در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

April 30, 2003

بهنود ديگر

شراب تلخ
از مجله ايران‌فردا بود که علاقه خودم به سياست رو پيدا کردم که اين علاقه بعد از 2 خرداد و انتشار روزنامه‌های جامعه و ... به اوج رسيد، به طوری که اگر اين روزنامه‌ها رو نمی‌خوندم شب خوابم نمی‌برد(حتی هنگام کنکور). يکی از مطالبی که هميشه می‌خوندم مقالات مسعود بهنود بود. اصولاً با نوشته‌هاش حال می‌کردم و می‌کنم. اساساً نوشته‌هاش سبک داره. وقتی می‌خواد يه مطلبی رو بيان کنه آدم فکر می‌کنه می‌خواد يه مسأله رياضی رو حل کنه. ابتدا فرض رو بيان می‌کنه؛ با کمی تجزيه و تحليل، آنگاه حکم اثبات است( به همين سادگی). برای همین آدم بايد به نوشته‌هاش که به نسبت ديگران طولانی‌تره دل بده. اخیراً فهميدم که به همّت حسين‌درخشان (که خدا خيرش دهاد!) وبلاگ مسعودبهنود راه افتاده. مطالبش رو خوندم(اگه وقت کنم آرشيوش رو هم می‌خونم) و مثل هميشه شيرين و جذاب.جالب بود که يکی نظر داده بود که مطالبتون طولانيست و آدم حوصله‌اش سرمی‌ره!!!! انصافاً این خاصيت رو نداشته باشه مسعود بهنود ديگه بهنود نيست. فقط فکر می‌کنم مثلاً برای دغدغه حمله آمريکا به ايران نوشته‌هاشون کمی احساسی شده بود و از روال هميشگی خارج. شايد همچون نام وبلاگ این‌ها مربوط به بهنود ديگر است. ولی باقيش عالی بود و هست. ايزد از ساغر سرشار نوشش دهاد.
تنها ايرادی که می‌تونم از افرادی مثل مسعود بهنود با محمد قوچانی یا شمس‌الوعظين يا ... بگيرم اينه که ما رو بدبخت کردند که ديگه با هر نوشته‌ای در روزنامه‌ها حال نمی‌کنيم. و من از روزنامه‌های فعلی فقط اخبارشون رو می‌خونم.
در آخر بايد بگم شديداً منتظر ساخته شدن فیلم کابینه کیومرث‌ پوراحمد هستم.چرا که اين کارگردان (که خیلی باکارهاش حال می‌کنم به خصوص با شب يلداش) می‌خواد انقلاب رو از زبان مسعود بهنود بسازه که متأسفانه اجازه ساخت نگرفته. اميدوارم هر چه زودتر ساخته شه شايد که با واقعيت هايی پنهان مانده روبرو بشیم حداقل به خاطر اين که اين آخوندها اجازه بيان شدنش رو نداند.

اين قدر کار رو سرم ريخته که نمی‌دونم چه غلطی بکنم. درس‌ها که همين جور دارن جمع می‌شن. من هم مثل ديوونه‌ها می‌رم کتاب‌های انگليسی کامپيوتر می‌گيرم می‌خونم ولی درس خودم(به زبان فارسی!!!!) رو نمی‌خونم و همين همراه با غيبت‌های زياد(به علت خواب موندن!!) و چاشنی گشادوارگی، يواش يواش داره نابودم می‌کنه. ديگه امتحان اگه مرام بزنم و صفر نشم مينيمم می‌گیرم! چقدر سخته که آدمی که يه موقع برای خودش در درس بروبيايی داشته حالا سوسک بشه (صرفاً به خاطر عدم علاقه به درس دانشگاهی که به صورت اجبار دارم می‌خونمش. واقعاً موندم دربه‌در يه دریچه برای ايجاد انگيزه!). در هر حال همين باعث شده که نوشته‌هام به طور خلاصه و کمترین حاشیه‌روی باشه.
ولی چه در اين موارد و چه مسائل ديگر که برای ما ايرانی‌ها به وجود اومده و صبر همه رو داره لبريز می‌کنه يه شعر هست که خيلی باهاش حال می‌کنم و بهم اميد می‌ده.
هر که در اين بزم مقرّب‌تر است
جـام بـــلا بـیـشترش مـی‌دهند

Posted by dordikesh at 12:16 AM | Comments (1)

April 29, 2003

قدرت ذهن

قدرت ذهن
(1) می‌گن مولانا يه روز شمس‌تبريری رو می‌بينه که روی آب دريا ايستاده. از او ميپرسه که چگونه اين کار رو انجام می‌ده. شمس هم بهش می‌گه به من توکل کن و مولانا هم بدین صورت موفق به ايستادن روی آب می‌شه. وقتی از شمس پرسيد که او به چه کسی توکل کرده ، او گفت که به علی(ع). و مولانا به محض توکل به او به داخل آب رفت. چون آن‌قدر که به شمس ايمان داشت به او نداشت (اين مطلب با روی آتش راه رفتن آنتونی رابینز (با قدرت ذهن) کاملاً مطابقت داره).
(2) اگه يکی بياد آمار بگيره که تو ايران چه قدر امامزاده داريم و هر کدوم اصلشون به کی‌ می‌رسه يقيناً به نتايج جالبی خواهد رسيد. من نمی‌دونم این مثلاً امامزاده‌ها از کجا اومدند ايران. يه امامزاده هست در جاده هراز که بهش می‌گن امامزاده متحرک. هر دفعه با یه باد و بارون به درّه سقوط می‌کنه دوباره میارنش بالا. ولی جالب اينجاست که همه اين‌ها حداقل يکی دو مورد شفای بیمار و رسيدن به مراد و ... دارن.فکر می‌کنين چرا و چگونه؟ من که فکر می‌کنم يقيناً قدرت ذهنه.

(1) و (2) => من به قدرت ذهن کاملاً ايمان دارم و همين دو مورد بالا من رو به اين نتيجه می‌رسونه که نکنه همه این يا علی‌ها، یا حسين‌ها ، يا ضامن‌آهو‌ها و ... و معجزه‌هاشون از دروغ‌های تاریخ باشه و از بازی‌های ذهن بشر. من در شیعه بودنم هنوز به ايمان کامل نرسيدم ولی در سنّی نبودم مطمئنم. و اين دوگانگی‌ها به اين دامن می‌زنه به خصوص وقتی شنيدم که مذهب شيعه رو ايرانی‌ها برای فرار از سلطه عرب‌ها به وجود آوردند. هميشه معتقد بودم که اين ها وسيله اند و هدف چيز ديگريست. همچنان که الان مسيحيان ايمان بسيار قوی‌تری نسبت به ما مدعیّان دارند و به خدای خودشون نزديک‌ترند. در پايان همه این‌ها باعث می‌شه که بی‌خيال همه اين فرعيات بشم و سر به راه حضرت دوست بگذارم. امید که همه ما به راهی که باید هدايت بشيم.

اين شعر در سر در نمازخانه(70% رياخانه) دانشگاه نوشته بود که به‌طور اتفاقی!!! داشتم از جلوش رد می‌شدم و ديدمش.
به خوبـــا سر مــی‌زنـی مگـه بدها دل ندارن
یک سر هم به ما بزن ای خوب خوبـا آقاجون
هر چی فکر کردم که منظور شعر چيست و وزن و منظورش از آقاجون چيه به نتيجه‌ای نرسيدم. فقط از اوج سليقه و حس شاعرانه اين بسيجی‌ها به وجد اومدم!!! ولی چه کنم که نمی‌تونم خرده بگيرم که ياد حرف حلّاج می‌افتم هنگام مرگ در باب يک صواب و دو صواب که قبلاً هم گفتم.

Posted by dordikesh at 08:02 PM | Comments (2)

