در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 29, 2003

ای باد شرطه برخيز!

آينده تبريز خدا بگم اين حسين درخشان رو چی کار نکنه. با معرفی اين پديده وبلاگ خيلی ها رو بد بخت کرد. مثلاً من يکی به خصوص در اين مدت که بايد درس بخونم نمی تونم يک لحظه ذهنم رو ازش دور کنم. فرض کنين آدم داره با يه مسأله مدار کلنجار می ره که ترانزيستور اون وسط چه غلطی می کنه، بعد هی به اين فکر کنی که تو وبلاگت چی بنويسی يا چه تغييراتی تو قالبش بدی!!! تازه امروز ديدم که اولین ازدواج وبلاگی هم انجام شده. بين پيام چرندياتی و پينک فلويديش(وقت ندارم بلينکم). ولی اين لينک توضیحاتش از زبان خورشيد حانوم خيلی حال کردم. تا باشه از اين ها.اينم زير سر حسين درخشان. مثل اين که قرار کار انگليسی ها رو اون انجام بده. همش داره می شه کار کار حسين درخشانه!! خلاصه به همشون تبريک می گم!! ولی خوب الان برای من شده يه جور پناهگاه. برای اولين بار تو اين دو سال دلم برای خونه تنگ شد. حالا می تونم برم به دوستام بگم که منم آدمم!!! آخه قبلاً از غربت فقط لذت می بردم. هر چند اين دفعه چند تا قضيه نا مطلوب در پشت پرده دست به دست هم دادند ولی خوب به قول ابی: وقتی دلگيری و تنها ، غربت تمام دنيا، ... . تا حالا اين قدر تو فشار همراه با تنهايی نبودم. خلاصه سختی هم برای خودش دنيايی داره.


از ترم پيش که تو امتحانات فشار خيلی زيادی جسمی و روحی بهم اومد ( يکی نيست بگه تو چرا مثل آدم طول ترم درس نمی خونی) احساس می کنم چشمام دچار مشکل شده. برای همين اون موقع رفتم دکتر. کلاً دکتر باحالی بود. متن گفتگو حين معاينه: - چند وقته نيومدی چشم پزشکی؟ - بيست سالی می شه! -چند سالته؟ -بيست سال!!!!! - چرا اومدی؟ قضيه بعد از امتحانات و اين که با کامپيوتر زياد کار می کنم درد می گيره رو گفتم. -حالا مشکلش چيه؟ -مشکلی نداره ولی بايد يه کارهايی رو بکنی؟ - نسخه نمی نويسين؟ - چرا. اون کار هم اينه که اول طول ترم درس بخونی. بعد هم از مانيتور LCD استفاده کنی!! حالا باز هم احساس مشکل چشمی دارم. شايد روحی باشه نمی دونم . در هر حال از ترم بعد نسخش رو می پيچم!!!


هر چی از اين تبريز بگم کم گفتم. فقط کافيه بشينی يه گوشه تا قضايای عجيب برات پيش بياد. پريروز ديدم نصف آسمون آفتابه و يه تيکه ابر هم نيست. نصفه ديگه هم کاملاً ابری بود. تو همون ابرها رعد و برق هم می زد!! بارون هم ميومد کامل می شد!!!


يکی از اين استادامون يه تحقيق گفته بنويسين که دو نمره بهتون بدم. من هم طبق آخرين متدهای تحقيق و پژوهش رفتم يه کتاب گرفتم دادم به يه مؤسسه تايپ تا برام تحقيق کنه!!! ( که دست بر فضا اسمش هم نام يکی از دوستان وبلاگ نويس که دانشجوی تبريز هم هست بود) اين يارو هم بعد از کلی بد قولی و امروز و فردا کردن و سر کار گذاشتن بنده ، امروز بعد يک ساعت علافی من در مغازه اش يه تايپ اشتباه تحويلم داد. باز کوتاه اومدم گفتم فلان روز ميام ميگيرم، ديدم داره ناز می کنه که خانمم حامله است و نمی تونه تايپ کنه. می گم چرا قبول کردی؟ گفت : تو بايد منو درک کنی. حالا می خوای بيا من رو بزن. با اين حرفش عقل و صبرم ببرد و طافت هوش. مثل ديوانه ها کتاب رو ازش گرفتم و گفتم ميتونی اونايی که تايپ کردی بخونی و لذتش رو ببری و اومدم بيرون ، البته دست از پا دراز تر.خوب بود کلی بهش گفتم وقت ندارم. حالا نمی دونم چه غلطی بکنم!!! اين هم يه حال تبريزی دم امتحان!!


امروز کشف کردم که مقبرة الشعرا ( يکی از بناهای معروف تبريز که خاقانی و شهريار و ... توش دفن هستند) از يه طرف خونه جديدمون کاملاً پيداست. کلی احساس شاعرانه بهم دست داد. هر چی به خودم فشار آوردم که يه شعری بگم ديدم اين کاره نيستم. فقط دو بيت شعر از عطار که اخيراً شنيدم و خيلی دلم می خواد بقيه اش رو بدونم می گم. کسی می تونه کمک کنه؟


ره ميـــخـــانه و مســجــد کــدام است /که هر دو بر من مسکين حرام است


نه در مسجد گذارندم، که رنـد است / نه در ميخانه کين خمار، خام است


در مورد عکس هم بايد بگم، که در مورد آينده تبريزه که بر اساس ساختار مهندسی تؤام با بارون به اون روز در اومده. وای که چقدر الکی ننوشتم. شما به بزرگی خودتون ببخشيد. دم امتحانه ديگه!!

Posted by dordikesh at 03:19 AM | Comments (9)

August 22, 2003

فرياد

مشت مى كوبم بر در
پنجه مى سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چيز
بگذاريد هوارى بزنم:
-آى!
با شما هستم !
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايى مى گردم:
لب بامى،
سر كوهى،
دل صحرايى
كه در آن جا نفسى تازه كنم.
آه!
مى خواهم فرياد بلندى بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفتهء چند" !
چه كسى مى آيد با من فرياد كند؟

(فريدون مشيرى)

Posted by dordikesh at 12:04 AM

August 21, 2003

شب، سكوت، امتحان ...

