June 24, 2005
سنجاقک
نمیدونم چرا "سينما يک" دم انتخابات هوس پخش سينمای معناگرا کرده که به من يکی خيلی حال میده. امشب فيلم سنجاقک رو پخش کرد که داستان يک بنده خدا (کوين کاستنر) بود که زنش رو در يک حادثه در کشور ونزوئلا از دست میده. اما نمیدونست که از زنش يک بچه به يادگار مانده و در نزد قبايل ماقبل تاريخ آن ديار هست. زنش هم از اون دنيا به وسيله آدماهايی که بيهوش میشوند يا به کما میروند و حتی گاه به طور مستقيم (روح خودش) به شوهرش پيغام میرساند تا او را به آن نقطه که بچهاش هست، برساند و در انتها هم میرساند. سنجاقک در کل فيلم نشانه زن ماجرا بود. چرا که به سنجاقک علاقه مند بود و هر موقع که روحش میآمد ، سنجاقکی هم در کار بود.
خوب فيلم در مورد روح و مرگ و ... بود و که خيلی مورد علاقه من هست ! در موقع پخش فيلم وقتی روحها پديدار میشدند، با همخانهای بحث شد که حيوانات روح را میبيند. و اين که امشب شب جمعه هست و طبق باورهايی ارواح آزادند و ... ! الکلی به قضيه هيجان میداديم و فيلم رو تماشا می کرديم! خوب اين گذشت.
همخانهای خوابيده بود . من هم درازکش ، مسواک در دهان و واکمن در گوش (مشغول نيوشيدن آخرين نوار شجريان ، "جام تهی" ) در فکر فيلم بودم. جناب شجريان خواند "پر کن پياله را ..." که ناگهان تمام موهای بدنم سيخ شد و خشکم زد. نمیتونستم باور کنم. يک سنجاقک به چه گندگی از پنجره اومد تو اتاقم ؛ آن هم ساعت دو نصفه شب. از جام پريدم و واکمن نقش زمين شد و رفتم همخونهای رو صدا کنم. فکر کردم بيداره ولی خواب بود بيدار شد و شاکی !!! نمی دونم چرا اين کار رو کردم کم پيش مياد جو گير بشم ولی شدم ديگه. برگشتم تو اتاق نبود !!!! چند دور، دور خودم چرخيدم و بقيه نوار رو گوش کردم !!!
نمیدونم. شايد مثل خودم بگوييد اتفاقی بود . ولی جالب بود. بايد روش فکر کنم ! من عاشق دنيای ناشناخته هستم ! دنيايی که اين اتفاقات چندان هم بی ربط نيست . برای همين از مرگ چندان بدم نمياد. ولی وقتی از اين دنيا با اون دنيا ارتباط داشته باشم دروغ نگم وحشت دارم . کاری که يک برهه انجام دادم و ديگر جرأتش را ندارم !
پی نوشت : صبح که از خواب پا شدم ديدم سنجاقک فوق الذکر وسط اتاق و نيمه جان افتاده. همخانه ای که ديشب شاکی شده بود (و اصلاً يادش هم نمیآيد) ادعا می فرمايد که اول اتاق او بوده !!! من نظريه دادم که با قدرت ذهنم او را به اتاقم کشاندم و مغناطيس ذهنم نگذاشت که اين سنجاقک بيرون برود که آخرش هم مرد. نظريه بی بديل ديگری داد همخانهای و آن اينکه تعبير اين ماجرا آن است که عنقريب خواهم مرد !!
| dordikesh | June 24, 2005 02:32 AM
| بـازتــاب
آره، مگه جانورشناسي در هند چشه هه؟
تو سلام هندی از کجا ياد گرفتی؟
به روح كه اعتقاد دارم ولي مدتي ميشه كه كلا به اين تيپ مسائل فكر نمي كنم. ولي راستشو بخواي اولا از مرگ نمي ترسيدم ولي حالا يه نمورايي مي ترسم.شايد به خاطر فاصله اي باشه كه بين من و اوني (كه يه روز منو به خاطر اهداف خودش آفريد)افتاده.در هر حال باز برات آرزوي موفقيت تو امتحانات مي كنم.
من الان هم از سوسک مي ترسم اما يه موقه ای به طرز احمقانه ای وحشتتتت داشتم ازش. هر جا می رفتم به خصوص اگه خونهء کسي مي خواستم شب بمونم - و باز به خصوص اگه مي خواستيم روي پشت بوم بخوابيم- حضور من سوسک ها رو به اونجا جلب مي کرد. مي گفتن از بي مي ترسي و بهش فکر مي کني که اگه بياد چي مياد.
حالا فکرش رو بگن که من جانورشناسي مي خونم و ترمهاي بعد بايد سوسک رو تشريح کنيم اون هم با دست برهنه. من که از حالا تو فکر اينم که خودمو به قش و سرع و اين چيزا بزنم.
در مورد مرگ و ارواح، من چند وقته که به روح اعتقادي ندارم. و به همين دليل از مرگ مي ترسم چون از ؛نبودن؛ مي ترسم.
من از دنیای ارواح برای آگاه کردن تو آمده ام! عشق شما عاشق شماست فقط رویش نمی شود پا پیش بگذارد! قبل از آنکه دیر شود با او صجبت کنید.
* شما را به آن خدايی که میپرستيد و اگر نمیپرستيد به جون عزيزتون اگر فکر میکنيد با نظر دادن در اين جا من هم ملزم به نظر دادن در وبلاگتان هستم، اين کار را نکنيد !
* اگر سوال يا کاری داريد خواهش میکنم دقت کنيد که نظرتان را در آخرين پست وبلاگ وارد میکنيد!
* خواهش میکنم از گفتن به من هم سر بزن، خودداری کنيد چرا که تنها در اين صورت سر نمیزنم!