!).
الان هم هر بار که به وبلاگش میرم ، مرام و معرفتی روی آگهیهای گوگلش کليک میکنم که يه حالی بهش داده باشم. چند سنت هم چند سنته!
امروز ديدم که مزد زحمتش رو گرفته و جزو 15 بلاگر جهان جای گرفته. به نظرم خيلی با ارزشه ، ولی از اين که تمام هدفش از اين همه زحمت و به قول خودش 17-18 ساعت کار پشت کامپيوتر فقط شهرته يه جورايی حال نکردم. افلاطون میگه : لذت، مزد خدمت بشره . با استناد به اين جمله و باور خودم، اگر قرار باشه هدف جناب حودر تغيير نکنه دير يا زود وقتی از شهرتش خسته بشه از کارش هم خسته می شه!! اميدوارم اين جوری نشه!
به اميد ايرانی آباد، اينترنتی آزاد و ايرانيانی غير گشاد (مثل حسين درخشان)!
چند روزيه که سرگرم غرفه داری در نمايشگاه (ICT (Information Communication Technology در تبريز هستيم. البته نمايشگاه به مناسبت هفته پژوهش برگزار شده و در سطح شهر با عنوان دستاورد های فناوری استان براش تبليغ . نمايشگاه بدی نيست ولی به قول معروف به هر جزئی ز حسن او قصوريست. اوليش مربوط به تبليغاته. مثلاً در همون تبليغات سطح شهر روی پارچههای بسيار بزرگ نوشته شده ، دستاوردهای فن آوری!!؟!؟ من نمی دونم فن آوری چه معنايی می تونه داشته باشه که اين ها با اعتماد به نفس به جای فناّوری استفاده می کنن. مشکل دوم دوری بيش از حد نمايشگاه هست که باعث قلت مراجعه کنندگان شده. مشکل بعد مربوط به غرفه دارانه. جدا از غرفه داران دانشگاهی، هفتاد درصد غرفهها هيچ ربطی به پژوهش و امثالهم ندارن. مثلاً در يه قسمت يه سری تابلوهای نقاشی گذاشتن. هر چی فکر کردم ربطش رو به فناوری درنيافتم! مثلاً غرفههايی مثل کانون ايرانگردی و جهانگردی (که البته به درد من خورد و عضو شدم!) يا کاگزاری بورس و يا کتابفروشیهايی که فقط کتاب های عشقی به علاوه کتابهای کنکوری داشتند چه ربطی به پژوهش و فناوری دارن من نمیدونم. بيخود نيست که از نظر تحقيق و پژوهش در سطح کشورهای خليج فارس مثل قطر و بحرين و ... هستيم!!!!! (لعنت بر ... )
ما هم که اونجا بوديم محوريت کار روی يه نفر بود که بيشتر از اين که دنبال نمايش کار تحقيقاتی دانشگاه باشه به دنبال کسب مشتری برای خودش بود که البته موفق شد يه قرارداد خفن با يه شرکت خفن (ترجيحاً اسمش رو نمیگم) ببنده. من هم بايد دنبال پاچهخاريش باشم تا من رو هم وارد کار کنه. حاضرم از جنبههای ماديش بگذرم (که خيلی هم کلانه) ولی وارد پروژه بشم که چيز ياد بگيرم. کجای دنيا يه همچين دانشجويی پيدا میشه؟!
حالا تو اين مدت دو تا از مقامات کشوری هم از غرفه ما ديدن کردند. يکيش استاندار آذربايجان شرقی و ديگری نمايند مجلس. اولی کاملاً آدم آگاهی بود و آثار تحسين در چهرهاش هنگام توضيحات ديده میشد. ولی دومی، جناب اعلمی (از نمايندگان فعال اصلاح طلب) انصافاً هيچی بارش نبود و خنگ تشريف داشت. الکی گوش میکرد و حاضرم شرط ببندم سادهترين لغات انگليسی رو که دوستم براش میگفت نمیفهميد. بعد برای اين که سريع از معرکه فرار کنه از دوستم پرسيد بچه تهرانی؟ اونم گفت آره. بعد هم از منطقه زندگيشون پرسيد و وقتی هم جواب شنيد مثل اين آدمهای احمق گفت بچه مايه داری پس و با خنده مزخرفی رفت! حالا هم چين افرادی میخوان برای ما وزارت پست رو استيضاح کنن که چرا سايت فيلتر میکنی!! يارو نمیدونه کامپيوتر چی هست چه برسه به اينترنت. همين جوری مملکت خر تو خر میشه و وزير پست در صحن مجلس میگه ما فيلتر نکرديم ، صدا و سيما فيلتر کرده. آخه مزخزفها صدا و سيما رو چه به فيلتر اينترنت. چه معنی داره. در غم اين فاجعه اگر مسلمانی بميرد من او را ملامت نخواهم کرد(امام دردیکش).
