در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

November 16, 2004

هزينه فرهنگ سازی

ماشاالله ، هزار ماالله ايرانيان فرهنگ غنی و درخور توجهی در رانندگی دارند که بيشتر اگر بخواهی مثل آدم رانندگی بکنی با مشکل مواجه می‌شوی تا همانند الاغ ! بنده هم يکی از رسالت‌های زندگی خودم رو بر اين مهم قرار دادم که در مواجهت با اين بی فرهنگی‌ها با وسيله اعصاب خردکن بوق اين بی فرهنگی‌ها رو دبه نوبه خودم درست کنم ! برای همين وقتی ببينم که کسی خيلی خر مآبانه راننگی می‌کنه در زدن بوق جد بليغ و سعی دريغ ! می کنم. حالا اسمش رو بگذاريد فرهنگ سازی يا نهی از منکر!!!! يا بی فرهنگی خود بنده !! همون بوق ممتدی که می‌زنم دقيقاً سلسله‌ای از فحش‌های خواهرمادريست که بر فرد خطاکار نازل می‌کنم !

پريروزها بود که با دو پسرخاله خودم مشغول عزيمت به جايی بوديم. طبق معمول در باند سبقت بودم و پرشتاب به سمت محل مورد نظر روان ! ديدم يک رنوی احمق منتها اليه سمت چپ نگه داشته و با يک نفر اون طرف خط جر و بحث می‌کنه و شايد هم صحبت دوستانه! با خودم گفتم شايد کاری داره و چند ثانيه صبر کردم ولی يارو ول کن نبود. دست رو گذاشتم روی بوق تا حرکت کرد . يارو کلی شاکی شده بود و بهش برخورده بود که چرا براش بوق زدم. دستش رو هی به نشانه اعتراض تکون می‌داد و منم با اشاره دست می‌گفتم بيشين بينيم بابا حال نداری !! تحويلش نمی گرفتم. باز هم کنار نرفت و يواش يواش به راهش ادامه داد. من هم نامردی نکردم و باز دست رو گذاشتم روی بوق و رسماً بوق هم می‌رفت روی اعصابش (يآ به قول امروزی ها روی نِروش). يارو حسابی کفری شده بود. ديگه بوق از تريپ فرهنگ سازی اون شده بود نوعی بی فرهنگی بنده تا بالاخره رفت کنار ! دو نفر توش بودند و کله‌هاشون هم به زور پيدا بود. با خودم گفتم اگه يک وقت دعوا هم شد خيالی نيست ! ( البته اگر چنين اتفاقی قرار بود بيفته من گاز رو می‌گرفتم و در می رفتم و بعيد بود که برسه D: ) خلاصه من به راهم ادامه ادامه دادم و اون رفته بود طرف رست و از اون ور هی بال بال می زد ولی هيچ ‌کدوم از ما حتی يک نگاه هم بهش نکرد و دست تکون می‌داديم که لطف کن و برو گم شو !!! ولی خوب اين روزگار دغاپيشه سرنوشت رو جور ديگه رقم زده بود !!!

سر يک چهارراه بايد يک دور 180 درجه‌ای می‌زديم . دور رو که رفتم بزنم به علت شلوغی مفرط اون وسط گير کردم و جناب رنويی هم اومد صاف جلوی من پارک کرد و نه راه پس  داشتم و نه پيش ! يک کارتونی قديما تلويزيون نشون می‌داد تو مايه‌های تام و جری که شخصيت‌هاش گرگ و خرگوش بودند. تو يک قسمتش گرگ بنده خدا به يک خرگوش غريبه گير داده بود که همچين ريزه ميزه بود ولی وقتی از جاش بلند شد ، کاشف به عمل آمد که خرگوش بسکتباليست هست و سوپر قد بلند ! اين آقای لج‌درآر راننده رنو هم اين جوری بود. از ماشين پياده که شد اولين سوالی که تو ذهنم شکل گرفت اين بود که چه جوری تو رنو جا شده !! واسه خودش گودزيلايی بود. من که از اول روی پسرخاله وزن سه‌رقمی خودم حساب می کردم با ديدن هيکل يارو تو اين فکر افتادم که چی کار کنم که کمتر کتک بخوريم !!!!

يارو تا پياده شد و به سمت ماشين ما آمد . به قول فردوسی : ز سم ستوران در اين پهن‌دشت / زمين شد شش و آسمان گشت هشت. اين يک نفر جای ستوران رو می گرفت تازه فهمش هم در حد ستوران بود . از چشماش مشخص بود که سخت نوشيده بود و در دوره خماری مستی هست. ديگه حساب کار بيشتر اومد دستم که چه غلطی کردم. همون اول چند مشت محکم زد روی سقف ماشين و سر وصدا کرد تا ملت جمع بشن ( داشت با طعمه‌ها بازی می کرد!!!) ما هم مجذوب کارهای يارو بوديم سرجامون نشسه بوديم و هيچ کاری نمی کرديم. خودش دست به کار شد و در ماشين رو باز کرد. اول سراغ پسرخاله سه رقمی رفته بود چند تا حرف زد ديد يارو هم مثل خودش خرسه. برای همين به سمت بنده تشريف فرمايی کرد که هم کتک‌خورم ملس بود و هم همه فتنه‌ها زير سر خودم. باز اومد در رو باز کرد و من هم لبخندی به لب داشتم (کوبيدنش روی ماشين مثل بوق زدن من قطع نمی شد). دنده رو يک گذاشته بودم و پام هم رو گاز بود که در برم P: ! ولی مردم فضول وسط چهارراه ايستاده بودند که ببيند من چه جوری کتک می‌خورم ! دلم می‌خواست برم خرخره‌شون رو بجوم که راه بندون کرده بودند و من را با غول بيابونی طرف ! پسرخاله من که يارو اومده بود طرف من شير شده بود و چرت و پرت می‌گفت. يارو هم گفت حرف نزن و به سيگارش اشاره کرد که رو صورتت يادگاری می‌گذارم !!!!

با تمام اوضاع پيش اومده خيلی خونسرد و البته لج درآر نشسته بودم و از کار خودم دفاع می کردم (تغيير فرهنگ هزينه هم داره ) . اون گودزيلا هم خيلی بی فرهنگ نبود. به جای اين که یقه من رو بگيره و از ماشين بکشه بيرون داشت برام با عصبانيت توضيح می داده که چرا اول وسط خيابون ايستاده بود و من هم گفتم باشه آقاجان اشتباه شده! دو سه بار خواست تا من اين حرف رو تکرار کنم تا دلش خنک بشه !! ما هم گفتيم تا شاد باشه ! مهرم حلال و جونم آزاد !!!! بادمجون‌هايی بود که از بيخ چشمم رد شد با همين گفتن آقاجان اشتباه شده (نگفتم اشتباه کردم D:) قضيه فيصله پيدا کرد !

از قديم گفتند خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو ! به نظر من اگر می خواهی اعصابت خرد نشه و تصادف و اين جور حرف‌ها نباشه بايد در ايران مثل گاو رانندگی کنی ! يک سبقت از راست کل مشکلات رو حل می کرد ولی من ... ! قديما يک فلش خيلی جالب بود که در رانندگی چه کار بايد کرد و چه نبايد کرد ! دقيقاً راست کار ايران. کاش پيدا کنم و لينکش رو بذارم!

به اميد ايران با فرهنگ ، چه ويران و چه آباد !

| dordikesh | November 16, 2004 11:43 PM | بـازتــاب