اين خونه جديدمون، همون طور كه قبلاً در وصف خونه هاى تبريز گفتم ، همه پنجره هاش از سطح اتاق دو متر فاصله داره. فقط يه طرف اين جورى نيست كه تازه اون هم منظرش صرفاً يه ديوار آجري قديمى بيش نيست. خلاصه همين كه بعد از يه مدت طولانى به اينترنت دسترسى دارم دقيقاً مثل اينه كه تو اين زندان ، ملاقاتى دارم. اين جورياست كه از شدت ذوق مرگى اصلاً نمى تونم درس بخونم!
اوضاع درس ها هم خيلى بيريخته! يه درس رو با هم خونه ايم مى خونيم كه فقط سر امتحان بى كار نباشيم و بتونيم صفحه رو سياه كنيم!!! ( دانشجوهاى نمونه مملكت!)
از شانس درخشان بنده اكثر امتحاناتم ساعت هشت صبحه . من هم آدمى نيستم كه اون موقع از خواب بيدار بشم. براي كنكور با اون همه استرس كه داشتم، به زور بيدارم كردند چه برسه به اين! اين جور مواقع دست به دامن خانواده مى شدم كه تلفن بزنن وبيدارم كنن. دست بر قضا خانواده در ايام امتحانات بنده در مسافرت تشريف دارن. حالا نمى دونم چى كار كنم. مى ترسم مثل ميان ترم اين ها رو هم خواب بمونم. اون موقع سه تا ساعت گذاشته بودم!!! بايد دست به دامن دوست و آشنا بشم! ولى
در شهر يكى كس را سحرخيز نمى بينم
هـر يـك بـدتـر از ديگر ، خـوابـالـو و ديـوانـه
راستى چقدر به فال ورق اعتقاد دارين؟ هفته پيش از بيكارى همين جورى شروع كردم به فال گرفتن. براى يه بنده خدا اون قدر خوب اومد كه اطرافيان كلى تيكه بارم كردند. عجب حكايتيه. حالا راسته يا دروغ؟؟؟؟؟
خلاصه اين اراجيف كه مى نويسم از شدت فشاريست كه به مغزم وارد شده. آخه تا قبل از اين بيشترين فشار به مخم خوندن وبلاگ هاى ديگران بود!!!! حالا بايد با فرمول ها و ... كلنجار برم. الان شعر فرياد فريدون مشيرى رو مى خونم كلى عشق و حال مى كنم براى همين در پست بعدى ميارمش! خوب من هم گرفتار سكوتى هستم كه گويا قبل از هر فريادى لازم است!

-------------
سه ساعت بعد

پنج روزه تبريز هستم. تا حالا فوقش 3 ساعت رفتم بيرون. امروز كه بعد عهد بوقي رفتم بيرون اونم فقط براي يك ساعت، پام رو كه گذاشتم بيرون بارون شروع شد. اومدم خونه تموم شد!!!! همه چيز رو تو تبريز تجربه كرده بوديم غير از سيل كه امروز تجربه كردم. اخبار رو نگاه كنين شايد من رو هم ديدين!! تا زانو تو آب بودم.

Posted by dordikesh at 11:37 PM | Comments (8)

August 16, 2003

آندره بوچلی

آندره بوچلی
خوب از سفر هم برگشتم و زين بعد دوره يک ماهه امتحانات شروع شد . وای که چقدر سخته! رهاورد سفر هم کشف يک نوار نسبتاً جالب از آندره بوچلی ( خواننده ايتاليايی که گويا نابينا هم هست) با نام Power Of Love که خيلی باهاش حال کردم. يک آهنگ هم از Celine Dion که اسم نوار هم از اونه، خونده. صدای قوی و اپرايی داره. جالبه که ابوی بنده که غير از نوار موسيقی سنتی نواری نمی‌خريد رفته اين رو خريده اون هم به زبان ايتاليايی و شايد هم فرانسه!!!! خلاصه اگه بخرين ضرر نمی‌کنين. برای درس خوندن و خيلی اوقات ديگه، عاليه!

قبلاً هی می‌ناليدم از مردم تبريز و دانشجو آزاريشون برای خونه دادن. حالا بايد بنالم ازشون که زير قولشون می‌زنن. خونه‌ای که بعد از يک ماه وقت گذاشتن گرفتيم، جدا از فوق‌العاده گرون‌تر از عرف بودنش، تازه ساخت بود. از بس تازه ساخت هست، الان که می‌خوايم بريم هنوز ساخته نشده!! يعنی کامل نشده. حالا بايد برم اونجا در آرامش مفرط، از سر و صدای کارگران درس بخونم.

فکر کنم موقتاً بايد بی‌خيال وبلاگ مزه بشم.منم مثلاً رفتم از دوستم کمک گرفتم که کار وبلاگ لنگ نمونه، غافل از اين که خودش هم امتحان داره. اگه کسی پايه هست حاضرم سرقفليش رو موقت بدم بهش. خودم که به شکل و شمايل اون نگاه می‌کنم از شکل اين يکی بدم مياد، هر چند موقتيه!! خلاصه به قول معروف، فکر نان کن که خربزه آب است!

فکر کنم تو اين مدت ديوانه بشم. از همه التماس دعا دارم.

Posted by dordikesh at 12:34 PM | Comments (11)

August 14, 2003

اندر کافی نت

هيچ وقت فکر نمی‌کردم اون قدر ديوانه بشم که تو کافی نت وبلاگم رو آپديت کنم. ولی خوب دلم نيومد در بهشت سبز سابق ايران اين کار رو نکنم. بعد از انقلاب، چقدر تجاوز به طبيعت ايران شده خدا می دونه. جاتون خالی، اصلاً هم خوش نمی‌گذره. فعلاً با اجازه!!

Posted by dordikesh at 01:36 PM | Comments (3)

August 12, 2003

هردمبيل

باور نکردنی!
به سبک صادق هدايت بايد بگم که تو زندگی، آدم يه غلط‌هايی می‌کنه که در يه مقطع می‌شه خوره. بعد اين غلط‌ها مثل خوره روح آدم رو می‌خوره!! منم يه غلطی کردم و امتحاناتم رو تصميم گرفتم شهريور بدم. خدا لعنت کنه کسايی رو که الکی شلوغ بازی در آوردند و ما رو بدبخت کردند.
منم پر رو هستم هيچ چی درس نخوندم و بيست روز ديگه امتحان دارم تازه اين هفته دارم می‌رم مسافرت. تو دبيرستان بهم می‌گفتند استرس. حالا چه جوری اين مسافرت رو طی کنم خدا می‌دونه.
خوب برای اين مسافرت دچار يک غيبت صغری می‌شم. چون جايی که می‌رم فقط طبيعت هست و طبيعت و متأسفانه يا خوشبختانه امکانات اينترنتی نبايد داشته باشه. بعد هم يه نيمه غيبت کبری یرای امتحانات)): .

از موقعی که اومدم اين جا خوشحال بودم که اين جا آرشيو طبقه بندی موضوعی داره و من هم که مطالبم پراکنده هست ديگه مشکلی ندارم. حالا اين اصرارم برای جای دادن مطالب در چارچوب خاص هم شده فقط محدود کننده و نه بيش! برای همين بی‌خيال شدم و گفتم اين دفعه به سبک سابق به روز کنم. چه کيفی ميده . تريپ ايرانی و بدون نظم.

چه قدر اين تلويزيون‌های لس‌آنجلسی اخيراً سنگ شاه رو به سينه می‌زنن. هر چی با خودم کلنجار می‌رم نمی‌تونم بپذيرم دوباره ايران سلطنتی بشه. پس رأی مردم چی ميشه؟؟؟ به نظرم برای حفظ 2500 سال ، سلطنت شاهنشاهی ايران هم بايد بشه مثل امپراطوری ژاپن و برای قشنگی و بدون هيچ قدرت سياسی. راستی فيلم آخرين امپراطور چقدر قشنگ بود! ( هر چند مال چين بود اون)

ديدين NITV دوباره داره برنامه های تکراری ميبدی ميذاره. چقدر زيبا برنامه اجرا می‌کرد انصافاً. و چه آوای زيبايي داشت برنامش :
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منــتـظر يار باش

دم ميبدی گرم که من رو با نوری‌زاده آشنا کرد. به قول ابراهيم نبوی ، مخزن الاسرار. اين دفعه مصاحبه‌اش رو با حسين خمينی گذاشته و خيلی حقايق ديگه. تلخ ترينش اين بود که قرار بود ايران در قبال وساطت کشور آذربايجان برای چند معامله نفتی، حق حاکميت قسمت هايی از دزيای خزر رو بده بهشون که خوشبختانه با مريضی حيدر عليف فعلاً منتفيست. هر چند ميگن پسرش طماع تر از پدر هست . حتماً برين به اين سايت جليل القدر : دکتر عليرضا نوری زاده

داشتم از جلوی مخابران رد می‌شدم ديدم نوشته:

مخابرات پينوند دهنده قلب‌ها و شريان حياتی جامعه

راستش خيلی به دلم چسبيد! البته اگه ضدحال نزنه!

