در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

September 13, 2004

مقصود تويی بقيه بهانه

يکی از اتفاق‌های خوبی که تو اين تابستون رخ داد آشنايی من با يک ارمنی بود. پسرک هند درس خونده (از راهنمايی تا کارشناسی) و بعد هم آمده ايران. مترجم جاييست که من کارآموزش بودم ! تريپ ظاهر و رفتارش نشان از معصوميت و سادگی قابل توجه وی داره ! بعيد هم می دونم ظاهر و باطنش هم با هم فرق داشته باشه ! خلاصه مسيحی هم هست و شديداً معتقد ! اون قدر کارش درسته که هميشه يکشنبه ها به خاطر کليسا نميره سر کار !  تو کارآموزی کلی با هم رله شديم و هی بحث‌های سياسی و مذهبی می کرديم. در واقع من فقط ازش در مورد مسيحيت اطلاعات می کشيدم و او هم با کمال ميل اين کار رو می‌کرد !

خوب من هم که معمولاً کرم تجربه ناشناخته ها رو دارم بهش گير دادم که يک روز ما رو ببره کليسا و بعد از مدت ها بالاخره امروز محقق شد (با اين که هميشه گفتم در ميخانه گشاييد که من از مسجد و مدرسه بيزارم و البته کليسا ). با يک دوست گرانقدر که اون رو هم تو کارآموزی پيدا کردم رفتيم کليسا. خيلی اعتماد به نفس داشتم که برم تو ولی پای درش که رسيدم يک جورايی ترسيدم ضايع کنم ! رفيق ما هم گفته بود ضايع بازی در نيارين برای من بد می‌شه چون همه می‌شناختنش ! اولين چيزی که بهمون ياد داد نحوه صليب کشيدن بود که تو فيلم ها زياد ديديد ! احوالپرسی به زبان ارمنی هم دومين درس بود ! اگر هم گاف کرديم قرار شد بگيم آشوری هستيم و اسممون ادموند و ادوارد !!!!!

همين که رفتيم احساس عذاب وجدان گرفتم ! احساس می کردم همه يک جوری نگاهم می‌کنند! خلاصه رفتيم تو. همونی بود که انتظار داشتم! يواشکی عکس هم گرفتيم (ايرانی بازی) و اگه خدا بخواد اينجا هم می‌گذارم! من که تا حالا تو عمرم شمع روشن نکرده بود گير دادم که من بايد شمع روشن کنم. شايد چون نمی خواستم بيکار باشم و به کاری مشغول باشم. حيف که زود شمع ها روشن شدند ! رفتيم روی نيمکت ها نشستيم! يک سری کتاب بود به زبان ارمنی که هيچی عکس هم نداشت! من هم الکی برای اين که مثلاً سرم به کاری گرمه شروع کردم به تورق کتاب ! تو حال خودم بودم که مسئول کليسا اومد بالا سرم و يک چيز به ارمنی گفت! پيش خود گفتم يعنی اين قدر تابلو هستم ! بعد کاشف به عمل آمد که من احمق تو کليسا يک پام رو انداخته بودم روی آن پا و اين در کليسا بی احترامی محسوب می شه ! چقدر خرم ! اين جا رفيق ارمنی بنده کل مشخصات ما رو به يارو داد ! خلاصه طرف بی خيال شد و رفت !

من هم که کلی اعصابم خرد شده بود آمدم بيرون ! بيرون از کليسا و در محوطه ايستاده بودم که تنی چند از سفيرها آمدند و مسئول آن جا با حالت بدی و البته به زبان ارمنی داد زد که اصلاً از محوطه خارج شويد ! (طبيعتاً از حرکت دستش فهميديم چی ميگه!) ما هم امديم بيرون. البته افراد ديگه هم حق ورود نداشتند چون از ما بهتران مثلاً مشغول عبادت بودند !!!! ولی به هر حال با تمهيدات پارتی ارمنی خودمون برگشتيم! و حسن بازگشت هم عکس گرفتن از قسمت اصلی کليسا بود ! دوست غير ارمنيم هم جو گير شد و رفت جلوی جلو و زانو زد و شروع کرد به دعا کردن ! سالن ديگه خالی بود ! بيشتر فضولی می کردم و نقاشی ها رو نگاه می کردم ! و اصلاً نمی تونستم تمرکز کنم ! انگار خدای ما با خدای اين‌ها فرق می‌کند. علی ای حال، وقتی دوستم داشت دعا می‌کرد ياد يک جک افتادم که زنی رفته بود کليسا و مشغول راز و نياز با عيسی بود. هی می‌گفت يا عيسی مسيح من از تو فقط يک شوهر خوب می‌خوام که همدمم باشه و من بتونم بهش تکيه کنم و مونسم باشه و ... . خلاصه گفت و گفت . در همين حين شخصی (که خودتون بايد حدس بزنين با چه لهجه ای) به طرف زنه می رفت می گفت : اِ ، عيسی هولم نده ! هولم نده !

چيزی که برام جالب بود اينه که ما ايرانی‌ها چه در کليسا، چه در مسجد، چه در کنشت و چه در آتشکده هميشه ايرانی هستيم! هميشه طبقه بندی ، هميشه مديريت مزخرف، هميشه برخورد بد ، هميشه ... ! از يک سری برخوردهای  امروز واقعاً بدم اومد ! فرهنگ که پايين باشه دين و مذهب نميشناسه ! اما باز جای شکرش باقيست که ملت ارمنی هنوز به کليسا اعتماد دارند. پير و جوان بودند که برای چند دقيقه هم شده می‌آمدند و دعايی می کردند و گهگاهی اشک می‌ريختند و می‌رفتند ! شايد ما هم اگر جزء اقليت بشيم اين کارها رو بکنيم!

| dordikesh | September 13, 2004 02:58 AM