April 27, 2003

زندگی دانشحویی و ضدحالاش

زندگی دانشحویی و ضدحالاش
اين چلچراغ در حال حاضر مجله‌ی خوبيست و اميدوارم هميشه همين‌جور بمونه. هر چند حالا يه کمی دچار تکرار شده. البته 3 شماره بيشتر نخوندم! ولی يه بخش داره که من خيلی باهاش حال می‌کنم و اونم بخش ضدحاله و تعريف دیگران از اون. حالا من هم می‌خوام يه سری ضدحال بگم در رابطه با زندگی دانشجويی در خانه و نه خوابگاه .
ضد حال يعنی آدم يه دوست داشته باشه که هر دفعه خودشو دعوت کنه بياد خونه آدم بدون هيچ‌گونه ملاحظه.
ضد حال يعنی طرف فکر کنه اگه قبل از اومدن يه زنگ بزنه ديگه آخرشه و ولی هر چی بگی نيا باز بياد.
ضد حال يعنی هر دفعه که مياد با قيافه حق به جانب بگه من هوس فلان پلو کردم و برام درست کن.
ضد حال يعنی همين شخص قبلاً هم که خونه داشت باز زياد ميومد خونمون حالا که خوابگاهه ديگه بيشتر.(البته من در کل يه بار رفتم خونشونو همون يه بار شام + توشابه !!!! رو خریدم و ظرف رو هم خودم شستم ولی در هزاران باری که اومد، از موارد فوق فقط يه بار با اصرار من ظرف شست البته به گونه‌ای که من رو پشيمون کرد!!
ضد حال يعنی اگه بياد خونمون و دست بر قضا یخچالمون پر باشه ميگه امکانات زیاد و مثل گاو شروع می‌کنه به خوردن!
ضد حال يعنی فکر کنه خونه خالست و هر ريخت و پاشی می‌کنه ديگه جمع نکنه.
ضد حال يعنی صبح که از خواب پا شد تو بالاخره مجبور بشی رختخوابشو جمع کنی.
ضد حال يعنی وقتی آدم می‌خواد شام بخوره اون نخوره و بعد هم که افتخار داد و خورد با وجود شسته بودن همه ظرف‌ها ، ظرف خودشو يادگاری بذاره.
ضد حال يعنی تازه از غذا هم ايراد بگيره و ظرف سس رو هم از ترس تموم شدن از جلو چشماش مجبور شی قايم کنی.
ضد حال يعنی يه gl هم داشته باشه و وقتی میاد 3-4 ساعت باهاش صحبت کنه.(البته خودش هم زنگ می‌زنه)
ضد حال يعنی طرف سيگاری هم باشه و سيگارهای ارزون و بو گندو بکشه.
ضد حال يعنی با همه این احوال اگه چیزی بهش بگی ناراحت هم بشه و بهش بر بخوره ولی باز هم بياد.(اين چيزايی که من بهش بار می‌کنم سنگ‌پای قزوين رو از رو می‌بره)
ضد حال يعنی اين بنده خدا دل و روده پوسيده هم داشته باشه و گلاب به روتون بعد از اون نشه رفت برای قضای حاجت.
ضد حال يعنی در دانشگاه با دلقک بازی موجت خنده بشه و در خونه ما موجب گریه.

حالا اگه دانشجو هستید بیا می‌خواید بشيد جون من مراعات کنین يعنی چی یکی بره خونه ديگری رختخوابشو بذاره .صاحب‌خونه که ننش نیست جمعشون کنه یا ظرفشو بشوره.
عزت زیاد.

Posted by dordikesh at 09:27 PM | Comments (1)

April 24, 2003

گناهی پر ز لذّت

 فروغ
نمی‌خوام وبلاگ اين ‌جور به نظر برسه که در مورد شعر و شاعريست ولی خوب فعلاً اينا به ذهنم اومده. اين‌جا به قول معروف از هر دری سخن خواهد بود.

شک ندارم بهترین شاعر زن ایران پروين‌ اعتصامی هست. ولی در مورد دومی شک دارم. فعلاً فروغ فرخزاد رو کاندید کردم.وجه تشابه اين دو اينه که هر دو در سنين جوانی دار فانی رو وداع گفتن! بقيه شاعرهای زن همه شعرهاشون در مورد انقلاب و امثالهم هست پس از نظر من بوی ريا میده.
در مورد فروغ فرخزاد بايد بگم که او و برادرش فريدون فرخزاد پدری نظامی داشتند(اگه اشتباه نکنم ).اولی از بهترين شاعران معاصر و دومی بهترین show man ايران قبل از انقلاب که بعد از انقلاب به خاطر حرف‌های سياسی ترور شد. از یه پدر نظامی همچين بچه‌هايی عجيب نيست؟ نکته‌ای که در مورد فروغ همواره به ذهنم خطور می‌کنه اينه که آدمی تنها و منزوی بوده و به واسطه رفاهی که داشته اصلاً شعرش يه خورده فرق می‌کنه با ديگر شاعران.شعر زير رو که خوندم خوشم اومد.فقط همین. فکر بد نکنين!!!
اگه قسمت داخل کروشه حذف بشه میتونه از جانب همه خونده بشه و فراجنسيتی می‌شه!!

گنه کردم گناهی پر ز لذّت
در آغوشی که گرم و آتشين بود
[گنه کردم ميان بازوانی
که داغ و کينه جوی آهنين بود]
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب‌هايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق :
ترا می خواهم ای جانانه‌ی من
ترا می‌خواهم ای آغوش جانبخش
نرا ، ای عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بر روی سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهی پر ز لذّت
کنار پيکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می‌داند چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش

راستی تا يادم نرفته، يکی از دوستان تذکر به جايی در مورد قسمت شرح حال خويش داد که دستش درد نکنه.مرسی! به زودی کامل‌ترش می‌کنم.

Posted by dordikesh at 11:38 PM | Comments (2)

دقايقی پيش داشتم با دفتر

 غایت فوتبال!
دقايقی پيش داشتم با دفتر خاطراتم که بيش از پنج سال همدمم بود خداحافظی می‌کردم. در اين مدّت به جرأت می‌تونم بگم حدود دو سال هر شب نوشتم؛ يعنی یه سررسيد گرفتم و همه صفحاتش الان سياهه. ولی خوب الان ترجيح می‌دم این وبلاگ جانشين اون بشه. اون دفتر مکانی بود برای درد دل با خدا. آیا می‌تونم اين کار رو اينجام انجام بدم؟ فقط نمی‌دونم اگر حالم گرفته باشه و حس نوشتن باشه و به کامپیوتر دست رسی نباشه چی کار باید کرد. در هر حال به قول معروف يا علی گفتيم و عشق آغاز شد.

نمی دونم چرا اين دخترها عموماً در برابر فوتبال جبهه می‌گیرن. شايد چون پسرها زيادی عشق فوتبال دارن و هميشه صداشون تو کوچه‌ها آزار دهنده است. خانم‌ها شايد چون به اين عشق شوهراشون حسودی می‌کنن!!!! ولی خوب چرا دخترها؟ من هنوز دليلش رو پيدا نکردم. البته فکر می‌کنم دليل اصلی عدم اجازه حضور خانم‌ها در ورزشگاه‌ها باشه. چون در خارج از ايران هميشه در تماشاگران تعداد زیادی عناصر أنوث دیده می‌شه و خوب خودشون دیگه جام‌جهانی دارن.تازه پسرها در خارج از ايران ديگه تو کوچه‌ها فوتبال بازی نمی‌کنن!
علی‌ایّ‌حال اين دو شب اخير چهار بازی زيبا انجام شد که انصافاً ما را حاليد. خلاصه اميدوارم این رئال‌مادرید قهرمان نشه. ولی چون هميشه گفتم که به جای آرزوی عدم موفقيت دیگران آرزوی موفقیت خودتون رو بکنين می‌گم : اميدوارم آ.ث.ميلان قهرمان بشه.

اينا رو با گوش کردن به اين آهنگ از شهريار قنبری می‌نويسم .فکر می‌کنین کِی تاریخ مصرف اين آهنگ تموم می‌شه؟

آبی دريا قدغن؛ شوق تماشا قدغن؛
عشق دو ماهی قدغن ؛ با هم و تنها قدغن؛
برای عشق تازه ، اجازه بی اجازه؛
پچ‌پچ و نجوا قدغن ؛ رقص سايه‌ها قدغن؛
کشف بوسه‌ی بی هوا ، به وقت رويا قدغن؛
برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه؛
از تو نوشتن قدغن ؛ گلايه کردن قدغن؛
عطر خوش زن قدغن؛ تو قدغن ، من قدغن؛
برای روز تازه ، اجازه بی اجازه؛
...
بگو زنده باد زندگی !

Posted by dordikesh at 08:36 PM | Comments (0)

