در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

May 26, 2003

از هر دری سخن


نمی‌دونين چقدر سخت بود که دقيقاً يک هفته خودم رو از دسترسی به اينترنت محروم کنم. الان هم با اينکه ديشب دو ساعت بيش نخوابيدم ولی ديگه اومدم و اصلاً خوابم نمیاد(حالا اگه درس داشتم حکماً الان خواب بودم). اين هفته مطالب زيادی تو ذهنم شکل گرفت. اگه می‌نوشتم الان طوماری می‌شد. می‌دونم اگه تابستون بياد مخم می‌خشکه. بی‌خود نيست که می‌گن اگه می‌خوای کاری خوب انجام بشه بسپارش به کسی که سرش شلوغه. اين امتحان مثل گلاب به روتون، [...] مغز آدم رو روون می‌کنه و هِی ابداعات تراوش می‌کنه. ولی الان هيچ کدوم يادم نيست. چه می‌شه کرد که کار غالب نوع بشر اين گونه است!

قبلاً گفته بودم که هم‌خونه‌ايم بهم گفت از ترم بعد نمی‌شه با هم خونه بگيريم. هر فکری می‌کردم غير از اين که بهم گفت. کاش ما ايرانی‌ها اين‌قدر رودربايستی نداشتيم.کاش! شايد باورش سخت باشه ولی دليل اين حرف او آمد و شد يکی از هم‌کلاسی‌هامون به خونه ما بود. همونی که يه بار از او در مطلب ضدحال‌های دوران دانشجويی صحبت کردم که اکثر موارد رو اين پسر به تنهايی ايفا می‌کرد. واقعاً رودربايستی هم‌خونه‌ايم با من نزديک بود منجر به جدايیمون بشه که وقتی رو در رو گفت مشکل رو با هم حل کرديم. من خانواده هايی رو می‌شناسم که زن و شوهر با وضعيت مشابه کارشون به جاهای باريک کشيده. به عنوان کسی که زياد در روابطش با ديگران تأمل می‌کنه بايد بگم در رابطه با دوستاتون اگر روابط محدوده از عيب‌های آزار دهنده بگذرين ولی اگر دنباله‌دار و نزديکه بعد يکی دوبار صادقانه بهش متذکر بشين. چرا که در غير اين صورت بايد سال‌ها اون عيب رو تحمل کنين يا يه موقع صبرتون تموم می‌شه و کار از کار گذشته و ممکنه نتيجه معکوس بده. خود من تو اين کار ضعف دارم . شرمنده که اين قدر خودم رو تحويل گرفتم که نصيحت کنم. تکرار نمی‌شه.

داشتم مطالب قبلی رو می‌خوندم ديدم بابا خيلی بچه مثبت مآبانه شده. علتش هم معلومه؛ نزديکی امتحانات. و برای خودم متأسفم که در سختی‌ها ياد کسی که بايد می‌افتم.شرم بر من!!! بايد تابستون بياد تا ببينم سمت و سوق نوشته ها کجا می‌ره. در هر حال من با تريپ بچه مثبت مشکل دارم. پشيمونم که چرا هر چی تو ذهنم بود منتقل کردم.هنوز مرددم.

اين نوشته مولانا رو که شنيدين: خام بدم، پخته شدم، سوختم. من بینوا از خيلی وقت پيش تصميم داشتم که دوران دانشجويی رو در شهر غريب باشم تا به قولی آدم (پخته!) بشم. الان هم می‌خوام بگم غلط کردم. مردم از بس تخم‌مرغ خوردم. مردم از بس ظرف و رخت شستم. ديگه از شدت پختگی دارم می‌سوزم. کسی غذای گشادی( لغت بهتر و مؤدبانه‌تر نيافتم) بلد نيست. البته بايد بگم آشپزيم بد نيستا ولی امان از تنبلی!( و حتّی یه بار با گزارش آشپزی‌هام اهل خونه گفنتد که ديگه وقت شوهر کردنته!!!!!!!)می‌ خوام يه وبلاگ بزنم توش غذاهای گشادی دانشجويی رو بنويسم. کسی هست بتونه کمک کنه. به قول ترک‌ها چُخ ياخچی دی!!!

در هر حال من ديگه فعاليتم رو محدود کردم. دوستانی که احياناً لطف دارندو نظر می‌دهند ؛ من چون نمی‌خوام به هيچ وبلاگی سر بزنم تا اين فکر صاحب مرده باز با من کلنجار نره و ايده ارائه نکنه ، دلگير نشند. دم همتون گرم و ايامتان به کام باد!

يه دبير رياضی داشتيم که پيشش کلاس می‌رفتيم. گير می‌داد که جزواتی رو براش بنويسيم. ما هم می‌نوشتيم؛ آخرش هم يه شعر دلخواه.اين دو بيت رو من از سر و ته يک غزل حافظ گرفتم که به تعبير کنکوری خيلی مقبول واقع شده بود. حالا هم امتحانات نزديکه خيلی می‌چسبه. در غير اين صورت هم زيباست.
خرّم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
نذر کردم گر از اين غم بدر آيم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم


در مورد ذات خراب چی شنيدين. يه نگاه به عکس بندازين گوشی بياد دستتون!

