در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

April 12, 2005

انگار ترم آخر

يادم مياد اوائل کار دانشگاه هر کی ترم آخری بود بهش می‌گفتم خوش به حالت ! اواسط کار که شد ديگه رسماً تأسف می خوردم که اون داره فارغ التحصيل می شه و من هنوز بايد در دانشگاه باشم ! الان که خودم به ته خط رسيدم تنها نصيبم گيجی و اندکی نگرانی شده ! يک جورايی می ترسم ولی لحظه شماری هم می کنم که اين دو سه ماه بياد و بره ! از طرف ديگه نمی‌دونم تو اين تبريز چی کار کنم ! نه اون قدر درس دارم که بشينم تو خونه و نه حوصله دارم که برم داخل شهر. انگيزه ای برای زندگی تو اين شهر غريب اندر قهر ندارم ! برام مثل زندان شده ! مثلاً الان زندگی می کنم که نمايشگاه کتاب شروع بشه و يک هفته ازش بزنم بيرون ! بعدش هم يک ماه ميمونه تا انتهای ترم ! اينجورياست که الان وضعيت خيلی آرامی ندارم ! بيـــــقرارم ! اين دو سه روز تعطيلی هم چپيده بودم تو خونه ! هم خونه ای هم نبود ! تلفن هم قطع بود ! خلاصه سرم به ماتحتم پنالتی می زد !!!! ، همچنانکه حالا !

| dordikesh | April 12, 2005 09:39 PM