April 22, 2003

امروز من معنای ضرب المثل

امروز من معنای ضرب المثل زبان سرخ سر سبز را بر باد می‌دهد رو دقيقاً درک کردم. چون در يک بحث با يک نفر با خاک يکسانش کردم. پس اين زبون قدرت هر کار دیگه رو هم داره. می‌گن همه رو برق می‌گيره ما رو ترکش گوز اديسون. ما هم در اين دنيای لايتناهی يه عاشق پيدا کردیم اون هم از نوع پسر و اون هم بزرگ‌تر از خودم وبدتر از همه از نوع کُرد. داستانش مفصله که به زودی به طور سريالی شرحش می‌دم. ولی ديگه آزار و اذيتش به اينجام رسيده بود. از بس تحويلش نگرفته بودم شروع کرده بود به زنگ زدن به خونمون و تهديد و از اين جور حرف‌ها.به قول زيب‌النسا :
عشق چون آيد برد هوش دل فرزانه را
دزد دانا می‌کشد اول چـــراغ خانـــه را
امروز تو دانشگاه هر چی دهنم اومد بهش گفتم. باور کنين فقط می‌خواستم اون بتی رو که از من ساخته راحت تر نابود کنه.بتی که سرشار از اغراقه . من که عاشق نشدم تا حالا ولی می‌تونم درک کنم. ولی نزدیک نُه ماهه دارم تلاش می‌کنم که اين پسر رو دَک کنم ولی دريغا. هر کار بگين کردم. از تهديد، تقابل به مثل، صحبت منطقی و ... . تنها راه باقيمانده اينه که براش برم خواستگاری. ولی بد ماجرا این‌جاست نسبت به کسی اظهار تمایل کرده که هم‌ خونه‌ايم مدت‌هاست در کَفِشِه!! کار خدا رو ببين اين پسر از ندار ترين بچه‌های دانشگاه و دومی از داراترين. فرض کنين من برم برای جفتشون خواستگاری. طرف کی رو می‌گيرم ؟ اصلاً دختره کدم رو ok می‌ده.
از همه اين ها بگذريم بايد يه اطلاعیه بدم. به يک دختر فداکار و البته بی‌نیاز مادی برای اين پسر نياز منديم. مشخصات پسر : کُرد ، قد 174، وزن فوقش 53، شاعر ، نويسنده ، بزودی مهندس مواد(متالورژی).بدون امکانات مالی.ولی با دلی که يقيناً عاشقتان می‌شود.(تضمينی!) يک جمله از اشعاری که با اجازتون برای من گفته :
"چرا اين‌جا بمانم؛ جايی که به چشم يک مرده ، به چشم یک شیء به من می‌نگرند. جايی که عشق ، بودن ، مهر و زندگی را از من دريغ می‌دارند. مجالی برای ماندن نيست که در ماندن سکون است و در رفتن حرکت."
از این‌ها هم زیاد واستون می‌گه. قول شرف می‌دم!!!!!!
در هز حال من که حالا حالاها با اين سر وکار دارم. خودش هزار بار رفته و گفته ديگه دفعه آخره. بعد فرداش زنگ می‌زنه می‌گه نمی‌تونم . من هم طوری زنگم رو تنظيم کردم وقتی اون زنگ می‌زنه و شمارش می‌افته اصلاً زنگ نمی‌خوره. باور کنين یک سال باهاش مدارا کردم. بعدها که توضیح مفصل بدم حق رو به من می‌دين. دعا کنین خدا منو برای این‌ کارهام ببخشه. هدفم از اين دوستی تنها رضای او بود و بس.
تبصره : امروز فرد فوق‌الذکر تمام جزوات مدار به علاوه باقی محتويات کيفم رو به عبارتی دزديد و برای تعطيلات رفت خونشون. من هم هفته بعد امتحان دارم.می‌گين چی کار کنم؟ حيف که اگه بزنمش هم آدم نمی‌شه. واقعاً مثل خر تو گل موندم.
الان آفتاب داره مستقيم می‌زنه تو چشمم.ولی وقتی از دانشگاه می‌اومدم از شدت بارون يه دونه پيرهنم رو اگه می‌چلوندی کلی آب ازش می‌چکید. وفتی رسيدم خونه از شدت خشم و سرما 10 دقیقه ايستادم و زل زدم به آيينه و لرزيدم. اين است اون بن‌بست فکری که می‌گن.

Posted by dordikesh at 05:49 PM | Comments (0)

April 19, 2003

آرزو

هواللطیف
 خانه‌ای در تبریز !
تظرتون راجع به عکس چیه.این رو واسم فرستادن گفتن خونه تو تبریزه.من هم هر چی تحقیق و تفحّص کردم و از بچه‌های تبریزی پرسیدم نشونی ازش نیافتم. شاید روش چادر مادر کشیدن که یه دفعه ملّت ببینن صفا کنن. در هر حال به نظرم جالب اومد.ابن طور نیست ؟

داشتم مطالب دیروز رو می‌خوندم . احساس کردم مطلب اون جور که باید گفته نشده. اصلاً اگه آدم اول رو کاغذ ننویسه همین می‌شه .همزمان با تایپ نوشتن باعث می‌شه که نصف تمرکز بره رو تایپ . در تکمیلش باید بگم یه جورایی از نوشته‌هام بر میاد که مام از این غافلان روزگاریم و از اون تریپ افرادی که از مذمومینند. اولین بار لفظ دین ستیز رو تو یه گزارش از همین صدا و سیمای کذایی خودمون شنیدم به این نام : " علت دین ستیزی جوانان" .خوب باید اعتراف کنم من از همین‌هام . من از هر کی ریش داره بدم میاد.من از هر کی که چادر داره بدم میاد.من از افرادی که دم از یاحسین و یازهرا می‌زنن بدم میاد.همشون رو آدم‌هایی ریاکار می‌دونم که دارن جانماز یه [...] رو آب می‌کشن. بله دین‌ستیز هستم ولی خدا رو نمی‌تونم فراموش کنم . هیچ‌گاه نمی‌تونم ناشکری کنم، وقتی به هر جا نگاه می‌کنم اثری از او می‌بینم و هر لحظه خود را محتاج تر به او. در تکمیل این حرف‌ها باید بگم من دقیقاً به مدت دو سال تو خونه‌ای که صحبتی از نماز نبود پیوسته نماز خوندم ولی کسی نفهمید تا حالا هم کسی غیر از من و کسی که باید بدونه کسی نمی‌دونست.صرفاً و صرفاً برای فرار از ریا.برای فرار از قضاوت‌های رایج در مورد نماز خون‌های ریاکار فعلی. ولی مثلاً خودم بچه‌هایی که تو دانشگاه نماز می‌خونن و یا دم از خداشناسی می‌زنن مسخره می‌کنم و حتی در برابر اصرار یکی که تو هم بیا و با ماش همیشه گفتم گروه خونی من به این چیزا نمی‌خوره. نمی‌دونم اسمش رو چی می‌ذارین . خوب این هم از دست‌گل این آخوند هاست که من وقتی می‌خوام بگم به خدای خودم ارادت دارم باید خجالت بکشم ! و از اظهارش امتناع کنم و به قول سعدی آن را که خبر شد خبری باز نیامد. به امید روزی که همه ما هم‌چون حلّاج ندای اناالحق سر دهیم (اگه سرمون بالای دار نره). این چند بیت مولوی هم که از بی‌کفایتی ماها و اصرار ترکیه یواش یواش دنیا داره فکر می‌کنه این شاعر مال اوناست!!!!!!!! برای تکمیل :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لـب که قنـد فراوانـم آرزوست
...
زین همرهان سست عناصردلم گرفت
شیــر خـــدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های‌وهوی و نعره‌ی مستانم آرزوست
بالله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگــــی کــــــوه و بـیـابـانـم آرزوســـت
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصـی چنین میـانـه‌ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانـم آرزوسـت
گفتند یــافت می‌نشود، گشتــه‌ایم ما
گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

Posted by dordikesh at 07:17 PM | Comments (1)

April 18, 2003

يه لينک

یه سر هم به این بزنین.دقيقاَ حرف دلم رو زده در مورد سرعت افتضاح اینترنت.یه جاش منو یاد جک زیر منیدازه. اگه گفتین.
ميخواستن لره رو شكنجه روحي بدن، ميفرستنش تو يك اتاق گرد، ميگن برو يك گوشه بشين!

Posted by dordikesh at 08:32 PM | Comments (0)

در انتظار2

اما به یه وبلاگ دیگه هم رفتم.که دست بر قضا شاید به نتیجه گیری من هم کمک بکنه. اسمش تابلو بود. منبع مطلبش رو فقط اینترنت گفته بود. می‌دونین که 666 عدد شیطان پرست هاست.جالب بود. به دو روش اثبات کرده بود که جرج‌بوش یه آدم شیطانیست. از این ها که بگذریم آخرش کار به دانیال نبی می‌کشه و یه سری پیش‌گویی ها. و مخلص کلام این که در اواسط سال 88 دیگه آخر زمان است.راستش من ار یکی از دبیرانمون هم اینو شنیده بودم ولی اصلاً فرق می‌کرد. نشستم محاسبه کردم دیدم دقیقاً برابرند.حالا نمی‌دونم منبع یکیه و فقط صورت قضیه رو تغییر دادن یا نه؟ ولی باز با توجه به مطلب قبل یه لیستی هست دارای 100 مورد که اگه اون ها پدید بیاد همون آخر زمان نزدیکه. اگه این فایل رو گوش کنین به خیلی از اون موارد توش اشاره می‌شه.نمی‌خوام به خرافات بپردازم. ولی حرف‌هایی که در این وبلاگ اخیر هست رو من از جای دیگه هم شنیدم. با اجازتون من در برهه‌ای زمان تو خط احضار روح بودم .ولی نه خرفه‌ای. این ها رو دوستم (که من از او یاد گرفته بودم) در احضار روح بهم گفته بود.
اگه از نظر منطقی هم برخورد کنیم می‌بینیم که اصلاح این مملکت از دست آدم عادی بر نمیاد .اون قدر ایران ویران شده (از نظر فرهنگی) که به این سادگی درست نمی‌شه.
یه مطلب دیگه هم که اینو تصدیق می‌کنه اینه که از شرایط ظهور اون شخص در آخر زمان اینه که همه دنیا می‌بینن که اون داره ظهور می‌کنه. خب فکر کنم با این ماهواره‌ها و اینترنت این امر به سهولت امکان پذیر باشه.
در آخر باید بگم نمی‌دونم از چه دین و چه مذهبی هستید ولی می‌دونم در همه ادیان ظهور یه نجات‌دهنده پیش‌گویی شده. من که شدیداً نزدیک می‌بینم اون روز رو و بنا بر اعتقاداتم الان همون موقع است که از اسلام چیزی جز نام نمونده و منتظر ظهورش هستم حالا مهدی باشه یا کس دیگه.مهم اینه که از طرف خدا باشه.
نمی دونم چه برداشتی می‌کنین.منو خرافاتی می‌دونین یا نه . ولی از این که تو این دوره زمونه نماز خوندن هم جزء ریا حساب می‌شه.مونده بودم که این حرف‌ها رو به کی بگم. به هر کی بگی می‌خنده می‌گه دیوونه. الان هم خیلی ها می‌خندن.فقط این نکته رو بگم هیچ جا گفته نشده بعد از ظهور چند سال دنیا ادامه پیدا می‌کنه.منتظر نظراتتون هستم. با هر کی هم که بخواد حاضرم کتباً یا چتاً بحث کنم!!!!!

