در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

October 26, 2003

جماعت من ديگه حوصله(وقت) ندارم !

باری بر دوش
خوب خيلی وقت بود که دنبال بهانه بودم. خيلی وقت بود که با خودم کلنجار می‌رفتم که آره يا نه!! خلاصه تصميمم رو گرفتم. تصميم گرفتم دوباره خودم را پيدا کنم و به تمرکز فکری که نياز دارم دست يازم. وقتی یه حجم کارهايی که بايد انجام می‌دادم ولی ندادم يا کتاب‌هايی که بايد می‌خوندم و نخوندم يا چيزاهايی که بايد ياد می‌گرفتم ولی نگرفتم ، حکم لازم می‌شود چيزی را که در اين مدت به اين کوتاهی‌ها دامن زده را تعطيل کنم. فعلاً یک ماه اين جا درش تخته هست. تا بعد تصميم بگيرم که برای هميشه باشد يا اين که موقت!!!!

هدف خيلی مثبتی از نوشتن وبلاگ داشتم. ولی ديدم داشتم خودم رو سرکار می‌گذاشتم. من خيلی کوچک‌تر از آن هستم که بخواهم مطلبی را بنويسم که ديگران هم بخوانند. فعلاً بايد ياد گرفت. دوست دارم وقتی را که سر نوشتن مطالب نه چندان مفيد صرف می‌کنم ، به آموزش و ياد گيری اختصاص بدم.
هنوز هم واقعاً دل کندن از وبلاگ کار آسونی نيست به خصوص برای من که اگر حالم گرفته باشد بايد به هر نحوی بنويسم. ولی انصافاً کلاس‌های دانشگاه از صبح تا غروب و در شش روز هفته همراه با درس‌های سنگين و پايه‌ای کمرم را خم کرده است. علاوه بر آن دو جلسه تمرين ورزشی در هفته که بعد از آن هلاک خواب می‌شوم. به همه اين ها کلاس موسيقی و لزوم ياد گيری برنامه‌های گسترده کامپيوتر مرتبط با رشته‌ام و البته مشکلات زندگی دانشجويی را اصافه کنيد. يک ترم را اين گونه طی کردم و اگر امتحانات تا شهريور تعويق نمی‌افتاد چه بسا با سر به زمين می‌خوردم. اما نمی‌خواهم آينده جای افسوس باشد!!!

اميدوارم در راه رسيدن به رسالت‌هايی که بر دوش خود احساس می‌کنم (درست يا اشتباه) بتوانم گام‌های موثر را بردارم! اميدوارم!!

تو اين يک ماه اصلاً به اينجا هم نميام و فقط شايد e-mail هام رو چک کنم. امری داشتين نامه بدين!!!

به قول يکی از دوستام تو اين مدت اگه خوبی از من به شما رسيده اشتباه شده و اگه بدی رسيده حقتون بوده !!! D:

همواره شاديتان افزون و ايّامتان قرين توفيق باد!!!!!

-------------------------------

نمی‌دونين چقدر با عکس احساس هم‌ذات پنداری کردم . شرايط فعليم دقيقاً مثل اين کاميون بدبخته !!!!!!!

Posted by dordikesh at 06:30 PM | Comments (14)

قبل از مرگ !!!

لحظاتی قبل از مرگ
باز هم دوست دارم تو يه پست و بدون توجه به آرشيو موضوعی از هر چی به ذهنم مياد بنويسم به خصوص که شايد به زودی دستم از نوشتن کوتاه بشه!!

تو اين مدتی که تو تبريز خونه (البته داشنجويی) گرفتم ( هنوز دو سال نشده) اين سومين خونه هست که گرفتيم. تو تای قبل بنا بر لطف صاحب‌خونه هشت ماه بيش تر نبوديم توشون. جالب اين جاست که از شانس ما در هر سه خانه، خونه بغليمون در هر حال ساخمون سازی بوده. خوشحال بوديم که اين خونه جديده از اين قصد ها ندارند که ديدم چند روز پيش يه خونه قديمی رو کوبيدند. آخ که چقدر اونجام سوخت. باز هم گل و لای ناشی از ريختن شن و ماسه و برف و بارون. باز هم عبوز و مرور زير نگاه های کارگران (خوبه دختر نيستم) که به عنوان يه غريبه به آدم نگاه می‌کنند، باز هم فريادهای ترکی کارگران در مدت زيادی از روز. اين کارگرهای ترک هم گرما و سرما حاليشون نيست. تو برف هم کار می کنند!!! خلاصه بايد تحمل کرد.

خدا نکنه تو اين تبريز حوصلم از قيافه خودم سر بره و اقدام به گذاشتن ريش‌های به نسبت جديد و تا حدودی عجيب بکنم. بعد تو شهر که راه می‌رم نگاه‌های مردم من رو می‌خوره. من هم طبق وظيفه اون قدر نگاهشون می‌کنم تا از رو برن. ولی جالب‌ترين قسمت وقتيه که اين بچه دبستانی ها با يه کوله پشتی به من زل می‌زنند؛ اون قدر که خنده‌ام می‌گيره و اون ها هم از خنده من ... . خلاصه داستانيه به خصوص وقتی می‌ری پايين شهر ديگه پيرمرد ها هم با دست نشونت می‌دن.

ديدين بعضی موقع می‌گن دهنم گوزيد يه حرفی رو زدم! ترم‌ اول دانشگاه بود. يه امتحان سخت رو پشت سر گذاشته بوديم. بعد امتحان پسرها جمع بوديم که يکی از دخترها اومد گفت امتحان رو چطور دادين. من هم نامردی نکردم و گفتم : ريديم. هنوز نمی‌دونم چرا بنده اين حرف زيبا رو اون موقع بيان کردم!!! ولی خوشم اومد دختره به روی خودش هم نياورد ولی دوستام شروع کردن جلوی دختره که اِ [...] اين چه حرفی بود زدی!!! در هر حال تا مدت ها نقل محافل بود !!!( چقدر اين بند کلمات جالب داشت!)

حتماً در مورد آزمايش پاولوف روی سگ برای آزمايش شرطی شدن حيوانات شنيديدن. خوب چيزی که هست اين قضيه کاملاً در مورد انسان‌ها هم صادقه. کل امتحانات ترم قبل رو با نوار Power Of Love با صدای آندره بوچلی طی کردم. الان که بهش گوش می‌کنم دچار نوعی استرس می‌شم و دلم می‌خواد درس بخونم!!!!

عمويی دارم که اگه استعدادش شناسايی می‌شد صدايش کم از پاواراتی و همين آندره بوچلی نداشت. نمی‌دونم کدوم از خدا بی‌خبری در دوران خدمت يه آهنگ ترکی بهش ياد داده. اون هم هر دفعه به افتخار بنده که در تبريز تحصيل می‌کنم شروع به خواندن می‌کنه و همه از من انتظار دارند که براشون ترجمه کنم. من هم که کلاً بیلمازم (به ترکی يعنی نادان) در اين زمينه، ضايع می‌شه.
يه گفتاری عربی- فارسی هست که ميگه : الوَلدُ چموش ، يَشبَهُ بالعموش!! خوب چرا من صدام خوب نيست!!!

هميشه معتقدم بودم شانس به سراغ آدم نمياد بلکه ما بايد بريم سراغش. برای همين از شانس برای در زدن به در خونم دعوت به عمل آوردم . ولی شانسم رو زندونی کردند که نياد.
داشتم خيلی مفيد با يه استادمون که در سطح کشور و حتی جهان شناخته شدست ارتباط تزديک برقرار می‌کردم که به علت بدرفتاری از دانشگاهمون رفت. آه ه ه ه ه ه!!!

بهتره هميشه به ياد خدا باشی وگرنه يه مصيبت در انتظارته که باز به يادش بيفتی ( امام دردی کش!!)

در مورد عکس هم فقط می‌تونم بگم : لحظاتی قبل از مرگ!!

Posted by dordikesh at 06:05 PM | Comments (2)

ماهی برای همه!!!

ماه رمضان مبارک
خوب ماه رمضان هم اومد. کلاً از اين ماه خيلی خوشم مياد. محيط جامعه در اين ماه واقعاً جالب می‌شه. جالب‌ترين قسمتش تلاش روزه خواران در پيدا کردن مکان برای خوردن غداهاشونه که تو اون فاصله هر چی دم دستشون هست رو می‌چپونن تو دهنشون. من مرده‌ی سفره رنگارنگ و شيرينی‌های اين ماه هستم و البته اين حرکت که در يه مقطع چيزی نمی‌خوريم ولی بعدش دو برابر حالت عادی می‌تناوليم! البته از ترافيک دم افطار هم بايد ذکر کنم که انگار مردم رو دنبال کرده‌اند!!! از تظاهرهای مردم البته متنفرم ولی جالبه که اکثريت مردم تو اين ماه يادشون ميفته که خدايی در اين نزديکيست !!!

به عنوان شخصی که در يک خانواده روزه خوار بزرگ شدم و همواره بهم می‌گفتند روزه نگير چرا که ضعيف می‌شی!!! در دوران دانشجويی که ازشون دورم ، بدم نمياد تمام روزها رو روزه بگيرم. حداقل به اين خاطر که يک تقويت اراده هست. در مورد بقيه مواردش، برام فرقی نمی‌کنه، چون نخوردن آزارم نمی‌ده . در طول سال سعيم اينه که رفتارم درست باشه حالا بخواد ماه رمضان باشه يا هر ماه ديگه. در هر حال از سيستم روزه گرفتن خوشم مياد.

از اين متنفرم که تا بحث روزه پيش مياد باز بحث‌های کهنه و کلافه‌کننده رو درباره اسلام و ... پيش می‌کشند. به نظرم اين جور افراد خيلی سطحی نگر هستند. عمل روزه گرفتن در هر آيين و در همه اصول روانشناسی تاکيد شده. تا اونجايی که می‌دونم در همه اديان چيزی به نام روزه هست حتی در آيين هندوها.

هميشه بهم گفتند ، خداوند منتظر بهانه نيست که ما رو به جهنم بفرسته بلکه منتظر بهانه هست که ما رو راهی بهشت کنه. بد نيست ما هم سعی کنيم اين بهانه رو به وجود بياريم. مثلاً شنيدم یهودی‌ها يه روزه يه هفته‌ای دارند که يه هفته گوشت نمی‌خورن. خوب چه اشکال داره مسلمون‌ها هم اين روزه رو بگيرن يا برعکس!!!

بد نيست در اين ماه به جای تاکيد بر اين که در يه مقطعی هيچ چيز نخوريم ولی بعد همه چی تموم بشه، طبق يکی از تمرين‌های روان‌شناسی آنتونی‌رابينز اين ماه سعی کنيم هيچ فکر منفی به ذهنمون نياد چه برسه که بخواد به مرحله عمل برسه. يعنی به اين بهانه خودمون رو به درستی هدايت کنيم و البته بعد هم آن را ادامه بدهيم چرا که می‌شه عادت به مثبت فکر کردن، نمود!
در مورد فوايد جسمی خودم تجربه‌ای موفق داشتم . از هر پزشکی بپرسيد به فوايد روزه در دستگاه گوارش توضيحاتی خواهد داد!! ديگه گفتنش جز در آوردن حرص روزه ستيران فايده‌ای نخواهد داشت!

در هر حال در اين ماه احساسم اينه که واقعاً می‌شه نرديک شد به کسی که عمريست از آن غافليم ولی او ... . اميدوارم روزه بگيريد ولی با نيت و هدف درست!!

Posted by dordikesh at 06:01 PM | Comments (1)

October 25, 2003

زبان ترکی

شايد بشه گفت نوعی ايهام تناسب داره مطلب، سخت نگيرين! زیون داريم تا زبون! يکی نيست بگه بسه. تو مگه با ترک‌ها پدر کشتگی داری هی بهشون گير می‌دی!! بعد از گير دادن به تبريزی ها حالا می خوام زبان ترکی رو به نقد بکشم حداقل شايد به اين خاطر که رسماً زبان دوم شهر تهران يا شايد هم ايرانه! ( ظريفی ترک، می گفت: بدون خون ريزی تهران را اشغال کرديم!!) من اساساً مشکل ترک ها رو زبونشون می دونم. چون فکر می کنن فارسی همون ترکيه با لهجه متفاوت. بعد ميان ترکی فکر می کنن و ترجمه می کنن به فارسی. در حالی که همين باعث سوتی های منجر به جک و آدرس اشتباه دادن معروف ترک ها و ... می شه. اگه قبول ندارين برين شهر تبريز. با کسی که ترک هست و فکر می کنه شما هم ترکين ، فارسی صحبت کنين. مطمئن باشين در نود درصد موارد يارو به مدت حداقل سه ثانيه به شما نگاه می کنه( زمان تأخير) بعد فارسی صحبت می کنه. يعنی ترکی فکر کرده بعد ترجمه کرده !! اگر ترک ها بتونن فارسی فکر کنن و فارسی صحبت کنن اصلاً مشکل نخواهند داشت!


