در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

November 30, 2003

بحر طويل

علی‌رغم تمام افتخاری که به ايران و ايرانی می‌کنم ولی از يک چيز ايران خيلی بدم مياد ، اونم موج گرايی در مردمان جامعه است. هميشه وقتی به يک سمت سوق پيدا می‌کنيم ، چيزهای ديگه رو فراموش می‌کنيم. يه موقع همه دم از سهراب سپهری می‌زدند ، بعد يه خرده مشيری شد و حالا همه جا شعرهای فروغ! يه مدت همه شريعتی ، بعدش معلوم نيست ستاره بخت چه کسی بدرخشه!
يکی از سبک‌های شعری ايران که بايد بهش افتخار کرد ولی بسيار مهجور مونده بحرطويله. به قول يکی از دوستان ما سال‌ها پيش موسيقی رپ (RAP) رو داشتيم ولی جاهای ديگه سردمدارش هستند همچنان که ما سردمدار موسيقی همراه با ورزش(ورزش باستانی) بوديم ولی الان غربی‌ها به صورت جدی دارن دنبالش می کنن! بحر طويل هر چند بيشتر يا کلاً برای بيان طنز به کار ميره و در سطح ادبيات کلاسيک نيست ولی بی توجهی ما خيلی زيادتر از حدّه.
در هر حال بد نديدم در اين جو زدگی عمومی يه بحر طويل از شاعر و طناز توانای خودمون ابوالقاسم حالت بگذارم. در پاره‌ای ‌از اوقات از توانايی او در رديف کردن اين همه قافيه که با سرعت نسبتاً زياد و با آهنگ بايد خونده بشه حيرت زده می‌شم! شاعری بود که هيچ گاه قافيه‌اش به تنگ نميومد و طبعاً خودش به جفنگ! اين بحر طويل رو از کتاب «بحر طويل‌های هدهدميرزا» گرفتم. اول کتاب رو با اين ريتم شروع می کنه : دوستان آمده‌ام باز، که اين دفتر ممتاز، کنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را کنم آغاز به تسبيح خداوند تبارک و تعالی که غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است ... (الخ).
يادش گرامی باد!

اتاق جادو

آن شنيدم که يکی مرد دهاتی هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسيار مديدی و تقلای شديدی به کف آورد زر و سيمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسين و تعجب نگران گشت به هر کوچه بازار و خيابانی و دکانی.
در خيابان به بنايي که بسی مرتفع و عالی و زيبا و نکو بود و مجلل، نظر افکند و شد از ديدن آن خرم و خرسند و بزد يک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار که آن چيست؟ برای چه شده ساخته، يا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان ديد زنی پير جلو آمد و آورد بر آن دگمه‌ی پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به يک باره چراغی بدرخشيد و دری وا شد و پيدا شد از آن پشت اتاقی و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنه‌ی جالب نگران بود، ز نو ديد دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و اين مرتبه يک خانم زيبا و پری چهره برون آمد از آن، مردک بيچاره به يک باره گرفتار تعجب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه جوان خيره شد و ديد که در چهره‌اش از پيری و زشتی ابداً نيست نشانی.
پيش خود گفت که : « ما در توی ده اين همه افسانه‌ی جادوگری و سحر شنيديم، ولی هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در اين شهر نمايند و بدين سان به سهولت سر يک ربع زنی پير مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزين پيش، نبودم من درويش، از اين کار ، خبردار، که آرم زن فرتوت و سيه چرده‌ی خود نيز به همراه درين جا که شود باز جوان آن زن بيچاره و من هم سر پيری برم ازديدن وی لذت و ، با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند، که در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پيرزنی زشت، برون آيد از آن خانم زيبای جوانی!»

