در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

September 30, 2003

مسئله آدم شدن!!

چه شروع دل‌انگيزی برای ترم جديد!!! ده روز اول رو کامل غيبت کردم ( باکمال افتخار!) روز اول که اومدم دانشگاه در اولين حضور افتخارآميز استاد نيومد. امروز هم (با کمال افتخارتر!!) کلاس ساعت ده و نيم رو خواب موندم!!! خوب سالی که نکوست از بهارش پيداست! چقدر تصميم داشتم که اين ترم آدم بشم. خوب سختی‌هايی که پايان شيرين داشته باشند زود از خاطر می‌روند. انگار نه انگار همين ديروز داشتم از امتحانات به علت درس نخواندن در طول ترم می‌ناليدم! اينجاست که می‌گن پينوکيو آدم شد من هنوز آدم نشدم!!!!!!
پی‌نوشت:
ولی خوب به قول سعدی:
دمی آب خوردن پس از بد سگال
بـه از عمر هفـتاد و هشتاد سال
(همون ماست مالی!)

Posted by dordikesh at 04:52 PM | Comments (4)

اولين عشق

عشق شامپانزه‌ای
بعد از اين که ديدم هر وبلاگی می‌ری يه بحثی در مورد عشق و مباحث مربوطه داره ، دلم رو زدم به دريا گفتم بذارما هم قاطی مرغا بشيم!!!
چند وقت پيش خبر ازدواج کسی رو بهم دادند که با شنيدنش کلی خوشحال شدم ، چون ارادت خيلی خاصی بهش دارم. راستش رو بخواين اين دختر خانوم اولين کسی بود که من خيلی جدی عاشقش شده بودم!!!! D:
نمی‌دونم اون موقع‌ها چند وقت بود که خواب و خوراک رو از من گرفته بود. خوبيش اين بود که تابستون بود و لطمات درسی برام به همراه نداشت! ولی عجب دوره‌ای بود. چه افکاری که به ذهنم خطور نمی‌کرد. آی که يادش بخير! شانس اصليم اين بود که اقدامی نکردم و همه چيز رو به آينده موکول کردم. در واقع روم نمی‌شد. همين تصميم باعث شد که به تدريج کمتر بهش فکر کنم. با گذشت زمان و برخوردهايی که بعدها از او ديدم با کمال تعجب ديدم چقدر از رفتار و اخلاقياتش بدم مياد و با اون چيزی که من فکر می‌کردم زمين تا آسمون فرق داره. برای همين خيلی به اين فکر کردم که چرا من اون قدر الکی و سر هيچ و پوچ (و البته مقتضيات دوران بلوغ) عاشقش شده بودم. واقعاً به طور جدی سعی کردم دليل اون عشق بچه‌گانه رو دريابم و اين که چرا من به ظواهر دل بسته بودم. خلاصه در نتيجه همين تفکرات بود که من يه خرده و خيلی کم عاقل و واقع بين شدم و اين مسأله برام مثل يک واکسن ضدعاشقی شد. چرا که بعد از اون تا حالا حس عشق نسبت به کسی رو تجربه نکردم در حالی که اين دل همون دله!!! جالب اينجاست که همين باعث شده هر کی رو می‌بينم به سبب همين تفکرات اصلاً توجهی بهش نمی‌کنم چون ممکنه اين هم تو زرد از آب دربياد. در نتيجه باز هم به خاطر پيروی از عقل از جانب دوستانم متهم به سنگ دلی تؤام با سخت سليقگی شدم!
علی‌ ایّ حال اميدوارم خوشبخت بشن و به پای هم پير؛ چرا که شنيدم سر يک قضيه عشق و عاشقی اين اردواجشون صورت گرفته! بازم ازش ممنونم!

نمی‌دونم چرا اين قدر خر شدم و اين مطلب رو نوشتم. جون حاجی کسی من رو نميشناسه که؟؟؟

شگفتا در سر ما شورش عشق جنونی بود، اما عاقلانه!