(1) خوب هر کی اولین بار زبون ترکی رو بشنوه و اطلاعاتی ازش نداشته باشه يه چيزی تو مایه چاقلی پاقليه. اگه خواستين شبيه سازی کنين اين جوریه. کمی لهجه بدين حله!


(2) جالب ترين چيز زبان ترکی علامت تعجبشونه. همه زبون های دنيا وقتی می خوان تعـجب کنن می گن : آه ، اِ ، او ، وا و ... . ولی ترک ها می گن : پـی !!! حالا بعضی ها همين پی رو می گن و خيلی ها برای نشون دادن تعجب زياد می گن : پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! حالا فکر کنين يک انگليسی بياد تبريز در برابر علامت تعجب ترک ها چه برداشتی می کنه(pee). جالب تر وقتيه که ترک ها دوبار پشت سر هم تعجب کنن. اون وقت می شه : پی پی!!!!!!


(3) نکته جالب ديگه اينه که ترک ها صفت تفضيلی ندارن. بعد که ترجمه لغت به لغت می کنن و فارسی صحبت می کنن می گن مثلاً اين کتاب از اون کتاب بزرگه. يا اينجا از اونجا خوبه!!!!


(4) وصف «ک» های ترک ها رو حتماً شنيديدن. سعی می کنم چند تايی من باب ياد آوری بگم.


ک نوشته می شه ولی خ خونده می شه : تراکتور => تراختور
ک نوشته می شه ولی ه خونده می شه : اکبر => اهبر
ک نوشته می شه ولی ش خونده می‌شه : فيزيک=> فيزيش
ک نوشته می شه ولی خونده نمی شه : دکتر ‌ => دُتر <
ک نوشته می شه ولی چ حونده می شه : کنار => چنار ( در واقع همه ک ها چ خونده می شن) ...
ک نوشته نمی شه ، خونده هم نمی شه : شراب تلخ!!


(5) يکی از لغت های کاذب که در فارسی صحبت کردن ترک ها هست لغت «خودشم» ، که ترجمه لغت «ازون ده» هست. مثلاً می گن : من يه کتاب خريدم خودشم خيلی خوب بود. يا رفتيم فلان جا خودشم خيلی خوش گذشت!!!



(6) چيز جالب ديگه خلاصه کردن کلمات و جملات هست. مثلاً مسجدی هست در تبريز به استاد و شاگرد . اينجا بهش می گن : اوستا شارد (يه خورده لهجه بدين درست می شه).


(7)اين رو از طرف دوستم می گم که هميشه گير می داد به نحوه تلفظ کلمه مهم به ترکی. آخه بهش می گن : مُهُم. می گفت مهِم چی داره که اون جوری تلفظ می کنن!!!


(8) جالب اين جاست که فقط همه «ک» ها رو «چ» تلفظ نمی کنن بلکه «گ» ها رو هم «ج» می گن!!


(9) در مورد نحوه بيان کلمات و لهجه ها هم کلی حرف ميشه زد که در غالب نوشتار نمی گنجه. ولی يه تکه کلامی دارن ترک ها مبنی بر تاييد. يه چيز تو مايه های آره يا هان يا همون ها. که ميگن هَ . يعنی الف ها رو بر می دارن تبديل به فتحه می کنن و با يه حالت خنده داری می گن هَ. البته اين رو بايد کشيده تلفظ کرد. وگرنه اگه سريع تلفظ بشه معنای چيه يا چی می‌گی می ده!!!


(10) اوائل که مثلاً می خواستم ترکی ياد بگيرم از فحش ها شروع کردم (البته بعد از اين ديگه متوقف شد) با کمال تعجب ديدم که يه لغت دارن که همه از به زبون آوردنش ابا دارند. یعنی دوستم که داشت بهم آموزش می داد سر اين لغت خيلی ناز کرد. من موندم که اسم فارسيش رو به راحتی به زبون ميارن ديگه ترکيش چه اشکالی داره؟ اصلاً اگه اين جوریه اين لغت چرا از ذهنشون پاک نشده؟؟؟؟


(11) يک مورد ديگه در وصف زبان ترکی اينه که صداهای کشيده رو کوتاه و کوتاه رو کشيده می گند!!!مثلاً يه موردش تلفظ اِ هست که همچون عرب ها اون رو ای می گن. مثلاً به عدد صفر می گن صيفر. البته عموماً به طرز جالبی می گن : صيفير!!! يا اين که به علی می گن : عل !!!!


(13) زبان ترکی حرف های صدا دارش خیلی زیاده. فرض کنين يه لغت « دوز » با يه تلفظ معنای نمک با يه تلفظ مستقيم و ... . يا گز با انحراف به سمت گوز می شه دختر ؛ بعد گوز با يه انحراف به سمت گِز می شه چشم و البته با تلفظ های ديگه معتی‌ ها متفاوت تر می‌شه. گاهی خودشون هم قاطی می‌کنند!!!


(14) اين رو يادم رفت بگم . يه معمايی هست در زبان ترکی. اونم اينه که چرا به «ق» می گن «گ» و به «گ» می گن «ق» و گهگداری «ج».


(15) چيزی که هست اينه که زبان ترکی قاعده نداره. سرشار از استثناست و برای يادگيری فقط بايد بری توی مردم. وگرنه با دفتر و کتاب و ... به جايی نتوان رسيد. البته شهر به شهر هم لهجه ها آشکارا عوض ميشه!!


 در پايان بايد از تعصبشون به اين زبان انصافاً تقدير کنم. هر چند در بسياری موارد بی‌جاست. چون خودشون اون رو کامل‌تر از فارسی می‌دونن و نمی‌دونم چندمين زبان زنده دنيا!! يکيشون با افتخار می‌گفت زبان ترکی اصل بيست و چهار تا زمان داره. ضمن اين که الان خيلی وقته که قراره دونه دونه اين زمان ها رو با مثال برای من بياره و نتونسته ولی چيز مثبتی هم نيست حتی ضعفه. وگرنه هر آدمی می‌دونه خيلی راحت با آوردن قيد و سه چهار تا زمان هر زمانی رو می‌شه بيان کرد و اون پيچيدگی يه خورده ... . اين جوری باشه چينی که بايد از همه زبون‌ها بهتر باشه!!!! خلاصه بازهم پيش بينی می‌کنم که در آينده نزديک به راحتی با پيرمردهای تبريزی هم ميشه فارسی صحبت کرد!!


 توضيح عکس : خيلی شانسی عکس به دستم رسيد. منظور خاصی ازش ندارم. فکر بد نکنين!


پی‌نوشت : نمی‌دونم چرا بعضی‌ها فکر کردند که خواستم توهين بکنم يا مسخره ! من فقط به يک سری ريزه‌کاری اشاره کردم که قبلاً با دوستان تبريزی سرش بحث کرده بودم و خوب به نظرم جالب هم بودند ! نه عيب هستند و نه مزيت ، صرفاً در حد نکته ! لطفاً سخت نگيريد ! به هر حال از نظرات ممنونم !

Posted by dordikesh at 06:34 PM | Comments (13)

October 24, 2003

مشکلی به نام رفع حاجت

بچه‌ای در حال تخليه با نيروی مضاعف
معمولاً سعی می‌کنم در مواجهه با مشکلات کم نيارم و ازشون استقبال کنم. يکی از سختی‌های باحال روزگار که بيشتر باعث خنده‌ام می‌شد خونه ‌قبليمون بود. چون دست‌شويی و حتی حمومش تو حياط بود. و اون سال هم هوای تبريز نامردی نکرد به سردترين دما در چند سال اخير رسيد. اون جا بود که در هوای منفی بيست درجه رفع حاجت هم برای خودش کفاره بود. واقعاً همت می‌خواست ساعت دو سه نصفه شب در حالی که داره مثانه‌ات می‌ترکه بی‌خيال دست‌شويی بشی و بری تو رخت خواب بتمرگی. صبح هم که از خواب بيدار شدی صورتت رو تو آشپزخونه بشوری و بقيه کار رو دانشگاه انجام بدی!!! معمولاً کلی لباس مثل کلاه و شال گردن و ... دم در می‌گذاشتيم تا برای يک کار دو دقيقه‌ای ازش استفاده کنيم. نتايج جالبی که در اين مدت کسب کرده بوديم اين‌ها بودن:

(1) اولين تجربه اين بود که آب تو لوله یخ می‌زد. می‌تونين پيش بينی کنين که اين اتفاق برای کسی که نمی‌دونه که ممکنه چنين چيزی به وجود بياد چقدر می‌تونه مزخرف باشه!! وقتی کارت رو کردی و ... .

(2) اوائل سعی کرديم آب رو يه خورده باز بذاريم تا يح نزنه ولی بد ديديم که آب در حال بيرون آمدن همون جوری تو راه هم يخ می‌زنه! که اين مشکل با بخاری علاءالدين حل شد. هر چند بعدش تمام لباس‌ها بوی دود گرفته بود.

(3) مشکل بعدی اين بود (قبل از شاهکار بخاری) که مايع دستشويی هم یخ می‌زد. یعنی آب رو با استفاده زياد يه جوری می‌شد که يخ نزنه ولی اون رو نه. روی ظرف مايع رو خوندم ديدم بيچاره‌ها نوشتن تا دمای منفی پنج درجه. خوب مال ما پانزده درجه کاستی داشت!!!!!

(4) مشکل ديگه موقع ريش زدن بود. وقتی شير آب گرم رو باز می‌کردی اون قدر بخار می‌کرد تو آينه چيزی نمی‌شد ديد!

(5) اين رو مطمئن نيستم. يه خورده ضايع هم هست. خوب واقعيتيه که دمای بدن 37 درجه هست. خوب تو اون هوا بخارات ناشی .... . می‌تونه موجب مريضی بشه؟؟؟؟؟

(6) اينش خيلی جالب بود. مسواک رو که از دهنت بيرون مياوردی مثل آب صد درجه بخار می‌کرد!!!!!

(7) در دست شويی آلومينيومی بود. بعضی‌موقع بخارها که يخ می‌زدند، در باز نمی‌شد وبايد با مشت و لگد بازش می‌کرديم.

(8) تو فريزر ديدين که دستتون خيس باشه بهش می‌چسبه؟؟ دست ما هم اگه خيس می‌بود به در می‌چسبيد . خيلی فجيع تر البته چون دست تو سرما طاقت درد رو نداره!!!تازه دما خيلی سرد تر از دمای فريزر بود.

کسی می‌دونه چرا قديما دست شويی رو تو حياط می‌شاختند. جالب اين جا بود که خونه ما قديمی هم نبود. تو اون کوچه رسم اين بود!!!!! امان از اين تبريز!!!!

Posted by dordikesh at 11:11 PM | Comments (4)

October 23, 2003

نان

يکی از مشکلاتی که با افکار سنتی جامعه ايران دارم، احترام بی حد و حصرشون به نان هست. واقعاً برام باور پذير نيست وقتی می‌بينم حتی بچه ها هم نون رو از وسط خيابون و پياده‌رو و ... می‌گيرن و می‌بوسن و می‌گذارنش يه گوشه. به نظر من اين عمل يک توهين و اصلاً شرک کامل به مخلوقات خداونده. هر جور فکر کردم نتونستم تا به حال با اين عمل کنار بيام. اگر احترام به زحمت‌هايی باشه که براش کشيده شده هيچ چيز تو اين دنيا بدون زحمت به وجود نمياد اون وقت بايد پفک نمکی رو از وسط خيابون بگيريم ، ببوسيمش و بگذاريم يه گوشه. اگر صرفاً به خاطر گندم و ... باشه که هم رده گندم چيزای زيادی داريم. اگر به خاطر سمبل رزق و روزی هم باشه ديگه بوسيدنش برای چيه؟ اين یعنی کوته فکری چون مثلاً به نون احترام می‌گذارند و بعد اگه چه می‌دونم يه چيز ديگه تو خيابون ببينند با تمام قدرت شوتش می‌کنند!!!! به نظر من احترام بايد به تساوی و بين تمام عناصر طبيعت باشه چه خودش بالذات باشه يا ما به وجودش بياريم!!

يک سوال ديگه در ذهنم اينه که کی گفته ترک‌ها به نون بربری علاقه‌مند. تو اين مدتی که تبريز بودم يه دونه نانوايی بربری نديدم. بلکه يه نونايی هست موسوم به نان روغنی (يا کره‌ای) که هر چند قيافه شبيه بربری دارند ولی طعمش اصلاً شباهت نداره. به نوعی می شه گفت بربری غنی شده!!! نون مورد علاقه ترک‌ها نون لواشه و تو هر محله سه چهار تا هست. البته دليلش بايد مقرون به صرفه بودنش باشه. در هر حال نانوايی سنگکی هم چند تايی بيش نيست هر چند همه ديزی فروشی ها و قهوه خانه ها خودشون تنور نون سنگک دارن!

