جا افتادگی جا ماندگی
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم ! فقط می دونم که دلم میخواد بگم! در کل آدمی هستم که سعی می کنم به چيزی وابسته نباشم غير از ... و يا شايد ... . به هر حال نمی دونم چه مرگم شده بود که در اين دوره از امتحانات بدجور حال و هوای خونه زده بود به سرم. نمی دونم دل تنگی ناشی از دلآزاریهای تبريز دل مرده بود يا فراق خونه ! به هر حال همه اون شور و اشتياقی که بعد از قرنی برای دل کنده از تبريز داشتم با مشکل عمل آپانديس همخونهای تا سرحد پشم شدگی نزول شخصيت پيدا کرد. بعد از نزديک به يک هفته قرار شد با هم بريم از اين خراب شده و اندکی خوش بودم ، ولیکن چه عرض کنم !
هنوز نمی دونم آدم خونسردی هستم و يا عجول! در برخی کارها يک جور و در باقی جور ديگه ! به هر حال وقتی بليطی تهيه می کنم معمولاً دقيقه نود خودم رو میرسونم. حالا اتوبوس باشه ، قطار و يا هوايپما ! امروز با اجازتون ساعت پنج و چهل بليط داشتيم. ساعت پنج و سی و پنج دقيقه رسيديم به محل ! خلاصه سرتون درد نميارم که گفتند بفرماييد فردا تشريف بياريد. به گه خوردن افتاده بودم. تا حالا نشده بود که دير کردن نتيجهای اندر پاچه ما داشته باشه. ولی اين تو بميری از اون تو بميری ها نبود. گير سه پيچ دادند که نمی شه ! من ديگه زده بودم به سيم آخر بلوز همخونهای رو دادم بالا که بابا اين مريض هست و اينم بخيه ها و بايد برسه تهران ! يارو سريع گفت باشه برای اين يک کاری می کنم ولی تو نمیتونی بری! آه که اين حرف به اين کوتاهی چه نتيجه کلفتی در ماتحت ما داشت ! هر چی زور زدم فايده نداشت. همين جور داشتم تقلا می کردم که مسئول اصلی اومد. به ترکی يک چيزايی گفتند و دوباره بلوز همخونهای رو زدند بالا. حالا يارو گير داد اين مشکل پزشکی داره و نمیشه. حالا خر بيار و باقالی بار کن ! مستأصل شده بودم. همهی ديرکرد تقصير من بود . برای بار دوم سرتون رو درد نميارم ! ما مانديم و او رفت.
اصلاً اصراری به رفتن نداشتم ولی اين که زور زدم و نشد که برم، يک شُک روحی بهم وارد کرد ! به طرز شديدی افسرده شدم. شايد اين جا بود که ايمان آوردم که ما برای وصل کردن آمديم. هم اين که هم خونهای رفت و موندم کلی اونجا سوزی داشت برام. اگه دو تايی میمونديم بهتر بود. با خودم فکر می کنم کاش به جای هم خونهای يک نفر ديگه رفته بود (مثل معشوقی ، چيزی ) که بشه اين شعر رو پشت سرش خوند :
عشق در دل ماند و يار از دست رفت / دوستان دستی که کار از دست رفت
به هر حال گذشت. در حالی که از نظر روحی همه چيز رو قهوهای!!! می ديدم دست از خيلی چيزهای ديگه درازتر برگشتم خونه ! بيچاره همسايههامون ! هر چی عقده داشتم روی يکی دو تيکه پوست خالی کردم! همين جوری ادامه بدم به جهت سلب آسايش از دستم شکايت می کنند !
در کمال پررويی به خونه نگفتم جا موندم ! و گفتم بليط گير نيومد شايد فردا پس فردا بيام !!!! هميشه سر خونسردی من در اين مواقع شاکی بودند ولی هميشه من پيروز بودم چرا که تمام وسايل نقليه در ايران تأخير دارند. حالا اگه بفهمند کچلم می کنند ! پس مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز!
| dordikesh | January 25, 2005 09:27 PM