Posted by dordikesh at 08:47 PM | Comments (3)

May 19, 2003

قرارهای وبلاگی و اکبر عبدی

فکر کنم امروز باز يه قرار وبلاگی ديگه بود. نمی‌دونم از موقعی که يک بلاگر شدم اين چندميشه. ولی من تا حالا شرکت نکردم.(البته يه بار در يک جمع 6-7 تفره شرکت کردم او هم به خاطر اين که شنيده بودم قرار يه مجله اينترنتی بزنند. ولی ناهماهنگ بودند بی‌خيال شدم). در کل با هدفی که اين کار رو شروع کردم احساس خوبی از شرکت در اين تجمعات ندارم. حالا در کار چت يا گروه‌های yahoo خودم پيشنهاد همچين قرارهايی می‌دم. بارها هم شرکت کردم. ولی اين صاحب مرده رو می‌خوام صادقانه نگه دارم؛ نه که اونجاها صادق نيستم. در کل مخفی موندن هم بهتره. حالا شايد با زدن وبلاگ دوم تو اين قرارهام شرکت کردم.نمی‌دونم.


-----------

کلاً با تلويزيون ايران(همون لاريجانی) مشکل دارم و خيلی کم نگاه نمی‌کنم ولی وقتی مخ آدم از درس می‌پکه مجبوری به يه چير گير بدی. چند شبی است که شبکه دو داره با اکبر عبدی -مرد هزار چهره ايران- مصاحبه می‌کنه. خلاصه همين باعث شده که فيلم‌های خوبی بعدش پخش کنه. پريشب فيلم "ناصرالدين شاه آکتور سينما" رو پخش کرد. فيلمی طنزآلود(هر چند سنگين) محصول 1370 و کارگردانی محسن مخملباف. کارگردانی که فيلم‌هايش از دست‌فروش و بايسيکل‌ران گرفته تا سلام سينما پر از بدعت و نوآوری است و خيلی‌ها سينمای ما رو با نام او می‌شناسند. اين ها رو گفتم تا از دو تا از صحنه‌های فيلم بگم و اون هم گريزهايی بود که به فيلم‌های قيصر و گاو زده شد. اولی وقتی بود که قرار شد ناموس ملت رو از دست اميرکبير بردارن بدن دست يه پهلوان. انصافاً چند صحنه‌ای که از بهروز وثوقی تو تلويزيون ايران ديدم از کل فيلم‌هايی که در شبکه‌های ماهواره‌ای ديدم بيشتر حال داد. گريز به فيلم گاو وقتی زده شد که ناصرالدين‌ شاه می‌خواست آکتور سينما بشه و عکاس باشی هم پيشنهاد گاو رو می‌ده. تاصرالدين شاه هم می‌گه : "پس حرمت ما چه می‌شود؟" عکاس باشی می‌گه:" برای اين کار بايد هشيار باشيد و شما مستيد" و يک سطل آب روش می‌ريزه و او هم می‌پذيره!!!! (هيچ کس نيست يه سطل آب روی سردمداران مملکت ما بريزه؟) يه جا ديگش ناصرالدين شاه می‌ره تو نقش و جلوی ديگران داد می‌زنه : " من شاه نيستم ، من گاو مش‌حسنم". مليجک بهش می‌گه : " داد نزن، اين رو همه می‌دونن". فيلم پر از طنزهای معنادار و تاريخيست ؛ وبلاگ من هم سينمايی نيست که همه رو بگم. من که باهاش حال کردم. اگه نديدينش ببينين ولی تضمينی نيست که خوشتون بياد!!!!!!
در هر حال اميدوارم در آينده‌ی نزديک فيلم‌هايی با نام رفسنجانی(و امثالهم) آکتور سينما می‌شود رو ببينيم. به اميد آن روز!

Posted by dordikesh at 06:37 PM | Comments (1)

گفتگو با خداوند


در رؤياهايم ديدم که با خدا گفتگو می‌کنم
خدا پرسيد:" پس تو می‌خواهی با من گفتگو کنی؟"
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت داريد"
خدا خنديد : " وقت من بی‌نهايت است...
در ذهنت چيست که می‌خواهی از من بپرسی؟"
پرسيدم : " چه چيز بشر شما را سخت متعجّب می‌سازد؟"
خدا پاسخ داد: "کودکی‌شان،
اينکه از کودکی خود خسته می‌شوند،
عجله دارند بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدّت‌ها، آرزو می‌کنند که کودک باشند،
... اينکه آن‌ها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به دست آوردند
و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اينکه با اضطراب به آينده می‌نگرند
و حال را فراموش می‌کنند
و بنابراين نه در حال رندگی می‌کنند و نه در آينده
اينکه آن‌ها به گونه‌ای رندگی می‌کنند که گويی هرگز نمی‌ميرند،
و به گونه‌ای می‌ميرند که گويی هرگز زندگی نکرده‌اند."
دست‌های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کرديم
و من دوباره پرسيدم:
"به عنوان يک پدر،
می‌خواهی کدام درس‌های زندگی را فرزندانت بياموزند؟"
او گفت : "بياموزند که آن‌ها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه‌ی کاری که آن‌ها می‌توانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند،
بياموزند که فقط چند ثانيه طول می‌کشد تا زخم‌های عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم، ايجاد کنيم
امّا سال‌ها طول می‌کشدتا آن زخم‌ها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترين‌ها را دارد،
کسی است که به کمترين‌ها نياز دارد.
بياموزند که آدم‌هايی هستند که آن‌ها را دوست دارند،
فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند که دو نفر می‌توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافی نيست فقط آن‌ها ديگران را ببخشند،
بلکه آن‌ها بايد خود را نيز ببخشند."
من با خضوع گفتم:
" از شما به خاطر اين گفتگو منشکرم.
آيا چيزی ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟"
خداوند لبخند زد و گفت:
" فقط اين‌که بدانند من اين‌جا هستم".
"هميشه"