در هر حال اگه معيار ترک بودن علاقه به نون بربری باشه من از همشون ترک ترم ( هر چند سنگک چيز ديگريست). چون عاشق طعم نون خالی هستم. اون قدر که اگه نون تازه بهم بدم حاضرم همون رو به عنوان يه وعده غذايی بخورم. اکثر انواع نون اعم از فانتزی و محلی رو تجربه کردم. حتی يه نون کوهی خوردم که اگه بهم نمی‌گفتند خوردنيه عمراً لب نمی‌زدم چون روی سنگ رو هم سفيد کرده بود! هيچ وقت هم نان آوری خوبی نمی‌شم چون هر وقت که نون که می‌گيرم تا خونه نرسيده نصفش رو می‌خورم!
اين شعر هم تقديم به ...

طعمی که داره بربری سنگک نداره، بربری
قـدی کـــه داره بـربـری لـواش نداره، بربری
عيـبـی کـه داره بربری لهجه مياره ، بربری

Posted by dordikesh at 11:05 PM | Comments (1)

دو در بازی !!

خوب نمی‌دونم کلمه‌ی «دو در» کردن يا «دو دره» بازی که در صحبت‌های رايج امروز نقش مهمی ايفا می‌کنه از کی وارد زبان ما شده. برای افراد سن بالا يا افراد خارج از کشور بايد بگم اصولاً «دو در» کردن به نوعی می‌شه دزدی کردن. مثلاً کسی چيزی به شما می‌ده بر نمی‌گردونين و می‌گين از فلانی دو در کردم. يا افرادی مثل من وقتی سر کلاس نمی‌رن، می گن فلان کلاس رو دو در کردم .
امروز مِيلی به دستم رسيد که ريشه اين کلمه محبوب نسل جديد رو بيان می‌کرد! ديدم بد نيست که بذارمش اين جا! شعر از حضرت مولاناست!

ترا بــر در نـشــاند او به طـــراری کـه می آيم
تو منشين منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

تبصره :
با عرض ارادت به دوستانی که لطف کردند و از چند وقت پيش نظراتی دادند و من نتونستم بهشون سر بزنم.خيلی سرم شلوغه. به بزرگی خودتون ببخشين. اصلاً من آدم دو دره بازی نيستم!!!

Posted by dordikesh at 02:52 AM | Comments (2)

October 22, 2003

پله پله تا ...

پله پله تا ملاقات خدا
هميشه دوست داشتم يه وبلاگ بزنم اسمش رو بذارم : پله پله تا ملاقات خدا. ولی ياد اين شعر :

گفت آن يـار کـز او شـد سـر دار بـلـنـد
جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد

و شعر سعدی که می گه : آن را که خبر شد خبری باز نيامد ،می افتم و بی‌خيال می‌شم و می گم این کاره نيستم. ولی باز اين شعر هم به يادم می افته:

مدتی شد محفل دلداگان را شور نيست
ما دگـر ره نـغـمـه منصور سر خواهيم کرد

نمی دونم. اين وبلاگ هم شده بلای جون. به تمام پديده های اطرافم از منظر چگونگی نگاشته شدن در وبلاگ می نگرم. حالا ديگه می تونم تو اين شعر حافظ واقعاً به جای لغت "تو" از لغت "وبلاگ" استفاده کنم :

در نمازم خـــم ابـــروی تو با ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد

قديما به همه چی از ديد ترقی در پله های ملاقات نگاه می کردم ولی حالا ... . چرا اين ها با هم منافات دارند؟؟؟؟؟ خيلی وقت بود که غافل بودم. ديدين بعضی آدم ها همش تو فکرند . الان اين جوری شدم. همش تو فکرم که چرا، چی، کدوم و ... . کار خاصی نکردم ولی به طرز عجيبی سردرگمم. نمی دونم !!!!!!

در هر حال اين عکسی هم که گذاشتم فکر کنم جناب جيم وارن اصلاً ايده اش رو از عبدالحسين زرين کوب گرفته!!! خودم که خيلی باهاش حال میکنم!!!!

به امید فرياد « انا الحق» از اعماق وجودمان !!!

Posted by dordikesh at 02:44 AM

ای مطرب دل این مغز مرا پر مشغله کن !

رمز آلود و زيبا
نمی‌دونم از کی بود. شايد موقعی که به بلوغ رسيدم. همون موقع بود سر يک ديوانگی کودکانه تصميم گرفتم احساساتم رو به کسی بروز ندم. بعد از اون بود که با خودم گفتم کسی جز همسر آينده لياقت احساساتم رو نداره. از همون موقع بود که من رو متهم کردند به آدمی خشک بودن. همون موقع گفتند يک جو احساس نداره و سرتاپا منطقه. در حالی که در وجودم وسوسه عاشق شدن، التهاب لحظه هام بود و غليان احساسات ... . اون قدر در اين کار اصرار کردم ديگه يادم رفته چه جوری به کسی احساسات نشون بدم ، در حالی در وجودم داره من رو آزار می ده! اين جوری بود که فهميدم چرا رابطه ام با خدا پيشرفتی نداره. فهميدم بايد در اين رابطه از يه مقطعی منطق رو بذارم کنار. فهميدم تا ياد نگيرم احساس بورزم نمی تونم عاشق خدا بشم. خدایا دوست دارم ولی عاشقت نيستم. پروردگارا در تمام لحظه‌ مرا بيقرار خويش ساز!

هر چند که از آيــيـــنه بـــی رنــــگ تــر است
از خــــاطــــر غـنــچـه ها دلــم تنگ تــر است
بــشـــکــن دل بــی نــوای مــا را ای عـشـق
اين ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

پی نوشت:
دروغ چرا. مطلب فوق رو هزار بار خوندم. شايد باورش سخت باشه ولی خودم که می خونم برام تازگی داره. خودم که می خونم نمی فهمم چرا اين ها رو نوشتم. وقتی می خونم لحظه هام سنگين ميشه !! اسمش چيه؟؟؟ شطحيات؟؟ چرا ؟!؟

عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست
عـشـق گـويــد راه هست و رفــتــه‌ام من بــارهــا

Posted by dordikesh at 02:34 AM

October 21, 2003

خود زنی

هميشه بهم گفتند که به کسی نگو آشپزی بلدی. چون ممکنه در آينده به گوشم حاج خانومت برسه و مسئله ساز بشه. خوب وقتی وبلاگ مزه رو راه انداختم خيلی با آينده خودم بازی کردم!!!!! ولی خوب چون بنده با حاج خانوم اين حرف ها رو نداريم. به گوشش هم بعدها نرسه خودم بهش می‌گم بذارين به قول معروفِ گر جهنم می‌روی مردانه رو ، اصلاً فلسفه وبلاگ آشپزی رو بگم!! البته برای تنوير افکار عمومی و نه مثل قبل تشويش!

من همين جا اعتراف می کنم اين حقير عاشق آشپزی هستم. البته اگر از روی علاقه باشه ولی اگه به زور باشه عمراً. يادم مياد کوچيک که بودم هميشه مادرم رو مجبور می‌کردم کيک يا شيرينی درست کنه و خودم هم بهش کمک می‌کردم. بعدها که بزرگ تر شدم می‌نشستم دستورات آشپزی که در برنامه تصوير زندگی و برنامه خانواده می‌دادند می‌نوشتم و بقيه رو زور می‌کردم که با هم آزمايششون کنيم.
ديگه از اين بالاتر چی می‌خواين. يه بار که مشغول درست کردن نوعی شيرينی بوديم به خاطر کاری همه بايد می‌رفتند و من تنها بودم خونه با يه خمير که بايد با دست ورز داده می‌شد. در حال انجام کار بوديم که آیفون زنگ زد. دست بر قضا دستگاه خراب بود و بايد می‌رفتم دم در. خمير هم نبايد ول می‌شد. خلاصه با ننگ تمام کاسه به دست رفتم در رو باز کردم ديدم دوستام هستند. ديگه بقيه ماجرا رو حدس بزنين!!
خلاصه بگم هنوزم که هنوزه می‌تونم ادعا کنم خيلی از نکته های آشپزی که من می‌دونم خيلی از دخترهای الان نمی‌دونن!!! چيزهايی مثل اين که تخم مرغ رو چه جوری بزنيم کيک پف کنه، اگه سس درست کردی و بريد بايد چی کار کنی، آرد رو چه جوری و کی بايد تو مواد کيک ريخت و دسرهای چند رنگ و ... هزار جور نکته که اميدوارم در زندگی زياد به دردم نخوره!!!!!!!! يه وقت شايد مجبور شدم بعد از فراغت از تحصيل يه رستورانی، قناديی چيزی زدم! دردی کش شيرينی فروش!!!
در هر حال همين افکار همراه با مشکلات زندگی دانشجويی باعث شد وبلاگ مزه رو را ه بندازم. هر چند واقعاً وقت ندارم و دو سه تا پست بيشتر نداشته که زحمت بيشترشو پانته‌آ کشيده! نمی‌دونم چی کار کنم. اگه ببينم واقعاً نمی‌شه ادامه بدم بايد تعطيل کنم!!!

Posted by dordikesh at 05:18 PM | Comments (4)

October 20, 2003

صاحب خونه ما !!

Wonderful صاحب‌خونمون يه دختر خوشگل و ترگل ورگل داره که من و هم‌خونه‌ايم کلی براش نقشه کشيديم!!! D: چون مبنا و اساس وبلاگ رو بر صداقت گذاشتم می‌خوام در کمال جسارت بگم چه نقشه‌های خفن و غير انسان دوستانه‌ای براش کشيديم!!!

تا افکارتون منحرف نشده (بعيد می‌دونم) ذهنتون رو روشن کنم! دخترشون سه- چهار سالشه و خيلی بامزه و تپل مپله. طبق نقشه، قرار شد اگه من تنها گيرش آوردم يه گاز اساسی لپش رو بگيرم تا گريه‌اش در بياد. و هم‌خونه‌ايم هم فقط کافيه يه شکلک براش دربياره تا به راحتی گريه کنه.( اضافه می‌کنم اگه برای من و شما هم شکلک دربياره گريمون می‌گيره!!!). علت اين نقشه ها هم اينه که موقعی که ما امتحان داشتيم اون قدر با بچه های همسايه بازی کرد و بلند حرف زد (صد البته به زبان ترکی) که ديوانه شده بوديم و اشکمون داشت درميومد!!! حالا انجمن نمی‌دونم مبارزه با کودک آزاری نياد گير بده ، ما عزممون خيلی جزمه!!!!

هميشه می گفتند دخترها خيلی خوب بلدند پدرانشون رو خر کنند. تا اين که علناً بهم اثبات شد. همين دختر صاحب خونمون وقتی قراره با باباش صحبت کنه با اين سنش اون قدر ناز می‌ده به حرف‌هاش، که من با اين که ترکی بلد نيستم کاملا‌ً می‌گيرم. جالب‌تر اين جاست که اثر اين خر شدگی در پدر ( همون صاحب خونه) به وضوح مشهوده !!!!!!!

خلاصه من يه خورده نسبت به اين صاحب خونه حساسيت دارم. چون زياد بلوف می زنه. يه سری از وسائلشون به علت آماده نشدن خونه خودشون پيش ماست. ما هم مرامی کوتاه اومديم. هر دفعه کاری داره با ما می‌گه دست پخت خانوم خيلی خوبه. هر وقت جابه‌جا شديم براتون هر دفعه آشی ، چيزی می ديم (تمام اميدمون اين بود که در ايام امتحانات اين کار رو بکنه! ولی دريغ ...!). خلاصه اون قدر تعريف می‌کنه که من هوس می کنم با خانومش رقابت کنم. يعنی اگه چيزی داد من هم يه چيز درست کنم برگردونم. چيز زيادی بلد نيستم ولی اگه دستور غذايی داشته باشم اون قدر بارم هست که از پسش بر بيام . به نظر شما رو کم کنی کار کنم؟؟؟؟؟ البته من يکی از طرفداران کوفته تبريزی هستم. کی ميشه اينا کوفته بدن به ما D: P: !! اون وقت به قول فيلم زير نور ماه بايد بگيم : آخ جون کوفت!!!

ولی کرمم گرفته از خانوم صاحب خونه برای همکاری در وبلاگ مزه دعوت به همکاری کنم. به آشناها که نمی‌تونم بگم. بعد هم آخرش بگم با تشکر از خانوم صاحب خونه و بچه محل‌ها !!!!

توضيح عکس :
دليل اولش اين بوده که ارادت زيادی به عکس دارم. واقعاً زيیاست!
دليل دوم هم برای گمراهی و تشويش اذهان شما در نگاه اول بود!!!