به سرم زده منم برم برای کانديداتوری مجلس اين دوره اقدام کنم. من چيم از حسين درخشان کمتره! تازه اگه انتخاب بشم به عنوان جوان ترين نماينده میشم جزو هيئت رئيسه موقت. حداقل حسن نماينده مجلس شدن جدا از جنبههای مادی اينه که موبايل آدم Private Number میشه و به راحتی ميشه مزاحمی زنگ زد و روی بعضیها رو کم کرد!!!
به هر حال سرگرمی بدی نيست غرفه داری. نمايشگاههای خارج از تهران به درد لای جرز میخوره. امیدوارم نمايشگاه هفتم دی تهران (اگه اشتباه نکنم) خوب از کار دربياد! کسی نمیخواد قرار وبلاگی بذاره ، بعد من شرکت نکنم!
همين تازه فهميدم که جناب صدام حسين دستگير شده. احتمالاً جمهوری اسلامی ابراز تأسف می کنه!! هر چی باشه در نظرشون صدام يزيد کافر شده برادر حسين مومن!!!! اين هم لينک خبر ! من مردهی شکل و شمايل جديدش هستم. به قول معروف :
درياب کنــون که نعمـتـت هست به دست
کين دولت و ملک میرود دست به دست
علی رغم تمام نفرتی که ازش دارم هميشه تحسينش میکردم چون پله پله راه ترقی رو طی کرد. در راه موفقيت حتی قتل دائيش رو هم تو پروندش داشت!(هر چند يه خورده، خيلی کم، غير انسانی بود!) به هر حال آدم موفقی بود در زندگيش( هر کی هر چی میخواد بگه) حالا اين که سنگ دل بود يا دچار خود شيفتگی شد چيزيست که همه قدرتمندان بهش میرسند مثل همين سيد علی خودمون! حداقل صدام خودش به حکومت رسيده بود ولی اين يکی ... . میگن صدام هميشه میگفت که اگه تلويزيونت خراب شد لازم نيست ببری درستش کنی فقط بايد يک عکس از من بذاری جلوش. خوب سيمای لاريجانی هم چيزی جز اين نيست. کی میشه ما هم پايان کار ديکتاتوری آخوندها رو ببينيم؟
خلاصه اين هم پايان کار کسی که از صفر شروع کرد و دوباره به صفر رسيد!!
هر جور به اين وبلاگ وامونده نگاه میکنم ياد اين مطلب از دوست عزيز، دی داد ميفتم! احساس میکنم اون مرغ واقعاً خومم!
يک مرغی ته درياست که هر هفت سال يک بار می آد بالا، می گه: گه! و دوباره می ره پايين.
يادمه اول کتاب های ادبيات دوره دبيرستان از اهداف کتاب می نوشتن : التذاذ ادبی! شايد با کمی خود تحويل گيری بتونم بگم، حافظ دقيقاً من رو به اون التذاذ ادبی می رسونه! (حالا نه همه شعرها). البته اين دليل اصلی ارادتم به حافظ نيست. بايد بگم حافظ به نوعی الگوی من در زمينههای عرفانيست هم چنان که منصور حلاج يا مولانا ! هميشه برام جالب بود که دوست و دشمن مشکلی با حافظ و حرفهاش ندارند . حالا اين که شعرهاش ايهام داره بحث جداييست ولی اون عرفانی که تو شعرهاش هست که همراه با عشقه واقعاً برای هر کسی جالبه! بعد از اين که تمام بت های وجودم رو شکستم؛ بعد از شکسته شدن بت اسلام و شيعه و اصلاً دين، حالا حافظ رو که عميقاً بهش اعتقاد داشتم کمرنگ شده میبينم!
فکر نمیکنم کسی تو محيط وبلاگ فعاليت داشته باشه و حداقل يک بار پاش به وبلاگ شبح باز نشده باشه! چند وفت پيش پس از دنبال کردن چند لينک سر از همين وبلاگ شبح در آوردم و پس از اون به صفحه حافظ از ديدگاه شاملو رفتم. وقتی اولين بند مطلب رو خوندم ، احساس کردم يک سطل آب یخ روم خالی شده. همون حرف ها کافی بود که من مجبور به بازنگری در تمام برداشتهام در شعرهای حافظ بکنم. اصلاً حرفهای جناب شاملو رو نمیتونم قبول کنم ولی چيزی که هست اينه که بايد به حرفهاش فکر کنم! متهم ساختن حافظ به ريا در حالی که خود از مخالفيت آن بود کم چيزی نيست!