نمی‌دونم نويسندش کيه؛ می‌خواستم چندجاش رو دست‌کاری کنم برای رعايت امانت نکردم. عکس هم مربوط به Jim Warren هست.

Posted by dordikesh at 06:12 PM | Comments (7)

May 17, 2003

روزگار غريبی است نازنين!

شرايط سختی شده. قصد نداشتم به اين زودی‌ها مطلب جديد بنويسم چون اصلاً وقت ندارم. ولی در اين شرايط تقريباً بحرانی‌ام وقتی تير آخر رو هم‌خونه‌ايم زد ديدم در پی يک نياز بايد بنويسم. شرايطم از اون جهت سخته که هر کاری می‌کنم نمی‌تونم درس‌ها رو جمع کنم و درس‌های ترم هم همه پايه‌ای هستند و مثل خر تو گل موندم. از طرف ديگر آزار و اذيت‌های يک ديوانه که کم‌‌کم داره تقدّس عشق رو در من از بين می‌بره. کسی که ادعای شاعری و نويسندگی می‌کنه.کسی که هدف زندگیش رو بر اساس کرد بودن و زبانش قرار داده بود. حالا ادعا میکنه برای اثبات به چيزايی حاضره از کرد بودن، از سنی بودن و ... بگذره. اين رودربايستی ما ايرانی‌ها هميشه موجب زحمت ماست. از خجالت گفتن نه حالا دارم می‌ترکم. خيلی غير واقعيست؛ نه؟ بايد بگم بهم گفته بودند الکی عاشق نشو ولی نگفتند نگذار کسی عاشقت بشه!! در هر حال
رنج گل بلبل کشيد و بــرگ و گل را بـاد بــرد
بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
عذاب وجدان‌های من نسبت به کسی که نمی‌خوام اسم ببرم چون غير‌واقعی به نظر خواهد آمد رو به اين‌ها اضافه کنيد. يک دغدغه خاطر ديگه هم هست که باز نمی‌گم !!!؟! ولی مشکلی که بسيار اندوهگيزناک!(البته مقطعی) بود حرفی بود که هم‌خونه‌ايم گفت که از ترم بعد بايد با يکی ديگه خونه بگيری. هر چی گفتم نگفت چرا.بعد از يک سال و نيم رندگی با هم و عادت کردن به خوب و بد هم خيلی سخته. به خصوص وقتی که به هر کدوم از دوستام فکر می‌کنم همشون بچه‌اند. با هيچ‌کدوم برای هم‌خونه شدن راحت نيستم.در هر حال راضی‌ام. حتماً حکمتی بوده است. طبق همون حکمتی که سر از تبريز درآوردم يا اول بار با يک بلوچ هم‌خونه شدم.منتظرم.منتظر.
از کوچيکی بهم می‌گفتند آب زير کاه هستی. همون موقع مادرم گير می‌داد که چرا مثل بقيه از دوستات و وقايع تعريف نمی‌کنی. شايد علتش اين باشه که دير به کسی اعتماد می‌کنم. نمی‌دونم. در هر حال بهم اعتماد کردند و من هم جوابشون رو دادم. موقعی که داشتم وبلاگ رو راه‌اندازی می‌کردم خيلی برام سخت بود که آدرسش رو به دوستان و آشنايان ندم چرا که خيلی‌هاشون دائم‌الآنلاين هستند و پايه برای امورات اينترنتی. نگفتم تا راحت باشم. ولی باز می‌بينم که نمی‌تونم هر چيز رو بگم و به قولی من به هر جمعيتی نالان شدم ولی ياری اندر کس نمی‌بينم(به‌به!). تا حالا دو بار اون‌جور که خواستم نوشتم. با اين که بازديدکنندگان زيادی ندارم ولی نتيجه خيلی ناميد کننده بود.
هر چی جستجو کردم در ذهنم که شعری مناسب با متن بيابم که باهاش حال کنم يافت می‌نشد. نوشتن اين‌ها هم تأثيری نداشت.حتماً تجربه کردين اين حالات رو. بی‌حوصلگی، عدم تمرکز فکری، ناآرامی قلبی. دست به هر کاری می‌زنی آروم نمی‌شی. تنها یه چيز دوای درد خواهد بود. تنها و نتها ... .(تا باد چنين بادا).
ولی يه فال حافظ گرفتم .اصلاً شوکه شدم. باورم نمی‌شد. دقيقاً جوابم رو گرفتم. اگه می‌خواين بدونين چه حرف‌هايی رو نمی‌تونم بگم دقيق بخونين. خودم ناباورانه صد بار خوندم.