پی‌نوشت :
بايد اعتراف کنم از يک چيز خيلی بدم مياد. اونم اينه که کسی من رو با افرادی مقايسه کنه که من خودم در کل باهاشون مشکل دارم. برای همين اعتراف می کنم چند نظر داده شده در نوشته فوق، که کاملاً صادقانه و برای دل خودم نوشته بودم، خيلی برام جالب نبود !!! چون من با يک هدف ديگه اون رو نوشتم ولی نظرها جز در يکی دو مورد يه جور ديگه بود!!!
منظور من از اين که اون دختر با اون چيزی که من می‌خواستم فاصله داشت ، اين نبود که دختر بدی بود! من از اون تريپ اخلاقيات خوشم نميومد. هر چی من می‌خوام مطلب در اين مورد ننويسم که نگن يارو دوکون باز کرده نمی‌شه. بابا به خدا دختر خوبی بود و هست. تازه من اين قضيه رو نه به کسی گفته بودم و نه اصلاً صحبتی با خودش کرده بودم و اصلاً روحش هم از چنين احساسی خبر نداره. اين را هم اضافه کنم که بنده خيلی نزديک به گوشت بودم که هيچ دم دهنمم بود! من هم هميشه در زندگی سعی کردم از کسی بد نگم حالا دختر باشه يا پسر. همون طور هم که گفتم اصلاً دور عاشقی از اين دست را خط کشيده‌ام. خواهش می‌کنم پيش بينی اشتباه نفرمائيد. من زندگيم را از سر راه نياورده ام که سر اين چنين عاشقی که عاقبتش معلوم است از دست بدهم!!!!! از اين که می‌گن همه پسرها اين جورين که فلان و بهمان، برای من خيلی ثقيله ! چرا که برای اعتقاداتم و چيزهايی که مراعات می‌کنم دوستانم بهم ايراد هم می‌گيرن و حتی اتهام هايی هم می زنن. اون قدر آدم منطقی هستم که از سر احساسات عمل نکنم. وگرنه همين الانش هم کم نيستند افرادی که شايد ... اگر ... ممکن بود... .
لعنت بر پسرهای بی‌ظرفيتی که با اعمالشون همه ما را زير سوال بردند! هنوز هم قحطی اراده همراه با منطق نيست!
در هر حال ممنونم از اظهار نظر! وشرمنده از ... .

Posted by dordikesh at 01:36 AM | Comments (11)

September 28, 2003

نوشتن!!

تب اينترنت و چت و شايد هم وبلاگ!!!!!
نمی‌دونم چند درصد افرادی که وبلاگ می‌نويسن خاطره نويس بوده‌اند. من يکی سابقه نسبتاً خوبی ( از دوره راهنمايی) در نوشتن خاطره دارم. هميشه موقعی که دلم تنگ بود به دفترم پناه می‌آوردم. الکی هی می‌نوشتم. مثل الان که همین‌جور الکی و بدون فکر دارم می نويسم!!! الان هم که می‌خونمشون حسابی لذت می‌برم. واقعاً می‌بينم از موقعی که چهارگوشه دفتر خاطرات رو بوسيدم و به جاش به وبلاگ رو آوردم يک چيزی رو از دست دادم. اونم اينه که واقعاً نمی‌تونم هر حرفی رو (با وجود اين که کسی من رو نمی‌شناسه) بيان کنم. قبلاً بهترين لحظات رو وقتی داشتم که تو دفترم با خدای خودم دردودل می‌کردم. ولی اين جا روم نمی‌شه بگم ای خدا کمکم کن! اصلاً نمی‌تونم حرفی رو بزنم! يک بار گفتم برام کافی بود. الان به اين نتيجه رسيدم که واقعاً در مورد خداوند نمی‌شه مستقيم حرف زد. هميشه در برابر ديگران بايد يه حجابی داشت. بايد غير مستقيم گفت. چيزی که امثال حافظ به درستی و زيبايی انجامش دادند . بسا رمز ماندگاريشون هم اين باشه که با خوندن اشعارشون هر کس به قدر فهم خودش ازش برداشت می‌کنه. به قول معروف هر کسی از ظن خود شد يار من. يکی معنی نزديک رو می‌گيره و يکی معنی دور. هر دو هم لذتش رو می برند.
خوب بهتره ادامه ندم. نوشتن خيلی حال می‌ده به خصوص وقتی ديگران نتونن به اين راحتی‌ها هر چی می‌خوان بنويسن!!!!!!!