خلاصه از اين به بعد ديگه دير به دير ميام. اميدوارم جون سالم به در ببرم!! چون حال و روز زاری دارم و انگار تو دلم دارن رخت می شورن!!

Posted by dordikesh at 02:47 AM | Comments (5)

August 10, 2003

فريدون فرخزاد

از موقعی که کتاب «به سوی کاميابی» آنتونی رابينز رو خوندم روی زندگی گدای محلمون هم فکر می‌کنم تا اگه موفقيتی کسب کرده ازش الگو برداری کنم. سر همين قضيه يه بار با شخصی بحث می‌کردم که از حرف‌هام ديوانه شد. می‌گفتم که با تمام انزجاری که از امثال مصباح یزدی و سعيد امامی دارم ولی به نظرم افراد بزرگی هستند . چون ابزار موفقيت رو دارند که به اينجا رسيدند. کيست که شک داشته باشه هيتلر آدم نابغه‌ای بوده. اين ها رو می‌گم تا توجيحی باشه برای صحبت از زندگی فريدون فرخزاد ( 1944-1992) که شناخت مردم از او در سطح يک show man بيش نيست! چون اول که خواستم بنويسم ديدم شايد ارزش نداشته باشه. می‌خوام بگم من فقط از جنبه ابزار موفقيت در انسان دارم صحبت می‌کنم نه قصد بزرگ‌نمايی دارم و نه عکسش!
تا قبل از ظهور پديده ماهواره، یعنی موقعی که تو ايران داشتن ويدئو هم شق‌القمر بود ، خيلی بايد خوش شانس می‌بودی تا تصويری از فريدون فرخ‌زاد می‌ديدی. اون موقع هميشه از همه می‌شنيدم که آدم خيلی لوسی هست. من هم که فقط يک شو ازش ديده بودم موافق بودم. تا اين که شنيديم که بله ترورش کردند. بر همگان مسلم بود که ترور از جانب جمهوری اسلامی سازماندهی شده بود. گذشت و گذشت و شخصيتش در نظرم گنگ تر شد. تا اينکه به لطف ماهواره می‌ديدم که هر وقت صحبت از فريدون فرخ‌زاد می‌شه همه با تحسين و حسرت از مرگش ياد می‌کنن! کم‌کم بود که فهميدم بله اين بابا رو اين خوانندگان فعلی حق داره. جدا از اين که معروف‌ترين مجری و شايد بهترينش بوده ، 60-70 درصد خوانندگان فعلی رو هم اون معرفی کرده و به نوعی ساختتشون! و کلی آهنگ ساز و خواننده تحويل داده.
صحبت‌های سياسيش هم شنيدم. اشکالش اين بود که بی روند به آخوندها فحش می‌داد و حرف‌هايی که تلويزيون‌های لس‌آنجلسی تازه دارن می‌گن ، اون ( حتی اگر موقع مرگش رو بگيريم) 11 سال پيش می‌گفت. اشکالاتی که به حرف‌هاشون وارد می‌کرد کاملاً به جا بود. تو صحبت‌هاش ديدم که آدم با شعوريه. یعنی يه چيزايی بارشه. تا از زبون خودش شنيدم که دکترای حقوق از دانشگاه مونيخ آلمان داره. برام جالب تر بود که پدر نظامی داشت و خواهری به نام فروغ فرخ‌زاد که بی‌شک از بزرگ ترين شاعران معاصر ماست. می‌گفت پدرش شديداً با کارش مخالف بود ولی اون ادامه داد . به قول خودش : رو مسخرگی پيشه کن و مطربی آموز/ تا داد خود از خلق ستانی. ياد حرف کنفسيوس افتادم در رابطه با انتخاب و پيشرفت انسان. امثال او کم نيستند : بيل گيتس( رئيس مايکرو سافت و دانشجوی اخراجی) و ... . خوب آدم بايد بدونه می‌خواد چی‌کار کنه. اون هم همين کار رو کرد و الان شده شخصيتی ماندگار که زمانی برای خودش برو و بيايی داشت. در وصفش همين بس که دولت جمهوری اسلامی او را ترور کردو هم رديف افرادی چون سعيدی سيرجانی و ... قرار گرفت.
بازم می‌گم من معترفم که برنامه‌هاش رو به خصوص در مواجهه با جنس مخالف بسيار لوس اجرا می‌کرد (و من هم از اين تريپ افراد متنفرم). خوب شايد اون موقع اين‌جوری می‌پسنديدند وگرنه معروف نمی‌شد!! می‌گفت اولين مردی بود که عکسش رو در مجله زنان چاپ کردند. اين نشونه محبوبيتشه ديگه. خودش هم خواننده بود، هم شاعر بود . آهنگ معروفی هم داره به نام «شب بود بيابان بود زمستان بود» که به شخصه خيلی ازش خوشم مياد.
در هر حال اعتراف می‌کنم يکی از اجراهای فوق‌العاده گرمش رو اخيراً ديدم. خيلی حال کردم. و حسرت خوردم که چرا بايد جمهوری اسلامی که اين همه کباده قدرت و نفوذ و ... رو حداقل در کتاب‌های درسی ما می‌کشيد اين قدر بدبخت باشه که يک هنرمند (که مثل بقيه با مادرش قهر نکرده و بياد خواننده بشه) رو به خاطر حرف هاش در اون ور آب‌ها ترور کنه . تازه اون موقع که ماهواره‌ای نبود!!!
راستی در همون اجرا در مورد خواهرش فورغ هم صحبت کرد. بايد گفت : صحبت از فروغ زياده. متأسفانه يا خوشبختانه تعداد افرادی که سنگ امثال فروغ و شريعتی رو خيلی کورکورانه و برای جلب توجه بزنن زياد شده. در هر حال صحبت خواهر رو از برادر شنيدن خيلی جالب بود. برادری که خودش شاعره و چيزی بارشه! موقع صحبت از او سرتاپا تحسين شده بود. انگار که که داشت حرف‌های خود فروغ رو از پشت پرده می‌گفت. من که اين جوری فکر می‌کنم.
می‌گفت فروغ اولين شاعری بود که در کشور ايران - ايرانی که همواره مرد سالار بوده و هست - جسورانه صحبت از عواطف درونی کرد. گفت شانزده سالش بود و که شعر «گنه کردم گناهی پر ز لذت» رو گفت ( دست بر قضا تنها شعر فروغ در آرشيو وبلاگم هست. لينکش) و اون موقع متهمش کردند که فاحشه هست. بعد که يواش يواش بزرگ شد و پخته شد . شعرش هم بنا به مقتضيات سنيش از توصيف مرد، به عرفان گرائيد و به قول خودش مثنوی وار. من که اين ها رو نمی‌دونستم. برام جالب بود. کاش می‌شد اون حس زيبای برادر در وصف خواهر رو می‌تونستم اين جا منتقل کنم!