Posted by dordikesh at 02:46 AM | Comments (7)

October 19, 2003

يک روز سخت تبريزی

نمی‌دونم چرا هر از گاهی هوس خاطره نوسی می‌کنم (با اين که اعتقادی به اين کار در وبلاگ ندارم) ! قبلش بايد يک سری توضيحات پيرامون اين خاطره بدم.
خوب از همون اول که تبريز قبول شدم کلی برنامه داشتم که فعاليت‌های جانبی در کنار تحصيل داشته باشم. برای همين با اولين پيشنهاد يکی از دانشجوها که خيلی هم ازش شناخت نداشتم پذيرفتم که يک مغازه کامپيوتر راه بندازيم! سه نفر شديم و با اجاره يک مغازه در يک پاساژ وارد کار تجارت شديم. البته من قضيه رو به خانواده نگفتم و سرمايه کار رو از اندوخته‌های دوره کودکی پرداختم. خيلی کارها قرار بود انجام بديم. هر چند دو سه ماه بيش تر دوام پيدا نکرد ؛ آن هم به علت کم لطفی يکی از بچه و سوءاستفاده از اعتماد ما. ولی تجربه خوبی بود و کلی درس برام تو زندگی داشت. اين خاطره مربوط به يکی از چند مرتبه‌ايست که در اين مدت... . ( بهتره باقيش رو بخونين!!!)

يکی از روزهای فصل بهار بود که من با يکی از شرکا (البته نه اون خائن) تصميم گرفتيم کلاس بعد از ظهر رو بی‌خيال بشيم و بريم مغازه رو باز کنيم . اين کار رو کرديم و تو مغازه مشغول انجام سفارش‌های ملت بوديم. خوب ما هر کاری انجام می‌داديم که تا مغازه پا بگيره. از رايت CDهای غير مجاز تا برنامه نويسی کامپيوتر و حتی جعل سند!!!!! مردی حول و حوش چهل و پنج سال با کت و شلوار و ريش پرفسوری و خيلی تميز و مرتب وارد مغازه شد. اول شروع کرد به ترکی صحبت کردن و اسم اون شريکمون که ترک بود رو آورد. بعد که گفتيم نمی‌فهميم خيلی روان شروع کرد به فارسی صحبت کردن! که:" آره شما رو يکی از دانشجوها معرفی کرده. من يک کلکسيون از شوهای خارجی دارم ( و اسم خيلی از گروه ها و خواننده‌های آمريکايی رو به درستی آورد) و هر جا نمی‌تونم از اين جور CDها رايت کنم. برای همين خواستم شما زحمتش رو بکشين. " من هم بلافاصله قبول کردم و شروع به رايت CDها که گفته بود مدونا و ... هست، شدم. در اين موقع من پشت کامپيوتر بودم و دوستم ايستاده بود و با دکور مغازه ور می‌رفت. اين آقا هم شروع کرد به صحبت کردن با ما. یه خورده از پسرش صحبت کرد که هم سن ماست و کلی برای خودش دختر بازی می‌کنه و با دخترای 5-6 سال بزرگ تر از خودش دوسته يا اينکه خودش که يه بار رفته بود شمال يه زنه روش آب ريخته بوده و به زور برده بودش تو خونه!!!!!! و يا فلان کفش رو برای پسرش دويست هزار تومن خريده و ... . منم ديدم بابا چه آدم باحاليه و تو اين فکر بودم که چه جوری برخورد کنم تا مشتری شه و باز هم اين طرفا بياد! واقعاً به نظرم آدم روشنی اومد و گلی باهاش بگو بخند راه انداخته بودم. در همين اثنا خواهش کرد که اگه مشکلی نيست تا کار CDها تموم بشه، به يه جا تلفن بزنه. من هم دو دستی تلفن رو تقديم کردم. به يه جا زنگ زد و شروع کرد به فارسی با يه بچه کوچيک صحبت کردن( از رو ناز دادنش حدس زدم) و منم تو حال خودم بودم. دوستم هم نمی دونم کی از مغازه رفته بود بيرون . جفتمون موبايل داشتيم. ديدم موبايلم داره زنگ می‌زنه. با تعجب ديدم دوستمه و با صدايی فوق ‌العاده لرزان می‌گه : [...] ، اين يارو زنگ زده 110 . من خودم دستش رو نگاه کردم. کرخت و منگ شدم و دنيا رو سرم خراب شد! داشتم ديونه می‌شدم. از طرفی بايد جلوی اين مرده خودم رو عادی جلوه می‌دادم . برای همين همينجور صدام داشت بلند تر می‌شد که نلرزه. از طرفی اين رفيق ما از بس ترسيده بود ترسش داشت به منم القا می شد. برای همن سريع قطع کردم تا يک فکری بکنم. اصلاً نمی‌تونستم تکون بخورم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. اولين حرفی که تو ذهنم اومد اين بود : يا من بايد خودم اوضاع رو کنترل کنم يا لحظه‌ من رو کنترل کنند! برای همين شايد سی ثانيه نشستم و به کارهايی که می‌تونستم انجام بدم فکر کردم. تصميم گرفتم هر چی مدرک از CD (که دست بر قضا اون روز همه تو مغازه بود) و ليست چيزهايی که داريم و رو خارج کنم. برای همين همون جور که يارو داشت صحبت می‌کرد همه CDها رو ريختم تو يه نايلون و با پررويی و جلوی چشمش بردم بيرون. حالا دوستم گم و گور شده بود تا بدم بهش و بقيه کارها رو انجام بدم. ديگه دست و پام داشت می‌لرزيد. به هر حال پيداش کردم و دو تايی يه جا قايمشون کردم. دوباره برگشتم و ديدم با کمال تعجب خيلی عصبانی داره ترکی صحبت می کنه. حاضر بودم هر چی دارم و ندارم بدم تا بفهمم داره چی می‌گه! تنها چيزی که می فهميدم اين بود که هی می‌گفت اينجا، اينجا. حالا مدرک فيزيکی وجود نداشت . فقط مونده بود هارد رو پاک کنم. جوری نشسته بود که کاملاً به مانيتور مشرف بود. رفتم رو صندلی لم دادم و با لذت هر چی فايل صوتی و تصويری بود رو پاک کردم! طرف هم با حرص نگاه می‌کرد. در همين مدت کارش هم انجام شد. خيلی تلاش کردم تا عادی باشم. برای همين حتی سعی کردم روی CD ها رو خوش خط بنويسم. بعد که تحويل دادم بهش ديدم هی داره صحبت می‌کنه و طول می‌ده. واقعاً داشتم تموم می‌شدم وقتی سر پول دادن هی گل‌واژه تفت می‌داد. من هم نامردی نکردم و منصفانه ازش يه پول گرفتم!!! ولی ديدم باز بيرون نمی‌ره. با صدايی که باز هم يه خورده اضطراب توش موج می‌زد گفتم جناب برام کار فوری پيش اومده لطفاً بفرماييد بيرون (شک نکنيد يارو فهميده منظور من گمشو بوده) ! وای که چه لذتی داشت وقتی داشتم در مغازه رو می بستم. و چه لذتی داشت که وقتی از مغازه با دوستم ( که لطف کرده بود تمام مدت دم در ايستاده بود که اگه 110 اومد بزنه به چاک و البته مرامی به من هم در مغازه (در دهان گرگ) زنگ بزنه) خيلی فاصله گرفتيم ديدم يه ماشين 110 داره به سمت مغازه می ره!

در هر حال قضيه به خير گذشت و ما از چندمين تلاش 110 برای مچ گيری رهيده بوديم. البته پر واضح هست که علتش خبرچينی مغازه‌های رقيب بود، چون خيلی زود داشتيم جا می‌افتاديم.(دفعات قبل يکی از مغازه ها خبر داد سريع بستيم و رفتيم يا يه بار همه جا رو گشتند مدرکی نيافتند). حالا جريمه نقدی بماند. تمام ترسم از بازداشت شدن در شهر غريب بود و البته کارت دانشجويی که در جيب داشتم. چون بلافاصله به دانشگاه ارجاع می‌شد و متقاعباً کميته انضباطی می شدم. ضمن اين که مجبور بودم به خانواده بگم که يواشکی به جای درس ، داشتم تجارت می‌کردم و ضايع می‌شد. يکی از آرزوهام اينه که اون آدم پست و بی‌شرف رو تو خيابون تبريز ببينم. دوست دارم ازش بپرسم آخه اين کار چه فايده‌ای برای تو داره؟ (حالا ما که برای پول مغازه رو راه ننداخته بوديم) ولی آخه نون مردم رو بريدن چه کاريه تو انجام می‌دی؟؟ خلاصه دوست دارم فقط ببينمش. بعيد می‌دونم قيافش يادم بره. اون دوست خودم که پول ها رو بالا کشيد رو شايد فراموش کنم ولی اين آدم رو نه. به جای حمايت از سه تا جوون که با دست خالی اين جرأت رو به خرج دادند که يه مغازه اداره کنند ميان چه کارها که به نام ا دفاع از اسلام و ... نمی‌کنن!!!!
خدايشان ببخشاد!!!

نکته : يک وقت فکر نکنين انتقادهايی که از تبريز و تبريزی و خلاصه ترک جماعت می کنم به خاطر اين قضيه هست. من از اين قضيه صرفاً درس گرفتم . چون اشتباهات زيادی مرتکب شدم. پس از همشون ممنونم! و به تبريزی ها خيلی علاقه‌مندم چون با کارهاشون من رو خيلی شاد می کنند D:P: !!!!

Posted by dordikesh at 02:36 AM | Comments (6)

October 16, 2003

قدرت ذهن

شکوفايی مغزی
بحث قدرت ذهن از جمله زمينه‌هايست که شديداً به آن علاقه‌مند هستم و شناخت و در صورت توانايی به کارگيری آن را لازمه موفقيت می‌دانم! در ساده‌ترين بيان می‌توانم بگويم بيان اهميت آگاهی از اين قضيه در اين جمله هست : يا لحظه‌های زندگی ما را کنترل می‌کنند يا ما آن را به طور دلخواه پيش‌ می‌بريم! قصد ان را ندارم مثل اين کتاب‌های موفقيت و حوشبختی و ... آن را توصيف کنم وليکن چون چند ساليست با آن سر و کله می‌زنم و تجربياتی کسب کردم بدم نمياد آن ها را بيان کنم!

قبل از هر چيز بد نمی‌دانم که به طور شهودی و تحربی آن را اثبات کنم.روش اثباتم بر می‌گردد به دروغ و مزحرفی به نام شانس! بسيار ديده‌ايد و شنيده‌ايد که فلان کس خوش شانس و يا بد شانس است . بهمان کس به آهن دست بزند طلا می شود يا ديگری دريا هم برود بايد با خود آفتابه ببرد. خوب هيچ تا به حال از خود پرسيده‌ايد که چرا وقتی که سرحال و شاداب هستيد خوش شانسی پشت سر هم رخ می‌دهد و يا وقتی که واقعاً دچار يأس و دلسردی هستيد بدشانسی پشت سر هم می‌آيد و تمام هم نمی‌شود؟ و يا چرا افرادی که شاگرد اول و ممتاز هستند اگر از پنج سوال تمرينی يک سوال را بخوانند همان در امتحان می‌آيد و افراد تنبل اگر چهار تا بخوانند همان يکی که نخوانده‌اند سوال می‌آيد. يا هر وقت که اخطارهای پدر و مادر خود را ناديده می‌گيرد(با لج بازی و بی عقلانه) از آن ضربه می خوريد!؟! خوب اين گونه مسائل چگونه می‌تواند توجيه شود و ماهيت اين قضايا جز نيرويی که توانايی تغيير اوضاع را داشته باشد چه می‌تواند باشد؟

خلاصه قدرت ذهن در واقع ماهيتيست که ما به طور آگاهانه يا غيرآگاهانه از آن استفاده می‌کنيم. البته شنيده‌ام کلاس‌های آموزشی به نام خودشناسی برای آن داير است. روايت‌هايی هست که شمس تبريزی قادر به ايستادن بر روی آب بود (با توکل به شخصی و در واقع نيمه آگاهانه استفاده از قدرت ذهن). خود آنتونی رابينز که من خيلی از اين بحث‌ها را مديون نوشته‌ها و عقايدش هستم، در همايش‌هايی که برگزار می‌کنددر اولين جلسه!! با صحبت‌هايی که می‌کند شرکت‌کنندگان را قادر می‌سازد که با پای برهنه بر روی آتش راه بروند. يا حتماً شنيده‌ايد که افرادی که در زمينه‌های يوگا و تمرکز ذهن و ... کار می‌کنند بعد از مدتی تمرين و ممارست [طولانی] قادر به نشستن روی هوا هستند. نمی‌دانم علی حاج‌اکبری که با انرژی درمانی بيماران را شفا می‌دهد را می‌شناسيد يا نه؟ خودم ديده‌ام که با قدرت و تمرکز ذهن توانسته قاشقی را کج کند.هنوزم که هنوز است افراد زيادی در دهات و روستاها پيدا می‌شوند که معروفند به غيب گويی! و بسيارند افرادی که اگر چيزی از وسايلشان دزديده شود به پيش اين افراد می‌روند و در کمال شگفتی در صددرصد موارد دزد را يافته‌اند!!!!! خوب اين فدرت ذهن است. شکی در آن نيست. اما مرزی وجود دارد بين قدرت ذهن و رسيدن به نوعی غرور کاذب يا غره شدن! چرا که قدرتی که اين نيرو به انسان می‌دهد می‌تواند آدمی را از ياد خدا غافل کند. همواره اين گونه افراد خصلت‌هايی ناپاک و غير انسانی کسب کرده‌اند و بعد از کلی آزار و اذيت مردم فنا شده‌اند. اگر اعتقاد داشته باشيد بحث جالبی خواهد بود ؛ در صورتی که گمراه نشويد . در هر حال هر کسی در اين کار استعدادی دارد. بعضی‌ها که افراد قدرتمندی هستند به آن اشراف دارند . بعضی‌ها که موفقند به طور ناآگاهانه از آن استفاده می‌کنند و الباقی به هر دليل از آن به دورند!!