Posted by dordikesh at 08:31 PM | Comments (1)

در انتظار

از حق نگذریم بعضی از این serach ها چیزای خوبی به آدم نشون می‌دن. اون قدر که علی‌رغم داشتن امتحان 2 ساعت تمام میخکوب بشم جلوی monitor. نمی‌دونم فیلم maleno رو دیدین یا نه. به جرأت می‌تونم بگم از زیبا ترین فیلم‌هایی است که تا به حال دیدم. و همیشه بعد از دیدنش تا 2 روز تو فکر بودم. یک فیلم ایتالیایی که از پر فروش هاست. داستان مربوط به جنگ جهانی دومه که یک زن، تنها و تنها برای امرار معاش مجبور به خودفروشی می‌شه. در حین ویگردی‌هام با وبلاگ فریاد بی صدا آشنا شدم که از آرشیوش تو گوگل پیدا کردم.در این آدرس خواستم به مطلبی که مربوط به Wednesday, January 15, 2003 بود(و نه مطالب دیگر) لینک بدم. ناگهان رفتم به قسمت معرفی این شخص (گه گویا نامش شیواست) .جدا از همه حرف‌هاش که منو به این نتیجه رسونده که خیلی از دخترهای الان فیمینیست نیستند بلکه مردستیزند، با یه فایل صوتی(حتماً گوش کنین) روبرو شدم با نام «درد و دل‌های یک روسبی» ( شرمنده زیر 18 سال‌ها) . نمی‌دونم کی داره باهاش مصاحبه می‌کنه و اصلاً از کجا اومده؛ ولی باز این فکر صاحب مرده من شروع کرد به کلنجار رفتن . مشکلم تو اینه که نمی‌دونم که باید چی کار کرد .از دست من و شما کاری بر میاد یا نه ؟ این ره به کجا می‌ره ؟ این بی‌شرف ‌ها که دخترهای ایرانی رو به کشورهای خلیج‌فارس صادر میکنن رو کی می‌تونه متوقف کنه. همه به این واقعیت‌ها واقفند.ولی ترجیحاً سر خودشون رو کردند تو برف.‌ هر کی هم می‌بینی که داره این‌ها رو مطرح می‌کنه راه حلی ارائه نمی‌کنه. وقتی این آخوند های مملکت که افسار ما به دست این‌هاست این کاره اند به این زودی ها نمی شه از این منجلاب بیرون اومد. اونجای آدم می‌سوزه وقتی می‌بینی همه این راه ها داره با اسلام خواهی و خداشناسی این ملاها مقایسه می‌شه. من که مستأصل شدم. فقط می‌تونم خشمگین بشم . به نظر شما کاره دیگه هم از دستم بر میاد؟؟! به نظرم تلخ ترین جا تو همین فایله وقتیه که زنه می‌گفت وقتی از سر ناچاری و برای اولین بار مجبور به انجام این کار شدم، نشستم گریه کردم ( همچون صحنه ای در فیلم maleno).البته تلخیات زیاد داره که ترجیح می‌دم خودتون برین گوش کنین.و یا مثله یکی از دوستام بهش بخندین یا ناراحت شین .کار دیگه که نمی‌شه کرد.

Posted by dordikesh at 08:28 PM | Comments (1)

ِيه نتيجه جالب آماری

دیشب داشتم آمار بازدیدکنندگان وبلاگ رو بررسی می‌کردم.یه چیز جالب دیدم. یه بنده خدا رفته بود گوگل search کرده بود که عکس‌ هدیه تهرانی رو پیدا کنه. من هم در طول صحبت‌هام در مورد فیلم خانه‌ای روی آب یه جمله‌ای از این شخص به میون آورده بودم.خلاصه این بنده خدا هم این‌جوری پاش به این وبلاگ باز شد. معلوم نیست که چقدر فحش به من و سران گوگل نثار کرده.این‌جاست که می‌گن ، شقایق گودرزی ( [...] به شقیقه چه ربطی داره).

Posted by dordikesh at 08:26 PM | Comments (1)

April 17, 2003

مخفی بودن و ماندن

از اولین روزی که داشتم مقدمات زدن وبلاگ رو فراهم می‌کردم همش تو این فکر بودم که آدرس رو به دوستان بدم یا نه و البته همیشه به این ایده می‌رسیدم که نه. چون خیلی حرف‌ها رو در اون صورت نمی‌شه زد. من برای دل خودم این‌ها رو می‌نویسم، حالا بازدیدکننده هم نداشته باشه که خیالی نیست. اخیراً سَرپَری در وبلاگ‌های دیگه می‌زدم. در این و این. دقیقاً با هم‌چین مطلبی روبرو شدم. اولی علی‌رغم معروفیت می‌خواد وبلاگش رو عوض کنه و دومی تصمیم گرفت با این وجود، نهضت رو ادامه بده که باز هم اون جور که باید نمی‌تونه حرفش رو بزنه.مخلص کلام این که همین.

Posted by dordikesh at 05:58 PM | Comments (0)

جماعت ترک

در تکمیل خرف‌های دیروز باید بگم الان هوای تبریز آفتابیه!!!!!!!! هر چند هیچ تضمینی نیست که فردا باز برف نیاد. به راحتی می‌شه گفت این جوک‌های ترکی رو شاید مدیون این هوا باشیم که هم‌چین آدمایی رو به وجود آورده. ولی از حق نباید گذشت. اون تبریزی‌های اصیل (که از دهات پا نشدن بیان تبریز) انصافاً آخر مرام هستند. ارومیه‌ای ها که هم بچه خوشگلند و هم بچه باحال. تازه شرابش هم حرف نداره (و این نکته مهمیست).آخه انگور های عالی‌ای داره. می‌گن یه کارخانه مشروب سازی هست در ارومیه که فقط به سفرا می‌دن یا صادر می‌شه.اگه اشتباه نکنم اسمش یه چیزی تو مایه‌های پاکدیسه. دوستان خیلی تعریفش رو می‌کنن. ما که ابن‌کاره نبیدیم!!!! البته جدا از کارخونه یه خیلی ارمنی هست که خودشون یه منطقه رو رونق می‌دن. می‌گن عروسی‌های ارمنی‌ها اروپاست.هر چند همه جای ایران اینجوریه ولی تو باغ‌ها ! خدا امام جمعه ارومیه، حسنی ، رو حفظ کنه که دل‌های مردم ایران شاد باشه ! می‌مونه اردبیلی‌ها که عموماً یا حسین‌رضازاده اند یا علی دائی !!!!!!! یعنی هیکلاشون توپه.اخلاقیات راستش بیلمیرم. نمی‌شه تو دو سه جمله نوشت. شاید یه کتاب هم کم باشه.اصلاً از نظر فرهنگی با همه جای ایران فرق می‌کنن این ترک‌ها. می‌گن دختراش هم خوشگلند و هم خوب. ما که جز یکی دو مورد چیزی ندیدیم. اگه هست سریعاً خودشو معرفی کنه !!!!!!!!! D:

Posted by dordikesh at 05:55 PM | Comments (2)

امان ار این فضاهای مجانی

امان ار این فضاهای مجانی.چند وقتیست که این عکس‌های وبلاگ نشون داده نمی‌شن.امیدوارم سریع‌تر راه بیفته که این‌جوری شکل وبلاگ ضایع نشه.خدا کنه وقتی این رو می‌خونین درست شده باشه چون اصلاً وقت انتقال ندارم.

Posted by dordikesh at 05:52 PM | Comments (3)

April 16, 2003

مربی در هيبت چلنگر

امروز برای دومین بار در تمرینات مربی جدید اومد.از اون تبریزی‌های دوازده سیلندر.هر چی میگه ما نمی‌فهمیم.قیافه‌اش هم کپ چلنگر مترجم سابق تبم ملیست.تصمیم گرفتیم که از به بعد اون ترکی صحبت کنه و یکی از بچه‌ها ترجمه کنه و ما بریم بگیم مربی خارجی داریم.فقط در وصفش بگم که به فریب می‌گه فیریب!!!؟!!؟!

