در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 05, 2005

حال من در اين روزها

در حال حاضر من انگلی بيش برای جامعه نيستم. ناراصی نيستم ولی راضی هم نيستم. نه کاری دارم و نه باری. می خورم و می خوابم و گهگداری هم به دست شويی می‌روم. هر چی فکر می کنم واقعاً کار مفيدی انجام نمی دهم. آن قدر هم هوا گرم است که حال بيرون رفتن ندارم. عجيب آن که حس و حال کتاب خواندن هم ندارم. از بد ماجرا ابزار لهو و لعب يا همان شبه سازم هم در برم نيست. تلويزيون هم چه داخلی و چه خارجی موجب نشاط نمی شود. در کل سرم به ماتحتم پنالتی می زند و من گذران زندگی می کنم و يا شايد هم زندگی ... . شايد اگر يک دو سفر نبود ديگر می مردم. تنها کار مفيدم در اين اوقات فراغتِ ديگر دست نيافتنی ،  خودسازيست !

وقتی روزهای اول رفته بودم تبريز يک مغازه داری بهم گفته بود وقتی بيای اينجا چون آب و هوا کوهستانيست اخلاقت تند می شه. من ريشخندی زدم و تو دلم گفتم زکی ! ولی حالا که به اين چهارسال نگاه می کنم  می بينم واقعاً بی حوصله شدم . نمی دونم به خاطر آب و هوا بود يا شرايط زندگی. ولی در روابطی که با نزديکان داشتم چند باری بهم تذکر داده شد که تغيير کرده ام . حالا که رها شدم می خوام به گذشته بر گردم و اين دوران برام خيلی مهمه. کاری که ندارم فقط بايد خودم رو دوباره بسازم ! به قولی دوباره می سازمت بدن ! می خوام دوباره همون آدم پر حوصله بشم! شدن که می شه فقط کمی همت می خواد !

يک مشکل ديگه که شديداً در طی اين چهارسال باهاش مواجه شدم مشکلی بود به نام تنبلی يا بهتر بگم گشادی ! يعنی واقعاً به معنای واقعی گشاد شده بودم. نه که ذاتم تنبلی رو بخواد. يادم مياد کوچيک که بودم خيلی تو خونه کمک می کردم و اصولاً بچه فعالی بودم (و همين طور با عشق!!). ولی اخيراً واويلا واويلا ... واويلا ، واويلا !!! اصلاً نمی تونستم يک اپسيلون کار اضافی بکنم ! از نظر بدنی هم همين طور بودم. هميشه کسل ، هميشه خسته و ... . انگار هميشه از کندن کوه برگشته ام.  ولی عجيب اين که تو اين مدت اصلاً همچين حسی ندارم !!!! به عنوان يک تمرين روحی هم فقط منتظرم کسی از من کاری بخواد تا انجامش بدم و اون خوی تنبلی ازم دور شه ! الان شدم مثل قرقی ! ولی هنوز کلی کار دارم دارم تا آدم بشم !

خلاصه تو اين مدت دارم خود سازی می کنم و ان شاءالله تصميم سازی ! بايد ببينم برای کنکور خواهم خواند يا کار خواهم راند و يا خود را به خارج از ايران خواهم دواند ! يا همه با هم !

| dordikesh | August 5, 2005 04:33 AM
پيغامی چند

ای بابا! کی حال شما خوب می شه؟

آلاء | August 18, 2005 09:41 PM

دلم برات تنگ شده بود. مدتي بود اينجا نيومده بودم. اين بي حوصلگي هم كه ميگي خاصيت گرما است نه سرما. يه ذره استراحت هم زياد بد نيست. عجله نكن.
خوش باشي!

چشم | August 18, 2005 09:06 PM

اوه اوه دقيقا همين احساسا رو تو اين روزا به صورت مزخرفي داريم حس مي كنيم اما يه كاري مي خوايم بكنيم كارستون .............عمرنم بگيم كه بيان يه كار بزرگ جلوگيري مي كنه از وقوع اون .........../ يه وبلاگ فوق العادهاي بود كه مي خونديم اسمش شراب تلخ بود وبلاگ شما رو كه ديديم فكر كرديم اون بود اما.........البته اين جام جالب بود / در مورد آينده تون اميدواريم هر چي صلاحتون همون بشه .

bahar & paria | August 16, 2005 05:42 PM

چه جالب چون منم تازگی از این حالت دراومدم! راستی من به این نتیجه رسیدم که اگه ماوس رو روی این دو تا گیلاسی که چپ و راست وبلاگت هست ببریم، نوشته جالبی ظاهر می شه!

آلاء | August 9, 2005 05:38 PM

بسوزه پدر گشادی كه هر چي كشيدم از همينه

منم هستم
همونطوري كه تو هستي گيجم منگم سرم با اونجام الك دولك بازي مي كنه
راه حل آخري خوبه از ايران رفتن نه براي هميشه
منم مي خوام برم يه دوري تو اين كشوراي خوشگل
بزنم ولي تا حالا كه نشده
ناراحت نباش محمود آقا گفته درست ميشه

امین | August 7, 2005 10:41 PM

گشادیسم موضعی گرفتی، خوب می شی، احتیاج به یه رفیق پا داری ...

daydad | August 6, 2005 08:12 PM

سلام
كنكور؟
قالب وبلاگت قشنگه

dejavuuu | August 6, 2005 06:43 PM

عارضه كون گشادي پديده ايست كه گريبان همه رو تا بحال گرفته حالا تو مدت زمانهاي متفاوت !! در مورد خود سازي هم اگه بتوني يه قالب مالبي براي من طراحي كني ومن دات كام بشم خلي ممنون مي شم

mojgan | August 6, 2005 10:23 AM

مي گم تصادفا تو، من نيستي؟ حالات توصيف شده دقيقا وصف حال من بود. متاسفانه من هم به شدت گرفتار اين تنبلي و بي حوصلگي هستم. اگه تونستي از پسش بر بياي راه حلش رو به ما هم نشون بده.

gadfly | August 5, 2005 08:12 PM

نگران نباش. اين نيز بگذرد!

امیر | August 5, 2005 11:15 AM

کنکور؟! پس اين همه مدت چيکار ميکردی؟ من فکر کردم دانشگاه بودی...

اون تنبلی هم شايد واقعاً تنبلی به معنای عام نبوده. يکی از جنبه‌های افسردگی خفيفی بوده که به خاطر دور بودن از خونه و شرايط ناسازگار محيط بهش دچار شده بودی. الآن هم هيچ اشکالی نداره که کمی خستگی در کنی و سعی کنی به قول خودت بدنسازی و خودسازی کنی!

اميدوارم هر تصميمی که ميگيری موفق باشی.

پانته‌آ | August 5, 2005 10:48 AM

اين حالتي كه به اين خوبي توصيف كردي را زياد تجربه كردم . گاهي لختي و سستي خيلي خوبه .

ساحل افتاده | August 5, 2005 10:33 AM
Post a comment









Remember personal info?






* شما را به آن خدايی که می‌پرستيد و اگر نمی‌پرستيد به جون عزيزتون اگر فکر می‌کنيد با نظر دادن در اين جا من هم ملزم به نظر دادن در وبلاگتان هستم، اين کار را نکنيد !

* اگر سوال يا کاری داريد خواهش می‌کنم دقت کنيد که نظرتان را در آخرين پست وبلاگ وارد می‌کنيد!

* خواهش می‌کنم از گفتن به من هم سر بزن، خودداری کنيد چرا که تنها در اين صورت سر نمی‌زنم!