در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

November 29, 2004

اهميت کله پاچه

هيچ وقت فکر نمی‌کردم اولين کله پاچه زندگيم اينقدر مهم بشه. البته اگر مردی مردستان باشم و اين کار کارستان را به انتها برسونم. خيلی معضل بود که به عنوان يک ايرانی تا بيست سالگی اين معجون ايرانی رو نخورده بودم. آخه مرد صبح زود بيدار شدن نبودم (دقت کنيد که نبودم). برای همين در اولين فرصت که ديدم يکی از کارخانه‌های خوش ذوق ايرانی کنسرو کله پاچه توليد کرده لحظه‌ای درنگ نکردم و رفتم خريدم. دست بر قضا همون روز که قصد داشتم کنسرو رو استاد کنم يکی از دوستان قديم دانشگاهی که فارغ شده بود از بدبختی‌گاه دانشگاه، بعد از قرنی اومد خونمون. کنسرو رو نشون دادم که بخوريم. گفت چه کاريه می ريم بيرون می‌خوريم. بسی خوشحال شدم که يک پايه پيدا کردم. چند باری ازش خواستم که حتماً بيدار شه و مرامی با کمی کلنجار من رو هم بيدار کنه .خلاصه اون زودتر خوابيد تا بتونيم طرفای پنج بيدار شيم. من هم چون زياد خوابيده بودم ساعت نزديکای چهار اقدام به خوابيدن کردم. که خوابم هم نبرد. ديدم (يعنی شنيدم) که ساعت داره زنگ می‌زنه و دوستم هم بيدار نشده. لختی با خودم کلنجار رفتم که واقعاً می‌ارزه بريم يا نه. با خودم گفتم رو سر بنه به بالين ، کله پاچه را رها کن که دلم نيومد و دل به دريا زدم رفتم سراغ دوستم و بيدارش کردم و با هم رهسپار سرمنزل مقصود شديم.

انصافاً هم هوا سرد بود و سگ رو می زدی از خونه بيرون نميومد. اون اطراف همه جا بسته بود. گير داديم به يک تاکسی که ما رو ببر يک کله پزی خوب. اون هم اين کاره بود و ما را برد. شانس آورده بوديم که دوستم نيمچه ريشی داشت و من هم مثل اين مشنگ ها سبيل خفنی داشتم. وگرنه پيرمردهای تبريزی مقيم حرم کله پزی ما رو قورت می‌دادند با غمزه نگاه‌های ناوک اندازشون !!! دوستم از کله پاچه فقط آبش رو می خوره و از بقيه خوشش نمياد. ولی من که فقط اومدم تجربه کنم از همه چيز سفارش دادم. کله و پاچه و همه چيز. يارو هم برای دو نفر آورد. اون دو لقمه زد کشيد کنار و من مثل ديو خوردم. رسماً داشتم می‌ترکيدم. ولی خوب طبق پيش‌بينی همگان حال کردم با اين غذای چـــــــــرب و البته مضر ايرانی. ديگه از سم گوسفند هم نگذشتم که همه چيز رو چشيده باشم!! فقط نمی دونم چرا يارو چشم نياورد برامون ! همه که کله پاچه می خورند ناهار هم نمی خورند ولی من که من کامل گرسنه هم باشم نمی تونم غذای دانشگاه رو بخورم ، اون روز تا ته ته خوردم. اصلاً اين غذا به من می‌سازه انگار.

اما چرا اين مراسم کله پاچه خورون اينقدر مهم شد؟ اهميت موضوع از اين جا ناشی می شه که بعد از اون روز ، هيچ روزی نبود که من ديرتر از ساعت هشت بيدار شم و هيچ شبی نبوده که ديرتر از يک بخوابم. امروز هم محض اطمينان ساعت پنج صبح ساعت گذاشتم که به راحتی بيدار شدم. از کليه دوستان، آشنايان، هم محله‌ای‌ها ، هم شهری‌ها ، هم ميهنان ، مردم اين ور آب ، مردم اون ور آب ، مردم اين منظومه شمسی و مردم اون منظومه شمسی و غير شمسی، کليه جن‌های عالم ، فرشتگان و ... خواهش می کنم بنده رو تشويق کنيد که بتونم به اين راه ادامه بدم و اين عادت بيست ساله دير بيدار شدن از خواب و البته بيدار نشدن با ساعت رو عوض کنم. تا حالا که شده ، فقط بايد شرطيش کنم !

اگه به اين مهم دست يازم ، همتون رو کله پاچه دعوت می‌کنم، به همراه صبوح. صبوح هم که می‌دونيد چيه ديگه. شرابی که صبح‌ها می خورند و معتقدند کليه ناپاکی ها رو از بدن پاک می‌کنه ! شراب تلخ با کله پاچه ، چه شود !

| dordikesh | November 29, 2004 09:15 PM