در هر حال بايد تحسينش کرد حداقل به خاطر اين که در هنرمندان فعلی کم داريم افرادی که تحصيل درست و حسابی داشته باشن. چه برسه که دکتر باشن!!!!

اين هم لينک مصاحبه فريدون فرخزاد با شهره (صوتی) برگرفته از وبلاگ امير

Posted by dordikesh at 02:11 AM | Comments (11)

August 09, 2003

مزه

هنوزم نمی‌دونم صددرصد اسمش رو اين بذارم يا نه. ولی خوب ديگه فعلاً اينه. اين لوطی هم که وبلاگم رو سپردم دستش هم همشهری منه( هم در جايی که دانشجو هستم و هم در جای زندگی اصلی). بچه باحاليست. اميدوارم موفق باشه.

اين هم آدرس وبلاگ جديد : http://mazze.maykade.com

نمی‌دونم کی گفته که برای اعتراض به وضعيت وبلاگ‌ها جمعه ( یعنی امروز) وبلاگ‌ها رو به روز نکنيم. هر چند اساساً ( با احترام به مبتکرش) کار عبثی می‌دونمش چون در مملکت ايران اين گونه اعتراضات جای بحث نداره. اگه بری بزنی زير گوش وزير شايد به کارت رسيدگی بشه. ديگه هر چی باشه خودمون رو بايد بشناسيم. مملکت گروه فشار برای ما مياره اون وقت ما چه جوری اعتراض می‌کنيم!! در هر حال من امروز جمعه می‌نويسم و به مدد مووبل تايپ ( برنامه وبلاگ نويسی اين جا) و به قول حسين درخشان حضرت مووبل تايپ (ص) تاريخ شنبه رو می‌زنم که نه سيخ بسوزه و نه کباب!

Posted by dordikesh at 06:40 PM | Comments (1)

August 07, 2003

وبلاگ جديد

بچه شکمو
داشتم يکی از نوشته‌های دوران امتحاناتم رو می‌خوندم. ياد يکی از کارهايی افتادم که اون موقع می‌خواستم انجامش بدم که همانا تاسيس وبلاگ آشپزيست!!!! البته فقط غذاهای دانشجويی و فوری و منطبق بر اصول گشادی. راستش آدمی هستم متهم به گشاد بودن ولی اين اتهامی بيش نيست. چون من صرفاً در کارهايی که ديگران بهم می‌دن مشکل دارم؛ و در امورات خودم هم چون قرقی کار می‌کنم. راستش دستور پذيری کمی دارم و نيز در دستور دهی بی استعدادم. از طرفی چون من نمی‌تونم از اعضای خانواده يا دوستان کمک بگيرم بايد دست به دامن آشنايان وبلاگی بشم. يادمه اول که رفته بودم تبريز ، هر جا اطلاعيه برای کارمند زن می‌دادند همه از واژه دوشيزه استفاده می‌کردند تا اين که يه بار اصلاً گفته بود، به يه دوشيزه قد بلند [ خوشگل و ... ] برای فلان کار نيازمنديم!!!! برای من فرق نمی‌کنه همه جوره پذيراييم حتی سبيل کلفت! پيدا نشد خودم 100 نوع املت توش آموزش می دم. اصلاً می‌شه فقط ديگران بفرستن من بذارم تو سايت. شايد مسخره باشه ولی به نظرم لازمه. چون دانشجوهای تازه نمی‌دونن چه جوری با روزنامه و آجر برنج دم کنن!! بازم تاکيد می کنم فقط غذاهايی که با دوران دانشجويی بخوره. يه چيزی مثل فسنجون يا پر دنگ و فنگ تر از اون برای دانشجو مسخره‌است. از قديم گفتن فلان گشاد و آب هندونه!!! يا فلان گشاد ، مايه نشاط! خود من خسته شدم از بس تخم مرغ خوردم. خوب شايد ديگران ايده بهتر داشتند ميذاريم تا مرجعی باشه برای دانشجوها و هم مجردها. هر چند خداييش عنصر تخم مرغ حذف نشدنيست و به قول يکی از بچه ها : تخم معمول ، تخم مرغ داريم!
ازهمين الان دنبال اسمم. با توجه به اسم ميکده ، فکر کنم بايد يه چيز مربوط باشه. مثلاً مزه ! حالا موندم چه جوری اين وسط اسم آب هندونه رو بيارم تا ماهيتش مشخص بشه!!!!

راستی يکی نيست بگه دل خوش سيری چند؟؟

Posted by dordikesh at 12:49 PM | Comments (8)

گلاب به روتون

آخر خوش شانس!
اسم غدا و دانشجو و .. اومد. ياد چند ماهی که در خوابگاه بودم ، افتادم. متاسفانه يا خوشبختانه شش ماه فقط خوابگاه رو تجربه کردم و از بهترين روزهای عمرم بود. دوستی داشتم که متخصص بود سر غذا خوردن از چيزهايی صحبت کنه که در حالت عادی هم هی بايد بگی گلاب به روت يا روم به ديوار. تنها کسی که پا به پاش می‌رفت من بودم. ما شروع می‌کرديم به صحبت و صريحاً با اجازتون وارد جزئيات می شديم بعد که همه حالشون به هم می‌خورد يا اشتهاشون کور می‌شد ، همه غذا رو می‌خورديم. البته بايد اعتراف کنم اون غذا ها که به ما می‌دادند در حالت عادی هم خوردنش مشکل بود چه برسه به با چاشنی ... . خداييش بعضی موقع به سطل آشغال‌ها سر می‌زدی فقط غذا بود توش.

حالا ذهن مريضم به يه سری نتايج در زمينه بالا رسيده به سمع( البته بصر بهتره) و نظرتون می‌رسونم، هر چند کمی ضايع هست.
در پايان اين بحث می‌خوام نتيجه بگيرم خيلی از ميوه‌های ما اسامی نامربوطی دارن. برای اثباتش دو تا توضيح می دم. اول اين که در زبان مازندرانی گلاب به روتون و روم به ديوار مترادف گُه ، گی هست.( چقدر بحث زيبائيست!!) که من در متون قديمی فارسی استعمالش رو ديدم. حالا اسم چند ميوه رو ميارم. قضاوت با شما. در ضمن منظور تلفظ هست نه شکل املايی.

ان‌گور / عن‌به / گُ‌لابی / گُ‌وجه / گی‌لاس / نارن‌گی

برای جمع کردن بحث دو تا شعر هم می‌نويسم که شاعرش نامعلومه ولی بسی زيباست!! مربوط به دستشويی ( تالار ان‌ديشه ) رفتن هست.