Posted by dordikesh at 09:06 PM

اندر احوالات هوای تبریز

اندر احوالات هوای تبریز
نمی‌دونم تبریز اومدین یا نه؟هوای خیلی جالبی داره.هر روز می‌تونی چهار فصل رو ببینی.صبح بهار، دم ظهر تابستون ، غروب پاییز و آخرای شب زمستون.البته این امر تو شش ماهه اول دیده می‌شه ، چون در شش ماهه دیگه همش هوا سرده.برای همین افراد ناآشنا معمولاً در برابر این هوا غافلگیر می‌شن. امروز از اون روزها بود.داشتم ظهر می‌رفتن دانشگاه هوا بد نبود ولی دیدم مشکوک می‌زنه. با توجه به این که دیروزش با تی‌شرت رفته بودم موندم چی کار کنم.محض احتیاط با کاپشن رفتم.چشتون روز بد نبینه.آخر فروردین برفی اومد که دونه‌هاش از کله من و شما بزرگتر بود.و واقعاً از [...] آوردم که کاپشن داشتم .ولی خوب من حال می‌کنم .فکر کنم هم‌چین هوای می‌تونه رو مردمانش تأثیر بذاره. هر چه‌قدر هواش عجیبه، مردمش نیز.البته این تفییرات هوا از بادهای وحشتناک ناشی می‌شه و اگه این بادها نبود هوای تبریز از دومین هوای آلوده به اولی صعود می‌کرد.

Posted by dordikesh at 09:06 PM | Comments (3)

April 15, 2003

نظر خواهی

الان می‌باید بعد از => که در زیر همه postها اومده قسمت نظر خواهی می‌بود.ولی نیست.فکر کنم طلسم شده.ولی من می‌تونم .شاید این‌جوری بهتر .ممکنه درست بشه و من تو کفِ نظر دادن دیگران بمونم.

Posted by dordikesh at 07:09 PM | Comments (0)

شرح حال خويش

خوب بد نیست یه سری به قسمت شرح حال خویش بزنین.لینکش در قسمت راست هست.یه دفه و فی‌البداهه به ظهنم خطور کرد.امیدوارم اگه اشتباهاتی هست به من بگین.چون منبع دم دست برای رجوع نداشتم.امکانات دانشجویی بود دیگه.

Posted by dordikesh at 12:26 AM | Comments (0)

خانه‌ای روی آب

جاتون خالی امروز با بچه‌های دانشگاه رفتیم سینما ، فیلم خانه‌ای روی آب.جدا از تیکه‌های فراوون فیلم که بستر مناسبی برای شلوغ کردن پسرها در مقابل دخترها به وجود آورده بود به طوری که بیست در صد از مکالمات فیلم از دستم رفت، باید بگم انصافاً لذّت بردم. نمی‌خوام از جنبه‌های سینمایی بحث کنم (که چندان بلد هم نیستم) ولی حرف‌های خوبی در فیلم زده شد.حرف‌های که واقعیّت‌های محض بود.امّا باید بگم از بازی رضا کیانیان وحشتناک لذّت بردم.تنها مشکلی که با این بازیگر توپ دارم نحوه راه رفتن اوست که آدم فکر می‌کنه گلاب به روتون نو شلوارش یه کارایی کرده.این هدیه تهرانی هم از بس عکس‌های بدون حجابش رو دیدم دیگه با این قیافش حال نمی‌کنم!!!!!بگذریم.اون قدر با دیالوگ‌های فیلم حال کردم که می‌خوام دوباره برم.به بهمن فرمان‌آرا تبریک می‌گم که با جسارت به بیان این نابسامانی‌های تلخ کرد.تقابل مذهب و مذهب‌ستیزی، مشکلات و فسادهایی که مثلاً در جمهوری اسلامـــــــــی وجود نداره ، سسست شدن بنیان خانواده‌های ایران و ... . کلی مسأله که آدم باید بشینه بهش فکر کنه. یه جورایی برداشت‌ها و درد دل های فیلم دغدغه من هم هست و کاملاً حرف‌ها رو درک می‌کنم..به قول هدایت که تو فیلم هم بهش اشاره شد : "تو زندگی یه دردهایی هست که مثله خوره روح آدم رو می‌خوره ! " . یه حرف خیلی قشنگی زد عزت‌الله انتظامی (که مثل همیشه بازیش عالی بود): " بخل ، کینه ، تنگ‌نظری ، حسادت ( و ریا ) شغل دوم مردم ایرانه.".آ ه‌ ه ه ‌ه!!!!! فکر کنم حداقل یه نسل طول بکشه تا این عادات زشت و زننده از چهره‌ی مردم ایران پاک بشه.به قول مولوی : آنچه شیران را کند روبه مزاج ؛ احتیاج است،احتیاج است، احتیاج.واقعاً تو این دوره زمونه در جواب حالت چطوره ، آدم جرأت نمی‌کنه بگه عالیم، توپم.از بس ملت مشکلات دارن.فرداش واسه آدم یه مشکلی پیش میاد.میگید نه آزمایش کنید.تو یه صخنه از فیلم هم دختری اومده بود که با عمل در واقع دوباره دختر بشه و وقتی فهمید ایدز داره تصمیم گرفت که به همسر آینده‌اش چیزی نگه.واقعاً عجب مصیبتیه .اصلاً هیچی نمی‌گم همه چیزش پر واضحه.در هر حال وقتی بیرون سینما به بچه‌ها می‌گفتم با فیلم حال کردم تعجّب می‌کردند . مشکل همه این بود که هی می‌گفتن آخرش چی شد. اصلاً کل فیلم رو بی‌خیال شدند و چون آخرش سرراست کارگردان حرفش رو نزد می‌گفتند بد بود.قبول دارم فیلم بی‌نهایت تلخ بود.جامعه ما هم همینه؛ بسا بد تر.وقتی با یکیشون شروع کردم به یادآوری صحنه‌ها و بزداشت‌هام دیدم داره با رضایت برخورد می‌کنه ولی اولین حرفش من باب فیلم، چرند بودن فیلم بود.یه نکته بگم واسه کسایی که فیلم رو دیدن و این که در اصل فیلم(بدون سانسور) فیلم این‌جوری تموم می‌شه که دگتر(رضا کیانیان) با پسر و اون پیرزن بافنده در یک سرزمین پر گل و گیاه هستند.چرا حذف شده نمی‌دونم.ولی فکر کنم درک فیلم رو راحت‌تر کنه.هر کی فیلم رو نفهمید تماس بگیره دقیق بهش بفهمونم.در هز حال پیام اول و آخر فیلم و حرف‌های خودم رو این‌جوری خلاصه می‌کنم : هر چی می‌کشیم از عدم ایمان واقعی به خدا و فراموش کردن او در زندگی می‌کشیم. امیدوارم همه ماها هر چه سریع‌تر اون ایمان واقعی به خدا رو پیدا کنیم.

Posted by dordikesh at 12:08 AM | Comments (2)

April 14, 2003

وقايع هستی

بعضی وقایع هست که خیلی باعث ناراحتی میشه؛مثلاً اینکه استادی که همیشه هلو بوده امتحان خفن بده با استادی که در تنبلی شهره‌ی خاص و عام بوده و کلاس هاش نیم ساعته بوده با دعوای رییس دانشکده 2 ساعت کامل نگه داره.و هی امتحان بگیره و تازه یک حل تمرین هم داشته باشه که دو روزه همه رو تصحیح کنه.امروز ساعت 10 با همین استاد امتخان داشتم وقتی موفق شدم سر ساعت خودم رو برسونم نزدیک بود بچه‌ها برام کف بزنن! دیگه خواب موندن من واسشون عادت شده بود.
امّا یه چیزایی هست که از بس خوبن روز آدم رو می‌سازن.مثلاً آدم رادیو یا تلویزیون رو روشن کنه و ببینه اون آهنگی رو که مدّت ها بود دنبالش بودی رو داره پخش می‌کنه.یا وقتی 7 صبح از خواب بلند شدی بهت بگن کلاس تشکیل نمی‌شه و می‌تونی 2 ساعت اضافه بخوابی(این دیگه زندگیه).و یا مثل این کلاس دیروز من ساعت 4 کلاس داشته باشی و در برد نوشته باشه کلاس تشکیل نخواهد شد.به قول یکی از بچه‌هل عشق است و مستی.
نتیجه این که همیشه از این خبر ها نیست و در بقیه حالات کلاه‌ها پس معرکست.مثلاً الان ساعت 3 صبح و من 4 ساعت دیگه باید از خواب پا شم.(وای)

Posted by dordikesh at 01:19 AM | Comments (0)

عجيب

هوالمحبوب
لصلاَ امروز روز عجیبی بود.بعد از ظهر که اومدم blogspot قطع بود.بعدش اومدم یه سرو سامونی به آرشیو بدم کل نوشته‌هام گم شد.داشتم دیوانه می‌شدم.اشتها نداشتم.بعداز 5-6 ساعت استرس که آدرس رو عوض کنم یا .... به لطف قادر منان(به قول یکی ار دبیرامون) دوباره زندگی شیرین شد.واقعاً بس شادم.الان هم می‌ترسم باز دست‌کاری کنم.دقت کنین ترتیب post ها عوض شده.خوب اینم یه نوعشه.