همان طور که گفتم ما به طور آگاهانه يا غير آگاهانه از اين نيرو استفاده می‌کنيم. حتماً اين گفته را شنيده‌ايد که اگر به سنگ هم ايمان داشته باشيد به شما کمک می‌کند . خوب حالا به راحتی می‌توان بسياری از مسائل را روشن کرد.
هميشه برای خود من سوال بود که چگونه افراد مرده! امثال امامان و امام‌زاده‌ها توانايی شفا دادن را دارند. مثلاً امام‌زاده‌ای که فقط برای کسب در‌آمد آخوندها و برای بازکردن دکان در فلان روستا احداث شده‌است می‌بينيم که حداقل سابقه شفای يک بيمار را داشته است!!؟؟! آن امامزاده در واقع توانايی هيچ‌کاری ندارد. بلکه اين خود مردم هستند که با اعتقاد و ايمانشان( استفاده ناآگاهانه از قدرت ذهن) توانسته‌اند بر مشکلات فائق آيند. توکل‌های موفقيت آميز به امامان که بسياری از شيعيان با شگفتی از آن تعريف می‌کنند نيز همين گونه است!

بگذاريد کمی حرف‌های نزديک به شرک‌ بزنم؛ البته کاملاً معتقدانه!! ببينيد وقتی خيلی‌ها قصد و اراده رسيدن به هدفی را دارند بعد از تصميم‌گيری‌هايی ، به خداوند توکل میکنند! خوب به واسطه اين اعتقادی که به او دارند با خود می‌گويند من تلاشم را کردم و خدا هم ياور من است. باز هم به طور ناآگاهانه از اين قدرت استفاده می‌کنند چرا که برای درست‌ شدن کار ، ذهن شرايط را به گونه‌ای مطلوب پيش می‌برد وبه هدف می‌رساند. حتی من فکر می‌کنم رمز تمام معجزاتی که از پيامبران نقل شده‌است همين قدرت ذهن باشد. چرا که فکر می‌کنم ذهن توانايی انجام هر کاری را دارد.
البته من اصلاً نمی‌گويم که کسی در کارها از خدا کمک نخواهد. چون استفاده از اين قدرت به طور آگاهانه کار هر کسی نيست!! ضمن اين که اعتقاد به خدا برای کسانی که واقعاً آگاهانه استفاده می‌کنند هم لازم است. چرا که هر چه باشد انسان هستند و ممکن است در لجظه نااميدی کامل، خداوند به فريادشان برسد!! پس رمز موفقيت اسفاده تؤامان این دو است!

خود من واقعاً از خرافات و اين حرف‌ها بيزارم ولی جالب اين‌جاست که اين مورد هم قابل توجيه است. چرا که اگر اعتقاد به آن داشته باشيد که نعل اسب خوش شانسی می‌آورد، همين اعتقاد شما ( و با استفاده ناآگاهانه از قدرت ذهن) مسائل را به اين سمت پيش می‌آورد و همين مورد مثلاً در مورد عدد نحس (دوست داشتنی) سيزده برقرار است. در يک کلام می‌توان گفت اگر به خرافه اعتقاد داريد از آن تبعيت کنيد يا با قدرت ذهن با آن مقابله !
يک مثال ديگر بزنم . يک اصل روانشناسی هست که می‌گويد اگر در انجام عملی فلان لباس رو پوشيده‌ بوديد يا قبلش فلان کار کرده‌ بوديد و به موفقيت رسيده بوديد، در صورت انجام دوباره و برای کسب موفقيت دوباره، بد نيست همه آن‌ها را تکرار کنيد. خوب بعضی‌ها اين را خرافات می‌دانند در حالی که پايه و اساس همه اين‌ها قدرت ذهن است و بس! البته حتماً فيلم‌هايی ديده‌ايد يک نفر با پوشيدن يک لباس قدرت مضاعف کسب می‌کند و بعد می فهمد که آن خاصيتی نداشته و همه آن‌ها از وجود خودش بوده است!

مورد ديگر فلسفه چشم زدن يا خوردن هست چيزی که در جامعه به خاطر اشاعه خصلت حسادت و تنگ‌نظری به وفور يافت می‌شود. وقتی فرد حسادت ورزيد و در ذهن خود اعلام کرد که طاقت ديدن موفقيت يا خوشبختی کسی را ندارد، آن امواج منفی را برای ضربه زدن شخص می‌فرستد. البته کسانی که معروفند به سق سياه و ... حکماً قدرت ذهن زيادی دارند که در راه نامطلوب به کار می‌گيرند!

خوب در مورد چگونگی استفاده از اين قدرت خود من تلاش‌های بسياری کرده‌ام (بدون آموزش) . بعد از کلی اصرار و ابرام در زمينه کسب آگاهی و توجيه تمام مسائل روزمره به اين وسيله توانايی بسيار کوچکی پيدا کرده‌ام! دوست هم‌خانه‌ای دارم که خود را بد شانس می‌داند و واقعاً هم بد شانسی گريبان‌گيرش است. وقتی در انتهای شب ياد عنصری به نام شام می‌افتيم ولی نان يافت نمی‌شود دست به دامن سکه می‌شويم ؛ که چه کسی نان را تهيه کند. با توجه به افکار منفی که در ذهن او وجود دارد در اين جور مواقع من تنها تلاشی که می‌کنم فکر نکردن به نتيجه سکه ‌اندازيست.؛ چرا که فکر منفی او کارش را می‌کند! بعذ از دو سال زندگی با هم در اين جور صحنه‌ها ‌می‌گويد:"بيا سکه بندازيم من برم نون بخرم!!". خوب اين اولين تجربه بود. شما هم حتماً می‌توانيد. البته در خيلی مواقع نتيجه معکوس می‌دهد! در مسابقه‌ی بسکتبالی که چند وقت پيش داشتم سعی کردم با قدرت ذهن پرتاب‌های شوتم را تبديل به گل کنم! جالب اينجا بود که در بازی دوازده شوت پنالتی نصيبم شد که صددرصد موارد تبديل به گل نشد!!!!!

اين که دقيقاً چگونه می‌توان به اين قدرت رسيد، را دقيقاً نمی‌دانم . اما تا حدود زيادی مطمئن هستم که چيزهايی مثل سختی کشيدن و رياضت و مبارزه با نفس و در يک کلام آزادگی روحی، انسان را به اين سمت پيش می‌یرد. اين را می‌دانم ولی نمی‌توانم گامی بردارم. چرا که بيش از آن که بايد در ماديات اين دنيا دل بسته‌ام و همواره نوعی مقاومت برای راحت طلبی در وجودم علی‌رغم ميلم وجود دارد! اميدوارم همه بتوانيم از پس اين ذات نامطلوب برآييم!

شاهد : امروز تصميم داشتم هر جور شده اين مطلب را بنويسم . صبح کمی دير از خواب بيدار شدم. از مسير خانه تا دانشگاه حداقل دو-سه کورس تاکسی بايد عوض می‌کردم و تازه در بهترين شرايط مثل خلوت بودن و ... نيم ساعت راه بود. در حالی که من نيم ساعت مانده تازه بيدار شده بودم! نمی‌دانم چی شد آن موقع صبح با خودم فکر کردم حداقل به خاطر نوشتن اين متن و اثبات آن به خودم هر گونه که شده اواع را کنترل کنم و سر ساعت به دانشگاه برسم. شايد باورتان نشود تاکسی‌ای به تورم خورد که راهش کاملاً با مسير من یکی بود. تازه آن قدر با سرعت می‌رفت که با اون شلوغی صبح چند نوبت واقعاً داشت تصادف می‌کرد!!!! در حالی که اگر يک دقيقه ديرتر می‌رسيدم سرويس را از دست می‌دادم، رسيدم!!!!

Posted by dordikesh at 11:09 PM | Comments (7)

October 14, 2003

بدون شرح!

خيانت های عصر جديد

فقط می‌تونم اظهار اميدواری کنم برای کسی پيش نياد!

Posted by dordikesh at 12:50 AM | Comments (14)

تاکسی سواری

ماشينی در تبريز
امروز به اين نتيجه رسيدم عبور و مرور با وسايلی امثال تاکسی در ايران کار خيلی آسونی نيست. ضمن احترام به صنف تاکسيرانان و مسافرکشان و اعتراف به اين که اون قدر که زحمت می‌کشند پول در نميارند ، بايد بگم بعضی‌هاشون واقعاً .. .

اصولاً در ايران جای آقايون به خصوص اگر جوان باشند در قسمت جلوست. هر چند خيلی آسون نيست که سه نفر آدم بزرگ اون جلو بشينند ولی خوب ديگه ما عادت کرديم. نکته بغرنج ماجرا وقتيه که يکی از آقايون کمی رايحه دل‌انگيز از خود بروز بده.
چشتون روز بد نبينه. امروز در جوار جناب راننده نشسته بودم. هنوز ماشين راه نيفتاده شروع کرده به هزار جور ورد و دعا خوندن. همه جور اسمی شنيدم غير از اسمی تو مايه‌های خدا ! من همين جور تو فکر بودم که ديدم سر ميدون يه خلاف عظيم کرد. احتمالاً دعا می‌خوند که خلاف‌هاشون پليس نبينه و جريمه نکنه! خلاصه کم‌کم متوجه شدم که جناب راننده معطر به آخرين مدل‌های عطر عرق زير بغل هستند اون هم ار نوع خنکش!! ضمن اين که اصلاً يادم نمياد در طول راه چند بار تونستم نفس بکشم فقط دعا می‌کردم جاده مستقيم باشه و ايشون مجبور به حرکت دست ( به خصوص به طرف چپ) نباشه تا با دميده شدن باد به برخی نواحی من رو به بيهوشی بنهم!!

تو شهر تبريز من هميشه سعی می‌کنم لو نره که من ترک نيستم چون معمولاً در اون صورت بايد کمی پول بيشتری بپردازم!!! در هر حال اگر هم لو بره در نود در صد موارد ازم می‌پرسند بچه تهرانی؟!؟! وقتی می‌گم نه فلان جا می‌گن : اِه من چند روز پيش اون جا بودم يا بهترين دوستم اون طرفاست يا خدمت اونجا بودم يا يه چيزی تو اين مايه ها! وبحث رو باز می‌کنن و بقيه حرف‌هاشون (خالی‌بندی‌های جوگيرانه) رو می‌زنن. امروز يه بنده خدا ديگه به ما گير داد. اين چون جوون بود پس از سوال فوق پرسيد چی می‌خونی. وقتی گفتم، با کمال تعجب ديدم می‌گه آره من هم اين گرايش امتحان دادم ولی قبول نشدم!!!؟؟!؟! خلاصه نيم ساعت تمام به تکلف باهاش گفتگو کردم و در برابر خاطره‌های دوران خدمتش با همشهری بنده الکی به‌به و چه‌چه می‌کردم که دلش خوش باشه . وقتی رسيديم به مقصد چون پول خرد نداشتم يه چيز تو مايه‌های دوبرابر پول روبهش دادم. بعد از کلی فيلم بازی کردن و تعارف‌های ايرانی‌مآبانه پول رو گرفت و يه بوق زد و رفت و من هم روم نشد چيزی بهش بگم!! يعنی همون بريدن سر با پنبه !!
معمولاً سعی می‌کنم به جنبه مثبت نگاه کنم (البته به افراد و نه افعالشون) یعنی از کسی بدم نياد. به اين بنده خدا هم اين جوری نگاه می‌کنم که برعکس بقيه تاکسی‌های تبريز نه حميرا گذاشته بود، نه هايده، نه معين، نه جواد يساری و نه آهنگ‌های ترکی‌ استانبولی! بلکه ابی گذاشته اون هم آلبوم جديد!

مخلص کلام اين که وقتی سوار تاکسی به خصوص از نوع شخصی می‌شم هر هفته يه دور کل خلاف‌های ممکن در رانندگی رو دوره می‌کنم. آخه يکی نيست بهشون بگه بابا، ماشين وسط جاده‌ی اصلی و پر تردد خراب شد بزن کنار درستش کن؛ نه همون وسط!!!!! به قول حسنی من با تو هم مخالفم!!!!!!!!

به اميد فرهنگ بالاتر مردممون!