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمائل
هر کــــــــو شنــيـــد گفتـــا للهِ درُّ فائــــل
تحصيلِ عشق و رنــدی آسان نمــود اول
وآخر بسوخت جانم در کسب اين فضائل
گفتم که کـی ببـخشی بر جان ناتــوانـم
گفت آن زمان که نَبوَد جان در ميانه حائل
حـلاج بر سر دار اين نکـتـه خوش سرائيد
از شافــعـی نپرسند امثــال اين مسائـل
دل داده‌ام به ياری شوخی کشی نگاری
مرضــيــة السجــايــا محمودة الخصــائـــل
درعين گوشه‌گيری بودم چو چشم مستت
واکنون شدم به مستان چون ابرویِ تو مائل
از آب ديــده صــد ره طـوفــانِ نــوح ديـــدم
وز لـوح سيـنـه نقشت هرگز نگشت زائـل
ای دوست دست حافظ تعويذ چشم‌زخم است
يــــا رب بـبـيـنم آن را در گردنــت حمـائـل

Posted by dordikesh at 12:30 AM | Comments (4)

May 16, 2003

نگار من


خوشگله
زان خشم دروغينش؛ زان شيوه‌ی شيرينش
عالم شکرستان شد تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد؛ غم رفت فتوح آمد
خورشيد درخشان شد تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد؛ ياری که رميد آمد
عيدانه فراوان شد؛ تا باد چنين بادا

از دوستانی که خيلی دچار دين‌ستيزی هستند خواهشمند است از خواندن بقيّه مطلب خودداری کنند. خيلی خيلی خوشحالم که الآن در حالت مستی هستم و دارم اين‌ها رو می‌نويسم و از قديم گفتند : مستی و راستی! اميدوارم که اين تضمينی باشه برای بی‌ريا بودن متن. ( هر کس اعتراض داره تماس بگيره تا مدارک قرآنی در حرام نبودن شراب ارائه کنم)
حتماً می‌دونين که طبق نظر سنّی‌ها حضرت محمّد (از اينکه (ص) بگم می‌ترسم رياکارانه بشه!!) در 12 ربيع‌الاول به دنيا آمد و طبق نظر شيعيان در 17 ربيع‌الاول. و اين پنج روز رو هفته وحدت اعلام کردند. برای من که هم‌خونه‌ايم سنيّست اين هفته وحدت واقعاً وحدته! هر چند به قول فيلم خانه‌ای روی آب، بخل ، حسادت، کينه و تنگ‌نظری شغل دوم مردم ايرانه ولی می‌خوام بگم خيلی خوشحالم. چون اگر راستش رو بخواين بعد از خدا کسی که واقعاً بهش ارادت دارم حضرت محمّد است. کسی که در بحث‌هام با هم‌خونه‌ايم در موردش اتفاق نظر داريم. کسی که خدا در مقام او فرموده: اگر او نبود اين دنيا را نمی‌آفريديم. کسی که در شب معراج جبرئيل در نزديکی به خداوند از او کم آورد. کسی که آنقدر به او ارادت دارم که تنها خدايش و خدايم می‌داند. در هز حال اميدوارم شرايط فعلی ايران ( که خود او نيز پيش‌بينی اين موقع را نمود که از اسلام چيزی جز نام نمانده است) باعث نشود که از او نيز زده شويم. به خدا قسم بارها معجزات او را ديده‌ام که هر بار چيری از او خواستم بدان رسيدم. به شما نير توصيه می‌کنم که امتحان کنيد؛ اگر رسيديد رحمت است وگر نه يقيناً حکمت خداوند. نمی‌دونم چه احساسی از خوندن اين‌ها دارين. ولی بايد بگم خودم عذاب وجدان دارم. علت اون هم شعريست که از يک نفر به دستم رسيده و من رو متهم به عدم شناخت فقر کرده.شاعرش شخصی کُرد به نام مائوستاست. اين هم چند بيتی از شعر :
می حرام است آن‌که را خندان وشاد
تا گريــبـــان‌ گيـــر مـا بی‌غـــم مبــــاد
ایـن شـــراب تــلخ داروی غــــم است
ای حــــرام هر که دردش او کـم است
باده هــرگـــز لايــق بــی درد نيــسـت
ای حـرام هــر که او رخ زرد نـيــســـت
می ز بهر آن که زخـمش کاري اسـت
بـی غمی از نوشد از بـی‌عاري است
آن کــه تـنــــها نَبوَد و خـــانـــــه خـراب
هم چو زهرش باد يــک جرعـه شراب
در پايان هم اضافه می‌کنم که اين ها رو جدی نگيرين چرا که به قول سعدی آن را که خبر شد خبری باز نيامد.