خواهی که نبينند خــلايــق هنرت را
برخيز و بکش سيفون بالای سرت را

سر زده وارد مشو که دستشويی آدم است
بـرای وارد شدن ، اِهِــــــه اِهِـــــه لازم است

خواهش می کنم تمنا می‌کنم که عکسی که در زير ميذارم رو نبينين. حالتون به هم خورد من مسئوليت نمی‌پذيرم. از سايت Rotten گرفتم. قراره از اين به بعد هر کی خونمون چتر شد اين رو بهش نشون بديم اشتهاش کور شه. بازم می گم عکس رو خودم با اين همه ادعام ديدم جيغ زدم. نياين ببينين بگين اين پسره احمقه اينا رو ميذاره. می‌دونم حس کنجکاويتون گل کرده ولی نرين ببين. به جون خودم ظرفيت بالايی می‌خواد تازه بالای هيجده سال هم هست. من به هر کی نشون دادم يک ثانيه بيشتر نتونست ببينه و البته کلی هم فحش داد بهم. ميذارم فقط تا آرشيوم کامل شه!!! از من گفتن.اين هم لينک عکس!

مکمل :

آدم بعضی اوقات يه حرف هايی می‌زنه بعد پشيمون می‌شه. الان هم از يکی از پست‌های خودم پشيمونم ولی هر چی با خودم کلنجار می رم که برش دارم نمی تونم. خوب چی کار کنم ديگه!! در مورد همه دوستانی که ناراحت شدند يا خبر ندارن و به زودی می شن شرمندم. آدم بعضی اوقات بايد در همه زمينه‌ها دارای ظرفيت باشه تا کم نياره. خلاصه به بزرگی خودتون ببخشيد. از ایين بی‌کلاس بازی ها ديگه انجام نمی‌دم!!!

Posted by dordikesh at 12:31 PM | Comments (7)

August 05, 2003

موسيقی ايرانی و فرانسوی

Celine Dion
هميشه دغدغه خاطر موسيقی سنتی ايرانی رو داشتم و دارم. هميشه حسرت اين رو می‌خوردم که موسيقی غنی و با پتانسيل ما ، اين چنين مهجور مونده و شناخت جهانيان از موسيقی‌های محلی کشورهای آمريکای جنوبی بيشتره تا موسيقی ما. اون هم برمی‌گرده به سياست‌های غلط در عرصه هنر. امروز خبری رو در «روزنامه ياس نو» خوندم مبنی بر اين که CD «شوريده» به خوانندگی «پريسا» و آهنگ سازی سعيد فرج‌پوری به عنوان CD موسيقی سال فرانسه انتخاب شد! هر چند فرانسوی‌ها فرهنگشون به ما شايد نزديک تر باشه ولی فکر کنم در بقيه جاها هم با کمی تبليغ خوب ميشه نتايجی مشابه به دست آورد. همين CD اگر شرکت پخش کننده‌اش ايرانی بود اصلاً به حساب نميومد.
نمی‌دونم چه شده که موسيقی سنتی ما مترادف شده با غم ، پيری ، نداشتن دل جوان و ... . جالبه جوانان قبل انقلاب نظری مناسبی نسبت به اين موسيقی داشتند و مشکلی با امثال دلکش و بنان و ... نداشتند. شايد اصرار بيجای آخوندها بر عزا و غم و سوء استفاده از رديف‌های محزون موسيقی ‌سنتی برای اين کار، دليل اين باور باشه. هر چند خود حسين عليزاده که از استادان اين عرصه هست می‌گه در اين موسيقی بايد نوآوری‌هايی بشه (خودش هم اخيراً يه ساز طراحی کرده) ولی به نظر من خيلی هم عاليه. افسوس که حداقل در دوستان خودم کم می‌بينم افرادی رو که تمايلی به موسيقی سنتی داشته باشند حالا شناخت از اون بخوره تو سرشون!

بد نيست کمی هم برم تو فاز موسيقی فرانسه. کلاً تعلق خاطری خاص به Celine Dion دارم ( هم به خاطر صدای زيبا و هم اخلاقيات ) . جدا از آهنگ‌های انگليسيش، يه چند تا آهنگ فرانسوی داره که باهاش زندگی می‌کنم . هر چند چيزی نمی‌فهمم ولی اون‌قدر زيباست که هميشه تو گلچين‌هام هست. اخيراً هم رويکردی به موسيقی فرانسه کشف کردم که البته در مورد اين‌ها معنيش رو می‌دونم!! اوليش آهنگيست به نام «آزادی انديشه من» (نيازمند Real Player ) که خواننده‌اش فلورن پانی هست؛ در سايت ابراهيم نبوی که خودش هم الان مقيم فراسه هست. ديگری (به صورت Flash ) هم در سايت آينه هست . اون هم خواننده‌اش Lynda Lemay هست. راستش جفتش خيلی قشنگه؛ هم شعر و هم آهنگ! هر چند از اين همه «ژ» و «ق» چيزی نمی فهمم ولی تو شعر باحال می‌شه. شعر «آزادی انديشه من» رو در قسمت ادامه متن آوردم . بد نيست بخونين!
اصولاً من همه نوع موسيقی رو گوش مي‌دم و حال می‌کنم. ولی موقع درس خوندن چيزی رو گوش‌می‌دم که که از متنش چيزی نفهمم. الان هم از کل آهنگ‌های فرانسوی و اسپانيايی که دارم خسته شدم از بس گوش کردم. کسی مورد خوب سراغ نداره؟؟؟؟ امتحانام نرديکه :((

آزادي انديشه من

هر چي دلتان مي خواهد از من بگيريد
بچه هايم را بگيريد، تلويزيونم را برداريد
مسواكم و اسلحه ام را به غارت ببريد
ماشينم را كه قبلاً گرفتيد
به بهانه بدهي بانكي
زنم را برداريد، كاناپه ام را برداريد
مايكرو ويو و يخچالم را
وحتي زندگي خصوصي ام را
در هر صورت
من مي توانم روحم را هم با شيطان معامله كنم
گمانم اهل معامله است
راستش اينجا همه چيز قابل معامله است
جز يك چيز، شما آزادي انديشه ام را از من نمي توانيد بگيريد.

تختم را برداريد، سي دي هاي طلايي ام مال شما، و اخلاق خوبم
قاشق هاي كوچك را برداريد، هر چيزي كه ارزشي دارد
من هيچ مقاومتي در مقابل شما نمي كنم
همه چيز را برداريد،
يادتان نرود كمي هم گراس زير قفسه قايم كردم
هر چيزي كه براي من زيباست برداريد
البته من ترجيح مي دهم اينها را به كشيش پي ير بدهم
حتي مي توانم اعضاي بدنم را هم پس از مرگ به شما بدهم
البته اگر چيز قابلي آن تو مانده باشد
و بتواند به شما آرامش وجدان بدهد
اما يادتان باشد، آزادي انديشه را از من نمي توانيد بگيريد

من مي توانم آت و آشغال ته جيبم را روي ميز خالي كنم
مدتي است ته جيبم سوراخ است
خودم مي توانم شلوارم را پايين بكشم
ولي شما آزادي انديشه را از من نمي توانيد بگيريد.

