در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

June 29, 2003

جهان گاوی و گاو جهانی!

جهان گاوی و گاو جهانی!
اين روزهای زندگی من رو ياد يه قسمت از کتاب کيمياگر نوشته پائلو کوئليو مياندازه. هر چند دل خوشی ازش ندارم( بعد می‌گم چرا) ولی بعضی از تيکه‌های کتاباش واقعاً زيباست. بعد از اون که يه خونه پيدا کرديم و صاحب‌خونه هم راضی بود ولی صاحب آپارتمان مخالفت کرد، ديگه واقعاً مأيوس شديم. هم‌خونه‌ايم هم کاملاً قطع اميد کرده. تو همون کتاب نوشته هميشه قبل از طلوع آفتاب يه لحظه‌ای هست که تاريکی هوا به بيشترين حد خودش می‌رسه. يا به تعبير ديگه هميشه افرادی که تو بيابان‌ها از شدت تشنگی و خستگی جان خودشون رو از دست ميدن اکثراً جسدشون در صد متری آبادی‌ها (واحه) پيدا می‌شه.
در مورد خودم و پيدا کردن خونه دقيقاً هم همين‌طور شده . اميدوارم ديگه هوا از اين تاريک‌نشه و سريع‌تر خورشيد هم طلوع کنه چون خودم هم خسته شدم، هر چند اميدوارم. به قول معروف:
زمـستــان را بــود فرجـــــام نـوروز
چنان چون تيره شب را عاقبت روز

حالا چرا از پائلو کوئليو خوشم نمياد مربوط می‌شه به همين ديوانه کبير. راستش همون اوائل دوستی بود که کتاب « ورونيکا تصميم می‌گيرد بميرد» رو به من داد. ضمن اينکه توصيه می‌کنم بخونينش بايد بگم همه توصيفات که در باب ديوانه‌گان آن اسايشگاه می‌شد همه در او صدق می‌کرد. یعنی کتاب فوق‌العاده روش تأثير گذاشته بود باعث شده بود که با شبيه سازی خودشو ديوانه جلوه بده (البته استعداد داره) و تمام کارهاشو با ديوانگی توجيه کنه. همين نويسنده هم يه موقع خودش در تيمارستان‌های برزيل بوده. و اين حرفش در کتاب در مورد عشق همجنس‌ها، شديداً مورد علاقه اين پسره قرار گرفته بود. آدم نوينده می‌شه که يه راه جلو ديگران بذاره نه که گمراه ترشون کنه. هر چند شايد يه خورده اين نتيجه‌گيری نت معقول به نظر برسه.
دليل ديگه‌اش اينه که اين بابا عرفان خودمونو به صورت دست دوم تحويل خودمون می‌ده. مثلاً کتاب کيمياگر دقيقاً یه برداشت از يکی از داستان‌های مثنوی مولويست! هر چند همينم هنر می‌خواد که آدم يه چيزی از روی يکی ديگه بنويسه و در جهان پرفروش بشه.
در پايان بايد بگم کاش کمی بيشتر قدر خودمونو می‌دونستيم. کتاب مثنوی در آمريکا جزو بيست کتاب پرفروش ميشه ولی ما خودمون کمتر پيش مياد که اين کتاب رو حداقل در خونه داشته باشيم. تازه الان کشور ترکيه وقتی ديده مولانا زياد تو جهان طرفدار داره با سوءاستفاده از بودن سنگ قبر مولانا در ترکيه و گذاشتن بزرگ‌داشت‌های فراوان و البته با خرج پول داره به جهان القا می‌کنه که مولانا مال اوناست. لعنت بر مسئولان مملکت ما که نه تونايی محافظت از تماميت ارضی ما رو دارن و نه آبروی ادبی ما.

---------------------
چند وقتيست که هم بلاگر (تاريخ به روز رسانی رو رعايت نمی‌کنه) هم جايی که عکس‌هام توشه و هم قسمت نظرخواهيم شاس می‌زنه ( یعنی گيج ميزنه يا خوب کار نمی‌کنه!!!!) . نمی‌دونم چی شده که همه با هم اين جوری شدند در حالی که هر کدوم مربوط به يه سايته. البته نظر خواهی اگه روش کليک کنی بعد بری يه چايی بخوری و قليون بکشی بالاخره ظاهر می‌شه. در هر حال خيلی عروس خوشگل بود آبله هم زد!!
---------------------
راستی چرا اين قدر اينترنت خلوته. هر چند اکثر کاربران دانشجو هستند و طبيعيست ولی چون مال من امتحانام افتاده شهريور و طبق مثل کافر همه را به کيش خود پندارد، فکر می‌کنم همه بايد مثل خودم دائماً باشن!

تو اين ويران‌سرای آهن آباد
همه حيثيت عشق رفته بر باد
همه لب دوخته‌ايم هنگام فرياد
به چه دل خوش کنيم زنده بمونيم
آخه تا کی از آزادی بخونيم
خدا داند که در مرز جنونيم

البته من اين‌قدرها هم وضعم خراب نيست! گودی‌بای!!!!!D:

Posted by dordikesh at 01:02 AM | Comments (6)

June 28, 2003

مولانا و موبايل و به سوی کاميابی

 عاقبت توپ گلف و لاک‌پشت [...]
کارم هر روز شده گشتن دنبال خونه. بعد هم که خسته ميام خونه تنها کاری که بهش رغبت دارم به روز کردن وبلاگه. برای همين هر روز داره آپديت ميشه.


------------------------------

بالاخره قضيه اين پسره ديوانه کبير ( اسمی که هميشه با اين نام صداش می‌کنم) رو نوشتم. به راحتی می‌تونستم يک کتاب در موردش بنويسم با تفسيرها و تحليل‌ها. ولی با حذف خيلی چيزها اينی بود که نوشتم. ديگه دوست ندارم بهش بپردازم ولی چون درس‌های زيادی از قضيه گرفتم شايد بعدها به تدريج نکاتی رو گفتم. يه چيزی بود که هميشه به خودش می‌گفتم. دوست دارم توی وبلاگم هم گفته باشم. اين رو در کتاب «به سوی کاميابی» ( جلداول) نوشته آنتونی رابينز ( پرفروش‌ترين کتاب سال 1990 آمريکا) خوندم.

در آمريکا يک قاتل و دزدِ خطرناک بود که در سطح کشور معروفيت داشت. همين شخص دو پسر داشت. يکی از دو پسر از بهترين دکترهای آمريکا بود و ديگری همچون پدر خلافکار بود بسا بدتر. جالب اينجا بود که وقتی از پسرها پرسيدند چطور شد که کارتان به اينجا کشيد، جواب هر دو يکی بود. هر دو گفته بودند با همچون پدری چه انتظاری داشتيد!

اوايل بهم می‌گفت به فقرش افتخار می‌کنه. ولی در طول زمان فهميدم که تمام مشکلاتش به فقر مربوط می‌شه و حسرت نداشتن. البته به قول خودش هم فقر مالی داشت و هم فرهنگی. همواره بهش می‌گفتم تو داری از فقرت بدترين برداشت رو می‌کنی. نه اون‌قدر شخصيت بزرگ داشت که با وحود فقر مثل آدم زندگی کنه و به فقرش افتخار. ونه اراده‌ای که با فقر مبارزه کنه. هر چی هم می‌خواستم به يک راه هدايتش کنم فايده‌ای نداشت. دلش خوش بود يکی ديگه هم ميدونه مشکلاتش رو و من رو می‌خواست برای هم‌دردی و نه چيز ديگه. اين رو تا اين جا داشته باشين.