اين عکسی که می‌بينين روی يک تی-شرت چاپ کردم ( ديگه نمی‌گم چطوری) کل بچه‌های دانشگاه رفنتد تو کَفِش. به طوری که ترجيح دادم برای تابلو نشدن ديگه نپوشمش.در هر حال خيلی باحاله. مگه نه؟

Posted by dordikesh at 01:52 AM | Comments (2)

May 11, 2003

اندر احوالات من


اين دم شير است به بازی مگير
چند تا کار هست که اين مخ آدم رو خوب کار می‌اندازه. مثلاً هنگام گلاب به روتون دستشويی رفتن يا ريش زدن يا ظرف شستن(البته فقط در دوران دانشجويی) و ... . در يکی از همين تفکرات بود که من به اين نتيجه رسيدم که بايد کامپيوترم رو جمع کنم. چون درس‌های يه ترم رو بايد در يک ماه باقی‌مونده بخونم. و چون بنا به گفته دوستان رشته برق( اگه بخوای با درس نخوندن پاسش کنی) مثل همون ابزار خودکشی سعيدامامی خواهد بود و الان من خيلی‌ها رو می‌شناسم که کچل هسنتد در اين امرِ بستن کامپيوتر جدّ بليغ و سعی دريغ خواهم کرد. تازه اين دفعه يه استاد بهم گير داده که فلانی اسمت رفته تو ليست سياه برو حذف کن و من هم نکردم (هم خونه‌ايم هم رفته اين درس رو حذف کرده ). غيبت‌های بقيه درس‌هام هم پر شده و کلاً دارم نابود می‌شم و اگه نجنبم نامه مشروطيتم تابستون سر از خونمون در مياره.
به همه هم توصيه می‌کنم که اگه تا حالا نخوندين بچه خوب بشين برين بخونِين. برای ما هم دعا کنين.
با اين حال از هر موقعيتی برای نوشتن وبلاگم استفاده می‌کنم چون ترک عادت موجب مرض است. نمی‌دونم ولی چه جوری. در هر حال اين شعر بی‌ربط رو می‌نويسم.تنها ارتباطش با متن ايهام تناسب با عکس هست.
عشق حقيقيست مجازی مگير
اين دم شير است به بازی مگير


------------------------------

راستی اين سايت رو يادگاری از من داشته باشين.توش می‌تونين هر صدا از يه عمل که اسم نميارم پيدا کنين. تازه می‌تونين هنر نمايی‌های خودتون رو هم اضافه کنين.اين لينک مستقيمشه.

------------------------------

سه ماه بعد :

بد دردی شده. تنظيمات وبلاگ جديد با قبلی نمی‌خونه. اين رو اضافه می‌کنم تا مشکلات حل بشه. البته اين نوع آب هندونه‌ايه. راه‌های ساده تر هم داشت. ولی چه کاری آسون تر از نوشتن های فی‌البداهه!!!!

Posted by dordikesh at 04:22 PM | Comments (5)

May 10, 2003

نتايج‌نامه سفر !


 نهايت کار دانشگاه‌های ايران
به همين دليل که در عکس مشاهده می‌کنين من بايد کمتر بيام سر کامپيوتر يا اصلاً نيام. به همين دليل از همين امروز تا 13 تير من ديگه منظم مطالب رو به روز نمی‌کنم. اگه خواننده وبلاگ بودين يا نه اين شعر که نصفش ماله حافظ هست( به عربی و ترجمه شفيعی کدکنی) و بقیه‌اش مال خودمه تقديم به شما :
ای ويزيتور که شراب تلخ در رات فِتاد
ايزد از ساغر سرشار تو را نوش دِهاد