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وانکه اين کار ندانست در انکار بـمـانـد
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
شکر ايزد که نه در پرده‌ی پنـدار بمانـد

Posted by dordikesh at 04:01 AM | Comments (3)

September 27, 2003

مصاحبه با گوگوش

گوگوش

یه چيز جالب کشف کردم. ديشب رفتم مصاحبه گوگوش رو که در بخش روز هفتم راديو بی‌بی‌سی انجام شده بود گوش کنم. معمولاً اين ها رو دانلود می کنم و به صورت آفلاين بهشون گوش می دم. خلاصه امروز هم شانسی چک کردم با کمال تعجب دیدم اصلاً مصاحبه عوش شده و مدتش از سی دقیقه به چهل و پنج دقیقه افزايش پيدا کرده !!!!
اين لينک مستقيم مصاحبه فعلی
اين هم لينک مستقيم مصاحبه قبلی
در هر حال چون اصلاً مباحشون فرق می‌کنه و در دومی حتی سرماخورده هم هست به شک افتادم که دو قسمتی باشه ولی من چيزی نديدم!!!
در هر حال دم اين بهزاد در بخش روز هفتم گرم که خاطرات خيلی خوبی ازش دارم وقتی قديم نديما روزهای جمعه ساعت 2:15 (و نصف سال 1:15) هميشه مشتری راديوشون بودم. ولی حالا با وجود اينترنت و ماهواره و ... ديگه طبيعتاً بايد مشتريشون کمتر شده باشه!!!

-------------

اگه عکس خيلی تکراريه ببخشين. خواستم فقط يه چيزی گذاشته باشم!!!

Posted by dordikesh at 04:21 AM | Comments (16)

مرحله گذار

احمد کسروی
خيلی دلم می‌خواد در مورد کتابی که همين الان تموم شده بنويسم ولی ترجيح می‌دم که يه خورده دچار کهنگی بشه و رنگ منطق بيشتری بگيره. توصيه می‌کنم حتماً بخونين اين شيعگری رو. یه جستجو کردم کلی نتيجه داشت که باز نشد اکثرشون. در مورد احمد کسروی اينجا يه چيزايی نوشته. اين تبريز هم برای خودش حکايتيه . اصلاً تاريخش بوی قرمه سبزی می ده! سايت مخصوص به خودش هست که باز نشد! در هر حال به نظر من کتابش ارزش خوندن داره ولی در قبول حرف‌هاش بايد تفکر کرد!! حالا من دارم تحليل میکنم. کاش يه نفر وارد به مسائل فقهی دم دستم بود. آخه اطلاعات من محدود به درس های دبيریستان و دانشگاه ميشه و نه بيش!
فعلاً از اين مغز به قول ملا ها بوی الحاد مياد!!! D:

Posted by dordikesh at 01:57 AM | Comments (3)

September 26, 2003

جامعه وبلاگ شهر

دريچه و دختر!!!!!
سه راه داره! اول اين که در وبلاگ رو تخته کنم. دوم اين که مطلب در مورد خودم ننويسم و سوم اين که انگليسی بنويسم که همه حال نداشته باشن مطالب رو بخونن. راستش من فکر می کنم جامعه وبلاگ ايران هم چون بازتابی از جامعه ايرانه. می تونی ببينی به طور مخفی و نه خيلی بارز اين جا هم بخل و کينه و ريا و حسد و .... شغل دوم مردمشه!! توهين به دوستان عزيز و گرامی نمی کنم. جون من به خودتون نگيرين. دارم کلی صحبت می کنم. شايد علت عدم بروزش هم اين باشه که اين جا تريپ ها تو کلاس گذاشتن و دم از شريعتی زدن و فروغ زدن و ... هست. از وبلاگ هم داره بدم مياد!
برای چندمين بار، بعد از ذکر يه چيز در وبلاگ يه حادثه بد در همون رابطه برام پيش اومد. چند وقت پيش گفتم يکی از لذت های زندگی رانندگی در شب هست. امشب وقتی با تنی چند از دوستان با ماشين رهسپار جايی بوديم. در يک تقريباً اتوبان و با سرعت 110 کیلومتر در ساعت ، افتاديم تو چاله ای در وسط جاده که يه متری عمق داشت!!!!! و پنچر که کرديم هيچ ، پدر ماشين و رينگ و همه چی دراومد و به اندازه يک تصادف آسيب ديد و تق تق صدا می کنه! تازه شانس آورديم لاستيک نترکيد!! خلاصه از دماغمون در اومد!! البته شانس اصلی اين بود که تصادف سراغمون نيومد. تا اطلاع ثانوی من نه وجودی ندارم و نه توضيحی در رابطه با آن!!!