گهگداری با کمی اعتماد به نفس قضيه خودم با اين پسره رو با قضيه شمس‌الدين ملک احمد تبريزی و مولانا مقايسه می کنم. يک سؤال اساسی برای اولين بار در تاريخ :
اگه شمس تبريزی موبايل داشت عاقبت مولانا چی می‌شد؟
من که فکر می‌کنم اسمش به عنوان بزرگ‌ترين مزاحم تاريخ در می‌رفت و مطمئناً نه عارف معروفی می‌شد و نه شاعر مشهور. بعضی وقت‌ها به سرم می‌زنه که شمس اصلاً آدم بزرگی نبوده و فقط هجران او مولانا رو مولانا کرد. وقتی می‌بينم که اين پسره از منِ بی‌ارزش و حقير که فقط ادای خداشناسی رو در ميارم چه بتی ساخته ، با خودم می‌گم چرا شمس خودشو از مولانا پنهان کرده. به نظرم شمس آدم زرنگی بوده که وقتی ديده در برابر مولانا کم مياره خودشو قائم کرده تا مولانا از او بت بسازه و همچنان که ديديم عشق اين بت(نگار) او رو به عشق خدا کشوند. الان فکر می‌کنم تمام داستان‌ها پيرامون شمس افسانه‌ای بيش نيست. کار غالب نوع بشر اين‌گونه است که از چيزی که وجودش توأم با رمز و راز شده افسانه می‌سازه. من خودم هم اعتراف می‌کنم در برابر اين پسر خيلی اطلاعات کمتری دارم. می‌دونم اگه به سوی خداشناسی بره من بايد جلوش لنگ بندازم. مشکلش نداشتن منطق و کارهای افراط و تفريطيست.
حالا می‌خوام نتيجه بگيرم با اين اوضاع مسئوليتم رو سنگين می‌دونم. چون هر چی بهش بگم براش حجته. پس حق اشتباه ندارم. کاش می‌تونستم يه جور خودم رو ازش مخفی کنم. خودش بهم می‌گفت بهترين شعرهام رو در پنج ماه دوری از من گفته. من اگه در دسترسش نباشم در نظرش بهترين آدم هستم و او سعی خواهد کردم خودشو شبيه اون شخص فرضی من کنه و به قول معروف ديکته نانوشته غلط نداره. تنها می‌تونم به خدا پناه ببرم. همين!

هوس کردم يه داستان بنويسم در مورد مولانا و شمس با وجود عنصری به نام موبايل. فقط بايد کل کتاب‌های ديوان شمس و مثنوی رو بخونم تا ازش استفاده کنم و البته کتاب‌های ديگه. فکر می‌کنين بتونم؟

آخرش هم بگم در هر حال ارادت زيادی دارم به شمس. چون افسانه‌های او ( و شايد واقعيت‌ها) هم جالبند. با مولانا هم خيلی حال می‌کنم. با خيلی از اشعارش زندگی می‌کنم. هر چند تو اين دوره زمونه شخصی مثل شمس شايد پيدا نشه ولی اگر هم می‌شد غرورم مانع از اهميتم به او می‌شد. چون فکر می‌کنم وقتی آدم آنلاين خدا رو داره ديگه آفلاين می‌خواد چیکار. و به قول معروف : شگفتا در سر ما شورش عشق جنونی بود اما عاقلانه!

--------------------------------------

در مورد عکس هم بايد بگم نمی‌دونم چرا گذاشتمش. فقط چون باهاش حال می‌کنم. دنبال ربطش با موضوع مطروحه نباشين!

Posted by dordikesh at 02:47 AM | Comments (1)

June 27, 2003

يکی من رو نجات بده!


از بس خيابون‌های تبريز رو برای خونه متر کردم فکر کنم تمام دريچه‌های لانه کبوتری پام!!!!! نابود شده. اصلاً به اين بنگاه‌های تبريز می‌گی خونه دانشجويی انگار داری بهشون فحش خواهر مادر می‌دی. تا حالا بيست تا خونه پيدا کرديم که آخرش به يه بهونه ما رو سر دوندن. جالب اينجا بود وقتی داشتم مخ يه نفر رو سالاد می‌کردم که خونه رو بهمون بده بنگاهی تعريف می‌کرد يه نفر دنبال آپارتمان بود و از يه آپارتمانی خوشش اومده بود. داشتن برای ديدن خونه قرار می‌گذاشتن که بنگاهی يه دفعه برای بازارگرمی گفت، تازه آسانسور هم داره که طرف از گرفتنش پشيمون می‌شه. استدلال طرف هم اين بوده که شايد ما که طبقه پنج هستيم؛ دخترم سوار آسانسور بشه بعد طبقه چهارم پسر همسايه هم سوار شد اون وقت من از کجا بدونم تا پايين با هم چی کار می‌کنن؟!؟!؟!؟!؟ اين رو که گفت می‌خواستم بی‌خيال همه چيز بشم برم خوابگاه.
جالبه که ما نامردی نمی‌کنيم اول شرايط پولی رو می‌گيم يارو چند جا آدرس می‌ده بعد که می‌پرسه چند نفرين و می‌فهمه مجرديم با نگاه عاقل اندر سفيه ميگه نداريم که از صد تا گم شو بيرون بدتره. در همين اوضاع بود که من و ‌هم‌خونه‌ايم تصميم گرفتيم در اسرع وقت متأهل بشيم!! شما دختر خوب سراغ ندارين؟
به تمام خستگی‌های بالا اين رو هم اضافه کنين که برای دل بعضی‌ها يه روزه رفتم تهران و برای خونه پيدا کردن خونه برگشتم تبريز. جاتون خالی عروسی بود. يکی از آشناهای دورمون از آمريکا اومده بود. متأسفانه يا خوشبختانه پسر بود!!! به زور فارسی صحبت می‌کرد. می‌گفت آمريکا رفته بود کلاس رقص ايرانی. طرف هم بهش گفته بود راحت‌ترينش اينه که رو زانوهات خم شی و بعد پاشی بعد هم دست‌هات رو بياری بالا سعی کنی پشه بگيری!!!! مردم از خنده. کلاً وقتی در مورد روابط دختر و پسرها براش صحبت کردم داشت ديوانه می‌شد.

واقعاً آدم اگه بخواد از تک تک لحظات زندگيش می‌تونه استفاده کنه و ازش درس بگيره. رفتيم فيلم "صورتی" . نمی‌گم فيلم بدی بود، اتفاقاً تيکه‌های باحالی داشت. ولی يه درسی از يه حرف تو فيلم گرفتم که مدتی بود فراموش کرده بودم. شرمنده ان ديگه خيلی خصوصيست!

هر بار که به مراجعات وبلاگ نگاه ميندازم کلی لينک از گوگل دارم سر کلمه‌ی «عکس‌های هديه تهرانی» که يه بار در مورد فيلم خانه‌ای روی آب نوشته بودم از بس عکس‌های بی‌حجابيش رو ديدم ديگه اين جوری برام سخته ببينمش.با خودم گفتم برای بالا رفتم آمار سايت يه سری کلمات جديد هم بنويسم!!! عکس‌های نيکی کريمی، عکس‌های لعيا زنگنه، عکس‌های فريماه فرجامی و ... . البته اين‌هايی که گفتم خودم عکس‌هاشون رو ديدم و دارم. حالا ملتِ اندر کف الکی ‌ميان اين جا چهار تا فحش ميدن ميرن. شايد بعد ها همشون رو گذاشتم تو يه سايت که حال کنن.
چند وقت پيش داشتم يه مصاحبه مفصل با هديه تهرانی در مجله دنيای تصوير می‌خوندم. خيلی فهيم‌تر از اونيست که فکر می‌کردم و ذهنيتم کاملاً عوض شد.

اين سيستم جديد بلاگر بد مصيبتی شده. اصلاً حال نمی‌کنم و البته جونم در اومد تا درستش کنم. از طرفی اين Sharemation ( جايی که عکس‌هام رو ميذارم توش) هم اکثراً کار نمی‌کنه. همش ضدحال!


-------------------------

يک جمله بسيار زيبا از کنفسيوس که تازه شنيدم ولی مدت‌ها بود بهش اعتقاد داشتم :

عنصر انتخاب در پيشرفت انسان بسيار مهمتر از آموزش و يادگيريست.

يعنی اول ببين می‌خوای چی کاره بشی بعد از انتخاب تازه بايد تلاش و کوشش کنی. به قول يکی از استادامون بهتره الان تصميم بگيرين می‌خواين چی کار بکنين، نه اين که دم مرگ فکر کنين چی کار کردين؛ مثلاً اگه می‌خواين تو زندگی زيرآب‌زن باشين برين با قدرت تمام و با آگاهی اين کار رو انجام بدين. در راستای همين موارده که من فعلاً در مرحله انتخاب هستم و هيچ دروس دانشگاهيم رو نخوندم و نمی‌خونم . چه توجيه دل‌پذيری!

