مشغله دانشجويی
خوب اين هم از 16 آذر. کسی که ما رو تحويل نگرفت حداقل خودم، خودم رو تحويل بگيرم و فرصت غنيمت شمرم و به خودم و بقيه دوستانم تبريک بگم ؛ که شايد سال ديگه دانشجو نباشم ! اسمش رو گذاشتند روز دانشجو ولی کسی نمياد بپرسه اين دانشجوی بدبخت چه مشکلی داره. علی رغم تمام فشارها مشکلی ندارم. از بس اين جا غر زدم همه فکر می کنند از اون آدمهايی هستم که جز ناليدن کاری بلد نيستم. ولی واقعاً در زندگی عاديم خيلی کم شده يا اصلاً ديده نشده بخوام در مورد سختیهايی که بيشتر در حد آزمايش میدونمشون خم به ابرو بيارم. ولی اين جا که ديگه می تونم حداقل برای خودم بنويسم . ها ؟
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقت ما کافریست رنجيدن
اسفند پارسال که رفتم مسابقات و نتيجهای جز شکستن دماغ نصيبم نشد تصميم گرفتم دور بسکتبال رو يک خيط بکشم. تا اين که امسال مربی خيلی خوبی آوردند و به علت رابطه سوپر حسنهای که با رئيس تربيت بدنی دارم در يک رودربايستی يا علی گفتم و دو روز در هفته میرم تمرين. مربی هم نامردی نمیکنه در سطح تيم ملی تمرين میده. هر چند خودش میگه مرامی داره باهامون مدارا میکنه. آخرای تمرين امروز بود که ديگه داشتم معده خاليم رو به صورت پشت و رو !! بالا میآوردم ناخودآگاه رفتم تو فکر که چرا با اين همه مشغله دارم تو اين تمرينات سنگين که يک روز کامل رو از من میگيره شرکت میکنم . بیاختيار ياد شعر بالا افتادم و با زمزمهاش انگار که انرژی دوباره پيدا کردم و ادامه دادم ! و الان هم شده ورد زبونم !
روزی دو هفته تمرين ورزشی که رسماً روزم رو آف می کنه. يک جلسه در هفته و گهگداری هم دو جلسه در هفته میرم کلاس موسيقی که البته روزی کمتر از يک ساعت تمرين هم نمیکنم (يعنی نمیتونم) . تازه کلی مرام به خرج دادم که در کلاس زبان شرکت نکردم ! اين ترم هم هر چی واحد تخصصی که به درد کنکورم هم نمیخوره برداشتم که استادها کشتند از بس تمرين و پروژه و امتحان بر ما تحميل کردند . تازه يک جورايی ملزم هم هستم که معدلم رو بهبود ببخشم، اگه خدا بخواد (اگه مثل سال قبل که چنين تصميمی گرفتم و تا پای مشروطی رفتم، نشه). کنکور هم با اجازتون غير از رشته خودم (که به تنهايی به اندازه دو رشته وقت لازم داره و رقابتش هم بسی شديده) در رشته مديريت هم شرکت کردم. قبلاً ها میخواستم جفتش رو بخونم ولی تا حالا که هيچ کدوم رو نتونستم بخونم. البته يک ساعت مطالعه غير درسی هم تو برنامه روزانه دارم؛ برای اين که زندگی خيلی يکنواخت نباشه. به همه اين ها اضافه بفرماييد مشکلات خانه دانشجوی اعم از غذا درست کردن ، ظرف شستن ، خونه تميز کردن (به خصوص دستشويی شستن !!) ، لباس شستن و ... .
اوائل از شدت برنامههای کاری شب ها خوابم نمیبرد. استرس داشتم که چی کار کنم. هی برنامه مینوشتم و نمیرسيدم. تا اين که سعی کردم به خودم بفهمونم منم آدم هستم و سعی کردم اهداف کوتاه مدت تری در راستای اهداف بلند مدت درست کنم. الان حداقل خوب می خوابم و به همه برنامه هم می رسم غير از کنکور خوندن. سال ديگه رو که خدا از ما نگرفته . کی گفته بايد يک ضرب کنکور قبول شم ؟ تازه خدا را شکر مشکل سربازی هم ندارم !!! D: امروز يک سر رفته بودم خوابگاه. بخش فرهنگی دانشگاه تابلويی نصب کرده بود که نزديک سی ثانيه در جا ميخکوبم کرد که در موردش فکر کنم ! خيلی زيبا بود و بهجا (هر چند هيچ کدوم از دوستام در اثر روزمرگی نديده بودنش) :
مأموريت شما در زندگی بیمشکل زيستن نيست ، بلکه با انگيزه زندگی کردن است !
| dordikesh | December 6, 2004 11:54 PM