در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

July 26, 2003

یواش یواش ...

خوشگله

الان بالای ده ساعته که مثل ديوانگان آنلاين هستم و اگر هم قطعش کنم ديگه نمی‌تونم ازش استفاده کنم. با اين که چشمام باباقوری شده ولی زنده باد مفت خوری!

ديگه اصلاً نمی تونم فکر کنم که چی بنويسم چون هی دارم با برنامه اين وبلاگ ور می‌رم. گل بود به سبزه هم آراسته شد! اين گونه بود که فهميدم خيلی از بزرگان وبلاگ نوِيسی که هميشه فکر می کردم در طراحی سايت کار کشته هستند. ايده های اوليشون رو از default های خود Movable Type گرفتن!

ديروز در مکانی بودم ، خوش و خرم و آزاد ، از هر نظر. اصلاً فکر نکنين منظورم همون جايیه که شاعر می‌گه : می‌خوام برم [...] ، [...] هنوز قشنگه! در هر حال دختری( حول و حوش هفده سال) در حال دوچرخه سواری بود و پسری کوچک ( حول و حوش هفت سال) دنبال دختره افتاده . نزديک که اومدن ديدم پسره داره اين آهنگ رو می‌خونه : يواش يواش تو قلبم خونه کردی! يواش يواش منو ديوونه کردی! البته دختره در جواب اراجيفش خيلی زيبا فحش می‌داد. واقعاً اون پسر تخس بزرگ بشه چی می‌شه؟

در هر حال بد نديدم يه شعر بنويسم که به نظرم زيباست:

هر که باشد نظرش در پی ناموس کسان
پی نامـوس وی افـتـد نـظر بــوالهـوسـان

Posted by dordikesh at 09:38 PM | Comments (6)

ياد آر ز شمع مرده ياد آر !

اينم از شانس ما! ديشب ديدم تمام سايت‌های بلاگ اسپات و پرشين بلاگ به راحتی باز ميشدن. خوب معلوم شد که مسئولان مملکت فقط دل‌نگران اين بودند که بنده مستقل بشم و کمی بيفتم تو خرج . اون موقع هم خيلی لجم می‌گرفت که سايت افرادی چون مسعود بهنود و عليرضا نوری‌زاده باز هستن ولی وبلاگ افرادی مثل من که اصلاً به شقيقه ربط هم نداشتيم بسته شده بود. به قول حسين درخشان مملکت خرتوخری! نمونه بارزش اينه که تمام دنيا قاضی مرتضوی رو قاتل زهرا (زيبا) کاظمی می‌دونه ، اون وقت جناب آقای هاشمی شاهرودی ( نجفی ) همين بی‌پدر رو مسئول کشف قاتلش می‌کنه! دقيقاً من رو ياد محاکمه‌های منصور حلاج ميندازه. وقتی شرايط اون موقع رو می‌خوندم می‌گفتم عجب اين عرب‌ها نامرد و ... بودند. آشکارا ظلم و بی‌رحمی می‌کردند اون هم به نام دفاع از اسلام! حالا دارم می‌بينم که تاريخ داره تکرار می‌شه اون هم به دست عرب‌های ايرانی‌نما.
بالاخره دو تا پسر صدام (عُدَی و قُصَی) دستگير شدند، در موردشون می‌گن که مثلاً عدی که رئيس فدراسيون فوتبال عراق بود يک سری شکنجه‌گاه داشت برای فوتباليست‌ها و خانواده‌هاشون که در صورت شکست ازشون استفاده می‌کردند. يکی از آشنايان می‌گفت بيچاره مردم عراق در دست چه کسانی اسير بودند. با خودم گفتم ، صد رحمت به عراق که فقط در دست صدام و خاندانش اسير بود. حالا ما ايرانی‌ها معلوم نيست از کجا و توسط چه کسانی داريم چپاول می‌شيم . ايران خوبی بود. به قول معروف ياد آر ز شمع مزده ياد آر!
و به قول داريوش :
دلم تنگ است،
دلم می‌سوزد از باغی که می‌سوزد.
نه ديداری!
نه بيداری!
مرا آشفته می‌دارد، چنين آشفته بازاری!

Posted by dordikesh at 12:45 AM | Comments (3)

July 25, 2003

رد پای خداوند

ديشب رؤيايی داشتم :
خواب ديدم بر روی شن‌ها راه می‌روم،
همراه با خود خداوند.

و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگيم را، مانند فيلمی می‌ديدم.
همان‌طور که به گذشته‌ام نگاه می‌کردم،
روز به روز از زندگی را؛
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد،
يکی مال من و يکی از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.
آن‌گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط يک ردّپا وجود داشت ...
اتفاقاً ، آن محل‌ها مطابق با سخت‌ترين روزهای زندگيم بود،
روزهايی با بزرگترين رنج‌ها ، ترس‌ها دردها و ...
آن‌گاه از او پرسيدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ايّام زندگيم با من خواهی بود
و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می‌‌کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فزرندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
نه حتّی برای لحظه‌ای ،
و من چنين نکردم.
هنگامی که در آن روزها ، يک ردّپا بر روی شن ديدی،
من بودم که تو را به دوش می‌کشيدم."

فرهنگ عاميانه برزيلی

---------------------------------
معمولاً مطالب رو کامل از ديگران نمی‌گذارم ولی امروز که بعد از مدتی چشمم بهش افتاد ، ديدم الام موقع اينه!!

Posted by dordikesh at 03:01 AM | Comments (8)

آخرين پست در بلاگ اسپات

هوالمطلوب
 سلامتی سه کس: دانشجو ، سرباز ، بی کس

اولی: چايی دوم !!
دومی: نه ديگه بيشتر از اين مزاحم نمی‌شم.
اولی: بودی حالا! شام باش!
دومی: نه، جای ديگه دعوت دارم نمی‌تونم افتخار بدم!!!!

مکالمه فوق بين من و رئيس Blogger انجام شده! D: بالاخره بعد از همين مدت کوتاه که مهمان اينجا بودم تصميم گرفتم نان از عمل خويش بخورم و به مکانی جديد کوچ کنم و عطای مصداق مفت و کوفت را به لقايش ببخشم! علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود داشت، تجربه‌ای جديد و جالب بود. اميدوارم زين پس تجربه‌ای در اين مکان نداشته باشم!


http://sharab.maykade.com

Posted by dordikesh at 01:24 AM | Comments (7)

July 24, 2003

عبور موقت تهران و شهرستان و ...