Posted by dordikesh at 12:59 AM | Comments (0)

April 13, 2003

ضرب المثل اروپایی

یک ضرب المثل اروپایی هست که می‌گه ، اگه می‌خوای کاری خوب انجام بشه بسپارش به دست کسی که سرش خیلی شلوغه. من هم الان سرم خیلی شلوغ پس نتیجه می‌گیریم وبلاگم بهتر و بهتر می‌شه!!!! مثلاً کلاسم که تموم شد به جای چرخیدن تو دانشگاه رامو می‌کشم میام خونه که بعد از مدت‌ها یه مطلب جدید بنویسم!

Posted by dordikesh at 05:09 PM | Comments (3)

از محبوب‌ترين‌های حافظ

عاشق و باده‌ی شبگير
همیشه از افرادی که کبّاده حافظ می‌کشند و می‌گند ما عاشق حافظیم و اصلاً زندگیه و ... بدم میاد. ولی خودم می‌گم عاشقشم نه به خاطر همه اشعارش.من فوقش پنج تا غزلش رو حفظ باشم و مثلاً ده تاشو دقیق بفهمم امّا همین هم شدیداً باعث طرفداری من از حافظ شده.الان می‌خوام یه شعرش رو بنویسم که محبوب‌ترین برای من و فکر کنم در نظر دیگران هم از بهترین‌ها باشه.البته از وبلاک‌هایی که یه post خودشون رو شعر می‌ذارند بدم میاد ولی این خداییش هم زیباست و هم لازم. قبلش یه توصیحات کوچولو می‌دم که قشنگ جا بیفته.
در اشعار حافظ همواره زاهد(همون آخوند فعلی) از منفورترین چهره‌ها بوده که افرادی خشک‌نظر و غیرقابل انعطاف معّرفی شده.در برابر اون حافظ افراد رند رو معرفی می‌کنه که از عاشقان واقعی حضرت دوست هستند و اصطلاح دردکشان هم به این افراد اشاره می‌کنه.اما دُرد در لغت به معنای ته شراب هست.به گفته دبیر ادبیاتمون به ته گیلاس شراب و به گفته یه شراب ساز مواد جمع شده در ته ظرف‌های شراب سازی.خیلی هم مهم نیست.همه این‌ها کنایی هست و نباید به این چیزها گیر داد.روز الست اشاره به روز ازل داره که عهدی میان انسان و خدا بسته شد(الست بربکم؟قالوا بلی)در ضمن جهت اطمینان خوی کرده یعنی عرق کرده.این غزل یه حسن دیگه هم داره که حافظ به زیبایی با یه حالت داستان مانند شروع می‌کنه که خواننده رو جذب کنه و به نحو احسن هم این کارو انجام می‌ده. حالا اصل ماجرا :

زلف،آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیـرهن چاک و غزلـخـوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جـوی و لبـش افسوس کنان
نیمه شب ، دوش، به بالین من آمد و نشست
ســر فــراگــوش مــن آورد و به آواز حـــزیــن
گفت، کای عاشق دیرینه‌ی من خوابت هست؟
عـاشقـی را که چـنـیـن بـاده‌ی شبگير دهند
کـافـر عشـق بـُود گـر نــشـود بـاده پـرســت
برو ای زاهـد و بر دُردکِــشـان خــرده مــگـیـر
که ندادند جـز ایـــن تــحـفه به ما روز اَلَـسـت
آنــچه او ریـخت به پـیـمـانه‌ی ما نـــــوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر بـــاده‌ی مست
خنده‌ی جــــام می و زلــــف گــــره گـیـر نگار
ای بسا تـؤبه که چون تؤبه‌ی حافظ بشکست

Posted by dordikesh at 04:59 PM | Comments (2)

April 10, 2003

سيستم گشادی

این دفعه رو در هر حالی می‌نویسم که باز سیستم گشادیه چون سر یه قضیه سرّی!!!! مجبور شدم سریعاً بیام خونه اونم با هواپیمای توپولف.وقتی فرود اومدیم می‌خواستم همون‌جا یه سجده‌ شکر برم.50% گرون کردند این طیّاره‌های مزخرف رو جمع نمی‌کنن. در هر حال باز از شنبه همون آشه و همون کاسه.راستی در مورد مطلب قبلی یکی بهم گفت که کسی خودکشی نکرده.خوب خدا رو شکر.

Posted by dordikesh at 03:41 AM | Comments (0)

کشور گشايی آخوندی!!

از تركه ميپرسن: مساحت ايران چقدره؟ ميگه: 1648192 متر مكعب! ميگن: خنگ خدا، آخه چرا متر مكعب؟! تركه ميگه: آخه بعد انقلاب به ارتفاع يك متر ريده شده توش!
این جک رو که شنیدم اولش خیلی خندیدم ولی کم‌کم به فکر افتادم که نکنه این مساحت یا حجم بیشتر بشه.آیا وقتی هست که بشه این مترمکعب رو به مترمربع تبدیل کرد؟ دیگه باید به مصیبت خودمون بخندیم! واقعاً باید چی‌کار کرد.یکی نیست بگه به این‌ها که ریدین، بو می‌دین، بی‌خیال ما شین. این ملاها برای بقای خودشون هر کاری می‌کنن.الان قراردادهای نفتی بسته شده ما از قراردادهای گلستان و ترکمنچای ننگین‌تره. به قول ترانه‌ی امیرآرام برخیز شتربان و بربند کجاوه ! واقعاً وقتی این بچه‌های بسیجی دانشگاه‌ها رو می‌بینیم که چه اعتقادی به این آخوندهای ریاکار دارن دیوانه می‌شم.میدونم از روی بی‌خبریه.در هر حال به قول «منصور حلّاج» به اون ها دو صواب می‌رسه چون نیتشون رضای خداست ولی بقیه یکی چون تو راهمون شک داریم(البته اگه همین‌رو هم داشته باشیم).بعضی مواقع می‌گم نکنه ما تو اشتباهیم و اونا ... ولی حداقل اگه نتونم درستی چیزی که طرفدارشم رو اثبات کنم ، می‌تونم با مثالهای نقض فراوان عدم صلاحیت این آخوندها رو اثبات کنم.این دوره از ایران من فکر کنم دوره‌ای باشه که به فرموده حضرت محمّد (ص) از اسلام چیزی جز نام نمونده.یه حرف قشنگی می‌زد یکی از دبیرامون.نقل قول می‌کرد از یکی که از سفر غرب میومد که : "به غرب رفتم، اسلام دیدم ولی مسلمان ندیدم ؛ به ایران آمدم، مسلمان دیدم ولی اسلام ندیدم. در هز حال ان‌شاءالله همه ما روزی در ایرانی آرمانی زیر سایه حضرت دوست زندگی خواهیم کرد.

Posted by dordikesh at 03:41 AM | Comments (0)

April 09, 2003

پارتی تبريزی

هوالمطلوب

نمی‌دونم شنیدین یا نه؟ پاییز امسال یه مهمونی بوده تو تبریز که 100% اون‌ها دختر بوده‌اند و دانشجو.گویا بعد یکی از دخترها که فیلم‌بردار مجلس هم بوده، نوار ویدیویی این جشن و یه سری فیلم از خوابگاه دختران رو می‌ده که یه بنده خدایی تبدیل به VCD کنه که اون هم نامردی نمی‌کنه و فیلم رو پخش می‌کنه.


این فیلم هم از قرار در کل ایران پخش شده.شنیدم که یکی از دخترها که در فیلم بوده این رو تاب نیاورده و به اقدام به خودکشی کرده یا برادر با غیرتش کشتتش.البته حرف و حدیث در مورد صحت و حتی تعداد آن‌ها هست هنوز.می‌گفتن که دختر بیشترین بی‌حجابیش معلوم شدن نافش!! بوده. این دفعه دوستم از چابهار(بندری در سیستان و بلوچستان !!!!!) این فیلم رو آورد.حالا چه‌جوری از تبریز رفته اونجا خدا می‌دونه.من هم به چشم برادری!!! نشستم و همه رو دیدم.در عجیب غریب بودن تبریز شکی نیست.خلاصه خودم دانشجوی این شهرم.ولی انصافاً یه مهمونی ساده که همش توش می‌رقصند و یا همون خوابگاه دختران هم که باز رقصه دیگه این حرف‌ها رو نداره.دیگه آدم کشی چیه؟این جوری باشه خانواده همه ماها باید در خطر مرگ باشند که.


من نمی‌دونم چی باید گفت ولی امیدرارم خبر دروغ باشه که واقعاً بی‌انصافیست.اصلاً فیلم رو اگه ببینید کپ می‌کنید این که چیزی نداره.کل فیلم رقصه و رقص و یکی دو دهن آواز!
از همه این‌ها بگذریم خدا آخر عاقبت من رو تو این شهر به خیر کنه که یه وقت اسیر این برادرهای غیرتی نشم!!!!!!!