اما در مورد جناب شاملو و شخصيت بزرگ ايشون! هميشه ازش تعريف شنيدم. با بعضی شعرهاش واقعاً زندگی میکنم. از کتاب کوچه که انصافاً کار پر زحمتی هم بوده واقعاً خوشم مياد ولی تحليلهاش رو اصلاً قبول ندارم. احساس میکنم یه نوعی عداوت توش هست. يه تحليل هم در مورد فردوسی و ضحاک داشته که صدای خيلی ها رو در آورد. وقتی آدم به نوارش گوش می کنه احساس می کنه نيتش صرفاً تفسير نيست. هميشه خودش میدونست که تفسيرهاش سر و صدا میکنه ، پس جوری تفسير میکرد که انگار داره جواب اون ها رو می ده ، نه يک تفسير ناب و بی غرض! نمی دونم شايد اشتباه می کنم! خيلی بد شد که نوشتن اين مطلب مصادف شده با سالروز تولد شاملو (21 آذر) . يادش گرامی باد که واقعاً به گردن ادبيات ايران حق بزرگی دارد!
بعد از خدشه وارد شدن به تمام اعتقاداتم دارم رو همشون تجديد نظر می کنم . نه که اعتقاداتم رو از دست داده باشم ولی خلاصه زمان در حال گذر است بايد نو به نو خود را به روز کرد.به قول همين حافظ دوست داشتنی :
دست از طلب ندارم تا کـــام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن درآيد
بعضی مطالب هست که خودمم نمی دونم چرا بايد اينجا بنويسم، چون کاملاً شخصيست و اصلاً نمیدونم چه پيامدی در ذهن خوانندگان داره ! فقط اين رو میدونم که چون در مراحل حساس و تعيين کننده زندگيم هستم و بايد تصميم بگيرم که در آينده می خوام چی کار بکنم ، خيلی تو فکر هستم. می خوام فقط يه جا باور ها و به واسطه آن احساساتم نوشته بشه . چرا که باورها و احساسات ما هستند که شرايط و اوضاع زندگی ما رو تعيين می کنه. خوب من که ديگه چيزی به نام دفتر خاطرات ندارم ، پس ... .
اونقدر بافتم که مطلب از دست رفت و اصلاً يادم رفت چی میخواستم چی بگم!" از خودم خسته شدم" اين جملهای که خيلی تو ذهنم نقش می بنده. از همه چيزم خسته شدم. اين که فرصتهای طلايی گذشته رو از دست دادم. اين که هيچ دستاوردی در اين چند سال اخير نداشتم. اين که وقتی خودم رو با دوستان هم سطح گذشته مقايسه می کنم خجالت می کشم! اين که الان بايد بشينم چيزهای پايهای رو بخونم که قبل از دانشگاه برنامم اين بود تا اين موقع خونده باشمشون! لعنت بر سيستم آموزشی انگيزه کش ما. لعنت بر هر استاد و دانشگاهی که با کارهاش آدم رو از درس و زندگی در يه مقطعی زده میکنه! هيچ گاه نخواستم تو زندگی کسی رو لعنت بکنم . برای همين به جای اين حرف ها تصميم دارم دوباره شروع کنم.
فقط نمی دونم کجای کارم میلنگه که هی شروع می کنم يه چيز خرابش می کنه ! من هم سعی میکنم انعطاف پذير باشم و راه جديدی رو انتخاب کنم. ولی انگار پايانی برای مشکلات نيست. يه جورايی دارم فرسوده میشم. اگر اين باور رو نداشتم که با تجربه ترين افراد کسانی هستند که بيشتر از همه شکست خوردهاند يا در زندگی هيچ وقت گذشته با آينده برابر نيست، شايد تا حالا مرده بودم. برای همين لذت می برم از همين مشکلات و از ناراحتی های تحميلی که به عنوان محرک ازشون استفاده می کنم.
برای همين هم هست يه جورايی از مشکلات خوشم مياد ، اگه با مشکل سر و کله نزنم چی کار کنم. هميشه دوست داشتم رو پای خودم بايستم. شايد علت اين که تو راهم کسی رو کمک حالم نمیبينم و تک و تنها هستم تلاش های ذهن خودم باشه!!
میگن يه کشيشی بود که میخواست رو کل جهان تأثير بذاره ولی نتونست. بعد گفت خوب رو کشورم، باز نشد. همين جوری دامنه اين مناطق کوچکتر شد تا به محله و اعضای خانواده رسيد ولی باز نتونست. اين جا بود که فهميد برای تأثير گذاری بر روی ديگران اول از همه بايد روی خودش تأثير بذاره و بعد گسترشش بده!