همه ميان تو اولين پستشون کلی حرف‌های شاعرانه و شعر و بند و بساط می‌نويسن، حالا من کم مونده بود فحش بنويسم. در هر حال دلم نيومد پاکش کنم. راستش اين قالب و وضع ظاهری وبلاگ، به اصطلاح عبورموقت هست. کلی کار بايد روش انجام بشه که اميدوارم به تدريج انجام بشه.
عمراً فکر نمی‌کردم که اسم دومينم در آخر، ميکده بشه. بالای 10 تا اسم رو کانديد کردم که با يک آينده نگری قرعه به نام اين افتاد. در حالی که دومين‌هايی مثل شراب و دری‌کش و ... همه قابل گرفتن بودن. خودم ارادت خاصی به اسم خرابات داشتم که متأسفانه يه از خدا بی‌خبر از قبل گرفته بودش. در هر حال به زودی وبلاگ‌هايی چند در همين جا راه می‌اندازم. برنامه کليش تو ذهنمه. احتمالاً با توجه به نزديک بودن امتحانات در شهريور دوباره مغزم شروع به فعاليت و زدن ابتکار کنه. اين از خاصيت‌های دوران امتحاناته. منم بی‌کارم. همه می‌رن اسم‌هايی مثل احسانيکس و مجيدآنلاين و ... می‌گيزن حالا من در خرابات و ميخانه و ... سير می‌کنم!!
در صفحه اول و اصلی سايت نوشتم که به زودی در اين مکان سايتی احداث خواهد شد!! فقط اميدوارم اين به زودی به يک سال نکشه!! خيلی طراحيش چرند شد. خوب با يک ساعت کار و بدون فکر قبلی همينش هم خوبه. البته قضيه همون بقال و ماسته.
وقتی آدم يه چيز نو می‌گيره دلش می‌خواد هی باهاش ور بره. اين وبلاگ جديد من هم اين جوريه. تا حالا صد بار اسم و پسورد و ... رو عوض کردم. فکر کنم جايی که ازش فضا گرفتم به زودی به التماس بيفته که جون حاجی بی‌خيال ما شو!!
برای خالی نبودن عريضه:
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنـيـا و شر و شورش

Posted by dordikesh at 01:28 PM | Comments (2)

به اميد کوچ

من غلط کردم گفتم کيفورم. من بیجا کردم. اصلاً به قول معروف:
مرد را دردی اگر باشد خوش است
مرد بی درد علاجش آتش است

بايد بگم که از ديروز تا حالا اين قدر ضدحال خوردم که بسيار تأمل برانگيزند.
اول اين که پسورد و uesrname وبلاگ سايتم قاطی کرده و دست رسی بهش ندارم و اين يعنی تعويق کوچ.
دوميش اينه که اينترنت مجانی که باهاش هم بلاگ اسپات رو باز می کردم و هم پرشين بلاگ از دستم پريد. حالا رفتم ده ها ساعت اينترنت خريدم که هيچ کدوم رو باز نمی کنه. برای همين تا موقعی که اين اينترنت رو به يه نفر که از زندگی فقط چت رو ميشناسه غالب نکنم نمی تونم هيچ کدوم رو ببينم و بالطبع نمی‌تونم جايی نظر هم بدم . دوستان يه وقت دلگير نشوند.
سوميش هم مربوط به طلاق يکی از آشناهاست. دختره رو از کوچيکی می شناختم. دو سال پيش ازدواج کرده بود. با شوهرش کلی بگو بخند داشتم. بعد از اين که دو ماه پيش بچه دار شدند ، فهميدم که آقا روانيست و دست بزن داره. همواره تو زندگيش دختر مظلومی بود که هم چون مرغ سرش در عزايی و عروسی بريده می شد. از افرادی که موجبات بد بختی ديگران رو فراهم ميارن متنفرم!!!
به اميد کوچ. هم از اين وبلاگ و هم از اين دنيا !

Posted by dordikesh at 02:53 AM | Comments (3)

July 22, 2003

يکی مونده به آخرين پست

حسودی ذاتی خانم‌ها
راستش می‌خواستم اين پست آخر باشه و اسباب کشی وبلاگم رو انجام بدم ولی به دليل يه سری مشکلات اونجا، امشب نشد. ولی اون قدر کيفورم که نمی‌تونم چيزی ننويسم. آخه سر يه قضيه و در يک آن تصميم گرفتم به يکی از استادامون يه ای-ميل بلندبالا بزنم. با توجه به شناختم و البته برداشتم فکر می‌کردم حالا حالاها جواب بده نيست. ولی دو ساعت بعد يه جواب داد که الان کاناداست و سر فرصت بهم جواب می‌ده. من از همين الان فکر می‌کنم بله رو ازش گرفتم. ولی انصافاً اون قدر تحويل گرفت و انشای زيبا به کار برد که کف کردم.
شنيدم قراره فردا تو مجلس در مورد فيلتر شدن سايت‌ها بحث بشه. زودتر می‌گفتن اين همه عجله برای خريد فضا نمی‌کردم!!!!
فعلاً فقط می‌تونم بگم آخيش!!!

----------------

راستی سورپرايز استادم با اين عکس که گذاشتم هيچ ربطی نداره!! به خدا استادمون مرد تشريف داره. عکس رو برای بيان يک سری از واقعيت‌‌ها ‌گذاشتم. کافيه رو عکس کمی مکث کنين!!!!

Posted by dordikesh at 03:22 AM | Comments (8)

July 21, 2003

پست اول

به نامش

آخ اگه اين درست کار کنه و تنظيماتم درست باشه! چقدر گرمه هوا، آخ اگه بارون بزنه!

ای دهنش سرویس! چرا نمی‌شه!!!

Posted by dordikesh at 04:28 PM | Comments (0)

July 17, 2003

از آخرين پست‌ها در اين مکان

 کی از گرگِ بدِ گنده می‌ترسه؟
نمی‌خواستم تا دات کامی شدن چيزی بنويسم. ولی خوب نمی‌شه. ترک عادت موجب مرض است. اگه خدا بخواد فردا پول رو واريز می‌کنم و بعد از کمی مرده خوری به تدريج همه چی رو رديف می‌کنم. هنوز هيچ فکرقطعی برای طرح جديدش نکردم. کلی طرح تو ذهنمه. احتمالاً بی‌خيالشون بشم چون وقت ندارم!!اون جای آدم می‌سوزه که دوستی بس قهار در اين زمينه دارم ولی نمی‌خوام آدرس وبلاگم رو بدونه.
اخيراً ويروسی شده و کامپيوترم به تمام افرادی که در Address Book من بودند نامه فرستاد. قضيه وقتی جالب می‌شه که توش نزديک 100 نفر بودند. تازه کلی از اون‌ها رو باهاشون رودربايستی داشتم و سال دوازده ماه يه بار هم نامه ردو بدل نمی‌شد. حال بعد از عهد بوقی بهشون نامه فرستاده می‌شه اونم ويروسی که خود ياهو می‌شناسه. قضيه باز جالب‌تر می‌شه که در برنامه Outlook Express اگر يک بار نامه به شخصی بفرستی اتوماتيک در اون ذخيزه می‌شه. حالا به افرادی که من اصلاً نمی‌شناسم و فقط با اسم مستعار نامه دادم با آدرسی که اسم و فاميلِم روشه نامه فرستاده می‌شه و اين يعنی سوتــــــــــــــی!
بی‌خيال قول می‌دم خيلی ‌هاشون نفهمن از کی‌ نامه گرفتن. عکس رو بچسبين که خودم خيلی باهاش حال می‌کنم.داستان گرگ بد گنده رو شنيدين؟؟ دوستم يه بار ديد گفت واقعيه؟؟؟ P:

-----------------------

بازم می‌نويسم که شکل و شمايل وبلاگ جديد با قبلی ست بشه. همين. اصلاً لازم نيست اين اراجيف خونده بشه!!

Posted by dordikesh at 12:18 AM | Comments (9)

July 14, 2003

امان از فيلتر!!