Posted by dordikesh at 03:11 AM | Comments (0)

November 27, 2003

نظرات و مشکلات

علامه دهر
مشکلی که با پديده وبلاگ نويسی دارم وجود اين باوره که هر کی تو وبلاگی نظر می ده انتظار داره طرف هم بره و نظر بده. نمی دونم اين چرا باب شده و حتی به يک روش رايج برای جلب خواننده بيشتر تبديل شده. اين کار برای من يکی خيلی سنگينه چون وقتم رو خيلی می‌گيره. علتشم اينه که اولاً، سرعت اينترنت تو ايران پايينه. ثانياً خيلی در دادن نظرات مربوط به مطلب حساسم و نمی‌خوام فقط بنويسم که مرسی که سر زدی! ثالثاً به علت زمينه درسی و ... من زياد پشت کامپيوتر می شينم و يه جورايی چشمم به تمرکز زياد رو نوشته برای خوندن حساس شده برای همين وبلاگ خوندن برام کار سختی شده!
خلاصه همه اين ها به علاوه اين که من ترجيح می دم بازديد کننده ها زياد نشن چون احساس می کنم آدم رو محدود می کنه و نمی شه هر حرفی رو زد ، باعث شده که بی خيال بخش نظرخواهی بشم. يعنی نظر نگيرم و نظر هم ندم. کاش می شد نظرخواهيم باشه و جايی نظر ندم!
يادش بخير موقعی که با صفر بازديد کننده شروع کردم و تو کف بودم که هر چه سريع تر بخش نظرات(بلاگ اسپات) رو راه بندازم .
طبيعيست که هدف من از وبلاگ نويسی صرفاً نوشتنه نه مثل بقيه خود وبلاگ. برای همين همه جور مطلب توش پيدا می شه و از نظم خاصی پيروی نمی کنه.

تا اطلاع ثانوی اين آخرين نوشته منه که نظر خواهی داره. البته بخش بازتاب (دنبالک يا ترک بک) به راه خواهد بود!

Posted by dordikesh at 04:03 AM | Comments (7)

November 26, 2003

ای وبلاگ دوباره می‌نويسمت!

درود
راستش فكر نمى كردم به اين زودى اين يك ماه بگذره. فكر نمى كردم دل كندن از وبلاگ و ننوشتن براي من يكى آسون باشه و فكر نمى كردم كه دلم اين قدر برای دوستانى كه از طريق وبلاگ پيدا كردم تنگ بشه . و البته از الطافشون نسبت به اين حقير واقعاً ممنونم.
دوستانى چند، در مطلب قبليم نظراتى دادند. راستش وقت ندارم از شرمندگيشون در بيام. ولى يك چيز به شوخي يا جدي مطرح شد بد نديدم توضيح بدم. اونم اينه كه من وبلاگ رو برای دل خودم مي نويسم ولاغير. اين كه مىگم وقت ندارم و تو يه مدت نمىنويسم خوب واقعاً نداشتم و از اين به بعد هم ندارم (حتى سرم شلوغ تر هم شده). ولي تصميم دارم دوباره بنويسم؛ البته با تغييراتى كه اون رو هم مىگم.