نمی دونم چی فکر می کنين. ولــی اولين بارم نيست. تا حالا چند بار آزمايش کردم و ديدم!!! ديگه آزموده را آزمودن خطاست!!

Posted by dordikesh at 03:58 AM | Comments (2)

September 25, 2003

خزرشهر

آقا عجب دنيايیه اين خزر شهر و البته باقی شهرک‌های شمالی. حتماً عکس‌هاش رو در سایت روزی دات کام ديدين. قبلاً هم يه مطلبی در موردش نوشته بودم! راستش اين چند شب رو اون جا پلاس بودم، اون قدر که بعيد نيست به زودی عکس من رو هم اون جا بذارن. البته عمراً آدم تابلويی نيستما! همين جوری در طی مدت حضورم با وقايع جالبی روبه روشدم که با اجازتون صحبتی نمی کنم ازشون . چون ممکنه به جرم ترويج فحشا و فساد بعدها در دادگاه عليه من استفاده بشه!!! ولی با خودم گفتم چه جالب می شد اگه کسی حال داشت يه گزارشی و يا حتی وبلاگی در مورد اين شهرک های شمالی ايران می نوشت. آدم وقتی جامعه رو می بينه که بعضی ها به نون شبشون محتاجند و بعد مياد ماشين ها و تريپ های آدم های موجود رو می‌بينه اصلاً یه جوری می‌شه. طرز برخوردها و اهداف و ... همه جای بحث دارن! انگار آدم های اين جور جاها رو خلق کردند که خوش بگذرون و با جنس مخالف مراودات داشته باشن و البته از پول باهاشون بخرجن!!! و با اجازتون از همچين آدم هايی اصلاً خوشم نمياد. احساس می کنم برای جامعه مضرند!
هميشه هم اين جور مواقع کلی بازيگر و خواننده (طبيعتا از نوع پاپ) به اين مکان ها تشريف ميارند و فعاليت هايی نيز می کنن اون قدر که یکيشون به يکی از آشناها شماره داده بود. امسال هم چند بازيگر در پيت اومده بودند!!! حيف که ارزش هيچ کدوم به اندازه ای نيست که اسمشون رو بيارم. ولی اون بچه پررو دروغ گو ، همونه که صداش تو تريپ لوله بخاريه و می گه : ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه P:!!
البته اين شهرک های ساحلی به نوعی باعث اشتغال زايی هم ميشن. اول اين که رستوران های اون جا همه چی رو قيمت سرگردنه‌ای و به اندازه خونتون می‌دن. نمونه بارزش يه قوری چايی 1000 تومن يا قليون مزخرف ميوه‌ای 25000 تومن. اصلاً يه چيزيه. خوب ملت هم در همين سه ماه + عيد، پول کل سال که مورد نيازشون باشه رو تقديم می کنن!
يه همچين حالتی هم برای بسيجی‌ها و امثالهم هست که اين جور مواقع سنگ ناموس مملکت رو به سينه می‌زنن. هی گير می‌دن و به نوعی به قول خودشون از مملکت علی!! حفاظت می کنن! البته مشکل همشون با چند برگ سبز ( تحفه درويش) حل می شه! و اصلاً هدفشون هم همينه!!!