 حال و  روز من!
خوب نمی‌دونم با اين فيلترگذاری blogspot کسی هست که اين‌ها رو بخونه يا نه؟ عجب حماری هستن اين مسئول‌های مملکتی!!!! من رو ياد دست و پا زدن‌های يه آدم در حال غرق شدن ميندازه. برای من که فرقی نمی‌کنه به زودی وبلاگم رو دات کامی می‌کنم. قرار بود آخر تير بکنم تا قبلش Movable Type روی لوکال هاست آزامايش بکنم. حالا آنلاين آزمايش می‌کنم. به قول معروف گر ايزد ببندد ز حکمت دری/ ز رحمت گشايد در ديگری. ولی نمی‌دونم چرا بين اين سه تا سايت فقط اين رو فيلترکردن. بوش مياد موقتی باشه. اين از شانس منه. تا خونه پيدا شد و خواستم نفس بکشم اين جوری شد. شنيدم فقط ISP های مخابرات فيلتر شدن. حالا از کجا غيرش رو پيدا کنم خدا می‌دونه. البته فيلتر رو با اين روش
http://anon.free.anonymizer.com/http://(esmeyeweblog).blogspot.com
دور می‌زنم ولی Java Script کار نمی‌کنه و نمی‌تونم کامنت‌ها رو ببينم . کسی روش بهتر سراغ داره. گوگل هم که جواب نمی‌ده. فکر کنم يه دونه از ديش‌های کوچولوی فقط دريافت کننده بگيره آدم حل بشه. بازم به قول معروف : هر که نان از عمل خويش خورد/ منت حاتم طائی نکشد.

--------------------------
يه تقاضا : می‌شه اين قدر فيلتر فيلتر نکنين. من رو ياد درس سيگنال‌ها و سيستم‌ها و مبحث فيلترينگ و البته امتحاتات شهريور ميندازه!!!!!!
فعلاً ديگه حسش نيست. بای.

Posted by dordikesh at 04:38 PM | Comments (5)

July 11, 2003

مژده دهيد، مژده دهيد، يار پسنديد مرا!

 کشف ناشناخته‌ها !
بعد از دقيقاً بيست روز بالاخره يه خونه پيدا شد. آه که هنوز باورم نمی‌شه. کلی آدم شناس شدم. کلی چيز ياد گرفتم. انگار نه انگار که تا دو روز پيش ريخته بودم به هم و تو دلم آشوب بود که برگردم ولايت. ولی حالا همه چيز رنگ و بوی ديگه گرفته!
بعد از بيست روز جدا از پيدا کردن يک خونه با يک آدم فوق‌العاده باشخصيت آشنا شدم. مهندس برق ( P:) و البته نظامی که وقار و متانت و فهمش کاملاً واضح و مبرهن بود. اولين و تنها بنگاهی املاکِ فهميده که تو تبريز پيدا کردم همين شخص بود که وقتی گفتيم خانه دانشجويی بدون نياز به دستمال يزدی دنبال خونه گشت. در وصف کمالاتش همين بس که اصلاً جلوی ما در رابطه با مسائل ما، ترکی صحبت نمی‌کرد و در باقی موارد هم با عذرخواهی اين کار رو می‌کرد. از تمام رفتار و سکناتش نيت خيرخواهانش هويدا بود. کاملاً مونده بودم که چرا هم‌چين شخصی بايد تو يک بنگاه کار کنه. خودش جواب سئوالم رو داد.
در يه بحث گفت : "ببينيد من سرطان روده دارم و عمل کرده‌ام. از اين وضعيت دچار افسردگی ناشی از ترس از مرگ شده بودم. ديدم اين حاجاقای ما ( صاحب اصلی مغازه و البته بی‌سواد و البته خنگ) کارش مونده. علی‌رغم بی‌نيازی به پولش، اومدم اينجا هم يه نون برای ايشون باشه هم خودم از فکر و خيال دربيام". اين‌ها رو که گفت به راحتی تونستم تمام رفتارش رو تحليل کنم. در هر حال من شيفته اين مرد شدم به هر کی هم بخواد تو تبريز دنبال خونه دانشجويی باشه اين بنگاه رو توصيه می‌کنم.کافيه تماس بگيرين!
کاش همه ما قبل از اين که سايه مرگ ( شايد شوم و شايد دلنشين!) بالای سرمون بياد ، آدم خوب و مثبتی بشيم. کاش همه ما به گونه‌ای زندگی کنيم که اگه بگن فردا بايد بميری حسرت کارهای نکرده و پشيمانی کارهای کرده سراغمون نياد! کاش ... .

----------------

( اين نوشته‌ها مربوط به ديروزه و تاريخ مصرفش طبعاً تمام شده!!)
اسمش رو می‌خواين بذارين فضولی يا کنجکاوی يا هر چيز ديگه. اين دخترها ذاتاً فضولند و در بسياری از مواقع ( هر موقع به نفعشونه) معترف به اين خصلت. از موقعی که وبلاگ رو زدم خواهرم بی‌صبرانه منتظر سوتی منه تا دستمو رو کنه. الان هم مطمئن نيستم که ندونه. يکی نيست بگه بابا می‌خوام راحت باشم. الان هم که دير به دير به روز می‌کنم از ترس همين خصلته. آخه مثلاً دارم مطلب رو می‌نويسم مثل جن پشت سرم ظاهر می‌شه. من هم دنبال دردسر نيستم. البته فکر نکنين خونه رو پيدا کردم و برگشتم ولايت. بلکه خانواده بعد از 3 ماه دوری بنده تشريف آوردند و همگی با هم داريم می‌گرديم و البته خيط می‌شويم!!! هم‌خونه‌ايم که طاقت نياورد و جيم فنگ کرد. من موندم و خودم که اين‌ها آمدند . خيلی ديگه شانس بيارم 1 ماه برم خونه.
تمام دلخوريم از اين وضعيت مربوط به برهم‌خوردن برنامه‌هامه. 3 ماه تابستونم شده 1 ماه، چون بايد برای شهريور و دادن امتحان برگردم. اين اولين تابستونی بود که می‌خواستم برای هر ساعتش برنامه بريزم. نمی‌دونم حکمتش چيه؟ واقعاً نمی‌دونم؟
اين 18 تير هم که خبری نشد. شايد هم شد و من خبر ندارم ولی تبريز که خبری نبود . تهران هم خبری به دستم نرسيده. فقط می‌بايست امتحانات ما بيوفته عقب و من بدبخت بشم.

-----------------

عجب حکايتی شده اين وبلاگ. من واقعاً معتقدم در ايران فعلی آدم نبايد نشون بده خيلی حالش و وضعش خوبه، چون سريع چشم می‌زنن.( در مورد چشم زدن و قدرت ذهن و ... يه موقع مفصل توضيح می‌دم) . هميشه فکر می‌کردم اوضاع وبلاگ و وبلاگ خون‌هاش مثل جامعه حال حاضر ايران نيست. چون بالاخره هر کی اين‌جا مياد بايد اون قدر وضعش خوب باشه که بتونه يه کامپيوتر بخره (حالا تلفون و اين‌ها بماند) پس نبايد عقده و حسد و تنگ نظری و ... داشته باشه يا کمتر داشته باشه تازه همه اين جا ادعای شعر و شاعری و عاشقی و ميهن دوستی و .... دارن. يه بار تجربه کردم اين چشم خوری رو. حالا برای يه بنده خدا يه اتفاقی افتاد در يک وبلاگ که من رو ياد تجربه خودم انداخت. اون وبلاگيست که عموماً مسائل شخصیش رو بيان می‌کرد ، اخيراً براش يه مشکل حاد پيش اومد. در هر حال جداً می‌گم احتياط بايد کرد. ما ايرانی اون قدر پست نشديم که فکر می‌کنين، بلکه اون‌قدر پست شديم که فکرش رو هم نمی‌تونين بکنين! اگه خوشين برای خودتونه و گرنه می‌تونين همه جا جار بزنين چون هم‌درد زياده. حالا هم می‌گم دلم می‌خواد سرم رو بزنم به ديوار، کسی پايه نيست؟؟؟

حافظ افتادگــی از دست مده زانکه حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروری کرد

-------------------

اين هم شعريست که به [...] تقديم شده!!!! راستش شاعرش همون ديوانه‌ی کبيره. نظرتون در موردش چيست؟؟

تابوت سنگي
آسمان ياد تو را مي برد
و منِ يخ زده را مي برد آرام به خواب ،
آخرين ضجه‌ي فرهاد به زير آوار.