Posted by dordikesh at 01:53 AM | Comments (2)

يه نکته اساسی

یه حرفی خوبی امروز زد استادمون.گفت در چرت لذّتی هست که در خواب نیست(من هم اضافه می‌کنم به خصوص در کلاس).واقعاً پنج دقیقه چرت نمی‌دونین چه انرژی به آدم می‌ده.امّا اخیراً دیگه از این نعمت بی‌نصیب موندم.چون یا اصلاً کلاس رو خواب می‌مونم و اگر هم نمونم تو کلاس دیگه می‌خوابم!!

Posted by dordikesh at 01:51 AM

Real Madrid يا Ac-Milan

عجب تیمیه این Real Madrid .هر چی ما می‌خوایم شرش کنده شه که برای A.C.Milan شاخ نشه نمی‌شه.انصافاً منچستر رو سوسک کرد(3-1).

Posted by dordikesh at 01:40 AM

April 07, 2003

جنگ

هوالرحیم
این چنگ هم خیال تموم شدن نداره و گویا این قصه سر دراز دارد.و این صدام‌حسین که یادم میاد در دوران کورکیم از شیطان هم پست‌تر بود حالا به قول ابراهیم‌نبوی صدام یزید کافر شده برادر صدام حسین مومن و ... .هر چند می‌دونم خیلی‌ها در این جنگ از این که صدام روی آمریکا رو کم کرده حال می‌کنن ولی بد نیست که یه مطلب بگم از دکتر نوری‌زاده که از یکی نقل می‌کرد ای حرف صدام رو : «خداوند در خلقت عالم دچار سه اشتباه شد كه انشاءالله امت عرب اين سه خطا را تصحيح خواهد كرد. اين اشتباهات خلق ايراني، يهود و مگس بوده است»… .توصیه می‌کنم کل مطلب رو بخونین.

Posted by dordikesh at 05:05 PM

وبلاگ من،خودم‌واحسان

نمی‌دونم ‌اخیراً به وبلاگ من،خودم‌واحسان سر زدین یا نه.با توجّه به مباحث درسی خودم وقتی وبلاگش رو می‌بینیم فکر می‌کنم که وبلاگ من آنالوگ و مال اون دیجیتال.اصلاً یه سر و گردن از بقیه وبلاگ‌ها بالاتر.برای همین (با این که تو طراحی غالب و اصلاً سایت خیلی ادعا ندارم)وقتی وبلاگش رو می‌بینم دچار یأس فلسفی می‌شم.در هر حال به همین هم راضیم.و از راهنمایی‌های حسین‌درخشان (برای کلیات ویلاگ) و همین احسان (برای جزییات وبلاگ) تشکر می‌کنم.به خصوص حسین‌درخشان که مشتری مطالبش در روزنامه عصرآزادگان هم بودم.در هر حال دم همتون گرم و ایزد از ساغر سرشار نوشتان دهاد !

Posted by dordikesh at 04:36 PM

دانشجوی موفق

فردا صبح امتحان دارم.برای جلوگیری از گرفتن نمره صفر نمیرم سر امتحان.به جای درس خوندن هم دارم این‌ها رو می‌نویسم.این است نمونه بارز یک دانشجوی موفق.

Posted by dordikesh at 04:29 PM

April 05, 2003

يک پند يا واقعيت تاريخی!

هوالحکیم
یک دبیر تاریخ داشتیم (که خدا حفظش کناد) یک جمله از آقامحمدخان گفت که بعید میدونم تا عمر دارم یادم بره.در نصیحت به (فکر کنم فتح‌علی شاه) گفته بود : "اگر می‌خواهی بر عرب‌ها حکومت کنی باید آن‌ها را سیر نگه داری و اگر می‌خواهی بر ایرانیان حکومت کنی باید آن‌ها را گرسنه نگه داری." و اگه تاریخ رو بررسی کنیم با همچین واقعیتی روبرو می‌شیم.مثلاً همین انقلاب 25 سال پیش رو در نظر بگیریم همگان اذعان دارند که مردم از روی شکم‌سیری انقلاب کردند.الان هم که این انقلاب دوام آورده ملت اکثراً گرسنه‌اند ولی اقدامی نمی‌کنند(هر چند غالب مخاطبان اینترنتی هر چقدر هم از سطح پایین باشند بعید می‌دونم گرسنه باشند).من نمیدونم چه سریست؛ به قول ابراهیم‌نبوی در یک مصاحبه جدی که اگه ملت ایران رو ول کنند خودشون می‌رند سراغ دین واسلام و اصلاً اسلام تو خون ایرانی‌هاست.من هم فکر می‌کنم همین باشه.هر موقع زور بوده که اسلام نه، شورش شده.حالا هم که دارن به زور می‌دن به خوردمون همه زده شدند.این یعنی ماها نیاز به دوستی خاله خرسه این آخوندهای ریاکار نداریم(توهین به اندک خداشناسان واقعی نمی‌کنم).الان خیلی از افراطی‌های انقلاب هم زدند کنار .من نمی‌دونم چرا این حکومت داره دوام میاره در حالی که در هر کوی و برزن که می‌ری داری بدگویی میشنوی در موردش.شاید حالا باید رجوع کنیم به همون گفته اول متن.من خودم مستأصل شدم.از این وضع ایران خیلی ملولم.در حالی که در دوران تحصیل و از روی سادگی کلیه مفاد کتب تاریخی و دینی رو قبول داشتم و به این حکومت صرفاً به خاطر اسلامی بودنش اعتقاد داشتم.حالا واسم سخته این عمارت رو خراب کنم و تمامش رو update کنم.با این شبکه‌های ماهواره‌ای و تبلیغاتشون و شاید روشنگری‌هاشون(که تمیدوارم ریاکارانه نبشه!!)شانس بیارم قبلش دچار از خود بیگانگی فرهنگی نشم!! در هر حال از همه اون‌ها برام خدا موند و خدا.و امیدوارم در هر موقعیتی که هستیم این موهبت رو از دست ندیم !

Posted by dordikesh at 09:05 PM

یک گفتگوی دو نفره

یک گفتگوی دو نفره :
- چرا وبلاگت قسمت نظر‌خواهی نداره؟
+ بدم میاد.همین e-mail خوبه.
- چرا؟
+ آخه ملّت میان فحش می‌دن!
- آره جون عمّت؛ گربه دستش به گوشت نمی‌رسید گفتش پیف بو میده!

خوب فکر کنم چیزی نگم بهتر باشه.حقیقت و تلخیش.

Posted by dordikesh at 09:01 PM

باز دوباره دانشگاه

باز دوباره دانشگاه و باز زندگی دانشجویی و باز تخم‌مرغ و کنسرو و ظرف‌شویی و رخت‌شویی و هزار تا خاطره + آزادی.ولی انصافاً بعد از نزدیک به یک ماه مفت‌خوری سخته.خوب خودم خواستمش و پاش هم ایستادم.مصیبت اینجاست که همین هفته اوّل سـه تا امتحان داریم.امروز بعد از مدت‌ها نهار دانشگاه رو خوردم و چشتون روز بد نبینه.الان اشتهای خوردن هیچ چیز ندارم.

Posted by dordikesh at 08:56 PM

April 03, 2003

در مورد وبلاگ

هوالحق

خلاصه لاحاف عید هم پاره شد و من در طول عید هیچ درسی نخوندم و این یعنی یک افتضاح.امّا خوب تنها فایده که این عید داشت پیشرفت‌های اینترنتی بود.جدا از زدن سایت و وبلاگ و جمع و جور کردن FTP مجانی خودم، این چشم وگوش بسته‌ام باز شد.بگذریم.فردا باید راه بیفتم و از ولایت دل بکنم و سر به راه دیار غریب بگذارم ! ولی تازه می‌خوام کاری رو که باید اوایل عید انجام می‌دادم رو حالا انجام بدم.اونم تعیین خط مشی وبلاگ که انصافاً اصلاً مشخص نیست.ولیکن یه روشنگری‌هایی باید انجام داد.
نمی‌دونم با اولین دید visitor های عزیز چه برداشتی از وبلاگ می‌کنن.اگر شعر حافظ که بالا داره رژه میره رو دیده یا فهمیده باشند که کمتر دچار گمراهی میشند.نمی‌خوام با توضیحاتی خودم رو محدود کنم اما این وبلاگ به هیچ عنوان منظورش شراب‌خوری به اون معنا نیست.اما در مورد خودم باید بگم کسی هستم معتقد، که عقیده دارم قرآن اصلاً شراب(و امثالهم) رو حرام نکرده ، بلکه فقط خواسته دوری کنید.(و حاضرم مناظره یا مکاتبه یا ... بکنم با مخالفین).باز هم میگم این وبلاگ اصلاًتوصیه به خوردن نمی‌کنه بلکه بیشتر شراب جنبه کنایی داره.همون‌طور که می‌دونین در ادبیات ما مستی همواره ضد ریا بوده که همین‌جور هم هست.من فکر می‌کنم جامعه ما از ریا بسیار رنج می‌بره واین خصلت جدیدالظهورباعث امواج منفی زیادی شده .حتی مشکل مدیریت ما که سرچشمه بدبختی‌های ماست از این ریا لعنتی خط می‌گیره.خوب این جور فکر کردم که شراب در این وبلاگ همون معنایی رو داشته باشه که در اشعار حافظ داره.امیدوارم یک صدهزارم بار معنایی غزلیات افسونگر اون رو داشته باشه.در ضمن این بیت اصلاً منظورش این نیست که در برابر مشکلات کم بیاریم و بریم چیزی مصرف کنیم که فراموشش کنیم یا به قول معروف به جای حل مسأله، صورت مسأله رو پاک کنیم.
حالا نرید شراب بخورید و بگین اینجا گفته حرام نیست.به قول تاریخ بیهقی (به مضمون) لذّتش رو شما ‌برید و شمار آن به قیامت مرا بباید داد.علی‌ایّ‌حال من اعلام می‌کنم که در این سایت از هر دری سخن خواهد بود و نمی‌دونم در آینده به چه راه‌هایی کشیده بشه.فقط این رو می‌دونم هدفی نیست جز رضای حضرت دوست !