روش های مناسب برای رشوه دادن : (البته وقتی سوار ماشين هستين)
بهترين و تنها روش مؤثر اينه که وقتی طرف ازتون کارت گواهی نامه يا شناسايی خواست چند برگ بذارين زيرش . البته اگه کارت ماشين هم خواست ميتونين اقدام کنين! اگه اين کاره بود که ميگيره. اگر هم نبود بگين پول زيرش چسبيده بود. دوستان من يه بار همين کار رو کردند. البته فقط هزار تومن. يارو گفت تعداد ما زياده و بيشترش کن . اونم همين جوری داشت می‌گذاشت کف دستش، گفت اين جوری نه. بذار زير همون گواهی نامه!!!!!! ( من مرده شرم و حياشون هستم)
کاش زودتر اين رو بهم می‌گفتن تا مثلاً اين موقع گرفتار نمی شدم!!!!

حالا حتماً می‌گين چرا خودت می‌ری. اولين دليلش اينه که دوستان گير می دن بيا. دوميش اينه که از خونه نرم بيرون چشمام می ترکه از پشت کامپيوتر نشتن! و سوميش هم اينه که بالاخره يکی بايد باشه اون جا تا ببينه مملکت دست کيه و توضيح بده!!!

Posted by dordikesh at 11:52 PM | Comments (1)

September 24, 2003

لذت خرق قانون و عادت !!!

بعد از يه ماه دوری از کامپيوتر به صورت ديوانه وار پشتش نشستم و به فعاليت مشغولم. اون قدر که اهالي خونه شاکي شدن و مي گن برو بيرون ديگه!!!! برنامه کاري من در روز اينه: يک بعد از ظهر از خواب بيدارميشم بعد ناهار و تا شام کامپپوتر. بعد از شام دوباره کامپيوتر تا ساعت پنج شش صبح. البته نا گفته نماند گهگداري براي رفع حاجت از جاي خود بر می خيزم!!!! يا ممکنه دوستان گير بدن و من رو يکي دوساعتي بکشند بيرون! يواش يواش خودم دارم شاکي ميشم!

معمولاً روی کامپيوترم کمتر از دو تا ويندوز نيست تازه چيزايی مثل لينوکس هم توش پيدا ميشه! . شش ماه از يک ويندوز استفاده نمي کردم چون جاوا اسکريپتش اشکال داشت و در واقع هيچ جا مثلاً نمی شد نظر داد. خلاصه بعد از اين همه مدت بخت کامپيوترم باز شد و دوباره ويندوز ريختم ديدم که باز همون مشکل رو داره بعد از تحقيقات فراوان کاشف به عمل اومد که بله فايروال Zone Alarm به نوعي بلاکش مي کنه و اين همه مسبب عذاب روحي رواني من در طي اين مدت شده بود! خلاصه پاکش کردم و به همون نورتن بي آزار و ياور هميشه مومن خودمون پناه آوردم که الحق والانصاف محصولات شرکت Symantec واقعاً چيزاي به درد بخورين. توصيه مي کنم هم از ويروس يابش و هم فايروالش و يوتيليتی اين شرکت استفاده کنين. اين هم يه تبليغ کوچولو برای اين شرکت که امکانات خوبش رو مجاني به همه ارائه مي کنه. خلاصه يه جوری بايد جبران کرد ديگه!!

اخيراً به اين نتيجه رسيدم که يکی از بزرگ ترين لذت هاي زندگي رانندگی هنگام شبه. وقتي تنها هم باشي و يک نوار Chris De Burg تازه مجاز شده هم بذاري و گوش کني! خودمونيم تا دو روز ديگه مايکل جکسون هم مجاز مي شه! هميشه چيز غير مجاز گوش کردن بيشتر حال مي ده. چيزي که همه داشته باشند که حال نمي ده. يه جمله معروف هست که مي گه لذتي که در چرت زدن هست در خوابيدن نيست و لذتي که در مشروب خوردن مخفيانه هست در آشکارا خوردنش نيست!

عجب کتابيه اين شيعگری( يا شيعه گری) نوشته احمد کسروي. تموم که شد يه توضيحی در موردش ميدم. اين هم خوندش حال مي ده چون داشتنش هم فکر کنم اعدام داشته باشه!!!