Posted by dordikesh at 12:37 AM | Comments (2)

اغتشاشات ذهنی

دلم می‌خواد سرم رو بکوبم به ديوار. خدايا چی کار بايد بکنم!!!! قبلاً درباره‌ی يه نفر توضيح دادم و جکايت‌هايی که بر ما رفته بود!!! بعد از کش و قوس های فراوان الان به من نامه داده و از من درخواست کمک کرده. از يه طرف می‌ترسم يه خرده بهش رو بدم و از طرف ديگه هم دلم می‌سوزه و هم احساس مسئوليت می‌کنم ! يه سری مسائل رو از من پرسيده که من خودم هم توش مشکل دارم. نمی دونم. دارم ديوانه می‌شم . اينم از اون آزمايش هايست که آدم بايد هر جوری هست پسش بده! باور کنين وقتی موقعيت های زندگيش رو توضيح می ده و اين که چه مشکلاتی داره و نهايت آرزوهاش چه چيزهايست اصلاً اوضاعم بهم می ريزه!!!!!!! وای من چی کار بايد بکنم!!!! من تا دو سه روز تعطيلم!! بايد فکر کنم! همين! برام دعا کنين که بتونم کاری براش بکنم و براش دعا کنين! چون حرف من براش حجته و از من خواسته راه زندگيش رو تعيين کنم! يکی بياد راه من رو تعيين کنه!!!!! لعنت بر ما که اين قدر نسبت به اطرافيانمون بی تفاوت شديم! اه دارم چرت و پرت می نویسم! فعلاً با اجازه!

Posted by dordikesh at 12:27 AM

October 10, 2003

تقديم به جامعه فيمينيستی!

برای فيمينيست‌ها که صفا کنند
اگه دقت کرده باشين در جامعه وبلاگ‌شهر کم نيستند افرادی که دم از فمينيسم و امثالهم می‌زنن! راستش رو بخواين با غالبشون مشکل دارم. حالا می‌گم چرا!!

بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن‌ها خوبند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن‌ها بد نيستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند مردها بد هستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن‌ها از مردها بهترند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند مردها بهتر از زنان نيستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زنان از مردان کمتر نيستند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، تا بگويند زن و مرد برابرند ولی حقوق زنان رعايت نشده است.(تنها مورد معقول)
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون ديشب با شوهرانشان دعوا کرده‌اند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون از شوهرشان طلاق گرفته‌اند.( و صدالبته مقصر آن‌ها نبوده‌اند)
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون دوست پسرشان به آن ها خيانت کرده است!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، چون در ايام کودکی زياد اين را شنيده‌اند که دخترها پنيرند، دست بزنيد می‌ميرند!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، فقط برای فرستادن سيگنال عشق و دوستی (طبعاً عناصر ذکور و برای پاچه‌خاری يا همون [...] )
بعضی‌ها فيمينيست هستند، فقط برای اين که بگويند ما هم هستيم!
بعضی‌ها فيمينيست هستند، شايد چون اسمش قشنگ است يا احساس می‌کنند کلاس دارد!
بعضی‌ها اگر فيمينيست نباشند ، چه باشند!

چيزی که مسلمه اينه که هدف اين فيمينيستان اصلاً واحد و يکپارچه نيست! يعنی هر کدوم از ظن خودشان يار شده‌اند و قضيه رو لوث کرده اند. به شخصه فکر می‌کنم کسی که کباده‌ی فمينيسم می‌کشه قبول کرده که زنان برابر با مردان نيستند و حالا بايد جبران کنن! در حالی که فکر نکنم اين جوری باشه! حتی در جامعه مردسالار ما هم همواره احترام به زن بوده و هست. فکر نکنم بحث برتری اصلاً جالب باشه. به نظر من از جمله حرف‌هايی که در اين زمينه بايد زده باشه اينه که چرا رهبر انقلاب مردمی!!!! ما بايد کسی باشه که در دوران قبل از انقلاب سابقه مخالفت با حق رأی زنان رو داشته. اون موقع زنان کجا بوده‌اند؟! چرا اين افراد بايد جامعه‌ای به وجود بيارن که بسياری از زنان بی‌سرپرست مجبور به تن‌فروشی بشن؟!؟ و خيلی از اين چراهای ديگه! ولی می‌بينيم در اين وبلاگ‌ها که مثلاً بررسی می‌کنن که در گذشته زنان اين جوری بوده‌اند الان اون جوری شده‌اند ، پس زنده باد زن و مرگ بر مرد و ... و حرف‌های صدتايه‌غاز ديگه! جالب اينجاست که اين حرف‌ها رو می‌زنن بعد مستقيم يا غيرمستقيم می‌گن که وظيفه مرد هست که خرحمالی کنه و خرج خانواده رو بکشه و ... .
تنها پيشنهادی که می‌تونم بکنم اينه که اين افراد به جای کل انداختن برای اثبات برتری يکی از طرفين سعی کنن اون قدر به حساب بيان که وقتی می‌بينن در حق کسی اجحاف می‌شه قدرت دفاع ازش داشته باشن. نه که حرص بخورن و فمينيست بشن! خودشون بهتر زنان بزرگ تاريخ رو ميشناسن که به جای حرف، عمل کردند!

پی‌نوشت: خوب همين الان بهم خبر دادند شيرين عبادی جايزه صلح نوبل گرفت!! خوب مبارکه به خصوص برای فيمينيست‌ها!! (چه جالب که دقيقاً مصادف شد با نوشته فيمينيستی من!!! يه چيزی میگن: شاهد از غيب و ...!)هر چند خيلی عاليه ولی اميدوارم ايرانيان اعم از زن و مرد به زودی جايزه‌ نوبل غير از صلح رو بگيرن!

Posted by dordikesh at 07:40 PM | Comments (10)

October 09, 2003

SMS و بند و بساطش !

منت خدای راست که چت را آفريد و بعد وبلاگ را آفريد و خيلی قبل از آن SMS (سيستم پيغام کوتاه) را آفريده بود و ما غافل بوديم!! اصولاً من با دو تا وزارت‌خونه کشور خيلی مشکل دارم. يکيش وزارت نفت با اون قراردادهای ننگينشه، و يکی ديگه به خصوص وزارت پست و مخابراته؛ اون از پست که روی هر چی دزد رو کم کرده (اغلب مواقع هر گونه مجله خارجی که عضو بشين به برکت همين پست به دستتون نمی‌رسه!) و اين هم از اينترنت و سيستم SMS که ارائه می‌کنن و با دلی آرام و قلبی مطمئن مردم رو استثمار می‌کنن . اينترنتش که بماند ولی اين SMS ديگه خيلی يه جای آدم رو می‌سوزونه! حتماً می دونين که هر پيغامی که به صورت SMS می‌فرستين سه پالس ميندازه. با توجه به اين که هر پالس حدوداً چهار تومن هست می‌شه هر کدوم بين دوازده تا پانزده تومن. حالا کار نداريم که همه جای دنيا اين سيستم رو مجانی ارانه می‌کنه!


سوالی که هست اينه که ديگه چرا مخابرات ماهی هزار تومن بايد بگيره ( حالا يا دو ماه اول يا در کمال پررويی هميشه)؟؟!؟ و چرا با وقاحت تمام تبليغات ناخواسته(بخوانيد همون spam) بفرسته (تبريک سالگرد فلان چيز و تولد فلان کس و همين امروز فردا تبريک نيمه شعبان!). تو همين اينترنت معمولاً جاهايی که فضای مجانی می‌گيرين يه تبليغ اون بالاش ميذارن ولی اگه پول بدی ديگه از اين غلط‌ها نمی‌کنن. حالا اين ها هم پول می‌گيرن و هم تبليغشون رو می کنن. من نمی‌دونم اين مخابرات از جون مردم چی می‌خواد!؟ چرا کسی اعتراضی نمی‌کنه؟ اين ها رو ول کنی روزی صدتا تبليغ می‌فرستن. چه می‌دونم موتور سيکلت فلان و موتورسيکلت بهمان ... .


از اين ها گذشته بايد حق داد که اين SMS هم دنيايی داره! با توجه به اين که من ايرانی هستم اولين کاربرد اين سيستم که به ذهنم خطور کرد تقلب در امتحانات بود به خصوص از نوع تستيش!! D: در همين امتحانات معوقه شهريور خواستيم با تنی چند از بچه ها اين سيستم رو پياده کنيم! کلاً سيستم ارسال SMS هم اين جوريه که اول ميره به نزديک‌ترين مرکز مخابرات و تو نوبت می‌مونه تا به شخص مورد نظر ارسال بشه (اگه در دسترس باشه)! اون روز از شانس ما حالا يا به علت خرابی مرکز يا ترافيک شبکه پيغام‌ها فرستاده نمی‌شد. و باز هم اين مخابرات بود که حال گيری کرد و نشد که ما تقلب مدرن بکنيم. البته باز هم دست به دامن همون سيستم‌های سنتی شديم! ولی مشخصاً قابل اعتماد نيست!


 يکی از چيزهای جالب اين سيستم قابليت ارسال تصويره ( مثل attach در ارسال e-mail ) . ولی باز يه بدی هست که مثلا سيستم عکس نوکيا به زيمنس نمی‌خوره. يا سامسونگ اصلاً عکس از هيچ کدوم نمی‌گيره. ولی نوکيا با بعضی از مدل‌های سونی-اريکسون عکس ها رو به راحتی تبادل می‌کنن ( هم بالای 18 سال و هم زير 18 سال!!!). راستی در به در برنامه‌ای هستم که عکس‌های کامپيوتر رو به فرمت موبايل‌ها تغيير می‌ده! هر چی هم تو اينترنت گشتم يافت نشد کسی سراغ نداره؟!؟! منفعت ديگه SMS اينه که خيلی افراد بيکار پيدا می‌شن که هی برات جمله‌های چرت و پرت و گهگداری جالب می‌فرستن! بعضی‌هاشون واقعاً جالبه. اين آدم‌های بيکار سايت‌هايی هم برای اين کار درست کردن. اينجا می‌تونين جک‌های مخصوص SMS پيدا کنين که خودش طبقه بندی هم کرده مثلاً بالای 18 سال، عشقی،Funny (جک غير Funny هم مگه داريم؟!!) و از نوع Greeting و ... .


يه عيب ديگه هم داره اين SMS و اونم زحمت تايپ هست! برای افراد گشاد دو راه هست. يکی اين که يه خورده پول خرج کنن . موبايل هايی مدل بالا بخرن که يه چيز تو مايه های ويندوز داشته باشه. مثل سونی- اريکسون يا زيمنس که يه چيز مثل stick دارن و می‌شه يک کيبرد روی صفحه آورد و با اون تندتند تايپ کرد! يا اين که برای بچه باکلاس‌ها ( بخوانيد مهندسان D: ) می شه با استفاده از Notebook و موبايل مجهز به مادون قرمز (Infra Red ) و برنامه SMS Sender که مايکروسافت داده بيرون با کامپيوتر بنويسن و با موبايل به عنوان نوعی مودم بفرستن. توضيحاتش اينجا هست! رويهم رفته بايد اعتراف کنم اين SMS واقعاً نفس بيد!

Posted by dordikesh at 10:48 PM | Comments (5)

مناظره شاعرانه!!

پيش گفتار : حتماً برای شما هم روزانه کلی e-mail مياد که بعد از ده بيست فوروارد تازه به دست شما می‌رسه که معلوم نيست نويسنده و يا طراحش کيست. در هر حال مطلب زير همين جوری به دستم رسيده که ازش خيلی خوشم اومد ( هر چند تيکه آخرش يه نمه لوسه!). تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد!!

حافظ
اگـر آن تـــرک شــيــرازی بــه دســت آرد دل مـا را
بــه خـال هـنـدویــش بخـشـم سمرقـنـد و بخارا را

پاسخ صائب تبریزی
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مــا را
بــه خــال هنــدویـش بخـشم سـر و دسـت و تـن و پــا را
هر آنکس چيز می بــخــشد، ز مال خـويـش می بخشـد
نـه چـون حـافظ کـه مـی بــخشــد ســمرقـند و بـخـارا را

پاسخ شهریار
اگـــر آن تــرک شــيـــــرازی بــــه دســـــت آرد دل مــــا را
بــــه خـــال هــنــدویــش بــخشــم تــمـــام روح و اجزا را
هـر آنـکـس چيز می بــخــشــد، بـسان مــرد می بخشد
نــه چـون صائـب کــه می بخشد سر و دست و تن و پا را
ســـر و دســـت و تن و پـــا را بـــه خاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شــيــرازی کــه بـــرده جـــملـه دلها را


پاسخ عصبانی مزاج
اگــــر آن تــــرک شــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مـــا را
دهــانــش ســرويــس خـواهم کرد ، که برگرداند دل ما را

Posted by dordikesh at 01:47 AM | Comments (7)

October 06, 2003

مازوخيسم (خود آزاری) مثبت

اصولاً لغت مازوخيسم اطلاق به خودآزاری فيزيکی می‌شه. نوعی بيماری روانی قرن بيستمی که مثلاً طرف وقتی می‌بينه داره ازش خون می‌ره خوشش مياد و امثال اين‌ها. ولی منظور من خودآزاری روحيست و نه فيزيکی! منظورم همون چيزيه که معروف شده به مبارزه با نفس يا رياضت يا همون سحتی دادن به خود. يعنی بخواهی و بتوانی کاری را انجام بدهی و ندهی! قبل از اين که به منفعت‌های اين عمل بپردازم ، می‌خوام يه داستانی رو بگم:

می‌گن در زمان‌ یکی از بزرگان و عارفان مشهور*، فردی بود که شهره شده بود به اين که می‌تونه خيلی راحت پيش‌گويی کنه و افکار انسان‌ها رو بخونه و ... ( همون حس ششم خودمون) . خبر اين کارهاش به اين شخص می‌رسه و از اطرافيانش می‌خواد او رو ببينه. وقتی به خدمت اين در واقع بزرگ و عارف می‌رسه در برابر اين سوال که چگونه به اين قدرت رسيده می‌گه که من فقط مبارزه با نفس می‌کنم و هر چی دلم می‌خواد انجام نمی‌دم! همین! و البته در انتها می‌گه که من به خدا هم اعتقادی ندارم! اين يارو هم کلی با اين شخص بحث می‌کنه و در آخر فرد ايمان مياره و قرار می‌شه زين پس به اين کار ادامه بده ولی برای رضای خدا. چند وقتی می‌گذره و طرف می‌بينه که ديگه اون قدرت سابق رو نداره! مياد پيش همين استادش و می‌گه چرا اين جوری شد؟ اون هم می‌گه که اين کاری که تو انجام می‌دادی از کارهای سختيست که از هر کسی بر نمياد. قبل از ايمانت خدا اجر اين کار رو در همين دنيا می‌داد ولی حالا ميذاره برای اون دنيات!!!!!