Posted by dordikesh at 04:35 PM | Comments (4)

June 23, 2003

عشق يک ديوانه‌ی کبير (قسمت دوم)

با شروع تاستون زنگ زدن‌های متواليش شروع شد. وقت و بی‌وقت. خونه و موبايل. هميشه در معرفی خودش می‌گفت فلانی از [...] ( يکی از شهر‌های کوچک و ناشناس آذربايجان غربی). من هم
نمی‌دونستم به خانواده بگم اين کيه؟!؟ ديگه از تحملم خارج شده بود. يه جوری که کار به فحش و تهديد کشيد که اگه باز زنگ بزنی عمراً در سال جديد نخواهی توانست با من صحبت کنی. اما دست بر نداشت و من هم تصميم گرفتم درسی جدی بهش بدم. گويا پدری دارد فوق‌العاده مذهبی و بی‌فرهنگ که راه به راه جلو خواهراش وقتی عصبانی می‌شه فحش خواهرمادر می‌ده. از ترس همين پدر با تمام عشقش به موسيقی رفت يه سه‌تار خريد و زيرزمين خانه‌شون قايم کرد. در همين تابستون بود که سه‌تار رو برای اومدن به شهر ما و ديدن من فروخت. اما اجازه ندادم که بياد. واقعاً ديوانه‌ام کرده بود. خلاصه هر جور بود تابستون به سر اومد. روز اول دانشگاه اومد و هر چی اصرار کرد قبول نکردم حتی باهاش صحبت کنم. کلی عذر خواهی کرد و هر کاری کرد حتی گريه. می‌دونست در برابر اين چيزا زود خر می‌شم و دلم می‌سوزه. ولی اصلاً کوتاه نيومدم. تا پنج ماه هی برام واسطه می‌فرستاد. خودم شرمنده دوستام می‌شدم ولی قبول نکردم؛ همه من رو متهم به غرور می‌کردند و اينکه مگه رئيس‌جمهوری.موقعی که لازم باشه از سنگ هم سرسخت‌تر میشم . تا اين که خود همون شخصی که گويا من به او شباهت داشتم برام زنگ زد . يه جورايی روم نشد بگم نه. تازه خودم هم کم وبيش تصميم داشتم که ادامه بدم. چون هر چند تا اون موقع تونسته بودم به خدای خودش بازگردونمش ولی کلی مشکلات روحی و روانی داشت که نمی‌تونستم به عنوان کسی که آگاهی داشت چشمام رو روش ببندم. به قول خودش در برابر من روحش رو لخت ارائه کرده بود و من کاملاً نسبت به او شناخت داشتم. پس اين بار قبول کردم اما با شرائط محدود و سخت‌گيرانه. بايد بگم ماهی يک بار ديدار و البته ارتباطات ای-ميلی. هر چند از نظر مالی در مذيقه بود ولی يه ميل زدن از پولی که برای زنگ زدن‌ها می‌پرداخت کمتر بود. تازه براش شرط گذاشته بودم که بايد معدل الف بياره (ترم قبلش مشروط شده بود) و اگر مياورد از طرف دانشگاه کلی امکانات اينترنتی داشت. هر چند نياورد ولی کلی از نظر معدل صعود کرد. و من اون شرط رو هم بی‌خيال شدم(البته دروغ هم گفت که بيست صدم کم آورد ولی دو نمره و بيست صدم کم آورده بود!!). خلاصه اين‌ها مربوط اسفند می‌شن و وقتی عيد اومد علی‌رغم قولش باز هی زنگ می‌زد. اين دفعه اون تهديد کرد. اگه جواب ندی مزاحمی زنگ میزنم يا وسائلت رو تو دانشگاه می‌دزدم و ... . من هم کوتاه نيومدم. روز آخر ساعت سه بعدازظهر بيش از 50 بار زنگ زد و قطع کرد. متناوب به موبايل و خونه زنگ می‌زد و تابلو بود که اهل خونه فهميدند که مراحمت‌ها مربوط به منه. آدم نمی‌دونه چی بگه. باز دختر باشه يه چيزی. کلی تيکه بارم کردند به علاوه سرکوفت. ديگه عزمم جزم بود که قضيه رو فيصله بدم. با همه اعضای خانواده‌ام هم صحبت کرد که بلکه واسطه شن. اين که خانوادم نسبت به من چی فکر می‌کنن کلی آزارم می‌داد . خلاصه هر روز جلو دوستام و جلوی هر کس ديگه به صورت تابلو به من زل می‌زد. هی در جمع‌هايی که بودم وارد می‌شد که دوستام هم کلافه شده بودند و می‌خواستند بزننش. مثل گربه‌ای بود که يه بار بهش غذا بدی و ول کنت نباشه. رفته مسئول تلفن خوابگاه هم شده و شب ها هم بالای 10 بار بهم زنگ می‌زد ولی جوابی نمی‌شنيد. کيفم رو هم همش می‌دزديد. وقتی به نتيجه نرسيد گرفت پاره‌اش کرد( کيفی که يادگاری خاله‌ام بود) . ولی من اصلاً به روی خودم هم نياوردم و حتی قبول نکردم که فقط جواب سلامش رو بدم .در همين روزها بود که اسم عشق رو می‌شنيدم حالم بهم می‌خورد. بعد يه مدت گفت می‌دونم اشتباه کردم ديگه من می‌رم پشت سرم رو هم نگاه نمی‌کنم. يک ماه اين رو گفت و باز فرداش اومد گفت نمی‌شه. يه روز اومد بهم گفت تو رو خدا منو بکش؛ من امضا میدم که راضيم. اين هم نشونه ضعف منطقش بود. اين خرفش من رو به فکر فرو برد. راستش رو بخواين استخاره‌ای کردم تصميم گرفتم که جوابش رو بدم. فرداش خودش اومد گفت هيچ نمی‌خوام جز يه رابطه در جد ای-ميل. من هم با اکراه!!! و منت قبول کردم. حالا هم نمی‌دونم اين قصه به کجا می‌انجامد؟؟!؟ اميدوارم آخرش باشه.
در پايان بايد اعتراف کنم اين بنی بشر مطالعات خيلی زيادی داره، قلم خوبی داره(شعرهايی چند هم میگه)، خط خوبی هم داره. ولی مشکلش اينه که فکر می‌کنه خيلی بيشتر از ديگران می‌فهمه ولی هنوز به بلوغ فکری نرسيده و آدمی بس کم‌ظرفيت و بی‌جنبه هست.به قول معروف:
آن کس کـه نداند و نداند کــه نداند
در جـهـل مرکــب ابـــدالادهـر بماند

درس‌هايی که تا حالا گرفتم از اين قضايا :

1- نمی‌شه کاری رو برای خدا انجام داد ولی از تعلقات دنيوی دل نکند.
2- در باقی عمرم تمام سعيم رو می‌کنم که با کسی رودربايستی نداشته باشم. به خصوص در گفتن نه. تمام سعيم رو می‌کنم هر چند می‌دونم فوق‌العاده سخته.
3- يِه بار بهم گفت:" از اين لباس که تنمه خسته شدم. پول ندارم اين کفشم که سوراخ شده عوض کنم. حتی پول ندارم تيغ بخرم که ريشم رو بزنم" با شنيدن اين حرف تا دو روز مخم سوت می‌کشيد که چقدر غافليم ما. حسرت نداشتن خيلی اثرات نامطلوبی داره. بعدها که صحبت‌های يکی از دوستام رو در مورد لباس پوشيدن مثلاً فلان شخص شنيدم ياد اين‌ها افتادم خودم از حرف‌های دوستم خجالت کشيدم.
4- دک کردن اين پسره در مقاطعی يه نوع مديريت بحران بود. برای خودم متأسفم که تصميمات نابجايی اتخاذ کردم. اميدوارم درس‌های لازم رو گرفته باشم.اميدوارم!
5- اين هم پند برای همه :
خواهی که جهان در کـــف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
6- بارها در اين قضيه قدرت عشق رو ديدم و ديدم که اين عشق چگونه هوش دل فرزانه رو برد. و البته اين که بيستون را عشق کند و نه فرهاد!!!!
7- عليرغم تمام سختی‌ها و بی‌آبروهايی که بر من تحميل شده راضيم، چون از هدف خودم راضيم.