همه چيز را برداريد حراج كنيد
براي اينكه معاملات كوچك ما جور شود
من فقط پيژامه راه راهم را برمي دارم
پرتقال هايم را هم به شما هديه مي دهم
همه چيز مال شما
من با خودم چيزي را به جهنم نخواهم برد
همه چيز را برداريد، من ترجيح مي دهم بروم
البته اگر بهشت را به شما داده اند
من مي توانم روحم را به شيطان بفروشم
با او مي شود معامله كرد
راستش اينجا همه چيز قابل معامله است
اما شما آزادي انديشه را نمي توانيد از من بگيريد،
آزادي انديشيدن را نمي توانيد از من بگيريد

Posted by dordikesh at 12:34 AM | Comments (8)

August 04, 2003

دبی و عرب‌ها

ذاتاً آدمی نيستم که فردی رو به خاطر اصليتش تحقير يا تحسين کنم. ولی به کشورهای دو تا قوم حساسيت زيادی دارم. یکيش ترک‌ها ( مال خودمون رو نمی‌گم) و ديگری عرب‌ها. حسايتم از اون جا ناشی می‌شه که می‌بينم يک شانزدهم ما هم فرهنگ ندارند ولی از ما (به خاطر حماقت‌های خودمون البته) پيشرفت بيشتری کردند. شايد يه خورده مغرضانه باشه ولی ايمان دارم افرادی مثل من کم نيستند.
همه ما در مورد دبی شنيديم که اصلاً بهش می‌گن آمريکای کوچک و از اين جور چيزا. يه چيزی در موردش شنيدم که بسی جای تأمل داره. بچه‌ی يکی از آشنايان در هواپيمايی امارات کار می‌کرد. اونجا با يه پسر ايرانی آشنا شد و تصميم گرفتن همونجا عقد کنن. خيلی جالب بود که پدر دختره از ايران پا شد رفت دبی که بله رو بگه و به عقد هم در بيان و محرم بشن. يعنی دختره پشم. انگار بابای دختره قراره با داماد بره سفر سانفرانسيسکو!!!!!!! خوب همين که زنده به گور نمی‌کنن مرام ميذارن. حالا يه سری پست‌فطرت هستن تو همين ايران که دخترهای ايرانی رو صادر می‌کنن به دبی. آخ که چقدر لجم می‌گيره!!
می‌گن اگه بری دبی غم‌باد می‌گيری. عرب‌هايی رو می‌بينی که سرتاپاشون دوزار نمی‌ارزه ، اون وقت ماشين‌های آخرين مدل و خانوم‌های آخرين مدل زير پا و زير ... هست. البته نمونش تو ايران هم هست منتها با هيبت آخوند و محدودتر. تفاوتشون هم در اينه که عرب‌ها پولشون از نفته، آخوندها از خون مردم.

بهتره تمومش کنم. شايد بعضی از دوستان مقيم دبی ناراحت شدند!!! در هر حال روزی رو می‌بينم که به جايگاه گذشته برخواهيم گشت. اندکی صبر سحر نزديک است...!

Posted by dordikesh at 03:16 AM | Comments (7)

بازم تغيير قالب

نمی‌دونم چی شد که هوس کرد يه خورده با قالبش ور برم. اينم موقته. به نظرم قبلی چشم رو اذيت می‌کرد. شايد اين هم اذيت می کنه؛ نمی دونم. اگه اين جوریه جون من بگين!!! معضليه اين طراحی قالب!! به خصوص برای من که قبل از عرصه وبلاگ نويسی تجربه‌ای در اين زمينه نداشتم. شيطونه می‌گه همه چي رو سفيد کنم والسلام! اه چقدر چرند می بافم!!!

Posted by dordikesh at 02:31 AM | Comments (1)

August 02, 2003

کل ‌کل

کل‌کل
بعضی اوقات يه موضوع ، يک هفته و بسا بيشتر مغزم رو مشغول می‌کنه و بعد اين جا می‌نويسمش. بعضی مواقع هيچی به ذهنم نمی‌رسه ولی دلم می‌خواد آپديت کنم و ميام يه سری اراجيف می‌نويسم. مثل الان که هدفی جز آپديت کردن ندارم حالا مطلب هر چی می‌خواد باشه!!!!!!

امروز رفته بودم برای ديدن يک سد. رئيسش از آشناهاست و همه فاميل رو دعوت کرده بود. خيلی باحال بود. جالب ترين قسمتش وقتی بود که ما رو برد توی تونل سد که در واقع چند متری زير سطح آب بود. فوق العاده خنک بود تو تونل. تاسيساتش به نسبت پيشرفته بود . سدش الان در عمق کمی آب داره. وقتی دوسال پيش سيل اومده بود سرريز شده بود. باورش با ديدن عظمت سد مشکل بود. در زمان سيل برای عدم تخريب سد کل دريچه‌ها رو باز کردن و خرابی‌های وحشتناک و البته اجتناب ناپذير به بار اومد ؛ حالا هی برن درخت قطع کنن. خلاصه توصيه می‌کنم بازديد از يک سد رو تو برنامه کاری قرار بدين بد نيست. من که خيلی حال کردم.

چند وقت پيش با دوستم در حال پياده روی برای رفتن به جايی بوديم. يعنی قرار بود به کار او برسيم. بعد از مدتی که من رو اين ور اون ور کشوند به محله‌های قديمی رسيديم. بهش گفتم من رو ياد فيلم‌هايی ميندازه که قرار طرف بره پيش يه پيرزن و بچش رو بندازه( همون سقط جنين دستی). دو ثانيه بعد بهم گفت وايسا برم از خونمون برات آب خنک بيارم!!!!! از خجالت می‌خواستم برم تو زمين.

کل‌کل کردن ابی و سياوش قميشی رو شنيدين؟؟ خيلی باحاله! گذاشتمش اينجا.حتماً گوش کنين.

Posted by dordikesh at 03:37 AM | Comments (5)

