پديدهای به نام گوز
اين بوفه دانشگاه ما اخيراً خيلی داره به خودش میرسه. يک روز اومديم ديديم پيتزا داره ! فرداش يک چيز ديگه و همين جور ابتکار زدند تا رسيدند به يک چيز فوقالعاده . يک اطلاعيه زدند که : نسکافه و لوبيای گرم موجود است !!! جوری نوشتند که انگار بايد با هم بخوريشون ! به نظر من خوردن لوبيا در دانشگاه آن هم در زمستان و رفتن به کلاسهايی که هم سوراخهاش بسته هست اصلاً کار عقلايی نيست !!! برای همين امروز وقتی دوستم که اغلب با هم هستيم خواست لوبيا بخوره شديداً ممانعت کردم ولی نشد که بشه و او خورد !
گذشت و بعدازظهر شد. از کلاس که اومديم بيرون هر دو نياز به رفع حاجت پيدا کرديم. من که وضعيتم قرمز بود سريعتر رفتم و اون هم پشت سر من اومد ! مشغول انجام عمليات والفجر بودم که ديدم از دستشويی بغل يکی يک آهی کشيد . با خودم گفتم اين دوست ما چقدر تحت فشار بود. که يک نفر يک چيزی در کرد و صدايش ما را نوازانيد !! با خودم گفتم اين ديگه نتيجه لوبيا چيتی از قم هست ولی تعجب کردم که قبلاً با هم از اين تريپها نداشتيم که بينمون اين چيزها طبيعی باشه. پشتش باز هم يک صدای آه اومد و دوباره ... . اومديم بيرون ديدم دوستم اومده بيرون و در حال شستن دست هست. من هم مشغول شدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ولی با کمی روانشناسی کاملاً مشخص بود که اون هم داره وانمود میکنه که اتفاقی نيفتاده ! داشتيم میرفتيم بيرون که دوباره اون صدای آه اومد ! چشمام از حدقه در اومد که اون صداها از جانب دوستم نبود. بهش نگاه کردم و ديدم اون هم چشماش داره از حدقه درمياد ! به راحتی میشد حدس زد اون هم فکر میکرد که صداهای گوش نواز از جانب من بوده ! سريع اومديم بيرون چون طبق قاعده بعد از هر آه طرف يک گوز هم در می کرد ! ;)
اين جوری بود که جفتمون ديگه پاره شديم از خنده و با ياد آوری اون افکار بيشتر پاره می شديم . جالب ترين قسمتش اين بود که هر دو فکر میکرديم طرف مقابل اين عمل رو انجام داده و هر دو هم میخواستيم به روی خودمون نياوريم و ... . تا آخر روز هم کارمون شده بود شبيه سازی اون صداهای انصافاً جالب. يک آه و بعدش ... به صورت متناوب ! من نمیدونم چرا ملت ايران روی باد در کردن اين همه حساسيت دارند ولی مثلاً تو آمريکا در جمع میگوزند و کسی به روی مبارک هم نمیآورد. هر چند وضعيت ايران به شادی آفرينی اين پديده کمک شايانی می کند و واقعاً فقط موجب نشاط میشود و بس ! (البته از نوع صدا دار و نه ... D:) !
قديم مثل اين که به اين يک موج باد مبارک به جای گوز ، تيز میگفتند (چراش رو خودم نمیدونم) . يادم مياد در رساله دلگشای عبيد زاکانی لطيفهای نوشته بود ، که من يکی عاشقشم: روزی شخصی مشغول فوت کردن(دميدن) در آتش بود تا روشن شود که ناگهان تيزی از وی بيرون جست. ماتحت (همان ..ن) خود را رو به سوی آتش کرد و گفت : اگر ترا تعجيليست ، بفرما !!!
| dordikesh | February 16, 2005 10:10 PM