مي‌گن يه روز پياده‌ای در حال گذر از يک بيابان بود و سواری بهش می‌رسه. سوار دلش به حال طرف می‌سوزه. خودش پياده می‌شه و اون رو سوار مرکبش می‌کنه. اونی که حالا سوار شده بود نامردی می‌کنه و راهشو سريع می‌گيره و فرار می‌کنه. اون مرد که اين نامردی و نمک ناشناسی در حقش شده بود رو به طرف داد می‌زنه : برای هيچ‌کس اين کارتو تعريف نکن چرا که می‌ترسم بعدها کسی به داد هيچ پياده‌ای نرسه. حالا شما هم همه اين اين ها رو نشنيده بگيرين! يعنی تا توانی دلی به دست آور!

Posted by dordikesh at 07:52 PM | Comments (5)

تبريز و تبريزی

شايد خيابانی در تبريز
امروز می‌خوام در مورد تبريز صحبت کنم. دومين شهری که بساط زندگيم رو توش پهن کردم. کل مواردی که در موردش می‌گم ممکنه در جاهای ديگه ايران هم باشه ولی شايد تمرکز اين‌ها در تبريز بيشتر باشه. در هر حال شهر جالبيست و حتی اگه بد هم باشه من راضيم و منتظر. در نوشته‌های زير من قصد توهين ندارم بلکه برداشت‌های خودم در اين مدت که دانشجوی تبريز بودم رو ذکر می‌کنم.

1- در يک ماه اخير دو تا کاميون به پل‌های عابر پياده برخورد کردند(به خاطر ارتفاع کوتاهشون). نمی‌دونم مهندسش سوتی بوده يا آهنگرش. در هر حال بی‌نظيره. يکيش خراب شده و ريخته؛ يکی ديگه کاميونه سرعت داشته و وقتی خورد بهش سر کاميون رفت هوا و عمودی شد. يه چيز تو مايه‌های جک.

2- راننده‌های تبريزی عموماً تو مرامشون ترمز نيست. اما چيزی که جالب هست اينه که بارها ديدم که ماشين‌ها در منتها عليه سمت چپ ( چسبيده به جدول) مسافر پياده کردند. حتی خودم يه بار برای يه ماشين دست تکون دادم. يارو به جای اين که ماشين رو به طرف راست هدايت کنه تا من سوار شم همون جا ترمز زد. مرامی خواست بهم حال بده دنده عقب گرفت تا بياد جلوی پام و از [...] آورد که تصادف نکرد به ماشين پشتی.

3- تبريز شايد تنها شهری باشه که وسط جدول خيابون درخت توت کاشته باشن. احتمالاً برای مسافرهايی که دم جدول پياده می‌شن!!!!!

4- ماه پيش بود که برای يه مسابقه بسکتبال رفته بوديم سالن تختی ( اَقدمی سابق ) که بهترين سالن و البته مربوط به زمان شاه است. تو رختکنش توالت فرنگی داشت. وضعيت من هم قرمز بود. اما چشمتون روز بد نبينه. ديدم سيفونش خرابه و سه تا!!!!!! آفتابه گذاشتند که شرط می‌بندم سال‌ها بود مورد استعمال واقع نشده بود. جدا از بوی مطبوعش!!!، چراغ هم نداشت و در رو که می‌بستی تاريکی مطلق می‌شد. اينجوری بود که بی‌خيال شدم، دربهترين سالن ورزشی چهارمين شهر بزرگ ايران!

5- در شهر تبريز جوان‌ها تا سن بيست سالگی هم با خانواده ميان بيرون. اين ديگه خيلی غريبه.

6- خونه ‌های تبريز هم خيلی جالبن. جدا از اينکه اکثر خونه ها ظاهری بد( تو مايه‌های آجری) دارن و فقط توش خوبه( خودتون بفهمين چرا!). اينجا سيستمی داره که طرف جنوبی خونه پنجره‌ها از سطح اتاق دو متر فاصله داره که خونه‌های روبرو نتونن ديد بزنن!! ولی طرف شمالی(رو به حياط) پنجره‌ها تمام قد هستند.

7- تبريز شهر شيرينیست. هر جا بری يه قنادی هست و الحق و الانصاف کيفيتشون در حد مطلوبيست. اگه تبريز اومدين از قرابيه غافل نشين. البته اريس و نوقا هم بگيرين که اگه تازه باشن فوق‌العاده هستند. راستی شيرموز های تبريز رو هم بخورين. چون اگه بدشانس نباشين از شدت غلظت جونتون در مياد تا با نی همش رو بخورين!

8- اگه تو تبريز خواستين شام بخورين بهتره بی‌خيال پيتزا بشين. جون اکثرشون خمير زيرش نون بربری هست. تو کل تبريز دو سه تا خوب هست که بعيد می‌دونم نصيب شما بشه. بهتره برين سراغ کباب اون هم از نوع بُناب کبابی. در ضمن در شهر تبريز شلوغ بودن مغازه‌ها معيار خوبی برای تشخيص خوب بودن غذا نيست. علتش يا کدبانو بودن زن‌های تبريزی يا خساست آقايون هست . و معدود شلوغی‌ها مربوط به داشجوهاست.

9- شهر تبريز پر از گربه‌ست و مردم باهاشون زندگی مسالمت آميز دارن. اوائل فکر می‌کردم فقط تو سلف‌سرويس دانشگاه و البته آشپزخونش هست ولی اخيراً رفتم سينما (فيلم بامزه ولی ضعيف دنيا) ديدم موجودی تو سينما در حال رژه رفتنه. شانس آوردم جيغ نزدم!!!! ولی ملت عين خيالشون نبود. البته حسن‌هايی هم داره گربه مثلاً اين که وقتی کبابی که دانشگاه به عنوان غذا به ما می‌ده ، برای گربه ميندازی و نمی‌خوره متوجه می‌شی که تو هم نبايد بخوری. به همين سادگی!

10- شايد يکی از چيزهايی که در نظر اول برای هر کس تو تبريز جالب باشه تريپ زوج‌ها باشه. يعنی دخترهای زيبا با مردان نه چندان به آن‌صورت زيبا باشه. واقعاً عموميت داره.

11- در کل بايد بگم آدم‌های تبريز دو نوع هستند. يا خيلی خوبند يا خيلی بدند. از اين دو حال خارج نيست. دوستی می‌گفت تبريزی‌ها يا دنبال ثروتند يا شهوت. ولی اين مربوط به همه ايرانه.

12- نکته جالب ديگه اينه که همه جای ايران معمولاً قسمت های شمال و غرب بهترين مناطق هستند ولی تبريز دقيقاً صدو هشتاد درجه برعکسه.

13- ولی برای مسافرت( ونه چيز ديگه) خيلی خوش ميگذره. خودش خوب نباشه اون‌قدر مناطق ديدنی اطرافش هست که هر چی برين تموم نمی‌شه.

14- سخن آخر اين که حتماً اين رو شنيدين که :
هم‌زبانی خــود زبــــــان ديــگـرسـت
همدلی از هم‌زبانی خوش ‌تر است
در واقع بدون هم‌دل میشه زندگی کرد ولی آدم اگه همزبون هم نداشته باشه بايد بره بميره. به خصوص در شهری مثل تبريز که می‌دونی همه زبون تو رو بلدند ولی تو نه. پس عقده دلت رو نمی‌تونی بافحش خالی کنی چون هر چی فحش بدی می‌فهمن. ولی کشورهای خارجی اين حسن رو دارن که میشه هر چه دل تنگت می‌خواد فحش بدی!!!!! و اين خيلی خوبه.بايد به اين تعصب ترک‌ها به زبونشون تبريک بگم. ولی 20 سال ديگه زبونه فارسی جای خودشو باز می‌کنه. همچنان که الان در مناطق مثلاً بالای شهر جوان‌ها ترکی صحبت نمی‌کنن.