رفتن تا دم بازداشت

هر چند از نظر عقلی گفتن اين خاطره درست نيست ولی چون اساساً وبلاگم جانشين دفتر خاطراتم شده، پس می‌نويسم! به جون خودم من بچه سر به راهيم. فکر بد نکنين. من اعتقادی به اين دوستی های خيابونی ندارم و اصلاً متنفرم. حالا اين رو نديد بگيرين!
با دو تا از دوستان دانشگاهی رفتيم به يکی از شهرک ساحلی شمال. چون به تعطيلی خورده بود ملت علاف آمده بودند و خيلی شلوغ شده بود. يه غلطی کرديم و از جلوی ويلای عموی بنده رد شديم و ما رو شناسايی کرد و گير داد بياين تو. جاتون خالی شرابی تلخ بر ما روا داشت که عقل و هوشمان را از سر ببرد. بعد از دو ساعت بالاخره زديم بيرون و به گردش پرداختيم. اصلاً اين کاره نبيدم ولی خوب به قول معروف خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. برای همين با دوستان مشغول خانوم بازی شديم ( به جون خودم من بچه مثبتما!!) يک سوژه بود که الحق و الانصاف خودشون از خدا خواسته بودند. شروع به انجام مذاکرات کرديم و من هم اين وسط بيشتر نقش راننده رو بازی می‌کردم تا مذاکرنده. اين دوست سمج بنده گير داد بياين يه جای خلوت تا مذاکرات رو گسترده تر ادامه بديم. بايد بگم ساعت سه نصفه شب بود. قبول کردند ولی ناگهان ديديم که تغيير جهت دادند و به مکانی که بايد نرفتند. اين جا بود که فهميديم که عده‌ای بسيجی بهشون گير داده بودند. جايی که ما بوديم طوری بود که حتماً بايد از جلوی آن‌ها در هنگام برگشت می‌گذشتيم. دوستم به من گفت اگه گير دادند ، گاز رو بگير برو. تو اين فکر بودم ديدم که راه رو مسدود کردند. قيافه‌هايی با يه وجب ريش که رييسشون با يه چشم معيوب انصافاً آدم رو از زندگی نااميد می‌کرد. اولين چيزی که به فکرم زد اين بود که چند تا هزاری دربيارم بدم بهشون. ولی گفتم نکنه اين کاره نباشن و همون جا بزنه زير گوشم ، برای همين هم بی‌خيال شدم. بنده رو به عنوان راننده پياده کردند و گواهی‌نامه و کارت ماشين خواستند که با خونسردی( البته به ظاهر) دادم بهشون. يه نگاه کرد و گذاشت تو جيبش و به بغليش گفت ببرشون ستاد! اون دخترهای احمق از ترس داشتند می‌مردند و تو اون گير دار هی به ما می‌پريدند که چرا مزاحم ما می‌شديد. انگار نه انگار که دو دقيقه پيش خيلی مشتاقانه صحبت می‌کردند. در هر حال در همين گير و دار دخترها پا به فرار گذاشتند و يکی هم رفت دنبالشون. در طول اين مدت ما با اجازتون شروع کرديم به پاچه‌خواری! گوی و ميدان رو دادم به دوستم. شروع کرديم به مازندرانی صحبت کردن تا مثلاً بگيم همشهری هستيم و بی‌خيال ما بشن. اون سرهنگ هم نامردی نکرد يکی خوابوند تو گوش دوستم. در تمام اين مدت با خشن‌ترين و توهين آميزترين وضع برخورد می‌کردند. یکی از دخترها رو گرفته بودند. باهاش صحبت می‌کردند. خوشبختانه اون زرنگه فرار کرده بود و اين يکی ساده‌تر از اون بود که برای رهايی خودش به ضرر ما صحبت کنه. انصافاً يه خورده معرفت داشتند و البته مغز، کافی بود بگن از آشناهاشونيم يا هر چيز ديگه. بالاخره بعد از تهديدهای فراوان مثل دست بند زدن و هل دادن و کتک زدن و ... ، پاچه‌خاری ما نتيجه داد و قبول کردند که ولمون کنند. داشتيم سوار ماشين می‌شديم ( البته با بسيجی‌ها) بريم که يه آدم فلان فلان شده اومد گير داد به فلانی بيسيم بزن. سرهنگ آشکارا می‌گفت ول کن الان خانواده دختره مياين شر می‌شه. تا اين که خانواده دختره اومدند و دايی دختر شروع کرد به هوار کردن، که دختره امانت پيش ما بود و از کانادا اومده و اين ها رو ول نکن. اين ها به ما گفتن ماشين رو بذارين برين فلان جا وايسين تا ما اين ها رو دک کنيم بيايم. ما هم سرمون رو انداختيم رفتيم. حالا ده دقيقه ، بيست دقيقه ايستاديم ديديم نمياين. رفتيم همون جا که ما رو گرفته بودند ديديم جا تره و بچه نيست. فکر اين که قضيه سرکاری بوده باشه و ماشين رو دزديده باشن مثل پتک تو سرم کوبيده شد. گفتم زنگ بزنم 110 نذاشتن. قرار شد بريم پيش عموی من تا بياد ببيینيم چی کار کنيم. پيه پيچيدن خبر در اهل فاميل و ضايع شدن رو به تنم ماليدم و ساعت سه و نيم رفتم از خواب بيدارش کردم که بيا ماشين خراب شده. بعد يواش يواش بهش گفتم قضيه چيه! از شانس تخيلی ما تا وارد خيابون اصلی شديم ، ماشين رو ديديم که داره يواش يواش به مکان مورد نظر می‌ره. عموم به خاطر ترس از شرابی که خورده بود پياده نشد و مثل فيلم سگ‌کشی که وقتی زنه در هتل بود يه عده کارگر هی می‌رفتن و ميومدن بدون هيچ گونه صحبت ، هی ميومد و می‌رفت. خلاصه ديديم می‌گن خانواده بی‌خيال نمی‌شن و دخترها می‌گن اين ها می‌خواستند با ما کارهای بد بد بکنن!!!!! استغفرالله. اين ديگه نوبر بود. گفت بايد بياين بازداشتگاه و (پنج‌شنبه بود) تا صبح يک‌شنبه باشين چون تعطيليه. هر چی می‌گفتيم بابا خانواده کجا هستن که ما باهاشون صحبت کنيم و زبون همديگه رو بهتر بلديم نمی‌گفتن. اصلاً می‌گفت که اون‌ها بازداشتگاه منتظرن!!( انگار بيکارن!) از لحن صحبتشون فهميديم که بله اصلاً کل قضيه سرکاریه و اين ها فقط دنبال رشوه گرفتن هستن. ما هم سه تايی گفتيم عمراً! جالب بود چهار نفر بودند در طول اين مدت دو تا دو تا جاشون عوض می‌شد. اول دو تا شون می‌گفتن آزاد کن ، دو تای ديگه می‌گفتن نه. نيم ساعت بعد جاشون عوض می‌شد. خلاصه باز هم کلی کنجار رفتيم. اذيت می‌کردند و قبول نمی‌کردند. در همون حال به ماشين هايی که رد می‌شدن گير می‌دادن که مثلاً صدای نوار رو کم کن . سرانجام قرار شد برسونيمشون به خونه و خداحافظ. خداوکيلی سرهنگه موقع پياده شدن گفت آقا [...] امشب زديم به کاهدون!!!!!!!!!! وقاحت تا اين حد وافعاً مشمئز کننده است. تازه بود که می‌تونستم بفهمم که چرا وقتی با يکيشون که مسن بود صحبت می‌کرديم که هوای ما رو داشته باش همش می‌خنديد. يا وقتی ما رو علاف می‌کردن هم نمی‌خواستن ما رو از دست بدن که خونه برسونيم و هم تا لحطه آخر دنبال سوژه بودن که پولی گير بيارن. بايد می‌ديديد که چه جوری سنگ ناموس مردم رو به سينه می‌زدن و چقدر خشونت طالبانی داشتند. از يه طرف نفس راحت کشيدم که قضيه فيصله پيدا کرد و از طرف ديگه از پست‌فطرتيشون حالم گرفته بود چون واقعا فشار زيادی بهمون وارد شده بود. اين که آدم بره بازداشتگاه و ساعت چهار نصفه شب زنگ بزنن به خانواده که بيا، واقعاً فکرش هم عذاب آوره. الان که فکر می‌کنم با خودم می‌گم دختره که مثلاً از کانادا اومده بود در مورد ايران و مردمانش چی فکر می‌کنه. اين که در کشورش به خاطر گناه نکردن آدم رو اذيت می‌کنن. آيا واقعاً يه صحبت ساده جای اين همه دردسر داشت؟؟!؟!؟
هر جور فکر کردم ياد اين شعر مولانا افتادم که :
آنـــچه شـيـران را کند روبـــه مـــزاج
احتياج است احتياج است، احتياج
در پايان از خدا می‌خوام بندگانش رو که از راه آبرو بردن و آزار و اذيت ديگران نون می‌خورند را ببخشايد و ما را از شرشان محفوظ دارد!

