در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

November 14, 2004

پارادوکس

بيا که تـرک فلک خوان روزه غارت کرد
هـلال عيد بـه دور قــــــدح اشارت کرد
ثواب روزه و حـج قـــــــبول آن کس برد
کـــه خاک ميکـده عشق را زيارت کرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چــــه صنعت بسيار در عبادت کرد 
 


خوب اين هم از ماه رمضان ! بالاخره اين بار شورای استحلال! يک غلطايی کرد و نگذاشت که بازهم چشمان کم سو و البته مبارک آقا مسبب اختلافات بين عزيزان مرجع بشود ! هر چند آن‌جای ما بسی سوخت که هر چه کلاس داشتيم روز دوشنبه بود و غيبت‌های ما هم در اثر خواب ماندن پُر ! حالا بايد دست به دعا بشيم که کلاس ها تشکيل نشه يا اگر شد ، حضور-غياب انجام نشه !

ماه خوبی بود . اکثرش رو روزه گرفتم ولی روزهايی که دست نداد که بگيرم با اجازه بزرگترها بدون استثنا صرف می و مطرب شد !!! D: البته دو سه شب آخر بود ولی به هر حال پارادوکس جالبی بود. يکی از اين مهمانی‌ها بسی جالب بود. به خاطر يک سری مشکلات دير رسيدم و شام خورده شده بود. جمع يک خورده تريپ روشنفکری داشت و از قماش کانون نويسندگان بودند. منم هيچ کدوم رو نمی‌شناختم. وارد که شدم يک خانوم ميانسال که بسی شيطون تشريف داشت رو ديدم که مشغول ريختن مشروب بود. در اولين برخورد بهم گفت : از همون اول اعلام کنم من شوهر دارم !! هر چی به ذهنم مراجعه کردم که جوابی درخور بهش بدم که بی‌ادبی نباشه يافت می‌نشد! فقط خيالم راحت شد که با آدم های خيلی ... طرف نيستم و شب سختی نخواهد بود. داشتم می رفتم با بقيه احوالپرسی کنم که يکی رو ديدم عين مهدی اخوان ثالث بود. اصلاً مو نمی زد. اگر خودشو معرفی نمی کرد فکر می کردم داداشش هست يا شايد هم پسرش. نشستم رو پيشخون آشپزخونه تا خودم را بسازم ! چيزی نگذشت که ديدم ملت نشستند هی برای هم ديگه شعر دکلمه می کنند. به خصوص اشعار شاملو که خيلی سخت باهاش ارتباط برقرار می کنم. با خودم گفت وای چه جوری اين شب رو به انتها برسونم و برای همين فقط مثل سگ مشغول نوشيدن شدم تا اوضاع بهتر شه ( و به نصيحت دوستی هم توجه کرده باشم P: ) خلاصه يواش يواش از سنگينی جمع هم کاسته شد (مثل سنگينی خودم). کم کم شعرهای طنز سياسی خوندند و مملکت رو مسخره کردند (حيف که خيلی حضور ذهن نداشتم تا حفظ کنم ) که خيلی حال کردم . يکی دو تا شعر حافظ هم با تفاسير خاص خونده شد که به من يکی خيلی چسبيد. باز داشتم با خودم فکر می کردم که نه جمع بد نيست که يکی زد زير آواز! آقا هی خوندند و ما حال کرديم. خوشبختانه آدم‌های خوش سليقه‌ای بودند و يک دوجين از تصانيف محبوبم رو اجرا کردند . باز داشتم فکر می کردم عجب شبی شده امشب که يکی با تار آمد و ديگه بر خر مراد سوار شدم. فقط مونده بود که ابزار لهو و لعب خودم هم همراهم باشه تا با تار و آواز همراهيشان کنم و به آسمان‌ها پرواز!!! خلاصه نفهميدم چی شد که تو اون شب که من کسی رو نمی‌شناختم ، آخر مهمانی با يکی از اون افراد که گويا مترجم مشهوری هم هست اون‌چنان رله شدم که گفته بود برم پيشش بنشينم و هی با هم شوخی می کرديم و می خنديديم ! اين هم حديث دردی‌کش که حافظ اين قول حافظ هست : حافظم در مجلسی، دردی‌کشم در محفلی !!!!

حافظ منشين بی می و معشوق زمانی
که ايــام گل و ياسمن و عيد صيـام است

| dordikesh | November 14, 2004 02:17 AM