برای خودم و خودتون صميمانه دعا می‌کنم که جدا از هم‌زبون به هم‌دل هم دست يازين چرا که الان عصر قحطی هم‌دل هست!

به زودی از اين تبريز راهمو می‌کشم می‌رم خونه . موندم چه جوری دو ماه مطلب بنويسم و نگم کجا هستم. آخه فکر می‌کنم اگه يکی از دوستام احياناً وبلاگ رو بخونه سريعاً متوجه می‌شه من کی هستم. برای همين فعلاً اسمی نميارم. راستی بعد از سه ماه می‌رم خونه. چه احساس جالبی! با گفتن اين حرف فکر می‌کنين سالم به خونه برسم؟!؟!؟! در هر حال سلام گشادی، سلام تنبلی و خداحافظ استقلال، خداحافظ تخم‌مرغ و ... (البته برای دو ماه!!!!!).

Posted by dordikesh at 03:32 AM | Comments (8)

June 22, 2003

عشق يک ديوانه‌ی کبير (قسمت اوّل)

در ادبيات ما در مورد همه نوع عشقی صحبت شده ولی در مورد عشق‌های بين دو هم‌جنس هيچ نداريم يا من خبر ندارم. هر چند اين نوع عشق رو نشونه يه نوع بيماری روانی می‌دونم. ولی در عصر حاضر همه نوع چيزی پيدا می‌شه. پس بايد بهش پرداخت. می‌خوام چگونگی پيدايش همچين عشقی رو تعريف کنم. عشقی يه طرفه که متأسفانه يه طرف ماجرا خودم بودم. البته من عاشق نشدم بلکه به نوعی معشوق بودم!!!!! و با تمام تلاشم برای رفعش همچنان هستم.

تازه وارد دانشگاه شده بودم. با توجه به اين که درس‌های ترم يک عموماً پايه دبيرستان داشت ترم اول فقط عشق و حال بود. اون موقع خوابگاه بودم و علی‌رغم تمام تعريفات پيشين داشتم باهاش حال می‌کردم.اون قدر که بعدها به خاطر درس ازش اومدم بيرون و نه چيز ديگه. در يکی از همون شب‌هايی که از يکی از اتاق‌ها ( طبيعتاً بعد از بازی ورق) داشتم به اتاق خودم باز می‌گشتم، يکی اومد جلوم رو گرفت. شخصی بود فوق‌العاده نحيف و لاغر با پوستی سبزه و متمايل به سياه و یه وجب ريش!!! با حالتی لرزان اومد جلو گفت می‌خوام چيزی بگم می‌ترسم ناراحت بشين. می‌دونستم از من بزرگ‌تر هست ولی سعی کردم يه جوری راحت برخورد کنم که بتونه حرفش رو بزنه. ولی نتونست و خواست فردا تو دانشگاه بگه. با اون ريشی که داشت فکر کردم شايد بسيجی باشه و با توجه که من اون موقع با جمعی بودم که تريپمون شيطونی و ضايع بازی بود ، گفتم حتماً می‌خواد تذکری بده. و اراده کرده بودم که در اين صورت يه دعوای درست و حسابی باهاش بيفتم که هوس اين فضولی‌‌ها نکنه. در هر حال فرداش باز اومد جلو و گفت که می‌خواستم بگم شما شبيه يکی از بچه‌های سابق دانشگاه هستيد. من که چند نفر ديگه هم بهم گفته بودند که شباهتی بايکی از بچه‌ها دارم سريع گفتم : فلانی؟ گفت آره. باگفتن اسم او هم چشماش برق زد. لازم به ذکرست که شدت شباهت ما به حدی بود که هنوز هم خيلی از بچه‌های سال بالايی من رو به اسم او صدا می‌کنند. گويا اون پسر مرادش بود. اولين بار که کسی گفت به فلانی شباهت داری گفتم : خوشبختانه يا متأسفانه؟ گفت : خوشبختانه. ولی هنوز نمی‌دونم واقعاً کدوم . با اولين تحقيقی که در مورد پسره کردم فهميدم ذهنيت خوبی نسبت به او وجود ندارد و حتی او را ديوانه می‌دانند. تصميم داشتم تا روش باز نشده دکش کنم. تا اين که يک شب اومد يه نامه بهم داد. به قول خودش به گدايی مهر اومده بود. باز هم تصميمم همون بود.بعد دومين نامه خواهش کرد يک ساعت با هم صحبت کنيم. قبول کردم و می‌خواستم تير آخر رو همون موقع بزنم. يک شب خدود ساعت 11 مشعول صحبت شديم. مشهودترين چيزش نداشتن اعتماد به نفس بود. بحث تا يه جايی پيش رفت و در برابر حرف‌هايی که می‌زد اصلاً کوتاه نمیومدم و جوابش رو می‌دادم و به نوعی راهنمايی می‌کردم که خودش گفتن : اين ها رو به هر کی می‌گفتم جلو استدلال‌هام کم می‌آورد ولی حالا خودم کم آوردم. خلاصه آخرش فهميدم از نظر فکری و روانی و خانوادگی و مالی و ... مشکلات فراوان داره. اما تنها چيزی که باعث شد به تقاضای دوستيش پاسخ مثبت بدم اين بود که فهميدم از شدت مشکلات از خدايی که قبلاً بهش ايمان داشت بريده. يه جورايی احساس کردم در قبالش يه وظيفه دارم و حداقل کاری که بايد بکنم بازگردوندن او به آغوش خدايش است. جالب اينجا بود که کرد بود و سنی. و من اون موقع اول بار بود که با يک سنی صحبت می‌کردم غافل از اينکه در آينده هم‌خونه‌ايم همچون او سنی خواهد بود. مخلص کلام اين که هفته‌ها گذشت و من هفته‌ای يک ساعت باهاش صحبت می‌کردم. البته گهگداری دم اتاق ما هم ميومد. در تمام اين مدّت کلی نامه بهم داده بود. همش از من می‌پرسيد که من رو به عنوان دوست قبول داری يا نه( يا به نوعی دوستم داری يا نه؟) خوب من کل دوستی رو فقط برای رضای خدا شروع کرده بود و نه چيز ديگه. و تمام مدت او را به خاطر خدا تحمل می‌کردم. هميشه که اين سؤال رو می‌کرد، سکوت می‌کردم. با خودم می‌گفتم بذار هر جور می‌خواد فکر کنه. بذار خوش باشه. حتی يک بار پرسيد می‌خوای دوستيمون در حد دوستی باشه يا عشق؟ گفتم برام فرق نمی‌کنه چه احساسی نسبت به من داشته باشی. گذشت و گذشت تا قرار شد بعد عيد از خوابگاه برم خونه. وقتی قضيه رو بهش گفتم و گريه‌اش رو ديدم فهميدم که بله آقا عاشق شدند( البته بعدها فهميدم که فکر می‌کنه من هم عاشقش شدم ولی دريغ از کوچکترين احساس!!!!). باز هم عين خيالم نبود. قرار شد از اين به بعد هفته‌ای يک ساعت در دانشگاه با هم باشيم. شماره موبايلم رو هم دادم که هر وقت خواست زنگ بزنه. اما بزرگ‌ترين اشتباهم رو وقتی انجام دادم که از من خواست شماره خونه‌ام(اصلی) رو هم بدم. اول ندادم ولی وقتی گفت بی‌انصاف پول ندارم به موبايل زنگ بزنم خر شدم و با دستای خودم شماره رو براش نوشتم. گذشت و گذشت. ار اون به بعد هی دم به دم برام زنگ می‌زد. تو دانشگاه هم که هفته يه ساعت رو شاخم بود. از طرفی راضی بودم که در دانشگاه با هم صحبت می‌کنيم. چون با توجه به تريپ دوستايی که داشتم و سر وضع متفاوتمون به نوعی بايد خودمو میشکوندم و از اين شکستن خودم لذت می‌بردم. دوستام کچلم کرده بودند که تو چرا با اين پسره دوستی. به قول يکيشون شماها نه همشهری هستين ، نه هم مذهب، نه هم رشته، نه هم سن و سال و نه ... . خيلی‌ها هم به پروندن متلک می‌پرداختند. اما برای من که نيتم فوق‌العاده (از نظر خودم) متعالی بود ککم نمی‌گزيد در عين حال اون پسره هم همواره بهم می‌گفت تو فقر رو نمیشناسی. در کل دوستی بهمين منوال ادامه پيدا کرد. تا تابستون رسيد. تابستونی که ورق رو برگردوند.