خوب هر جور بود گذشت و من در اين يك ماه انگار كس ديگرى شدم. فقط كافيه آدم بخواد تغيير كنه و به اون نقطه عطف برسه. دير بازى بود در خودم گم شده بودم و درجا مى زدم و نمي تونستم خودم رو پيدا كنم. شايد دو سال يا بيشتر . شايد به شكست نسبيم تو كنكور مربوط بود كه نه شكست بود و نه موفقيت؛ ولى بايد بسيار خوشحال باشم كه خيلي زود و قبل از اين كه فرصت هاى خودم رو از دست بدم از خودم خسته شدم.
تو اين يك ماه فقط خودم رو ساختم يا يه نوعي بازيابي كردم. تو وبلاگ بارها از ارادتم نسبت به آنتوني رابينز صحبت كردم. تو اين يك ماه تصميم به تغييرم مصادف شد با خوندن كتابي از تونى (آنتوني رابينز). كتاب موفقيت نامحدود در بيست روز. باور نمىكنين رهنمودهاي ساده اين مرد چه تغييراتي رو در من به وجود آورد. و البته بنا بر لطف خداوند! در اين ماه مشكلات زيادى هم برام پيش اومد كه با استفاده از راهكارهاي همين كتاب عملاً خيلي با اعتماد به نفس و سريع از پسشون بر اومدم. عمده ترينش اختلاف وحشتناكي بود كه بين من و هم خونه ايم پيش اومده بود كه واقعاً با تكيه بر حرفهاى تونى حلش كردم! بعدها در مورد كتابش خواهم نوشت و از كل كتاب خلاصه بردارى هم كردم. ولي به ضرس قاطع اعلام مي كنم اگه واقعاً مىخواين تغيير كنين و از خودتون خسته شدين در خريدن اين كتاب لحظه اى درنگ نكنين! و نيز البته در خوندن با حوصله آن!
مطمئناً اگر آدمى بخواد رو به سوي كاميابى گام برداره شانس هم به سراغش مياد. براى من يكى كه اين طور بوده. البته اين به ديد شخص بستگي داره تا ذهنش با قدرتش كار رو چه جوري پيش ببره. براي من يكى شانس اين بود كه با چند تا از بچه ها يك پروژه گرفتيم به طوري كه تا اول عيد بايد از خواب و خوراكم بزنم و شبانه روز روش كار كنم (البته پروژه فارغ التحصيلى هم نيست).
بزرگ ترين دستاورد اين يك ماه براي من تغييرات دروني بود. ولى انجام كارهايى مثل كارهاي عقب افتاده يكى دو ساله يا جبران حدودى عقب افتادگي درسي اين ترم و ... واقعاً لذت بخش بود. الان هم كه تصميم گرفتم دوباره بنويسم صرفاً به اين خاطره كه خودم رو آزمايش كنم و ببينم كدوم وزنه قوي تره. سنگين تر شدن كارهام يا تغييرات درونيم. آزمايشى كه بايد نتيجه دلخواهم رو به هر نحوى داشته باشه. هر چند واقعاً بر اين باورم که خيلی حق نوشتن ندارم يعنی اون قدر افراد خوب هستند که هر کی بخواد خودخواهانه بنويسه ناجور می شه.

در پايان شرمندم كه روده درازي كردم. تو اين يه ماه واقعاً به هيچ وبلاگي حتي وبلاگ خودم هم سر نزدم و از فضا كمي دور افتادم. ولي با تمام وجود دلم مى خواد افراد زيادى كه هستند و از خودشون خسته شدند و علي رغم ارادشون نمي تونن تغييرى بنيادي در خودشون به وجود بيارن رو به نوعى راهنمايي كنم. تفاوت افراد موفق و غير موفق در يك چيزه. اونم اينه كه در مغز افراد موفق به طور آگاهانه يا غيرآگاهانه، اصول ساده ولى مهمى نهادينه شده كه ديگران هم در صورت داشتن اون ابزارهای صددرصد ساده به موفقيت نائل مىشدن. كتاب "موفقيت نامحدود در بيست روز" نوشته آنتونى رابينز به خوبي روش نهادينه كردن اين اصول ساده ولى كارا رو آموزش مىده. (به خدا من هيچ نسبتى با نويسنده، مترجم يا انتشارات كتاب مزبور ندارم!)
راستی چرا وبلاگ‌های ما فقط به مشکلات می‌پردازند و به نوعی فقط مرثيه سرا هستند. بابا مشکلات رو همه می‌دونن اگه می تونين راه حل ارائه کنين. مثلاً چرا کسی رهنمودهای موفقيت ارائه نمی کنه. همش آه و ناله !

خوشحالم كه دوباره مي نويسم هر چند تو اين مدت در يك پريود زمانى وقتي داشتم از نظر روحى نابود مى شدم باز به دفتر خاطرات تعطيل شده رو آوردم. درد و دل آدم با هر كسي حتى خدا هم باشه به نظرم اگه نوشته بشه خيلي تاثير بيشتري داره (حداقل در نظر من).

Posted by dordikesh at 04:28 PM | Comments (1)