Posted by dordikesh at 05:11 AM

April 02, 2003

برق رفتگی کلی در ايران

هوالشکور
نمی‌دونم کجاهای ایران امشب رو تو خاموشی بودند.ولی طبق اخبار غیر موثق شمال کشور و تهران و تبریز خاموش بود.فکر کنم مال ما که شمال هستیم ساعت 9:15 رفت و 2:30 اومد.به راحتی می‌شد شایعه سازی کرد که به ایران حمله کردند(شاید هم حمله کردند و ما خبر نداریم).خلاصه در برق رفتگی‌ها (به خصوص اگه طولانی باشه) مردم به وسایل باتری ‌خور پناه می‌برند و ما نیز. چون رادیوی ما رادیوهای آن‌ور آب رو نمی‌گرفت به نوار پناه آوردیم.اما اینجا بود که با یک چالش جدی مواجه شدیم و آن عدم تطابق سلایق اعضای خانواده بود(تازه مهمون هم داشتیم که مشکل دو چندان شد).من خیالم راحت بود چون نه با پاپ مشکل دارم و نه سنتی و نه غیر ایرانی‌ها (البته به جز Metallica). طبق قاعده بزرگ‌های جمع پیروز شدند و یک نوار از شجریان گذاشتیم.باید اعتراف کنم خیلی وقت بود که گوش نکرده بودم و در زیر نور شمع انصافاً حال داد به خصوص وقتی می‌گفت بی تو به سر نمی‌شود.اما حرف اصلیم روی جناب شجریان است.یادم میاد اون موقع که تلویزیون لاریجانی اجازه پخش صدای شجریان رو داشت با اینکه تعداد کانال‌ها کمتر بود ولی کم پیش میومد آدم از صدای این خواننده استفاده نبره.الان جمهوری اسلامی که فقط علی‌رضا اقتخاری رو داره با سراج.کانال‌های لس‌آنجلسی هم که فقط پاپ میذاره (البته سال دوازده ماه یه کنسرت میذاره) تازه آدم وقتی ماهواره داره دیگه یادش میره نوار گوش کنه و چون بر هر فرد ایرانی واجب است که ماهواره داشته باشد می‌تونیم نتیجه بگیریم که کشتی سابق و قایق فعلی موسیقی اصیل ایرانی که هویت ماست عنقریب است که به گل بنشیند.باور کنین همه ما دچار از خود بیگانگی فرهنگی شدیم.سیاست‌های غلط ایران باعث شده موسیقی سنتی برابر بی‌روحی، کهنه‌پرستی، نوحه‌خونی و... بشه.به نظر من اصلاً باید بخش نامه می‌شد به کلیه مساجد و تکایا که حق استفاده از موسیقی سنتی در نوحه‌خونی و امثالهم ندارید.خود من که این‌قدر کباده این نوع از موسیقی رو می‌کشم باید بگم بعضی مواقع خودم هم گرفتار این عقاید می‌شم.ولی خدا وکیلی هر کنسرت که گذاشته شد همه جور آدم توش دیدم که لذت هم می‌بردند.آخه یکی نیست بگه نامردها دیگه چرا جلوی کنسرت رو می‌گیرین.پاپ بخوره تو سرتون این سنتی دیگه چیش بده؟؟در هر حال می‌تونم پیش‌بینی کنم که پس از مرگ استاد (که متاسفانه خواهد آمد) بسیار بیش از این آهنگ‌هایش را بشنویم و اون موقع قدرش خواهیم دانست.البته گویا افرادی با چنین طرز فکری یا غیر آن تصمصم به تجلیل از ایشون داشتند که به علت همون بوی ریا که در مطالب قبل گفتم از طرف خود شجریان منتقی شد.در هر حال نوار جدید ایشون اومد با نام فریاد ؛ و فریاد از این بیداد.
نمی دونم تکلیف این ایران با این وضعیت چیست.هرگاه تاریخ رو می‌خوندم وقتی به یه جا می‌رسیدم که با بی‌کفایتی و خراب‌کاری اون ملت و حکومت همراه بود یه جورایی لعنتشون میکردم.الان که فکر می‌کنم می‌بینم که مورد نفرین آیندگان قرار خواهیم گرفت.آیا واقعاً اینه ایرانی که یه موقع ابرقدرت بود؟! به امید ایران آزاد و آباد.
در میخــانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایـنـد

Posted by dordikesh at 01:38 AM

April 01, 2003

واپس‌زدگی ميل جنسی!!!

هوالممتحن
نمی‌دونم فیلم آقای هالو رو دیدین یا نه.فیلمی معرکه و به نظر من تلخ از داریوش‌مهرجویی با بازی معرکه تر علی نصیریان و فخری خوروش.همیشه به این فکر می‌کردم که چرا همه این آقای هالو رو مسخره می‌کنن؟چرا اصلا نمی‌گن یه چیز دیگه.همیشه وقتی خودمو جای اون میذاشتم می‌فهمیدم که من هم همین کارو می‌کردم؛همیشه هم می‌ترسیدم توی همچین موقعیتی قرار بگیرم.و طبق این قاعده که آدم از هر چی بترسه سرش میاد ،سرم اومد! اما به صورتی خفیف تر و همون طور هم شد.(1)
نمی دونم سریال دایی‌جان‌ناپلئون رو دیدین یا کتابش رو خوندین یا نه.وقتی سعید در عشق لیلی شکست می‌خوره و اسدالله میرزا داره نصیحتش می‌کنه و از عشق شکست خورده خودش صحبت می‌کنه از زن سابقش میگه که عاشق یک عرب بیسواد شد که بوی عرق تنش همیشه بلند بود.امّا خود او همواره مثبت و تر وتمیز بود و البته عاشق و دیوانه زنش.اما همون عرب بو گندو موجب طلاق اون دو شد.می‌تونین حدس بزنین که علت چی بود! به قول خود اسدالله اون عرب بهتر از اون راه سانفرانسیسکو رو بلد بود.(2)
(1)و(2)==>نتیجه گیری:
اونقدر گفتم که یادم رفت چرا حالم گرفتست! نمی خواستم به اینجاها بکشه چون بحثم سر چیز دیگه بود.در دو مطلب بالا مشکل روی مثبت بودن یا نبودنه.مسأله این است! ایهاالناس بالاخره من مثبت باشم یا نه.همیشه می‌خواستم مثبت باشم صرفاً به این خاطر که بتونم دیگران رو از راه منفی بیرون بیارم.اما همیشه شکست خوردم.همیشه طرف حوصلش سر رفته و من ناکام موندم.همواره در ذهنم علی‌حاتمی رو تمجید می‌کردم.هم به خاطر فیلم‌هاش و هم به خاطر زنش که اون رو مثبت کرد و باهاش ازدواج هم کرد.کاش زنده بود و من باهاش می‌تونستم صحبت کنم.من حتی نتونستم دختری رو که با تمام وجود می‌خواد بره تو کار منفی منصرف کنم و حتی شاید این مثبت بودن من باعث ترغیب بیشتر اون هم شد. ابتدا دست نیاز از ندانم‌کاری او و بعد حماقت من.وای که این بار اولی نیست که من نمی‌تونم کسی رو که خواسته ازم کمکش کنم ،کمک کنم.خدایا ببخش .باور کنین در چنین حالاتی جدال خیر و شر بسیاربالا می‌گیره و این شر،انصافاً شر میشه.
شاید به نظر این حرف‌ها نامعقول بیاد ولی قبول کنین که در جامعه پر از ریای فعلی که کسی قابل اعتماد نیست من نمی تونم منفی باشم. اما صد در صد راه دیگری هست.باور کنین نمی دونم چه راهی.و شاید رسالت من و شما کشف این راه باشه.در حالی که گوش ها ناشنواست و دیده‌ها نابینا و هر حرکت مثبتی همراه با بوی ریاست.نمی‌دونم چرا تغییر فکر منفی یه نفر به مثبت اینقدر سخته.واقعاً بیچاره این پیامبرها.میگید نه امتحان کنید.
هنوز قسمت نظریات این وبلاگ راه نیفتاده ولی منتظر نظرهاتون در mail boxهستم !

Posted by dordikesh at 04:40 PM