و تو ، شيرين، چه بي رحمانه،
مي سپاري بر خاك،
آرزوي خفته در تابوت سنگي را.

به چشماني كه هر شب خواب مي بيند،
التماس را،
براي بوسه‌ي زيبای نگاه چشمان تو.
نگاه كن!
ببين امشب،
چه معصومانه مي گريد،
چه معصومانه مي خوابد،
چه معصومانه مي ميرد.

و تو شيرين چه بي رحمانه،
مي سپاري بر خاك،
آرزوي خفته در تابوت سنگي را.

Posted by dordikesh at 12:53 AM | Comments (6)

July 07, 2003

خسته‌ام من ...


دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ آ ... . خيلی حالم گرفته. هيچ چيزم مثل آدم نيست و احساس می‌کنم از تمام هم‌رده‌های خودم عقبم. نه امتحاناتم رو دادم( در حالی که برای خونه پيدا کردن در تبريز هستم ) و نه مثل آدم زندگی می‌کنم (يعنی همون بساط داشجويی) حال آن که تمام دوستان هم امتحانات رو دادند و هم الان خونه‌هاشون هستند . نمی‌دونم چه غلطی بکنم . بايد تحمل کرد چرا که حتماً در آن حکمتيست!

------------------------

دفعه قبل يه چيز گفتم سوءتفاهم شد. من نمی‌خوام اسم وبلاگم رو عوض کنم . بلکه در مورد اسم دومين ( مثلاً شراب دات کام) نظر خواستم. شراب گرفته شده. چند تا چيز ديگه رو هم چک کردم گرفته شده بود. گفتم شايد نظری خوب و بديع و البته مرتبط با وبلاگ وجود داشته باشه. يکی از دوستان که ارادت هم دارم يه ايشون اسمی رو پيشنهاد کردند که اصلاً به گروه خونيم نمی‌خوره. من خشن‌تر از اين حرف‌هام!!!!

------------------------

ديگه حسش نيست. ياد دوران قبل از امتحان بخير. تو خواب هم فکرهای تازه برای وبلاگ به کلم می‌زد. حالا هر چی فشار ميارم چيزی نمی‌شه. خلاصه نااميد نيستم، فقط خستم. از همه می‌خوام دعا کنين، من از بند غم ايام نجات پيدا کنم!!! آه، داروگ کی می‌رسد باران ؟

توضيح عکس :

روايت اول: گويا پسره از داروگ همين سوال داروگ کی مرسد باران رو کرده اون هم جواب نداده و نتيجه اين شده!

روايت دوم : طبق يک اعتقاد قديمی اگه قورباغه رو بکشی , فرداش بارون مياد. اين هم يه روش دستی باران. حالا اين خارجی‌ها برن ابرها رو بارور کنن!

Posted by dordikesh at 05:50 PM | Comments (9)

July 06, 2003

پاره کردن شکم در اوين

اين هم يه خبر که نمی‌دونم در موردش چی بگم؟؟ از سايت علیرضا نوری‌زاده با اين لينک مستقيم که توصيه می‌کنم کل مطلب روبخونين!

حال دانشجوئي كه به دستور سعيد مرتضوي در اوين شكمش را دريدند تا «چيپس» دوربين فيلمبرداري او را كه حاوي فيلمي از حمله وحشيانه انصار به خوابگاه طرشت بود و در لحظه دستگيري آن را بلعيده بود، به درآورند رو به بهبودي است. مرتضوي گفته بود روغن كرچك به تو نمي‌دهم تا چيپس را بيرون دهي، چون ممكن است به مدرك جرم آسيب برساند. شكمت را مي‌درم. فيلم در اختيار شبكه‌اي بين‌المللي است كه به زودي آن را نمايش خواهد داد. مرتضوي در ديدار با ولي فقيه از او تحسين و تقدير دريافت كرده بود. آقا به زنگي مست گفته بود، با نمايندگان متمرد مجلس نيز همان كنيد كه با دانشجويان كرديد، اجرتان محفوظ خواهد بود.

Posted by dordikesh at 02:32 PM | Comments (0)

مراسم (جشن) قلعه بابک ياجمهور يا بَذ

راستش بيشتر از اين که بخوام در مورد مراسم جشن تولد امسال بابک خرمدين بنويسم ترجيح می‌دم راهنمايی باشه برای کسايی که می‌خوان سال‌های بعد شرکت کنن. چون خودم خيلی تو وب گشتم و چيز مناسبی نيافتم.

1) در مورد تاريخ دقيق مراسم هنوزم مطمئن نيستم. يکی می‌گه 6 تير. اما مثل اين که 12 تير تولدشه. من که 13 تير رفتم و مراسم هم بود. شايد دو تا روايت باشه. بعد مثلاً هفته بينش رو هم هفته وحدت آذربايجان اعلام کنن!!

2)خوب قلعه در شهر کليبر هست. جای ماشين روش تا دم هتل بزرگ!! بابک هست که رونمای آجری داره!! می‌گفتند ديروز دم هتل جشن بوده و امروز تو خود قلعه. حتی يکی می‌گفت اونجا ساعت 11 کيک بزرگی رو که پختن، می بُرن. ما که چيزی نديديم.

3) اصولاً اگه خواستين يه روزی به خود قلعه بابک برين حتماً بايد خودتون رو برای يک کوهنوردی کامل آماده کنين. راه بسيار نفس‌گير و در مقاطعی صعب‌العبور داره که حداقل يک ساعت و نيم هم طول می‌کشه. تازه بايد دعا کنين که بارون نياد که احتمالاً به جای قلعه سر از دره در بيارين. من که يه کفش در راه بابک اهدا کردم. در ضمن کرم ضدآفتاب هم فراموش نشه تا مثل ما نسوزين!!!!!

4) اوائل جايی که بايد کوهنوردی رو شروع کرد شهرداری اومده روی کوه پله‌های سنگی گذاشته. هرچند امنيت رو بالا برده ولی سيستم فوق‌العاده مهندسی پله جون آدم رو از يه جای آدم در مياره. و همون اول آدم رو از بالا رفتن نااميد می‌کنه در حالی که بقيه اون‌جوریام سخت نيست. اين قسمت همون قسمتی که گويا بابک در هنگام حمله عرب‌ها سنگ می‌غلتونده و اون‌ها رو نابود می‌کرده. تا يادم نرفته در همين جا از شهرداری کليبر درخواست می‌کنم که از سنگ‌گذاری بقيه راه خودداری کنه!!

5)ما چهار نفر بوديم که دو نفر نفس کم آوردند. جدا شديم و تا آخر روز هم همديگر رو پيدا نکرديم. موبايل هم تا در طول راه قلعه در تنها و تنها دو سه نقطه آنتن می داد. همينش قابل انتظار نبود. البته کار رو راه ميندازه. من و دوستم يه نفس کلش رو رفتيم . بقيه هی توقف می‌کردند. اول فکر می‌کردم با سختی راه افراد کمی اون بالا باشن. ولی وقتی به قلعه رفتم و بچه‌ها و حتی پيرزنی با عصا رو ديدم کلی تعجب کردم. ا
لبته گم کردن دوستام قيمت سنگين داشت که دوربين دست اون‌ها بود و من عکسی نمی‌تونم بذارم اينجا.