راستی اين آلبوم جديد ابی چرا حال نمي ده؟؟؟؟ ها؟؟؟؟

Posted by dordikesh at 06:51 AM | Comments (10)

September 22, 2003

دُرد و درد‌کشی

شراب تلخ هر چند قبلاً در توصيف يکی از محبوب ترين اشعار حافظ (از نظر خودم) کم و بيش به توضيح در رابطه با دُرد و دردی کشی پرداختم ولی به توصيه يکی از دوستان بد نديدم يه خورده کامل‌ترش کنم!فقط بايد اين نکته رو بگم بنده ادعای درد‌کشی ندارم، چه لغوی و چه استعاری و صرفاً علاقه‌مند به مفهومش هستم و ساعی در راه رسيدن به لياقت اطلاقش!!!


در لغت دُرد به معنای ماده‌ی کدری که در قعر ظرف مايعات تشکيل می‌شود ، می‌باشد؛ ولی بيشترين استعمال اين لغت برای شراب و ته نشينی‌های خم شراب است. حالا به کسی که قرار باشد دُرد شراب را بنوشد می‌گويند دردکش يا دردی‌کش يا دردی‌آشام و ... . ولی در ادبيات فارسی ايران اين لغت خيلی بيشتر از يک لغت معمولی به کار رفته است. با توجه به زلالی مايعات در بالای ظرف و کدری پايين ظرف گهگداری از اين تعبير آن نيز استفاده کرده اند. ولی استفاده اصلی از اين لغت مربوط به وقتی است که قرار باشد مفهوم رند (در اشعار حافظ) را داشته باشد یعنی کسی که سر و سرّی با مِی و ميخانه و ساقی (منظور وجه کناييست) داشته باشد و از زهد خشک و ملال آور به دور باشد؛ يعنی کسی که عاشق حضرت دوست باشد نه پيرو کورکورانه شرع و دين و سنت ( چهرهای منفور حافظ). چون دردکشی کار هر کسی هم نيست (به علت طعم تندش) از اشعار حافظ برمياد که هر ميخانه و پيرميخانه شايد يک دردی‌کش داشتند . به نظر من بايد مفهوم دُرد را در اشعار حافظ و بقيه جستجو کرد!!


پير ميخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خويش
کــه مــگـو حــال دل سوخـــتـه با خـــامی چـنـد (حافظ)

ساقيا می‌ دِه، که ما دُردی‌کش ميخانه‌ايم
با خــرابـــات آشنــــاييم، از خــرد بيگانه‌ايم (سعدی)

عبـوس زهـد به وجه خـمـار نـنـشيند
مريد خرقه‌ی دُردی‌کشان خوش‌خويم (حافظ)

درد غـم بـايـدم نه صاف طـرب
زانکه با دُردنشين قرين باشم (خاقانی)

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگير
که نداند جز اين تُحفه به ما روز اَلست (حافظ)

به حلاوت بخورم زهر که شاهــد ساقيست
به ارادت بکشم دُرد که درمان هم از اوست (سعدی)

پس سليمان گفت ای هدهد رواست
کز تــو در اول قــــدح ايـــن دُرد خاست (مولانا)

چــل سال بيش رفـت کـه من لاف مــی‌زنم
کـز چــاکـــران پــيـــر مُـــغـــان کـــم‌ترين منم
در حـــــــــق مــن به دُرد‌کشی ظــــن مبـــر
کـالوده گــشـــت خرقه ولـــی پـــاکـــدامـنـم (حافظ)

Posted by dordikesh at 06:31 PM | Comments (3)

September 21, 2003

کلاس اولی‌ها

وقتی کلاس اولی ها به مدرسه رفتند!
از تصدق سر امتحانات و هجوم مطالب در اين پريود زمانی نمی‌دونم از کجا شروع کنم و در مورد چی بنويسم. تا حالا هم چند مطلب نوشتم که صلاح نيست بعد از عهد بوقی گذاشته بشه تو وبلاگ!!!