----------------

خوب در سفری که به تهران برای نمایشگاه کتاب داشتم (و نه چيز ديگه !) :
من از سه روز هر سه روز رو به نمايشگاه رفتم و با اين عمل اثبات کردم که خيلی آدم فرهنگی هستم!!!!!!!!
مثل هميشه نمايشگاه سرشار از بازديدکنندگانی بود که برای بازديد از بازديدکنندگان آمده بودند و نه کتاب!
همواره اين یه اصل بوده که در اين مقطع زمانی نمايشگاه بهترين مکان برای قرار مرار بوده ولی اين نکته اهميت داره که يا با هم برن يا قرارها دقيق باشه (در بند بعدی می‌گم چرا).
نمی‌دونم جک در مورد جهنم ايرانی‌ها شنيدين يا نه. البته بهتره که شنيده باشين چون حوصله‌ی توضيح ندارم. در هر حال اين ايران بهش نيومده پيشرفت کنه. مثلاً همين موبايل. هميشه در هر مقطع که آدم بهش نياز داره فقط می‌شه باهاش بازی کرد. باور کنين روز پنج‌شنبه قرار بود چهار نفر باهام باشن. ولی من احمق به خاطر همين اسباب بازی قرار نذاشتم و همين باعث شد که کل روز رو تنها باشم و همواره با يک موبايل در دست در حال search دوستان (اگه در همچين روزی کسی رو ديدين که از 11 صبح تا 6 بعدازظهر موبايل به دست بود يقيناً من بودم). تازه وقتی قضيه جالب‌تر شد که دستگاه ملی کارت هم از کار افتاد و من در نمايشگاه اقدام به مکيدن سماق کردم.
نمی ‌دونم کدوم از خدا بی‌خبری تصميم گرفت در نمايشگاه طرح بازيافت کاغذ راه بندازه. به طبع اون در جای جای نمايشگاه سطل‌هايی بود با نام فقط کاغذ. جالب اينجا بود که در خيلی از جاها به زحمت می‌شد سطلی آشغال عادی پيدا کرد. به همين دليل و اينکه ما ايرانی هستيم به عنوان فضولی نگاهی به درون سطل‌های فقط زباله انداختم و تنها چيزی که نديدم کاغذ بود!!!
اين قضيه کبک و کلاغ رو که شنيدين. سعی من در ياد گرفتن زبان ترکی هم به همين راه کشيد. تو خيابون‌های تهران وقتی ماشينی بوق می‌زد به عنوان تاکسی و من می‌خواستم بگم نه طبق عادت می‌گفتم یُخ. يارو هم یه نگاهی ... می‌کرد و به قول معروف آش نخورده و دهن سوخته.
رفتن و برگشتن، با اتوبوس( به قول مازندرانی‌ها عمه ره سلام برسن) بودم. طی يه رکورد، رفتنی از 10 ساعت 9 و برگشتنی 7 ساعت خوابيدم. جون من چشم نزنين ولی ما اينيم ديگه. ساعت در کار من فرو ماند و بس.
علت اون دو ساعت تفاوت هم مربوط می‌شد به فيلم مزخرف و آبگوشتی سام و نرگس. واقعاً صد رحمت به فيلم فارسی قبل از انقلاب. فيلم ضعيفی بود که تمام فکر کارگردان به فروش فيلم بود و يه سری حرف تکراری در مورد تعصب مردان زد که چون از دل نيامده بود و فقط برای فروش بود بسيار مسخره از آب دراومد. اگه می‌خواين فيلمی ببينين که مشکلات جامعه فعلی از دل کارگردان اومده باشه بيرون برين خانه‌ای روی آب رو ببينين(هر چند با سانسور نفله شد). در مورد سام و نرگس اگه ديدين که بد به حالتون که بسيار ضرر کردين. در غير اين صورت سعی کنين هيچ وقت اين کارو نکنين حداقل اگه ضرر مادی داره براتون.
خوب کلی اتفاق و نتيجه پيش اومد که به علت کمبود وقت و رعايت ادب بی‌خيال می‌شم!!!! ولی نتيجه بسيار مهم اينه که اگه ايران هستيد و می‌خوايد گوشی موبايل بخريد حتماً بازی‌های متنوع داشته باشه.
عزت زياد!

Posted by dordikesh at 08:12 PM | Comments (3)

May 06, 2003

نقش چايی و Scary Movie و خاتمی !

در دهان مار!
از زندگی دانشجويی چايی رو حذف کنی چيزی ازش نمی‌نمونه. به قول معروف چايی ستون دوران دانشجويی است(چه خوابگاه، چه خونه دانشجويی، چه حتی دانشگاه). حالا ما هم به علت مصرف بالای چايی هی طعم‌های مختلف رو آزمايش می‌کنيم.مثلاً اگه سه نوبت چايی دم کنم يک بار با هل، يک بار با دارچين و بار ديگه ساده ( اگه سر کل باشه زنجفيلی هم هست). خلاصه اين هم از ارضای حسّ تنوع‌طلبی ديگه. بيشتر از اين جا نداره! البته همين هم باعث می‌شه که دوستانی که بسی لطف دارن!!!! بگن آقا چايی رو دم کن ، بعد زنگ بزن بيايم؟!؟!؟ ما هم مرامی اين کار رو می‌کنيم ديگه. آخه چايی پاکتی (بخوانيد گشادی) با چايی ما که دو ساعته دم مياد خيلی ديگه توفير داره.
اخيراً خونمون مورد حمله خيل عظيم مورچگان قرار گرفت. به طبع خونه دانشجويی بيچاره‌ها دستشون فقط به قندوشکر می‌رسيد چرا که چيز ديگه پيدا نمی‌شد.ما هم سعی می‌کرديم همزيستی مسالمت‌آمیز داشته باشيم. ولی بيچاره‌ها (شايد برای تنوع) دست روی نقطه‌ای حساس!!! گذاشتند و باعث شد ما بر نتابيم. بله مورچه‌ها در اثر يک ندانم‌کاری به مخزن چای ما هجوم آوردند و ما جواب اين تجاوز [ناموسی!] رو با تارومار داديم.


-------------

به اين می‌گن شانس. رفتم بليط قطار بگيرم يارو گفت جا هست. اسم رو پرسيد تا بره Enter رو بزنه ، گفت همين الان پر شد؟!؟ من رو ياد قضيه مورچه‌خور و اتوبوس جهان‌گردی ميندازه.
راستی به يک عدد ساعت که توانايی بيدار کردن يک خرس را داشته باشد نيازمنديم. فردا ميان‌ترم دارم و می‌ترسم باز خواب بمونم. با سه تا هم به جايی نرسيدم؟!؟!؟