6) کل جشنی که از قبل برامون تعريف کردند و ما برای ديدنش لحظه شماری می‌کرديم تجمع يه عده بود با دادن شعارهای برای آذربايجان. بعد هم تک و توک نواختن سازهای محلی به نام عاشيق. دو سه مورد هم حرکات موزون هم مشاهده شد. همين!

7) راستش يه تبريزی رو با خودمون برديم که مترجممون باشه. اين دوست تبريزی ما که بسيار متعصب هم بود با کمال ميل و با خلوص نيت!! شعارها رو برام ترجمه کرد . همش که ياشاسين آذربايجان می‌گفتند تو همون مايه های زنده باد آذربايجان. ولی خيلی از شعارها برای قره‌باغ بود که گويا براش بين آذربايجان و ارمنستان جنگه. اين‌ها هم هم شعار می‌دادند که قره‌باغ بايد به ما ملحق بشه و ما هم جدا بشيم!!! (نمی‌دونم نظر خود قره‌باغی‌ها چيست؟!؟!) شايد قبلاً که به ما می‌گفتند از ارمنستان و آذربايجان برای اين مراسم ميان در کل همين قره‌باغی‌ها بودند. شعارها ادامه پيدا کرد تا يه پرچم درآوردند. يکی می‌گفت پرچم بابکه. يکی می‌گفت پرچم آينده آذربايجان خودمون! در هر حال همون پرچم ترکيه با يه سبز و آبی اضافه بود. اميدوارم حداقل که کشور ترکيه( همون عثمانی) از اين‌ها ماه و ستاره رو گرفته باشه نه اين‌ها از اون. شعارها ادامه داشت تا شعاری رو که دوستم نبايد ترجمه می‌کرد رو برام ترجمه کرد و اون هم دشمن دانستن ارمنی و روس و فارس بود. بعد از اين در اون همه جمعيت متعصب ترک تا دو سه ساعت جرأت نداشتم فارسی صحبت کنم.

8) بايد بگم خودم از مخالف‌های صددرصد جدايی هستم چرا که اگه يکی جدا بشه بقيه هم شير می‌شن و ايران تموم می‌شه. يه جورايی ديروز حالم گرفته بود و می‌گفتم کاش نيومده بودم. آخه تو خود تبريز از اين خبرها نيست. با توجه به حالی که اخيراً دولت داره ميده به اين ها نبايد مشکلی باشه. هرچند اين جور عقايد افراطی و احساسی که من شديداً باهاش مشکل دارم و معتقدم تاريخ مصرفش تموم شده، در حد همين افراد محدوده و نمی‌شه به همه تعميمش داد. برای من که فقط به خاطر بابک رفته بودم به عنوان يه ايرانی بهش افتخار می‌کردم خيلی سنگين بود که به جای زنده‌باد آذربايجانی که انتظارش رو داشتم به غير خودشون فحش بدن. در کل به غير از خودمون شايد در کل يه خانواده و دو سه جون غير ترک ديدم. اين آخری‌ها هم يه ضبط آوده بودند که صدای آهنگ فارسیش بلند بود. هر کی هم رد می‌شد به ترکی يه چيزی بارشون می‌کرد که مثلاً اون‌قدر فارسی گوش کن تا جونت در بياد. در هنگام شعار دادنها و سوت و کف زدن‌ها احساس می‌کردم عقده‌هايی مربوط به جک‌های ترکی در حال تخليست!!!!! کاش همه به جای آرزوی عدم موفقيت و مرگ ديگران، آرزوی موفقيت و زندگی خودشون رو می‌کردند.
9)تو يه صحنه يه بنده خدا از شدت خوشی نمی‌دونست چی کار کنه، شروع کرد به خوندن آهنگ ديوونه، ديوونه. بهش گير دادند که فارسی نه! ترکيش رو بخون و اون هم شروع کرده به خوندن : دَلِه، دَلِه!!!! ( يادم باشه يه صحبتی با منصور بکنم!!)

10) در کل بايد بگم با کمال شرمندگی خيلی خيلی کم در بين شرکت کنندگان آدم درست و حسابی ديدم. عموماً تو تريپ راننده کاميون بودند!!!! راستش به نظر ميومد همه از دهات اطراف ميومدند. نگين چقدر خودش رو دست بالا گرفت. اصلاً يکی از راننده کاميون‌‌ها خودم بودم!!! خوبه؟

11) شانس آوردم که به اين دوست تبريزيم گفته بودم که باهامون بياد و کلی بند و بساط و غذا آورده بود وگرنه ما مثل بُز سرمون رو مينداختيم و می‌رفتيم. هر چند چادر‌های فروش نوشايه و ... در طول راه کم نبود.

12) می‌گفتند قبلاً در راه قلعه يه تونل وجود داشت که حالا گم شده. و فکر هم نکنين باستان شناسان ما هم اون رو پيدا کردند و يا می‌تونن. کلاً سيستم باستان‌شناسی ما به گونه‌ايه که وقتی می‌خوان جايی رو بکنن تا مجتمعی، چيزی درست کنن شانسی آثار تاريخی پيدا می‌کنن!

13) توصيه آخرم هم اينه که اگه با ماشين شخصی ميرين که فبهالمراد و نعم‌المطلوب. وگرنه با هر ماشينی که ميرين قرار بذارين تا بياد دنبالتون. چون برگشتنی بايد از سر گردنه ماشين بگيرين!!!!!! ( ايهام رو حال کنين! چون هم سز گردنه است و هم قيمت‌های سرگردنه‌ای) در ضمن به دخترها (به خصوص فارس) اصلاً توصيه نمی‌شه که تنها به هم‌چين جايی برن!! حتماً هم با يکی برين که قبلاً اومده باشه. اين خيلی مهمه.

14) در مورد جدايی طلبی ها هم بايد بگم اين تبريزی‌ها و اردبيلی‌ها به هم فحش می‌دن و يه ثانيه هم ديگه رو تحمل نمی‌کنن اون وقت می‌گن يه کشور به مرکزيت تبريز!!!!! به دوستم می‌گفتم الان کل جهان می‌خواد يک پارچه بشه شما چرا اينجوری فکر می‌کنين؟ می‌گه قبلاً تبريز از تهران بزرگ‌تر بود فارس‌ها حق ما رو خوردن. بذار جدا بشيم به همتون حالی می‌کنيم. واقعاً از اين حرف مشمئز شدم. اگه همه اين جور سطحی فکر می‌کنن بذار جدا بشن راحت شيم. اگه قرار باشه اين جوری باشه با تمام احترامی که برای همه و از هر قومی قائلم و واقعاً برام مطرح نيست که يه نفر مال کجا باشه، بايد بگم که در تاريخ گذشته ترک‌ها همواره افراد وحشی و جنگجو بودند که اين‌ها هم با قرار گرفتن در کنار ايرانی‌ها و آشنايی با فرهنگ ايرانی حرکت رو به جلو آغاز کردند. اين اهانت نيست بلکه واقعيتيست. اما خوشم نمياد از اين‌ها صحبت بشه چون تموم شده. گذشته برای گذشتگان و آينده برای ماست. بهتره از اين حرف‌های صد تا يه غاز دوری کنيم.
مشکل ترک ها سادگی و روی احساس عمل کردنشونه. اين انقلابی بودن ، دعوايی بودن ترک ‌ها و سريع جوگير شدن مربوط یه سادگيست. همچنان که می‌بينيم ننگين بار ترين سلسله ايران مربوط به دوره قاجاريه است که از روی سادگی و ... کل ايران رو تقديم و تقسيم کردند.

