در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

June 02, 2005

ای عاشقان، ای عاشقان، بر دف زنيد احوالمان

خيلی وقت می شه که از خودم چيزی نگفتم! همه چيز از ضرب گرفتن رو در و ديوار شروع شد که ما رو از هشت سالگی فرستادن کلاس تمبک. چند سالی به طور مداوم کار کردم تا بالاخره به خاطر لطمه نخوردن به درسم !!!!! ول کردم. بعد از اين عمل شنيع تا دانشگاه هيچ کاری در زمينه موسيقی نکردم. تنها چيزی که وجود داشت پشيمانی خودم و خانواده بود از اين که چرا کلاس رو ول کردم يا حداقل خودم ادامه ندادم.

گذشت و اومديم دانشگاه. در روزی از روزهای غربت‌زدگی، تصميم گرفتم سرخوردگی ناشی از ترک تنبک گفتن را با دف جبران کنم. سريع به يکی از بچه های سنندجی دانشگاه گفتم برام يک دف بياره. از شانسم يک استاد فوق العاده هم پيدا کردم. خلاصه شروع کردم. انگار که گم کرده خودم رو پيدا کرده باشم. شب و روز فکرم دف بود. حداقل روزی يک ساعت تمرين رو داشتم و دارم. تو گرما که دف زدن واقعاً جانفرسا بود. در و پنجره رو می بستم که ملت اذيت نشوند. بعد از تمرين يک راست می رفتم تو حموم ! تا جايی هم که امکان داشت به کسی نگفتم و هی تمرين کرديم و تمرين ! تا اين که ديگه هر قطعه‌ای اعم از تک نوازی و گروه نوازی مربوط به دف رو گوش می کردم ، می ديدم به راحتی از پسش بر می آم !

در همين دوران بود که فهميدم که تنی چند از دوستانم برای اجرای کنسرتشون نياز به يک دف نواز دارند. نتونستم جلوی خودم بگيرم و بهشون پيشنهاد همکاری دادم. اولين بار که براشون زدم قيافه هاشون خيلی باحال شده بود. اون جا خيلی اميدوار شدم که زحمت هام بيهوده نبود. هميشه برام مهم بود که دفی که می زنم جدا از توجه به تکنيک، حتماً روی شنونده تأثير گذار باشه و در اولين بار که برای چند نفر ، غير از خودم !!!! به طور جدی می زدم احساس کردم که به اين مهم دست يازيدم هر چند هنوز هم مطمئن نيستم! چند وقتی تمرين کرديم ! تا ديروز که کنسرت رو برگزار کرديم.

چند قطعه داشتيم که در همشون هم دف نوازی داشتيم به علاوه يک تک نوازی دف. برای اون تک نوازی لحظه شماری می کردم ولی برای بقيه ماجرا استرس داشتم. قرار بود فقط دانشجوها در کنسرت باشند ولی آخرين لحظات استادهايی اضافه شدند که کلی استرس رو بالا می بردند. جلو بچه‌ها از حضورشون اظهار نارضايتی کردم ولی ته دلم خوشحال بودم (آخر اعتماد به نفس D:). برنامه شروع شد. قطعه به قطعه که به تک نوازی خودم نزديک می شدم دست هام بيشتر گرم می شد. تا بالاخره لحظه موعود نزديک شد. اسم قطعه هم رهايی بود که به مناسبت رهايی از دانشگاه تنظيمش کرده بودم. شروع کردم . بيشتر از پنج دقيقه اکثر چيزهايی که بلد بودم رو کردم. وقتی تموم شد چشم‌هام رو باز کردم و به ملت نگاه کردم. تشويق‌ها شروع شد، ولی تموم نشد ! به طور نرمال 3-4 ثانيه بعد از هر قطعه کف می زدند. اين بار تو ده ثانيه هم تموم نشده بود. يک جورايی با دلم زده بودم، فکر کنم بر دل هم نشسته بود. صدای دهل و سرنا از اونجام به گوش می رسيد (البته هنوز تموم نشده!!). يک جورايی خيلی زياد داشتم پرواز می کردم. تمام اين مدت برای دلم می زدم و فکر نمی کردم قبول خلق اين همه انرژی بهم بده. بعد از اجرا دوستانم ديگه شرمنده ام کردند.

هنوزم که هنوزه نمی تونم از فکر اجرا بيام بيرون ! بيشترين لذت وقتی بود که از هم‌خونه‌ايم پرسيدم چطور بود. گفت خيلی خوب بود، ترکوندی! مگه نديدی صدای تشويق ها تموم نمی شد؟ شنيدن اين حرف از او که در تمام مدت، بر اثر شنيدن مداوم تمرين‌های من از هر چی دف بودم حالش بهم می خورد و آشکار و غير آشکار بروز می داد، خيلی حال داد !

يک حال ديگه هم در همين احوال بر ما نازل شد. اون هم پيشنهاد  انجمن کرد های دانشگاه بود که خواسته بودند در مراسمشون دف بزنم در حالی که کرد دف نواز تو دانشگاه زياده! از اين جهت برام ارزشمند بود که هميشه از اين که کردها دف رو متعلق به خودشون می دونند و معمولاً بهترين دف نوازان مال خودشون هست اعصابم خرد می شد. خلاصه:
ميـا بی دف به گـــور من برادر
که در بـزم خدا غمگين نشايد

| dordikesh | June 2, 2005 11:51 PM
پيغامی چند

بيشتر از اين نميشد كه خوشحال بشوم ! خداوند قوتت دهد .

sara | June 5, 2005 11:07 AM

از اينكه دم امتحانا يه انرژي مثبت كسب كردي ونتيجه زحماتتو به نحو احسن حس كرد خيلي خوشحال شدم.درست برعكس من كه ديروز كاملا تخليه انرژي شدم اساسي.ازاينكه مي بينم يه دست از اون دف رهايي تو برا ما هم بزن كه ماهم اسيريم...

ساقي | June 3, 2005 09:16 PM

سلام ..خوشحالم از اشنایی با وبلاگ شما ....مطالبتونو اف لاین می خونم و بعد نظر می دم ...

سیاورشن | June 3, 2005 04:45 PM

واي چقدر عالي! من عاشق دف ام به خصوص اگه كسي خوب بزنه و اىنكاره باشه.. كاش منم اونجا بوده بىدم...

neda | June 3, 2005 02:28 PM

من هم سال‌هاست که میخواهم بدفم! منتهی یک‌روز قیر هست و قیف نیست ...! زنده‌ای؟

جلال | June 3, 2005 12:19 AM