ادامه دارد ...

Posted by dordikesh at 09:59 PM | Comments (2)

June 21, 2003

اندر خم روزگار

 خودکشی به سبک نوين
بر خرمگس معرکه لعنت! همين الان کلی مطلب نوشته بودم دوستم اومد بالاسرم رفتم صفحه رو ببندم کلش هيچی شد!!!
يه خبر بدم و اونم اينه که شنبه کل بازار تبريز و کل مردمش قصد دارن بريزن بيرون؛ چه شود! تبريزی جماعت عاشق انقلاب و شورش. دست زن و بچه رو می‌گيرن ميان تماشا. ولی ديگه حس و حال صحبت در اين مورد ندارم. ملولم از اين اوضاع. از قضيه کوی دانشگاه 78 بی‌خيال هر چی فعاليت سياسی شدم(ولی کرمش تو تنم هست!) و تا موقعی که برای خودم کسی نشم پا در اين عرصه نمی‌گذارم چرا که نمی‌خوام بازيچه دست بزرگان بشم و فکر نمی‌کنم بتونم ايده خيلی راهگشايی بدم ؛ تازه اگر هم داشتم چند نفر مگه خبر دار می‌شدن. پس ترجيحاً نظاره‌گر خواهم بود به اميد آينده که وظايف و شايد رسالت خودم رو ايفا کنم.
بعد تعويق امتحانات اساساً دچار يه نوع سردرگمی شدم. تمام برنامه‌هام بهم خورد. از يه طرف خانواده هم هی سرکوفت می‌زنه که چرا همين تير امتحان ندادی و الکی موکول کردی به شهريور. من هم روم نمی‌شه که بگم دليل اصليم اين بود که يه درس رو تو عمرم نخونده بودم و پاس شدندش در حالت عادی کلی اما و اگر داشت چه برسه که کل امتحان دهندگان نوبت تير 4 نفر باشن. در هر حال طبق جمله گر جهنّم می‌روی مردانه رو تصميم گرفتم همون شهريور بدم( هر چند باز تا يکشنبه فرصت دارم تجديد نظر کنم) به اين نيت که ديگه سر یه راه بشم و مثل دوران قبل دانشگاه آدم‌مآبانه درس بخونم. ولی الان دارم نابود می‌شم. مجبورم تبريز باشم تا دنبال خونه بگردم. از طرفی بايد برم خونه تا به برنامه‌هام برسم.هميشه بايد يه جای کار بلنگه. هميشه قبل تابستون آدم کلی برنامه می‌ريزه بعد تابستون فقط حسرت عدم انجامش می‌مونه. ولی اين دفعه رو کوتاه نميام چون اين يکی اگه برسم سکوی پرتاب خواهد بود و بس.
راستش رو بخواين ديگه با وبلاگ حال نمی‌کنم. يعنی احساسم اينه که مطالعات و دانسته‌ها و پختگيم هنوز به اون حد نرسيده که بخوام مطلب بنويسم که ديگران هم بخوننش. نمی‌دونم. فکر می‌کنم اگه وقتی رو که میذارم برای وبلاگ به مطالعه بگذرونم برام بهتر باشه. به خصوص که وقتش رو ندارم مطالعات غير درسی داشته باشم. دوستی می‌گفت تمام کارم اينه که به موسيقی گوش کنم و به مطالعه بپردازم و با کامپيوتر کار کنم. راستش خيلی حسوديم شد. شايد دو سال باشه که کتاب غير درسی نخوندم. کلی کتاب هست که بايد بخونم. به خصوص وقتی بابای آدم يه کتابخونه داشته باشه که بالای هزارجلد کتاب توش پيدا بشه. کتابی هست از منصور حلاج (فرد مورد علاقه‌ام) که قبل دانشگاه شروع کردم و هنوز تموم نشده. در حالی که دبيرستان که بودم کتاب «سمک عيار» که چهار جلد بود و متنش هم به سبک قديمی بود 2 ماهه خونده بودم. حالا فقط کتاب‌های کامپيوتر و برق. هر چند علاقه دارم ولی لعنت بر اين زندگی ماشينی.
اين وبلاگ ما هم شد مکانی برای تخليه!!!! البته از نوع روانی. همش دارم توش گلايه می‌کنم. ولی با اين حال به محض اين که تو تبريز خونه پيدا کردم و راهم از اين شهر کشيدم و رفتم خونه اگه خدا بخواد من هم دات کامی می‌شم.آمين!!!!!

حسب حال ننوشتی و شد ايامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
ما بــــــدان مـقـصد عالی نتوانـيم رسـيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جــــامــی چند
قند آمـيـخـتـه با گل نه علاح دل ماست
بوسه‌ای چند بر آميـــز به دشــنــامی چند
زاهـــد از کوچه رندان به سلامــت بگذر
تا خرابـــــت نکند صحبت بدنامی چند
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نفی جکمت مکن ار بهر دل عامی چند
اي گدايان خرابــات خدا يـــار شماست
چشم اِنـــعام مداريد ز اَنعامــــــی چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خويش
که مگو حال دل سوختــــه با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی نـاکـامـی چـند


همــــواره شاديتــــــان افـــــرون !

Posted by dordikesh at 03:04 AM | Comments (2)

June 19, 2003

شلوغی‌های اخير

هوالممتحن

شجاع‌دل

وبــلاگ ننـوشتی و شـــد ايـّــامــــی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند


نمی‌دونم خوشحال باشم يا ناراحت. نمی‌دونم اين ايران رو با اين وضع اسفناک تکليف چيست، وقتی اين همه پستی رو می‌بينی . برای امتحانات اصلاً بيرون نرفتم. ولی ديری نپاييد که خبر رسيد که بله امتحانات افتاده شهريور. امان از اين تبريز که هميشه سرش درد می‌کنه برای کارهای انقلابی. خداوکيلی شهری است پر از وقايع غرايب. الان تبريز شلوغ کاری دانشجوها تموم شده (فوقش 500 نفر) چون همه از ترس وحشی بازی گروه فشار خوابگاه رو ترک کردند ورفتند خونه. ولی مردم ول کن نيستند. يکی از خيابان های اصلی تبريز( آبرسان) ديروز از جمعيت سياه بود. و گروه‌های فشار (اغلب با موتورهای پلاک سپاه) در امر کتک زدن مردم همت می‌ورزند. اونقدر چيزای عجيب اتفاق افتاده که اصلاً نمی‌دونم کدومشو تعريف کنم. هر کی دست نيروی انتظامی افتاده شايد آزاد بشه ولی تمام دانشجوهای دستگير شده توسط گروه فشار ناپديد شدند. بارها ديده شده که 15 نفر از اين‌ها به يه نفر حمله کردند. روز اول که نيروی انتظامی کل دانشگاه تبريز رو محاصره کرده بود و تا حالا هم درش باز نشده، گروه فشار به راحتی در کنار اين نيروها اقدام به زدن ملت می‌کرد. حتی موقع شروع به زدن می‌گفتند يا حسين؛ بعد فحش خواهر مادر می‌دادند. عجيبه که سيستم وحشی بازی اين‌ها در تهران و تبريز شبيه هم هستند. انگار اين بی‌شرفی‌ها هم از بالا دستور اومده که حتماً نامردانه 15 نفری يک نفر رو بزنين حالا استفاده از چوب و چماق بماند . شنيدم ديشب تير در کردند که مردم متفرق بشن. البته بايد بگم که نامردی نکردند تير هوايی هم نزدند و مستقيم شليک کردند و دو سه نفر تير خوردند. سال 78 هم وضع تبريز از تهران هم بدتر شده بود. الان هم داره همين می‌شه. واقعاً افرادی که الان در تجمعات شرکت می‌کنند دل‌شير دارن. چون گروه فشار يا همون انصار ( بهتر بگم ان‌سار ) تبريز جدا از همه اين‌ها از نظر جثه به قول دوستم از در خونه ما هم رد نمی‌شن. يه چيز تو مايه‌های گارد رياست جمهوری عراق اگه ديده باشين. خلاصه اوضاع خفن شده. خيلی از دانشجوها می‌خوان تا 18 تير باشن تا مراسم بگيرن.ديروز هم که رفتم باز شلوغ بود تازه 9 شب قرار بود کلی ديگه جمع شن.
شعارهای زيادی هم داده می‌شد. عمده‌ترينش مرگ بر خامنه‌ای بود و شعارهايی مثل آزادی انديشه با ريش وپشم نمی‌شه.ولی به نظر من اوج ماجرا وقتی بود که دانشجوها شعر مرگ بر آمريکا دادند. من هميشه مخالف اين شعار بودم و خودم هم تا حالا بر زبان نراندمش. ولی اين بار خيلی چسبيد. وقتی می‌بينی اين آمريکا از اين جنبش‌ها به نفع خودش استفاده می‌کنه. وقتی می‌بينی که مردم ايران اونقدر مستأصل شدند که آرزو می‌کنند که آمريکا بياد حمله کنه و من رو ياد قضيه محلل ميندازه که انگار بهم فحش ناموسی می‌دن.
سيستم دانشگاه‌های سراسری تبريز هم اينجوریه که يه دانشگاه بزرگ داره که نقش دانشگاه تهران رو بازی می‌کنه. يعنی محل تجمعات و ... هست. اما دانشگاه صنعتی سهند هم هست که مثل صنعتی شريف عمل می‌کنه البته ... . دانشگاه و خوابگاه سهند هم تا محل تجمعات با ماشين نيم ساعت راهه. حالا امتحاناتش برای اين افتاده عقب که دانشجوهای خوابگاه می‌ترسن از طرف گروه فشار بهشون حمله شه و تو اون جای پرت کتک بخورن و کسی هم به دادشون نرسه. چون دور تا دور فقط چند تا کارخونه‌است و بر و بيابون. خلاصه با گروگان گيری رؤسای دانشگاه امتحانات افتاد عقب. و مراسم رو گويا NITV هم نشون داره و جالب اينجاست کسی فيلم‌برداری نکرده بود و بچه ها می‌گن که ماهواره‌ای بوده. جالب اينجاست که معاونت دانجشويی همش می‌گفت که من امنيت رو تضمين می‌کنم و ما تو ليست انصار نيستيم!!!!!!!! طرف هم خودش سپاهيست. واقعاً جای تأسف داره. يک کشور که ادعاهای نگه‌بانی از دين و مستضعفان رو می‌کنه نمی‌تونه امنيت دانشجوهای خودش رو تأمين کنه البته چون منبع ناامنی‌ها دست‌پروده‌های خودش هستند.
خلاصه اين قضايا باعث شده که خونه ما هم بشه مسافرخونه و همش بچه‌ها بهمون زنگ می‌زنند که شايعه شده می‌خوان به خوابگاه حمله کنند و ما داريم ميايم اونجا. ما هم چاره‌ای جز پذيرش نداريم. انصافاً خيلی سعی می‌کنم پوست کلفت باشم ولی از دست بی‌شخصيتی و چتر بازی بعضی از دوستام ديگه به ستوه اومدم.

هميشه به سايت عليرضا نوری زاده يا بهنود می‌رفتم کلی حالم گرفته می‌شد ولی ابراهيم نبوی جای اميد داشت. حالا ابراهيم نبوی -بهترين طناز سياسی- نثری تلخ پيدا کرده که وقتی می‌خونی تا دو روز غمباد می‌گيری. اين رو بخونين که عميقاً ازش لذت بردم.

گيرم که در باورتان به خاک نشستيد
و ساقه‌های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنيد ؟
گيرم که بر سر اين بام، بنشسته در کمين پرنده‌ای؛
پرواز را علامت ممنوع می‌زنيد.
با جوجه‌های نشسته در آشيانه چه می‌کنيد ؟
گيرم که می‌زنيد،
گيرم که می‌بريد،
گيرم که می‌کشيد،
با رويش ناگزير جوانه چه می‌کنيد ؟

Posted by dordikesh at 10:41 AM | Comments (1)

June 11, 2003

آی آدم‌ها

آشان
آی آدم‌ها،
که در ساحل نشسته ،
شاد و خندانيد.
يک نفر دارد که دائم،
دست و پايی می‌زند در آب.

هميشه به اين مقطع ترم که می‌رسه و می‌بينم که عقب افتادگی درسی بيش از حد شده با خودم می‌گم بذار ترم بعد بياد می‌دونم چيکار کنم. ترم بعدش هم مياد و همون آشه و همون کاسه! ظريفی!! می‌گفت: يک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک دفعه‌های بعد ديگه دخلک!!! بعد چند ترم کشکی پاس کردن درس‌ها اين تو بميری ديگه از اون تو بميری‌ها نيست. امروز هم اومدم آخرين نوشتار بهاريم رو انجام بدم و به نوعی دارم ناپرهيزی می‌کنم. دفعه‌ی بعد احتمالاً در بحبوحه امتحانات همچون ديوانگان اقدام به نوشتن کنم.
اين امتحانات لعنتی اين بار داره بدرقم منو آزار می‌ده. جدا از استرس‌های روحی، من رو از دو واقعه مهم محروم کرده. اوليش مربوط به عروسی توپ يکی از فاميل‌های نزديکه. اينجاست که می‌گن : درس يا دَنس؟ مسأله اينست!!!!!
اما مورد دوم مربوط می‌شه به «بابک خرمدين» (يا بهتر بگم خرّم‌دين)؛ گويا تولدش ششم تيره و در اين روز طرفداراش از کشورهای همسايه مثل ارمنستان و آذربايجان و ... ميان «قلعه بابک» (نزديکای تبريز) و به جشن و پايکوبی می‌پردازن. پارسال می‌تونستم و نرفتم ولی امسال نمی‌تونم در نتيجه اونجام بدجور داره می‌سوزه چون شنيدم که خيلی باحال می‌شه و هيچ کس هم به آدم گير نمی‌ده. حالا از ما گفتن هر کی می‌تونه حتماً بره. تو همين تبريز تورهای زيادی هست. بعدها اگه وقت شد در مورد خود بابک توضيح می‌دم.

ايام امتحانات هست می‌خوام يه لينک بدم که خيلی کاربرديه و البته به درد همين مقاطع سال می‌خوره. اصولاً درس‌هايی مثل معارف و ... درس‌هايی هستند که فقط به درد بهبود معدل می‌خورن. ملّاهايی هم که اين ها رو درس می‌دن معمولاً تحقيقاتی می‌دن، بس نمره بيار. اين سايت ( به 4 زبان) از اين جور مطالب براتون گير مياره که فقط بايد زحمت پرينتش رو بکشين. والاسلام. ولی جالبه اگه بخواين اين جور درس‌ها رو به آمريکا منتقل کنين، اونجا مثلاً تاريخ اسلام يا متون اسلامی رو به جای تاريخ آمريکا قبول می‌کنن. چه شباهتی!!!!!