----------------------------------

بعد از گير دادن به شمس و مولانا حالا می‌خوام به بابک گير بدم!!!!! بهتره برای خوندنش يه سر به قسمت «نطق پيش از دستور» سايت نبوی‌آنلاين بزنين و به فايل‌های صوتيش گوش بدين.

سخنی از طرف حسنی به بابک و طرفداراش:

و من يک استراتژيک مُهُم دارم برای اون بابک. ای بابک، آخه تو آدامی؟ می‌ری نوک يه کوه که نمی‌دونم کجاست و آدام با ماشين هم بره سه ساعت طول می‌کشه قلعه درست می‌کنی می‌گی من بيست سال مقاومت کردم؟ من خودم از يک نفر شنيدم که سپاه عرب ‌ها بيست سال طول کشيده که قلعه تو رو پيدا کنن وگرنه تو هيچی نبودی. چرا اين قدر دور؟ من با تو هم مخالفم. بهتر بود به جای ساختن قلعه می‌رفتی بيل می زدی که خيلی خوب بود. من هم می‌تونم برم روی نوک کوه اورست يه قلعه بزنم دست کسی هم به من نمی‌رسه و اين از مال تو هم خوبه. من همين جا به همه اعلام میکنم که بابک يک کمونيست بود و اين مزروعی فاسد هم مثل اون بابکه و اگه دم دستم بود با اين بيل می‌زدم تو سرش.
و من يه پيام دارم برای اون عده از افرادی که راهشون رو می‌کشن ميرن برای بابک جشن تولد می‌گيرن. ای بدبخت، ای فاسد، ای کمونيست! می ری اونجا تولد می‌گيری بی‌ناموسی می‌کنی؟ مگه من يادمه کی یه دنيا اومدم و چی شد. شما هم به جای اين کار برين بيل بزنين که هم مايه نشاطه و هم سيب‌زمينی و بادمجون توليد ميشه يکی يک کيلو. می‌ری اونجا می‌گی ياشاسين آذربايجان و زنده باد زبان ترکی. هر چند که اين خيلی خوبه و من با شنيدنش يه جوری می‌شم ولی من با اين هم مخالفم. شما بايد بگين ياشاسين رهبر، زنده باد اسلام که برادرای من هفته ديگه که 18 تيره روحيه بگيرن شما ها رو کتک بزنن. دست من بود همتون رو می‌گرفتم شالاق می‌زدم تا آدام بشين!
و تو ای مجلس، ای احمق به تو هم پيام دارم. با اين که دلم می‌خواد سر به تنتون نباشه. اما همين فردا بايد تصويب کنی که تولد بابک در زمستان بوده. چون در اون صورت با برفی که اونجا مياد با هليکوپتر هم نمی‌شه رفت تا جشن بگيرن و اين يه را حل بسيار خوب و جالب است که من گفتم که از همه بی‌ناموسی ها جلوگيری می‌کنه و از همه چی خوبه!
من ديگه با شما کاری ندارم، شما هم کاری به من نداشته باش و خودآفظ.

Posted by dordikesh at 02:23 PM | Comments (10)

July 04, 2003

طريقت عاشقی

 لطفاً شاش نکنيد!
خيلی به اين تابستون دلم خوش بود. می‌گفتم سه ماه وقت دارم برای خيلی کارها. اومد و امتحانات افتاد شهريور. گفتم اشکال نداره حداقل 2 ماه راحت تعطيلی دارم و فشرده تر کار می‌کنم. فقط مونده بود تا خونه پيدا بشه من تابستونم شروع بشه. الان دو هفته است که دنبال خونه هستم در اين تبريز [...] . دهن ما رو سرويس کردند. تازه مثلاً دانشجوييم، مثلاً قشر تحصيل کرده، مثلاً مهمون تبريزی‌ها، مثلاً آينده‌سازان کشور!!! ، حالا يه اعتماد ندارن خونه‌ای که مستقله و کسی هم نيست رو بدن به دو تا دانشجو. لعنت بر اين حس بی‌اعتمادی ( چقدر اخيراً همه رو لعنت می‌کنم) . نمی‌دونم چرا اين تبريزی‌ها ادعای کلاس می‌کنن. اون‌وقت در اين جور مسائل مثل 100 سال پيش فکر می‌کنن.
بعد از کش و قوس های فراوان يه خونه پيدا کرديم فکر کنم مال بابای باقرخان يا ستّار خان باشه!! کلی قديميه. بالاش هم يک زوج پيرمرد و پيرزن هستند. از اون ها هم هستند که اگه بری تالار انديشه (همون دست‌شويی) و بخوای بلند انديشه کنی!!!!! بيان بهت گير بدن که چه خبره؟ ( به قول خودشون نه خبر دی؟) خلاصه خسته شديم و شايد همين تخفه رو بگيريم. کلی هم بابتش پول می‌گيرن. يا يه خونه پيدا می‌شه در بهترين جای شهر خونه آشغال يا بدترين جای شهر خونه توپ. هر چی هم پول رو ببری بالا گويا اين حس پول دوستی اين تبريزی برانگيته نمی‌شه ( استثنائاً).
حالا نياين گير بدين همه حای ايران همينه و ... . من الان با تبريز کار دارم که تو دو هفته با پول مناسب و ضمانت آشناها هنوز که هنوزه خونه يافت می نشد!
يه خبر که در آينده تو قسمت حوادث روزنامه‌ها خواهيد خواند : "دو دانشجو در خيابان‌های تبريز جان باختند. هنوز علت مرگ مشخص نشده است."( فقط دنبال خونه بودند ،همين!)
راستی در تائيد حرف‌های گذشته يکی از بهترين پيتزا فروشی‌های تبريز و شايد بهترين، که در ايام باز بودن دانشگاه‌ها بايد 45 دقيقه صبر می‌کردی تا جا گيرت بياد الان که دانشجو ها رفتند، شب‌جمعه هم عمراً پر نمی‌شه. ديگه حرف نمی‌زنم. من با قوم و اينا کار ندارم. واقعيته به خدا.

--------------------
اصلاً يادم رفته بود. تولد بابک خرمدين رو تبريک می‌گم. الان مردم آذربايجان ازتولّد بابک به عنوان روز آذربايحان و از اين جورچيزا حرف‌ می‌زنن ولی من ازش خوشم مياد چون برابر سلطه خواهی عرب‌ها( ننگ) مردونه ايستاد. البته دلايل ديگه هم داره. ولی وقت ندارم که بگم چون بايد برم بخوابم چون می‌خوام فردا برم قلعه بابک ( در شهر کليبر) در مراسمش شرکت کنم.راستی وبلاگ خانوم در اينجا توضيح داده که کفايت می‌کنه! می‌گن نيروی انتظامی ريخته در حالی که با شلوغی‌هی اخير بعيد می‌دونم کاری به کار کسی داشته باشه. حالا حالاها بايد به مردم باج بدن. به خصوص که الان با سر برای هفته آينده کنسرت و ... ميذارن تا ملت خوش باشن و در شلوغی‌ها شرکن نکنن!
--------------------
از دست اين وبلاگ ديگه کلافه‌ام. يه روز خودش کار نمی‌کنه. يه روز عکس‌ها نيستند. يه روز نظرخواهی گير می‌ده ( کسی ندونه فکر می‌کنه سيستم ايرانيه!!). ولی حتماً و حتماً تا آخر تير يا دات کام يا دات نت خواهم شد. فقط يه روز مونده يه نظرخواهی می‌کنم که دقيقاً اسمش رو چی بذارم بهتره ، چون اسم دلخواهم قبلاً گرفته شده. کسی پيشنهاد نداره؟
--------------------
پسرعموی هم‌خونه‌ايم هم اومده. با توجه به تعريفاتی که از قليون های تبريز شنيده بود گير داده بود که بريم قهوه‌خونه. قهوه‌خونه های تبريز هم شوخی نيست. همه سبيل‌کلفت و از ترک‌های دوازده سيلندر. قليون هم از اين تنباکوهای ميوه‌ای نيست که سوسول بازی باشه که الان همه و البته خانوم‌ها هم می‌کشن (من نگفتم خانوم‌ها سوسول هستندا منظور ظرافتشون بيد!!!!). تنباکوی کاشان و خوانسار هست که دود نداره ولی کارشو خوب انجام مي‌ده. خلاصه رفتيم من را که کاری با دود و امثالهم نيست ولی دوستان همه کله پا شدند. يه چيز جالبی نوشته بود در يکی از تابلوهای قهوه‌خانه که به عنوان حسن ختام ميگم :