--------------

نمی‌دونم فيلم SCARY MOVIE رو ديدين يا نه. هر چند بهتره نديده باشين!! یه سی‌دی دستم رسيده که اين هفته من رو ساخت. شامل 4 اپيزود کوتاه از فيلم مذکور که گويا توسط دانشجويان دوبله شده( صنعتی اصفهان يا علم و صنعت؟ ). فيلم خودش چرند، حالا یه سری اين‌ها اضافه کردند؛ انصافاً خيلی خوش سليقه کار کردند. حالا همراه اين‌ها کليپ‌هايی شامل ميکس مثلاً جوادیساری و موسيقی سنتی روی متاليکا يا اندی و آهنگ بندری محمد حيدری روی ريکی مارتين يا مرتضی روی رِد نِکس و ... هم هست. کاش می‌تونستم يه جايی بذارمش تو اينترنت ببينين. اصلاً به مناسبت نمايشگاه کتاب هر کی تا يک ساعت ديگه تماس بگيره که من راه نيفتاده باشم یه سی‌دی براش می‌زنم و با 100% تخفيف می‌دم بهش(نمایشگاه کتاب).فقط بايد پنج‌هزارتومن به حساب خودتون واريز کنين و اصل فيش رو به همراه داشته باشين! کلی چرت و پرت ديگه هم داره. به قول فيلم گودی‌بای!

-------------

تا يادم نرفته حتماً اين دو لينک رو برين ببينين. هر دو نامه‌ای است به آقای خاتمی رئيس جمهور محبوب سابق! اولی مربوط به ابراهيم نبوی و دومی مربوط به حسين درخشان. اعتراف می‌کنم با خوندنشون دلم خنک شد ولی نمی‌تونم از احترامی که برای خاتمی قائلم چيزی کم کنم. همين!

Posted by dordikesh at 04:55 PM | Comments (2)

May 04, 2003

فرياد زير آب

 هم احساس با من!
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سـر به راه مملـکـت بايد نهاد
در حال خوندن اين بودم که ياد شعر بالا افتادم. از خيلی وقت پيش اين شعر رو با يک آهنگ حماسی می‌خوندم و خيلی هم به خودم برای اين حس ميهن پرستی افتخار می‌کردم. امّا حالا فکر می‌کنم می‌بينم که خوب بايد چه غلطی کرد؟! واقعاً من و امثال من(مثلاً دانشجو) که همواره يک بازيچه بوديم، چی کار می‌تونيم بکنيم؟ کوچکترين حرکتی از دانشجوهای بدبخت ممکنه منجر به از دست دادن آيندشون بشه. هر چند با اين جوانانی که من می‌بينم اصلاً اميدوار نيستم؛ به هر کی نگاه می‌کنی به فکر خودشه. به قولی دانشجوهای پفکی که کارشون عاشق‌پيشگيست [که نمونه بی‌ظرفيتی ما هاست] يا ... (اگه قبول ندارين يه سر به وبلاگ‌ها بزنين) . الان براشون چه فرقی می‌کنه که در ايران چه اشخاصی و تحت چه شرايطی دارن چه قراردادهايی می‌بندند.چه فرقی می‌کنه که کدوم مدير کجا داره گند می‌زنه يا کدوم آقازاده داره از ايران ارز خارج می‌کنه.الان مسأله برای يه جوون شده ثروت يا شهوت!!! در حال حاضر من کسايی رو که می‌بينم (اگه عاشق يا اندر کف يه نفر نباشند ) اگه دختر باشه داره با افکار فيمينيستی پسرها رو می‌کوبه و اگه پسر باشه از دخترها با يکی از اندام‌هاش ياد می‌کنه! با اين اوضاع بايد به اين آخوندها حق داد که هر کار می‌خوان بکنند. الان مسأله عراق برای مسؤلان مملکتی ما مهم‌تر از ايرانه. يکی می‌گفت اگه نفت ارزون بشه بيچاره ملت ايران؛ اگه نفت گرون بشه خوش به حال فلسطين(و حالا شايد عراق). انصافاً گاهی اوقات دلم می‌خواد بشينم برای سعيد مرتضوی‌ها، حسين شريعتمداری‌ها و ... دعا کنم که خدا از سر تقصيراتشون بگذره!!!! هيچ چيز واسم روشن نباشه گمراهی اينان برام روشنه. شاه کليدها و عاليجنابان که بمانند.
در هر حال ايران داره سير قهقرايی خودش رو طی می‌کنه . و ما هم مثلاً داريم همچون سردمداران اصلاح طلب، علیرغم علم به اين نابسامانی‌ها حسرت يک آه را بر دل حاکمان می‌گذاريم و آن‌ها کار خودشون رو می‌کنن! من باز ياد اين حرف می‌افتم که اگه می‌خوای بر ايران حکومت کنی بايد آن‌ها رو گرسنه (بدبخت، بيچاره و ... ) نگاه داری.(شايد رمز اين گفته در همين باشه) به قول نيما، " در ديوار به هم ريخته‌شان(بخوانيد بهم ريخته‌مان) بر سرم می‌شکند" نمی‌دونم راه حل چيست و چه بايد گفت اين نوشته از مرثيه سرايی صرف در بياد. تنها حرفی که می‌تونم بزنم اينه که منتظر يه قهرمان باشيم چرا که همواره تاريخ نشون داده که ايران در حرکت ققنوسی وار خود نيازمند قهرمان بوده و هست. ولی در عصر حاضر باغ ايران ، همچون باغ بی‌برگی اخوان ثالث تنها "داستان از ميوه‌های سر به گردون‌سای اينک خفته در تابوت پست خاک می‌گويد" و نه بيش!!! و باز بايد گفت : " ‌نيست يک دم شکند خواب به چشم کس و ليک ؛ غم اين خفته‌ی چند ؛ خواب در چشم ترم می‌شکند."