-----------------------------

امان از دست اين عشق! يکی از دوستای صميمی دوران دبيرستانی عاشق يه دختر همکلاسیش شده.(قرار تابستون يه دستی براش بالا بزنم!!!) يکی ديگه از دوستام که با هم تبريز قبول شديم نيز عاشق شده و به زودی قراره قاطی مرغ‌ها بشه . باز هم يکی از همکلاسی‌هام شنيدم اصلاً نامزديش بوده. جونم بگه دوست نزديکه ديگه و هم دانشگاهيم باز رفته تريپ لاو و داره با خانواده دختره چونه می‌زنه که رودتر مراسم بگيرن. دست آخر هم ‌خونه‌ايم که برای سومين بار به يه دختر پيشنهاد داد و او هم رد کرد.(که هنوز بچه است!!!) خلاصه اکثر اين افراد که گفتم طبق قضيه کافر همه را به کيش خود پندارد من رو کچل کردند که تو چرا عاشق نمی‌شی و بعد هم شروع به دعا می‌کنن که بشم. عجب گيری افتاديم. اين هم از دوستان فهميده بنده!
در آخر هم اين رو بگم که يکی از بچه‌های ترم جديدی دانشگاهمون رفته به يکی از دخترهای ترم بالايی پيشنهاد دوستی داده. دختره وقتی فهميد 4 ترم پسره پايین تره گفت حالت خوبه؟ اون هم گفت : عخش که اين حرف‌ها حاليش نيست!!!!

------------------------------

اخيراً اين حافظ داره خيلی بيشتر از گذشته بهم حال می‌ده. نمی‌دونم من فهمم رفته بالا يا شعرهای حافظ آسون شده. در هر حال زندگيست.دفعه‌ی بعد يه بيت شعر از حافظ می‌گم (با کمی تغيير) تا ببينين که شعرهای حافظ مربوط به وبلاگ هم می‌شه. اين بيت هم از همون غزل:
پير ميخانه چه خوش گفت به «دُردی‌کش» خويش
کـــه مــگــــو حـــال دل سـوخـتـه با خــامــی چـنـد

------------------------------

يه اصطلاحی هست به نام ادبيات صحرايی و اون هم مربوط می‌شه به نوشته‌ها و اشعاری که پشت وانت‌ها و کاميون‌ها می‌نويسند. هر چند به جرأت می‌شه گفت الآن حدود 50-60 درصدش يا اينه که "مادر دوستت دارم" يا اين که " سرنوشت را نتوان از سر نوشت" ولی چند سال پيش يه شعری خوندم پشت يه وانت که بسی محظوظ شدم. بعدها خيلی شنيدمش و اگه اشتباه نکنم مال يه خانم اصفهانيست.

زندگی صحنه‌ی يکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود.
صجنه پيوسته به جاست،
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد .

اميدوارم خدا يه صبری به ما بده که بتونيم نغمه‌های ناخوش ديگران که متأسفانه داره روز به روز بيشتر می‌شه رو تحمّل کنيم!

Posted by dordikesh at 12:29 PM | Comments (5)

June 02, 2003

زنان، موجوداتی قابل تقدير

آنگاه که انيشتين درماند!
اين حقير را خاطر از آن نيست که چرا مر تصميمم آن شدی که اين مطلب را بنگارم( شايد خواندن اين مطلب در وبلاگ غربتستان بودی که با خواندن آن بسيار بر من نشاط رفت). بسيار از اين دست مطالب خواندم، جمله حاوی نکات حقيقی و جمله بدبينانه. اصولاً اين نوع نقود!! حاصل جور و جفای طرفين به يکديگر بودی. علی‌ایّ‌حال نداشتن وقت از برای نوشتن موجبات استفاده از اين متن گشتی و اين هم مطلب بس کوتاه و ... .


تحليلی بر رابطه زن و مرد و طرز فکر زنان !!!

اگر او را ببوسيد، شما يک آقا نيستيد.
اگر او را نبوسيد، اصلاً مرد نيستيد!!

اگر از او تعريف کنيد، او فکر می‌کند داريد دروغ می‌گوييد.
اگر او را ستايش نکنيد، شما برای چی خوبييد!

اگر شما هميشه با او موافق باشيد، شما يک زن‌ذليل هستيد!
اگر موافق نباشيد، شما او را درک نمی‌کنيد!

اگر شما زياد او را ملاقات کنيد، شما خيلی عجول هستيد.
اگر او را زياد ملاقات نکنيد، او شما را به خيانت متّهم می‌کند.

اگر شما خوب لباس بپوشيد، شما بچه سوسول هستيد.
اگر نپوشيد، شما يک پسر کودن هستيد.

اگر شما حسود باشيد، او می‌گويد که اين خيلی بد است.
اگر حسود نباشيد، او فکر می‌کند که شما دوستش نداريد.

اگر کوشش کنيد تا رابطه‌ای دراماتيک بسازيد، او می‌گويد که شما قدر او را نمی‌دانيد.
اگر کوشش نکنيد ، او فکر می‌کند که شما دوستش نداريد.

اگر شما يک دقيقه تأخير کنيد، او غر خواهد زد که منتظر بودنش سخت است.
اگر او تأخير کند، او خواهد گفت که اين يک روش زنانه است!

اگر شما مرد ديگری را ملاقات کنيد، شما از وقت خود خوب استفاده نکرديد.
اگر او با خانم ديگری ملاقات کند، خوب اين کاملاً طبيعی است. آن‌ها زن هستند!

اگر شما فقط گاهی او را ببوسيد، او ادعا خواهد کرد که شما سرد هستيد.
اگر شما او را زياد ببوسيد، او فرياد خواهد کرد که داريد از او سو‌‌‌‌ ء استفاده می‌کنيد.

اگر شما در کمک به او برای عبور از خيابان قصور کنيد، شما رفتار مؤدبانه‌ای نداشتيد.
اگر کمک کنيد، او فکر خواهد کرد که اين تنها يک حيله مردانه برای فريفتن اوست.

اگر شما به زن ديگری خيره شويد، او شما را به سبک بودن متّهم خواهد کرد.
اگر او به مرد ديگری خيره شود، او خواهد گفت که او فقط خوش‌تيپ است.

اگر شما صحبت کنيد، آن‌ها می‌خواهند که شما شنونده باشيد.
اگر شما شنونده باشيد، آن‌ها می‌خواهند که شما صحبت کنيد!

خلاصه آن‌که :
چيزهای ساده می‌توانند در عين حال پيچيده نيز باشند.
چيرهای ضعيف می‌توانند در عين حال قدرتمند نيز باشند.
چيزهای مغشوش نيز می‌توانند در عين حال مطلوب باشند.


--------------------------------

اول خواستم اين عکس( حتماً ببينين) رو بذارم. بعد گفتم بی‌خيال ديگه خيلی مبالغه است هر چند امکان دارد انسان‌های باعرضه مثل من (!!!!) بهش دست يازند!
بعد گفتم يه عکس(انصافاً خيلی قشنگه) می‌ذارم که نشون دهنده عشق باشه و يه راه حل هم برای اجتناب از اين حرف‌ها ارائه کنم ؛ که اين عکس رو انتخاب کردم ولی به دو دليل نذاشتم. اول اين که ديدم با اين عکس ديگه خيلی امکان داره ننگ قزوينی‌مآبی بهم بزنند. دومیش هم اين بود که ديدم همين عکس گذاشته شده رو انگار براي همين مطلب کشيدند.

--------------------------------

اين خمينی هيچ فايده‌ای اگر برای ما نداشت حداقل يه موقع مرد که دو تا تعطيلی پشت سر هم بيفته و اين هم خيلی خوبه!؟!؟!؟! در هر حال هنوز معلوم نيست خمينی شاعر بوده يا بعد از مرگ شاعرش کردند. ولی در يکی ار برنامه‌های عليرضا ميبدی بود که در مورد همين خمينی صحبت می‌کردند. کارشناس اون برنامه می‌گفت: خمينی خودش بزرگ‌ترين قربانی انقلاب بود. چرا که يه شعر همواره سانسور شده داره که نشون می‌ده خمينی مجبور به چنين تصميم‌گيری‌های متحجرانه شده. (راست و دروغ پای خودش) شعر به مضمون اين است که : در میخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم! ( روی گيلاس شراب بالا سمت چپ 2 ثانيه مکث کنيد) البته احتمال اين که خمينی با خوندن شعرهای حافظ جوگير شده باشه و اينو گفته باشه هم هست. دوستم می‌گفت يه بار از خمينی پرسيدند که چرا شاعر شدی؟ گفت :
خواب ديدم که شبی ريد به مغزم حافظ
از همـان لحظه ســرايـنـده اشعـار شدم

Posted by dordikesh at 02:01 PM | Comments (9)