عاشقی را بايد از قليان آموخت؛
آتشی بر سر،
آهی بر دل و
اشکی بر دامن دارد!

همواره دلهايتان بی کينه و حسد و شاديتان افزون و آسمان عشقتان آبی باد!

Posted by dordikesh at 12:47 AM | Comments (8)

July 02, 2003

لعنت بر هر چی بی‌ناموس

درخت بی‌ناموس!!!!
خيلی باحال بود اول فيلم دائی‌جان‌ناپلئون با صدای مش‌قاسم شروع می‌شه که بر هر چی نسترن بی‌ناموس لعنت (فکر بد نکنين، گل نسترن). اخيراً شنيدم در سيستان و بلوچستان يه درختی هست به نام جمو (يا جم) که دارای ميوه خوراکی هم هست به رنگ بنفش. بنا بر اعتقادات مردم اون منطقه در يه مقطع خاص از سال بايد يکی لختِ مادرزاد ضرباتی با تبر به درخت بزنه تا اون سال ميوه بده و طبق گفته‌های دوستان در غير اين صورت اصلاً ميوه هم نمی‌ده. تازه جالبش اينجاست مردم هم تعلق خاطری خاص به اين مراسم دارن و به تماشای افرادی که مسئول اين کار شدن ميرن!!!!!!! خلاصه اين هم يک درخت بی‌ناموس که به نوبه خود موجب ترويج فساد در مملکت ايران می‌شه!
در هر حال اين رو گفتم گريزی بزنم به اقوام ايرانی و ميزان اطلاعات ما از اون‌ها. واقعاً ما به عنوان يک ايرانی چه شناختی از اين‌ها داريم. چندتا از ماها تفاوت لباس يک بلوچ با يک افغانی رو می‌دونيم که تشخيص بديم هم‌وطن هستيم يا نه. چندتامون می‌دونيم که زبون بلوچی تقريباً همون زبان هنديست و مردمان سيستان و بلوچستان که 80% بلوچ هستند اکثر آهنگ‌ها و فيلم‌های هندی رو می‌فهمن. چند درصدمون می‌دونيم که يه استانی به نام بلوچستان در پاکستان هست و بلوچ‌های ايرانی براشون فرقی نمی‌کنه جزء ايران باشن يا پاکستان چون هر دو جا شناسنامه دارن و دو مليتی هستن! واقعاً ما که کسی رو که لباس محلی خودشو پوشيده مسخره می‌کنيم و ميگيم طرف جواد تشريف داره چطور سنگ فزهنگ ايرانی رو به سينه می‌زنيم. ما مثلاً ايرانی هستيم ولی الان در آذربايحان همه کانال‌های ترکيه رو نگاه می‌کنن و آهنگ‌های اون‌ها رو گوش می‌دن. بلوچ‌ها هم همين کار رو می‌کنن نسبت به هند و پاکستان. طرفای خوزستان همين برنامه رو با عرب‌ها دارن و تلويزيون اون‌ها رو به تلويزيون لاريجانی ترجيح می‌دن. به زودی مردم خراسان هم بايد برن کانال‌های افغانستان رو ببينن. اين لاريحانی بی‌شعور دلش خوشه تلويزيون داره. نه برنامه سياسی خوب، نه برنامه سرگرمی خوب، نه برنامه آموزشی خوب که حداقل بدونيم کی هستيم. اون وقت توی تلويزيون می‌گن : ايران قبل اسلام هيچ نبوده و اگر اسلام نميومد معلوم نبود چه بلايی سر ايران ميومد. گويا سردمداران صداوسيما که عموماً الان اصليت عرب دارن ياد اجداد خودشون افتادند. واقعاً چقدر بدبختيم ما. حمله آخوندها به ايران از حمله مغول‌ها هم بدتر بوده. اين ريا و کينه و حسادت و طمع و بی‌رحمی و از خود بیگانگی فرهنگی رو چه کسی به سر ما آورده. چرا آدم بايد تو ايران بترسه در جواب حالت چطوره؟ بگه خيلی خوبم. هر چی از نظر اقتصادی عقب باشيم میشه بعدها يه کاری کرد. اين بی‌فرهنگی‌ها رو در طی چند نسل هم نمی‌شه جبران کرد. بايد ديد و ازشون خورد و دم نزد. زندگی تو هم‌چين محيطی آدم رو زود پير می‌کنه مخصوصاً اگر بخوای تو زندگيت آدم باشی. همش بايد آه بکشی و بشی همون ايرانی که معروفه به غم‌پرست بودن و واقعاً هم هستيم. قديما عروسی‌ها هفت شبانه روز بود و عزائی يکی دو روز. الان برعکس شده. خلاصه بايد يه جور عقده‌های روانی رو تخليه کرد.
از کجا شروع کردم به کجا رفتم. امان از دست پدران و مادرانمون که هم‌چين افرادی بالای سر ما آوردند. نمی‌خوام که فقط بنالم و به قولی مرثيه سرايی کنم. واقعاً هم نمی‌دونم بايد چی‌کار کرد. اگه بيشتر صبر کنی ايرانی که يه موقع دريغ بود که ويران شود، ويران تر ميشه. اگه بخوای فعاليتی کنی، خودتون بهتر نتيجه رو ميدونين. از کارهای احساسی متنفرم. کل ملت ايران در زمان انقلاب 57 مسخ شدند و احساسی عمل کردند و نتيجه اين شد. کاش می‌شد خودمون معقوانه درستش کنيم ولی هر جور فکر می‌کنم بالاخره پای آمريکا به ايران باز خواهد شد به خصوص وقتی که اخيراً يهودی‌های آمريکا ميگن ايران زيادی بزرگه و بايد تجزيه بشه. با داشتن اقوام مختلف که عموماً به جرم اقليت بودن مذهبی يا ... دچار محروميت بودند در ايران، با يه جرقه می‌شه ايران رو تيکه پاره کرد. کاش می‌شد نذاريم کار به جايی برسه که مورد تجاوز آمريکا قرار بگيريم و لعنت بر هر چی کشور بی‌ناموس!!!