امروز کلاس اولی‌ها برای اولين روز رفتند مدرسه و به نوعی ار همين امروز بد بختيشون شروع شد. وقتی فکر می‌کنم که اين‌ها باز بايد استرس کنکور که دامن‌گير خودشون و خانوادشون می‌شه رو تحمل کنن ، می‌گم مگه بی‌کارين؟ ها ؟ به قول معروف آزموده رو آزمودن خطاست! ما که آزموديم خيری نديديم!
بعد ياد اولين روز مدرسه خودم افتادم. يادمه اون موقع پدرم ايران نبود و مادرم هم بايد می‌رفت سرکار. برای همين تنهای تنها بودم. به هر کی هم نگاه می‌کردم با پدر يا مادرشون بودند تازه گريه هم می کردند. همراه با تعجب ناشی از علت گريشون ، کلی غربت داشتم. شايد همچون لحظاتی بوده در زندگيم که الان شش ماه هم تنها باشم عين خيالم نيست. استقلال هم واسه خودش دنيايی داره. به قول حافظ:
غلام همت آنم که زير چــرخ کـبـود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
تا چند وقت بعدش مسئوليت نگه داری پسر عمه خودم که راه می رفت در فراق مادر گريه می‌کرد رو هم داشتم! يه خاصيت خوب هم داره مدرسه و اونم اينه که بچه‌های لوس و شيطون رو در اغلب موارد آدم می کنه؛ مثل همين پسر عمه بنده!

دلم برای يه مطلب جدی و درست و حسابی تنگ شده. چرا مغزم نمی تراوشد؟؟؟

Posted by dordikesh at 03:35 PM | Comments (4)

September 18, 2003

آخيش!

آخيــــــــش! بالاخره تموم شد!
دانشگاه ما هم نوبریه به خدا. 26 امتحاناتمون تموم شد. 27 انتخاب واحد و 29 شهريور شروع کلاس ها در ترم جديد!
در مورد امتحانات هم بايد بگم اينقدر لطف خدا شامل حالم شد که خودم مونده بودم. عجب حالی می ده آدم يه ترم لای کتاب رو باز نکنه ، کوئيز ها رو يا ندی يا سفيد تحويل بدی، ميان ترم يه چيز تو مايه های مينيمم بگيری بعد ده بيست روز بخونی و سومين چهارمين نمره کلاس رو بگيری! يک ماه کامل از تابستونم برای امتحانات رفت. ما دانشجويان نمونه مملکت!! برای اين که به رؤسای دانشگاه حالی کنيم که ديگه از اين غلط ها نکنن ( و حتی اگه آوردنشون خوابگاه و به نوعی گروگان گيری کردن) امتحان عقب نندازن ، دو هفته اول رو نمی ريم سر کلاس!!! چون دانشگاه ما با گروگان گيری و کلی چونه زدن قبول کرد امتحانات در دو نوبت برگزار بشه.
سر قضيه عقب افتادن امتحانات همه بچه های عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه کميته انضباطی شدند و يکی دو ترم تعليق خوردند.اول چون در کمال تعجب NITV مراسم گروگان گيری رو تو ماهواره نشون داده بود و دوم اين که يه احمق از خدا بی خبر تو اينترنت يه نامه از طرف انجمن نوشته بود و کل مملکت رو آفتابه گرفته بود. خلاصه چه تو امتحانات(با سؤال سخت) و چه با برنامه های مزخرف برای ترم بعد از دماغمون در آوردند!

گـنـــه کرد در بـــلــخ آهــنـــگری
به شوشتر زدند گردن مسگری

به زودی آدم می شم و شرايطم عادی می شه فعلاً فقط خستم!! از همه ممنونم بابت همه چيز!

Posted by dordikesh at 01:11 AM | Comments (12)

September 05, 2003

چشم ها را باید شست!

Jennifer Lopez

فقط آپديت می کنم که بگم زنده ام. به قول معروف به روز می کنم پس هستم. در مورد عکس سر کار خانوم جنيفر لوپز [...] هم بايد بگم اين جا امکانات نيست عکس جالب نداشتم. زورکی گذاشتم. فکر نکنم ارزشش تا اين حد بوده باشه!!!!
برای خالی نبودن عريضه در مورد عکس ( اگه حافظه ام ياری کنه و اشتباه نکنم) يه جمله ای از آندره ژيد هست که می گه:

سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزی که به آن می نگری!!! D:

اميدوارم تيز باشين و بگيرين. در مورد امتحان هم بايد بگم به برکت دعاهای شما همه رو دارم خراب می کنم! P:

Posted by dordikesh at 12:05 AM | Comments (24)