چند وقتی بود که تصميم داشتم خلاصه تئوری های موفقيت آنتونی رابينز رو بنويسم و خودم هم يه تبصره هايی بهش بزنم. ولی با خودم گفتم تا موقعی که خودم به موفقيت نرسيدم حق ندارم حرفی ازش بزنم. تا اين که دچار اين چالشهای جدی شدم و ديدم چقدر خوب شد که ننوشتم! اميدوارم روزی بياد که با دلی آرام و قلبی مطمئن در مورد روشهای رسيدن به موفقيت بنويسم! الان فقط می تونم از تلاش های آگاهانه خودم در راه موفقيت لذت ببرم، چرا که بعدها ممکنه به درد ديگران بخوره. و چه لذتی بالاتر از اين که آدم برای ديگران کار کنه و نه خودش!
حدوداً يکی دو هفته پيش بود که در روزنامه همشهری مطلبی خوندم در مورد روز جهانی WC. احتمالاً خود مطلب هم با تأخير چاپ شده بود. اون وقت فکر کنم من يک ماه از زندگی عقب باشم ولی چون موضوع از دغدغههای ذهنی خودم هست دلم می خواد يه توضيح کوچولو بدم!
طبق گفتههای همون مطلب دستشويی های کشور سنگاپور به عنوان تميزترين دستشويی عمومی جهان شناخته شد. میگويند فردی رو با چشم بسته به يکی از اين دستشويی ها بردند و وقتی ازش پرسيدند که فکر میکنی کجا هستی با اطمينان گفت در يک مغازه عطرفروشی!!! گويا در دستشويیها دو سه نوع عطر هست که مردم از آنها هنگام بيرون اومدن استفاده می کنن. سيستم هم اين جوريه وقتی میری تو چراغش قرمز میشه و درها قفل. تا موقعی که دستها شسته نشه اون چراغ سبز نمیشه و به نوعی زندانی می کنه!!
البته من خودم از يکی از آشناها شنيدم که در يکی از کشورهای همون اطراف سنگاپور در مسجدهاشون WC خيلی تميزی بود که مشکلش اين بود که بايد با پای برهنه میرفتی تو!!!! اين هم از عقايد اسلام اون طرفها که علیرغم اين طرف با جنگ و خونريزی نرفت. هدفشون از اين کار چيه خدا می دونه!!
بعد از سنگاپور هم کشور سوئيس انتخاب شد که تميزی مردمانش شهره عام و خاصه. گويا انداختن يک آب دهان در اين کشور با جريمه همراه خواهد بود. حالا اگر کسی شخصی را حين تخليه (دستشويی بيابانی) ببيند کارش ساخته است. جريمه که بماند تا بيست و چهار ساعت زندانی هم در انتظاره (به علت تخريب طبيعت! ).
ديگه نمی دونم چه کشورهايی در اين سنجش مورد توجه قرار گرفتند. اميدوارن ايران نبوده باشه چون معلومه نتيجه چيه. اگر بيان تو ايران يه نفر رو چشم بسته به يک دستشويی عمومی ببرن نتيجه مشخصه. طرف درجا خفه میشه (از حجم بالای H2S) و اصلاً به مرحله جوابگويی نمیرسه. چيزی که خيلی زور داره اينه اون جا که بهترين WC رو دارن پول گرفتنی درکار نيست. ولی اين جا به محض اين که بيای بيرون معمولاً يک پيرمرد انتظارت رو میکشه که اگه بخوای از دادن پول طفره بری، داد و هوار راه ميندازه.
راستی تا يادم نرفته بد نيست به يکی از چيزهای جالب که در شهر مهاباد (شهری نزديک اروميه در استان آذربايجان غربی) ديدم ، اشاره کنم. در مراجعه به يک دستشويی عمومی در سطح شهر ديدم که بله دستشويیهاشون در ندارن! يعنی يه جوری به صورت L ساخته شدن و فاقد در هستند. با کلی شک و ترديد و بعد از يک ساعت و نيم مشاهده افرادی که با خونسردی از اين سيستم استفاده میکردند، اقدام به استفاده کردم . بعدها که با بچههای مهابادی صحبت کردم ديدم همه دستشويیهاشون اين جوريه!!! نمیدونم در بقيه شهرهای کردنشين هم اين جوری هست يا نه. کاش يکی بياد تحقيقی در اين مورد بکنه. اينها دست غربیها رو هم بستن.
خلاصه واقعاً دم اين چينیها گرم که اين روز رو راه انداختن. کاش دولتمردان ايران هم به اين مهم میپرداختن. اگر يکيشون با من بياد تا من به دستشويی بين راهی در شهر های مختلف ببرمش ، مطمئن باشيد ايران هم به جرگهی فعالان اين بحث خواهد پيوست!
نکتهی کنکوری : WC مخفف کلمه Water Closet هست که در کل به معنای کمد يا محفظه آب هست. انصافاً واژه مستراح (محل استراحت) واقعاً با معناست يا مثلاً تالار انديشه که توپ تره!
به اميد ايرانی آباد با دستشويی عمومی آبادتر!