من در اين شرايط گهگداری فکر می‌کنم که بی‌خيال همه اين تعلقات بشم و به قول دبير قرآنمون در نقد شعر بالا سر به راه دين( بخوانيد خدا) بنهم. ولی ...

دريغ است که ايران ويران شود
کنام پلنــگان و شيـــــران شود
چو ايران نباشد تــن مــن مباد
بدين بوم و بر زنده يک تن مباد

Posted by dordikesh at 11:44 PM | Comments (2)

اراجيفی چند

«هوالمحبوب»
نه برای قزوينی‌ها!
اساساً من کشته اين عکس هستم.یه عکس هنری زيبا. باور کنين من قزوينی نيستم!!! ولی اين خيل قشنگه. به ظرايفش دقت کنين!


--------------

داشتم اراجيف دفعه قبلم رو می‌خوندم؛ انصافاً حالم خراب بود. رفتم دکتر، داروهايی که داد يک پارادوکس کامله : دو تا آمپول ضد حساسيت، قرص سرماخوردگی، قرص جوشان کلسيم و قرص ضد عفونت . يارو هر چی به فکرش رسيد داد تا بلکه يه کدوم عمل کنه. همين که زنده موندم خيليه.

--------------

بالاخره اين وبلاگ وامونده من هم رفت تو ليست وبلاگ‌های دانشجويی. برين يه سر بزنين تا مثل خودم به وبلاگم اميدوار بشين!!!! ولی خوب بعضی‌هاشون انصافاً زيباست.

--------------

در يه دو راهی گیر کردم. يه چيز تو تريپ علم برتر است يا ثروت. موندم اين هفته بمونم تبريز و به يه سری برنامه‌های کامپيوتری برسم تا به واسطه اون برم تو قسمت سرور دانشگاه؛ يا برم نمايشگاه کتاب تهران و ... ديدار با دوستان !!!! اَه‌ه‌ه‌ه‌ه.
راستی عجب ضد حالی زدند برای نمايشگاه؛ بعد عهد بوقی می‌خواستم کتاب انگليسی بخرم شنيدم بايد با دلار هشتصد تومانی اين كارو رو بكنم و دولت ديگه يارانه نمی‌ده. نمی‌دونم قيمتش ديگه چند در مياد؟

-------------

راستی به قول یکی از دوستان لينک بدهيد تا لينک بدهم و من در همين جا اعلام می‌کنم که هر سايتی که دست به اين مهم بزنه من جوابش را يقيناً خواهم داد.

Posted by dordikesh at 12:35 AM | Comments (1)

May 02, 2003

از اون شب‌ها


امشب از اون شب‌هاست. با اجازتون رفتم آمپول زدم و از قرص‌های رنگارنگ هم تناول نمودم . اصلاً فکر کنم دارم هذيون می‌گم. فقط اميدوارم سارس نباشه. دارم جون عمّم برای دو تا ميان ترم هفته بعد می‌خونم.شاهدين که؟ آخه آدمی که تمام فکر و ذکرش کامپيوتره و به خصوص اخيراً که داره با Movable Type ور می‌ره با درسی مثل ماشين‌های الکتريکی بايد چه خاکی تو سرش بريزه؟ به قول دوستم ماشين‌های الکتريکی چه کم از Movable Type دارد؟ در هر حال واسه اين که بفهميد چه‌قدر حالم خوبه يه توضِيحی در مورد اين عکس می‌دم.
اين عکس مربوطه به گردش من بر فراز شورترين درياچه جهان (اروميّه(*)) که 1 ساعت تا تبريز راهه، هست . در حين همين گردش بود که اين نهنگ یا هر چيز ديگه بنده رو بلعيد . بله الان من در کنار پينوکيو و پدرژپتو هستم و در همون مکان و به وسيله Laptop اون‌ها دارم وبلاگم رو update می‌کنم. فقط کمال همنشين در من اثر کرد و دماغ بنده دراز[تر] شد!!!!!!
بهتره که بيش از اين جفنگ نگم چون این‌قدر ديگه حواسم سرجاش هست آخه اثر اين دواها چنان مستم کرده که دامنم از کف برفتست! زَت زياد.يکی منو بگيره !


-------------------------
(*) می‌خواستن روی درياچه اروميه پل بزنن که راه تیريز- اروميه خيلی کوتاه بشه. تا يه جايی زدند وسطش رو موندند. نمی‌دونم کدوم از خدا بی‌خبری پيشنهاد داد که شن بريزين که فاصله(که انصافاً کم هم نيست) پر شه و ماشين رد شه. کاميون کاميون شن ريختند؛ ديدند که درياچه داره پر می‌شه ولی دو سر پل به هم نمی‌رسن.الان هم اگه برين چند تا یدک کش هست که اگه هوا خوب باشه چند تا چند تا ماشين ها رو منتقل می‌کنه. ببينين که چقدر ما بدبختيم و سطح مديريت بی‌نظيرمون داره چی کارها می‌کنه.

Posted by dordikesh at 01:31 AM | Comments (1)