Posted by dordikesh at 01:09 AM | Comments (3)

August 01, 2003

سه الاغ

Zebra.jpg

فقط کافيه يه نگاه بندازين به ساعت پست شدن نوشته قبلی، تازه رسيدم خونه . از يه جا آوردم که الان تو بازداشتگاه نيستم. امان از اين بسيجی‌های پست فطرت. به زودی می‌نويسم. فعلاً اميدوارم خانواده راحت برخورد کنه. وای! عکس رو نگاه کنين. سه نفرن. ما هم سه نفر بوديم. فقط گورخر نبوديم بلکه الاغ بوديم!

Posted by dordikesh at 04:15 AM | Comments (3)

ديوانه‌ای از قفس پريد!

نمی‌دونم چی شد که يه دفعه خر شدم و با پسرخاله زديم رفتيم سفر. ولی اصلاً خوش نگذشت. تنها حسنش اين بود که اين مغز وچشمم که روزانه بالای 13-14 ساعت پشت کامپيوتر بودند استراحت کردند. تازه فهميدم که چه فشاری به خودم وارد می‌کردم. مثل ديوونه‌ها در طول سفر اندر فکر بودم و به قول معروف اندر مغاک انديشه!! دلم می‌خواست يه Notebook می‌داشتم و چيزهايی می نوشتم. وجودم رو همچون ديوانه‌ای تصور می‌کردم که از قفس رهايی يافته!
آزمــودم عـــقــل دورانـــديـــش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را

يه وقت فکر نکنين کباده‌ی سينما می‌کشم؛ ولی بعد از عمری فيلم ايرانی ديدن و داشتن شناخت از دست‌اندرکاران سينمايی هوس دارم در مورد فيلمی که اخيراً ديدم چيزی بنويسم. فيلمی با عنوان ديوانه‌ای از قفس پريد! که گويا بهترين فيلم جشنواره فجر امسال هم شده!!!!
داستان کليش اين بود که نیکی کريمی از پرويز پرستويی( جانبازی که از نظر روانی مشکل دارد) طلاق می‌گيرد. پرويز پرستويی هم تنها هدف زندگيش را مبارزه با عموی زن سابقش که گويا از نظر مالی دچار فساد زياديست قرار می‌دهد. خلاصه پای علی نصيريان هم به عنوان فردی صاحب نفوذ سياسی و اقتصادی و عقيدتی در مسئله به خاطر دلدادگی به زن سابق شاگردش( پرويز پرستويی) باز می شود و ... .
اولين چيزی که در فيلم ذهن آدم رو به خود مشغول می‌کرد استفاده مکرر بازيگران از ضرب‌المثل‌های معروف و غير معروف بود. هر ننه من قمری رو در فيلم می‌ديدی از هر پنج تا حرفش، چهارتاش ضرب المثلی بود که بايد کلی فکر می‌کردی تا ببينی مفهوم کليش چيه!! کارگردان فيلم( احمدرضا معتمدی) علاقه عجيبی به استفاده از مفاهيم کنايه‌ای داشت و به نظر من تقليدی افراطی از سينمای ابراهيم حاتمی‌کيا بود . هر چند بازيگرانی بسيار خوبی در فيلم حضور داشتند و بازی‌ها مشکلی نداشت و مثلاً طبق معمول بازی عزت‌اله انتظامی فوق‌العاده بود؛ ولی نمی‌دونم چرا به نظرم اصلاً نقش‌ها به دل آدم نمی‌چسبيد. تمام تلاش کارگردان پايان دراماتيک آخر فيلم بود و حرکات بازيگران و افکت‌ آخر فيلم نشانگر اين اصل بود ولی دريغ از کوچکترين حس. با نگاهی به چهره ديگر تماشاگران بيشتر مطمئن شدم، چرا که همه در حال خنديدن بودند. به اعتقاد من باور پذيری نقش‌ها کم بود. مثلاً در صحنه‌های اوليه فيلم ( و البته اسم فيلم) همه می‌پذيرند که پرويز پرستويی ديوانه‌ای بيش نيست ولی می‌بينيم که با پارتی بازی از تيمارستان بيرون می‌آيد به همان راحتی می‌شود تنها دغدغه خاطر عزت‌اله انتظامی که طبق گفته‌های همکاران خود پرويز پرستويی آدم کلفتيست و پشتش به بالاترها گرم است. بعد هم دوباره به تيمارستان می‌رود، که البته در طول فيلم از همه افراد فيلم عاقلانه‌تر رفتار می‌کند. نيکی کريمی هم در طول فيلم به عنوان يک کالا مبادله می‌شود ولی فکر نکنم کسی توجهی به آن کند. فيلم‌های زيادی با همچين حربه ديده‌ام که با سوءاستفاده‌های ابزاری از همچين موضوعاتی خشم و اشک تماشاگر رو برمی‌انگيخت اما اين نه از آن دست بود.
با يک صحنه فيلم که حرف دل خيلی‌ها رو زد حال کردم. اونم جايی بود که پرويز پرستويی با استاد از استاد دينی و عقيدتی که به نوعی مرادش بود( علی نصيريان) تقاضای کمک می‌کنه غافل از اين که استادش با زن سابقش با اهدای کلی امتياز اقتصادی و سياسی، ازدواج کرده. و در جايی از فيلم خود استاد می‌گه ديگه نمی‌خوام شخصيتم رو پشت اين ظاهر آراسته دين‌ و ايمان پنهان کنم. خوب از اين افراد که خسته شدند از تظاهر، زياد داريم که آشکارا دارند ريخت و پاش می‌کنن!
به نظر من اين فيلم دو سه سالی دير ساخته شد. چون خيلی از حرف‌های فيلم که انگشت نشانه را به طرف سياست‌مداران سوءاستفاده‌گر گرفته بود، پيش تر از اين خيلی‌ها در فيلم‌هايشان خيلی جسورانه‌تر عنوان کرده بودند. مثلاً اگر به جای آژانس شيشه‌ای ساخته می‌شد می‌توانست حرفی برای گفتن داشته باشد.
در کل بايد بگم که در اکثر مواقع که به فيلم‌هايی از اين دست می‌رفتم، کلی حال می‌کردم و تا دو سه روز بهش فکر. ولی اين اصلاً بهم حال نداد. بازم فکر می‌کنم اگر شخصيت پردازی بهتری می‌شد ، فيلم بهتری می‌ديديم . هنوز نمی‌دونم چرا بهترين فيلم شناخته شد. هر چه هست شايد دلايل سياسی داشته باشد. اصلاً فکر نمی‌کنم که فيلم فروش خوبی داشته باشد، علی‌رغم تبليغات تعجب برانگيزی که صداو سیما بعد از مدت‌ها اجازش رو داده!!!

Posted by dordikesh at 03:58 AM | Comments (2)