Posted by dordikesh at 04:49 AM | Comments (8)

July 01, 2003

کتک‌خوریِ مَلَسِ من

Lucky Man
اين خاطره مربوط به سوم راهنمايی من می‌شه. راستش اصلاً از نوشتار خودم خوشم نيومد. ولی چون تمام تفکرات اوليه نوشتن هم‌چين چيزی رو در جلسه يکی از امتحانات (از سر بيکاری ) انجام داده بود، دلم نيومد که نگذارمش!!! چون هر چند پر از غلطه ولی خيلی وقتم رو گرفت، نوشتنش به سبک مثلاً قديمی! اميدوارم ارزش خوندن داشته باشه.

---------------------------

در آن دوران من ( علی‌رغم حالا و البته همچون آينده!) از شاگردان خوب و مطرح بودمی. به خصوص ادبيات و عربيم در سطح فوق‌العاده‌ای بودندی. ما را استادی بودی که هم عربی و هم ادبيات را درس گفتی. از اين استاد اگر بخواهم بگويم می‌توانم به هيکل چهارشونه و قد بلند و سنی حدود شصت و اندی اشاره کنم. در چهره‌اش چشمان و دماغ عقابی‌اش بسيار برجسته می‌نمودی و با کله‌ای کچل و صدايی هم‌چون خرس بسيار رعب‌انگيز بودندی و هر که وی را ديدی از وی هراس به دل او آمدی وليکن سواد او بس افزون بودی.
بعد يکی از امتحانات خفن(ثلث اول) که از ما گرفته بودندی، وی را تصميم آن شدی که يکی از اشعار امتحان را خود بررسی (تجزيه و تحليل) کنندی. با دستور وی يکی از دانش‌آموزان مشغول پاک کردن تخته و نوشتن شعر مورد نظر شدندی. نگارنده حقير را معلوم نبودی ( و همچنان نيستی) که بنا بر چه سرّی با ديدن اول شعر مر خاطر را ياد از يکی از آهنگ‌های سنّتی با صدای صديق تعريف آمدی و من شروع یه خواندن آن ( البته تو مايه‌های زمزمه) نمودمی که البته با سر و صدای بچه اصلاً جلب توجه نکردندی:
چون است حال بستان ای باد نو بهاری؟
به ناگاه کلاس ساکت شدندی تا استاد درس را شروع کنندی و صدای نخراشيده‌ی بنده در کلاس طنين انداز شدندی. استاد هم‌چون برق گرفته شدی (چرا که کسی از شدت هيبت او در طول تاريخ تدريسش يارای چنين جسارتی را نداشتندی) و بانگ زد که چه کسی بودندی؟؟؟. من که رخسار خشمگين وی را ديدمی روی‌زرد گشتمی به عظمت سوتی خود پی بردمی ؛ چون احتمال می‌دادمی که اگر بعد از تحقيق و تفحص مرا دريابد مر جانم را اميدی نيست مظلومانه و با نااميدی از کتک نخوردن دستم را بالا بردمی. بی درنگ بر من نزول اجلال کردندی و سيلی آبداری بر حقير نثار فرمودندی. از شدت سنگينی و قدرت سيلی گوشم شروع به زنگ زدن نمودندی.( و حتّی گنجشکانی چند در بالای سر من شروع به چرخيدن و آوازيدن نمودند!!) صورتم کاملاً بی‌حس شده بودندی و بی اختيار اشک در چشمانم جمع شدندی. دستم را بر روی صورتم گذاشتمی و به سوی بغل‌دستيم متمايل شدمی که ضربات بعدی را متحمل نشومی. در همين اوضاع و احوال بودی که دوستی که در جلويم نسشته بودندی برای نجات من دست به کار شدندی و اقدام به دفاع از من کردندی. استاد گرانقدر هم نامردی نکردندی - به من يکی زده بودندی- به او بالای ده ضربه متوالی وارد کردندی که چرا از وی دفاع کردندی. من که از حماقت استاد بسيار خنده‌ام گرفته بودندی هر چه به خود به فشار وارد می‌کردمی که جلوی خنده خود را بگيرمی، نتوانستمی و حالا نخندی کی بخندی. حالا درد يک طرف ، خنده يه طرف ، هراس از ضربات بعدی يک طرف. فی‌الحال جفتمان را اخراج کردندی و ورقه‌هايمان را پاره. در هنگام رفتن به بيرون يک مشکل رخ خود را بر ما نمايان کردندی و آن خرابی دستگيره در بودندی که در حالت عادی يک دقيقه می‌بايست برای گشودنش وقت صرف کردندی. در آن لحظه حاضر بودمی که کل زندگيم را برای باز شدن در بپردازمی! مخلص کلام اين که اين مشکل به تنهايی دو سه پس گردنی هم به کتک خوری مَلَس ما اضافه کردندی.
وقتی از مهلکه خلاصی يافته بودمی، همواره به دوستم خنده می‌زدمی که اين چه کاری بودندی که تو کردندی( البته عذاب وجدانی نسبت به وی داشتمی) . علی‌ایِّ‌حال در همان زمان که ما در راهروی کلاس اوقات می‌گذرانديم ، راهرو شلوغ‌ترين زمان خود را سپری می‌کردی و آبرو داشته و نداشته‌مان چون آب روان در حال رفتن بودی. جالب اين‌جا بودی که شاهکار بنده به زودی نقل محافل گشتی (البته مثلاً شاگرد خوب بودن و رئيس انجمن اوليا بودن ابوی بنده مزيد بر علت شده بودندی) و کليه دبيرانم در آن مقطع با ديدن بنده لبخند معنی‌داری تحويلم می‌دادندی. يکی از دبيرانمون گيری بس سه‌پيچ داده بودندی که تو بايد برای من آن شعر را بخوانی!!! چرا که فکرش آن بودی که من يکی از شعرهای جلف لس‌آنجلسی را خوانده بودمی. بالاخره موافقت کردمی که آن را در گوش وی بخوانمی. وقتی اين کار را کردمی از شدت سنگينی آواز و البته صدای دلنواز بنده!!!!! خود شرمنده گشتی.
اما چيزی که شيرينی اين خاطره دوچندان کردندی همانا دو قضيه بودندی. يک آن که در امتحان جبرانی (چون ورقه‌ها را پاره کرده بودندی) که بس ناجوانمردانه سخت‌تر از قبلی بود آن‌قدر خوب جواب دادمی که خود هنگام تصحيح يک آفرين بر من حواله کردندی. دوم هم آن که در کلاس ما فقط نگارنده حقير در مدارس تيزهوشان قبول شدندی و تبريک وی به من بسيار بسيار دل‌چسب بودندی.
بعدها فهميدم که اين استاد گرانقدر از دوستان پدرم بوده . شايد به همين دليل بوده که کوتاه اومد و امتحان ديگه از ما گرفت. و باز هم بعدها فهميدم که سر يک کلاس سکته قلبی کرده و اگه ناظم مدرسه به او آمپول تو رگی نزده بود مرده بود. و متأسفانه شنيدم که دختر و دامادش در يک تصادف مردند و بچه‌شان رو دست اين پيرمرد مانده. در هر حال من که خيلی ازش خاطره خوبی دارم و برایش آرزوی بهروزی و پيروزی می‌کنم . اين هم يه نتیجه فوق‌العاده مهم در غالب يک شعر سنگين :
چــــــــــــــوب معلّم، گُلـــــه
هـــر کــی نـــــخــوره، خُلـه

-----------------------

اگه می‌بينين که ادامه رو تو پست جديد نوشتم صرفاً به اين خاطر که گويا سيستم جديد بلاگر از يه حدی بيشتر نمی‌شه مطلب نوشت. يکی نيست به اين‌ها بگه آخه نونتون نبود، آبتون نبود ، سيستم جديدتون چی بود؟

Posted by dordikesh at 04:02 AM | Comments (4)