در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

June 25, 2005

مواد صميميت زا

امروز کلاس داشتم ؛ از نو ع موسيقی ! همون اول که استادم رو ديدمش با توجه به نتيجه انتخابات گفتم به فکر شغل جديد برای خودت هستی ؟ به شدت پکر شد و  چندی بحث کرديم و نمی دونم چرا احساس صميميتش با من خيلی بيشتر از قبل شد. باهاش در مورد همه چيز موسيقی تا به حال بحث کردم. از دستگاه‌ها و رديف‌ها بگير تا استعمال مواد مخدر توسط هنرمندان ايران و حتی جهان ! هميشه با اين خصلت هنرمندان مشکل داشتم و دارم . و سر اين قضيه خيلی صحبت کرديم . خيلی از هنرمندان به نام و مشهور ايران که مطمئناً اگر اهل موسيقی باشيد می‌شناسيدشان اين‌کاره هستند. بعضی‌ها به صورت معتاد و بعضی‌ها هر چند وقت يکبار . و هيچ وقت هم استدلال‌هايش برام مجاب کننده نبود. ولی از اين که می‌ديدم هر که از سازش لذت می‌برم سر و سری با ترياک دارد ترجيح دادم نتيجه گيری در اين مورد رو به بعدها موکول کنم.

امروز که رفته بودم خونشون و کسی هم نبود گفت می خوام بدنسازی کنم!! رفت وسائل مورد نياز کار رو آورد. پدر پيری دارد که اينکاره هست و وسايلش با آخرين متدهای روز است. توضيح داد که فقط بعضی وقت‌ها می کشد و برای تفنن و ... . برام مهم نبود. از اين که بهم اعتماد کرده بود حال کردم . خودش هم گفت با خيلی‌ها بيشتر از تو هستم ولی بعد از چندين سال نمی دونن که من لب به اين چيزها می زنم . آقا شروع کرد به کشيدن (البته به قول خودش در حد چُس دود) و صجبت کرد .

شايد حدود دو ساعت با هم صحبت کرديم. برای منی که لب به قليون ميوه‌ای هم نمی زنم !!! همون دودهای مقيم در اتاق هم سردرد آورنده بود. ولی جو اونقدر صميمی بود که می ارزيد. اصلاً از اين که مراحل کار رو از نزديک می‌ديدم کلی حسن بود و اين که بعدها جلو ديگران کم نيارم ! وقتی دوپينگ کرد دف رو آورد. چند دقيقه‌ای زد. انصافاً عالی زد و بهتر از هميشه. اون قدر که احساس کردم که خيلی بد می زنم و بايد تمرين‌ها رو اضافه کنم. آخه اخيراً يک خرده ادعام می شد (و می شود D:) . چند تا نکته گفت داد دستم. ازش حس گرفته بودم و وقتی زدم کلی حال کرده بود و گفت تا حالا اين قدر با شور و حال نزده بودی! زده بودی ؟  انصافاً نزده بودم ، حداقل جلوی اون نزده بودم. بعدها بروز داد که اصلاً بند و بساط رو آورده بود که روابطمون نزديک بشه. روابطی که به قول خودش قراره حالا حالاها پابرجا بمونه ! و چند تا يادگاری هم داد بهم . آخه اگه خدا بخواد قراره ديگه ما تبريز نباشيم  و همه چيز رنگ و بوی خداحافظی می دهد !!!!

آشنايی با اين استادم در تبريز نقطه عطفی بود در زندگی من در تبريز. درست در موقعی که اسم تبريز حالم رو خراب می کرد با چنان تبريزی آشنا شدم که انصافاً جز انرژی مثبت چيزی بهم نداد. اين واقعه اثبات ادعايم بود مبنی بر اين که تبريزی جماعت يا خيلی خوبند و يا خيلی بد ! و خوشحالم که اين خيلی خوب بعد از آن همه خيلی بد نصيبم شد. برايش آرزوی موفقيت می کنم که حقش نيز هست ! هميشه می گفتم ديگر کلاهم در تبريز بيفتد پا بدان جا نخواهم گذاشت ولی شايد اين مرد باعث شود که باز بيايم.

| dordikesh | June 25, 2005 12:52 AM
پيغامی چند

دردی کش جان ما نويسنده های وبلاگهای مورد علاقه مان را طراحی نکرده هم تحويل می گيريم.

neda | June 26, 2005 11:33 AM

چه استادي!

contact | June 26, 2005 01:33 AM
Post a comment









Remember personal info?






* شما را به آن خدايی که می‌پرستيد و اگر نمی‌پرستيد به جون عزيزتون اگر فکر می‌کنيد با نظر دادن در اين جا من هم ملزم به نظر دادن در وبلاگتان هستم، اين کار را نکنيد !

* اگر سوال يا کاری داريد خواهش می‌کنم دقت کنيد که نظرتان را در آخرين پست وبلاگ وارد می‌کنيد!

* خواهش می‌کنم از گفتن به من هم سر بزن، خودداری کنيد چرا که تنها در اين صورت سر نمی‌زنم!