اين رو گفتن که فقط گفته باشم اين مبارزه با نفس در واقع دو حالت داره. و يکی از منفعت‌هاش رو هم گفته باشم. اما الحق و الانصاف از اين کار سودهای‌ گوناگون ديدم. هيچی نباشه کمترين سودش تقويت اراده است. اين که آدم امکان انجام کاری رو داشته باشه ولی انجام نده کم چيزی نيست. به عنوان مثال از سخت‌ترين کارها به نظرم وقتيه که ساعت شش صبح يه روز زمستونی از خواب بيدار می‌شی و حاضری تمام زندگيت رو بدی که از شير آب گرم بياد بيرون ولی آب سرد رو باز کنی. يا اين که خوشمزه ترين غذا در نظرتون رو بذارن جلوتون ولی شما يا نخورين و يا به قدری کم بخورين که بيشتر تو کف بمونين. يا هفته‌ها و يا ماه‌ها منتظر يه عمل خاص و دوست داشتنی باشين و سر موعد اين کار رو انجام ندين. کم نيستند چيزايی که آدم بهشون علاقه داره ولی خيلی راحت می‌شه انجامش نداد( يا شايد هم سخت). اين‌ها حداقل فايده اين کاره : اينکه آدم ظرفيت بالايی در مواجهه با مشکلات، سختی‌ها ، کارهای ناهنجار اطرافيان ( که اين روزها کم نيست) پيدا می‌کنه؛ اينکه از حرص و آز می‌تونه دوری کنه و به نوعی سخاوت و قناع برسه؛ اراده قوی برای بر طرف کردن مشکلات پيدا ‌کنه! اينکه اگر کسی کار ناشايست کرد زود از کوره در نره؛ آينکه صبر آدم زياد بشه! اين که الکی عاشق نشه!!! ؛ اين که اگر نداشت حسرت نخوره ! حسادت نورزه و از هر گونه عقده به دور باشه! و .... .
مطمئنم باز هم هست. امتحانش يقيناً بدون ضرر خواهد بود!
اما در مورد خودم نصفه و نيمه اين ها رو تجربه کرد و رضايت خيلی زيادی دارم. البته بايد اعتراف کنم تمام سعيم رو کردم که حالت دوم باشه ! نمی‌دونم تا چه حد در اين کار موفق بودم چون اصلاً آسون نيست. پاره‌ای از اوقات واقعاً نمی‌شه چيزی رو که دم دست هست رو بی‌خيالش بشی! اوائل که به هم خونه‌ايم می‌گفتم اين کارهام رو، می‌گفت تو ديوانه ای. هر چند بعد از يکی دو سال يه کم به اين کار متقاعد شده ولی فکر کنم شما هم فکر کنين من ديونه‌ام. مهم نيست! ولی باور کنين آدم اگر حاضر نباشه به خودش سختی بده ، به نظر من نبايد هيچ هدف و آرزويی نه از خودش و نه از خدای خودش انتظار داشته باشه! اميدوارم روزی برسه که در جامعه مون با هر روش و دليلی اين همه افراد ضعيف النفس نبينيم!!
اين همه يه نقل قول به مضمون از يک بزرگ ديگر** :
قياس انسانی که در برابر سختی‌ها( چه اجباری و چه دل بخواهی) قرار می‌گيرد و کسی که در ناز و نعمت هست ، همچون درختی می‌ماند که در بيابان رشد کند و درختی که در باغ و با مراقبت باغبان رشد کند می‌باشد! درخت در بيابان به واسطه شرايط سخت پوست کلفتی خواهد داشت و به آسانی خم نخواهد شد ولی آن يکی با کمترين باد و باران خواهد شکست!

----------------------------
(*) راستش رو بخواين اون شخص کسی نيست جز همون [امام؟] جعفر صادق. دليل اين که همون جا نگفتم اينه که خودم نسبت به اين اسامی نوعی حساسیت دارم. ولی فکر نمی‌کنم منصفانه باشه بخوايم به خاطر رفتار آخوندها و امثالهم و دين ستيزی که در ما ايجاد شده شخصيتی بزرگ رو نا ديده بگيريم. هر چی باشه او استاد جابربن‌حيّان بود و او نيز استاد رازی کاشف الکل. از شوخی گذشته حداقل به خاطر الکل( گل گندم و غيره D:) و شراب هم که شده بد نيست احترامی براش قائل باشيم!

(**) اين گفته اگر اشتباه نکنم مال حضرت علی هست!

Posted by dordikesh at 11:58 PM | Comments (4)

October 05, 2003

فريدون فروغی

فريدون فروغی
به قول تبريزی‌ها امروز سالروز روز فوت فريدون فروغيست. مثل بعضی‌ها کشته مرده‌اش نيستم وليکن با بعضی از آهنگ‌هاش واقعاً حال می‌کنم و با صدای سرشار از احساسش زندگی! يکی از محبوب‌ترين آهنگ‌هايش در نظرم اونه که می‌گه : "دو تا چشم سياه داری، دوتا موی رها داری، ... " . در هر حال يادش گرامی باد هم به خاطر هنر و سبک خاصش و هم به خاطر خلق و خويش که به خاطر اعتقاداتش هر چيزی را زير پا نگذاشت !
راستی وبلاگی هست با عنوان عکس‌های فريدون فروغی که می‌تونين چند تا عکس ازش ببينين! اين هم وبلاگی که اصلاً در مورد فريدون فروغی می‌نويسه! فقط نمی دونم چرا اسمش باتی‌گل هست!!!

Posted by dordikesh at 07:43 PM | Comments (9)

October 02, 2003

نقدی کوتاه بر شيعگری نوشته احمد کسروی

قبل از هر چيز لازم می‌دانم يک نکته طنز را نقل کنم. می‌گويند قيامت فرا می‌رسد و خداوند طی حکمی دستور می‌دهد که تمام مسلمانان به بهشت بروند و بقيه مردم به جهنم! و آنها را به حال خود رها می‌کنند. سال‌ها از آن زمان می‌گذرد و قرار می‌شود تا سری به آن‌ها بزنند و ببينند که اوضاعشان چگونه است. وقتی به جهنم می‌روند می‌بينند که غير مسلمانان اعم از اروپائيان و آمريکائيان و ... به واسطه دانش خود توانسته اند جهنم را به محيط قابل زندگی کردن تبديل نمايند و مثلاً از آتش آنجا به عنوان سوخت و نيروی هسته‌ای استفاده کردند و کلی سيستم خنک کننده و امکانات رفاهی اعم از بزرگراه و شهر و ... زدند. خلاصه مشکلی در آن محيط برای زندگی نداشتند. گفتند حال سری به بهشت و مسلمانان بزنيم. وقتی وارد آنجا شدند ديدند که همه افراد آنجا مشغول جنگ با يکديگر با سلاح‌هايی همچون نيزه و تير و کمان هستند در حالی که لباس‌هايی از پوست حيوانات و برگ درختان دارند! کنجکاو می‌شوند و از آن‌ها می‌پرسند که اين جنگ برای چيست؟ می‌گويند : شما دخالت نکنيد. اين جنگ بين شيعه و سنی است!!!!!!! فکر نکنم نيازی به توضيح باشد، همه چيزش پر واضح است. می‌خواهم همان اول کلاً اين گونه بحث‌ها را نشانه جهالت و عدم شناخت راه واقعی خداشناسی اعلام کنم و نيز بگويم من در اين نوشته نمی‌خواهم بگويم شيعه و سنی، کدام بهتر است؛ همين! ضمن رد هرگونه تعلق خاطر به دين و مذهب حالا اين که نظرم نهاييم چيست، در انتها میگويم!! بايد اين نکته را نيز خاطر نشان کنم که مسئوليت هرگونه تغيير اعتقادات شما در هيچ دنيايی پذيرفته نمی‌شود !!! اول اعتراف می‌کنم لذت بردم از زير سوال بردن افکاری که بيست سال ملکه‌ی ذهنم کرده بودند . در واقع اين کتاب بيشتر از آن که در مورد مذهب شيعه باشد ( می‌تواند شامل کل اسلام باشد؛ البته نه اسلام واقعی بلکه تحريف شده فعلی) ، به تأثيرات آن در تاريخ ايران می‌پردازد البته بهتر بگويم تأثرات منفی آن! همواره کتاب‌های بينش اسلامی دوران تحصيل را با دقت می‌خواندم ولی در اکثر مواقع با اين که هم چون اکثر ايرانی ها شيعه زاده بودم ، قانع نمی شدم. يعنی از اين که در اين گونه کتاب‌ها يک طرفه قضاوت کرده‌اند، هيچ گاه از نظر منطقی به يقين نرسيدم. حتی يک بار اينجا شک خودم را به نوعی ابراز کرده بودم و کلی هم از جانب يک دوست فحش خوردم !!! اما کتاب ... !

خوب ترجيح می‌دهم اول به سراغ معدود ايرادات بروم :

(1) علی‌رغم اين که در جای جای کتاب نويسنده اظهار می‌کند که گفته‌هايش بر پايه‌ی استدلالات منطقی هست بنابراين درست هم باید باشد ولی در خيلی از مواقع آشکارا می‌شود ضعف منطق را ديد. مثلاً هنگامی که می‌خواست وجود يک نجات دهنده به نام مهدی را انکار کند می گويد که خود شيعيان می‌گويند که وجود او در زمان غيبت هم چون خورشيد پشت ابر است. بعد با توجيح اين که خورشيد مدت زيادی پشت ابر نمی‌ماند به اين نتيجه می‌رسد که بله مهدی هم نمی تواند اين همه مدت غايب باشد. خوب همگان می دانند که در مثل مناقشه نيست!!! هر چند اين يکی از چند دليلش بود.

(2) بسياری از استدلالات هم از جانب شيعيان و هم از جانب سنی‌ها بر پايه يک روايت يا حديث و امثالهم هست. حالا اگر کليت آن حديث زير سوال برود کل استدلالات منتفيست! يکی از دلايل رد شيعه در اين کتاب ، بر يک حديث که در واقع از حضرت علی است، می باشد که درآن حضرت علی در نامه‌ای خطاب به معاويه حق خلافت را به کسی داده که از جانب انصار يا مهاجرين انتخاب شده است. و اين را چون در نهج البلاغه هم آمده است خيلی با تأکيد بيان می کرد. ولی به نظر من حضرت علی آن نامه را نوشته بود چون معاويه به گونه‌ای رفتار نمی کرد که شايسته خلافت وی باشد و او طبق عرف داشت به او گوشزد می‌کرد که من خليفه‌ام و نه تو؛ و يا چيزی در اين مايه ها. در هم‌چون نامه‌ای که معاويه از او پيروی نداشت، او که نمی‌توانست بگويد خليفه از اول هم من بودم و به نا حق ابوبکر انتخاب شد. چون باور عمومی بر آن بود، او ذکر کرد چون من را مهاجرين و انصار انتخاب کردند تو بايد از من پيروی نمايی!

