درد و درمان
آخرين شب از شب های مبارک امتحاناتم بود. برعکس هميشه يکی دو ساعت وقت اضافه آورده بودم و خوشحال بودم که يک خواب خوبی قبل از امتحان خواهم داشت. همخونهايم رفته بود خوابگاه و حدودای ساعت 12 اومد خونه. ديدم شکمش درد میکنه اونقدر که به زور نفس می کشه ! با نبات داغ و دستشويی و ... کارش راه نيفتاد. برف سنگينی هم بيرون بود. به هر حال راه افتاديم رفتيم دکتر. از شانسمون پول همراهمون نبود. کليه بانکهای ملی و بانک های متصل به شبکه شتاب!! خراب بودند. برای روز مبادا مقداری پول تو بانک سپه گذاشته بودم که اون هم خراب بود. با حداقل پول رفتيم درمانگاه! دکتر مسموميت تشخيص داد. پولمون تا قبل از تزريق آمپول دوام آورد و مرام زدند و مجانی دو تا آمپول رو زدند !
اومديم خونه و خوشحال بودم که کار بيخ پيدا نکرد و من هنوز می تونم خوب بخوابم قبل از امتحان. همخونهايم همچنان آه و ناله می کرد. اون هم امتحان آخرش بود ! من خوابيدم و او ناليد. حول و حوش ساعت 4 صبح بود که اومد بيدارم کرد که دارم میميرم! خيلی نگران شدم هم برای خودش و هم اين که اگه کار بيخ پيدا کنه برای امتحان 8 صبح چه غلطی بکنم ! به هر حال سريع راه افتاديم رفتيم بيمارستان ! در حالی که صد تومان بيشتر همراهم نبود ! رفتيم يکی از مثلاً بيمارستان های خوب. از ساعت چهارونيم تا هفت داشتند هی بهش آمپول تزريق می کردند و شربت می دادند ولی خوب نمی شد . نگران بودم که آپانديس باشه ولی همه میگفتند نه، علائم فرق می کنه ! اکثرشون دانشجو بودند و البته اينترن و نه حتی رزيدنت ! خلاصه ساعت هفت رفتم سر جلسه امتجان و يکی از دوستان بقيه کار رو موند. امتحان که تموم شد و از راه دور هی خبر می گرفتم تا ساعت 12 کاشف به عمل اومد که احتمالاً آپانديس هست و بايد عمل بشه !!!!! (بعد از هشت ساعت معالجه).
تا برسم به بيمارستان ساعت شده بود سه بعدازظهر و تازه از اتاق عمل آورده بودنش بيرون. و عجب بيمارستان مزخرف ، [...] و [...] بود. همه چيز آشغال بود. پرستار ، دکتر ، امکانات و ... . اوضاعش حسابی خراب بود. دو سه ساعت آپانديس تو شکمش ترکيده بود ! کمی دير تر می برديم تمام امحا و احشامش عفونی میشد. کس ديگری که نمی شد مراقبش باشه. برای همين سه روز و سه شب من در بيمارستان مراقبش بودم. که فقط دو سه ساعت تونستم بزنم بيرون. حالا تو چه بيمارستانی . فکر کنم که از دستشويش بگم گوشی بياد دستتون که چه اوضاعی بود . دو دستشويی سوپر خوشبو داشت. لامپهاش همه سوخته بود و در تاريکی مطلق بايد کار می کردی. شلنگ نداشت که البته آن هم آب سرد مطلق بود. برای اون بخش که همه بيمارای آپانديسی و تو اين مايه ها بودند محض رضای خدا يک دونه از اين توالت فرنگی سيار (اسمش چيه؟ ) نگذاشتند. فقط دو تا ميله به هم جوش کرده بودند که آدم عادی برای نشستن روش مشکل داره چه برسه مريضهاب بدبخت (برای همين هم مورد استفاده واقع نمیشد). حالا بگذريم از مسئولين بداخلاق و بیحوصله که ارث پدرشون رو از آدم طلبکاربودند ، تختهايی که گويی برای توليد کمر درد توليد شده اند و شوفاژهای دم به دم خراب و ... !
تو همچين اوضاعی من به عنوان همراه، کم از هم خونهايم آزار نديدم ! اصولاً با محيط بيمارستان خيلی مشکل دارم. وقتی ببينم کسی درد میکشه ، همهی اون درد رو در خودم احساس می کنم. هم خونهايم شب اول خيلی عذاب میديد و آه و ناله می کرد و بدجور به من که تا حالا پرستاری به اين شکل نکرده بودم فشار وارد می کرد. از طرفی شب قبل هم دو سه ساعت خوابيده بودم و شديداً خسته بودم ! تو اوضاع جوری بهش میرسيدم که فردا پس فردا عذاب وجدان نگيرم و شب ها با خيال راحت سرم رو روی بالشت بگذارم که کم نگذاشتم ! شب اول اون قدر هلاک بودم که مراقبهای بقيه مريضها بهم می گفتند تو بخواب ما مواظبشيم که آخرهای شب همين کار رو هم کردند. دو تا چيز بود در انتهای کار برام ارزش داشت. اين که همه فکر می کردند من برادر مريض هستم و ديگه حرفی بود که يک نفر زد مبنی بر اين که برادر برای برادر اين کارها رو نمی کنه ! آره شايد جز پدرها و مادرها نسبت به بچههاشون کسی حاضر نباشه برای کسی لگن بذاره و ... ! سخت بود ولی با کمی همت شد ! پرستاری واقعاً سخته ! به خصوص اگه خوابت بياد و مريض خوابش نبره و هر باز ازت تقاضای چيزی بکنه و از همه چيز بهونه بگيره ! شايد همه اينها تقدير او بود. چون يک جورايی اخيراً ديگه چندان حالا حوصله همخونهای رو هم نداشتم يعنی به عدم تفاهم رسيده بوديم ;) !
راستی دوستدختر IQ اش هم ميومد ! اين سری کلاً چندان توليد زحمت نکرد ، که مفيد هم بود ! به خصوص که يک روز بعد از ترخيص از بيمارستان اومدم خونه و ديدم يک حال اساسی به خونه داده. و کار من رو راحت کرد. چون از دوره امتحانات برنامهاش رو داشتم ! خدا خيرش دهاد !
باری به هر جهت گذشت. سخت و آسانش بماند. می خواستم فردای روز امتحان بعد از دو سه ماه بزنم برم خونه ، که نشد . اين اولين بار بود که دلم برای خونه تنگ شده بود. (بعداز سه سال!) . يک فرصت طلايی رو هم در راه اعتلای موسيقی از دست دادم! باز هم بماند ! ولی راضیام ! اميدوارم همه اين ها مورد قبول او باشه، با کاستی هايی که داشتم !
تو بيمارستان همواره ياد يک شعر می افتادم از رابيندرانات تاگور ! که در يک بند از اون شعر به مضمون اين رو می گفت: "عقوبتت می کنم از آن رو که شفايت می دهم" و در ادامه نتيجه می گرفت که "عقوبتت می کنم از آن رو که دوستت دارم" ! يا يک جور ديگه به قول حافظ دردم از يار است و درمان نيز هم ! (حالا تفاوت دردها بماند)
| dordikesh | January 23, 2005 03:53 PM