حرفی از برف
خاصيتی داره اين آدميزاد . همواره عشق چيزی رو داره که بهش دست رسی نداره. شايد تنها چيزی که وقتی بهش برسی بيشتر مشتاقش میشی و ازش خسته نمی شی و مصداق همان آب شور است که چو خوری بيش تشنهتر گردی ، همون خدای خودمون باشه (شايد چون بدی نداره) . خوب يادم هست که وقتی بچهتر از حالا بودم شديداً عشق برف داشتم. برف برای مناطقی که کم برف مياد مثل تزريق نشاط و انرژی به جامعه هست. برف بازیهايی که بايد قدرش رو بدونی چون ممکن هست از دستش بدی، جناب آدم برفی ، تعطيلی مدرسه و چيزهايی از اين دست همه و همه باعث میشه که برف يک چيز خواستنی و دوست داشتنی باشه.
وقتی پا اندر عرصه شهر تبريز گذاشتم انتظار حجم زيادی برف داشتم. هر چند غير از دو سال پيش که رسماً يک ماه کامل برف روی زمين داشتيم ، چندان هم برف نيومد آنچنان که پيش از آن شنيده بودم . باری اين برف تو اين شهر برای من اصلاً جذابيت نداشت و ندارد . شايد چون به سختیهاش در پريود زمانی طولانی واقفم !
الان وقتی میبينم که آسمان قرمز هست (قابل توجه آبيتهها که همش مینالند که آسمان آبی است) چندان خوشم نمياد. همچون اخوان ثالث اين قرمزی رو ناشی از سيلی میدونم (نه سيلی سرما بلکه يک سيلی ديگه). تو اين موقعيت، فکر میکنم که آسمان هم عنقريب برای عقده خالی کردن برف را بر سر ملت نازل می کند تا حالی از ملت گرفته باشه ! اوائلش خيلی قشنگه ! سوز و سرمای هوا گرفته میشه. همه چيز سفيد میشه مثل برف !!! انگار که شهر تا به حال هيچ نوع کثيفی و پلشتی رو در عمرش تجربه نکرده است و لذت می بری از صدايی که با راه رفتن رو برف ها توليد می کنی ! برفهايی که تو اولين کسی هستی که افتخار گام نهادن بر آنها را داری ! اما همون روز که بخوای از هر جا که بودی به خونهات بر گردی همه چيز عوض می شه. اغلب برف های زير پای آدمها و به خصوص ماشينهادر اثر تعدد عبور و مرور و به خود گرفتن خاک و گل و لای از سفيدی به سياهی کامل تغيير رنگ می ده . خيلی بايد خوش بين باشی و هنوز هم اين ها رو زيبا بدونی و مثلاً بگی میشه مثل بستنی دو رنگ وانيلی و کاکائويی!! ديگه راه رفتن روی برفها حال نمیده ؛ چون فشرده شده و فقط باعث کند شدن حرکت میشه. برای منی که معمولاً عقب افتادگی زمانی و مکانی رو با دويدن جبران میکنم اين خيلی زور داره ! کاش هر روز برف ميومد. دو روز مثل سگ برف مياد و بعد بايد داشته باشيش مدتها از شدت سرما.
خوب چيزی نمیگذره که بدترين قسمت ماجرا شروع میشه ! برفها رسماً تبديل میشه به يخ و همواره با پيادهروهايی يخ زده مواجه هستی و بايد با سرعت مورچه راه بری که مبادا با نشيمنگاه مبارک بر روی زمين ولو نشی! کاش همين جا تموم میشد. ولی تو شهری مثل تبريز که تا دلت بخواد باد می وزه اين يخها عجيب مصيبتيست. اون بادی که در گشت و گذارش بخواد از روی اين يخها بلند شه و بخوره تو صورت شما ، ماتحت شما رو هم به قنديل بستن وا میداره. اينجاست که آسمان عقده گشايی اون سرخی ناشی از سيلی خودش رو انجام میده. (اين جاش با تعبير اخوان ثالث فرق می کنه. اون قرمزی آسمان رو از سيلی سرما می دونست و ... . يک خرده جای علت و معلول عوض شد!)
يکی از چيزهايی که شديداً دلم میخواست اتفاق میافتاد ، بر می گرده به عصر حافظ. موقعی که حافظ از حاکم شيراز و ظلم و ستمهاش و تحويل نگرفتنهاش خسته شده بود و عزم سفر کرد و رفت به يزد. تو روايتها هست که او حتی تصميم گرفته بود که بياد به تبريز !!!! دلم میخواست ميومد تبريز و با اين بادها که بحثش رفت مواجه میشد. میخوام بدونم در اون صورت هم از صبا انتظار آوردن نکهتی از خاک ره يار داشت يا نه ! انصافاً جالب میشد. با اون طبع شعر و طنز فوقالعاده (البته در لفافه!) ميومد تبريز، چه شعرهايی که حافظ تو تبريز نمیسرود با اين همه سوژه !!! D: مثلاً به جای آسايش از دنيا و شر و شورش اينجوری میگفت :
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش / که از تبريز بگريزم و از سرمای ناجورش
(پرجوشش شايد بهتربود از نظر آرايههای ادبی)
نکته انحرافی : همون طور که قبلاً گفتم شکايت از آب و هوا و چيزی تو اين مايهها نوعی شرک محسوب میشه ، البته از نوع مخفی ! من هم نه که به خاطر شرک باشه اصولاً نمیتونم شکايت جدی بکنم از شرايط سخت ! امروز هم چون امتحان داشتم و گوزيدم اين رو نوشتم، آنلاين !
| dordikesh | December 14, 2004 01:16 AM