(3)در مورد احمد کسروی بايد بگويم به طور مشخص به يک درک درستی از خدا و خداشناسی رسيده بود. اما اين گونه تحليلش را خيلی نپسنديدم. اگر کسی با چنين شناختی بخواهد از کارهايی که عامه مردم با سطح فکرهای متفاوت انجام می‌دهند ايراد بگيرد و آن را به دينی که آن‌ها دارند تعميم دهد یقيناً موفق خواهد بود که آن را بکوبد. که اين هم فکر کنم از انصاف به دور است. مثلاً من هم موافق بحث هايش در نکوهش زيارت (در ادامه خواهم گفت) هستم. ولی بايد قبول کرد خيلی از مردم به اين چيزها احتياج دارند. همگان آن قدر ظرفيت ندارند که مستقيماً با خدا ارتباط نزديک داشته باشند پس به واسطه هايی نياز دارند ، حال بخواهد مجازی باشد و يا حقيقی! ( البته اين قضيه از زاويه قدرت ذهن هم قابل بررسی است که در اين‌جا به همين موضوع پرداخته‌ام! ) در توضيح اين نکته بايد بگويم که از ديد عارفان و خداشناسان دو گونه شرک داريم. يکی جلّی و ديگری خفی! اولی همان باور عام هست . اما شرک خفی آنست که بگوييم که : اَه، چرا امروز باران آمد؟ خوب معلومست که کسی که چنين بينشی داشته باشد و از هر گونه شرکی به دور باشد که ديگران حتی نمی‌دانند چنين چيزی هم هست به راحتی می‌تواند از تک‌تک رفتار مردم ايراد بگيرد! من را ياد داستان موسی و شبان در مثنوی می‌اندازد.

(4) آن گونه که من برداشت کرده‌ام جناب نويسنده آدمی ميهن‌پرست هست. در طول کتاب احساس می‌کردم که او به اين نتيجه رسيده ( البته به درستی!) که بدبختی ايران از شيعه هست و می‌خواست هر گونه که هست آن را به اين علت و نه به خاطر ذاتش محکوم کند . هر چند اين ميهن‌پرستی خوب است ولی کمی به احساس قضاوت ناعادلانه دامن می‌زد!

(5) با توجه به اين که نويسنده مثال های فراوانی در وصف دوران خود که مصادف با مشروطه بود می زند مقداری از سخنانش تاريخ مصرف‌دار شده است. مثلاً در جايی در وصف شيعيان و به تبع آن کل ملت ايران اين گونه می گويد (صفحه 81 کتاب) :
" در پيش آنان گرفتاری آنست که می‌بينند بسياری از جوانان و ديگران پست باور شده‌اند و به روضه نمی‌روند و در آرزوی زيارت نمی‌باشند و به ملايان ارجی نمی‌گزارند. اينهاست که آنان گرفتاری شمارند و در اين باره يا در هر باره‌ی ديگری که گفتگو شود همان پاسخ گذشته را دهند."
خوب همه می‌دانيم که در جامعه فعلی ما جز اقليت که در واقع همان حکومتيان باشند کسی از اين افکار ندارد. و همه افراد از نوعی بی‌شعوری به ذی‌شعوری در مسائل رسيده‌اند .

اشکلات جزئی ديگری هم هست که در برابر محسناتش قابل چشم پوشی است. به قول حافظ:
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نـفی حکمت مکن از بـهـر دل عامـی چند

(1) اولين چيزی جالبی که جلب توجه می کند شناخت درستش از آخوندها يا همان ملاهاست. فکر کنم اين کتاب از سال 1340 به بعد نوشته شده‌است. اين که آن قدر زيبا از ملا ها به انسان های شکم پرست و راحت طلب ياد می‌کند بسيار جالب است. تمام نقش هايی را که هم در باب آن ها ياد می کند درست است. اين که چرا ملتی آن قدر مسخ شده باشند که علی رغم پيشينه ايشان دو دستی حکومت خود را تقديم هم چين افرادی کنند جالب است. البته در کتاب با تاکيد فراوان می گويد که آن ها هم چون امامان خود حکومت را نمی پذيرند. چون اين زندگی کارشکنانه در حکومت و کسب پول خمس و زکات و به تبع آن راحت طلبی را ترجيح می‌دهند! ولی ديديم که اين کار را بعد از انقلاب کردند. و البته به همان اندازه هم کارهای جالب کردند!! در زمان پادشاهان ما کشور گشايی عرضی داشتيم و در زمان آخوندها کشور گشايی حجمی . چرا که يک نکته تلخ هست که می گويد : " از ظريفی! ميپرسن: مساحت ايران چقدره؟ ميگه: 1648192 متر مكعب! ميگن: خنگ خدا، آخه چرا متر مكعب؟! ميگه: آخه بعد انقلاب به ارتفاع يك متر ريده شده توش! ". در هر حال فکر کنم اين آخرين باری باشد که ملتی از اين حماقت ها بکنند!
در ادامه در وصف آخوندها در صفحه 107 کتاب می گويد :
"بهر حال ايشان مردان بی‌دانشی هستند که از جهان و کارهای آن به اندازه‌ی کودک ده‌ساله آگاهی نمی‌دارند و چون مغزهاشان انباشته از فقه و حديث و بافندگی‌های دور و دراز اصول و فلسفه است، جايی برای دانش يا آگاهی باز نمی‌شد. در جهان اين همه تکان‌ها پيدا شده، دانش‌ها پديد آمده، ديگرگونی‌ها رخ داده، آنان يا ندانسته‌اند و يا دانسته نفهميده‌اند، و يا فهميده پروايی ننموده‌اند. در اين زمان می‌زيند و جهان را جز به چشم هزار و سيصدسال پيش نمی‌بينند!
بی‌دردانی‌اند که شش ماه درس خوانند که مقدمه واجب، واجب است يا نه؟ سی چهل سال سختی به خود دهند که روزی رسد و حجة‌الااسلام ناميده شوند. بزرگترين آرزوشان رسد بردن از پول هند و گرد آوردن مقلدانی از بازرگانان مقدس ايران می‌باشد!"

(2) اما خوب برويم سر اصل مطلب. مهمترين سوال و چالشی که در مذهب شيعه داشتم اين بود که چرا دوازده امام به طور متوالی بايد انتخاب شوند و همشان در معصوميت و عظمت آن قدر باشند که تنها پيامبرانی هم چون ابراهيم بدان مقام می رسند. به قول کتاب چگونه است که حضرت محمد بعد از چهل سال به پيامبری می رسد و تازه در اين مقام رفيع نيز بايد جبرئيل بر او وحی کند. ولی امامان از بدو تولد و بدون هيچ نيازی هم معصومند و هم عالمند و اصلاً بنا بر باوری خداوند جهان را به خاطر آن ها آفريده. خوب اين مسأله چالش را حادتر می‌کند!

(3) جالب ترين چيز آن بود که چرا جعفر صادق که بايد از اشتباه به دور باشد، پسرش اسماعيل را برای بعد از خودش انتخاب کند و بعد که مرد موسی کاظم را به امامت برگزيند و اين خود مسبب ايجاد فرقه اسماعيليه شود.

(4) اما غدير خم. راستش قبلاً تنها قسمتی که حق را به شيعيان می‌دادم همين قسمت بود. تا اين که فهميدم سنی ها بر اين باورند که در آن سفر حضرت علی متهم به روابط نامشروع شده بود و برای همين در آن گرمای هوا پيامبر اقدام به جمع کردن ملت و بقيه کارها کرد. چون در غير اين صورت هم چون اقدامی نامعقول می‌نمود! ولی خوب حرف حق همچون منقولات ديگر کتاب اين است که چرا اين چنين اتفاق مهمی در قرآن ذکر نشده است. و اگر منظور پيامبر که مورد پذيرش همگان بوده مبنی بر اين بوده که بعد از او حضرت علی بايد باشد چرا انصار و مهاجرين سرپيچی کردند. البته در رد ولايت حضرت علی ذکری از ماجرای کاغذ خواستن دم فوت حضرت محمد هم شده بود که من نديدم شيعيان به آن استناد کنند اصلاً از آن می‌گذرم!

(5) يکی از وقايعی که شيعيان در ايجاد بدبينی در مورد سه خليفه به آن استناد می‌کنند آن است که عُمر حضرت فاطمه را لای در نگه داشته و باعث کشته شدن بچه ای در شکم او به نام محسن شد. واقعاً استدلال جالب کرده در کتاب؛ بچه ای که به دنيا نيامده را از کجا می‌دانند که پسر است. و اصلاً بچه که به دنيا نيامده چرا بايد اسمش محسن باشد. برخی استدلال می‌کنند که حضرت محمد قبلاً خبر داده که به نظر من چندان معقول نمی‌نمايد. فقط اگر همچون کاری را عمر می‌کرد بعيد می‌دانم ديگز علی دختر خود ام‌کلثوم را به زنی به او می‌داد!!!!

(6) يکی از چيزهای دلچسبی که در کتاب بارها و بارها هم عنوان شد مربوط به روضه‌خوانی و زبان عربی بود. اين که در دين شيعه يا بهتر بگويم افکار آخوندهايش بهترين کار دنيا روضه خوانيست و انجام آن باعث بخشيده شدن تمامی گناهان می شود. به جای پرداختن به علم و دانش و آبادانی مملکت تمام وقت خود را به خواندن چيزهايی به عربی میکنند گويی زبان رسمی دستگاه خداوند عربيست!! واقعاً يکی از بزرگ‌ترين مشکلاتی که با انديشه‌های عتيقه‌ی اين آخوندها و پيروانشون دارم مربوط به محرم و اعمالشان می‌شود. از همان دوران بچگی برايم سوال بود که چرا فلان کس اين قدر تابلو و الکی گريه می‌کند. اصلاً اگر حسين اين کار را کرده ، چرا بايد گريه کرد؟ چرا از او تمجيد نمی‌کنند؟ چرا تا قبل مرگ او عزا می‌گيرند و بعدش هيج؟ چرا اين قدر سطحی به مساله نگاه می‌کنند و از کل واقعه کربلا فقط به عنوان تحريکی برای به گريه انداختن ملت استفاده می‌کنند؟
به قول کتاب اگر پدرشان بميرد دم از امام حسين می‌زنند، اگر برادر به ابوالفضل ، اگر بچه علی اکبر و ... . بعد هم می‌گويند هر که برای حسين و يارانش گريه کرد و يا حتی وانمود کرد که گريه کرده است تمام گناهانش پاک و به بهشت داخل می‌شود ؟!؟!؟!؟ همين است که می گويند ايرانيان افرادی غم پرست هستند!
جای جناب کسروی خالی تا ببيند در همين ايران در ايام تولد و ولادت ائمه!!!! هم به روضه خوانی می‌پردازند!

(7) نکته‌ی ديگر در باب مسأله زيارت هست. اين که گفتار فراوانی از امام و ... هست که بله نمی‌دانم هر که کربلا را زيارت نکرد به بهشت نمی‌رود. هر که فلان کس را زيارت کرد درهای بهشت به رويش باز می‌شود و ... . نکته جالب اين بود که کثرت اين گونه گفته ها تا به آنجاست که امر آن گونه بر انسان القا می‌شود که انسان هر گناهی که بخواهد می‌تواند انجام دهد و با يک زيارت تمام آن‌ها پاک می‌شود؛ مثل مسيحيان . در هر حال چنين آيينی که به جای سفارش به عدم گناه بگويد به زيارت برو و فلان چيز را به عربی بخوان واقعاً محل اشکال هست. خيلی هستند افرادی که به نان شب محتاجند ولی حاجيان و بازاريان حج رفتن‌های هر ساله را ترک نمی‌کنند!!!! کاش به جای ريختن اين همه پول در کيسه شيخان عرب اعم از عربستانی و عراقی به جيب خالی و مفلسانه مردم خودمان می‌ريختند؟

(8) مطلب ديگر در باب شفاعت امامان هست. اين که چنين شفاعت خواستن اين گونه به نظر می‌رسد که خداوند هم‌چون پادشاهی کينه جو هست که اگر کسی شفاعت نکند کسی شامل رحمت او نخواهد شد. خوب اين حرف را کاملاً قبول دارم اما مشکلی که هست اينست که باز افراد عادی نياز به واسطه در ذهنشان دارند و اين که بالکل به خاطر عداوت با آخوندها آن را نفی کرد کمی دور از ذهن می‌نمايد.

(9) يکی از بيشترين تاکيدهای کتاب بر اين بود که چرا شيعيان از مرده ها کمک می‌خواهند! و به نوعی آن‌ها را بت‌پرست می‌دانست که دنبال واسطه هستند چرا که قريش هم در صدر اسلام استدلالشان اين بود. خوب يه جورايی واقعاً به حق است!

(10) يکی از اشکالات واقعاً جدی برای شيعيان که ذکر شده اين است که با توجه به اعتقاداتشان مبنی بر ظهور نجات دهنده به نام مهدی از هر گونه فعاليت برای بهبود مملکت خويش گريزانند و همه چيز را به اميد او رها می‌کنند! در موارد جزئی همين وضعيت را با امامان و به قول معروف ائمه پياده می‌کنند. مثلاً در مواقعی که دچار مشکل شدند به جای انجام کاری در جهت رفع آن به نذر و نياز و دعا و توسل به آن‌ها می‌پردازند! جايی در کتاب ذکر می‌کند عده‌ای را ديده‌است که هنگامی که کشور در حال اشغال‌شدن بود به زيارت رفته بودند و هيچ توجه و اقدامی برای آن نمی‌کردند. خوب اين از بزرگ‌ترين مشکلات هست که گريبان